110

جلسه ۱۱۰

13933
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهامور عامه - فریده ۴: فعل و قوه

جلسه‌های مجموعه (2 جلسه)

توضیحات

الفريدة الرابعة في الفعل و القوة
29. غرر في أقسامهما

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۱۰

1
  •  

  • درس یکصد و دهم: 

  • بحث در قوه و هیولا

  •  

جلسه ۱۱۰

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • الفریدة ُالرابعةُ فی الفِعلِ و القُوةِ

  • غررٌ فی أقسامِهما.1

  • بحث قوه و فعل و اقسام آنها

  • این بحث قوه و فعل است البته مطلب در قوه و فعل خیلی مهم و مشکل و دامنه‌دار است ولی به‌طورکلی ایشان از مباحث قوه و فعل خیلی زود گذشتند و راجع‌به این مسئله خیلی بحث نکردند، خیلی از موارد می‌آید که حقش این بود راجع ‌به قوه و فعل بحث بیشتری داشته باشند. درهرصورت می‌فرمایند که قوه به معانی متعددی اطلاق شده ‌است که البته ممکن است بگوییم که در وهلۀ اوّل اشتراک لفظی بین این معانی متعدده هست چون یک قوه در مقابل ضعف است، یکی قدرتش زیاد است یکی قدرتش کم است، یکی قوی است و دیگری ضعیف است. یک قوه به‌عنوان مبدأ تغیّر است یعنی مبدأ فاعلیت است؛ می‌گویند که در فلان چیز قوه هست، قوه یعنی می‌تواند تغییر دهد، در دست من قوه هست، «قوه هست» یعنی می‌تواند این دست را تغییر دهد یا می‌تواند این را بردارد یا در نار قوه است، قوۀ احراق هست و می‌سوزاند، این مبدأ برای تغییر است.

  • مبدأ برای تغیّر ـ انفعال ـ هم همین است؛ در هیزم قوه هست قوۀ آتش گرفتن و قوۀ سوختن ولی در سنگ قوۀ آتش گرفتن نیست، قوۀ انفعالی حرارت و سوختن نیست البته نسبت به حرارت کم ولی نسبت به حرارت زیاد دارد، این هم یکی از معانی قوت است که مبدأ تغیّر است.

  • یکی از معانی قوه، قوۀ در برابر فعل است؛ به شیء مستعدّ برای تبدّل به شی‌ء و صورت و ذات دیگر، قوه می‌گویند و آن صورت مستعدّله را فعلیت می‌گویند. من‌باب‌مثال می‌گویند که در یک دانۀ سیب قوۀ برای درخت شدن وجود دارد یعنی استعداد دارد برای اینکه صورت خود را تغییر دهد و به صورت شجریت تبدیل کند. ولکن وقتی که قدری بیشتر در این مسئله امعان نظر داشته باشیم متوجه می‌شویم که اصلاً مسئلۀ قوه، یک اشتراک معنوی است و اصلاً اشتراک لفظی نیست. قوه یعنی استعداد برای یک شی‌ء، استعداد برای یک امر، استعداد برای یک تغییر یا تغیّر، استعداد برای تحول، ـ حال آن استعداد برای تحول هرچه که می‌خواهد باشد؛ یا استعداد برای تحویل است یا استعداد برای تحول است یا استعداد برای فعلیت است و امثال‌ذلک ـ به آن استعداد «قوه» می‌گوییم. حال گاهی آن استعداد در قوه و فعل زیاد است و گاهی آن استعداد کم است مثلاً یک دانۀ سیب قوۀ برای درخت شدن دارد ولی وقتی که در خاک می‌رود و به یک ساقه تبدیل می‌شود قوۀ برای درخت شدنش بیشتر است یعنی استعدادش بیشتر است، همین‌طور در قوه‌ای که در مقابل ضعف است استعداد برای تحویل یک شیء کم‌ و زیاد دارد مثلاً شخصی قوه دارد که سیصد کیلو را بردارد، شخصی قوه دارد که صد کیلو را بردارد، این استعداد شدت و ضعف دارد.

    1. منظومه، ج 2، ص 321.

جلسه ۱۱۰

3
  • بنابراین این مسئله اشتراک معنوی است حالا اشتراک لفظی خیلی جایی ندارد ولی مصادیق متعددی دارد؛ در قوه و فعل یک مطلب هست، در قوه و ضعف مطلب دیگر است و امثال‌ذلک.

  • ایشان می‌فرمایند که یا قوۀ منفعله داریم یا قوۀ فاعله داریم؛ [مثال برای] قوۀ منفعله بنا‌ بر رأی قدما یا غیر قدما مانند قوه‌ای که در فلک است که به یک سمت حرکت می‌کرد چون در سابق زمین را ساکن می‌دانستند و متحرک نمی‌دانستند بلکه قائل بودند که خورشید به‌ دور زمین می‌چرخد و خود خورشید هم حرکتی دارد، حالا یا زمین گرداگرد خورشید سیران می‌کند و می‌گردد که سال و ماه را تشکیل می‌دهد یا خورشید به دور زمین می‌گردد و حرکت فلک را به یک وتیره می‌دانستند یعنی ماه به یک سمت حرکت می‌کند و زمین هم به یک سمت حرکت می‌کند و دو حرکت مختلف ندارند بلکه حرکت به‌نحو واحد دارند به خلاف انسان که حرکات متعددی دارد که هم از این‌طرف می‌رود هم از آن‌طرف خم می‌شود دولا می‌شود راست می‌شود می‌خوابد می‌نشیند و امثال‌ذلک که حرکات متعددی دارد، این قوه، قوۀ منفعلۀ شی‌ء واحد است.

  • [یک وقت] این قوۀ منفعله برای اشیاء متعدده است مانند قوه‌ای که در انسان هست و به‌واسطۀ این قوۀ منفعله می‌تواند اشیاء متعددی را انجام دهد، وقتی که نفس در این بدن اراده می‌کند این بدن به‌خاطر قوه‌های مختلفی که دارد می‌تواند حرکات مختلفی را قبول کند ولی یک آدم فلج نمی‌تواند حرکات مختلف را قبول کند او همین‌طور روی زمین افتاده ‌است و نمی‌تواند کاری بکند یعنی قوۀ انفعال ندارد و یک انسان سالم این قوۀ انفعال را دارد که حرکات مختلف را انجام دهد، این هم یک قوۀ منفعله است.

  • قوۀ فاعله یا فاعل یک شی‌ء واحد است مثل قوه‌ای که در فلک مؤثر است یا قوه‌ای است که در اشیاء مختلف است مثل نفس ناطقه که دارای قوای متعددی است که هر قوه یک کاری را انجام می‌دهد؛ غضبیه یک کار انجام می‌دهد، شهویه یک کار انجام می‌دهد، دافعه داریم جاذبه داریم، محبت و امثال‌ذلک داریم، اینها قوای متعدده در نفس هستند که هرکدام کارها و حرکات مختلفی را انجام می‌دهند، این هم قوۀ فاعل در اشیاء مختلف. حالا آن قوای ما یا شاعر هستند یا شاعر نیستند یعنی یا می‌دانند چه کاری انجام می‌دهند یا نمی‌دانند چه کاری انجام می‌دهند، آنکه می‌داند چه کاری انجام می‌دهد مثل انسان، آنکه نمی‌داند چه کاری انجام می‌دهد مثل قوۀ نار یا قوۀ مبرّده و امثال‌ذلک که اینها نمی‌دانند چه کاری انجام می‌دهند ولی درعین‌حال احتراق و سوزندگی دارند و امثال‌ذلک.

جلسه ۱۱۰

4
  • ایشان این قوا را به قوۀ فاعله که اشیاء مختلف را انجام می‌دهد و به قوۀ فاعله که یک شی‌ء واحد را فقط انجام می‌دهد تقسیم می‌کنند؛ نار فقط سوزندگی را انجام می‌دهد و کار دیگری نمی‌کند و همین‌طور ایشان تقسیماتی می‌کنند تا به جایی می‌رسد که نمی‌دانم تمام کنیم یا نه.

  • درهرصورت بحثی تحت‌‌اللفظی است و آن بحث قوه و فعلی که می‌آید و خیلی مهم است که چطور آن هیولای مبهمه صورت می‌گیرد و به فعلیت تبدیل می‌شود و انضمام فعل با آن است و اینکه آیا آن قوه در حرکت است یا ممکن است در حرکت جوهری پیدا شود یا ممکن است در صورت‌پذیری وجود پیدا شود، بحث خیلی مفصلی است یعنی اگر بخواهیم راجع ‌به آن قوه و فعل صحبت کنیم یک ماه طول می‌کشد.

  • حالا بخوانیم تا ببینیم چه می‌شود البته بحث‌های بعدی ما به قوه و فعل خیلی مربوط نیست اگر بخواهید این بحث را تمام کنیم بعد راجع‌ به هر کدام از اینها بحث جداگانه‌ای داریم پس حالا فعلاً همین را بحث کنیم.

  • الفَریدة ُالرابعةُ فی الفِعلِ و القُوةِ. 1

  • غُررٌ فی أقسامِهما:

  • عَلی صُنوفِ قوةٌ قَد وَرَدَت نَذکُرُ بَعضَها الذی هُو أکثرُ تَداولاً بَینَهم.

  • مِنها الصِنفُ الذی هُو مُقابلُ الفعلِ ثَبَتَ کَما یُقالُ الهَیولی أمرٌ بِالقوةِ.2

  • بعضی از آنها را ذکر می‌کنیم که تداولش بیشتر است؛ یکی از آنها صنفی است که مقابل فعل است [همان‌گونه که گفته می‌شود] هیولا امر بالقوه‌ای است.

  • قوه در مقابل فعل، مثل قوه‌ای که نطفه برای پذیرش انسان شدن دارد، خیلی از صورت‌های انسانی...

  • تعریف هیولا

  • هیولا عبارت از مادة‌المواد است که یک امر بالقوه‌ است چون خود هیولا یعنی ماده‌ای سیلانی در تمام این صور که آن هیولا اصلاً بدون صورت وجود ندارد، این [هیولا] بالقوه است که به‌واسطۀ صورت فعلیت پیدا می‌کند.

  • کَذا منها الصِّنفُ الذی یُقابلُ الضعفَ کَما یُقالُ الواجبُ تَعالیٰ فوقَ ما لا یَتَناهَی قوةً. 3

    1. منظومه، ج 2، ص 322.
    2. همان.
    3. منظومه، ج 2، ص 322.

جلسه ۱۱۰

5
  • یکی از اصنافش در مقابل ضعف است، [همان‌گونه که گفته می‌شود] خداوند متعال قوتاً فوق مالایتناهی است

  • می‌گویند که فلانی خیلی ضعیف است یا فلانی خیلی قوی و هیکلی است که این مقابل ضعف است. اگر ما اشیاء را نگاه کنیم: یا محدود هستند مثل موجودات ارضی یا نامحدود هستند مثل عالم دهر یعنی لایتناهی هستند, خداوند متعال فوق مالایتناهی است. اسماء و صفات خدا لایتناهی هستند، همۀ عوالم هم لایتناهی هستند پس فرق خدا با آنها چیست؟ خدا یک جنبۀ فوقیت هم دارد، گفت: شما هرچه لایتناهی که باشید ما یک گردن از شما بالاتریم، گردن ما کلفت است!

  • و بِهذا الَمعنی یُطلَق عَلی الکَیفیاتِ الاِستعدادیَةِ القوةُ و اللاقوةُ1 و کَذا ِمنها ما أیْ صنفُ یکونُ مبدأُ التغیُّرِ فی شَیءٍ آخَر مِن حَیث هُو آخَر إعلما. 2

  • با این معنایِ قوۀ در مقابل ضعف، به کیفیات استعدادیه «قوه» و «لاقوه» گفته می‌شود و یکی از این اصناف مبدأ تغیّر در اشیاء دیگر است یعنی قوه مبدأ برای تغیّر در یک چیز دیگر است از حیث اینکه چیز دیگر است.

  • کیفیت استعدادیه مثل مریض شدن، صحیح بودن، سالم بودن، علت پیدا کردن و این کیفیاتی که در بدن هست. مثلاً انسان قوۀ مریض شدن دارد فلانی مریض است یعنی ضعف دارد و قوۀ صحت در فلانی کم است، یا فلانی قوی است یعنی قوۀ صحت و صحیح بودن در او اشتداد دارد و امثال‌ذلک.

  • «... یکونُ مبدأُ التغیُّرِ فی شَیءٍ ...» یکی از این اصناف مبدأ تغیّر در اشیاء دیگر است، به‌خاطر اینکه ما در بعضی از موارد می‌بینیم که یک شی‌ء واحد هم متغیّر و هم مُغیِّر است؛ مثلاً مزاج انسان هم مُغیِّر و هم متغیّر است؛ متغیّر از اشیاء دیگر است و مُغیِّر از خودش است یعنی خود مزاج خودش را تغییر می‌دهد و قبول صحت می‌کند، دکترها می‌گویند که طبیعت همیشه به کمک خودش می‌آید! طبیعت چیست؟! طبیعت چه کمکی می‌تواند کند؟! بگویید: خدا به کمک می‌آید! طبیعت خودش آنجا افتاده است! این طبیعت می‌شود! طبیعت چیست؟! نمی‌دانیم، یک چیزی است! طبیعت کتاب است؟! پارچ است؟! فرش یا کوه است؟! این طبیعت کجا است که ما پیدایش کنیم؟!

    1. همان.
    2. همان.

جلسه ۱۱۰

6
  • می‌گویند که آقا با فلان نهاد مخالف است، وقتی می‌رویم از دربان سؤال می‌کنیم که ایشان با شما مخالف است؟! می‌گوید که نه! یک پله بالاتر برویم و بگوییم که ایشان با شما مخالف است؟! می‌گوید که نه! همه را طی می‌کنیم تا به آن شخص که در رأس نشسته است می‌رسیم! می‌گوییم که آقا با شما مخالف است؟! می‌گوید: بله! می‌گوییم که آقا با شما مخالف است پس چرا می‌گویید با نهاد مخالف است؟! می‌گوید که من نهاد هستم دیگر! لویی شانزدهم هم می‌گفت: لویی یعنی فرانسه!

  • مزاج انسان هم متغیّر است، آن‌وقت یک شی‌ء واحد از یک لحاظ واحد نمی‌تواند هم مُغیِّر باشد و هم متغیّر باشد، نمی‌شود این‌طور باشد چون نمی‌تواند هم قوه و هم فعل باشد، از این نقطه‌نظر باید جهت دیگر داشته باشد یعنی یک شی‌ء دیگر در این مُغیِّر باشد و خود این برای یک شی‌ء دیگر مُغیِّر باشد، بله! مزاج انسان از نقطه‌نظر اینکه می‌تواند حالات مختلف را قبول کند قوۀ منفعله و قوۀ انفعال در آن هست و از این نظر که خود مزاج می‌تواند خودش را به‌واسطۀ عوامل دیگر تغییر دهد مُغیِّر است مثلاً شما که دارو می‌خورید این دارو مزاج را عوض می‌کند و وقتی که مزاج عوض شد مرض را ازبین می‌برد و حال انسان را خوب می‌کند و برای انسان نشاط می‌آورد و امثال‌ذلک، از این نظر مُغیِّر است. پس قوۀ منفعله و قوۀ فاعله از دو جنبه در مزاج آدمی هست و این‌طور نیست که یک شی‌ء واحد از یک نظر واحد، هم فاعل و هم قابل باشد مثل اینکه یک شی‌ء واحد هم پدر و هم پسر باشد! نمی‌شود! نسبت به شیئی پدر هستی و نسبت به شی‌ء دیگر پسر هستی، یکی دیگر تو را کاشته است آن‌وقت تو خودت را کاشتی؟! نمی‌شود! یک فاعل نمی‌تواند از یک جهت واحد منفعل هم باشد، پس از حیث اینکه می‌تواند در شی‌ء دیگر تغییر ایجاد کند مبدأ تغیّر است والاّ از حیث اینکه خودش متغیّر است دیگر نمی‌تواند مُغیِّر باشد چون همیشه شی‌ء دیگر لحاظ می‌شود.

جلسه ۱۱۰

7
  • و بِهذا المَعنی تُطلَق عَلی مبادی الآثارِ کَقُوَی النَّفسِ و غَیرِها.1

  • به این معنای قوه در مقابل ضعف اطلاق می‌شود بر مبادی آثار یعنی آنهایی که مبدأ آثار هستند مانند قوای نفس و غیره.

  • غرائز انسان مبدأ آثار هستند؛ غریزۀ شهوت، غریزۀ غضب و امثال‌ذلک مانند قوای نفس و غیره.

  • و قوةٌ إمَّا بَدَتْ مُنفعلةٌ لِشیءٍ واحدٍ کَمادةِ الفَلکِ حیثُ تَقبَلُ أمراً واحداً و هو الحرکةُ الوضعیةُ أو أشیاءٍ مَحدودةٍ کَالقوةِ الانْفِعالیةِ فی الحَیوانِ أو غیرِ مُتناهیةٍ کَقُوةِ الهَیولی الأولیٰ.2

  • یا قوۀ منفعلِ شی‌ء واحد است؛ انفعال برای یک شی‌ء است مانند مادۀ فلک که حرکت را به یک ‌سمت قبول می‌کند چون یک امر واحد را قبول می‌کند که حرکت وضعیه به یک سمت باشد، نه به سمت‌های مختلف یا قوۀ منفعل اشیاء محدوده است مانند قوۀ انفعالی در حیوان یا غیرمتناهی است مثل قوۀ هیولای اولیٰ.

  • تمام اختلافات در عالم ماده به‌خاطر هیولا

  • یک حیوان اشیاء محدود را انجام می‌دهد، می‌خورد می‌خوابد می‌نشیند بالأخره نامتناهی نیست، یا غیرمتناهی مثل قوۀ هیولای اولیٰ که غیرمتناهی است، او می‌تواند صور غیرمتناهی را به‌وجود بیاورد، تمام این اختلافات و صوری که در عالم ماده می‌بینید به‌خاطر هیولا است و هیولا خودش را به هر کیفیتی درمی‌آورد؛ پس او قوۀ انفعال دارد که شیء دیگری بر او تأثیر بگذارد و به هر صورتی که می‌خواهد دربیاورد، این قوۀ انفعالیه است مثلاً تا در این لیوان قوۀ انفعالیه نباشد سنگ نمی‌تواند لیوان را بشکند، باید در سنگ قوۀ فاعلی باشد و در لیوان هم باید قوۀ انفعالی باشد [تا لیوان بشکند] درست شد؟! پس در هیولای اولیٰ نسبت به اشیاء غیرمتناهی قوۀ انفعالی هست یعنی شما هر صورتی بخواهید به این هیولا بدهید قبول می‌کند و دست رد به آن نمی‌زند.

  • و إمّا فاعلةٌ لِشیءٍ واحدٍ أو أشیاءٍ مُتناهیةٍ کَالقوةِ الفاعلةِ فی الفَلکِ و الحیوانِ أو غیرِ مُتناهیةٍ کَالقوةِ الفاعلةِ الواجبةِ القَدیرةِ عَلی کُلِّ شیءٍ. 3

    1. منظومه، ج 2، ص 322.
    2.  منظومه، ج 2، ص 323.
    3. همان.

جلسه ۱۱۰

8
  • یا فاعل یک شی‌ء واحد است یا اشیاء متناهی را مانند قوۀ فاعله در فلک و حیوان یا اشیاء غیرمتناهی را، یا قوۀ فاعلی قوۀ غیرمتناهی است مانند قوۀ فاعلی پروردگار که هر کاری را بخواهد انجام می‌دهد.

  • اشیاء یا متناهی هستند مثل حیوان؛ قوۀ حیوان می‌تواند تأثیر بگذارد و کارهای متناهی را انجام دهد مثل خوردن و خوابیدن و بقیۀ مسائل. یا غیرمتناهی هستند مانند قوۀ فاعلی پروردگار که فعل پروردگار غیرمتناهی است و در پروردگار جنبۀ انفعالی وجود ندارد، جنبۀ فاعلی وجود دارد.

  • نفس فلکی دارای قوه و اقتدار

  • چرا ایشان اوّل منفعله را گفت و بعد سراغ فاعله رفت، درصورتی‌که اوّل باید فاعله را می‌گفت؟! شاید از این نظر که اقسامش زیاد است فاعله را گفت.

  • قوۀ فاعله یعنی قوه‌ای که تغییر ایجاد می‌کند؛ مانند قوۀ فاعله در فلک، قوه‌ای که در فلک است و به‌واسطۀ آن قوه اجرام فلکی را به هر سمتی که بخواهد می‌گرداند، قوه‌ای که در فلک هست و به‌واسطۀ آن قوه زمین را به این شکل برمی‌گرداند، ماه را به آن شکل می‌گرداند. این قوه یک حرکت در هر کره ایجاد می‌کند و یک شیء را فاعل است این‌طور نیست که زمین را به این سمت و به آن سمت ببرد یا بالا و پایین کند. سابق قائل به قوۀ فلکیه ـ نفوس فلکیه و قوۀ فلکیه ـ بودند البته این حرف‌ها و این مسائل بی‌مبنا نیست، یک مبانی و حساب و کتاب‌هایی دارد، اینکه امروزی‌ها این حرف‌ها را مسخره کرده‌اند این‌طور نیست، یک اسرار و رموزی هست، علوم غریبه‌ای هست، مطالبی هست که به‌دست ما نرسیده است. آیا قمر نفس دارد یااینکه فقط جرم خاص است؟! اینها مطالبی است که درست هم هست، حالا اینکه آیا مثل ما روح دارد؟! نه مانند ما روح ندارد ولی دلیل نمی‌شود که اشیاء دارای روح نباشند و تأثیر و تأثّر نپذیرند. ارباب طلسمات و سحر تمام سر و کارشان با نفوس فلکیه و امثال‌ذلک است و اصلاً بدون آنها کار انجام نمی‌دهند و درست هم هست یعنی یک مسائل واقعی است گرچه فعلاً این مسائل در دسترس هرکسی نیست اما اینکه نفس فلکی نفسی مانند نفس حیوانی دارد و صحبت می‌کند، نه! چنین چیزی نیست اما درهرصورت نفس فلکی دارای قوه و اقتدار است و این در یک شیء واحد تأثیر می‌گذارد که در یک حرکت باشد.

جلسه ۱۱۰

9
  • نُرید أنْ نُقَسِّمَ القوةَ الفاعلةَ بأنَّها إمَّا مَبدأُ أفعالٍ و إمَّا مبدأُ فعلٍ واحدٍ و الأوّلُ إمَّا مَع الشُّعورِ أو عَدیمه و الثَّانیُّ أیَضاً إمَّا مَع الشُّعورِ أو عَدیمه. ثُم العَدیمُ مِن الثَّانی إمَّا مُتِقَوِّمٌ بِالمحلِّ أو مُقوّمٌ لَه و المُقَوِّمُ إمَّا فی البَسیطِ أو فی المُرکَّبِ.1

  • ما می‌خواهیم قوۀ فاعله را تقسیم کنیم؛ این قوۀ فاعله یا مبدأ افعال است یا مبدأ فعل واحد است؛ (یعنی یا موجب افعال متکثری است یا موجب یک فعل است) اوّلی این است که آن قوه افعال زیادی را به‌وجود می‌آورد حالا یا باشعور است یعنی خود قوه می‌داند که چه‌کار می‌کند یا بی‌شعور است و دومی هم که مبدأ فعل واحد است همین‌طور است یعنی یا باشعور است یا بی‌شعور. حالا آنکه شعور ندارد از مبدأ فعل واحد که دومی باشد یا متقوّم به محل است (مثل حرارتی که متقوّم به نار است که مبدأ فاعلی است و یکی هم هست) یا مقوّم او است (یعنی خود او مقوّم این محل است مانند صورت نوعیۀ در مواد) و آن صورت نوعیه یا در بسیط است (مانند ماء و نار ـ خود صورت ماء و نار، نه آن حرارت که حرارت متقوّم و عرض است ـ که البته اینها بسیط می‌گرفتند) یا مرکب است (مثل انسان و حیوان و امثال‌ذلک).

  • فَقُلنا فَمبدأ الأفعالِ قَد تَخالَفَت ـ حالٌ مِن الأفعالِ ـ عَدیمَ درکٍ ـ حالٌ مِن المبتدأ ـ قوةٌ ـ خَبرُ المبتدأ ـ لما نَبت أیْ نَباتیة.2

  • «و گفتیم که مبدأ افعال درحالی‌که آن افعال متکثر و مخالف هست (اشتباه نکنید!) این را حال از افعال بگیرید و ”عدیم درک“ را حال از مبدأ بگیرید!» ایشان برای ما تعیین تکلیف کرده است! خدا خیرش دهد، فهمیده است که هیچ‌کس نمی‌فهمد چه گفته است، بعدش خودش تجزیه و ترکیب می‌کند! می‌گوید که مبدأیی که شعور ندارد درحالی‌که افعال مخالفی از او سر می‌زند آن مبدأ «قوۀ نباتی است» یعنی به قوۀ نباتی مثال می‌زند؛ قوۀ نباتی مبدأ افعال است و شعور هم ندارد ـ امروزی‌ها که می‌گویند: شعور دارد! ـ و افعال متعددی از آن سر می‌زند، افعال مثل رشد کردن به سمت بالا، به سمت عرض، بعضی‌ها فقط به عرض خودشان رشد می‌کنند، بعضی‌ها به بالا رشد می‌کنند؛ یکی از افعالش این است که برگ می‌رویاند، میوه می‌دهد، تولید مثل می‌کند، همۀ اینها بحث‌های مفصلی است که ابن‌سینا در مباحث طبیعیات شفا بحث کرده ‌است که قوۀ نباتیه چه‌کار می‌کند و در آنجا مطالبی دارد. این قوۀ نباتی است که افعال مختلفی از آن سر می‌زند و بیچاره شعور هم ندارد یعنی نمی‌داند چه‌کار می‌کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 323.
    2. همان.

جلسه ۱۱۰

10
  • و مَعَ کونِ مبدأ الأفعالِ ذا شعورٍ فَتلک القُوةُ قُدرةُ الحیوانِ سِم بِصَّحةِ الفعلِ و صِحَّةِ تَرکِه رسم القدرةِ. و التَّذکیرُ لِأجلِ التَّعبیرِ بِالمبدأ.1

  • «اگر این مبدأ افعال شعور داشته باشد به این قدرت حیوانی می‌گویند.» قوۀ حیوانی قوه‌ای است که افعال متعددی از آن سر می‌زند و خودش هم می‌فهمد که چه‌کار می‌کند. این قدرت را که افعال متعدد از آن سر می‌زند و دارای شعور است «به این تعریف شده است که فعل از فاعل صحیح باشد و همین‌طور عدم فعل از فاعل صحیح باشد» یعنی فاعل هم بتواند فعل را انجام دهد و هم بتواند فعل را ترک کنند، این قدرت حیوانی می‌شود. «”رسم“ را به این خاطر مذکر آوردیم که ما به این قوه، مبدأ افعال گفتیم»؛ چه بگوییم مبدأ افعال یا بگوییم قوۀ افعال.

  • و قَد أشَرنا إلی أنَّ هذا الرَّسمُ لِقدرةِ الحَیوانِ کَما صَرَّحَ بِه الشَّیخُ لَا لِقدرةِ الواجبِ تَعالٰی خِلافاً لِلمتکلِّمین. 2

  • [اشاره کردیم که] این رسم برای قدرت حیوان است [همان‌گونه که شیخ به آن تصریح کرد] و برای قدرت واجب تعالیٰ نیست [بر خلاف متکلّمین].

  • در واجب تعالیٰ فقط فعل صحیح است، دیگر عدم فعل از پروردگار صحیح نیست، این‌طور نیست که خدا بخواهد می‌تواند و نخواهد نمی‌تواند! این «نخواهد نمی‌تواند» در خدا نیست، در خدا فقط جنبۀ فعلیت هست این جنبۀ فعلیت بحث خیلی مفصلی است که ـ داد و بیداد ـ بین متکلّمین و فلاسفه است و جزء مباحث نفس‌الأمریه هست و همان مباحثی که قبلاً ذکر کرده‌ام و بعداً خود ایشان در بحث اینکه پروردگار فاعل است، در اقسام فاعل توضیح می‌دهند و دوباره مثل این مثال می‌زنند و چون بحث در آنجا هست ما دیگر توضیح نمی‌دهیم.

  • و مَبدأُ الفعلِ الواحدِ إنْ لم یَعدماً ـ مُؤکَّدٌ بِالنِّونِ الخَفیفةِ کَقَولِه یَحسَبُه الجاهلُ ما لم یَعلما ـ بِفعلِه متعلّق بِقولِنا الشُّعور ذا نفسِ السَّما فَإنَّها مَصدرٌ لِلفعلِ عَلی وَتیرةٍ واحدةٍ.3

    1. منظومه، ج 2، ص 323.
    2. منظومه، ج 2، ص 324.
    3. منظومه، ج 2، ص 324.

جلسه ۱۱۰

11
  • حالا مبدأ فعل واحد اگر معدوم‌الشعور نباشد و شاعر باشد ـ این مؤکّد به نون خفیفه است مثل قول: «یَحسَبُه الجاهلُ ما لم یَعلما»! ـ مبدأ فعل واحد اگر عدیم‌الشعور نسبت به فعلش نباشد این نفس آسمانی است که نفس سمائی و فلکی بر یک وتیره مصدر برای فعل است (و خودش هم می‌داند چه‌کار می‌کند).

  • یعنی زمین را به این شکل می‌گرداند ماه را به آن شکل می‌گرداند خورشید را به این شکل می‌گرداند، آن نفس فلکی یک فعل را انجام می‌دهد. می‌گویند که هر کره یک نفس فلکی مخصوص به خود را دارد، این نفس فلکی کره، کره را به این شکل می‌گرداند و نفس فلکی قمر، قمر را به این سمت حرکت می‌دهد و افعال متعددی از آن سر نمی‌زند یعنی این نفس فلکی نمی‌زاید، نمی‌میراند و زنده نمی‌کند او فقط اجرام را به یک‌ سمت حرکت می‌دهد، این دارای یک حرکت می‌شود.

  • إنْ یَعدِم مَبدأ الواحد الدرک و قَوَّمَ المحل فَهو طبیعةٌ إنْ فی المَحلِّ البَسیطِ کَالماءِ قَد حَصَلَ. و ذلک المبدأُ المُقوِّمُ صورةٌ نوعیةٌ إذا انْفَرَضَ مُرکَّباً أیْ فی مرکبٍ أو فَرَضَ المحلُ مرکباً.1

  • اگر مبدأ واحد عدیم‌الدرک باشد و نفهمد چه‌کار می‌کند و درعین‌حال محل را قوام ببخشد، به این قوۀ طبعیه یا طبیعیه می‌گویند (یعنی این قوه در طبیعت یک شی‌ء است و قوام آن شیء به او است چون تا آن قوۀ طبیعی نباشد این شی‌ء وجود پیدا نمی‌کند) اگر قوام شی‌ء در محل بسیط باشد مانند ماء حاصل می‌شود (در واقع به این مبدأ که در محل بسیط است قوۀ طبیعیه می‌گویند) و اگر مرکب فرض شود (مثل حیوان و امثال‌ذلک) و یا آن مبدأ یا قوه در مرکب باشد (که آن انسانیت و شخصیت و ماده و صورت است یعنی دو شیء دارد) یا فرض شود که در محل مرکب باشد به اینها صورت نوعیه می‌گویند.

  • پس در نار و ماء قوۀ طبیعیه می‌گویند چون مقوّم محل است و در بسیط است، در صورت نوعیه مقوّم است و ماده‌اش هم مرکب است یعنی خود آن قوه مرکب است.

    1. منظومه، ج 2، ص 324.

جلسه ۱۱۰

12
  • و دُونَ تَقویمٍ مِن ذلک المبدأ لِلمحلِ بَل یکون مُتقوِّماً به فهو عَرَضٌ. فَالحرارةُ مثلاً مِن حَیثُ إنَّها مَبدأ التَّسَخُّن فی آخَر قوةٌ. 1

  • اگر آن قوۀ ما مقوّم نباشد و به آن مبدأ قوام نبخشد و مقوّم مبدأ نباشد، بلکه متقوّم به محل باشد به آن عرض می‌گویند، من‌باب‌مثال حرارت از این ‌نظر که مبدأ برای گرمای در دیگری می‌باشد قوت است.

  • پس حرارت مقوّم نار نیست بلکه عارض بر آب است و آب را گرم می‌کند؛ این‌طور نیست که مقوّم برای ناریت باشد، نه! مقوّم ناریت چیز دیگری است.

  • فتلکَ المَبادی المقارنةٌ لِلموادِ و لَو بِنَحو التَّعلقِ مَع مَبادی مفارقی الموادِ کُلیةً کُلٌّ جنودُ مبدأُ المبادی تَعالیٰ شَأنه.2

  • آن مبادی که همه مقارن با مواد هستند (یعنی با مواد طبیعی هستند) ولو به‌نحو تعلّق، مقارن با مواد هستند به‌نحوکلی تمام اینها لشکریان و جنود مبدأ مبادی تعالیٰ جل شأنه هستند.

  • «و لَو بِنَحو التَّعلقِ» یعنی نه به‌نحو حلول؛ در قوۀ فلکی می‌گویند که قوه به نفس فلکیه و امثال‌ذلک تعلّق گرفته است و نفس فلک بر این ماده اشراف دارد و این‌طور نیست که داخل در زمین یا داخل در ماه باشد بلکه مشرف بر اینها است! «تعلّق دارد» غیر از فرو رفتن و داخل شدن است. آن مبادی مقارن با مواد هستند ولو با اجرام سماوی و با اجرام مادی، قوه‌ای که در انسان هست، قوه‌ای که در نار هست و قوه‌ای که در آب هست تمام اینها که مقارن با مواد هستند با مبادی نفوس مفارق، عقول مفارق و عوالم مفارق که مجرد هستند که آنها هم دارای قوه هستند و اصل قوه در آنجا هست، به‌نحوکلی تمام اینها لشکریان و جنود مبدأ مبادی تعالیٰ جل شأنه هستند.

  •  

  • اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد

    1. همان.
    2. منظومه، ج 2، ص 324 و 325.