پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 3- فصل 1 و 2: تحرير محل النزاع في الجعل...؛ مناقضة أدلة الزاعمين...
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به واکاوی دقیق مسئله «جعل» در تقابل میان دو مکتب اصالت وجود و اصالت ماهیت میپردازند. بحث با تبیین دیدگاه مشائین آغاز میشود که جعل را متعلق به وجود میدانند و در ادامه، چالشهای ذهنی حکمای اشراقی که منجر به گرایش آنها به اصالت ماهیت شده است، بررسی میگردد. استاد با تحلیل دقیقِ مفهوم تعین و تشخص در ذات باریتعالی، به این پرسش پاسخ میدهند که اگر وجودِ حق، بسیط و متعین است، جعل به چه چیزی تعلق میگیرد؟ در این مسیر، مفاهیمی همچون هوهویت، مقام احدیت و نحوه صدور ماهیات از علت تبیین شده و تفاوت میان جعلِ وجودی و جعلِ ماهوی روشن میگردد. هدف نهایی این بحث، گشودن گرههای ذهنی پیرامون توحید علمی و عینى است تا مخاطب دریابد چگونه کثرات در عینِ تمایز، با حقیقتِ واحدِ وجود پیوند میخورند و چرا درک صحیح این مبانی، کلید فهمِ دقیقِ توحید است.
درس چهارصد و هشتاد و هفتم
جعل در کلام اصالة الماهویها و اصالة الوجودیها (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فَجُمهورُ المشّاءینَ ذَهبوا کَما هو المشهورُ إلى أنَّ الأثرَ الأولَ لِلجاعلِ هو الوجودُ المعلولُ و فَسَّرَه المتأخرونَ بِالموجودیةِ.1
اگر در نظر رفقا باشد در جلسۀ قبل عرض شد که نسبت به مسئلۀ جعل باید قدرى بیشتر دقت کرد و اختلافى را که در مسئلۀ اصالت وجود و اصالت ماهیت بین فلاسفه موجود هست مطلب را نسبت به مسئلۀ جعل به یک نحو دیگرى بررسى کرد.
خدمت رفقا عرض کردم اینکه بین فلاسفه و مشّائین معروف و مشهور است که جعل به وجود مىخورد، به مقتضاى مبناى اصالت وجودِ خود آنها باید در آن دقت کرد که منظور آنها از تعلق جعل به وجود چیست. شکى نیست که وجود، وجود منبسط و بسیط و مجرد است و جعل عبارت از تشکل و تعین خارجى در محدودیت خاص نسبت به موارد مختلفۀ از مجردات و مکوّنات است یعنى از مادیات در مراتب مختلفۀ خودشان، حالا چه در مرتبۀ معنا باشد که عالم عقول باشد و چه مرتبۀ صور باشد که عالم برزخ است یا مراتب ماده باشد که عالم هیولا و صورت است. اینکه مىگویند: جعل به وجود مىخورد و وجود را در خارج محقق مىکند مگر وجود در خارج نبود؟! یک وجود که بیشتر نداریم آنهم عبارت از وجود حق متعال است و آنهم وجود مجرد است حتى بسیاری از قائلین به اصالت ماهیت در مورد حق متعال قائل به وجود هستند منتها نسبت به سایر مخلوقات قائل به اصالت ماهیت هستند گرچه بعضیها هم در مورد خدا قائل به اصالت ماهیت هستند ولی اکثر اینطور نیستند چون توالی فاسد اصالت ماهیت در مورد مبدأ اول اقتضاء کرده که نسبت به او قائل به اصالت وجود باشند.
علىٰکلّحال در مورد حق متعال این وجودى که هست قائلین به اصالت وجود در آنجا چه مىگویند؟! مگر مىشود چیزى را که هست دوباره موجود کرد؟! وقتى که این لیوان در دست من هست دیگر وجود مجدد مستحیل است. خب هست! وقتى که این کتاب موجود شد دیگر وجود مجدد مستحیل است و تحصیل حاصل مىشود. پس این جعلى که مىگویند به وجود مىخورد به کجاى وجود میخورد؟! وجود که خودش هست و هرجا که وجود باشد در آنجا تعین است. وجود مساوق با تعین و مساوق با تشخص است. تعین مساوق با وجود و تشخص هم مساوق با وجود است چون وجود احدیت وجود متعین است لذا وجود او وجود احدیت است.
منظور از وجود احدیت
وجود احدیت یعنى وجودى که ثانى ندارد، تعین در آنجا مساوق با نفس وجود است و وجود در آنها مساوق با نفس تعین است و هیچ ابهام و اجمالى در آنجا راه ندارد چون عین تعین و عین تشخص محقق است. پس این جعل به چه مىخورد؟!
اینجا است که اصالة الماهویها آمدند و قائل به اصالت ماهیت شدند یعنى ایرادى که پیدا شد [منشأ آن کجاست]؟! گرچه خب در مبحث اصالت ماهیت اشکالات زیادى وارد مىشود ولى ما درد آنها را هم باید بفهمیم. کسی مثل شیخ اشراق که قائل به اصالت ماهیت در ماسوىالله شده چه دردى داشت؟! او نمىتواند بیاید جعل را به وجود بزند. جعل را به وجود بزند چهکار کند؟! خدا مگر بالاتر از تعین خودش تعینى هست که بخواهد اراده کند؟! پس اینکه جعل، مقام اراده و مشیت بخواهد تعلق بگیرد به چه چیزى مىخواهد تعلق بگیرد؟! در ذهن پروردگار چه نقشهاى جریان دارد تااینکه آن نقشه را مىخواهد در خارج محقق کند؟! اگر نقشۀ وجود خودش است که خودش هست و دیگر محقق کردن ندارد. او که غنی بالذات است و محتاج به علت نیست.
پس اگر منظور خود ذات بارى تعالى است که آن وجودش بوده است. «کانَ الله و لم یَکن مَعه شیءٌ و الآن کما کان»،1 یعنی کانَ متعیناً و کانَ متوحّداً و کانَ مُتفرداً بِالوجودیةِ و بِالتعینِ و التَّشخصِ قبل از خلق حتی صادر اول و مقام واحدیتش. در همان مقام احدیت و هوهویت که یک مرتبه خدمت رفقا عرض کردم که مسئلۀ هوهویت با احدیت یکى است بعضىها مثل مرحوم علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آمدند مقام احدیت را یک مرتبۀ نازل از مقام هوهویت قرار دادند؛ یعنى مقام هوهویت مقام لابشرطى است و مقام احدیت تنازل به وحدت است و همین اعتبار وحدت موجب تنازل ذات از مرتبۀ خودش شده که خدمت رفقا عرض کردم مسئلۀ احدیت مسئلۀ انتزاع از ذات است، نه مرتبۀ متنازل ذات!
فرق است در اینکه ذات را در مقام اسماء در مسئلۀ واحدیت متنزل کنیم یااینکه از نفس ذات انتزاع کنیم مثل اینکه بگوییم: ذات متعین است پس در اینجا ما قائل به تنازل شدهایم درحالیکه تعین از خود ذات نشئت مىگیرد مثل اینکه بگوییم: همینکه شما زوجیت را از اربعه انتزاع کردید اربعه را یک مرتبۀ مادون از مرتبۀ ذات خودش تصور کردید. نه، چه ما بخواهیم چه نخواهیم زوجیت از اربعه انتزاع مىشود. ممکن است یک نفر اربعه را در خارج ایجاد کند ولى زوجیت همراه با او ایجاد نشود، این مستحیل است لا بالعکس؛ هرجا که اربعه هست در آنجا زوجیت هست ولى هرجا که زوجیت هست ممکن است اربعه باشد ممکن است اِثنین باشد و اینها...
علت اصالة الماهوی شدن حکمای اشراقی
یادم میآید این مسئله را در حواشى همان محاکمات اول نوشتم. مرحوم علامه در آنجا خیلى خوب توضیح مىدهند مراجعه کنید. ولى خب این چیزى است که به نظر ما رسید علىٰکلّحال این مسئله در اینجا هست و همین دغدغۀ خاطرى است که حکماى اشراق را قائل به اصالت ماهیت کرده است یعنى گفتهاند که وجود دستنخورده بلکه نقشها در خارج پدید آمده است. اینها همه نقوش هستند و خدا که نقش ندارد خدا که بلا نقش است و تعین نقشی ندارد ولى تعین که دارد. حدود ندارد ولى تشخص که دارد. چه کسى گفته که حتماً همراه با تشخص باید حد هم باشد؟! تشخص یعنى آنچه که از مرتبۀ اجمال به مرتبۀ ظهور آمد. من الآن به شما مىگویم: در راه در خیابان یک حیوانى را دیدیم. تااینکه مىگویم: یک حیوانى را دیدم الآن یک حیوان مبهم در ذهن همه آمد. یکى مىگوید: حتماً آقا یک گوسفند دیده، یکى مىگوید: حتماً یک گربهاى دیده، یکی میگوید: الاغ دیده ـ البته الاغ زیاد هست!! ـ بالأخره یک حیوانى، اسبى، گاوى، قاطرى بود. این مبهم مىشود و هنوز به مرتبۀ ظهور نرسیده است بعد توضیح مىدهم که این حیوان وزنش در حدود 200 کیلو بود، یکدفعه گربه و گوسفند و حیوانهای دیگر کنار مىروند. مدام یکىیکى با این قیوداتى که مىآورم و با این اوصافى که بیان مىکنیم آن مسئلۀ اجمال را به مرحلۀ تعین نزدیک مىکنیم تااینکه مىگویم: در خیابان یک اسب دیدم. این دیگر خیلى متعین مىشود ولى باز هنوز اجمال است. خب حالا این اسب قرمز است یا سیاه است مشخص نیست ولى وقتى که خود شما دیدید و چشمتان دید، این تشخص و تعین مىشود. پس تا وقتى که بروز و ظهور معیّن نشده است هر ماهیتى از نقطهنظر مفهومى در مقام اجمال و ابهام باقى مىماند.
پیدا شدن حالات نفس در قلم و بیان
حالا صحبت ما این است که آیا وجود خداى متعال همین است؟! آیا وجود خداى متعال در مقام ابهام و اجمال هست و هیچ بروز و ظهورى ندارد؟! نه، آن از شدت بروز و ظهور [مخفی است]؛ «یا مَن هوَ اختَفَى لِفَرطِ نورِه»1 خیلى حرف عجیبى است! این اشعار مرحوم حاجى نشان مىدهد که حالش همچنین حال درستوحسابی بود. از مرحوم صدرالمتألهین از این نقطهنظر قوىتر است. مرحوم صدرالمتألهین خدا رحمتش کند از نقطهنظر استدلال و کیفیت استدلال و تضلّع بر مطالب بر مرحوم حاجى ارجحیت دارد ولى از نقطهنظر حال و مراتب شهودى مرحوم حاجى بر صدرالمتألهین از این نقطهنظر برترى دارد و این مطالب از نوشتهجات پیداست؛ از کیفیت نوشتههاى مرحوم حاجى پیداست و آن حالش در قلمش ظاهر و نمایان مىشود. آن نورانیتى که منظومۀ سبزوارى دارد آن نورانیت در سایر کتب دیده نمىشود. همین اسفار را مقایسه بکنید نسبت به کتب مرحوم بوعلى میبینید که همین تفاوت وجود دارد. بوعلی از نقطهنظر استدلال بر آخوند ترجیح دارد ولى آن نورانیتی که در اسفار هست در کتابهای ایشان مثل شفا نیست. حالا اشارات باز بهتر است علىٰکلّحال این خیلى عجیب است که چطور حالات نفس در قلم ظاهر مىشود و در بیان این حالات پیدا مىشود.
منظور از شعر «یا مَن هُوَ اختَفَى لِفَرطِ نورِه...»
| یا مَن هوَ اختَفَى لِفَرطِ نورِه | *** | الظّاهِرُ الباطِنُ فى ظُهورِه2 |
خیلى عجیب است! ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٌ﴾.3 مرحوم حاجى مىفرماید که در ذات بارى تعالى آنقدر تعین قوى است و آنقدر تشخص قوى است که از شدّت تعین و تشخص دیگر تعین و تشخصى براى دیگرى نمىماند که بخواهد به آن تعین نگاه کند. این خیلى مسئلۀ عجیبى است! این مطلب و این قضیه که آن وجود، وجود متعین و متشخص است، در آن حرفى نیست.
مرحوم صاحب اشراق این مطلب را کنار مىگذارند و مىگوید که خداى متعال از نقطهنظر تعین و تشخص شکى در او نیست و ظهورش و حقیقتش نفس همان وجود بسیط و مجرد است که بسیطُ الحقیقة کلُّ الأشیاء اما در مورد موجودات آن اراده که به وجود تعلق نمىگیرد بلکه به ماهیات تعلق مىگیرد. وجود را که نمىتواند کارى بکند، ماهیت را یک کار مىکند. مىآید به ماهیت مىخورد و ماهیت را در خارج موجود مىکند یعنى ماهیت را ظاهر مىکند منتها ما مىگوییم که ماهیت را موجود مىکند حتى مرحوم شیخ اشراق نمىگوید که ماهیت را موجود مىکند بلکه مىگوید: ظاهر مىکند، متعینش مىکند، بارز مىکند و مشخص مىکند و وقتى که اینطور شد آنوقت ما وجود را از آن انتزاع مىکنیم. ما هیچ کلمهاى پیدا نمىکنیم تااینکه چنین مفهومى را بخواهد برساند بالأخره این ماهیتى که الآن در مقابل ما هست با قبل از اینکه نبود چه فرقى دارد؟ مىآییم برای آن اسم وجود جعل مىکنیم. مثل الآن که اسمهای مزخرف و چرتوپرت براى معادلات عربى و اینها جعل مىکنند! واقعاً یضحک به الثکلیٰ شده است. اقلاً دوتا آدم که عقل درستوحسابی داشته باشند بیایند اسم جعل کند. اسم کاپیتان را «سَریار» گذاشتند! در فوتبال و اینها مىخواهى صدا کنی آخر سریار چیست؟! عجب! آقا شما در صحنه نیستید و مسائل فوتبال را پیگیرى نمىکنید!
ما یک شب در یک مجلسى بودیم که اکثر آنها از علما بودند ـ سادات و غیر سادات ـ مسابقه هم بین ایران و یک جایى بود. باران خیلى عجیبى هم مىآمد و ما در طهران بودیم. آن شب نزدیک نیمۀ شعبان بود و مثلاً مىخواستند راجع به نیمۀ شعبان روایتى هم بخوانند. یک ساعت و نیم و دو ساعت آن مجلس به ذکر خیر فوتبال گذشت. من نگاه کردم این آقا تمام تیمهای دنیا را یکبهیک به اسم صحبت مىکند. این تیم ایتالیاست چندتا گل زده چندتا گل خورده آن را بیرون کردند و این را داخل کردند و... بعد یکى آمد و گفت: آقا شما کجا هستید؟! الآن مسئلۀ فوتبال در دنیا یک مسئلۀ جهانى است که هر کسى مىخواهد در صحنه باشد باید از فوتبال با اطلاع باشد و در ایتالیا یک وزارتخانه به نام وزارت فوتبال تأسیس کردند تازه ما خیلى عقب هستیم! تابهحال ما خبر نداشتیم ایتالیا یک همچنین وزارتخانهاى دارد و ایشان یکبهیک میگفت؛ ایرلند چیست و خلاصه بهنظر مىرسید که ایشان خیلى از اوقاتش را به همین مسئله مىگذارند و نسبت به گل و دروازه خیلى علاقه نشان مىدهد! بله، اخیراً ما شنیدهایم براى کاپتان سریار قرار دادهاند! این دیگر یک چیزهایى است که ... به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ خدا شاهعباس را عقل بدهد!
علىٰکلّحال من جداً وقتى که بعضى از عبارتها را مىخوانم نمىفهمم یعنى الآن نمىفهمم منظور چیست و فکر میکنم این وسط چه چیزی جابهجا شده است! همین عبارت معنایی مىدهد.
علىٰکلّحال این لغتى که خواستند وضع بکنند گفتند: وجود را براى این مسئله وضع مىکنیم. بنابراین این وجود وجودى نیست که بخواهد با وجود حق تعالى معارضه کند. با او نمىآید معارضه کند. این وجود یک وجود اعتبارى است و چون مرام، مرام ذوقىگرى و تصوف و یک شائبهاى از عرفان هم در مشى و مرام اینها بوده است خواستهاند حقیقت وجود را به تمام معنایش متمحض و متمرکز در ذات پروردگار کنند بهطورىکه هیچگونه اثرى از آثار آن وجود از توحید خارج نشود و به ترکیب توحید صدمه وارد نکند. این بنا بود گرچه خب با آن مطالبى که إنشاءالله در جلسات آتى مطرح مىشود رفقا خواهند دید که هیچگونه ثلمه و صدمهاى حتى درصورت جعل، غیر از آن قسمى که مرحوم شیخ اشراق ذکر کردهاند، باز وارد نمىشود و توحید در وحدت خودش و حقیقت خودش متمحض خواهد بود.
این وجود وجود اعتبارى مىشود. بنابراین دو اصل در اینجا حاکم است؛ اصل اول اصل وجود است که اختصاص به ذات پروردگار دارد، در همان محدودۀ تجرد و بساطت و بسیط الحقیقه باقی مىماند و ما نسبت به آن شک و شبهه نداریم و عین تشخص و تعین است و اصل دوم اصل ماهیت است که مربوط به کثرات است و مربوط به متکثرات و مخلوقات است. آنها اصالت ماهیت هستند و بینهما بونٌ بعیدٌ ما بینَ الأرضِ و السماء که نه این در حریم آن داخل است و نه او در حریم این داخل است. البته توالى فاسدی که پیدا مىکند خیلى زیاد است که ما إنشاءالله مىگوییم ولى این منظور بود که این دغدغهاى که اینها از اصالت ماهیت دارند مىخواستم رفقا بدانند که از کجا آمده است. اینها آمدند جعل را به وجود بزنند، گفتند که وجود خودش هست و تشخص دارد پس جعل به چه تعلق بگیرد؟! اگر جعل قرار است به وجود بخورد پس تحصیل حاصل است و چیزى که هست دیگر هست نمىشود! اگر جعل قرار است به وجود بخورد پس این وجود حق کجا مىرود و لذا گفتند: وجود حق در حقّیت و در تشخص خودش باقى است، اراده و مشیت پروردگار تعلق به نقوش و صور گرفته است و این نقوش و صور ماهیاتى هستند که در خارج بروز و ظهور دارند. قبل از بروز و ظهور عالم عالم تقرر است و بعد از بروز و ظهور انتزاع وجود از آنها مىشود اعتباراً نهاینکه واقعاً، چون وجود اختصاص به ذات پروردگار دارد ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمۡ َٔانُ مَآءً﴾1 و:
| کُلُّ ما فی الکَونِ وَهمٌ أو خیالٌ | *** | أو عُکوسٌ فی المَرایا أو ظِلالٌ2 |
که از امثال این مطالب و اینها در کلمات اهل صوفیه و اهل ذوق و امثالذلک خیلى دیده مىشود که وهم و خیال اینها یعنى کثراتى که جعل در این کثرات به نقوش خورده و وجودى در کار نیست. مىآید و مىرود و صورت عوض مىکند امروز به صورت گل است، پسفردا به صورت خاک است، یک روز حیوان است و روز دیگر به صورت انسان است مدام صورت عوض مىکند و مدام بهدنبال صورت عوض کردن، ماهیت عوض مىکند تااینکه باز این وجود حق به حال خودش باقى است و صورت عوض نمىکند و ماهیت عوض نمىکند و تبدل در او راه ندارد و تغیر در او راه ندارد آن ثابت است و حق مطلق و تشخص مطلق است. این مسئله است.
حالا این چند خط را بخوانیم تا از نقطهنظر متن دور نمانیم گرچه آنچه که در این عبارات هست را هنوز عرض نکردم ولى از نقطهنظر اینکه همراه این جملات پیش برویم میخوانیم.
فَجُمهورُ المشّاءینَ ذَهبوا کَما هو المشهورُ إلى أنَّ الأثرَ الأولَ لِلجاعلِ هو الوجودُ المعلولُ و فَسَّرَه المتأخرونَ بِالموجودیةِ.1
[جمهور مشائین معتقدند ـ همانطور که مشهور هم است ـ اینکه اثر اول برای جاعل است] که اثر اول جعل یعنى همان مراد مرید در فاعلیت که آن مرید و فاعل که حق متعال است در آن فاعلیت چه اثر اولى را ایجاد مىکند. حالا به اثرات بعد کار نداریم؛ به اثر ثانی و ثالث و سایر تغییرات و تحولات که بعداً پیدا مىشود کار نداریم. آن اولین اثر کلمۀ «کُن» وجودی و تکوینى به چه خورده است؟! مثل اینکه شما مىخواهید یک دارویى درست کنید آن اولین چیزى را که به آن شخص مىگویید که بیاور، آب است که او یک لیوان آب مىآورد بعد شما فرض کنید در این لیوان آب یک تغییرى مىدهید و این لیوان آب را رنگى مىکنید، این اثر دوم مىشود بعد آن را تقسیم به چندتا مىکنید و... اما آن کارى که اول به آن مىگویید که بکن این است که یک مقدار آب بیاور.
مىگویند که اگر از اول مىگفتى مىخواهى چه کاری بکنى اصلاً مىگذارد درمىرود لذا مىگویند: آقا بیا مسئلهاى نیست چیزى نیست هوا را دارند. به قول ابنفارض: اگر آنچه را که ملامتگران به من گفتند، از اول مىدانستم چه بود و «لما خالَفتُ لَوّامی»؛2 از آن اول نمىآمدم ...! خلاصه اول در باغ سبز نشان مىدهند و آش با رنگ و لعابى و چیزی ولى کمکم چنان به آدم مىگذارند و یکبهیک قضایا جلو مىآیند ولى خلاصه هر آن کسى که دندان دهد نان دهد3 تحملش را هم مىدهند ولى آن جعل اول آن فاعلیت اول آنچه را که اول تعلق گرفت، آن اثر را مىگویند که همان وجود معلول است.
| مخور هول ابلیس تا جان دهد | *** | همان کس که دندان دهد نان دهد |
خب نسبت به این مسئله ممکن است ایراد واقع شود که وجود که معلول نیست. بله، وجود موجود بشود معلول مىشود اما نفس الوجود معلول نیست بلکه نفس الوجود فاعلٌ نفسُ الوجود هو المبدأ الأول لذا اثر اوّل موجودیت وجود است یعنى وجود را به شکل دربیاورند. تا وقتى که وجود آن بالا بود اختصاص به ذات پروردگار داشت و شکل نداشت، در آنجا نه شکلى بود، نه رنگى بود، نه سیاهى بود، نه قرمزى بود و نه کمّى بود. هیچ چیز نبود.
| منبسط بودیم یک جوهر همه | *** | بیسر و بی پا بدیم آن سر همه1 |
آنجا که بودیم سرى وجود نداشت، دستى وجود نداشت، پایى وجود نداشت، هیچ نبود؛ نه سر بود، نه پایى بود، نه دستى، هیچ چیزی نبود. وقتى که این نور پایین آمد همینکه آمد سر پیدا شد، سر هم که پیدا شد کلاه پیدا شد؛ یکى کلاهش بزرگتر بود و یکى کوچکتر بود. یکى سرش بزرگتر بود و یکى سرش کوچکتر بود. اینجا دعوا شروع مىشود؛ او مىگوید: من مىخواهم اینجا باشم او میگوید: نه اینجا جاى من است جنابعالى کنار برو اما تا وقتى که آنجا بودیم آنجا که دعوا نیست وقتى که همۀ سرها یکى است چه دعوایى مىخواهى بکنی وقتى که در آنجا اصلاً پا و دستى نیست چه کسى مىخواهد دعوا کند؟! مگر این آب با این آب دعوا دارد؟! دوتا یکى هستند. مگر این فرش با فرشى که مثل خودش است دعوا دارد؟! این رنگ قرمز همین است و آنهم همین است. دعوا در آنجایى پیدا مىشود که اختلاف بشود. اختلاف مظهر دعواست.
کار سلوک، برداشتن اختلافات
سلوک مىآید اختلاف را برمىدارد وقتی اختلاف را برداشت توحید به جایش مىآید. به همان مقدار که اختلاف کنار رفت توحید مىآید جایش را مىگیرد چون خلأ محال است. وقتى یکى مىرود یکى دیگر مىآید. تا وقتى که انسان به مرتبۀ وحدت مطلق برسد.
أی اتصافُ ماهیةِ المعلولِ بالوجودِ بِالمعنَى الذی ذَکَرناهُ لا أنَّ الأثرَ الأولَ هو ماهیةُ الاتصافِ أو ذاتُ المعلولِ أو نفسُ الوجودِ لاستِغناءِ الماهیاتِ بِحقائِقِها التصوریةِ عِندَهم مِن الجاعلِ.
منظور از موجودیت چیست؟ یعنى ماهیت معلول متصف به وجود بشود به همان معنایى که گفتیم، یعنى خود وجود متبدل به موجودیت بشود. اثر اول ماهیت اتصاف نیست. یعنى اثرى که مىخواهد بهوجود بیاورد ماهیت نیست بلکه آن اثر به وجود مىخورد. ماهیت یک نقشی است و آن نقش هم عدم است، ارادۀ پروردگار هم که به عدم تعلق نمىگیرد. پس اثر، شکلگیرى وجود است؛ آن وجود را شکل دادن است.
أو ذاتُ المعلولِ ... یا ذات معلول باشد، ماهیت اتصاف یعنى متصف شدن وجود به موجودیت که آن یک مسئلۀ اعتبارى است؛ وقتى که وجود، ماهیت پذیرفت، مىگوییم: وجودِ معلول، وجودِ حیوان، وجودِ انسان. این اضافه یعنى همان ماهیت اتصاف. اتصاف بعد از تحقق موصوف پیش مىآید و تا وقتى که یک موصوفى نباشد دیگر اتصاف معنایی ندارد. اینکه مىگوییم: «وجودِ معلول»، اثر اول به اتصاف نمیخورد و به ذات معلول یعنى همان ماهیت هم نمىخورد.
بهشت برین!
أو نفسُ الوجودِ ... به نفس وجود هم که نمىخورد چون جعل که به نفس وجود تعلق نمىگیرد آن نفس وجود برای پروردگار است و آن که هست چون [ماهیات به دلیل حقایق تصوریشان نزد آنها از جاعل بینیاز هستند] الآن بنده در ذهنم هزارتا ماهیت هست جعل به آنها تعلق نمىگیرد. بخواهم یا نخواهم همینطور ماهیت مىآید. شما یک ساعت بنشینید بعد آنچه را که در ذهنتان آمده غرب و شرق و بالا و پایین همه را ذخیره کنید و اگر یک دستگاه نوار مغزى به سرتان وصل کنند طول نوار مغزىتان از اینجا تا طهران میشود! آنقدر همینطور آدم غرب و شرق، بالا و پایین و در عالم توهمات و تصورات میرود و همینطور نفس دارد مىگردد! آیا دیدهاید که آدم یک ساعت بنشیند و ذهنش به هیچ جا نرود؛ همینطور آرام، متین، ساکت، وزین و سنگین در خود بنشیند و ذهنش جایی نرود؟! دیدهاید؟! نه! همینکه آدم مىنشیند [در ذهنش میگوید که] این چهکار کرد، آن چه کرد، آن پشت سر من حرف زد، پدرش را درمىآورم ...، همینطور شروع به گشتن مىکند!
مثل مرحوم حاج عباس قوچانى که با این چیزها جنگ مىکرد و رفت خانۀ مرحوم قاضى، مرحوم قاضی گفت که جنگت تمام شد یا نه؟!1 با خودش میگفت: اینجا را سور و دیوار و سنگر مىکشیم آنجا تیروکمان و تفنگ مىگذاریم! بندۀ خدا بیا حالت را بکن! عشق و حالت را بکن! به تیروکمان و برجوبارو نجف چهکار دارى؟! او هم همین را به او گفت: بالأخره الآن که به اینجا رسیدی جنگت تمام شد یا نه؟!
حالا اگر همین را از پنج یا ده دقیقه قبل از اینکه از خانه راه بیفتد با نوار مغزی شروع به نوشتن میکردند یکدفعه یک چیز [طویل] همراه او مىرفت! تازه این برای پنج دقیقه است! اگر بیست دقیقه بود چقدر بود! انسان باید همۀ اینها را کنار بگذارند! آنوقت بهشت برین مىشود!
و ذَهَبَت طائفةٌ أخرىٰ مِن الحکماءِ المعروفینَ بِالإشراقیینَ إلى أنَّ أثرَ الجاعلِ و ما یُبدِعُه أولاً و بِالذاتِ هو نَفسُ الماهیةِ ثُمَّ تَستَلزمُ ذلک الجعلُ موجودیةَ الماهیةِ بلا إفاضةٍ مِن الجاعلِ لا لِلوجودِ و لا لِلاتِّصافِ.
[عدۀ دیگری از حکمای معروف به اشراقی معتقد شدند بر اینکه اثر جاعل و آنچه ابتداء و بالذات ایجاد میکند همان خود ماهیت است] که در رأس حکمای اشراقی مرحوم شیخ شهاب است ـ دوتا شیخ اشراق هستند که یکى [همین شیخ شهاب است که] در حلب هست که همان شیخ اشراق شهید میگویند که قبرش در زیرزمین یک نظمیه قرار دارد و یکى دیگر در بغداد هست. آن شیخ اشراق مشهور همان است که در حلب هست.
ثُمَّ تَستَلزمُ ذلک ... [سپس این جعل، مستلزم موجودیت ماهیت میشود]، بدون اینکه نیاز به افاضهای از جانب جاعل باشد، نه برای وجود و نه برای اتصاف؛ بعد یک انتزاع موجودیت مىکنیم، استلزام دارد و نهاینکه واقعیت دارد. واقعیت همان ماهیت است. استَلزمَ یعنی إحنا نَعتَبرُ و نَنزَعُ یعنى ما موجودیت ماهیت را انتزاع و اعتبار میکنیم [بدون افاضهای از جاعل]، نه، افاضۀ از جاعل نه به وجود است نه به اتصاف. وجود که اختصاص به ذات پروردگار دارد اضافۀ بر آن، نزد ما یک امر اعتبارى است. چون وجود و اتصاف عقلى هستند یعنى اعتبارى هستند و ظرف و وعاء تحققشان ذهن هست و تحقق خارجى ندارند. ظرف وقوع در ذهن است و در خارج نیست. مگر اینکه برای ذات پروردگار بگویند که ذات پروردگار، وجود است.
لِأنَّهما عَقلیانِ مصداقُهما نَفسُ الماهیةِ الصادرةِ عَنه کما أنَّ مصداقَ کونِ الذّاتِ ذاتاً نَفسُ الذاتِ بِدونِ الاحتیاجِ إلى أمرٍ آخَرَ.
[زیرا هردو امری عقلی هستند] و مصداق این وجود و اتصاف همان ماهیت صادر شده از جاعل و پروردگار است [همانطور که مصداق «ذات بودنِ ذات»، خود ذات است بدون نیاز به امر دیگری] مصداق ناطق و حیوان خود انسان است بدون احتیاج به امر دیگرى. همینکه شما ذاتى را درنظر مىگیرید، ذاتیاتی است که خودش را درنظر گرفتهاید و دیگر احتیاج به جعل مجدد ندارید. همینکه شما ماء را تصور میکنید، اکسیژن و هیدورژن را در آن تصور کردید و دیگر احتیاج به جعل مجدد ندارید و یا همینکه شما نمک و ملح را تصور کردید یُد و سدیم را در آن تصور کردید و نباید در آنجا اضافۀ بر آن جعل دیگری سوار کنید. ذاتیات که دیگر نیاز به اینها ندارند.
فَإنَّه إذا صَدَرَت ذاتُ المعلولِ کَماهیةِ الإنسانِ مثلاً عِن العلةِ لا یَحتاجُ بَعد صُدورِه إلى جاعلٍ یَجعلُ تِلکَ الذّاتِ نَفسَها فَهی مُستَغنیةٌ بَعد صدورِها عِن جاعِلِها عن جاعلٍ یَجعلُها إیّاها.
وقتى که ذات معلول مثل ماهیت انسان از علت صدور پیدا بکند دیگر بعد از صدورش احتیاج ندارد که جاعلی بیاید و آن ماهیت را دوباره برایش بیاورد همینکه یک ماهیت از آن ذات آمد و این ماهیت انسان از جاعل در خارج تحقق پیدا کرد، تمام ذاتیاتش با او تحقق پیدا کرده است. وقتى انسان تحقق پیدا کرده، حیوانیت و ناطقیت هم همراه با او تحقق پیدا کرد و دوباره حیوانیت و ناطقیتش نیاز به جعل ندارد که جاعلی آن را دوباره بخواهد برایش جعل کند.
این مباحث خیلى مباحث دقیقى است و رفقا هرجا که در صحبت من خلأ مىبینند همانجا تذکر بدهند. من با تصور اینکه مسئله جا افتاده دارم جلو مىروم و اگر دیدید مسئله نقصى دارد تذکر داده شود چون این مسئله خیلى مهم است و مىتوانم بگویم که تمام مطالب توحید علمى و عینى براساس همین مسئله دور میزند و اگر این مسئله را خوب بررسى کنید، آن توحید عینى و علمى دیگر خیلى بسیط و ساده و روان مىشود؛ مباحث مرحوم آقا سید احمد آقا و مرحوم کمپانى رحمةاللهعلیهما. واقعاً چه آدمهایی بودند! چقدر آدمهاى بزرگى بودند! از دنیا و کثرات راحت بودند ...
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد