پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 3- فصل 1 و 2: تحرير محل النزاع في الجعل...؛ مناقضة أدلة الزاعمين...
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی و نقد ادعای کسانی میپردازند که وجود را فاقد صلاحیت برای معلولیت میدانند. بحث با تحلیل کیفیت تأثیر علت در معلول آغاز شده و به ریشهیابی خطای فکری قائلین به معلولیتِ انحصاریِ ماهیت میرسد. ایشان با تبیین این نکته که وجود، حقیقتی واحد است اما ظهورات و تعینات آن در عالم خارج متفاوت است، به نقد این تصور میپردازند که وحدت وجود را مستلزم یکسانیِ تمامِ معلولات و علل میداند. در ادامه، با استفاده از مثالهای ملموس، تفاوت میان ماهیت و وجود و نحوه انتزاع ماهیات از ظهورات وجود تشریح میشود. در نهایت، با بررسی اعتراضات مطرح شده بر قدما و متأخرین، این نتیجه حاصل میشود که ادراک صحیح از رابطه علت و معلول، مستلزم تفکیک دقیق میان جایگاه وجود و ماهیت در نظام هستی است و جعل، نه تنها به ماهیت، بلکه به حقیقت وجود نیز تعلق میگیرد.
درس چهارصد و نود و چهارم
نقد ادعای قائلین به عدم صلاحیت داشتن وجود برای معلولیت
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
دیگر مطلبی ندارد، مسئلۀ مهم همان بود که عرض کردیم بقیۀ آن دیگر خواندنی است.
برگشت مسئله در مورد معلولیت وجود و ماهیت به کیفیت تأثیر علت در معلول و عدم ادراک صحیح از اقتضاء علیت
فصل (2).
فی الإشارةِ إلى مُناقَضةِ أدلةِ الزّاعمینِ أنَّ الوجودَ لا یَصلَح لِلمَعلولیَّةِ.1
با توجه به مطالب گذشته همانطوریکه عرض کردم برگشت مسئله در مورد معلولیت وجود و معلولیت ماهیت به همان کیفیت تأثیر علت در معلول و عدم ادراک صحیح از اقتضاء علیت است که علیت مقتضی چه مسئلهای در معلول و در وجود است. بعضیها قائل شدند به اینکه علیت در ماهیت تأثیر دارد و در وجود تأثیر ندارد بهجهت اینکه وجود یک حقیقت است. اینها میگویند که مگر شما نمیگویید که وجود یک حقیقت واحده است بنابراین اگر یک علتی در یک وجودی تأثیر بگذارد به معنای این است که این علت در همۀ وجودات هم تأثیر میگذارد چون لا میزَ بینَ الأعدامِ و لا میزَ بینَ الأمثالِ و اگر قرار باشد یک شیئی معلول برای یک علت باشد که وجود است؛ یعنی همان شیئی که وجود است معلول برای علت باشد پس باید این شیء بهواسطۀ سنخیت بین معلول و [علل]، معلول برای همۀ علل هم باشد چون معلول عبارت از امر واحده است. آنچه که موجب کثرت است ماهیت است! ماهیت است که مختلف است، نه وجود! بنابراین معلولیت وجود اقتضاء سنخیت بین همۀ علل را میکند و معلولیت وجود اقتضاء سنخیت بین همۀ معلولها را میکند. این مطلبی است که اینها فرمودهاند.
با توجه به مطلبی که عرض شد فوراً سخافت این مطلب روشن میشود و آن اینکه قائل به این مسئله ادراک صحیحی از مسئلۀ وجود ندارد. این خیال میکند که وجود که یک حقیقت واحده است و آن حقیقت واحده مشترک بین همۀ انواع است بنابراین تمام انواع متحد الشکل، متحد الذات، متحد الصفات و متحد العنوان هستند درحالیکه اختلافی که در ماهیات هست عبارت از ظهورات مختلفۀ وجود است. ماهیت که آن اختلاف را از خانۀ خاله و عمهاش که نیاورده است. آن اختلاف عبارت از ظهورات مختلفی است که وجود به خود میگیرد. اسم آن اختلاف ظهورات را ماهیت میگذارند.
بنابراین چه کسی گفته است که چون وجود معلول برای آن علت است بنابراین آن علت میتواند در همۀ وجودات هم تأثیر بگذارد؟! پس همۀ وجودات باید واحد باشد و اصلاً هیچ نوع اختلافی نباید در بین تعینات وجود داشته باشد چون وجود واحد است اینکه حقیقت وجود واحد است چه ارتباطی با ظهورات مختلف وجود دارد؟! اینکه حقیقت وجود یک واحد بالصرافه و بسیط است چه ارتباطی دارد برای اینکه ظهورات او نباید مختلف باشد؟! شما همینکه میگویید: ظهورات مختلف حتی اگر دو ظهور عین هم باشد باز خود تماثل اقتضاء تقابل را میکند دوتا کتاب که از همۀ جهات مثل هم باشند باز مقابل هم هستند ولو اینکه رنگ آنها یکی باشد. الآن دوتا از همین کتابهایی که یک چاپ هستند را در کنار هم قرار بدهید از همان اولین حرفی که در آنجا هست تا آخرین حرفی که در زیر این صفحه هست یک حرف باشد کاغذ یک نوع باشد لون یک لون باشد کم و خصوصیات هم یک کم باشند و همهاش هم عین هم باشد باز شما این را اینجا میگذارید و آن را در مقابلش میگذارید! پس این حاشیهای که مرحوم حاجی در پایین زدهاند محلّ ایراد است. مرحوم حاجی مسئله را در اختلاف در بین نوعین بردهاند و در مورد مثلین این مطلب را نگفتهاند، گفتهاند: تناقصی که در این قضیه در اینجا پیدا میشود به اختلاف در انواع است، نه در امثال. ما در خود مثلین هم ما این مطلب را میگوییم.
نفس تحقق دو مثل در عالم خارج موجب اقتضاء تقابل
نفس تحقق دو مثل در عالم خارج اقتضاء تقابل را میکند و هر شیء و هر موجودی به نسبت به خودش گرچه مثلین باشند اقتضاء علت واحد را میکند. حالا فَکیف به اینکه در اعراض مختلف باشند در صفات مختلف باشند در جنس و فصل باهم مختلف باشند که همۀ آنها جای خود را دارند.
بنابراین ایرادی که بر این خط و بر این قائل و قائل به معلولیت ماهیت برای علت و برای تعلق جعل وارد میشود به عدم ادراک صحیح قائل نسبت به مسئلۀ وجود برمیگردد که قائل تصور کرده است از آنجایی که مسئلۀ وجود حقیقت واحده است قابلیت برای ظهور و بروزات اختلاف در تعینات و مظاهر را ندارد و ادراک صحیحی از ماهیت نداشته که ماهیت چیزی جز ظهور نفس وجود نیست. همینکه وجود ظهور پیدا میکند شما آن موقع اسم ماهیت روی آن میگذارید، زودتر نمیگذارید. قبل از اینکه این وجود بخواهد به صورت دربیاید ما ماهیت، عرض، سفیدی، لون و کیف نداریم! هیچ چیز نداریم! همینکه این وجود به صورت درمیآید شما از آن انتزاع ماهیت و صفت را میکنید قبل از اینکه بخواهد به ظهور و شکل دربیاید شما هیچ انتزاعی نمیتوانید بکنید.
ماهیت بدون وجود، یک امر عدمی
یک وقتی ما با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در بیمارستان بودیم میخواستند عمل کنند چون هر چند بار یک دفعه در بیمارستان عمل و اینها داشتند. ما با ایشان در همان مکان عمل و اینها رفتیم، خدا دکتر محمد توسلی را حفظ کند، دکتر خوارزمی که خب الآن هم در مشهد هستند و آن موقع رئیس بیمارستان قائم بودند و نمیدانم الآن هم هستند یا نه، ایشان رو به دکتر توسلی کرد و گفت: دکتر این عمل چقدر طول میکشد؟ توسلی گفت: هیچ من نمیدانم که چقدر طول میکشد! حالا میدانست مثلاً فرض کنید یک ساعت [طول] میکشد! میگفت: وقتی که عمل تمام شد آن موقع میگویم که یک ساعت طول کشید، الآن نمیگویم! خب راست میگوید! وقتی که دکتر مشغول عمل میشود خب نمیداند آیا مواجه با موانع میشود یا نمیشود و عمل یک عمل روتینی خواهد بود یا اشکالاتی پیش میآید! گفت: وقتی که تمام شد میگویم که اینقدر طول کشید، الآن نمیگویم! بعد گفت: حدود یک ساعت!
این مسئله هم تقریباً شبیه همین است، قبل از اینکه این وجود بخواهد به صورت دربیاید ما هیچ اطلاعی از ماهیت نداریم وقتی که این وجود به صورت درآمد حالا میگوییم که ماهیت آن این است. قبلاً نمیتوانستیم بگوییم چون ماهیت که وجود و بروز خارجی ندارد قبل از اینکه بخواهم این مومی که در دست من هست را نرم کنم شما میدانید که این در عاقبت چه خواهد شد؟! این به شکل مار یا ماهی یا توپ در خواهد آمد؟! هیچ چیزی مشخص نیست و شما هم که نمیتوانید بخوانید که چه نیّتی الآن در ذهن من هست که میخواهد این موم را تبدیل به همان غالب خاص به خود بکند! شاید حتی خود من هم در همان موقعی که شما دارید به من نگاه میکنید چیزی در ذهنم نباشد و در یک ثانیه برای من یک نیّتی حاصل بشود. خب در آن موقع که هنوز این موم به هیچ شکلی درنیامده است، چه ماهیتی از این موم انتزاع میشود؟! هیچ انتزاع نمیشود چون ماهیت بدون وجود یک امر عدمی است. بله، وقتی که این موم به شکل درآمد آن موقع شما تازه باید نگاه کنید یا لمس کنید و به یک نحوه ارتباط با این شیء خارجی برقرار کنید تا بفهمید که هان این باید یک کره باشد یا این باید یک سمَک باشد یا این باید غنم باشد! بعد از آن ارتباطی که بهواسطۀ آن ارتباط، معلوم ذاتی و علم ذاتی برای انسان حاصل میشود بهواسطۀ آن معلوم بالعرض آن موقع برای انسان حاصل میشود.
بنابراین تمام این اشکالاتی که در اینجا مطرح است بهخاطر این است که ادراکی از ماهیت نیست و تصور اینها از وجود که امر واحد است یک تصور غلط است. چون حالا امر واحد است بنابراین این قابلیت برای بروز و ظهورات مختلف را ندارد.
اعتراض مرحوم آخوند بر قدماء فلاسفه
فصل (2).
فی الإشارةِ إلى مُناقَضةِ أدلةِ الزّاعمینِ أنَّ الوجودَ لا یَصلَح لِلمَعلولیَّةِ.
إنَّ قُدماءَ الفَلاسفةِ لَم یورِّثوا أخلافَهُم حُجةً عَلى صِحّةِ شَیءٍ منَ المَذهبین بَل الظاهر أنَّ کلاً مِنَ الفَریقَین ادَّعَوا بِداهةَ دَعواهُم إذ لَم نَجد فی کَلامِ الأوائلِ بُرهاناً عَلى شَیءٍ منهُما بَل اقتَصروا عَلى مُجردِ إشاراتٍ و تنبیهاتٍ.1
[فصلی در اشاره به نقض ادعای کسانی که معتقدند وجود صلاحیت معلول بودن را ندارد]. خب مرحوم آخوند در اینجا یک اعتراضی بر قدماء فلاسفه دارند که بنا بر قائل تعلق جعل به ماهیت یا تعلق جعل به وجود، اینها هیچ دلیلی بر صحت هیچکدام از مذهب به جا نگذاشتند. هرکدام از دو گروه که قائم به دعوای خود هستند، نسبت به مدعای خودشان که جعل به ماهیت تعلق گرفته یا به وجود تعلق گرفته به صرف اشارات اکتفا کردند.
تعلق جعل به امور خارجی
وَ ربَّما احتَجَّ بَعضُ النّاسِ عَلى کونِ الوجود غَیرَ صالحٍ لِلمعلولیّةِ بِوجوهٍ منَ الدَّلائلِ یَبتنی عَلى کونِ الوجود أمراً اعتباریاً و عارضاً ذِهنیاً فَلا یوصفُ بِالذّاتِ بِالحدوثِ و الزَّوالِ و الطَّرَیانِ بَل الماهیةُ هی الموصوفةُ بِهذهِ الصِّفاتِ.
بعضیها آمدند و مسئلۀ جعل را به ماهیت زدند [و گفتند که وجود صلاحیت معلولیت را به وجوهی ندارد] و یک ایراداتی بر تعلق جعل به وجود گرفتند، اما این احتجاج مبتنی است بر اینکه وجود امر اعتباری است و یک عروض ذهنی دارد. بالذات متصف به زوال و حدوث و دوام برای استمرار این بقاء وجود نخواهد شد و وجود یک امر اعتباری است و امر اعتباری که متصف به حدوث و معلول نمیشود و جعل به آن تعلق نمیگیرد. جعل به امر واقعی و امر خارجی تعلق میگیرد. ارادۀ مرید همیشه به یک امر خارجی تعلق میگیرد، نه به یک امر ذهنی و اعتباری. ماهیت است که موصوف به حدوث، زوال، تعین و امثالذلک است.
مثلاً یُقالُ الإنسانُ موجودٌ و حادثٌ أو معدومٌ و زائلٌ لا الوجودُ إذ لا یَردُ عَلیهِ القِمسةُ فَکیفَ یُمکنُ أن یُجعل الوجودُ وحدَهُ هو المَعلولُ و نحنُ بِفضلِ اللهِ و تأییدِهِ فَکَکنا هَذهِ العُقَدَ و حَلَّلنا هَذهِ الإشکالاتِ فی مَباحثِ الوجودِ.
مثلاً [گفته میشود که] انسان موجود و حادث است و وجود نیست. انسان هم که خب ماهیت است چون قابلیت جنس و فصل دارد دیگر! یا معدوم و زائل است و وجود نیست زیرا قسمت بر این وجود وارد نمیشود. معنایی ندارد که بگوییم: وجود إمّا معدومٌ أو زائلٌ، إمّا حادثٌ أو معدومٌ. این معنا ندارد! دراینصورت نمیشود که ما وجود را معلول بدانیم. و نحن بِفَضلِ الله و تأییده مرحوم آخوند میفرمایند که همۀ اشکالات را باز کردیم و در آنجا مطرح کردیم که اینکه وجود تعلق میگیرد ماهیت او عبارت از ظهور خارجی آن وجود است نهاینکه به نفس وجود بِما هوَ هو [تعلق میگیرد] زیرا ماهیت امر عدمی است و امر عدمی که قابلیت برای حدوث ندارد!
وجود؛ امر واحد!
وَ مِنَ المتأخِّرین مَن أبطلَ کونَ الوجودِ معلولاً بِأنَّهُ لَو کانَ تأثیرُ العلةِ فی الوجودِ وحدَهُ لَکانَ کلُّ مَعلولٍ لِشیءٍ مَعلولاً لِغیرهِ مِنَ العللِ و کلُّ علةٍ لِشیءٍ عِلةً لِجمیعِ الأشیاء و اللازمُ ظاهرُ البطلانِ فَکذا المَلزومُ بَیانُ الملازمةِ أنَّ الوجودَ حقیقةٌ واحدةٌ.1
بعضی از متأخرین گفتند که نمیشود وجود معلول باشد، از این باب نه از باب اعتباریت. اگر تأثیر علت فقط در وجود باشد و در ماهیت نباشد، معلول برای یک علت باید معلول غیر آن شیء از علل باشد زیرا وجود امر واحد است. اگر وجود بخواهد معلول برای یک شیء باشد پس آن علت آمده است و یک امر واحد غیر قابل برای اختلاف را ایجاد کرده است. وقتی که این امر واحد است در جای دیگر هم واحد است دیگر! در همهجا واحد است پس شما هیچ نوع اختلافی در این امر واحد که وجود است نمیبینید. وقتی که ندیدید پس نسبت تمام علل به این امر واحد یکسان است چون این امر در همهجا واحد است. در تعلق جعل به این امر واحد هیچ اختلافی بهوجود نمیآید. پس معلوم میشود این وجود در ارتباط با همۀ علل از آن وحدت خودش هیچگونه انثلام و تغیّری پیدا نمیکند. پس نسبت تمام علل به وجود یکسان است. هر چیزی که علتی برای یک شیء باشد برای همۀ اشیاء علت است. وَ اللازمُ ظاهرُ البطلانِ ... [این لازمه ظاهر البطلان است، پس ملزوم (یعنی معلول بودن وجود) نیز باطل است، توضیح ملازمت این است که] این وجود حقیقت واحده است و این را ما میدانیم.
فکانَت عِلّتُهُ صالِحةً لِعلیّةِ کلِّ وجودٍ فَإنّ الماءَ مثلاً إذا سَخُنَ بعدَ أن لَم یَکن مُتسخِّناً فَتلکَ السُخونة ماهیةٌ منَ الماهیاتِ فَصدورُها عَنِ المَبادی المُفارقةِ الفَیاضةِ إمّا أن یَتوقَّف عَلى شرطٍ حادثٍ أو لا یَتوقَّف فَإن لَم یَتوقَّف لَزمَ دوامُ وجودِها.
پس علت این وجود که حقیقت واحده است صلاحیت دارد که همۀ وجودات را خلق کند و بهوجِود بیاورد. مثلاً شما آب گرم را درنظر بگیرید بعد از آن که گرم نبود این گرما ماهیتی است که بر این ماء عارض شده است. این ماء سخونت نداشت بعد این سخونت آمده است. صدور سخونت از مبادی مفارقه که نار باشد حطب باشد هوا باشد آلات موصلۀ حرارت ناریه به ماء باشد این مبادی مفارقهای که فیاضِ این علیت به ماء است، یا بر یک شرط حادث متوقف است یا متوقف نیست، اگر متوقف نباشد پس باید سخونت دائم باشد چون متوقف بر شرط نیست. این سخونت باید همیشه باشد لازم شرطی باشد.
لأنَّ الماهیةَ إذا کانت قابلةً و الفاعلُ فیّاضاً أبداً وَجبَ دوامُ الفیضِ و إمّا أن یتوقَّفَ عَلى شَرطٍ منَ الشَرائِطِ فالمُتوقِّفُ عَلى تلکَ الشرائطِ وجودُ السُخونةِ أو ماهیتُها فَإن کانَ المُتوقِّفُ هو وجودُ السُخونةِ فَهو باطلٌ لأنَّ مُلاقاةَ الماءِ إذا کانت شَرطاً لِوجودِ البُرودةِ و وجودَ البُرودةِ مُساوٍ لِوجودِ السُخونةِ.
چون وقتی که ما ماهیت را قابل بدانیم و فاعل را ابداً فیاض بدانیم همیشه باید فیض باشد و احتیاج به شرط ندارد، احتیاج به شرط حادث ندارد یا بر یک شرطی از شرایط متوقف است، آن که بر این شرایط متوقف است یا وجود سخونت یا ماهیت آن است یعنی بندۀ خدا نیامده فرق بگذارد! بابا این هردو یکی است! اگر متوقف، خود وجود سخونت است این باطل است چون وجود أمرٌ واحدٌ چون ملاقات آب اگر شرط برای وجود برودت است وجود هم که با وجود فرق نمیکند و وجود برودت هم مساوی با وجود سخونت است! حالا چون گفته که این هردو وجود با «واو» و «جیم» و «واو» و «دال» است بنابراین وجود هوا با وجود زمین و وجود کلاغ با وجود اسد و وجود خدا با وجود اینها هم یکی است چون هردوی اینها وجود است! بابا درست است به همۀ اینها وجود میگویند ولی ظهورات وجود فرق میکند دیگر! وجود زن با وجود مرد فرق میکند نمیشود که یکی باشد، امتحان کنید!!
فَما هو شَرطٌ لِوجودِ أحدِهِما یَجبُ أن یکونَ شَرطاً لِوجودِ الآخرِ لأنَّ حُکمَ الأمثالِ واحدٌ و لو کانَ کَذلکَ لَوَجَبَ حُصولُ السُخونةِ فی الجِسمِ عندَ مُلاقاةِ الماءِ لَه لأنَّ الماهیةَ قابلةٌ و الفاعلَ فَیِاضٌ و الشرطَ حاصلٌ عندَ هَذه المُلاقاةِ فَیجبُ حُصولُ المعلولِ.
آن که شرط برای وجود یکی از اینها مثل برودت است پس باید شرط برای سخونت هم باشد اگر فرض کنید که ثلاجه که شرط برای وجود برودت است شرط برای وجود سخونت هم باید باشد چون هر دوی اینها وجود است دیگر [و حکم موارد مشابه یکسان است]. بگوییم که وجود همان است! واقعاً انسان نمیداند گریه کند بر این حرفها یا بخندد! سخونت و برودت هردو یکی است هیچ فرقی نمیکند! چه تو را بزنند یا تو بزنی هیچ فرقی نمیکند! هردو یکی است و هیچ تفاوتی نمیکند! چه نازت کنند و چه تو را بزنند هردو یکی است و هیچ فرقی نمیکند!
اگر اینطور باشد وقتی که ماء با آن ملاقات کند باید سخونت در آن جسم پیدا شود درحالیکه وقتی ماء ملاقات کند برودت پیدا میشود! آنچه که موجب سخونت در جسم است ملاقات دیگر است نه ملاقات ماء، چون ماهیت قابل است و فاعل هم فاعل فیاض است؛ فیاض علی الإطلاق! [و شرط نزد این ملاقات حاصل است پس حصول معلول واجب است].
وَ یَلزَمُ مِن هذا حُصولُ کلِّ شَیءٍ عندَ حُصولِ کلِّ شَیءٍ حتّى لا یَختَصّ شَیءٌ منَ الحوادثِ بِشرطٍ و لا بِعلةٍ و کلُّ ذلکَ باطلٌ یَدفَعُهُ الضرورةُ و العیانُ فَظهرَ أنَّ المُتوقَّفَ عَلى ذلکَ الشَّرط هو ماهیةُ السُّخونةِ.
و لازمۀ این مطلب این است که هر علتی که پیدا شد باید همۀ معلولات در دنیا هم پیدا شود تااینکه هیچکدام از حوادث اختصاص به شرط و علت نداشته باشند درحالیکه ما بطلان آن را میبینیم. آن که بر این شرط متوقف است وجود مع الوجود نیست بلکه ماهیت است! وجود سخونت نیست بلکه ماهیت سخونت است و ماهیت سخونت با ماهیت برودت دوتا است! اینجا دیگر نمیتوانیم بگوییم که ماهیت سخونت عین ماهیت برودت است و چون این اختلاف ذاتی در ماهیت سخونت و ماهیت برودت است پس جعل به او تعلق میگیرد!
ببینید اصلاً چطور همه چیز را خلط کردند و متوجه نشدند که اصلاً وجود سخونت با وجود برودت فرق میکند! گرچه هردو وجود است ولی بهلحاظ متعلق آنهم فرق میکند! سبزی آش با سبزی پلو و سبزی خوردن سهتا است گرچه اول همه سبزی است ولی آن آشی که بعد آمده میآید و این سبزی را از آن نوع دیگرش متمایز میکند. آن خوردن که بعد آن هست میآید نوع این سبزی را بیان میکند. چون حالا اول آن سبزی است پس همۀ سبزیها از آش و خوردن و شلهقلمکار و از این چیزهای دیگر باید یکی باشد؟!
فإذا کانَ المتوقفُ عَلى الغیرِ هو الماهیةُ و کلُّ ما یَتوقَّفُ عَلى الغیرِ یَستدعی سبباً فالسببُ سببٌ لِلماهیةِ لا لِلوجودِ فَعلةُ الممکناتِ لَیست عِلةَ وجودِها فقط بَل عِلةٌ لِماهیاتِها أو َلهما مَعاً.
وقتی که متوقف بر غیر همان ماهیت باشد و هر چیزی که متوقف بر غیر است علت میخواهد پس سبب، سبب ماهیت است [نه وجود] پس جعل به ماهیت تعلق میگیرد. علت ممکنات فقط علت وجودش نیست بلکه علت ماهیات است یااینکه خیلی ما تنازل کنیم یک نصیبی هم به اصالة الوجودیها بدهیم میگوییم که آقا جعل به هردو تعلق گرفت؛ هم به وجود اشیاء و هم به ماهیت اشیاء! این خیلی دیگر عالی میشود! این دیگر از آن چرندهای خیلی عالی است!
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد