پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 7: في تحقيق اقتران الصورة بالمادة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تبیین دقیق رابطه ماده و صورت در فلسفه، به نقد نگاههای مادیگرایانه به انسان و حقوق بشر میپردازد. بحث از اینجا آغاز میشود که ارزش هر موجود در عالم، نه به ماده و جسمیت آن، بلکه به صورت نوعیه و کمالی است که بر آن عارض میشود. استاد با استفاده از این مبنای فلسفی، تفاوت جوهری انسان با حیوان و همچنین تفاوت مراتب انسانی را تحلیل کرده و نتیجه میگیرد که امام علیهالسلام به عنوان صورتِ عالم وجود و کمال مطلق، ارزشبخش به کل هستی است. در ادامه، این نگاه فلسفی به مسائل اجتماعی و اخلاقی تسری یافته و بر ضرورت حفظ حریم امام به عنوان اوجب واجبات تأکید میشود. در پایان، با نقد برخی رویکردهای سطحی به دین و اخلاق، بر لزوم عبور از ظاهر مادی و توجه به حقیقت صوری و باطنی در شناخت مقامات الهی تأکید میگردد.
درس ششصد و پنجاه و ششم
اقتران صورت به ماده و كیفیت تحقق ماده و تركیب آن با صورت (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در اقتران بین صورت و ماده جلسۀ گذشته یك مقدارى صحبت كردیم و نسبت به كیفیت اخذ ماده و صورت گفتیم كه ماده جنبۀ ابهام دارد و صورت جنبۀ تفصیل دارد، مرحوم آخوند مطالبى را نقل كردند و فرمودند: مقصود از مادۀ شیء و صورت، نه آن مادۀ اولیه است و منظور از صورت نه آن صورت اولیۀ وارد بر ماده است بلكه منظور عبارت از همان كیفیت بروز و ظهور خود شیء در خارج است كه البته آنهم صورت است نهاینکه نباشد منتها ما مىبینیم در اینجا صور مختلفى بر مواد مختلفى وجود دارد؛ یك وقت ماده، مادهاى است كه مادة المواد است و به آن هیولا اطلاق مىشود كه عبارت از اصل همۀ مواد و اشیاء در خارج است ولكن بر این ماده وقتى كه صورتی مثل صورت خَشَبیَّت مترتّب مىشود او را براى یك امر دیگر و صناعت دیگرى مستعد مىكند كه آن صناعت مقصود بالذّات از مقصود غایى فاعل در این شىء خارج است؛ خواه مىخواهد سریریّت باشد یا بابیّت یا امثالذلک باشد.
وجود واقعى انسان همان صورت او
بنابراین به همین جهت مسئلۀ ماده بودن در اینجا مىتواند برحسب آن استعداد و قابلیتى كه در این شیء خارج وجود دارد اشكال مختلف و افراد مختلفى پیدا بكند، بنابراین وقتى كه ماده در حقیقتِ انسان را به معناى آن بدن فرض مىكنیم، آن یك صورت خارجى دارد كه صورت خارجى او عبارت از همان جسمیّت اوست ولى همین انسان از نقطهنظر مراتب تكاملى و تغییر و تحولاتى كه در او بهوجود مىآید قابلیّت براى ارتقاء به مراتب عالیه را دارد و این قابلیت ارتقاء، به او یك محلى مىبخشد كه مستعد براى تغییر و تحول از نوع «جوهرى» است كه در هر تغییر و تحولى صورتى خاص بر این انسان كه نفس اوست عارض مىشود و آن صورت، او را از یك مرتبه به مرتبۀ دیگر برمىگرداند و به همین جهت است كه وجود واقعى انسان همان صورت او مىشود كه در آن صورت وجود و حیات دارد و مسائلى كه در اینجا ممكن است به مسائل اجتماعى و احكام اجتماعى و روابط اجتماعى برگردد؛ مىتواند براساس این صورت واقعى انسان كه از آن جنبۀ انسانیّت به جنبههاى مختلف تحول پیدا كرده جایگاه خودش را پیدا بكند.
اشکال به قوانین حقوق بشر
در مسائل امروزی فرض بكنید در مطالبى كه مربوط به حقوق بشر و امثالذلک است ما مشاهده مىكنیم آنچه را كه الآن انسان مادى بهعنوان حقوق بشر مدّنظر قرار مىدهد، آن جنبۀ ماده بودن انسان است نه جنبۀ صورى و فصلى انسان! همینكه انسانى دو پا راه مىرود این یك حقوق بشر و یك قوانینى را مىطلبد و به او تعلّق مىگیرد، حالا این هركسى مىخواهد باشد؛ هر حیوانى مىخواهد باشد و هر درندهاى مىخواهد باشد، تفاوتی نمیکند. این الآن توجه به جنبۀ ماده بودن است درحالیکه ماده بر این مبناى عقلایى و فلسفى هیچ ارزشى ندارد بلکه ارزش ماده بهواسطۀ آن صورتى است كه به او تعلق مىگیرد و آن صورت است كه مىآید ماده را از بقیۀ مواد جدا مىكند. آن صورت ماده بودن است كه مىآید خَشَب را از حَدید جدا مىكند درحالىكه ماده یكى است و صورت خَشَبیّت است كه به او امتیاز مىبخشد و صورت حدیدیّت است كه او را ممتاز مىكند و بعد بهواسطۀ امتیازى كه پیدا شد قیمت و ارزش اجتماعى آنها متفاوت خواهد شد، مادۀ یك برلیان با سایر مواد تفاوتى نمىكند اما آن صورت نوعیۀ اوست كه مىآید و به او ارزش مىدهد و او را به قیمت بسیار بالا درمیآورد ولكن شیشه را به یك صورت عادى كه قابل ارزش نیست یا ارزش كمى دارد درمىآورد. این صورت همان چیزى است كه قابلیت واقعى آن ماده بهواسطۀ او روشن مىشود و ظهور پیدا مىكند؛ اگر برلیان صورت خارجى نداشت با شیشه تفاوتى نمیکرد، آن صورت خارجى است كه او را به آلاف و ألوف مىرساند ولى شیشه قیمت متعارف خودش را دارد.
مساوی بودن انسان از نقطهنظر توجه مادى با حیوانات
انسان از نقطهنظر توجه مادى به او با سایر حیوانات تفاوتى ندارد و بهتر است كه حقوق بشر از این نقطهنظر احكامى را كه براى حیوانات وضع مىكنند این احكام را براى انسان جعل بكنند زیرا انسانِ مادۀ بدونِ صورت دیگر از حَیِّز انسانیّت ساقط مىشود. علت ارزشى كه انسان دارد بهواسطۀ جنبۀ صورى و ماده و فصلى بودن اوست که این جنبه مىآید انسان را جدا مىكند و به مراتب عالیه مىرساند ولى اگر این انسان با سوء اختیار خود متبدّل به یك حیوانى شد، متبدّل به یك الاغى شد كه هیچ از نقطهنظر ملاك ارزشى براى او تفاوتى در ارزشها و قبایح نداشت دراینصورت الاغ است گرچه به روى دوپا راه مىرود، تفاوتى نمىكند و احكام وحوش باید براى او بار بشود نه حقوق بشر! اشكالى كه بر حقوق بشر وارد است این است كه به جنبۀ مادى مسئله نگاه كرده است نه به جنبۀ صوری، درحالىكه بر مبناى فلسفى و به مقتضاى او بر مبناى ارزشی، این مسئلۀ حقوق بشر باید به جنبۀ صورى اشیاء كه ازجمله انسان است برگشت داده بشود.
پس این مسئله بهطورکلی با مبانى فلسفى مخالف است. آن انسانى كه آمده و تعدّى به منزل غیر كرده است و به منزل غیر وارد مىشود و دزدى مىكند، آن انسان دیگر انسان نیست تااینكه مشمول حقوق بشر بشود بلكه او یك حیوانى است كه متعدى است. انسانى كه در مقام درندگى و سبُعیّت موجب قتل مىشود و افراد را مورد تهدید قرار مىدهد او یك گرگ است منتها آن گرگ بیچاره چهاردستوپا است و این گرگ با چاره با دوپا حركت مىكند و بسیار از او درندهتر خواهد شد! این مسئله كه الآن صورت آمده و او را جدا كرده این همان است. اشكالى را كه در همان ایام سابق دهریین بر مبانى اسلام مىگرفتند كه:
| یَدٌ بِخَمسِ مَئینٍ عَسجُدٍ وُدیَت | *** | ما بالُها قُطِعَت فِى رُبعِ دینارِ |
به جنبۀ مادى مسئله برگشت دارد كه ابوالعلاء مُعَرّى به مرحوم سید مرتضى نسبت به این قضیه ایراد مىگیرد و میگوید: دستى كه پانصد دینار ارزش دارد چرا باید در راه دینار قطع بشود؟! مرحوم سید مرتضى بر مبناى فلسفى پاسخ مىدهد یعنى مىگوید: آن دستى كه الآن آمده دزدى كرده است جنبۀ مادى این دست براى شما مورد لحاظ است و جنبۀ مادى ارزش ندارد، آنچه ارزش مىدهد جنبۀ صورى است:
| عِزُّ الأمانَةِ أغلاها و أرخَصَها | *** | ذُلُّ الخیانَةِ فافهَم حِكمَةَ الباری1 |
كه آن جنبۀ امانت الآن جنبۀ صورى براى این دست شده و آن باعث ترقى است اما اگر همین دست بیاید به ناموس مردم متعدى بشود، به حریم مردم متعدی بشود، به دِماء مردم متعدى بشود، دیگر این دست را باید قطع كرد. آن كسى كه از منزلش به درون خانۀ همسایه نگاه مىكند، آن چشم از نقطهنظر علت صورى دیگر ارزشى ندارد تااینكه براى او ارج و قیمتى قائل شد لذا انسان مىتواند او را دفع كند ولو اینكه موجب كور شدن بشود! به جهنم که کور شد! آن چشمى ارزش دارد كه آن چشم در حریم خود آن فرد بخواهد جَوَلان پیدا بكند نه در حریم غیر و تعدّى به حریم غیر! آن شخصى كه در منزل خودش هست محترم است اما اگر این بخواهد از روى دیوار از منزل خودش به منزل دیگرى برود یا در را باز كند و برود داخل و تجاوز كند، انسان مىتواند او را دفع كند گرچه به قتل او منجر بشود! فَدَمُه هَدرٌ و فایدهاى از این نقطهنظر بر او مترتب نخواهد شد.
اتكاء ارزشها بر مبانى فلسفى
مسئلۀ ارزشها هم بر مبانى فلسفى متكى است، یعنى همین مبناى فلسفى است كه مىآید و ارزش درست مىكند و مسائل اخلاقى را براساس آنچه را كه روابط اجتماعى و اخلاقى نسبت به این قضیه اقتضاء مىكند در زیرمجموعۀ خودش قرار مىدهد.
امام علیهالسّلام روح عالم وجود
امام علیهالسّلام روح عالم وجود است و آن جنبۀ صورى در نفس امام به حد تكامل مطلق رسیده است لذا نتیجۀ عالم وجود چه مىشود؟ امام علیهالسلام مىشود، امام نتیجه و چكیدۀ عالم وجود است كه جنبۀ مادى او بهواسطۀ جنبۀ صورى او به مرحلۀ تكامل عالى رسیده است لذا بر مكلف واجب است كه از این جنبۀ مادى كه جسمیت اوست حفاظت كند و جان امام را نگه دارد. اگر دشمنى امام را تهدید كرد بر انسان واجب است ولو به كشته شدن خودش از امام دفاع كند! این وظیفه و تكلیف است. این براى چیست؟ به این جهت است كه الآن نفس او بهواسطۀ جنبۀ صورى به مرتبۀ تكامل مطلق رسیده است و مادۀ او را بهواسطۀ آن جنبۀ صورى ارزش داده است. این ارزش بهواسطۀ جنبۀ صورى امام علیهالسّلام است لذا هیچ چیز از بقاء امام اولىٰ نیست، و اینكه گفته مىشود كه اگر امر بین یك قضیهاى كه مربوط به اجتماع بوده و قضیهاى كه مربوط به اسلام است دایر باشد آنجا امام باید فدا بشود، اینها همه مزخرفاتى است كه شنیده مىشود.
اسلام، دین، مكتب و تشیّع یعنى امام علیهالسلام
اسلام یعنى امام، دین یعنى امام، مكتب یعنى امام، تشیّع یعنى امام علیهالسّلام و اسلام منهاى امام گبر بودن و زرتشتى بودن است، كمونیست بودن و الحاد است، اسلام منهاى امام بىخدایى، شرك، كفر، جاهلیت و الحاد است، امام علیهالسّلام است كه به مكتب صورت متكاملۀ نوعیه مىبخشد و بدون امام مكتب فقط به ماده بودن خودش بدون صورت برمىگردد، ماده بدون صورت هم كه بهاندازۀ یك دهشایى ـ سابق بود و الآن نیست ـ ارزشى ندارد. درست شد؟! این حقیقت امام علیهالسّلام صورت عالم وجود است كه از جهات مختلف مولّد اخلاق و مولّد احكام تكلیفى است یعنى وجود و بقاء امام از اوجبِ واجبات است و همینطور بر همان مبنا حفظ حریم امام نیز از اوجب واجبات است و هیچ مرتبهاى از مراتب وجودى و اخلاقى به مرتبۀ امام نمىرسد.
پس سرّ عالم وجود و اینكه گفته مىشود امام علیهالسلام ناموس خلقت است بهخاطر همین جهت است یعنى نتیجۀ عالم خلقت در وجود امام علیهالسّلام نهفته است و به همین جهت این صورت فصلیۀ امام است كه اقتضاء این خصوصیات و شرایط را براى امام مىكند، اگر امام مثل بقیۀ افراد بود كه این مزایا را نداشت، اگر [فقط] علمش بیشتر بود، [خب] خیلىها هستند علمشان كم است زیاد است متفاوت است پایین و بالا دارند، اگر امام [فقط] تقوایش زیاد بود این مزیت نبود! چون خیلىهای دیگر هم هستند که تقوا دارند، پرهیز دارند، مستحبات را عمل مىكنند و از كراهتها دوری مینمایند.
ما یکدفعه با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و مرحوم حاج میرزا حسن نورى همدانى پیش یك بنده خدایی براى دیدن ایشان به مناسبتى رفتیم كه الآن [هم در قید حیات] است و از شاگردان مرحوم علاّمه طباطبایى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است. نهایت تعریفى كه از مرحوم علاّمه طباطبایى مىكرد این بود: ایشان فردى است كه ترك اولىٰ نه در خلوت و نه در جلوت از ایشان مشاهده نمىشود! مرحوم آقا خندهاى كردند و وقتى بیرون آمدیم گفتند که آخر این تعریف براى علاّمه شد؟! علاّمه كجا و اصلاً مقام فعل و عمل كجا، این شخص چه مىگوید؟! ترك اولىٰ نه در خلوت و نه در جلوت! ترك اولىٰ را ممكن است یكى به خودش فشار بیاورد و فرض كنید كه حالا خیلى دقت كند و هر كارى كه مىخواهد بكند چند دقیقه صبر كند و هر حرفى كه مىخواهد بزند قبلش سكوت كند و انجام دهد.
یك روایتى ظاهراً از امام رضا علیهالسّلام چند روز پیش نوشته بودند که اگر كسى قبل از صحبت چند لحظه تأمل كند به پشیمانى مبتلا نخواهد شد.1 خب حالا اگر كسانى از همین افراد عادى بخواهند این كلام امام رضا را عمل كنند، چقدر در رفتارشان تأثیر مىكند؟! چقدر در بیانشان تأثیر مىكند؟! خب علاّمه طباطبایى این است؟! یعنى این مقامش است كه حالا فرض بكنید بنده مىخواهم ترك اولىٰ انجام بدهم مواظب باشم در صحبت با یكى صدایم بالا نرود؟! خیلى خب، حالا تصنعى هم كه شده [این کار را میکند] و خیلى از این سیاستمدارها همه همین كار را مىكنند، جلوى شما مىخندند و تبسم میکنند ولی از پشت مىروند ترتیب همه را از دم مىدهند و خلاصه یك جورى با یك تبسمى سر را پایین میاندازد که مىگویى این فرد سلمان را در جیب چپش گذاشته و ابوذر را هم در جیب راستش گذاشته و عمار را هم در این جیب بالایى گذاشته است! بمیرم الهى! اما وقتى از آنطرف نگاه مىكنى مىبینى همچنین دارد مىچاپد كه فقط مانده زن آدم را بیاید بچاپد! اول و آخر را دارد میچاپد، اینها سیاست است! حالا به اینها بگویى که ترك اولىٰ نمیکنند! فرض كنید نگاه میكنید که چه تقوایی دارد، چه ریشى گذاشته است!
اینها همه بهخاطر چیست؟! اینها همه بهخاطر این است كه ما به ماده مبتلاییم نه به صورت! صورت را درنیافتیم، صورتى كه به ماده حقیقت مىبخشد را نفهمیدیم، فقط به ماده نگاه كردیم، فقط به این محسّنات ظاهرى توجه كردیم كه اینها همه ماده است، این ماده به هر كیفیتى دربیاید همان است و تفاوتى نمىكند! منتها ما ظاهر را گرفتیم و دیگر خبر از آن باطن كه صورت است نداریم و به همین جهت است آن كسى كه به مقام ولایت برسد اصلاً حكمش با سایر افراد تفاوت پیدا مىكند گرچه از نقطهنظر ظاهرى حكمش با سایر افراد یكى است و فرق نمىكند و این مسئله بسیار مهم است كه باید به این قضیه توجه كرد.
علت اختلاف جوهری امام علیهالسّلام با بقیۀ افراد
من قصد دارم راجع به این قضیه در همین جلد سوم اسرار ملكوت مطالبى بیاورم گرچه در جلد دوم نیز آمده بود که بهطورکلی ولىّ الهى و در مرتبۀ اعلىٰ، امام علیهالسّلام اختلاف جوهرى با سایر افراد دارند که این اختلاف جوهرى به كیفیت اختلاف صورت آنها برمىگردد بهطوریکه این اختلاف صورت باعث اختلاف در مادۀ آنها خواهد شد و مادۀ آنها است که به آنها ارزش خواهد داد.
علت زیارت قبور ائمه ائمه علیهمالسّلام
علت اینكه ما الآن به حرم امام رضا علیهالسّلام مىرویم و زیارت مىكنیم ...؛ خب روح امام رضا علیهالسّلام كه فقط در آنجا نیست، روح امام رضا علیهالسّلام همهجا هست، در همین اتاق هم هست؛ همهجا هست و وجود به معناى ظرف نیست، چون بدن امام علیهالسّلام در تحت تسخیر آن روح بوده و هست، آن بدن ارزش رفتن از این نقطه زمین به آن نقطه زمین را دارد ولو به قول مرحوم آقا رضوان الله علیه حَبواً عَلى الثَّلج؛ یعنى اگر سینهخیز بر روی یخ برود تا به حرم امام رضا برسد كارى انجام نداده و كارى نكرده است. ما همینطوری اینها را مىگوییم ولى اینها را آنها مىفهمند، آنهایى كه شناخت دارند. آنها این حرفها را مىزنند و شعر هم نمیگویند. وقتى شاعر گُل مىكند دیگر همه چیز مىگوید؛ شعر است دیگر به اینصورت حالا بگوییم:
| از بس كه خدا عشق به حیدر دارد | *** | انگار نه انگار پیامبر دارد! |
تا بالأخره مجلسمان گرم بشود، هرچه شعرمان از این چرتوپرتها بیشتر داشته باشد گرمتر مىشود و بقیه مىگویند: بهبه! دمش گرم؛ چه ولایتى است! ببین این چه دارد مىگوید! على را كجا برده! خاك بر سرت كنند با آن شعرت، تو با این شعرت نیامدى على را بالا ببری بلکه آمدى خون به دل على كردى! عرفا آنها را مىشناسند كه امام علیهالسّلام در چه مرتبهاى هست و آنها حدیث رسول خدا را مىفهمند كه فرمود: «كسى كه به زیارت این فرزندم برود ثوابش هزار حج مقبوله و هزار عمره مقبوله دارد».1
جداً مىگویم که اگر ما بیاییم این روایت را از همین افرادى كه بالأخره هستند سؤال بكنیم، چه مىگویند؟! مىگویند: بله! بالأخره خیلى ثواب دارد، خب این ثواب از كجا آمد؟! دیگر این بنده خدایى كه با همین چشمهای خودم در قبرستان بقیع دیدم با كفش و با نعلین جلوى چهارتا امام معصوم علیهمالسّلام مىرود و زیارت مىكند، صاف مىماند كه چه بگوید! حالا فرض كنید كه اگر امام رضا هم در همینجا کنار این چهار امام بود و مجموعاً پنج امام میشدند؛ همین نعلین و همین كفش و همین معرفت بود، بااینكه اینها چهار نفر هستند و امام رضا یكى است و تازه اینها پدران امام رضا هستند و از نقطهنظر مراتب ظاهرى و عادى هم که بخواهیم نگاه بكنیم [ارجحیّت دارند] ولیكن چون گنبد ندارند، چون دَرِ طلا ندارند، چون آینهكارىها و فلان ندارند لذا غریب هستند! این بندگان خدا غریبند ولى موقوفات امام رضا علیهالسلام بحمدالله را ببینید که چه خبر است! تا هند و آنطرفها هم موقوفات امام رضا رفته است، همینطور در جاهاى دیگر در همین ایران! منبابمثال در یکی از نواحى تهران اخیراً موقوفاتى پیدا شده است كه معلوم شد جزو موقوفات امام رضا است، خلاصه مثل اینكه امام رضا از این نظر از بقیۀ ائمه خیلى اوضاعش روبهراهتر است! خب این مسئله به چه برمىگردد؟! تمام اینها به كیفیت توجه انسان برمىگردد كه انسان به چه چیزی توجه دارد؟ به ماده توجه دارد یا به صورت توجه دارد؟
حقوق بشر باید براساس ملاكات صورى تدوین بشود، نه براساس ملاكات مادى و این بزرگترین اشكالى است كه بر مسئلۀ حقوق بشر از نقطهنظر فلسفى وارد است. انسانى كه ارزش خود را در حد یك حیوان پایین آورده است و لخت مادرزاد در بین افراد به جلوهپردازى مىپردازد این اصلاً ارزشى ندارد از نقطهنظر حقوق بشرى كه حالا انسان بخواهد به آن توجه كند، این یک حیوانی است که دارد راه مىرود و حركت مىكند و البته صد درجه از حیوان هم پایینتر و پستتر است زیرا تفكر، تفكر حیوانى است. این منظور كلام مرحوم آخوند است كه صورت انسانى است که مىآید به انسان آن بهاء و عظمت را مىدهد و باعث میشود كه انسان از بقیه فرق كند، نه صرف وزن، سنگینى، شكل، قیافه و این خصوصیاتى كه افراد در اینجا به آن توجه مىكنند.
وَ مِن هاتَینِ الجَهَتَینِ یَنتَظِمُ كونَ السَّریر ذا مادَّةٍ و صورَةٍ و كَذا [لذا] نَقول حَقیقَةُ الخَشَبِ صورَتُها الخَشَبیَّة و مادَّتُها هی العَناصِر لا مِن حَیثُ كونُها أرضاً أو ماءً أو غَیرِهِما بَل مِن حَیثِ كونُها مُستَعِدَّةً بِالامتِزاج لَأن یَصیرَ جَماداً أو نَباتاً أو حیواناً إلى غَیرِ ذلك مِنَ الأشیاءِ المَخصوصَةِ دونَ غَیرِها لِأجلِ العِلَّةِ الّتی ذَكَرناها.1
«از این دو جهت است كه سریر داراى ماده و صورت مىشود و از دو جهت یكى خشَبیَّت كه ماده است و دیگری هم از جهت آن هدف و مقصد غائى كه سریریّت است، حالا نسبت به خود خَشَب ما این صحبت را مىكنیم که حقیقت خشب همان صورت خشبیّت است كه او را از حدید و اینها جدا مىكند و مادهاش عناصرى است كه این عناصر به شكل خشبیت درآمدند، نه از جهت اینكه این زمین و آب است و غیر اینها؛ نه، خود آنها باز داراى صورت و ماده هستند بلكه از حیث اینكه این ماده مستعد براى امتزاج است تااینكه جماد بشود یا نبات یا حیوان یا غیر از اینها از اشیاء مخصوصه ولى غیر از اینها نشود، آن مادۀ قابل براى نبات شدن و جماد شدن، آن ماده را به آن ماده مىگویند، نه صرف زمین بودن! چون خود زمین داراى ماده و صورت است و خودش امر خارجى مىشود، یك امر مجموع و مبهمى كه از همۀ اینها بهدست مىآید، آن ماده مىشود كه البته آن جداى از ارض و اینها نیست ولى خود ارض فىحدّنفسه نیست. بهخاطر آن علتى كه ما آن را ذكر كردیم كه این جنبه ماده و مبهم بودن است كه به مرتبۀ تفصیل درمىآید.»
وَ هكَذا إلى أن یَنتَهی إلى مادَّةٍ لا مادَّةَ لَها أصلاً إذ لا تَحصُلَ لَها و لا فِعلیَّةَ إلّا كونُها جَوهَراً مُستَعِدّاً لأن یَصیرَ كُلُّ شَیءٍ بِلا تَخَصُّصٍ ـ فی ذاتِها بِواحدٍ دونَ واحِدٍ لِعَدَمِ كونِها إلّا قابِلاً مَحضاً و قوةً صِرفة و إلّا یَلزَمُ الدّورُ أو التَّسَلسُلُ فَهی مادَّةُ المَوادِ و هَیولَى الهَیولیّات.
و هكذا إلى أن ینتهى... همینطور آن ماده هم خود او مستند به یك ماده دیگرى است تااینكه برگردد به همان هیولا و مادةُ المواد اولیه كه آن مادة المواد اصل مادۀ عالم خارج را تشكیل مىدهد كه اصلاً نسبت به او نمىتوانیم اطلاعى كسب كنیم. تحصّل و فعلیتش فقط جوهریت است كه آن جوهریت استعداد این را دارد كه به هر قسمى دربیاید، ولى در ذاتش میل به هیچ طرفى نیست كه آیا تبدیل به حدید بشود، تبدیل به این عناصر صد و چندتایى كه به آنها عناصر جدول مندلیف مىگویند که به گوگرد و سدیم و این چیزهاست تبدیل شود، آن ماده به هیچكدام از اینها تمایلى ندارد ولى قابلیّت براى تبدیل شدن به اینها را دارد چون این فقط قابلیت محض دارد و قوۀ صرف دارد والاّ اگر در آن قابلیت باشد لازمهاش دور و تسلسل است و آنوقت بعد صحبت در این مىشود كه این قابلیت را از كجا آورده است؟ این قابلیت باید دارای یك صورتى باشد و اگر مستند به صورت باشد دور لازم مىآید، اگر مستند به یك مادۀ دیگر باشد آنوقت تسلسل میشود. بالأخره باید به یك مادهاى برسیم كه در آن ماده كشش به هیچ سمتى نیست و فقط ابهام محض است و افاضه و اضافۀ اشراقیه آن ابهام محض را متمایل به یكى از این عناصر و مواد و امثالذلک مىكند و خود او فىحدّنفسه هیچ اقتضایى ندارد؛ یك مادهاى است كه هیچگونه اقتضایى در ذات او نسبت به تَشَكُّل نیست.
و كونُها جَوهَراً لا یوجِب تَحصُلُها إلّا تَحَصُّلَ الإبهام وَ كونُها مُستَعِدَّةً لا یَقتَضی فِعلیَّتَها إلّا فِعلیَّةَ القوَّة و إنَّما الفَرق بَینَها و بَینَ العَدَم أنَّ العَدَم بِما هوَ عَدَم لا تَحَصُّلَ لَه أصلاً حَتّى تَحَصُّل الإبهام و لا فِعلیَّةَ حَتّى فِعلیَّةَ القوَّةِ لِشَیءٍ بِخِلافِ الهَیولَى الأولى إذ لَها مِن جُملَةِ الأشیاء ـ هذا النَحوِ مِنَ التَحَصُّلِ و الفِعلیَّةِ لا غیر دونَ غَیرِها إلّا مِن جَهَتِها فَهیَ أخسُّ الأشیاء حَقیقَةً وَ أضعَفَها وجوداً لِوقوعِها على حاشیةِ الوجود و نزولِها فی صَفِّ نِعالِ مَحفِلِ الإفاضَةِ و الجود.1
اینكه این ماده جوهر است و جوهرُ الجواهر به او اطلاق مىشود ایجاب نمىكند كه در خارج تحصّل داشته باشد و صورت داشته باشد مگر همان تحصل ابهام است یعنى حقیقت جوهریتش یك حقیقت ابهام است؛ حقیقتى كه داراى تعیُّن باشد نیست چون همینكه شما اسم تعیُّن بر آن مىگذارید این یعنى خودش صورت دارد و وقتى كه صورت داشته باشد دیگر استعداد و قابلیت براى تشكُّل به انواع را ندارد درحالىكه ما آن را به صورت نداشتن مىشناسیم. اینكه در وجودش استعداد هست اقتضاى فعلیت او را نمىكند و همیشه با خودش قوه را دارد که آن جنبۀ فقریّت است. «الفَقرُ فَخری»1 آن جنبۀ فقریّت را همیشه با خودش سیر مىدهد. خب یكى بگوید: جنبۀ ابهام همان عدم است و عدم هم كه لا یُحكَم عَلیه! مىگوید: نه در اینجا مىدانیم یك چیزى هست ولى نمىدانیم آن چیز چیست، ولى عدم هیچى نیست حتى تحصل ابهام را ندارد، حتى فعلیّتى را ندارد، حتى فعلیّت قوه و نفس استعداد هم در آن نیست چون چیزى نیست كه در آن استعداد باشد، استعداد یعنى خودش یك فعلیّت باشد، همینكه مىتواند تبدیل شود پس این قوه را دارد و این خودش یك نوع فعلیت است! به خلاف هیولای اولیٰ که این هیولاى اول این تحصُّل را دارد كه به اشكال مختلف دربیاید ولى غیر از اشیاء مگر از همین جهت بخواهد پیدا شود، به همینها مىتواند تبدیل بشود ولى از جهت خود ماده بودنش، این هیولا از همۀ اشیاء أخس است و مرتبۀ پایینترى دارد و وجودش ضعیفتر است چون تحصّل عینى و خارجى ندارد بلكه بر حاشیۀ وجود قرار دارد، صورت باید بیاید به او قوام وجودى خاص ببخشد و یك نوع از وجود مبهم الآن بر این حاكم است و اینكه این در انتهای صف و آن آخرهاى خط محفل افاضه قرار گرفته كه حالا باید حركتش را شروع كند و بهواسطۀ صورى كه بر او عارض مىشوند باید خودش را به ظهور و نمود دربیاورد.
فَبَعدَ تَمهیدِ هذِه المُقَدَّمَةِ یَتَفَطَّنُ اللَبیب مِنها بِأنَّ كُلَّ حَقیقةٍ تَركیبیَّة فَإنَّها إنَّما تَكونُ تِلكَ الحَقیقَةِ بِحَسبِ ما هو مِنها بِمَنزِلَةِ الصّورَة لا ما هو مِنها بِمَنزِلَةِ المادَّة فإنَّ المادَّةَ مِن حَیثُ إنَّها مادَّةٌ مُستَهلَكَةٌ فی الصّورَةِ استِهلاكَ الجِنس فی الفَصلِ إذ نِسبَتُها إلَیها نِسبَةُ النَقصِ إلَى التَّمامِ و الضَعفِ إلى القوَّةِ وَ تَقَوُّمُ الحَقیقَةِ لَیسَ إلّا بِالصّورَةِ و إنَّما الحاجَةُ إلَیها لِأجلِ قَبولِ آثارِها و لَوازِمِها و إنفِعالاتِها الغَیرِ المُنفَكةِ عَنها مِن الكَمُّ و الكیف و الأین و غیرِها حَتّى لَو أمكَنَ وجودُ تِلكَ الصورَة مُجَرَدَةً عَنِ المادَّة.1
«خب حالا مىخواهیم به انسان برسیم! هر چیزى كه داراى تركیب از ماده و صورت باشد، بهحسب اینكه آن حقیقت به منزلۀ صورت مىماند یعنى هر حقیقیت تركیبیه حقیقتش عبارت از همان صورتى است كه دارد، آن حقیقتِ او را تشكیل مىدهد، نه ماده بودن! ـ ماده بودن كه ارزشى ندارد ـ نه آنكه از این حقیقت بهحساب ماده است، آنچه كه بهحساب ماده است خیلى ارزش ندارد، آنچه که به حساب صورت است آن به این حقیقت ارزش مىدهد. چیزى كه نسبتش نسبت تمام و ضعف و قوت است دیگر نمىتواند در اینجا قابل اعتناء باشد و به او اعتنائى نمىشود و تقوّم حقیقت بهواسطۀ صورت است نه بهواسطۀ ماده!
و إنَّما الحاجَةُ إلَیها لِأجلِ قَبولِ... الف و لام در «الغیر» بیخود است و باید «غیر» باشد. حاجتى كه به این ماده در اینجاست بهخاطر این است كه قبول آثار و لوازم بكند و اینها منفك از او نیستند؛ از كم و كیف و غیره. اگر ممكن بود این صورت در خارج بدون ماده باشد همان صورت، اصل بود منتها خب صورت بدون ماده نمىشود یعنى كل حقیقت انسان را...
تعجب مىكنم چقدر آدم باید كمفهم باشد! مثلاً در مسئلۀ شُبهۀ آكل و مأكول و امثالهم و بهخصوص در قضیۀ قیامت عنصرى و قیامت نفسى كه اثبات مىشود و درمقابل قیامت جسمانى و حشر جسمانى كه در آنجا هست قرار دارد، خب مرحوم آخوند و بوعلى هم همینطور مىگویند، مسئله به مسئلۀ نجار مىماند! وقتى كه نجار تیشه را بردارد و یك جا را بزند یا مثلاً كلنگى را بردارد، كسى به آن اسباب و ادوات و آلات توجه نمىكند بلکه عمده توجه بر سر فاعل است كه این ادوات را استفاده مىكند. اگر كسى با تیشه زد یك خانهاى را خراب كرد تیشه را محاكمه نمیكنند و دادگاه نمیبرند تا قاضى دادگاه رو به تیشه كند و بگوید: ای تیشۀ فلان شده چرا زدی؟! آن فاعل را مىآورند و آن را محكومش مىكنند بعد آنوقت در مقام جواب مىگویند كه نه قضیه این نیست، قضیه این است كه دو نفر هستند که یكى كور است ولى قدرت بر حركت دارد و دیگری بیناست ولی قدرت بر حركت ندارد، آن شخص كور آن بینا را سوار بر دوش خودش مىكند و بعد باهم مىروند دزدى مىكنند، در این شرایط هردوى اینها را باید محاكمه كرد چون هم آن شخص كور این را برده و هم آن بینا آمده و راهنمایى كرده كه از اینطرف برو یا از آنطرف برو و چهکار كن! یعنى شما واقعاً نمیخندید؟! شخص احمقی بیاید انسان و بدن را به همان كور و بینا تشبیه بكند و بگوید كه هردوى اینها در انجام دادن این عمل مقصرند، آن به سهم خودش مقصر است و این به سهم خودش مقصر است، آخر گیرم بر اینكه فلسفه نخواندید، آخر این خریت چیست؟! اینقدر آدم نفهم باشد كه نتواند این مسئله را بفهمد و نتواند این را تشخیص بدهد؟!
تلمیذ: صورت حقیقتش تعلّق خاطر دارد و نقصان پیدا میکند. آثار صورت در ماده به سبب نقصان در صورت است نه فنای بر ماده. اینکه در اینجا حقیقت متعلق به صورت است قبل از اینکه تعلق بگیرد صورت کمال خودش را داشته است.
استاد: بله هرچه هست برای صورت است، منتها كمال صورت كى ظهور پیدا مىكند؟! وقتى به ماده تعلق بگیرد! ببینید این صورتى كه مىخواهد بیاید یك مرتبۀ واحد نیست بلکه دارای مراتب مختلفى است كه بهواسطۀ تغییر و تحولاتى كه پیدا مىكند این صورت هم تغییر و تحول پیدا خواهد كرد، فقط یك جنبه ندارد و این تغییر و تحولاتش بهواسطۀ واقع شدنش در محیطى است كه آن محیط صورت را به فعلیت خودش دربیاورد یعنى صورت براى اینكه به لذتى برسد احتیاج به ماده دارد یااینكه برای اینکه به الَمى برسد احتیاج به ماده دارد، خود همان صورت فیحدّنفسه یك جنبۀ تجردى دارد كه آن جنبۀ تجردى در آن موقعیت فعلیت خودش جداى از ماده و اینها نیست، بله! وقتى كه به مرحلۀ فعلیت تام رسید آن موقع دیگر نیاز به ماده ندارد.
تلمیذ: یعنی ما صور مادی را در نظر نگیریم؟
استاد
| انوار جمال توست در دیدۀ هر مؤمن | *** | آثار جلال توست در سینۀ هر کافر1 |
صحبت كه مىكند از آن صحبتش میفهمد! مثلاً وقتی که انسان نوارى را گوش مىدهد بدون اینكه گوینده را دیده باشد از كیفیت صحبتش در نوار مىتواند به آن كدورتهاى نفسانى شخص پى ببرد كه چه خبر است!
من یك وقتى به جایى مىرفتم راننده نوار یک بنده خدایی را در ماشین گذاشته بود و این شروع كرد به صحبت كردن دیدم یکدفعه عجیب منقلب شدم گفتم: آقا این كیست؟! گفت: آقا نمىشناسید؟! این فلانى است! گفتم: هان! خب حالا شناختم، اگر هم تا حالا نمىشناختیم حالا شناختیم! خب ما كه اطلاع نداشتیم و تا حالا هم كه نوارش را گوش نداده بودیم، این چه قضیهاى است؟ از آنطرف وقتى كسى صحبت مىكند از كیفیت صحبتش آن نورانیت پیداست، از چشم بهخصوص خیلى پیدا مىشود، مرحوم آقا مىفرمودند: كسى كه دزد هست از چشمش پیداست كه این آدم دزد است، كسى كه اهل معاصى است به چشمش یك نگاه بكنى مىفهمی، همینطور آثارى كه نسبت به مقامات پیدا مىشود.
یك وقتى عكسی از مرحوم علامه طباطبایى بود ـ اتفاقاً آن عكس را من خودم از مرحوم علامه در منزلشان در تهران، در آن جلساتى كه ایشان براى مباحثات با علامه طباطبایى مىرفتند، یك روز دوربین را با خودم آوردم و از ایشان و مرحوم علامه چندتا عكس برداشتم ـ كه با مرحوم آقا رضوان الله تعالیٰ علیه داشتیم نگاه مىكردیم، گفتم: این حالت چشم ایشان حالت فنا را نشان نمىدهد؟ ایشان گفتند: همینطور است! یعنى خود چشم نشان مىدهد كه شخص در چه وضعیتى هست، اینها همه غیر اختیارى است یعنى شخص نمىتواند با خودش یك كارى بكند و این قابل تغییر نیست و آن کسی كه باید بفهمد مىفهمد و میگوید که آقا كلاه بر سرمان نگذار، همینکه به تو نگاه كنیم تا آخر قصه را مىخوانیم، حالا مىخواهى دور بزنى برو خودت را دور بزن. این وضعیت از كجا درمىآید؟! خب معلوم است الآن این شخص صورتش عوض شد، خب چهکار مىخواهد كند؟ حالا این آدم اگر بخواهد بگوید که من توبه كردم، دیگر اینها را كنار گذاشتم، خدایا غلط كردم و توبه كردم و مىخواهم برگردم، این صورتى كه مىخواهد عوض بشود آیا بدون تعلق به ماده مىتواند عوض شود؟ خیر! این ماده مىخواهد و باید از آن راهی که رفته بود برگردد و تألّم بكشد و كمكم شروع به چرخیدن كند تا آن صورت حیوانى كه الآن همراهش است كمكم كمرنگ بشود، كمرنگ بشود تااینكه دور بزند و برگردد و تبدیل به یك صورت انسانى بشود و بدون ماده نمىشود. حالا اگر شما صورت بدون مادهاى دیدید یا خودتان تصور كردید این حرف دیگری است. آیا شما بدون ماده چیزى احساسى كردید؟
تلمیذ: ...
استاد: کار ماده خیلی است. اینقدر كارها از ماده برمىآید ..! البته ماده بدون صورت كه نمىشود و هر مادهاى باید صورت داشته باشد. خدا مرحوم آقاى غروى را بیامرزد آن موقع که پیش ایشان درس مىخواندیم گاهی اوقات یك كیسه با خودشان مىآورد، مىگفتیم که آقا این چیست؟ مىگفت: این كیسۀ آذوقه است. میگفتیم: آقا پس كى به خانهتان بیاییم؟! هروقت كیسه مىآورد ما قول سُور از او میگرفتیم؛ بالأخره آذوقه میخواست ببرد!
تلمیذ اول: دزدی به منزلی برای سرقت رفته بود و صاحبخانه دزد را کتک زده بود و دزد ازدست صاحبخانه شکایت کرد. این به چه صورت میشود؟
استاد: چه قانون خوبی است! چه عرض کنم؟! شما خودتان بفرمایید. شما اگر بهعنوان حاکم و قاضى در اینجا باشید چه حكمى مىكنید؟
تلمیذ دوم: اتفاقاً در همین قم اتفاق افتاده است. یک شبی سه نفر دزد به منزل شخصی رفتند تا موتور آن بندۀ خدا را بدزدند، دیدند در قفل است یكی رفته حیاط و دیگری در كوچه و آن یکی هم بالاى بام موتور را میکشند كه ببرند. همین حین صاحبخانه بیدار میشود شروع میکند به داد و فریاد و آن کسی كه روى دیوار بود میترسد موتور را رها میکند میافتد روى سر آن کسی كه در كوچه بود و آن شخص كشته میشود. صاحبخانه را میبرند كه دیۀ این بنده خدا را بده!
استاد: و على الاسلام السّلام، این انسان بوده و حقوق بشر در اینجا اقتضاء مىكند كه نهتنها موتور را به او بدهید بلكه بقیۀ چیزها را هم تقدیمش كنید تا بهنحو احسن و اتمّ پذیرایى بشود! اگر ما قاضى باشیم اینطوری مىگوییم که هم باید پولش را بدهی، هم باید موتور را به او بدهی، هم باید چیزهاى دیگر به او بدهى و هم باید خودت را تقدیم كنی تااینكه جبران تألّمات بشود! بله! اینها دیگر چیزهایى است كه...
استاد: آنوقت دزد چیزى برده است یا نه؟
تلمیذ اول: نه؛ چیزی نبرده است. دزد چاقو پرتاب کرد و برای مثال چاقو در خانه باقی ماند؛ یا کفشش را هم جا گذاشت. آیا این مال غیر مشروع است؟
استاد: پس جنبۀ اعراض منظورتان است، دراینصورت اگر بداند محل سکونت دزد كجاست باید یكى در خانهاش بفرستد که بیا و این كفشت را بگیر، ولى اگر نداند آن اعراض است و حكم اعراض دارد. یا در بقالى اعلامیه بچسباند آهاى دزدى كه آمدى آنجا نشانى بده بیا كفشت را بگیر!
تلمیذ: جایزههایى كه بانك میدهد آیا خمس دارد؟
استاد: موردش چیست؟
تلمیذ: برای جلب مشتری میگویند: حساب باز کنید و در قرعهکشی جایزه ببرید.
استاد: اگر پول در حساب گذاشتن به این نیت است كه جایزه بگیرند حرام است ولى اگر نیتش جایزه گرفتن نیست یعنى اگر به او بگویند که به تو جایزه نمىدهند، مىگوید که خب ندهند، من مىخواهم پولم را در بانك بگذارم دراینصورت آن جایزهاى كه خودشان مىدهند اشكال ندارد ولى باید دید این جایزه را از كجا آوردند، آیا خود بانك از مال ربوى این جایزه را میدهد یا نه؟ چون بانك كه از جیب خالهاش نمىدهد معاملاتى كه مىكند آیا ربوى است یا نه؟ در هر صورت اشكال دارد.
تلمیذ: اینها پولشان و درآمدهایشان براساس حساب مشخصی نیست. ممکن است براساس معاملات و یا حسابهای مختلف افراد باشد.
استاد: پولها را به مردم میدهند و ربا میگیرند.
تلمیذ: درآمدهایشان براساس منابع مختلفی است. ممکن است شرکت پالایشگاه پتروشیمی، معدن و شرکتهای مختلفی داشته باشند.
استاد: آنوقت خود بانک این کارها را انجام میدهند یا کارفرمایش جدا است؟
تلمیذ: اغلب کارفرما خود بانک است. مثلاً من در برخی از این پروژهها دیدهام که نوشته است کارفرما فلان بانک!
استاد: آنوقت اینها حساب سود و زیان را درنظر میگیرند یا فقط سود است؟
تلمیذ: وارد جزئیات این مورد نشدهام اما بالأخره سود میکنند که آن پول را مجدداً سرمایهگذاری میکنند.
استاد: مىدانم در شركت باید زیان هم مورد نظر باشد؛ اگر نباشد خب این باطل است، فرض كنید اگر كسى برود حالا با بانك مشاركت كند و بداند كه ممكن است ضرر بكند آیا این را انجام مىدهد یا نه؟ این فقط به قصد سود است و سود تنها هم كه نداریم.
تلمیذ: شما یك بار فرمودید که میشود اگر ضرر نباشد.
استاد: بله مىشود در آنجا چیز كرد ولى صحبت در این است كه این میزان را اینها مشخص مىكنند، مشخص مىكنند كه درصد سود چقدر است درحالىكه در مشاركت نباید مشخص باشد، مصالحه بخواهند بكنند عیب ندارد ولى اگر بخواهند مشخص بكنند که بهطور ثابت فلان مقدار درصد سود باشد؛ این دیگر میزانی نیست كه براساس رِبح و اینها دربیاید، چون از اول مىگوید: اینقدر است و این رباست. یك وقتى دارد اتوبان راه مىاندازد خب در بعضى ایام تردد در اتوبان زیاد است و در بعضى ایام كم است خب ربحى كه بهدست مىآید مختلف است و اگر بانك بگوید: این مقدار در اینجا سرمایهگذارى مىكنم و این مقدار ربح به افراد شرکتکننده مىدهم، از كجا این ربح با آن ربحى كه از تردد بهدست مىآید میتواند سازگار باشد؟! شاید یك روز اصلاً اتوبان بسته باشد، یک روز تردد كمتر باشد و روز دیگر تردد بیشتر باشد!
تلمیذ: بانک که ضرر نمیکند.
استاد: ضرر نمىكند ولى نمىتواند میزان سود را تعیین كند، اگر بگوید که من چند درصد از سود را مىدهم، یك روز تردد كم شد، یك روز زیاد، این اشكال ندارد ولى یك وقتى مىگوید: من ثابت سیزده درصد هر ماه به شما مىدهم، اگر یك روز سود كم كردم از خودم مىپردازم و یك روز سود اضافه كردم از شما مىگیرم این نمىشود.
تلمیذ: اگر مصالحه خارج از عقد قرارداد مضاربه باشد؛ میشود؟
استاد: آن مصالحه، مصالحۀ اجبارى است نه مصالحۀ اختیاری، مصالحه سرگرمى است.
تلمیذ: درصد ثابت سود را پرداخت میکنند اما درعینحال سر سال هم حساب و کتاب میکنند.
استاد: اگر این باشد اشكال ندارد كه فرض كنید مىگوید: من این مقدار از سود را مىپردازم ولى فعلاً این مقدار مقررى را بیا بگیر. این اشكال ندارد.
تلمیذ: مقدور هم نیست که در عمل برخی از محاسبات را انجام دهند، برای مثال آن کسی که مشارکت در پروژهای کرده است ما سود مشارکتش را حساب میکنیم. یک مقداری بهصورت علیٰالحساب پرداخت میکنند و بقیه را نیز پس از حسابرسی پرداخت میکنند.
استاد: خب تخمینى هم باشد عیب ندارد و لازم نیست همچنین دقت كنند ولى نهاینکه دیگر بیحسابوکتاب باشد، چون اگر بیحسابوکتاب باشد دیگر معلوم میشود که هیچ عقدی بر آن مترتب نیست، زیرا نه در تحت مضاربه است نه مشاركت و نه چیز دیگر!
تلمیذ: حال این جایزهای که به شخص میدهند چگونه میشود؟
استاد: جایزه را باید به فقیر بدهد.
تلمیذ: کل مال حاصل از جایزه یا خمس آن مدّنظر شما است؟
استاد: همه را بدهد. اصل مالى كه بانک دارد مىدهد حرام است زیرا معلوم نیست از كجا آمده است.
تلمیذ: خب اصل مال مختلط است.
استاد: مختلط نیست، اصلاً مىگویم که معاملاتى كه دارد انجام مىدهد اشكال دارد مگر اینكه شما بدانید میزان آن مقدارى كه الآن بانك دارد بر طبق وجه شرعى كار مىكند بر آن مقدار جایزه غلبه دارد، آنوقت بحث یكپنجم مىآید والاّ صرف مختص به همان خمس ندارد. وقتى شما بگویى که غلبه با آن مال ربوى است كه اكثراً هم اینطور است دیگر یكپنجم ندارد زیرا همهاش ربوى است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد