پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 4 - فصل 1: فی الماهیة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق ماهیت و نحوه اتصاف آن به لوازم و عوارض میپردازند. بحث با تبیین دو لحاظِ «مرتبه» و «واقع» آغاز میشود؛ در لحاظ مرتبه، ماهیت بدون در نظر گرفتن وجود خارجی و تنها در حاقّ ذات خود بررسی میشود که نسبت به عوارض، لااقتضاء است. در مقابل، در لحاظ واقع، ماهیت به لحاظ تحقق خارجی مورد توجه قرار میگیرد که اتصاف به وجود یا عدم در آن معنا مییابد. استاد با نقد برخی برداشتهای نادرست در مباحث اصولی و فلسفی، بر اهمیت تفکیک این دو ساحت تأکید کرده و توضیح میدهند که چگونه خلط میان این دو، منجر به اشتباه در فهم احکام و تکالیف میشود. در نهایت، ایشان با اشاره به نظام امتحان و تشریع، بیان میکنند که دستگیری اولیای الهی و هدایت افراد، متناسب با ظرفیت و کیفیت فکری آنان صورت میگیرد و وظیفه مکلف، حرکت بر اساس حجت شرعی و تلاش برای رسیدن به واقع است.
درس ششصدم
بحث ماهیت و تفسیر ماهیت (5)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
و لیس إذا لَم یَکُن لِلمُمکنِ فی مَرتبةِ ماهیّته وجودٌ، کان لَه فیها العَدم لِکونهِ نقیضَ الوُجود لأنّ خُلوَّ الشَیء عن النَقیضَین فی بعضِ مراتبِ الواقع غیرُ مُستَحیل بَل إنمّا المُستَحیل خُلوُّه فی الواقِع لأنَّ الواقع أوسَع مِن تلکَ المَرتَبة.
مرحوم آخوند در بحث ماهیت و اتصاف ماهیت به لوازم و عدم اتصاف فرمودند که خود ماهیت در مرتبۀ هویت ذات خودش نسبت به عوارض وجود و عوارض خود ماهیت لا اقتضاء است چون ذات ماهیت فیحدّنفسه عبارت از همان حدی است که ذاتیات ماهیت را تشکیل میدهد مثلاً فرض کنید ـ شاید روشنتر از این مثال پیدا نکنید که مطلب بهنحو دقیق بیان شود و بعد هم مثالهای دیگر راحت تطبیق داده میشود ـ حتی در اربعه که زوجیت لازمۀ اربعه است، نمیتوانیم خود ماهیت زوجیت را در تعریف اربعه بیاوریم چون این زوجیت گرچه از لوازم اربعه است ولکن با خود مفهوم اربعه مِن حیث هی هی از حیث همان خود اربعه منافات دارد پس میتوانیم بگوییم که إنّ الأربعةَ مِن حیث هی هی لا زوجیّة لا فردیّة؛ لا زوجٌ و لا فردٌ، اربعه مِن حیث هی هی یعنی مفهوم اربعه خودش فیحدّنفسه با مفهوم زوجیت در اینجا منافات دارد و دوتا است و این مثالی است که از این صریحتر برای این مطلب نیست چه برسد به اینکه اربعه را متصف به وجود یا متصف به عدم کنیم یااینکه اربعه را متصف به وحدت یا متصف به کثرت کنیم، اینها مسائل و عوارض خارج از مفهوم اربعه است.
وجود دو لحاظ در ماهیت
بهطورکلی دو لحاظ در ماهیت میشود؛ یکی لحاظ مرتبه که در اصطلاح حیثیت مرتبه است و لحاظ دوم حیثیت وجود است یعنی ماهیت را یک وقت به لحاظ خودش درنظر میگیریم که لحاظ مرتبه است یعنی همان هویت ذات خودش بدون لحاظ وجود و انطباقش در خارج، خود آن مفهوم درنظر میآید، دراینصورت این ماهیت چیزی جز همان ذاتیات خود آن شیء نیست. انسان عبارت از حیوان و ناطق است و نمیتوانیم حیوانیت و ناطقیت را از انسان سلب کنیم و بگوییم که الإنسانُ لیسَ بِناطقٍ کما أنّه لیس بِحیوانٍ، این غلط است. در اینجا یا ناطقیت بر انسان صادق است یا لا ناطقیت صادق بر انسان است که نقیض ناطق است، یکی از این دو صادق است ولکن فرض کنید میتوانیم تعجب را از انسان سلب کنیم، الإنسانُ لیس بِمتعجّبٍ، الإنسانُ لیس بِضاحکٍ، الإنسانُ مِن حیث هو هو خود انسان بدون وجودش لیس بِضاحکٍ؛ ضحک ندارد و خود این اقتضاء میکند که همان ماهیت خود انسان فیحدّنفسه در اینجا مورد نظر باشد یعنی این ماهیت انسان فیحدّنفسه متعجب نیست، حیوانیت و ناطقیت است، به ضحک چهکار داریم؟ به تعجب چه کار داریم؟! به کتابت و شعر و مانند اینها چهکار داریم؟!
بله! میتوانیم بگوییم که انسان مِن حیث هی هی ناطقٌ، حیوانٌ، حساسٌ، متحرکٌ بالإراده اینها چیزهایی است که به مفهوم حیوانیت برمیگردد ولکن آنچه را که به لحاظ خود وجود به ماهیت انسان برمیگردد، در اینجا نمیتوانیم انسان را به او متصف کنیم و بگوییم که الإنسانُ واحدٌ، الإنسانُ جزئیٌ، الإنسانُ کلیٌ، الإنسانُ واجبٌ، الإنسانُ ممکنٌ، الإنسانُ ممتنعٌ، الإنسانُ متحیّزٌ، اینها را نمیشود بر انسان حمل کرد چون در اینجا مفهوم انسان مورد نظر است الإنسانُ مِن حیثُ هو إنسان لا مُتحیّزٌ و لا لا مُتحیّز نه تحیّز برمیدارد و نه عدم تحیّز، به این اتصاف شیء و تقیّد شیء به یک وصف یا رفع وصف از شیء در یک مرتبه میگوییم.
لحاظ دومی که بر ماهیت میشود بهجهت تحقق خارجی و وجود خارجی اوست، به آن لحاظ به این ماهیت توجه میشود یعنی به لحاظ ماهیتی که قابلیت وجود دارد کأنّ در اینجا وجود همراه با ماهیت مورد توجه است. میگوییم که الإنسانُ کلیٌ در اینجا که میگوییم: الإنسانُ کلیٌ یعنی این ماهیت انسان از حیث انطباقش بر افراد خارجی قابل سعه و توسعه است، ضیق برنمیدارد، توسعه برمیدارد یا میگوییم که الإنسانُ جزئیٌ یعنی انسان خارجی جزئی است و قابل توسعه نیست یا میگوییم که الإنسان ضاحکٌ یعنی ضحک عرضی است که فقط اختصاص به انسان دارد و حیوانات دیگر نمیخندند، این ضحک برای انسان است نه برای ماهیت انسان بلکه برای انسانی است که در خارج موجود است و در خارج تحقق پیدا میکند.
این مطالبی که ایشان در اینجا بیان میکنند مطالب خوب و مهمی است و در موارد دیگر هم کاربرد دارد یعنی فقط صرفاً در مباحث فقهی نیست، در مباحث اصولی هم مسئلۀ لحاظ خود ماهیت مِن حیث هی هی یا ماهیت به شرط وجود خیلی کاربرد دارد و در بسیاری از مطالب مسئله طور دیگری خواهد شد و نتایج استنباط تفاوت خواهد کرد و فهم انسان را در کیفیت ارتباط با مطالب و روایات بهطورکلی تغییر خواهد داد و بیانش در جای خود خواهد آمد.
دقت حکماء و فلاسفه نسبت به مسئلۀ لحاظ مرتبه و لحاظ واقع
این مسئلۀ لحاظ مرتبه و لحاظ واقع، همان چیزی است که حکماء و فلاسفه نسبت به این موضوع دقت داشتند یعنی در جایی که میخواستند سلب مرتبه کنند، آن سلب را بر حیثیت مقدّم میکردند.
مرحوم حاجی دارند:
و قدِّمَن سَلباً علَی الحیثیة *** حتی یَعُمَّ عارضَ المَهیة1
در جایی که بخواهند از آن ماهیت نفی سلب و نفی قید کنند بهنحویکه نه وجود و نه عدمش ـ هیچکدام ـ لازمۀ برای ماهیت نباشد، در آنجا سلب را مقدّم میکنند و در جایی که بخواهند نفی یک صفتی را بکنند و در نتیجۀ نفی یک صفت به لحاظ امتناع نقیضین بخواهد اثبات مقابل شود، در آنجا سلب را متأخر از حیثیت میآورند. منبابمثال در جایی که بخواهیم بگوییم: الإنسانُ مِن حیثُ هو إنسان لیس بِناطقٍ در اینجا خلاف است؛ إنسان مِن حیثُ هو إنسان لیس بِناطقٍ غلط است و وقتی این غلط است خلافش هم که نقیض این است و ناطق است باید اثبات شود که الإنسانُ مِن حیثُ هو إنسانٌ ناطقٌ این اوصاف ذاتیات برای ماهیت است.
حالا در اوصاف وجود هم مسئله همینطور است الإنسانُ مِن حیثُ هو إنسانٌ ضاحِکٌ در اینجا این تقیّد و اتصاف انسان به ضحک مربوط به مسئلۀ وجود است یعنی به لحاظ تحقق وجود خارجی ماهیت توانستهایم ضحک را بهعنوان یک قضیۀ موجبۀ صادقه بر انسان حمل کنیم. نقیض این چه میشود؟! الإنسانُ مِن حیثُ هو إنسان لیسَ بِضاحک اگر اصل قضیه موجبۀ صادقه است پس نقیض آن خلاف است اگر لیس بِضاحِک کاذب است بنابراین الإنسانُ ضاحِک خلاف است، در اینجا ارتفاع نقیضین است. آنچه که فرمودند که ارتفاع نقیضین محال است، در مورد واقع است؛ در مورد واقع یعنی در مورد انطباق ماهیت با تحقق خارجی، در آنجا یا یک صفت ثابت است یااینکه خلافش در آنجا ثابت است و نمیشود در واقع یعنی در عالم اعیان که عالم واقع و عالم حقیقت است، وجود و عدم علیٰ حدٍ سواء تحقق داشته باشد و اما اگر در خود مرتبه بخواهیم یک صفتی را از خود مرتبه سلب کنیم به این لحاظ که خود آن مرتبۀ ماهیت نسبت به اتصاف صفت یا عدم اتصاف صفت لا اقتضاء است، در هردو همانطوریکه مرحوم حاجی میفرمایند در اینجا سلب را مقدّم میآوریم.
در فارسی میتوانیم ـ عربی فرق دارد ـ و در انگلیسی و زبانهای خارجی هم همینطور است که جملهای را که میخواهید بیاورید یا باید با آن ادات استفهام را بیاورید یا نیاورید مثلاً در فارسی میگویید که آیا شما ایستادهاید؟! «آیا» را در ابتدا میآورید. هل أنت قائم؟ این آوردن لفظ استفهام در اول جمله بخواهید یا نخواهید جمله را به استفهام برمیگرداند ولیکن گاهی اوقات ممکن است با این عبارت فارسی مسئله را بیان کنید. وقتی میگویید که تو ایستادی؟ «آیا» را نیاوردید ولی با همین برگرداندن لحن که یک مقدار آن را میکشیم، این جمله از اخباری به استفهامی برمیگردد. در انگلیسی هم همینطور است و لازم نیست که اولش do بیاوریم تا استفهامی بشود، میتوانیم جمله را بهنحو استفهامی بیان کنیم ولی در عربی اینطور نیست و باید الفاظ استفهام آورده شود. پس این به اختیار متکلم است که خود لفظ را بیاورد یا نه.
اصطلاحی که در اینجا هست این است که اگر سلب متأخر از حیثیت باشد، در اینجا اثبات و نفی صفت از آن موضوع به واقع برمیگردد یعنی به لحاظ وجود خارجی برمیگردد. در اینجا دیگر اگر ثبوت یک وصف برای موضوع صادق است، رفع آن وصف از آن موضوع، کاذب میشود و اگر ثبوت آن وصف از موضوع کاذب باشد بنابراین نقیضش باید صادق بشود اما اگر سلب را بر حیثیت مقدّم کردیم، جملۀ ما از حالت واقع به مرتبه برمیگردد.
تعریف مرتبه در اصطلاح فلاسفه
مرتبه در اصطلاح فلاسفه عبارت از حاقّ ذات و هوهویت ذات بدون ملاحظۀ وجود خارجی است. وقتی میگویم که الإنسانُ مِن حیث هو هو یعنی به وجود خارجی او کار نداریم و به مفهوم و ماهیت کار داریم در یک همچنین جایی سؤال ما از انسان در مرتبه است نه از انسان در واقع، لذا در اینجا که ایشان فرمودند: بعض مراتب الواقع، فکر میکنم که مسامحه باشد و خوب بود که ایشان در اینجا مراتب واقع را نمیآوردند چون واقع به اعیان خارجی و تحقق ماهیت به مصداق خارجی برمیگردد. ما مراتب واقع نداریم. همان اتصاف الشیء بالمرتبة مطلب را میرساند و لازم نبود که بگویند: بعض مراتب الواقع چون در واقع مراتب نداریم.
تلمیذ: یعنی نفسالأمر است؟
تفاوت واقع و نفسالأمر
استاد: واقع به نفسالأمر برنمیگردد و نفسالأمر مسئلۀ دیگری است، نفسالأمر یعنی حقیقةُ المسئلة، نفسالأمر از واقع بهتر است و واقع به معنای وقوع است و وقوع به معنای تحقق است و تحقق به معنای ثبوت و وجود است و خیلی دایرهاش ضیق است و اگر نفسالأمر میگفتند بهتر بود، [بهتر بود میگفتند] مرتبهای در نفسالأمری؛ یعنی همان حاقّ ذات هویت، کاری به وجود خارجی نداریم اصلاً کاری به آن نداریم که وجود خارجی دارد یا ندارد، صحبت از همان ماهیت میکنیم و بحث از همان ماهیت است. بله! درست است.
در اینجا نهاینکه خیال کنید که چون سلب مقدّم شده است این را میرساند، لذا این به اهل اصطلاح برمیگردد و به عوام برنمیگردد. اصطلاحاً تقدم سلب بر حیثیت، حکایت از سؤال از مرتبه و نفسالأمر میکند یعنی نفسالأمری که به خود ماهیت و خود هویت ذات برمیگردد و به وجود خارجی آن کاری نداریم. اگر سؤال را اینطور مطرح کردیم که لیسَ الإنسان مِن حیث هو هو بِضاحک و «لیس» را آوردیم و من حیث هو هو را بر انسان مقدّم کردیم و نگفتیم که الإنسان مِن حیث هو هو لیسَ بِضاحک، اگر این طور بگوییم که الإنسانُ مِن حیث هو هو لیسَ بِضاحک خلاف است چون انسان مِن حیث هو هو ضاحک است. در اینجا چون «لیس» بعد آمده است رفع صفت کرده است، اگر رفع صفت صادق است پس اثبات خلافش در آنجا کاذب است و اگر این رفع، خلاف و کذب است پس باید در آنجا اثباتش صادق باشد ولی وقتی که میخواهیم بگوییم که هم اثباتش در اینجا خلاف است و هم رفعش خلاف است ـ هردو خلاف است ـ «لیس» را مقدّم میکنیم و همانطوریکه گفتیم: این یک اصطلاح است والاّ ما چنین چیزی را نمیفهمیم که چون «لیس» را مقدّم کردیم، در اینجا رفع در هردو طرف به مرتبه برمیگردد! ما این مسئله و اصطلاح را جعل کردیم که «لیس» را مقدّم کردیم و به قول مرحوم حاجی:
| و قدِّمَن سَلباً علی الحیثیة | *** | حتی یَعُمَّ عارض المَهیة |
نهتنها بتوانید عارض وجود را از ماهیت سلب کنید بلکه حتی عوارض ماهیت را از وجود سلب کنید! مثلاً بخواهید تعجب را از ماهیت سلب کنید یا ضحک را از ماهیت سلب کنید؛ آنچه را که مربوط به ماهیت است، منتها ماهیت به لحاظ وجود نه به لحاظ ماهیت مِن حیث هی هی. این یک اصطلاح است که «لیس» در اینجا مقدّم شده است.
بنابراین مسئلهای که در اینجا وجود دارد طبق فرمایش مرحوم آخوند این است که لحاظ مرتبه اقتضاء میکند که سلب به رفع وصف بخورد نهاینکه در اینجا سلب به خود رفع بخورد یعنی در اینجا سلبِ مقید شده است نه السلبُ المقید، به عبارت دیگر در اینجا این رفع آمده و به مرتبه خورده است، خود مرتبه در اینجا رفع شده است یعنی وصفی که در اینجا برای انسان آورده شده است، رفع این وصف در این مرتبۀ نفسالأمری بودن ماهیت و در مرتبۀ حاقّ ذات خود ماهیت است نهاینکه در اینجا خود رفع را مقید کردیم و گفتیم که این لا إنسان در اینجا که رفع است مقید به عدم الضحک است. معنای لیس الإنسان مِن حیث هو هو بِضاحک این است که انسان مِن حیث هو هو نسبت به ضاحک لا اقتضاء است نهاینکه انسان مِن حیث هو هو اقتضاء عدم ضحک را دارد که الرفعُ المقید بشود؛ رفعی که مقید به ضحک است. انسان مِن حیث هو هو اقتضاء عدم ضحک را میکند و مقتضی عدم ضحک است پس عدم در اینجا مقید به ضحک شد؛ عدم ضحک، ولی در اینجا گفتیم که در اینجا خود رفعِ مقید است یعنی ضحک را از خود انسان برداشتیم و این رفع مقید است یعنی رفع آنچه که تقیید شده است؛ انسانی که تقیید به ضحک شده است یعنی انسان مِن حیث هو هو نسبت به خود ضحک لا اقتضاء است.
این کلام مرحوم آخوند است که البته مطالب دیگری را هم از صاحب مواقف نقل میکنند که بر خلاف این است و همه توضیح یک مطلب است.
و لیس إذا لم یکن بِالمُمکن فی مَرتِبةِ ماهیّته وجودٌ؛ ـ چقدر خوب بود این کتابها از جهت علائم ویراستاری درست بود تا فهم مطالب راحتتر باشد ـ اینطور نیست که برای ممکن اگر در مرتبۀ ماهیت وجودی نباشد کان لَه فیها العدم؛ پس برای ممکن در مرتبۀ ماهیت عدم باشد. ماهیت در مرتبۀ خودش وجود ندارد و اقتضاء وجود نمیکند، ماهیت انسان اقتضاء وجود نمیکند و اقتضاء آن اقتضاء ذاتیات خودش است؛ حیوانیت و ناطقیت و هر چیزی که هست. خود ماهیت انسان در مرتبه و در نفسالأمر نه اقتضاء وجود میکند و نه عدم، الماهیةُ مِن حیث هی هی لا لیس و لا أیس نه اقتضاء عدم میکند و نه اقتضاء وجود. وقتی شما یک ماهیت را تصور کنید همراه با آن ماهیت، وجود در ذهن شما نمیآید همانطور که عدم هم در ذهن شما نمیآید، پس در اینجا فقط تصور نفسالأمر است و فقط تصور خود ذاتیات شیء بدون حکایت از خارج و بدون اتصاف امر زائد که وجود باشد یا عدم باشد، این تصور ماهیت میشود؛ تصور ماهیت ساذج و خالص بدون ضمِّ ضمیمه.
اینطور نیست که وجود نداشته باشد پس عدم باید داشته باشد چون عدم نقیض وجود است! لِکونه نقیضَ الوجود چرا؟ لأنّ خلوّ الشَیء عَن النَقیضین فی بَعضِ مَراتب الواقع غَیر مُستَحیل. خلوّ شیء از نقیضین یعنی ارتفاع نقیضین گرچه ارتفاع نقیضین محال است چنانچه اجتماع نقیضین هم محال است ولی آن محالیت نقیضین، ارتفاع یا اجتماعش را کجا باید درنظر بگیریم؟!
تفاوت ازمنۀ قرائت ادعیه
| گفت شخصی خوب ورد آوردهای | *** | لیک سوراخ دعا گم کردهای!1 |
باید ببینیم که این دعا برای کجاست! این دعا برای بالاست یا برای جای دیگر است! همینطوری دعا خواندن که آدم مفاتیح را باز کند و از اول تا آخر بخواند [که صحیح نیست]! بعضیها اینطور بودند؛ همینطور از اول باز میکردند و میگفتند که دعا است دیگر، خدا گفته و پیغمبر و ائمه علیهمالسّلام هم گفتند بخوان! دعای کمیل میخواند و بعدش هم زیارت عاشورا میخواند و بعد دعای صباح! بابا دعای صباح برای صبح است!
در مشهد یکی از رفقا ـ که الآن از اکابر و علما و اعیان است! ـ پیش من آمد و میگفت که میخواهم پیش آقا بروم. گفتم که چه میخواهی بگویی؟ چه تحفهای داری؟! گفت که میخواهم بگویم که عصر جمعه بهجای دعای سمات زیارت عاشورا بخوانیم! گفتم که احمق! زیارت عاشورا برای صبح است نه عصر جمعه! گفت که انسان در زیارت عاشورا حال بهتری پیدا میکند! گفتم که خاک بر سرت کنند این را حال خریت میگویند! خود امام میگوید که صبح بگو، این میگوید که نهخیر حال بنده بهتر است میخواهم عصر بگویم! این خیلی خر است! فقط باید جلویش یونجه بریزند، حیف آن نان و حیف آن زحمت خبّاز که برای اینها نان میپزد! عصر جمعه باید دعای سمات خواند، از امام صادق علیهالسّلام روایت داریم که عصر جمعه دعای سمات بخوانید.1 صبحها زیارت عاشورا بخوانید.
چند سال پیش در جحفه بودیم و احرام بستیم و مسئول کاروانها عرب بودند و مقلدین همین آقایانی که عرب بودند ـ در قم یا جای دیگر ـ [و احرام نبسته بودند] به آنها گفتم که چرا احرام نبستید؟ مخفیانه ما را کنار کشیدند و گفتند که ما اینطوری احرام نمیبندیم، احرام حساب دارد! کتاب دارد! احرام برنامه دارد! ما باید زیارت عاشورا بخوانیم! گفتم که زیارت عاشورا که برای احرام نیست، جا دارد! موقع احرام دعای خاص دارد. گفتم که اگر زیارت عاشورا برای احرام بود ائمه علیهمالسّلام میفرمودند که موقع احرام زیارت عاشورا بخوانید و دعای علقمه بخوانید و بر سر خودتان بزنید! این حرفها را نداریم. گفتند که نهخیر، ما اینها را قبول نداریم! کنار مسجد جحفه رفتند و شروع به زیارت عاشورا خواندن و سینه زدن کردند! سینه زنی راه انداختند! موقع احرام و سینه زنی؟! چیزی نمانده بود که دسته راه بیندازند! ما هم بر حال و احوال نظاره میکردیم! خب عرب هستند عیبی ندارد، مثل اینکه اینها با غیر سینه زدن تقرب به خدا پیدا نمیکنند! خلاصه بر سر و صورت زدن و گریه و فلان، إنشاءالله خدا قبول کند! علیٰکلّحال ما تخطئه نمیکنیم چون هر کسی بین خود و خدای خودش [یک نوع ارتباطی دارد] اما: «ره چنان رو که رهروان رفتند»!2
| ره چنان رو که رهروان رفتند | *** | راه رفتند و ناگهان رفتند |
خلاصه این آقا پیش ما آمده بود [و میگفت که] عصر جمعه بهجای دعای سمات، زیارت عاشورا خوانده شود! الآن از ارکان است! گفتم تو را به خدا بیش از این آبرو نبر و همینجا مسئله را تمام کن! تا تتمۀ ارادتی که بابای من به شما دارد ازبین نرفته است، قضیه همینجا ختم شود! خلاصه به خیر گذشت! آنوقت همین آقا وقتی که شبهای ماه رمضان در منزلش جلسه بود، این سید اولاد پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم که الآن کنار من نشسته است را مجبور میکرد که مناجات امیرالمؤمنین علیهالسّلام در مسجد کوفه را بخواند و بعد ایشان که مشغول خواندن میشد خودش بیرون اتاق میرفت و مشغول نماز خواندن میشد! خب خودت هم بنشین، اگر قرار است که این درست باشد چرا خودت بلند میشوی میروی؟! چرا میروی و نافله و نماز شبهای ماه رمضان را میخوانی؟! این میشود مقدسی! مقدسی و نفهمی! یا تو ما را سر کار میگذاری یا [مسئلۀ دیگری بود]! بعد هم چراغها را خاموش میکرد! شما چطور میخواندید؟! پس معلوم است که ما را سر کار میگذاری، سر این بچهها را گرم میکنیم و خودمان به مسائل مهمتر و نماز و از این چیزها میپردازیم! اینها صد سال که سهل است صد میلیون سال هم بخواهند اینها را انجام بدهند در همان حدود خودشان باقی میمانند و بهاندازۀ یک سانت فهم پیدا نمیکنند! هر چیزی جای خودش را دارد و هر چیزی باید در جای خود لحاظ شود.
برگشت بحث ارتفاع نقیضین به عدم و وجود
در لحاظ مرتبه، اقتضاء آن مرتبه خلوّ من النقیضین است که ممتنع است و به وجود خارج برمیگردد یعنی در واقع این ماهیت از نقطهنظر خارج یا باید متصف به وجود باشد یا باید متصف به عدم باشد یا باید متصَف به ضحک باشد یا باید متصف به عدم ضحک باشد. چرا؟! زیرا اصلاً برگشت بحث ارتفاع نقیضین به عدم و وجود است إمّا الوجود الصرف و العدم الصرف، و إمّا الوجود المقید و العدم المقید. وجود مقید مثل ضحک، جلوس، کتابت، شعر، عکس و امثالذلک است و وجود مطلق عبارت از همان وجود مطلق است و فرقی نمیکند.
پس قضیۀ ارتفاع نقیضین و مسئلۀ امتناع اجتماع نقیضین برگشتش به مسئلۀ وجود و عدم است که به واقع خارجی برمیگردد اما صحبت در مرتبه و در نفس الأمریتِ ماهیت، مسئلۀ اجتماع نقیضین نیست و خود ماهیت مِن حیث هی لا اقتضاء است نه اقتضاءِ لا، نسبت به صفاتی که این صفات عارض بر ماهیت هستند لا اقتضاء است منتها به لحاظ خود وجود.
تلمیذ: پس با این حساب وجود امثال اجتماع نقیضین، امتناع ضدّین، دور و تسلسل و امثالذلک واقعیت پیدا نمیکند چون اصول در مورد وجود صحبت نمیکند و در مورد ماهیت صحبت میکند.
استاد: بالأخره اصول در مورد احکام وجودیه صحبت میکند و بحث اصول راجع به احکام و تکالیف خارجیه است که آن تکالیف خارجیه یا ثبوتش برای مکلف است یا رفع و منع آن. اصلاً آنجا اشکالی ندارد و در اصول بحث از طبیعیات نیست و برگشت طبیعیات به فلسفه است و اگر هم در اصول از طبیعیات یک ماهیت بحث شود به لحاظ وجود خارجی است. وقتی که شارع شرب خمر را حرام میکند ماهیت شرب خمر مِن حیث هی هی که حرام نیست بلکه به لحاظ وجود خارج حرام است بنابراین هر قضیۀ طبیعیه در اصول به لحاظ وجود خارجی ملاحظه میشود والاّ خمر مِن حیث هو هو نه حرمت دارد و نه حلیت دارد، هیچکدام! زیرا خمر، خمر است ماهیةٌ مِن الماهیات مانند شجر که ماهیةٌ مِن الماهیات است یا ماء و نان و برنج، تمام اینها ماهیةٌ مِن الماهیات است. خود اینها فیحدّنفسه حرام نیستند و وقتی که مسئلۀ شرب به آن ضمیمه میشود، وجودِ خارجی میشود، مسئلۀ أکل که ضمیمه میشود، وجودِ خارجی میشود، مسئلۀ فعلی از افعال مکلف که ضمیمه میشود وجود خارجى میشود.
بحث در اصول گرچه روى طبایع نوعیه میرود ولكن طبایع نوعیه مِن حیث هى هى نیست بلكه به لحاظ تعلق وصفى از اوصاف مكلف بر او است؛ إمّا شرب إمّا أکل إمّا تصرفٌ من التصرفات، پس برگشتش به وجود خارج است نه به خودش.
تلمیذ: مرحوم علامه طباطبائى در حاشیۀ كفایهاش اینطورى مطرح كردهاند که چون در اصول از اعتباریت صحبت مىشود، اصلاً مفهوم ندارد.
استاد: بله، مطلب همین است و منظور من هم همین است منتها عبارت فرق میکرد. در بحث از اصول چون مفاهیم براساس فعل مكلف است بحث از وجود به خود تعلق حكم به فعل مكلف به لحاظ وجود خارجى برمیگردد منتها همانطورىكه عرض كردم اشتباه اینها ـ [مثل] اشكالى كه مرحوم نائینى در اینجا کردند ـ و افراد به تبع ایشان این است که حكمى را كه روى قضیۀ طبیعیه به لحاظ وجود خارجى رفته است را روى خود ماهیت مِن حیث هى هى بردند و لذا این اشكال ایجاد شده است. خود خمر مِن حیث هى هى لا حرامٌ و لا حلالٌ بَل شیءٌ مِن الأشیاء، خود نكاح مِن حیث هو هو لا حرامٌ و لا حلالٌ بَل شیءٌ من الأشیاء ولى این نكاح وقتى كه جنبۀ اعتبار حلیت به خود بگیرد وجود خارجی میشود و وقتی اعتبار عدم حلیت به خود بگیرد در غیر مورد جواز شارع، زنا میشود و عبارت از وجود خارجى است. بنابراین اگر بخواهد در اصول صحبت از اجتماع نقیضین و یا عدم اجتماع نقیضین بیاید باید به لحاظ وجود خارجى باشد كه در اینجا این اشتباه هست.
فرق بحث منطقی با فلسفی
تلمیذ: در منطق که اجتماع متناقضین را محال میدانند، لحاظ وجود نكردهاند؟
استاد: نه، این بحث فلسفه است.
تلمیذ: یعنى فلسفه در واقع این قاعدۀ منطقی را فقط در وجود لحاظ كرده است.
استاد: بحث منطق به وجود و عدم برمیگردد، منطق عبارت از ترتیب قضایایى است كه این قضایا انسان را به یك نتیجۀ اثباتى یا نتیجۀ سلبى به محاذات وجود خارجى و به حكایت از وجود خارجى برساند، اصل منطق براى این است. در بحث فلسفه از اینجا فراتر رفته است و به خود حقایق اشیاء مِن حیث هى هى نظر میکند. در منطق بحث از این نیست كه نظر به حقیقت شیء مِن حیث هى هى بشود بلكه نظر در منطق و تأثیر صغرىٰ و كبرىٰ به حقیقة الشیء مِن حیث الانطباق بِالمصادیق الخارجیة نگاه میکند و مسئلۀ امتناع و اجتماع نقیضین در آنجا مطرح است ولى در بحث فلسفى یك مقولۀ دیگرى را ضمیمه میکند و آن عبارت از صحبت از حقیقة الشیء صرفنظر از وجود خارجى و صرفنظر از عدم است.
تلمیذ: بالأخره یك وعائى مىخواهد.
استاد: فقط وعاء ذهن است. لذا همین قضیه وقتى كه وجود پیدا میکند، در ذهن مسئلۀ امتناع نقیضین پیدا میشود و در خود ذهن میگوییم که یا این ماهیت متحقق هست یا نیست. در آنجا مسئلۀ اجتماع نقیضین هست ولى صحبت در این است كه وقتى ذهن ماهیتى را تصور میکند در تصور آن ماهیت، آیا تصور لوازم وجود و عوارض وجود را هم میکند یا نه؟ نه، تصور ماهیت را بدون لحاظ عوارض وجود میکند. بنابراین ذهن در تأمل و تحلیل عقلى خودش میتواند شیء را در مرتبۀ نفسِ ماهیت هم از اثبات و هم از نفى عارى كند اما در مرتبۀ خارج دیگر نمیتواند این كار را انجام دهد و از عهدۀ او خارج است.
تلمیذ: بالأخره ذهن اول یك وعائى دارد كه او را به وجود محتاج مىكند و آن را در آن وعاء تصور میكند.
استاد: بله، خود ذهن ظرف نفس است. همینكه ذهن این كار را انجام میدهد و اینكه ماهیت را در خود تصور میکند، تصور ملازم با ادراك وجود است یا تصور بدون ادراك وجود است؟ بدون ادراك وجود است.
تلمیذ: در بعد از مرگ حقیقت براى انسان مشخص میشود، پس چطور آن زن آمد و رجوع كرد و پیش نامحرم عكس گرفت.
استاد: ما اصلاً نمیدانیم كه در آنجا آیا با صرف رفتن به آنطرف این مسائل هم براى آنها روشن میشود یا نه؟ هذا اول الکلام! اگر قرار بر این باشد که هر كسى بهمحض اینکه به آنجا رفت حقیقت مطلب براى او روشن بشود یا وقتى روشن شد مجاز است كه برگردد بگوید، بنابراین دیگر عالم تشریعی باقى نمیماند! اگر بنا باشد تمام افرادی كه به آنجا میروند به خواب این و آن بیایند و خبر بدهند که چه خبر است، نمیشود! گاهى برحسب ندرت اتفاق افتاده است و مثلاً گفتند كه حق با فلانى است یا برو عذرخواهی بكن یا برو فلان كار را بكن، این چیزهایى است كه اتفاق افتاده است و الآن هم اتفاق مىافتد ولى اینكه بهطوركلى در همه چیز باشد نه، اینطور نیست.
یكى از افراد برای من تعریف کرد که وقتی به مکه رفته بود وقتی حجش را انجام داده بود میخواست فردا دوباره به احرام عمرۀ مفرده محرم شود. همان شب به اهلبیت و عیالش تلفن میزند و میگوید که امروز بعد از ظهر مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را در خواب دیدم که [به من فرمودند] به شوهرت بگو فردا عمرۀ مفرده نرود، در هر ماه یك بار بیشتر نمیشود عمره [انجام داد]! ببینید همان فتوایى كه در حال حیات بود در حال ممات هم به آن شخص منتقل میشود! این مىگوید كه من میخواستم فردا به مسجد تنعیم بروم و محرم بشوم و عمره انجام بدهم!
چطور این افرادی که به آنجا رفتند به بقیۀ افراد نمیگویند؟! چون مورد، مورد خاص است و بنا نیست كه مسائل تشریعى براى همه آشكار شود! همه باید بر طبق ظواهر به مدارك مراجعه کنند و کتاب را باز کنند و از روی کتاب ببینند که مسئله چیست و چشمشان را هم نبندند و بیخود به مَن بَلَغ و رجائاً تمسک نكنند و خرافات را هم کنار بگذارند. رجائاً هم نداریم و روایات مَن بَلَغ هم ارتباطی به این موارد ندارد بلکه در اینگونه مسائل خلاف احتیاط و خلاف شرع است. باید این كار را انجام بدهند چون نظام، نظام [امتحان] است و اگر قرار بود هركسى بعد از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از دنیا مىرود به خواب پسرش بیاید و بگوید که خاك بر سرت كنند که دنبال ابوبكر رفتى، دیگر امتحانى نمىماند! اگر یكى بیاید نقل كند [حالا طوری نیست ولی] اگر دو نفر یا چند نفر نقل كنند دیگر آبروی ابوبكر مىرود، دیگر اصلاً چیزی و زمینهای برایش نمیماند. باید نظام و این وضعیت باشد و انسانها باید براساس فهم و تعقل انتخاب كنند نه براساس خواب! پسرش که به آن دنیا رفته است بیاید بگوید که بهبه! على را رها كردى و دنبال ابوبكر رفتی؟! خب این بگوید که خواب است. باز ببیند که عمهاش هم آمد و یك حرفى زد! خالهاش هم آمد! جدش هم آمد! همۀ نظام بههم میریزد؛ نظام تشریع و نظام امتحان بههم میریزد! لذا بنا نیست.
از این جهت حكایاتى داریم و كم هم نیستند که كسانى که خدمت حضرت رسیدند وقتى كه از مسائل شرعى پرسیدند حضرت فرمودند که وظیفۀ شما این است به كتب مراجعه كنید درصورتیكه میتوانستند جواب آنها را بدهند! فقط در یك جا داریم كه حضرت [به علامه حلی] مىگویند: به كتاب تهذیب در صفحۀ فلان مراجعه كن.1
تلمیذ: مگر کل انسانها و مکلفین مكلف به واقع نیستند؟
استاد: درصورتىكه به واقع دسترسى داشته باشیم.
تلمیذ: از طرفی داریم مجتهد حتماً باید متصل باشد و مردم را به انحراف نکشاند و... از طرفی هم راجع به اختلاف فتاوا مطالب و روایاتی داریم جمعش به چیست؟!
دستگیری و راهنمایی امام براساس کیفیت فكر و انتظار و خواست افراد
استاد: جمعش کردیم. ما در اینجا میگوییم كه كسى كه میتواند به واقع برسد باید به واقع برسد، همان علامه حلى هم اگر میخواست به واقع برسد به واقع میرسید منتها در مرتبهاى بوده كه صفا و اخلاص داشت و حضرت هم ایشان را در همان مرتبه به یك راهى راهنمایى كردند. ممكن است كسی دیگر باشد كه انتظار دیگرى داشته باشد و توقع دیگرى داشته باشد و فكرش فكر دیگرى باشد، او را به چیز دیگرى راهنمایى مىكنند! هر كسى را براساس کیفیت فكر و انتظار و خواستش كه چه میخواهد [راهنمایی میکنند]! یک کسی میخواهد به فقه و مسائل برسد مىگویند که خیلى خب كمكش میکنند و یک كسى میخواهد به حاقّ واقع برسد میگویند که بفرما این گوی و این میدان! میروی و میرسی و درك هم میکنی! حال كه به واقع رسیدى یا مُجاز به اظهار و بیان هستى یا مجاز نیستى، این یک مطلب دیگر است. فرض کنید در موارد تقیه امام مجاز به بیان حكم نیست، صاف جلوى همه حكم خلاف را بیان میکند و معلوم میشود که مورد مجاز نیست، وقتى كه تقیه رفع میشود آنوقت در مقام بیان مسئله را بیان میکند و برگشت این [مسئله] به افراد است لذا بین این دو منافات نیست.
ما مكلف هستیم كه خود را به واقع برسانیم و این وظیفۀ ماست و راه براى این مسئله [هم بیان شده است]. كسى كه میخواهد تقلید كند باید از مجتهدى تقلید كند كه قلب و نفس او متصل باشد! حالا شما مىگویید که چنین کسی نیست، خب تا وقتى كه همچنین كسى پیدا نشده است از كسى تقلید كن كه نزدیکتر از بقیه به واقع باشد! دیگر غرق در دنیا نباشد! دنبال كسى بگرد كه از این نظر نزدیکتر باشد تااینكه به آن فرد مورد نظر برسى، در خانه نمان و در سر خودت بزن كه همچنین كسى نیست! اگر انسان جوینده باشد به مطلب میرسد و در این مطلب [بین افراد] تفاوتى نیست.
تلمیذ: ...
استاد: بحث بحثِ واقع نیست كه انسان در تكلیف به واقع برسد یا نرسد، بحث این است كه انسان به حجت و منجّز شرعى برسد چه واقع باشد چه نباشد.
تلمیذ: انسان متصل هم نباشد منجّز شرعی دارد؟
استاد: نه.
تلمیذ: در بیان امام براى بعضى اصحاب هست که به کسی ارجاع میدهند که در خود امامت حضرت شبهه دارد.
استاد: در آن مرتبه آنطور نبوده است و فقط در یك برهه بود كه نسبت به امامت و اینها شبهه داشت. از نقطهنظر فهم مسائل و اینها این در آن حدى نبود كه بخواهد جنبۀ معارض داشته باشد و معاند باشد، آنطور نبوده است. امام علیهالسّلام هم كه یونس را به آن شخص ارجاع میدهند در آن موقع لابد خود حضرت پشتوانۀ او هستند و او را نگه میدارند و اینطور نبوده است كه چون حضرت گفتند تا آخر عمر هم همینطور باشد. بسیارى از افراد بودند که در زمان حیات خودشان در یك مرتبه مورد تأیید بودند؛ على بن أبیحمزه در یك زمان مورد تأیید بود و حضرت موسى بن جعفر علیهماالسّلام [به او] ارجاع مىدادند ولی همین آدم برمىگردد و منحرف مىشود یا آن هلالى همینطور، خیلى از افراد در یك برههاى از زمان خودشان مورد تأیید بودند یعنى این نفس در آن موقع و آن وضعیت بهنحوى بود كه آن مقام ولایت آنها را ساپورت میکرد و راه میانداخت و پشت آنها را داشت. وقتی که آن وضعیت تغییر پیدا میکند طبعاً او هم خودش را كنار میکشد، این مسئلۀ كلى نسبت به کیفیت [نفس] است.
حالا قضیۀ تقلید نسبت به هر فردى متفاوت است؛ نسبت به افراد عوام میگویند که بروید یك افراد صالحى را پیدا كنید که این خصوصیات را داشته باشد. گاهى شخص عوام نیست و خودش اهل فهم و بصیرت است، دیگر حضرت به او نمىفرمایند که برو كسى را پیدا كن، به او مىگویند که دنبال كسى برو که: «لا یَحلُّ الفُتیا لِمن لا یَستَفتِى مِن الله تعالیٰ بِصَفاء سِرِّه»1 دنبال این برو.
علت بیان حکم مخالف واقع توسط اولیاء الهی
تلمیذ: در این مواردی که اخیراً فرمودید نسبت به اولیاء الهی در عین اتصال به حقیقت اینها هم بعضی مواقع فتاوای خلاف آنچه که در واقع استنباط کردند اظهار میکنند درحالیکه...
استاد: عرض کردم که ما مأمور به منجزیت و حجیت هستیم. آن شخصى كه به این مراتب رسیده است با حفظ این مرتبه، كلام او مانند كلام تقیۀ موسى بن جعفر علیهماالسّلام میشود؛ موسى بن جعفر در یك جا سه حكم بیان میکنند! مگر ما چندتا واقع داریم؟! در یک جا صلاح میبیند كه حكم واقع را نگوید و ما نمیدانیم كه چرا صلاح نمیبیند! صحبت ما این است كه او به این مرتبه رسیده است لذا وقتى از او سؤال میکنیم، میخندد! خندۀ او یعنى من میدانم! نمیگوید كه من نمیدانم، اى عجب تازه فهمیدم! مىگوید که مىدانم درعینحال شما برو این كار را بكن.
یك وقت من راجع به قضیهاى از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سؤالى كردم و به ایشان گفتم که وجوب چنین مسئلهاى با فرض چنین شرایطی است، آیا شما هم هماكنون با وجود این شرایط باز هم قائل به وجوب چنین مطلبى هستید؟ ایشان فرمودند که برو فلان كار را بكن، تو كارى نداشته باش! یعنی چه؟! این همین است. با وجود اینكه نظر، نظر مخالف است ولى درعینحال فرمودند که تو كارى نداشته باش! گفتم که خب این یك مطلب دیگر است و بحث دیگر عوض میشود.
تلمیذ:آیا وقت نماز عصر در تابستان و زمستان فرق دارد؟!
استاد: اینکه سایۀ شاخص به مثل خودش برسد فرق مىكند؛ تابستان با زمستان فرق مىكند زمستان زودتر است حدود دو ساعت تا دو ساعت ربع بعد از ظهر و تابستان حدود سه ساعت و نیم بعد از ظهر.
اللهم صل علی محمد و آل محمد