پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 3- فصل 1 و 2: تحرير محل النزاع في الجعل...؛ مناقضة أدلة الزاعمين...
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی دقیق مفهوم «جعل» و کیفیت ارتباط میان جاعل و مجعول میپردازند. بحث با نقد دیدگاه قائلین به اصالت ماهیت آغاز میشود؛ کسانی که برای تبیین خلقت، ماهیات را در علم عنایی حق فرض کرده و وجود را امری انتزاعی میدانند. استاد با تبیین بساطت ذات حق، نشان میدهند که چگونه این رویکرد به بنبستهای منطقی در تبیین اعیان خارجی منجر میشود. در ادامه، با ارائه مثالهایی از حالات نفسانی انسان، حقیقت جعل در مقام فاعلیت الهی تشریح میگردد. ایشان تبیین میکنند که جعل، نه به معنای تغییر در چیزی خارج از ذات، بلکه به معنای تجلی و تغییر در خودِ حقیقتِ وجود است که در مقام فاعلیت، صور علمیه را در خارج محقق میسازد. در نهایت، این نتیجه حاصل میشود که در خارج، ماهیتی سوای وجود وجود ندارد و تمام کثرات، تعیناتِ همان وجود مطلق هستند.
درس چهارصد و هشتادم
تحریر محل نزاع در مبحث جعل (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
راجع به مسئلۀ جعل عرض شد که جعل عبارت است از کیفیت بین مجعول و جاعل که همان مصنوع و صانع، مخلوق و خالق، موجود و موجد است که به این نحوۀ ارتباط جعل میگویند. مسئله یک مقدار ظریف است که بعضیها در آن اشتباهاتی کردند و جعل را مقولهای خارج از مقولۀ وجود پنداشتند و او را از دایرۀ صانع و مصنوع جدا کردند. افرادی که قائل به اصالت ماهیت هستند جعل را به ماهیت میزنند، نه به وجود؛ یعنی عنایت فاعل و جاعل به همان ماهیات متقرره در علم عنائی حق تعلق میگیرد و آن ماهیات را بعد از تعلق جعل معتبر به اعتبار وجود تلقی میکنند. یعنی خود ماهیت قبل از تعلق جعل گرچه در عالم عنائی حق موجود است و لکن هنوز معنون به عنوان وجود نیست و آن وجود یک جنبۀ اصلی برای ماهیت ندارد بلکه وصفی انتزاعی و اعتباری است که بعد از تحقق جعل و ارادۀ پروردگار بر ماهیت، انسان این وصف را از او انتزاع میکند. قبل از اینکه این ماهیات موجود بشوند تمام اینها در علم عنائی حق مقرر بودند، اسمش را هم وجود نمیگذارند زیرا اگر بخواهند قائل به وجود در ذات پروردگار بشوند لازمهاش ترکب ذات است و ترکب ذات لازمهاش احتیاج و امکان است.
علت قائل شدن به اصالت ماهیت
اینها آن ماهیات را ماهیات مقرره میدانند یعنی یک حالت مابین وجود و عدم، برای این ماهیات فرض میکنند که بهواسطۀ جعل مستحق عنوان و انتزاع وجود میشوند، البته خودشان هم نمیفهمند که چه میگویند، که این مسئلۀ مابین وجود و عدم چیست؟! فاصل بین وجود و عدم چیست؟! ولی همینقدر وجود را مختص به ذات پروردگار میدانند و چون بین ذات پروردگار که بسیط است و اشیاء خارجی هیچگونه اتفاق و اشتراکی نمیتواند وجود داشته باشد از اینجا ناچار شدند که اصالت را به ماهیت بدهند. و وقتی آمدند و ذات حضرت حق را یعنی علت اینکه اینها قائل به اصالت ماهیت هستند ـ نمیدانم این را قبلاً عرض کردم یا نه ـ علت قائل به اصالت ماهیت بودن اینها یک علت سست و واهی نیست گرچه نتیجه غلط است ولکن اینها براساس تخیلات و تصورات و تفکر یک همچنین راه خطایی را طی کردند؛ یعنی بیجهت قائل به اصالت ماهیت نشدند. از یک طرف نگاه کردند و بساطت را به ذات پروردگار نسبت دادند و وجود را منتسب به ذات کردند و وقتی که وجود منتسب به ذات شد و بسیط شد دیگر اعیان خارجی که مرکب هستند چه مادی و غیر مادی، داخل در تحت حقیقت وجود قرار نمیگیرند چون وجود بسیط است.
اگر قرار باشد مرکبات و اعیان خارجیه داخل در تحت حقیقت وجود شوند بنابراین مجرد متبدل به ماده شده و هذا خُلفٌ! مجرد به ماده قابل تبدل نیست چنانچه مرکب و ماده هم قابل تغیّر به مجرد نیست زیرا تجرد و ماده بودن، دو حیثیت ذاتی برای تعین است. اگر قرار باشد که تعین پروردگار، تعین تجردی باشد لا یَنقَلِبُ الَی تَرکیب و تَرکُّب و المادَّةِ و التَکَوُّن اگر حیثیت اشیاء خارجی حیثیت ماده باشد لا یَنقَلِب إلَی تَّجَرُد و مِن حَیثُ تَنافی و عَدَم تَناسُخ بَینَهُما فَللازِم أنَّهُ هو تَجَرُد فی ذاتِ الله تَعالی و بالمادَّةِ و تَّرَکُّب فی الأعیانَ الخارِجیَّه و هذا هوَ الأصل فی تأسیس أصالَةُ الماهیَّة وقتی که میآید اصالت ماهیه را درنظر میگیرد دردش از اینجا است، این نکته از اینجا سرچشمه میگیرد که نمیتواند بین تجرد و ماده جمع کند، از این بالاتر نمیتواند بین حد و بین غیر حد جمع کند.
برفرض که ما اشکال را بر ماده ببریم، در موجودات نوعیه، در صور، عقول و انوار که در آنجا مجرد هستند شما چه میگویید؟ آنجا که ماده نیست! میگویند: تقیّد که هست درحالیکه وجود تقید برنمیدارد. پس چه اینکه ماده باشد مقید است و چه اینکه مصنوع و غیر ماده باشد باز مقید است. مراتب تقید در اعیان خارجیه فرق نمیکند، در جنسیت و شیئیتِ مراتب خارجیه مسئله تفاوت میکند، یکی مجرد است و یکی ماده است ولی هردو قید است. وجود جبرائیل دارای یک حد و قید است که آن وجود قابل اتصاف به وجود پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و به وجود انسان نیست. وجود ملائکۀ مادون دارای حد و قیدی هستند که دارای اتصاف و وسعت به حد جبرائیل نیست، هرکدام از آنها دارای مراتبی هستند و همه هم مجرد هستند، در عین تجرد دارای تقید هستند، درحالیکه در ذات پروردگار چه اصالة الماهوی و چه اصالة الوجودی قائل به تجرد هستند؛ یعنی حتی قائلین به اصالت ماهیت ذات پروردگار را ماهیت مقرره نمیدانند بلکه ذات پروردگار موجودٌ بِوُجودٍ إطلاقیٍ و بَسیطٍ و بالصِرافَة به این کیفیت میدانند. وقتی ذات پروردگار وجودش بهنحو بالصرافه شد بنابراین جعلی که میخواهد به اعیان خارجیه تعلق بگیرد چه چیزی را ظاهر میکند؟ چه چیزی را مبرز میکند؟ بالأخره ما در اشیاء خارجی چیزهایی را میبینیم، خب این کتاب است و نیم کیلو وزنش هست، هوا که نیست! برفرض هوا هم باشد این شیء است. ما بین الوان خارجیه تفاوت قائل هستیم، این تفاوت از کجا آمد؟! این جعل به چه تعلق گرفت؟ اگر قرار باشد قائل بشویم که جعل وجود پروردگار است که مبتدل به قید در خارج شده است پس باید قائل به تجزی در وجود بشویم. و هوَ مُطلَقٌ و بالصِرافَة و بَسیطَةٌ بنَحوِ بَسیط الحَقیقَةالبته نه بسیط کُلّ الأشیاء نه، اینها فقط یک مقدارش را میگویند و بقیه را آنها که قائل به اصالت وجود هستند میگویند، بَسیطُ الحَقیقَه اینها قائل به اصالة الحقیقه هستند حتی قائل به اصالة الماهیه هم نسبت به این مسئله چیز هستند.
این جعل به چه تعلق میگیرد؟ در واقع مسئلۀ جعل این است که چه حقیقتی در ماوراء اراده و مشیت پروردگار در صنع و خلقت خارجی وجود دارد؟ منبابمثال حرکت دست من؛ یک وقت دست من حرکت میکند و این ضبط را از اینجا بر میدارد و اینجا میگذارد، دست من غیر از این ضبط است و ضبط غیر از دست من است و دست من غیر از ارادۀ من است، همۀ اینها باهم فرق میکنند منتها در راستای هم قرار میگیرند. اول یک اراده از نفس منبعث میشود که اراده میآید در اعصاب و دست را حرکت میدهد و این ضبط را از اینجا برمیدارد. یک وقتی دست حرکت میکند بدون اینکه ضبطی را بردارد، ـ نگاه کنید من الآن دارم دستم را حرکت میدهم ـ یک وقت اراده تعلق میگیرد تا من میخواهم حرکت کنم ایشان دست من را میگیرد، شما حالت من را در اراده احساس میکنید ولی دست من را احساس نمیکنید که حرکت میکند. میگویید که آقا رهایش کن او میخواهد دستش را حرکت دهد، چرا دستش را گرفتی؟ خب اگر من همینطور نشسته باشم و بخواهم فقط به شما نگاه کنم، ایشان دست من را هم بگیرد شما به او اعتراض نمیکنید اینکه الآن دارید اعتراض میکنید [بهخاطر این است که] حالت اراده را در من میبینید منتها در اینجا صارف وجود دارد و نمیگذارد دست حرکت کند.
این سه مرحلۀ اراده و حرکت و تعلق به شیء خارجی بنا بر اصالت ماهیت در جعل تحقق پیدا میکنند یعنی در اصالت ماهیت یک اراده وجود دارد و ارادۀ حق در تحقق اشیاء خارجی است، چه اشیاء مجرد مانند ملائکه، عالم عقول، عالم انوار، عالم نفوس، عقول متصل و عقول منفصل، برزخ، مثال و صوَر نوعیه و امثالذلک خب یک اراده تعلق میگیرد براساس علم عنائی حق که خود اصالت ماهویها قبول دارند که هرچه هست نقشش در آنجا کشیده شده و در آنجا ترسیم شده و تحقق خارجیاش در خارج براساس همان نقشهای است که در علم حق هست.
در ارادۀ دوم که با همان ارادۀ اول یکی است ولکن بنا بر رأی آقایان این حیثیت دوم است، بعد از آن علم و نقشهای که کشیده شده است در ذات حق میل و اراده به ایجاد تعلق میگیرد، آن حالتی که او به خود میگیرد چون خدا تا حالا نشسته بود و دستش را روی پا گذاشته بود و هیچ حرکتی نمیکرد حالا که میخواهد یک امر خارجی ایجاد کند یک تکان به خودش میدهد، این تکانی که به خود میدهد میشود انبعاث میل در اعصابی که ما داریم، آنچه که در ما هست!! حالا آن ارادهای که تعلق گرفت تا آن صورت شخصیه و صورت منقوش در علم عنائی را در خارج محقق کند، میآید و آن صورت را در خارج محقق میکند پس هیچ از وجودش مایه نگذاشت. اصالت الماهوی به این میگویند. پس در اصالت ماهیت جعل به چه تعلق گرفت؟ جعل به همان صورت شخصیۀ موجودۀ در نفس ذات حق تعلق میگیرد. آن صورت را از علم به خارج منتقل میکند.
حالا اگر از آنها سؤال کنیم که در این انتقال صورت به خارج بالأخره چه امری اضافۀ بر آن صورت تحقق پیدا کرد؟ آن صورتی که در ذات حق بود وزنش هفتاد کیلو بود؟! آن صورتی که در ذات حق بود 140 کیلو وزنش بود؟! آن صورت فیلی که در ذات حق بود چهارده تُن وزنش بود؟! این قضایا چطور میشود؟! بعضی از دوستان ما که رفته بودند در بعضی از کشورها مثل تایلند گفته بودند که ما در باغ وحش رفتیم بعضی از فیلها را دیدیم که نوشته بود سیزده تن چهارده تن هم بودند، چهارده تن هم خیلی زیاد است! میگفتند که این وزنهایی که نوشته بود اصلاً چیز عجیبی بود که ما تا حالا ندیده بودیم! یک وقت جایی رفته بودیم مجسمهای از این درست کرده بودند گفتیم که یک همچنین چیزی هم مگر وجود دارد؟! گفتند که بله آقا هست.
علیٰکلّحال یا آن نهنگی که در دریا حرکت میکند با این وزنها، زمین، آسمان و کرات سماوی اینها در ذات پروردگار وزن داشتند؟! همچنین چیزی چطور میشود؟! این جعل چه کرده که به صورت وزن داده است؟! اگر بخواهیم حساب کنیم راجع به ارادۀ پروردگار میگوییم که وقتی اراده از مرید به تحقیق و تکوّن مراد تعلق میگیرد آن را در خارج مشخص و معیّن میکند. حالا صحبت در این است که آیا این کرۀ شمس با این وزنی که داشته با همین کیفیت در علم پروردگار بود منتها بروز خارجی نداشت و بعد پروردگار و ذات حق به این بروز خارجی داد؟! صحبت در این است اگر کره به این کیفیت و مادی باشد مگر ممکن است بروز خارجی نداشته باشد؟! وقتی اقمار که حیثیت مادی دارند مگر میتوانند بروز خارجی داشته باشند؟! چرا؟! چون تحقق مکان و زمان به تحقق مظروف و متعین است. مکان وجود ندارد، فضاء وجود ندارد، باید شیء مادی تحقق پیدا کند تا اسم کیفیت ارتباط بین مادی و اطرافش را مکان بگذاریم. بنابراین اگر زمانی ارادۀ حق بر محو این کرات تعلق گرفت مکان چه میشود؟ اصلاً مکانی نیست. نهاینکه شخصی همینطور بگردد، دیگر نه خورشیدی هست و فقط همینطور در مکان میگردد. مکانی وجود ندارد.
تلمیذ: محو کرات یا محو ماده؟
استاد: محو ماده دیگر، منظورم از کرات یعنی ماده. حالا دور زمین اکسیژن و گاز هست. نه، ماده بهطورکلی محو شود. آن محو ماده پس از خود چه چیزی را باقی میگذارد؟ هیچ، ادراک آن مشکل است هان؟! میدانم مشکل است حالا بروید روی آن تأمل کنید. میگویید که ما در اینجا میایستیم و همه چیز را فرض میکنیم ازبین رفته است. فرض کنید خدا یک نفر را همینطوری خلق میکند و بهواسطۀ خلق او، این با اطراف خودش ارتباط پیدا میکند، بالأخره چیزی که خلق میشود دارای وضع است، سمت راست است، سمت چپ است، بالا و پایین است، جهات ستّه او را احاطه کرده است. خب دراینصورت شما میتوانید بگویید که هیچ کرات وجود ندارد و ماده هم وجود ندارد پس این شخص که حرکت میکند در چه حرکت میکند؟ این شخص با حرکت خودش مکان میسازد. نهاینکه مکان وجود دارد، دیگر مکانی وجود ندارد هرجا که میرود آنجا مکان برای او میشود، یک قدم جلوتر میرود آنجا مکان میشود، نهاینکه جلوتر از او مکان هست، جلوتر از او چیزی نیست، عدم است! چون فرض این است که هیچ مادهای وجود ندارد. این افرادی که در بعضی از کرات و این اقمار صناعی میروند در بعضی از جاها اصلاً هوا وجود ندارد و حالا تصور کنید اگر شخصی آن کلاهک و ماسک خود را بیرون بیاورد و دائماً نفس بکشد وقتی که هوا وجود ندارد چه چیزی در سینهاش میرود؟! هیچ، انگار یکی دماغش را گرفته هرچه فشار میدهد فایده ندارد، چیزی نیست که برود. خلأ را امتحان کردید؟ در خلأ هوا را بیرون میکشند وقتی دو جسم در خلأ پیدا شدند فشار هوای بیرونی آنها را بههم ملزم میکند و از هم جدا نمیشوند. فرض کنید دو گوی نصف هست شما هوای آن را بیرون بکشید حالا چه چیزی داخل آن هست؟ هیچ چیز، آیا میتوانیم بگوییم که داخل این مکان است؟! دیگر مکان نیست، آنچه را که داخل آن را بهوجود آورده است که ما اسم آن را مکان میگذاریم عبارت از این دو نصف گویی است که بههم چسبیدهاند، اگر این دوتا نبودند هیچ چیزی نبود. حالا شما دو نصف گوی را باز کنید و آن را صاف کنید در عین خلأ بودن صاف کنید اصلاً هیچ تغییری ایجاد نمیشود همین گوی را محدب کنید یکدفعه میبینید در اینجا فضایی پیدا میشود، آن فضا پیدا نشد بلکه آهن محدب شد، شما مس را محدب کردید نهاینکه فضا بهوجود آوردید، فضا درست نشده است. این مسی که الآن در اینجا هست صاف است و هیچ مکانی غیر از اطراف خودش برای او تصور نمیشود، شما همین مسی که صاف است را برداشتید محدب کردید میگویید: آقا داخلش را نگاه کن میبینی؟! الآن داخلی پیدا نشد بلکه آهن و مس تحدب پیدا کرد و مکان تولید شد. پس اگر قرار باشد که این ماده بخواهد در ذات حق با حیثیت ماده بودن تحقق پیدا کند بنابراین ذات حق در اینجا مرکب شد چون با حفظ اصالت ماهیت، ماده بودنش را ازدست نمیدهد بلکه ماده دارد، کم دارد، کیف دارد، سایر اعراض را هم دارد و در عین داشتن سایر اعراض بر ذات حق به همان کیفیت هستند. فقط کاری که در آنجا کرده این است که از کیسۀ خودش یک عدد خورشید درآورده و بیرون انداخته است و هیچ کاری نکرده است، اسم این را جعل گذاشتند!
تلمیذ: بیرون هم معنا ندارد...
استاد: نه، مثلاً خدا پوششی روی آن انداخت، من اگر در اینجا باشم هرچه نگاه کنم خورشید را نمیبینم. بعد یکمرتبه آن جعل که همان بیرون انداختن است آن خورشیدِ در عین ماده بودن در ذات خود را از ذات بیرون میاندازد، دیگر اینقدر قدرت را که میتوانیم به خدا نسبت دهیم!! این کار را که میتواند انجام دهد!! یکدفعه نگاه میکنند خورشید را در اینجا میبینند و این مقام جعل میشود. البته دیگر چرندیات از این بهتر نمیشود!!
حالا اگر اینها بگویند: حاشا که در ذات پروردگار ماده قرار بگیرد، کم قرار بگیرد و اعراض قرار بگیرد، پس چه بود؟ میگویند که صورت شخصیۀ عین در ذات پروردگار هست و وقتی که جعل به او تعلق میگیرد وزن پیدا میکند و بهمجرد وزن پیدا کردن و هر قید دیگری شما میتوانید آن را مشاهده کنید. ما میگوییم که این وزن چیست؟ این قید چیست؟ آن قیدی که باعث شده است شما بدون اینکه اسم وجود را ببرید وجود را از آن انتزاع کنید، این وزن چیست؟ این ماده چیست؟ چارهای نیست که بگویند: ذات پروردگار عدم را مبدل به وزن کرده است بدون اینکه حصهای از وجود داشته باشد. میگوییم که عدم قابل تغییر و تحول نیست، عدم که شیئی نیست تااینکه تغییر در او پیدا شود، تبدل و تکوّن در او پیدا شود. لذا در این قضیه میمانند.
تعریف جعل و ارادۀ حق
بله، همانطوریکه ما در مبحث تجرد و ماده کیفیت تبدلِ تجرد و ماده را عرض کردیم و در بحث اصالت وجود تعریف صحیح از وجود بهنحویکه بَسیطُ الحَقیقَة کُلُّ الأشیاء میتواند از آن استخراج شود عرض کردیم، در آنجا این مسئله به خوبی قابل فهم و ادراک است، چطور؟ اینکه ذات پروردگار در علم عنائی خودش که عالم صور و عالم نقوش است، آن جعل میآید و به آن صور وجود میدهد یعنی نفس آن صور موجود و متشخص میشود زیرا وجود در هرجا که پا بگذارد تشخص و تعین را با خودش میآورد پس جعل عبارت از وجود دادن است. این ارادۀ پروردگار که در مقام جاعلیت و مقام فاعلیت به آن صورت تعلق میگیرد یعنی آن وجود خود را به شکل آن صورت نوعیه درمیآورد. این معنای جعل میشود! پس جعل یعنی اعطای وجود، ارادۀ حق یعنی اعطای وجود، آن وجود را اعطاء میکند، به چه اعطاء میکند؟ چیزی در خارج نیست که اعطاء کند، اعطاء میکند این وجود را به همان شکلی که در علم عنائی حق آن شکل تحقق پیدا کرد. زیرا در ذات پروردگار فرق نمیکند چه اول بگوییم که علم عنائی بود و بعد از علم عنائی اراده به آن تعلق گرفت و چه اینکه بگوییم: علم پروردگار و چه ارادۀ پروردگار هردو امر واحد هستند بالأخره آن نفس صورت شخصیت خارجی باید مقدم بر اراده باشد و نمیشود که اراده اول باشد و بعد صورت در خارج تحقق پیدا کند! اول صورت تشخص خارجی است و به نفس تصور آن صورت مشخصه آن وجود میآید و به آن لباس میپوشاند.
کیفیت تعلق جعل به ماهیات و صور منقوشه
پس جعلی که به آن ماهیات و صور منقوشه تعلق گرفته است عبارت از تغییر و تحولی است که ذات در مقام ذات در خود بهوجود میآورد. شما در اینجا نشستهاید از فردی عصبانی هستید تااینکه وارد میشود یکدفعه عصبانیت خود از او را نشان میدهید، اخم میکنید، رنگ صورتتان قرمز میشود، رگهای گردنتان برافروخته میشود حالت اشمئزاز و تنفر را در خودتان بهوجود میآورید بهطوریکه تمام افرادی که نشستهاند همچنین حالتی را در شما احساس میکنند، این جعل میشود. یکی دیگر در آنجا میآید شما از او خوشتان میآید یکدفعه میگویید که آقا سلامعلیکم حال شریف چطوراست؟ آقا تو که الآن عصبانی بودی اشمئزاز داشتی! حال شما چطور است و مرحمت شما زیاد و لطف عالی کم نشود و... یکمرتبه از آن صورت عبوسیت و عصبانیت به یک صورت منبسط، مسرور و حالت شادابی و نشاط متبدل میشوید این جعل میشود.
همینکه نشستهاید یکمرتبه یک نفر یک سؤال علمی میکند شما میروید در فکر و دستتان را [کنار صورت میگذارید] شروع به فکر کردن میکنید، این نه این است و نه آن است، قسم ثالث است. هر کسی باشد میگوید که حرف نزن آقا ایشان دارد فکر میکند یعنی آن حالت تفکر و حالت تأمل در شیء وضعیتی بود که شما در خود بهوجود آوردید کسی دخالت نکرد، در هر سه مرحله آن مرید شخص انسان است، چه در مقام عصبانیت، چه در مقام انبساط، چه در مقام تفکر، چه در مقام تنفر، رأفت و سایر مراتب. ما کاری به شیء خارجی نداریم.
بیان مثال برای تقریب حقیقت جعل
این مثالی که میخواهم بزنم برای مقربیت این است که جعل چیست و حقیقتش را میخواهیم بگوییم. در همۀ اینها هیچ امر خارج وجود ندارد، صرفاً براساس تفکر بود و در وهلۀ اول انسان شخصی را میبیند، خب ارتباطی ندارد فقط یک چیز دیده است و یاد بعضی از تصورات قبلی و مرتکزات میافتد، یاد کارهای خلافی که این کرد و یکدفعه عصبانی میشود. بعد همینکه عصبانی شد نفر بعد میآید یاد خاطرات و صداقت میافتد یکدفعه انبساط پیدا میکند. در قسم سوم سؤالی از او میشود یاد مشکلهای میافتد و شروع به تفکر میکند. در همۀ اینها فعل و انفعالاتی هست که خود ذات در خود ذات بهوجود میآورد؛ هم فاعل و هم منفعل است، هم مؤثِر و هم متأثر است، هم سبب و هم مسبب است. پس ما خودمان در خودمان تغییر بهوجود آوردیم، این تغییری که ما بهوجود آوردیم جعل میشود. آن صورتی که بعد در ما پیدا میشود مصنوع و مجعول میشود. عین همین مطلب را شما در ذات پروردگار میبینید.
عدم وجود ماهیت در خارج سوای وجود
ذات پروردگار صورتی را در نفس خودش نسبت به فرض کنید زید بن ارقم نقش بسته است که در این تاریخ و در این موقعیت زید بن ارقم خلق شود، ولادتش به این کیفیت است، طفولیتش به این نحو است، رشد و نمو او به این کیفیت است تا میرود به مراتب بالا برسد. این نفس تصور صورت موجب میشود که ذات همینکه این صورت را تصور میکند، خود را به شکل و کیفیت این صورت در خارج درمیآورد. آن شکل به تغییر و تبدلی که ذات در خودش ایجاد میکند ـ اصلاً کاری به خارج هم نداریم. اینکه میگویند: اضافۀ اشراقیه و افاضۀ اشراقیه فقط یک طرف دارد، مقصود این است که دو طرف ندارد ـ ذات در خودش حالتی ایجاد میکند عین همان عصبانیتی که برای ما بود که یکمرتبه ناراحت میشویم و همینکه ناراحت شدیم رنگ صورت ما قرمز میشود. ذات هم یک حال در ذات خود ایجاد میکند که یکدفعه زید بن ارقم در خارج ایجاد میشود. پس ذات از خارج کاری نمیکند که از فلان جا خاک بردارد یا از فلان کوه مایهاش را بردارد یا مثلاً از تپه بردارد! تپهای وجود ندارد، کوهی وجود ندارد، کیسهای وجود ندارد! اصلاً جز ذات حق چیزی در خارج وجود ندارد و در تمام اینها وجود، مطلق است. وجود مطلق که تعین پیدا نمیکند و اگر تعین پیدا کند منافات دارد. همۀ اینها را باید حفظ کنیم، آن بساطتش را باید حفظ کنیم، پس همان وجود مطلق، همینکه تغیر در خودش ایجاد میکند آن ایجاد تغیر در وجود خودش یعنی عبارة أُخرایٰ وجود خارجی زید. بنابراین جعل به صورت تعلق گرفت و نتیجهاش تحقق خارجی آن ذی الصورة و آن مجعول شد. پس آنچه که در خارج هست فقط وجود هست، دیگر ماهیتی سوای وجود در خارج نداریم.
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد