111

جلسه ۱۱۱

13936
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهامور عامه - فریده ۴: فعل و قوه

جلسه‌های مجموعه (2 جلسه)

توضیحات

الفريدة الرابعة في الفعل و القوة
29. غرر في أقسامهما

/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۱۱

1
  •  

  • درس یکصد و یازدهم: 

  • عصمت و اختیار

  •  

جلسه ۱۱۱

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • لِلقدرةِ انْسَب قوةً فعلیةً***إنْ قَارَنَت بِالعلمِ و المَشیةِ
  • لِلقدرةِ السَّبقُ عَـلی الفِعل و قَـد***قیلَ مَعیّةٌ و لَیسَ المُعتمد
  • لِلقوةِ السَّبقُ زمانیاً کَما***فِعلٌ عَلَیها مُطلقاً تقدماً1
  • در مورد قدرت حیوان عرض شد که اگر صحت فعل و عدم صحت فعل در یک قوه‌ای مجتمع باشد

  • به آن «قدرت» می‌گویند که البته قدرت حیوانی است، [قدرت] در حیوان این‌طور است که هم می‌تواند انجام دهد و هم می‌تواند انجام ندهد؛ یعنی انجام ‌دادن یک فعل از او صحیح باشد و انجام ندادن فعل هم از او صحیح باشد. در اینجا «صحیح باشد» به معنای وقوع است و به معنای صحیح در مقابل بطلان نیست، اینکه می‌گوییم: این فعل از انسان صحیح است و ترکش صحیح است طبعاً این اجتماع نقیضین است اگر ما صحت را به معنای واقع بگیریم من‌باب‌‌مثال اگر اتیان این عبادت از او صحیح باشد؛ بنابراین عدم اتیانش از او باطل است! صحت به معنای وقوع است؛ یعنی تحقق این فعل در خارج از انسان متمشّی است و عدم تحقّقش هم متمشّی است ولو به خلاف باشد، من‌باب‌مثال من هم می‌توانم نماز بخوانم و هم می‌توانم نخوانم، هم نماز خواندن از من در خارج تحقق می‌پذیرد و هم نماز نخواندن تحقق می‌پذیرد، صحت به معنای وقوع است.

  • مطلبی در مورد پروردگار هست که آن را متکلّمین مطرح کرده‌اند که آیا خدا می‌تواند فعلی را انجام ندهد یااینکه مجبور به انجام‌ دادن فعل است؟ اگر ما بگوییم که به انجام ‌دادن فعل مجبور است پس این را دیگر قدرت نمی‌گویند، دیگر اختیار و مشیت نمی‌گویند؛ مانند حرارت و احراقیت برای نار که نار در احراقیت مجبور است و اختیار ندارد و هر کجا که آتش و زمینۀ مساعد باشد احتراقیت در آنجا محقق می‌شود.

  • ولی مرحوم حاجی می‌فرماید که آنچه را که ما می‌توانیم به قدرت نسبت بدهیم این است که اگر قوۀ فعلی هم مسبوق به علم باشد یعنی فاعل این قوه را عن علمٍ انجام دهد و هم مسبوق به مشیت باشد، مشیت به معنای «إنْ ‌شاءَ فَعلَ وَ إنْ ‌شاءَ لَم یَفعَلْ؛ اگر بخواهد انجام می‌دهد و اگر بخواهد انجام نمی‌دهد»، اگر ما این دو جهت را به قوه نسبت دهیم، این قوه «قدرت» می‌شود، اسم آن را قدرت می‌گذاریم. پس قادر آن کسی است که اوّلاً عالم به فعل خودش است و ثانیاً اینکه «إنْ ‌شاءَ فَعلَ وَ إنْ ‌شاءَ لَم یَفعَلْ»، این قدرت شامل قدرت پروردگار هم خواهد شد؛ یعنی پروردگار متعال اگر بخواهد انجام می‌دهد و اگر نخواهد انجام نمی‌دهد، این‌طور نیست که انجام ندادن از او صحیح است، نه! شاید یک‌ طرف فعل از پروردگار صحیح باشد و وقوع داشته باشد ولی این‌طور نیست که از طرف دیگر فعل عاجز است و انجام نمی‌دهد! نه‌خیر! بخواهد انجام نمی‌دهد ولی نمی‌خواهد؛ بین نتوانستن و نخواستن فرق است.

    1. منظومه، ج 2، ص 321.

جلسه ۱۱۱

3
  • عصمت ائمه و انبیاء و اولیاء علیهم‌السّلام

  • همین مسئله در مورد معصومین علیهم‌السّلام و ملائکۀ مقربین هم هست، مطلبی که در مورد عصمت ائمه و انبیاء و اولیاء علیم‌السّلام صحبت می‌شود این است که آیا اصلاً نمی‌شود گناه از آنها سر بزند؟! یعنی مجبور در طاعت هستند؟! یااینکه مجبور به طاعت نیستند و می‌توانند گناه انجام بدهند ولی اتیان گناه و معصیت از آنها صحت ندارد، یعنی در خارج وقوع ندارد نه اینکه نتوانند. ﴿بَلۡ عِبَادٞ مُّكۡرَمُونَ﴾،1﴿لَّا يَعۡصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمۡ وَيَفۡعَلُونَ مَا يُؤۡمَرُونَ﴾2 معنایش این است که فرشتگان مقرب خدا و ملائکۀ مقرب بندگانی هستند که جهت عقل آنها عقل کمالی است و جنبۀ نفسانی و خلط و مشوبیت هواهای نفسانی با جنبۀ عقلانی در آنها نیست بنابراین آنها مصلحت تامه را در انجام فعل ادراک کرده‌اند، این‌طور نیست که نتوانند خلاف کنند، نه! اگر نتوانند خلاف کنند که دیگر با بقیه فرقی نمی‌کنند، اینها بندگانی هستند که جهت فعلیت عقلیۀ آنها به کمال رسیده است و صحت عصیان در آنها منتفی است، فقط طرف طاعت را می‌گیرند.

  • عدم منافات عصمت با اختیار

  • فرض کنید که شما در یک بلندی و کوه مرتفعی ایستاده‌اید و نگاه می‌کنید که در این کوه مرتفع یک درّۀ سیصد متری است و شما را هم بالای این درّه گذاشتند آیا هیچ‌وقت شده است که شما با اختیار خودتان، خودتان را از آنجا پایین بیندازید؟! چون مسئله و مفسده برای شما وجدانی است هیچ‌وقت این کار را نمی‌کنید، الآن صحت افتادن از شما منتفی است ولی این‌طور نیست که نتوانید! می‌توانید ولی هیچ‌وقت انجام نمی‌دهید؛ یعنی اگر شما را بکشند هم انجام نمی‌دهید، چرا؟! به‌خاطر این است که شما به یک مصلحت و مفسدۀ نفس‌الأمریه وقوف پیدا کرده‌اید و وجدانی شده است مثلاً ماری در آنجا هست و مار خطرناکی است و شما می‌دانید که اگر این حاجز را بردارید این مار می‌آید و شما را ازبین می‌برد، اگر شما را بکشند هم این کار را انجام نمی‌دهید! این عمل شما موجب نمی‌شود تا بگویند که شما در برنداشتن حاجز و مانع مجبور هستید، نه‌خیر! جبری در کار نیست، اینجا فقط شما یک‌ طرف قضیه را می‌گیرید که منع است، بندگان مقرب خدا، ملائکه، معصومین و اولیاء علیهم‌السّلام فقط یک طرف کار را می‌گیرند که طاعت است، این‌طور نیست که نتوانند طرف دیگر را انجام دهند، [چون] جهت مصلحت و مفسدۀ نفس‌الأمری در آنجا به فعلیت رسیده است و وجدانی و مشهود آنها است لذا آنها هیچ‌گاه طرف دیگر را اختیار نمی‌کنند، این می‌شود: «قادر»، این می‌شود: «قادر بر طاعت».

    1. سوره انبیاء (21) آیه 26.
    2. سوره تحریم (66) آیه 6.

جلسه ۱۱۱

4
  • بنابراین آنچه که ما برای قدرت و اختیار لازم داریم یکی مسبوقیت به علم و دیگری مسبوقیت به مشیت است؛ مشیت در فعل و مشیت در ترک. صحت فعل و صحت ترک نیست چون صحت فعل و صحت ترک هیچ دخلی در قدرت ندارند، البته در قدرت حیوانی دخیل هستند یعنی ما هم می‌توانیم طاعت انجام دهیم و هم می‌توانیم طاعت انجام ندهیم و چه‌بسا انجام نمی‌دهیم و این از ما صحیح است ولی از انبیا صحیح نیست؛ صحیح نیست یعنی واقع نمی‌شود، از ملائکۀ مقرب واقع نمی‌شود، از اولیاء واقع نمی‌شود والاّ آنها هم بخواهند انجام نمی‌دهند مثلاً نماز نمی‌خوانند، درست شد؟! [این کار] از آنها واقع نمی‌شود و این با اختیار آنها منافاتی ندارد.

  • یا اینکه فرض کنید که ما مسبوقیت به امکان را [شرط بدانیم] بگوییم که قادر کسی است که فعل او مسبوق به امکان باشد؛ ممکن باشد از او سر بزند و ممکن باشد از او سر نزند. نه‌خیر! ممکن است انجام‌ دادن فعلی از طرف فاعل واجب باشد، وقتی که شرایط علّیت تمام باشد انجام‌ دادن آن فعل واجب باشد. اینکه ممکن باشد سر بزند و ممکن باشد سر نزند با قدرت آنها منافات ندارد، وقتی که شرایط علّیت بر بنده تمام شد من به مصلحت امری اطلاع پیدا کرده‌ام به اراده‌ام اطلاع پیدا کرده‌ام، با صرف‌نظر از موانع خارجی قطعاً این فعل از من سر می‌زند و اگر شرایط علّیت تمام باشد، اسناد فعل نسبت به من وجوب پیدا می‌کند، همین‌طور اسناد فعل از ناحیۀ پروردگار جنبۀ وجوبی دارد همان خواست و فعل پروردگار است که موجب علل و معلولات دیگر هستند.

  • بنابراین «ممکن باشد سر بزند و ممکن باشد سر نزند» ربطی به قدرت ندارد؛ فعل از ناحیۀ فاعل واجب است و فاعل با اختیار و علم و مشیت خودش این فعل را انجام می‌دهد، مشیت، وجوب را ازبین نمی‌برد که وجوب را به امکان تبدیل کند، این هم مطلب دیگر بود.

جلسه ۱۱۱

5
  • یا فرض کنید اگر انفکاک فعل از فاعل شرط در قدرت باشد یعنی به کسی قادر بگویند که فعل از او منفک باشد مثل نار و احراق نباشد که احراق به نار اتصال دارد، انفکاک به این صورت معنا ندارد به‌جهت اینکه معلول از علت تامۀ خودش انفکاک ندارد و آن علت با توجه به قضایا و مصالح و آن شهودی که دارد این را انجام می‌دهد بدون اینکه هیچ انفکاکی از او داشته باشد این هم یک مطلب بود.

  • تلمیذ: ... با توجه به اینکه مشیت هم دارد آیا امکان معصیت ازبین می‌رود؟

  • استاد: نه دیگر، امکان معصیت ازبین رفته است امکان ازبین می‌رود چون آنها وقتی به مصلحتی برسند دیگر تمام جهات خلأ و عصیان و امثال‌ذلک را سد می‌کنند یعنی تا وقتی که در آن حال هستند هیچ جهت عصیانی ندارند؛ همۀ اینها رتبی و مرتبه‌ای است‌! مرتبۀ برزخ داریم مرتبۀ مثال داریم مثال أعلیٰ داریم مرتبۀ ملکوت أعلیٰ داریم، هرکدام در مرتبۀ خودشان که هستند همان‌طور که فرض کنید دست زدن به این مار یا پرت شدن از کوه عملاً برای شما منتفی است و نمی‌توانیم بگوییم که امکان دارد، بله امکان ذاتی دارد ولی امکان وقوعی ندارد، مگر اینکه انسان دیوانه باشد و در دیوانه هم که اختیار نیست.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله درست است، شیطان مَلک نبود که اقتضای ذاتی او گناه نکردن باشد، ﴿كَانَ مِنَ ٱلۡجِنِّ فَفَسَقَ عَنۡ أَمۡرِ رَبِّهِۦٓ﴾.1

  • این هم یک مطلب بود البته ما مطالب را مجمل می‌گوییم ولی صحبش زیاد است.

  • مطلب دیگر اینکه آیا این قدرت بر فعل، سابق بر فعل است یا با فعل معیّت دارد؟ وقتی که آن قدرت، قدرتی است که فعل از آن به‌وجود می‌آید و انشاء می‌شود آیا آن قدرت قبل از فعل باید باشد یا با خود فعل باید باشد؟ ممکن است قبلاً نباشد. عرض می‌شود که در اینجا دو قول است: أشعری قائل به این است که قدرت، زمینۀ فعل است و توأم با فعل است و با فعل معیّت دارد پس قبل از اینکه شخص بخواهد فعل را انجام دهد قدرتی در کار نیست همین‌که این فعل را انجام می‌دهد این فعل با قدرت، هردو باهم در عالم خارج وجود پیدا می‌کنند. ایشان بر این مطلب اشکال می‌کنند و معتزلی‌ها هم به این مطلب جواب داده‌اند و گفته‌اند که اگر این مطلب صحیح باشد توالی فاسده‌ای دارد: یکی اینکه لازمه‌اش این است که خدا کافر را تعذیب نکند به‌جهت اینکه این کافر قبل از اینکه عصیان کند قدرت بر فعل ندارد وقتی قدرت بر فعل ندارد پس قادر نیست، قادر که نشد عاجز می‌شود عاجز که شد پس تکلیف تعلّق نمی‌گیرد درحالی‌که می‌بینیم به کفار تکلیف تعلّق می‌گیرد. یااینکه در مورد عالم یا در مورد قدم و حدوث عالم و امثال‌ذلک محالیت لازم می‌آید؛ اگر ما بگوییم که خدای متعال قادر بر فعل نبوده است و هنگام فعلش، قدرت هم به‌وجود آمده است یا شما باید بگویید که قدرت خدا حادث است، اگر بگویید که عالم حادث است، اگر عالم حدوث دارد پس قدرت خدا هم حادث است و قدرت خدا ازلی نیست یااینکه باید بگویید که عالم قدیم است، چون قدرت خدا قدیم است پس چون قدرت خدا قدیم است بالتبع عالم هم باید قدیم باشد ملزومش هم باید قدیم باشد که یکی از دو محال لازم می‌آید.

    1. سوره کهف (18) آیه 50. الله شناسى، ج ‌3، ص 133:
      «ابليس از جن بوده است، پس بنابراين از امر پروردگارش منحرف شده است.»

جلسه ۱۱۱

6
  • همین‌طور غیر از اینها جواب‌های دیگری هم دادند؛ مثلاً در همین حاشیۀ خودشان دارند که ابن‌سینا جواب داده است که شخصی که می‌خواهد بلند شود قبل از اینکه بلند شود قدرتی برای بلند شدن ندارد پس باید بگوییم که از بلند شدن عاجز است چون در مقابل قادر، عاجز است و کسی که هنوز چیزی را ندیده است باید بگویید که قدرت بر ابصار ندارد پس باید بگویید که این کور است درحالی‌که این واضح‌البطلان است و امثال‌ذلک.

  • اما به نظر می‌رسد ـ همان‌طور که مرحوم آملی هم دارد ـ اینها دعوای لفظی است؛1 چون منظور اشعری که می‌گوید: 

  • «قدرت همراه با فعل نیست»،

  • آن قدرتی است که فعل از آن به‌وجود می‌آید که این قدرت قبلاً نیست، من‌باب‌مثال من که الآن این کتاب را برمی‌دارم، برداشتن این کتاب قدرتی می‌خواهد که این قدرت فعلیه است یعنی الآن؛ همین الآن که کتاب را برمی‌دارم و این قدرت باید ضمیمۀ کتاب باشد تا این قدرت نباشد برداشتن کتاب هم میسور نمی‌شود.

  • آن آقای معتزلی که می‌گوید: 

  • «قدرت باید سابق باشد» 

  • یعنی قدرت قبلیه، استعداد و آمادگی و تهیّؤ قبلی است؛ تا من قدرت نداشته باشم و در عضلات انبعاث و امثال‌ذلک نباشد بنابراین قدرت فعلیه هم انجام نمی‌شود. پس این یک دعوای لفظیۀ بیخود است و حاجی و دیگران همه اشتباه کردند. این هم یک مطلب بود.

  • مطلب دیگر این است که ما قوه و فعل را بحث کرده‌ایم که قوه عبارت است از تهیّؤ و آمادگی ماده برای صورت‌پذیری، درست شد؟! این قوه بر فعل سبق زمانی دارد یعنی وقتی که شما قوه‌ای را درنظر می‌گیرید، این قوه می‌خواهد به فعلیتی برسد پس زماناً بر این فعل سبق دارد، در خود این فعل هم یک تهیّؤ و آمادگی برای فعلیت و صورت دیگر است پس این هم یک سبق زمانی بر آن صورت دیگر دارد و همین‌طور هَلمَّ‌ جرّا. این از یک جهت است، اگر از جهت دیگر نگاه کنید می‌بینید که فعلیت بر این قوه تقدّم دارد، چرا؟ به‌خاطر این است که اصلاً مادۀ بدون فعلیت معنا ندارد و وجود ندارد، هم تقدّم به شرف دارد به‌خاطر اینکه شَیئیةُ الشَّیءِ بِصورتِه لا بِمادتِه، هم تقدّم ذاتی دارد به‌خاطر اینکه فعلیت، تقدّم طبعی و علّی، همه آمادگی‌ای می‌شوند که آن ماده به صورت دیگر تبدیل شود. هم تقدّم زمانی دارد به‌خاطر اینکه فعلیت و صورت گرفتن این مقدّم است بر اینکه بخواهد صورت دیگری را بگیرد و خودش از آن مرحلۀ هیولا به مرحلۀ دیگری برسد بنابراین اگر جمیع انواع تقدّم را از جهت فعل درنظر بگیریم ماده در قوه دارد.

    1. درر الفوائد، ج 1، ص 289.

جلسه ۱۱۱

7
  • و لَمَّا ذَکَرنا أنَّ صِحةَ الصُّدورِ و اللاصُّدورِ تَفسیرٌ لِقدرةِ الحَیوانِ أرَدْنا أنْ نَذکُرَ ما هو المُعتبرُ فی القدرةِ مُطلقاً حَتی یَشمُلَ قُدرةَ الواجب بِالذاتِ الذی هو واجبُ الوجودِ مِن جَمیع الجَهاتِ.1

  • «از آنجایی که ما قدرت حیوان را تفسیر کردیم به اینکه صحت صدور و لاصدور از او باشد خواستیم آنچه را که معتبر در قدرت است مطلقاً نفی کنیم که هم شامل حیوان شود و هم شامل فاعل‌های دیگر شود.» این «جَمیع الجَهاتِ» که می‌گوید خیلی مسئلۀ مهمی نیست چون این واجب‌الوجود که شما می‌گویید یک یُوجب مِن جمیعِ الجهات در آن هست چون تمام جهات نشأت گرفته از وجود است، وقتی که وجودی واجب نباشد دیگر تمام جهات هم معنا ندارد.

  • فَقلنا لِلقدرةِ انسب قوةً فعلیةً أیْ القوةَ المؤثرةَ إن قَارَنتِ القوةُ بِالعلمِ و المشیةِ.2

  • [پس گفتیم که] قوۀ فعلیه را به قدرت نسبت بده یعنی قوه‌ای که مؤثر است، اگر قوه‌ای توأم با علم و مشیت بود یعنی مسبوق به علم و مشیت بود به این قدرت بگو.

  • پس فرق نمی‌کند که بگویی: «قوی» یا بگویی: «قادر»، «قوت» یا «قدرت» درصورتی‌که در آن قوه علم و مشیت دخیل باشد.

  • فَالمعتبرُ فی القدرةِ مُطلقاً إصدارُ الفعلِ عَن علمٍ و مَشیةٍ کَما قالَ الحُکماءُ القادرُ هو الذی إنْ شاءَ فَعلَ و إنْ لم یَشأ لَم یَفعَل. و أمَّا الصِّحَّةُ و الإمکانُ و انفکاکُ الفِعلِ فَغَیر مُعتبرین فیها.

  • لِلقدرةِ السَّبقُ عَلی الفِعلِ. و قَد قیلَ القائلُ هو الأشعریُّ لها مَعیةٌ بِالفِعلِ. و لَیس هذا هو القولُ المُعتمدُ عَلیه لِتَکلیفِ الکافِرِ و لُزومِ أحدِ المَحالینِ إمَّا قدم العالم و إمَّا حدوث قدرة الله تَعالیٰ و غیر ذلک.

  • لِلقوةِ التی هی مُقابلةٌ لِلفعلِ السَّبقُ زمانیاً عَلی الفعلِ. و بِالحقیقةِ هذا السَّبقُ لِفردٍ فردٍ مِنها عَلی فردٍ فردٍ مِنه بِالتَّعاقبِ و التَّناوبِ کَما فَعلَ عَلیها مُطلقاً ـ صِفةُ مَفعولِ مُطلَق مَحذوف ـ لِقولِنا تَقَدُّماً أیْ تَقَدّم الفِعل عَلی القُوةِ بِجَمیعِ أنْحاءِ التَّقدُّمِ مِن الذَّاتیِّ و الزَّمانیِّ و الشَّرَفیِّ و غَیرِها.3

    1. منظومه، ج 2، ص 325 و 326.
    2. منظومه، ج 2، ص 326.
    3. همان.

جلسه ۱۱۱

8
  • [آنچه در قدرت معتبر است] تحقق فعل از روی علم و مشیت است، (قادر به چه کسی گفته می‌شود؟) به کسی که اگر بخواهد انجام می‌دهد و اگر بخواهد انجام نمی‌دهد، [اما] صحت و امکان و انفکاک فعل در این قدرت معتبر نیستند (این یک مطلب بود).

  • (مطلب دیگر اینکه) برای قدرت سبقت در فعل است (یعنی قبل از فعل باید قدرت بر آن فعل وجود داشته باشد). گفته شده که قائل اشعری است؛ برای آن قدرت معیّت با فعل است یعنی قدرت باید با فعل معیّت داشته باشد. این کلام صحیح نیست چون اوّلاً اینکه لازم می‌آید خدا کافر را تکلیف کند دوم اینکه یکی از دو محال لازم است: یکی قدم عالم (همان‌طور که عرض شد) و یکی هم حدوث قدرت خدا و غیرذلک (این هم دو مطلب).

  • (و مطلب سوم اینکه برای) قوه‌ای که در مقابل فعل است سبق زمانی بر فعل وجود دارد. و در حقیقت این سبق برای فردفردی از قوه است بر فردفردی از آن فعل که یکی پس از دیگری همین‌طور تعاقب و تناوب دارند (هر قوه‌ای با یک فعلی، دوباره هر قوه‌ای با یک فعلی و هلم‌َّ جراً) همان‌طوری‌که فعل در این قوه مطلقاً ـ صفت مفعول مطلق محذوف است ـ یک نوع تقدّم اطلاقی بر این قوه دارد. تقدّم فعل بر قوه به جمیع انحاء تقدّم که تقدّم ذاتی و تقدّم زمانی و تقدّم به شرف و ... باشد.

  • همان‌طور که گفتیم تقدّم ذاتی سه نوع است: طبعی و علّی و تقدّم بالماهیة ـ که در مورد علت تامه و علت ناقصه بحث شد ـ [و ماهیت] و تقدّم زمانی چون یک فعل باید موجب آمادگی باشد تا قوه به فعلیت دیگری دربیاید، اگر این فعلیت نباشد هیچ‌وقت نمی‌تواند خودش را به شکل دیگری برساند، باید الآن در فعلیت خودش تمام شود تااینکه آن ماده بتواند آمادگی برای فعلیت دیگر را داشته باشد والاّ در ابهام باقی می‌ماند و همین‌طور تقدّم به شرف دارد، شیئیة الشّیءِ بِصورتِه لا بِمادتِه است و این هم تقدّم به شرف است و غیرذلک، مثل تقدّم رتبی هم هست. می‌توانیم بگوییم که هر نوع تقدمی در اینجا لحاظ شده است.

جلسه ۱۱۱

9
  • تلمیذ: ... آیا آنها عالم بر مصالح و مفاسد نفس‌الأمریه بودند یا نبودند؟ اگر عالم بودند و انجام دادند ...

  • استاد: آن جهت فعلیت مصلحت نفس‌الأمریه در آنها به کمال نرسیده بوده است، امکان ندارد در شخصی این جهت مصلحت به کمال برسد و انجام دهد، نمی‌شود! بله اجمالاً می‌دانیم، همین اجمال هم موجب تکلیف است، ما به‌اجمال می‌دانیم که این حرفی که آقا می‌زند حرف درستی است اما مخالفت می‌کنیم این اجمال غیر از تفصیل است، تفصیل این است که انسان به حق‌الیقین برسد؛ کسی که به حق‌الیقین برسد دیگر مخالفتی نمی‌کند مگر اینکه دیوانه باشد.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: نه، این جهت هنوز در او به فعلیت نرسیده است مثل بچه است، الآن این بچه‌هایی که به بسیج می‌برند و رهبر دوازده‌ساله و سیزده‌ساله درست می‌کنند، او مرگ را می‌فهمد یا نمی‌فهمد؟! نمی‌فهمد، واقعاً نمی‌فهمد! [مرگ برای او] کشک و بیخود است، آن مقداری که واقعاً انسان مرگ را احساس کند، وجود مرگ را احساس کند و قطعش را از دنیا احساس کند که از این دنیا نصیبی ندارد، آیا آن مقدار در یک آدم پختۀ چهل یا پنجاه یا شصت‌ساله مانند یک بچۀ ده‌ساله است؟! آن‌طور که نیست. بله، فرض کنید که بچۀ هشت‌ساله است او می‌فهمد که اگر برود «اوخ» می‌شود! ولی اینکه دیگر وضع چطور است و وجود و وجود ظاهرش ازبین می‌رود و دیگر برنمی‌گردد و این حرف‌ها سرش نمی‌شود، این است که می‌گویم: فعلیتش به تمام نمی‌رسد یعنی فعلیت ادراک تمام نیست؛ لذا ارزش ندارد. چون علقۀ جوان کم است لذا برای رفتن از این دنیا خیلی راحت است چون نفسش صاف است همان‌طور که یک آدم پنجاه‌ساله را دیرتر می‌توانید گول بزنید تا یک جوان هفده‌ساله! هفده‌ساله را با یک روضۀ علی اکبر و علی اصغر علیهما‌السّلام روانۀ میدان می‌کنید ولی برای یک آدم پنجاه‌ساله انگار در گوش خر یاسین می‌خوانید! چرا؟! می‌گوید که برو پی کارت! اگر راست می‌گویی، بچۀ خودت می‌رفت! خودت اینجا چه‌کار می‌کنی؟! او را نمی‌توانی گول بزنی، آن یکی را می‌توانی گول بزنی! یا شما ببینید که از چهل سال به بالاها چند نفر در جنگ مرده‌اند و پایین‌ترها چند نفر مرده‌اند! بدیهی است دیگر!

جلسه ۱۱۱

10
  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد