پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 4 - فصل 1: فی الماهیة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق جایگاه سلب و ایجاب در مرتبه ماهیت و نحوه مواجهه با نقیضین میپردازند. بحث با تحلیل ادبی و منطقیِ تقدم سلب بر مقید آغاز میشود و استاد توضیح میدهند که چگونه در مرتبه ذات، موضوع از دایره حکمِ ایجاب و سلب خارج است و به همین دلیل، رفع نقیضین در این مرتبه مستحیل نیست. در ادامه، با نقد دیدگاههای موجود در کتب اصولی، تفاوت قضیه معدوله و سالبه و نقش حیثیت در حمل قیود بررسی میشود. استاد با بهرهگیری از این مبنای دقیق فلسفی، به نقد رفتارهای اجتماعی و سیاسیِ حوزوی میپردازند و بر لزوم پایبندی به مبانی علمی و اخلاقی در برابر مصلحتاندیشیهای کاذب تأکید میکنند. این جلسه در نهایت به این نتیجه میرسد که حفظ حریم حقیقت و مبانی مکتب اهلبیت، فراتر از ملاحظات شخصی و سیاسی است.
درس ششصد و سوم
بحث ماهیت و تفسیر ماهیت (8)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
ألا ترى أنّ الاشیاءَ التى لیست بینَها علاقةٌ ذاتیةٌ لیس وجودُ بعضِها و لا عدمُها فى مرتبةِ وجودِ الأخرِ و عدمِه.1
صحبت در جلسۀ قبل به اینجا رسید كه لحاظ مرتبه در اثبات یك قید یا در رفع آن قید، اقتضاء رفع آن مرتبه را مىكند نه اقتضاء رفعى كه مقید است و به عبارت دیگر رفع المقید لا الرفع المقید. به همین جهت اصطلاحى كه در اینجا وضع كردند از لحاظ ادبى این است اگر سلب قبل از آن مقید بیاید، دلالت بر رفع مقید مىكند؛ یعنى همان موضوعى كه آن موضوع نسبت به آن قید و عدم آن قید یكسان است و اگر سلب بعد از مقید بیاید در اینجا مسئله به آن مرتبه برنمىگردد بلكه به مُحاكاى خارجى این موضوع برمىگردد از نقطهنظر ادبی.
در اینجا درصورتىكه سلب مقدم باشد صحبت در این است كه چون سلب بر آن موضوع كه مقید است، مقدم شده است پس آن سلب به همان موضوع و اسمى مىخورد كه او را تِلو مىكند نه به بعد از او، دیگر كارى ندارد كه بعد از او كه قید است چیست؟ فقط آن سلب، همان اسمى را كه بعد از او آمده است از دایرۀ حكم ایجابى و سلبى بیرون مىآورد. اصلاً بهطوركلى مىگوید: این آنقدر مقام و شأنیت دارد كه [از سلب و ایجاد خارج است].
بعضى مواقع انسان این مطلب را در محاورات استفاده مىكند، فرض كنید یک شخصی میخواهد با یك نفر که شخص خیلى عالمى هست مناظره بكند؛ در اینجا مىگوییم كه این اصلاً چه مسئلهاى است كه شما مىخواهید مطرح كنید؟! اصلاً این در یك وضعیتى هست كه بخواهد بیاید در چنین مجلسى شركت كند؟! برای او ننگ و عار نیست كه بیاید با شخصى كه آن فرد اصلاً شاگردِ شاگرد او هم بهحساب نمىآید مناظره بكند؟! نهاینكه یك فرد عدیل و قرین اوست و ایشان یا با او مناظره مىكند یا به علتى مناظره نمىكند مثلاً منعى براى او حاصل مىشود یعنى اصل مناظره قابلیت و شأنیت را دارد منتها حالا یا حاصل مىشود یا نمىشود ولى در حالت اول مىگوییم که اصل مناظره در اینجا منتفى است چون این شخص اصلاً كیست كه با او مناظره بكند؟! این اصلاً شاگردِ شاگرد ایشان هم نیست و بهطوركلى آنقدر رتبۀ او بالاتر است كه اصلاً جایى براى صحبت كردن با آن شخص باقى نمىماند و این را همه هم انجام مىدهند یعنى یك مسئلۀ عادى است.
چندى پیش یك حكایتى مىخواندم از یك بنده خدایی در زمان سابق ـ در زمان شاه ـ كه در دانشگاه یك امتحان براى افراد گذاشته بودند كه در امتحانى براى استادى شركت بكنند یك فردى بود كه از همۀ آنها امتیازش بیشتر و بالاتر بود این اصلاً شركت نكرد، هرچه به او گفتند، شركت نكرد و تا آخر هم شرکت نکرد. گفتند: چرا؟ گفت: من بیایم جایى امتحان بدهم كه افرادى كه دارند در آن امتحان شركت مىكنند شاگردِ شاگرد من هم بهحساب نمیآیند، اصلاً خود نفس شركت من در این مجلس صحیح است یا نه؟ بالأخره او را استاد كردند بااینكه در امتحان شركت نكرد. خود ما هم در محاورات خودمان یك همچنین مسائلى را استفاده مىكنیم كه اصلاً موضوع را از دایرۀ حكم بیرون مىآوریم نهاینكه نفى حكم و قید از او بكنیم، از نقطهنظر ادبى در یك همچنین وضعیتى چه جملهای باید بهكار برد؟ آیا سلب را باید مقدم كرد بر آن موضوعى كه مىخواهد حكمى از او برداشته شود یا سلب شود یااینكه سلب متأخر از آن موضوع است؟ طبعاً در اینجا سلب را مقدم مىكنند.
ممتنع بودن رفع نقیضین به لحاظ وجود خارجى و وجود واقعى
مرحوم آخوند در اینجا ـ اشكالى هم بر صاحب مواقف مىگیرند که به همین مسئله برمىگردد ـ مىفرمایند: وقتى كه شما سلب را بر مقید مقدم مىكنید، یعنى بر همان موضوعى كه مىخواهید از او نفى قید بكنید در واقع همان موضوعى كه تلو كرده او را از دایرۀ حكم خارج مىكنید، چه حكم ایجابى بخواهید بر او بكنید یا حكم سلبى بكنید علىٰكلّحال هردو را دراینصورت از آن نفى مىكنید و میگویید که این اصلاً شائنیتش بالاتر از این است كه در تحت حكم بیاید، چه اینطرف نقیض را از او سلب كنیم چه آنطرف نقیض را سلب كنیم یعنى در این شأن اصلاً وجود ندارد لذا وقتى كه گفته مىشود: لیس الإنسان مِن حیث هو بِکاتب؟ در اینجا جواب این نیست كه الإنسانُ مِن حیث هو لا کاتب یااینكه جملۀ معدوله برایش آورده شود. وقتى كه ما نفى كتابت را از انسان مىكنیم به معناى اثبات كتابت نیست كه رفع نقیضین باشد بلكه رفع نقیضین در اینجا جایز است چون رفع نقیضین به لحاظ وجود خارجى و وجود واقعى ممتنع است ولى به لحاظ خود مرتبه و نفس المرتبه رفع نقیضین در اینجا اشكال ندارد زیرا در مرتبه، اصلاً نقیضین وجود ندارند. آن موضوع از حكم نقیضین خارج است یعنى چه اینكه آن موضوع در نظر وجود خارجى یا قید براى او ثابت بشود یا نفى قید بر او حمل بشود، ولى خودش فىحدّنفسه از این مسئله خارج است لذا در اینجا رفع نقیضین اشكال ندارد.
بنابراین ماحصل كلام مرحوم آخوند در اینجا این شد كه اگر ما سلب را بر آن مقید، مقدم بداریم این موجب مىشود كه موضوعى كه بعد از آن سلب آمده «لیس الإنسان مِن حیث هو» این انسانى كه در اینجا مقید است یعنى مقید به آن حیثیت مرتبهاى و رتبى خود است، این انسانِ مِن حیث هو، نه انسان مطلق؛ یك وقت مىگوییم: لیس الإنسان بِکاتب خب دیگر ما در اینجا آن مِن حیث هو را در اینجا بیخود نباید بیاوریم بلکه جهتى باید برای آن بیاوریم، آن تقید انسان به حیثیت مِن حیث هو موجب مىشود كه وقتى «لیس» قبل از او آورده بشود این مقید برداشته شود. این جمله مىشود رفع المقید. مقید چیست؟ انسان، قیدش چیست؟ مِن حیث هو، این انسان مِن حیث هو از دایرۀ حكم بیرون مىآید اصلاً این را كنار مىگذاریم و نه حكم به كتابت براى او مىشود و نه حكم به عدم كتابت مىشود. این را از این دایره خارج مىكنیم.
حالا اگر مسئله اینطور نباشد یعنى اگر ما «لیس» را بعد از الإنسان مِن حیث هو بیاوریم مىشود: الإنسان مِن حیث هو لیس بِکاتب، این نفى در اینجا به الإنسان مىخورد، الإنسان مِن حیث هو انسان از حیث خودش و بهخاطر خود ذاتیات خودش لیس بِکاتب است، نفى كتابت را نمىپذیرد، نهاینكه از دایرۀ حكم بیرون است این انسان مِن حیث هو، این انسان از حیث ماهیت، این انسان از حیث ذاتیات این ذاتاً قبول كتابت را نمىكند، این غلط مىشود. چرا؟ زیرا ما گفتیم كه انسان از رتبۀ ذات خودش على السواء و لابشرط است و نسبت به كتابت و عدم كتابت مطلق است درحالىكه شما دارید در اینجا از این انسان مِن حیث هو، نفى كتابت مىكنید یعنى در این ماهیت انسان عدم كتابت خوابیده است وقتى كه شما مىگویید: انسان از چند چیز تركیب شده است؛ یكى حیوان و یكى ناطقیت و یكى هم عدم الكتابه و هذا خلافٌ، بنابراین خود رفع در اینجا مقید است نهاینكه رفعِ مقید شده است یعنى رفع در اینجا به كتابت خورده است این عدم به كتابت خورده و «عدم الکتابة» را شما بر انسانِ مِن حیث هو حمل كردید و در انسان مِن حیث هو نه كتابت حمل مىشود و نه عدم الکتابة حمل مىشود، نه ضحك حمل مىشود و نه عدم الضحک حمل مىشود، نه جلوس حمل مىشود و نه قیام و عدم الجلوس حمل مىشود. انسان از دایرۀ سلب و اثبات مِن حیث هو خارج است نهاینكه یك نفى بر انسان مِن حیث هو حمل بشود.
توجه به این نكته باعث شده است كه حکما در موضوع مرتبه، مرتبه را از دایرۀ امتناع نقیضین خارج كنند. عدم توجه به این نكته باعث شده است كه بعضى دچار اشتباه بشوند و این مسئلۀ سلب را درنظر نگیرند، تقدم سلب را درنظر نگیرند و نسبت به خود این موضوع مِن حیث هو در حال قید، در ارتباط با حمل قیود و یا رفع قیود دچار اشكال بشوند. بهخاطر همین مرحوم آخوند در اینجا فرمودند که سلب باید نسبت به آن موضوع مقدم باشد تااینكه هردو نقیضین در اینجا از آن موضوع سلب شوند.
حالا ببینیم ایشان این مطالبى كه در اینجا دارند با آنچه ما گفتیم مطابق هست یا نیست؟ ممكن است آدم یك چیزى دیگر بگوید درحالىكه مؤلف یك چیز دیگر نوشته است. حالا تطبیق كنیم ببینیم درست گفتیم یا نه!
لأنَّ خلوَّ الشیءِ عن النقیضینِ فى بعضِ مراتبِ الواقعِ غیرُ مستحیلٍ بَل إنّما المستحیلُ خلوُّهُ فى الواقعِ لأنَّ الواقعَ أوسَعُ مِن تلکَ المرتبةِ.
خالى بودن شیء، موضوع از طرف نقیضین در بعضى از مراتب واقع كه خود مرتبۀ ذاتِ آن موضوع است غیر مستحیل است؛ آنچه كه مستحیل است چیست؟ این است كه این موضوع از واقع خالى باشد؛ واقع یعنى حیثیت خارجی. موضوع از واقع كه خارج است خالى باشد یعنى به لحاظ وجود. چون واقع وسعتش از این مرتبه بالاتر است. واقع به دو معنا گفته مىشود؛ یعنى شامل دو معنا مىشود؛ یكى به موضوع به لحاظ نفس مرتبۀ ماهیتش، یكى به موضوع به لحاظ وجود خارجیش، هردو را شامل میشود.
البته من خیال مىكنم اطلاق واقع در اینجا یك مقدارى مسامحه باشد و لفظ نفسالأمر بهتر است چون واقع به معنای وقوع است و وقوع به معناى ثبوت است درحالىكه ما در مسئلۀ ماهیت و ذاتیات ماهیت در آن مرتبه از ثبوت و از وقوع و وجود بحث نمىكنیم، صحبت در ماهیت به خود مرتبۀ ماهیت تعلق مىگیرد و ما كارى به ثبوت و عدمش نداریم. لذا من خیال مىكنم اگر به جاى واقع ایشان نفسالأمر مىگفتند، شاید این شبهه را هم نداشت. علىٰكلّحال اصطلاح است و خیلی بحثی در آن نیست.
ألا تَرىٰ أنَّ الاشیاءَ التى لیسَت بینَها علاقةٌ ذاتیةٌ لیسَ وجودُ بعضِها و لا عدمُها فى مرتبةِ وجودِ الأخرِ أو عدمِه.
ما این مسئله را در مورد موضوعات خارجى هم مىبینیم، اشیائى كه بین آنها علاقۀ ذاتیه نیست، به لحاظ علت و معلول بین آنها هیچ علقهاى وجود ندارد اصلاً وجود و عدم آنها در مرتبۀ وجودى دیگر و عدمش لحاظ ندارد یعنى وجود یك امر در خارج متوقف بر عدم دیگرى نیست مثلاً وجود این لیوان در اینجا متوقف بر عدم این ضبطصوتها نیست یا اینطور بگوییم که نه مترتب بر آن است و نه غیر مترتب است یعنی اصلاً هیچ ارتباطى ندارد. چرا؟ چون بین این وجودات خارجى، علقهاى وجود ندارد یعنى علیتى در آنجا وجود ندارد یا سلبیت و مُعداتى در خارج نسبت به یكى بر دیگری وجود ندارد، همینطور نسبت به خود ماهیتِ ذات در مرتبۀ ذاتیات ذات هم مسئله به همین كیفیت است. این یك مطلب است. دلیل دیگر این است:
علىٰ أنَّ نقیضَ وجودِ الشیءِ فى مرتبةٍ مِن المراتبِ دفعُ وجودِه فیها بِأن تکونَ المرتبةُ ظرفاً لِلمنفى لا لِلنفىِ.
نقیض وجود شیء، نقیض وجود كتابت در مرتبهاى از مراتب است كه وجود شیء در آن مرتبه دفع شود؛ یعنى وجود الشیء در آن مرتبه راه ندارد به اینكه مرتبه ظرف براى منفى باشد نهاینكه ظرف براى نفى باشد. وقتى كه مىگوییم: لیس الإنسان مِن حیث هو بِکاتب در اینجا نفى كتابت از انسان به لحاظ آن اقتضاء ماهیتِ كتابت نیست بلكه به لحاظ عدم الاقتضاء آن انسان نسبت به كتابت است، یك وقتى مىگوییم: انسان اقتضاء عدم الكتابة را مىكند ... یا لیس الإنسان مِن حیث هو بِطائر ـ حالا ما در اینجا «لیس» را مقدم كردیم، اشكال ندارد ـ این رفع طیرانى كه داریم از انسان مىكنیم این رفع طیران در ماهیت وجودِ انسانِ خارجى خوابیده است وقتى انسانى را درنظر بگیرید كه داراى رأس، ید، رِجل و این بدن ظاهری است خب این انسان اقتضاء عدم الطیران مىكند. بله، وقتى كه كبوتر را درنظر بگیرید خب این اقتضاء طیران مىكند وقتى كه شما نگاه به این کبوتر مىكنید مىگویید كه این وجود و این موضوع مقتضى براى طیران است ولى وقتى كه به انسان نگاه مىكنید مىگویید که این اقتضاء نمىكند.
پس این انسان فىحدّنفسه نفى عدم را مىكند ولى ما در بحث انسان در آن مرتبه مىخواهیم آن كتابت را از انسان در خود مرتبه برداریم و مىخواهیم بگوییم كه انسان ذاتیاتش چیزهاى دیگر است، فرض كنید ذاتیات انسان حیوانیت و ناطقیت است و ذاتیات خاصى دارد و این كتابت در انسان راه ندارد ولى به شما مىگویند که پس چطور ما مىبینیم این انسان در خارج دارد مىنویسد و كتابت دارد؟! مىگوییم که استعداد و قوۀ كتابت را انسان دارد نهاینكه ذات انسان اقتضاء كتابت را بكند، اگر ذات انسان اقتضاء كتابت را مىكرد همۀ افراد از هنگام تولد همینكه از شكم مادر درمىآیند باید مشغول نوشتن بشوند، مشق بنویسند! درحالىكه این خیلى كار دارد حالا باید كمكم بیایند شیر بخورند، بزرگ شوند، چموشىها این وسط دارند، مدرسه بروند، یاد بگیرند بعد بعضى از اینها مىنویسند بعضىها هم تا آخر عمر مىگویند که برو بابا اینها نه به درد اینطرفمان مىخورد نه آنطرفمان، اینهمه افراد نوشتند چه شدند كه حالا ما بیاییم بنویسیم؟! ما مىرویم یك مشقهای دیگر مىنویسیم ما نمىآییم این مشقهای كه باعث اتلاف وقت است را بنویسیم! لذا در اینجا مىآییم این كتابت را از ذات انسان بهطوركلى نفى مىكنیم.
نفى كتابت از ذات انسان به معناى اثبات [عدم] كتابت نیست بلکه به معناى این است كه ذات انسان نسبت به كتابت و عدم الكتابة مطلق است. این مرتبه، ظرف براى منفى مىشود و منفى در اینجا كتابت است. آن مرتبه، انسانیت است و در انسانیت كتابت راه ندارد، نهاینكه انسانیت اقتضاء عدم الكتابة را مىكند، نهاینكه مرتبه ظرف براى نفى باشد یعنى مرتبۀ انسانیت هست و در آن مرتبۀ انسانیت لا كتابة است. در اینجا مرتبه ظرف براى نفى شده است ولى اگر بگوییم که مرتبه ظرف براى منفى است یعنى انسانیت در آن مرتبه لا اقتضاء است ما خود انسانیت را نفى مىكنیم تا با نفى خود انسانیت، طبعاً كتابت و عدم كتابت هردو نفى بشود. وقتى ما انسانیت را از دایرۀ حكم بیرون آوردیم و گفتیم که اصلاً این انسانیت از دایرۀ این نفى خارج است و وقتى خارج شد هم اثبات بیرون مىرود و هم نفى بیرون مىرود. فرض كنید دو نفر دارند در سر هم مىزنند و یكى مىگوید که فلانى این خصوصیت را دارد و عادل است و آن یكى مىگوید که نهخیر فلانى این خصوصیت را ندارد و فاسق است، شخص ثالثى مىآید و مىگوید که این اصلاً یك سال است مرده است، نه عادل است و نه فاسق است! براى چه در سر هم مىزنید؟! اصلاً اصل قضیه و موضوع را خارج مىكند و وقتى خارج كرد دیگر اصل دعواها هم برطرف مىشود.
و لِهذا قالوا لَو سُئل بِطرفَى النقیضِ کانَ الجوابُ الصحیحُ سلبُ کلِّ شیءٍ بِتقدیمِ السلبِ على الحیثیةِ فَلو سُئل أن الإنسان مِن حیث هو موجودٌ أو معدومٌ یُجاب بِأنّه لیسَ مِن حیث هو موجوداً و لا معدوماً و لا غیرَهما من العوارض بِمعنى أنّ شیئاً منها لیست نفسَه و لا داخلاً فیه و إن لَم یَکن خالیاً عن شیءٍ منها أو نقیضِها فى نفسِ الأمرِ.1
اگر از یكى از دو طرف نقیض سؤال بشود كه آیا كتابت براى انسان هست یا نیست، جواب صحیح این است كه هردو نیست، هیچكدام نیستید. از نظر ادبى ما باید در اینجا سلب را بر انسان مقدم كنیم و بگوییم که لیس الإنسان مِن حیث هو بِکاتب؟ اگر سؤال بشود ذات انسان مِن حیث هو هو، آیا این وجود خارجى دارد یا ندارد؟ مىگوییم که نه موجود است و نه معدوم. چرا؟ چون وجود و عدم عارض بر ذات انسان مىشود نهاینكه خود ذات انسان فىحدّنفسه اقتضاء وجود یا اقتضاء عدم را كند. نه موجود بر او حمل مىشود و نه معدوم حمل مىشود و نه سایر عوارض، به این معنا که هیچكدام از اینها نه خود انسان است و نه داخل در انسان است یعنى نه ذات انسان و نه ذاتیات انسان است. اگرچه در نفسالأمر خالى از اینها نیست. ایشان نفسالأمر را روى وجود خارجى بردهاند؛ در وجود خارجى و در عالم خارج، یا انسان موجود است یا معدوم است یا این عارض را دارد یا ندارد یا كاتب هست یا نیست.
و لا یرادُ مِن تقدیمِ السلبِ على الحیثیةِ، أنَّ ذلکَ العارضَ لیس مِن مقتضیاتِ الماهیةِ حتى یَصحَّ الجوابُ بِالإیجاب فى لوازمِ الماهیةِ کَما فَهِمَه بعضُ لِظهورِ فسادِه.2
منظور از فَهِمَه بعضُ صاحب مواقف است که فرموده است: همهجا شما سلب را بر ماهیت مقدم نمىكنید. در كجا سلب را بر ماهیت مقدم مىكنید؟ در آنجایى كه منظور شما این باشد كه آن منفى که در این جمله میآید از لوازم ماهیت نباشد، اگر شما بخواهید جواب به ایجاب بدهید در مواردى جواب به ایجاب مىدهید كه آن لازمه براى ماهیت است یعنى در جواب به سؤالاتى كه مىشود اگر جواب صحیح بخواهد داده بشود آن جواب صحیح این است كه از لوازم ماهیت است یعنى این شیء از لوازم ماهیت است پس منظور صاحب مواقف در اینجا این است كه شما كه سلب را مقدم مىكنید، در این سلب دو خاصیت وجود دارد؛ خاصیت اول این است كه مىشود در مواردى كه آن موارد لازمۀ ماهیت هم نیست شما سلب را بر موضوع مقدم كنید مثل كتابت، شعر، تعجب و غیرذلك كه اینها از لوازم ماهیت نیستند آنچه كه از لوازم ماهیت است مثل زوجیت براى اربعه است مثل فردیت براى ثلاثه است یا ثلاثة زوایا براى مثلث است یا اربع اضلاع براى مربع است اگر شما خواستید بگویید كه این ماهیت ما داراى این قید نیست در آنجا باید این فرد را مقدم بر آن مقید بكنید كه انسان باشد.
منبابمثال مىگوییم: لیسَ الإنسان مِن حیث هو بِکاتب خب منظور ما در اینجا این است كه كاتب در اینجا از لوازم این ماهیت نیست ولى اگر شما از لوازم ماهیت استفاده كردید باز اشكال ندارد كه شما سلب مقید كنید به اینكه أ لیسَ الإنسان مِن حیث هو هو بِناطق یا بگویید: أ لیس المثلث مِن حیث هو هو بِثلاثةِ زوایا مىگوییم كه نَعم المثلثُ مِن حیث هو هو مرکبٌ مِن ثلاثة زوایا، یا نَعم الإنسان مِن حیث هو هو ناطقٌ، در اینجا پاسخ ما پاسخ مثبت است. چرا؟ چون آن قیدى كه در اینجا آمده از لوازم ماهیت است.
پس در اینجا در دو مورد ما مىتوانیم در مقدم شدن سلب بر این مقید، نسبت به مواردى كه بخواهیم او را از دایرۀ ذاتیات خارج بكنیم سلب را مقدم مىكنیم. مثل اینكه بگوییم: لیس الإنسان مِن حیث هو هو بِکاتب، الآن كتابت را ما از دایرۀ ذاتیات آن مقید خارج كردیم اما در آن قیود و محمولاتى كه اینها ذاتى براى این ماهیت هستند در آنجا اشكال ندارد كه ما سلب را در حین اینكه مقدم بكنیم جوابمان جواب مثبت باشد.
مرحوم آخوند مىفرماید كه این ظاهرُ الفساد است. چرا؟ چون تقدیم سلب بر مقید خود آن مقید را اصلاً بیرون مىآورد! شما چطور مىخواهید ذاتیات را بعد اثبات كنید؟ دیگر نمىشود. وقتى كه خود موضوع را شما از دایرۀ حكم بیرون آوردید نه ثبوت ماهیات در اینجا حمل مىشود و نه نفىاش در آنجا حمل مىشود، هیچكدام. لذا در تقدیم سلب بر حیثیت فقط در مواردى آورده مىشود كه آن قید ما اصلاً در دایرۀ ذاتیات آن موضوع قرار ندارند، اصلاً در آن دایره نیستند؛ یعنى نسبت به او لا اقتضاء است.
و لا یرادُ مِن تقدیمِ السلبِ علَى الحیثیةِ، أنَّ ذلکَ العارضَ لیس مِن مقتضیاتِ الماهیةِ حتى یَصحَّ الجوابُ بِالإیجاب فى لوازمِ الماهیةِ کَما فَهِمَه بعضُ لِظهورِ فسادِه.
این عارض از مقتضیات ماهیت نیست مثل كتابت تااینكه ما در مقتضیات ماهیت بتوانیم جواب به ایجاب بدهیم. همانطورىكه بعضى از تقدیم سلب بر ماهیت این را متوجه شدند. جوابش هم روشن شد که فاسد است چون وقتى شما سلب را مقدم مىكنید خود آن موضوع را از دایره خارج مىكنید وقتى خودش را خارج كردید چطور مىتوانید ذاتیات را حمل بر ماهیت كنید؟! شما خود موضوع را خارج كردید، چون آن مقید، سلب را تلو كرده و بعد از سلب آمده است و وقتى بعد از سلب بیاید خود آن مقید را برداشتید، وقتى برداشته شد با خودش هم آنچه را كه مربوط به ماهیت نیست برداشت و هم آنچه را كه مربوط به ماهیت است. درحالىكه شما آنچه كه مربوط به ماهیت است را باید بعد از آن حیثیت بیاورید.
و لا الغرضُ مِن تقدیمِه علیها أن لا یکونَ الجوابُ بِالإیجاب العدولى لأنَّ مناطَ الفرقِ بینَ العدولِ و التحصیلِ فى السلبِ تقدیمُ الرابِطةِ علیه و تأخیرُها عنه لا غیرُ فلو سُئلنا بِموجبتینِ هما فى قوةِ النقیضینِ أو بِموجبةِ و معدولةٍ کَقولِنا: الإنسانُ إمّا واحدٌ أو کثیرٌ و إمّا ألف و إمّا لا ألف لَم یُلزِمنا أن نُجیبَ البتةَ و إن أجَبنا، أجبنا بِلا هذا و لا ذاک.1
فرق قضیۀ معدوله و قضیۀ سالبه
غرض تقدیم سلب بر حیثیت این نیست كه جواب به ایجاب عدولى باشد. شما میگویید: أ لیسَ الإنسان مِن حیث هو بِکاتب؟ جواب مىدهید كه لیسَ الإنسان مِن حیث هو بِلا کاتب، در اینجا قضیۀ معدوله است و این قضیۀ معدوله در حكم موجبه است. لا كاتب در اینجا یعنى ـ مثل لا جالس یعنى قائم ـ عدم الكتابه، در واقع بهعنوان اثبات سلب است نه بهعنوان نفى الربط، در قضیۀ معدوله اثبات عدم الربط است ولى در قضیۀ سالبه ما سلب الربط مىكنیم. مناط سلب بین عدول و تحصیل هیچ فرقى باهم نمىكنند، فقط در كیفیت رابطه است که آن رابطه را كه «هو» باشد ما مقدم بر آن بكنیم یا مقدم نكنیم. اگر از دوتا موجبهاى كه در قوۀ دوتا نقیض هستند از ما سؤال بشود مثل جالس و قائم و مثل جالس و لا جالس، لازم نیست ما در اینجا جواب بدهیم چون بالأخره یا این است یا آن است ولى اگر جواب دادیم، نه این و نه آن هیچكدام. چرا؟ چون در اینجا منظور خود همان ماهیت انسان است.
با یكى از آقایانى كه در حوزه مسئولیت دارد مصاحبه كردند كه چه برنامههایى براى حوزه دارید؟ این دستهایش را بالا برد تا به عمامه رسید، گفت: هدف اصلى ما ارتقاء سطح تقواى طلاب است! بهبه چه كسى دارد چه مىگوید! لابد مسائلى كه براى مدیریت حوزه اتفاق افتاده است را شنیدهاید كه چگونه انتخاب شدند، با گزارشِ خلاف...! نعوذ بالله كار ما به كجا رسیده است؟! تعجب از این است كه چه كسانى از تقواى طلبهها حرف مىزنند! میگویند که سطح تقواى طلبهها باید بالا رود! حتماً مىخواهید مثل حضرتعالی بشوند؟! همه چیز ما دكور شده است اگر یكى بیاید یك حرفى بزند كه مراجع نباید در كارهاى مردم دخالت كنند، انگار آسمان به زمین رسیده است، جمع مىشوند اعلامیه مىدهند، شكوائیه به دادستانى تنظیم مىكنند، تحت پیگرد قانونى قرار مىدهند، صحبت مىكنند. بدبختى این است در یك همچنین قضایایى صدای هیچکسی درنمىآید! همه چیزمان بازى شده است همه چیزمان دكور و فیلم شده است. مردم اینها را مىفهمند، همه اینها را مىفهمند ولی ما از دیگران مىشنویم و تعجب است كه چطور مسائل درز پیدا مىكنند.
امام سجاد علیهالسّلام خیلى عجیب مىفرماید:
اگر آن خنجرى كه با آن سر پدر مرا بریدند به من امانت بدهند من آن را به صاحبش برمىگردانم.1
آنها چه مىگفتند و ما داریم چه مىكنیم! یعنى حضرت مىگویند: آنقدر مؤمن باید امین و صادق باشد که این کار را بکند. بگوید: سر پدر من را بریدند كه بریدند، فعلاً این امانت است و باید برگردانده شود. شما بهعنوان امانت این را قبول كردید، چرا برنمىگردانید؟! از اول قبول نكن، بگو نمىخواهم شمشیرى را كه با آن پدر مرا شهید كردند در خانهام باشد، ولى یك وقتى بهعنوان امانت قبول مىكنى یعنى من این را مىپذیرم و مىگیرم و بعد به شما برمىگردانم. حضرت مىفرماید كه باید این كار را انجام بدهى، چرا؟ چون انسان باید بر ارزشها بهخاطر خدا محافظت كند نه بهخاطر مصالح خودش، الآن كه ما داریم در اینجا بحث مىكنیم براى چه داریم مىآییم؟ باید هدف این باشد كه آنچه كه مورد نظر اسلام و امام علیهالسّلام است مطرح بشود، فقط همین! حالا اگر من آمدم و مخلوط كردم و گفتم که اگر آنچه مورد نظر امام علیهالسّلام است را بخواهم بگویم، ممكن است به آنجا بربخورد! ممكن است به اینجا بربخورد! همهاش خراب شد رفت! تمامش ازبین مىرود. یا باید احراز بكنیم كه این مسئله مورد نظر امام نیست و احراز این مسئله بشود یا باید بیان بشود. ﴿بَلِ ٱلۡإِنسَٰنُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦ بَصِيرَةٞ﴾؛2 خود آدم مىفهمد كه دارد خودش را گول مىزند یا نه؟
همین مراجع مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را در یكى از كتب خود بهعنوان عرفاء كذّابین آوردهاند.1 صدا از یك نفر درنیامد؛ همین آقاى سید کاظم حائرى گفته است، بروید در كتابش بخوانید؛ تزكیه نفس نوشته است. الحمدلله دیگر چه كسانى دارند دربارۀ طهارت و تزكیۀ نفس مىنویسند! اما وقتى مىگویند مراجع در كارهاى مردم دخالت نكنند، آسمان را به زمین كشاندند، نشست حوزه، جلسات اساتید، مدیر، مردم، شكوائیه، دادستان، تحت تعقیب، جرم و ...! مگر چه شده است؟! باید تحت تعقیب قرار بگیرند و با او چه كنند و... چرا؟ چون خطر است و خطر تهدید مىكند؛ اگر این حرف را یكى دیگر بزند كمكم اپیدمى مىشود و موقعیت به خطر مىافتد ولى اگر به هر كسى تهمتى زدند بگذارید بزنند! مگر پدر ما مرجع نبود؟! او كه قویترین شاگرد درس آقاى خوئى بود، همه اعتراف مىكردند! چرا همۀ شما لال شدید؟! چرا؟! چون مرده است! میگویند: مرده است دیگر، رهایش كن. حالا آقای فلان جزو مراجع است و این حرف را نسبت به او زدند میگویند که مصلحت نیست اقدامی نشود! مىبینید چقدر ما ...! همه دكور و فیلم و ظاهرسازی شده! بالأخره خدا گاهى اوقات یك مسائلى را پیش مىآورد كه نفسانیّات روشن مىشود، مخفیات ظاهر مىشود، مردم حقیقت را مىفهمند که در كجاست و دروغ را مىفهمند که در كجاست، بله! مسائل اینطور نمىماند.
مرحوم قاضى در نجف وقتى وارد مجالس فاتحۀ علماء مىشدند صدا از كسى درنمىآمد بهخاطر آن سیطرۀ علمى ایشان و ...، الآن هر مزخرفى را دارند به این مرد مىگویند و هیچکسی هم حرف نمىزند و صدایش درنمىآید. آقا این حرفها چیست؟! این مزخرفات چیست؟! آنوقت آقایان بیایند درسشان را بگویند و بروند و هیچ چیز تكان نخورد، این را بگویید، این را نگویید، مصلحت اینطور است! اینكه نشد! اینكه درس نشد! اینكه حوزه نشد! حوزه آن است كه مدرّس وقتى كه از منزلش حركت مىكند امام صادق علیهالسّلام در نظرش باشد تا وقتى كه برمىگردد، والسّلام. این مىشود یك محیطى كه مورد نظر امام علیهالسّلام است و حضرت هم به آن عنایت و لطف مىكند و مطالب جنبۀ نورانیت پیدا مىكند و اصل مطالب تغییر پیدا مىكند و اصلاً عوض مىشود؛ طرز فكرها عوض مىشود، طرز بیان عوض مىشود، كیفیت استدلال تغییر پیدا مىكند. ولى اگر بیاییم این را بگوییم و آن را نگوییم، این به صلاح است و آن به صلاح نیست، این دیگر مرده چرا براى خودمان دردسر ایجاد كنیم؟! تمام اینها بر خلاف مكتب اهلبیت علیهمالسّلام است و همۀ اینها خلاف است.
دشمن حقیقی ائمه
این امروز رفیق ما است هیچ چیز نگوییم و آن امروز فلان است هیچ نگوییم، آقاى اشتهاردى مىآید قضیۀ قلم و قرطاس را انكار مىكند هیچکسی حرف نمىزند! دو نفر به خانۀ ایشان مىفرستند و دوتا حرف مىزنند و فلان و ... بعد هم ایشان نامه میدهد و اصلاً هم نمىگوید که این اشتباه است، مىگوید: من دیدم صلاح نیست و دشمن شاد مىشود! دشمن كیست؟! نامۀ ایشان پیش بنده است، شما بر خلاف نصوص تشیع و تسنن گفتى، حتى خود اهلتسنن هم دارند مىگویند اما شما قضیۀ قلم و قرطاس را كه از اصول و پایههاى شیعه است رد كردی! یك فاجعه در تشیع بهوجود آوردى! بعد هم ایشان بگوید: چون ما دیدیم دشمن شاد مىشود گفتیم كارى نكنیم كه .... دشمن كیست؟! دشمن تشیع خود ما هستیم نه ملكعبدالله، ما كه كمر امام زمان را با این حرفهایمان شكستیم، آنها دشمن نیستند ما دشمن هستیم. آنها فقط آدمهای نفهم وهابی هستند. دشمن تشیع آن عمامه به سر سیدى است كه زدن عمر و تكهتكه كردن حضرت زهرا علیهاالسّلام را رد مىكند. این دشمن تشیّع است نه وهابىها و اینها، دشمن تشیع اینهایی هستند كه با انكار حدیث قلم و قرطاس آمدند تمام استدلال شیعه در این هزار و چهارصد سال را به باد دادند، بعد هم چون اینها در حوزه هستند قضیه را ماستمالى مىكنیم و بعد بالاى منبر میرویم و مىگوییم که از این به بعد صحبت كردن، دشمن شاد كردن است! لذا مسئله از نظر ما تمام است.
خود بنده بعداً شنیدم که ایشان به افراد گفته بود: من نظرم همین است و از نظرم هم برنگشتهام! همین آقاى اشتهاردى كه مُرد این حرف را زد. شاهد عینى براى بنده این قضیه را نقل كرده كه او گفته است: من نظرم همین است ولى چون مخالفت كردند من نظرم را پس گرفتم. دشمن شیعه ما هستیم، دشمن امام زمان ما هستیم این حرفها چیست؟ امام جماعت كویت كتاب را آورد و به همه نشان داد و گفت: ببینید شیعه بعد از هزار و چهارصد سال تهمتهایى كه به خلفاى ما مىزد را پس گرفته است. دست شما درد نكند آقاى شیخ نودسالۀ حوزه! وقتى كه ایشان مُرد تابهحال یك فاتحه هم برایش نخواندهام! بعد از اینكه آن حرف را زد وقتى از جلویش رد مىشدم سلام هم نمىكردم بااینكه مرا مىشناخت. سلام نكردم و تا به الآن هم برایش فاتحه نخواندهام مطلقاً. ما در مبانى خودمان شوخى نداریم، مبانى مكتب اهلبیت چیزى نیست كه دادوستد و خریدوفروش بشود. در همه چیز بخواهیم مسامحه بكنیم! این یكى از آنطرف آن یكى از طرف دیگر!
آقاى عسگرى اصلاً زیارت عاشورا را انكار مىكند! همین آقاى عسگرى انکار میکند، شنیدهاید یا نه؟ بنده صحبتش را با گوش خودم شنیدم، نوارش را براى من آوردند که گفته بود زیارت عاشورا سند ندارد! دست شما درد نكند! اینها شیعیان هستند! شنیدم ایشان در یك سفرى كه به هند یا پاكستان رفته بود با آن رئیس مفتىهای آنجا صحبت كرده بود و او گفته بود كه چرا شما به مهر سجده مىكنید و... از همین اشكالات پیش پا افتادهاى كه مطرح مىكنند، ایشان هم مهر سیدالشهدا علیهالسّلام را از جیبش درآورد و روى زمین گذاشت و رفت روی آن ایستاد. همین آقاى عسگری! رفت رویش ایستاد و گفت: حالا بیاید بحث كنیم. طرف گفته بود که ما دیگر بحثى نداریم! من همین را از شما مىخواستیم، ما دیگر با شما بحث نمىكنیم، مىخواستیم ببینیم شما دست از تعصبتان برمىدارید یا نه؟ برداشتید! آقای عسگری مىگفت: بیا بحث كن، گفت: ما بحثى نداریم، شما با این كارى كه كردی... بله! اینها محافظین شیعه هستند! رفت روى مهر ایستاد! خدا از این مدافعان حریم ولایت را خیلى زیاد كند، خروار خروار زیاد كند!
آدم نگاه به این عرفا مىكند مثل علامه طباطبایىها، مرحوم قاضىها، مرحوم آقا میرزاجواد ملكى تبریزىها ـ رضوان الله تعالیٰ علیهم ـ نگاه به فكر اینها، عمل اینها، حریّت اینها میکند میبیند که چه آزادى و چه حریّتی داشتند، بدون اینكه كسى دست آنها را بگیرد آنها را در بند بگیرد ملاحظات مصالح و اینها آنها را از گفتن حقیقت باز بدارد حرف میزدند.
مرحوم آقا در جلد هجده امام شناسى راجع به اینكه حرام است انسان به غیر از امام معصوم امام بگوید نوشتند. حالا هر كسى مىخواهد بدش بیاید هر كسى مىخواهد خوشش بیاید. آمدند جلوى این را گرفتند که نباید چاپ بشود، ـ چاپ شده بود ـ بعد اینکه اجازه دادند چاپ بشود گفتند که نباید پخش بشود! نمىدانم پخش شد یا نشد؟! نفهمیدم! شنیدم پخش شد، خب چرا نباید پخش بشود؟! شما بیا جواب بده، كتاب بنویس، ده جلد بنویس که نهخیر اشكال ندارد، به این دلیل، به این دلیل اشكال ندارد.
در حكومت اسلام كه حكومت اثنىٰ عشرى است و قانونش قانون جعفرى است آیا در این حكومت باید مبانى تشیع باشد یا نه؟ حتى نسبت به طرح مبانى باید ضیق باشد؟! الآن كه دیگر زمان هارون و مأمون نیست، الآن زمانِ بسط حقائق مكتب تشیع است. بسیار خوب این آقا نظرش این است، آقاى كوچه بازار هم نبود، عالم بود، همه هم مىدانند نظرش این است. شما هم بیایید جواب بدهید آنوقت خواننده نگاه مىكند یا این را مىپسندد یا آن را، اینكه دیگر دعوا ندارد. آقا نظر بنده این است كه گفتن امام و اطلاق امام بر غیر از امام زمان حرام است، بنده نظرم این است و اینهم ادلۀ آن، شما مىگویید: نه این نظر غلط است، خیلى خوب شما هم دلیل بیاور آنوقت آن كسى كه نگاه مىكند یا این را مىپذیرد یا آن را، به كجا برمىخورد؟! سبّ كردیم؟! اهانت كردیم؟! چه اهانتى كردیم؟!
در ارتباط با همین مسئله یكى از اقوام نزدیك ایشان که شخصى معروف است و همه مىشناسند یك روز مشهد آمد البته بعد از اینكه یك نامهاى براى مرحوم آقا نوشته بود و ایشان هم جوابش را داده بودند كه در جلد هجده عین نامه و جواب نامه را آوردهاند، به مشهد آمد.1 بنده هم بودم او آمد با ایشان صحبت كرد و تقریباً یك ساعت مجلس طول كشید و ایشان در آن مجلس برایش ثابت كردند كه گفتن امام به غیر از امام زمان حرام است و اشكال دارد. یك ساعت صحبت كرد و دیگر جوابى نتوانست بدهد. بنده در آنجا بودم. تا حالا داشتی رد مىكردی و صحبت مىكردى یكدفعه كه زبانت بند نیامد، تا حالا داشتى حرف مىزدى و رد میکردی و جواب مىدادی، حالا كه نتوانستی دیگر تمام شد. برفرض كه شما این مطلب را وجداناً و قناعتاً قبول نكردید، مقتضاى احتیاط در اینجا چیست؟ سكوت است یعنی امام نگوید، آیا باید بگوید که گفتن امام واجب است یااینكه حداكثر یك امر مباح است؟! كسى كه حكم به وجوب نمىكند بگوید که امام گفتن واجب است. مقتضاى احتیاط، نگفتن است. فردای آن روز جمعه بود و ایشان پیش از خطبههاى نماز جمعه در مشهد سخنرانى كرد و ده بار لفظ امام را گفت! این شد دین ما! ببینید یعنى همه چیز را بازى گرفتهایم! ده بار لفظ امام را گفت! خود مرحوم آقا هم نشسته بودند چون ایشان آن موقع به نماز جمعه مىرفتند و در این اواخر بهخاطر كسالت یا چیز دیگری نتوانستند بروند ولى آن موقع مىرفتند، البته من آن روز در نماز جمعه نبودم احتمالاً مریض بودم چون آن موقع وقتى ایشان نماز جمعه میرفتند من هم با ایشان میرفتم، ایشان مىگفتند كه جلوى خودِ من ده بار این لفظ امام را آورد!
حالا شما دارید دین خدا و امام زمان را تبلیغ مىكنید؟! چه چیزی را تبلیغ مىكنید؟! قاعدۀ اصولى در اینجا احتیاط است؛ حداقلش احتیاط است! یا حداقل جلوى مردم نگو، نهاینكه آدم لج كند و برود عمداً ـ فقط 24 ساعت فاصله افتاده بود چون قبل ظهر آمده بود ـ امام امام امام بكند! اینها را خدا مىآید یكىیكى جلوى آدم مىگذارد و میگوید: بیا از این جواب بده و از آن جواب بده و همین است كه بالأخره باعث مىشود كه آبروى انسان در خیلى جاها برود، اینها بىحساب نیستند. حالا این برای این دنیا است، آن دنیا هم كه ملائكه در انتظار هستند؛ به قول عربها نحن بِالانتظار، تا خدا چه تقدیر كند!
اللهم صل علی محمد و آل محمد