/19
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۴۹

1
  • درس صد و چهل و نهم:

  • بحث در تقسیمات علم (2)

جلسه ۱۴۹

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • من خیال می‌کنم که اگر بحث در اعراض را از خارج نگوییم بلکه از رو تطبیق کنیم مسئله‌ای ندارد و إن‌شاءالله بلکه در این جلسه مطلب را تمام کنیم، اگر خدا بخواهد باید تمام شود و دیگر خیلی طول پیدا نکند.

  • و مِن تِلکَ الأبحاث تَقسیمُهُ.

  • و هو حُصولیٌ کَذا حُضوریٌ. فِی الذاتِ أی فِی العلمِ بِالذاتِ ما أی لَیسَ الحُضورُ أی العلمُ الحُضوری بِالمَحصورِ.1

  • تقسیم علم به حضوری و حصولی

  • «تقسیم علم به حصولی و حضوری است؛ یک علم حصولی است و همین‌طور در علم بالذات علم حضوری هم داریم؛ علم شیء به ذات خودش، علم حضوری محصور نیست» همان‌طوری‌که بعضی‌ها گفته‌اند که علم حضوری عبارت از علم هر عالمی به ذات خودش است، بلکه ممکن است انسان علم به غیر هم پیدا کند و آن علم حضوری باشد و غیر را وجدان کند؛ غیر را در وجود خودش وجدان کند.

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ عبارتی در کتاب روح مجرد دارند که معرفت غیر خدا به خدا محال است و مستحیل است که غیر خداوند به خداوند معرفت پیدا کند.2

  • زمان حصول معرفت به ذات باری تعالیٰ

  • وقتی‌ که این قاعده که لازمۀ محبت و اصل لایتغیر در معرفت، هوهویت و وحدت است و تا وحدت و هوهویت نباشد معرفتی حاصل نمی‌شود بحق المعرفة، اگر ما این‌طور بپذیریم که همین‌طور هم هست بنابراین غیر، چون با ذات احدیت هوهویت به حمل شایع ندارد و از نظر رتبی در مقام نازلی قرار دارد هیچ‌گاه به ذات باری معرفت پیدا نخواهد کرد.

  • چه وقتی به ذات باری معرفت پیدا می‌کند؟! وقتی ‌که غیر از ذات باری چیزی در میان نباشد. ما می‌توانیم بر این مطلب عرفا این برهان فلسفی را هم در اینجا اقامه کنیم که به‌طور مختصر عرض شد و آن در آنجایی است که علم به ذات پیدا بکند، علم به ذات پیدا کردن یعنی ذات را در نزد خود حاضر دیدن، عبارت از مقام فنا و مقام انمحاء در وجود بحت بسیط است که در آنجا دیگر تعیّنی باقی نمی‌ماند.

    1. منظومه، ج 2، ص 487 و 488.
    2. روح مجرد، ص 424:
      محيى‌الدّين عربى و تمامى عرفا بالله مي‌گويند: معرفت خداوند براى انسان ممكن است، و آن درجه و مقام و شخصيت انسان است كه مى‌تواند اين راه را طى كند و به لقاى محبوب نائل آيد. و لقاى او فناى در ذات اوست؛ زيرا در صورت غير فناء، او شناخته نشده است، و درصورت تحقق فناء، ديگر غيرى بر جاى باقى نمانده است تا غير خدا بتواند او را بشناسد. در آنجا خداست كه خود را می‌‌شناسد.

جلسه ۱۴۹

3
  • لازمۀ علم یعنی به ذات واقعی، نه فقط به شوائب ذات و صفات و آثار، در واقع علم به حقیقت ذات با علم ذات حق به ذات خودش وحدت و هوهویت دارد.

  • تلمیذ: یعنی خود حق؟

  • استاد: بله خود حق.

  • نظرییۀ مشائین در تقسیم علم

  • خِلافاً لِلمشائین فَإنَّهُم حَصَرُوهُ فِی عِلمِ کُلِّ عالِمٍ بِذاتِهِ وَ خَصُّوا العِلمَ بِالغیرِ بِالحصولی حَتّی إنَّهم رَأوا أنَّ عِلمَهُ تَعالیٰ بِالغیرِ قَبلَ الإیجادِ حصولیٌ ارتسامیٌ.1

  • خلاف مشائین که علم حضوری را در علم هر عالمی به ذات خودش محصور کردند و علم به غیر را حصولی می‌دانند که علم خداوند متعال قبل‌ از ایجاد علم حصولی و ارتسامی است.

  • بنابراین همین یک مطلبی که اینها می‌گویند ما را به خیلی از مسائل می‌رساند که اصلاً مشائین عالم ثابتات را قبول ندارند، مشائین عالم ثبوت صور برزخیه را قبول ندارند مشائین صور ملکوتیۀ اشیاء را قبول ندارند چون آنجا دیگر زمان نیست، اینها تدریجی الحصول نیستند، یعنی یک مطلب را بخواهند بیان کنند خیلی از قواعد زیر پا می‌رود مثلاً یک ارتسام کل عالم و نظام فلسفی را به‌هم می‌ریزد.

  • وَ لَیسَ کَذلِک بَلِ الحُضوریُّ ثابتٌ فِی العِلمِ بِالمعلولِ کَصُورٍ فِی عِلمِنا الحُصولی. إن کانَتِ الکافُ تَمثیلیةً کانَ المرادُ بِالصُور ما هِیَ کَالخیالات بَناءً علی أنَّ العِلمَ بِها بِالإنشاءِ و الفَعالیةِ.2

  • «این‌طور نیست بلکه حضوری در علم به معلول ثابت هست مثل صور حصولی که در علم ما هست آن‌هم همین‌طور است»، آن صوری که در علم ما حاصل می‌شوند همه حضوراً عند النفس حاضر هستند، گرچه ابتدایشان حصولی بوده است ولی تحقق و قرارشان حضوری است. «اگر کاف را تمثیلی بگیریم یعنی علم به معلول مانند صور [باشد] به‌خاطر اینکه نفس، علت است و این صور معلول هستند مثل تخیلات می‌ماند.»

  • نفس، خالق و فاعل صور خیالیه

  • «بِالإنشاءِ و الفَعالیةِ»؛ حالا این صور خیالیه هم دو نوع است: یکی اینکه شما نفس را خالق و فاعل می‌گیرید که این همان قول حق است و دیگر اینکه نفس را قابل می‌گیرید و برای حالّ، محل می‌گیرید یعنی آن عقول فعاله و آن نفس کلی موجب ایجاد این صور شده‌اند بعد آن صور را در نفس ما داخل کرده‌اند [یعنی] نفس ما ظرف شده است و صور مظروف شده‌اند.

    1. منظومه، ج 2، ص 488.
    2. همان.

جلسه ۱۴۹

4
  • بعد ایشان می‌فرمایند: وقتی‌ که نفس ما ظرف است و آن صور حالّ است، درعین‌‌حال علم نفس به آن صور حضوری است نه حصولی، چون [آن] را پیش خودش حاضر می‌بیند نه‌اینکه حصولی بیاید و برود، [چون] حاضر می‌بیند به طریق أولیٰ اگر ما نفس را فاعل و خالق و صانع بگیریم و مُبدئ بگیریم همۀ آن صور هم صور حضوری می‌شوند و دیگر حصولی نیستند. «بنا بر اینکه علم نفس به این صور به‌واسطۀ انشاء و ایجاد و فعالیت نفس است.»

  • و إنْ کانَت تَشبیهیةً کَانَ المرادُ تَشبیهَ الفِعلِ بِالقَبولِ بناءً عَلَی الحُلولِ ... .1

  • و اگر کاف تشبیهی باشد یعنی شبیه به آن صور تشبیه بگیرید مراد تشبیه، فعل نفس به قبول است که این صور را قبول کرده است. بنا بر اینکه این صورها مخلوق نفس نیستند بلکه حالّ هستند و در نفس داخل شده‌اند.

  • یعنی آن عقول فعاله و نفس کلی و آن عقل بسیط باعث انشائات و ابداعات این خیالیات و صور مجرده و این صور خیالیه و امثال‌ذلک می‌شود که یکی صور خیالیه است و صور دیگر هم داریم و همان‌طوری‌که خدمتتان عرض کردیم این صور از مرحلۀ وهم به ‌خیال و به عقل و تجرد تام می‌رسد، اینها مراتب تجردی صُور هستند.

  • شرح فقرۀ «اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ مِن بَهاَّئِکَ بِاَبهاهُ»

  • و انسان به هر مرتبه‌ای که برسد آن صورتی را که ادراک می‌کند تجردش بیشتر می‌شود تا جایی ‌که دیگر شکل ندارد، وقتی که شکل دارد، امتیاز دارد بعد به جایی می‌رسد که حتی امتیازش را هم ازدست می‌دهد و لا یَبقی إلاّ علمٌ واحد و إلاّ نورٌ واحد و إلاّ بهاءٌ و بهجةٌ واحدة، این آخرین مرحلۀ آن است که «اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ مِن بَهاَّئِکَ بِاَبهاهُ و کُلُّ بَهاَّئِکَ بَهیُّ»2 یعنی آن نشأت گرفتۀ جمیع تعیّنات در عالم و همۀ نشئات و منشأ آن عبارت از نور مطلق و علم مطلق است که از آن تعبیر به اراده می‌شود و تعبیر به بهاء کلی و بهاء محیط و بهاء فعال می‌شود که تمام این صفات و اسماء از آن تراوش پیدا می‌کنند و مظاهر برای آن هستند.

    1. منظومه، ج 2، ص 488.
    2. إقبال الأعمال، ج ۱، أبواب أحكام شهر رمضان، دعاء آخر في السحر، ص ۷6.

جلسه ۱۴۹

5
  • ذو مراتب بودن تجرد نفس

  • این مراتب تجرد نفس است که به‌هراندازه که انسان تجردش بیشتر شود لطافت این صور بیشتر و ظریف‌تر و دقیق‌تر می‌شود، به‌‌ حدّی که دیگر حتی صورت هم ندارد. یعنی فرض کنید اگر بخواهید حادثه‌ای را ببینید اوّل با چشم خودتان می‌بینید؛ من‌‌باب‌مثال گرگی می‌آید و گوسفندی را پاره می‌کند، این را با چشم خودتان می‌بینید، این در مرحلۀ مادون تجرد است یعنی شما از این پایین‌تر ندارید و دیگر دارید می‌بینید. یک‌وقت همین را شما در خواب می‌بینید یعنی آن حالت درندگی را در گرگ می‌بینید که به این [گوسفند] حمله می‌کند و او را از بین می‌برد، در این صورت، این ماده ندارد و فقط صورت محض است. گاهی اوقات شما فقط شبحی را می‌بینید یعنی همین حالت را می‌بینید که گرگ آمده و این حیوان را ازبین برده است بدون اینکه آن صورت کاملاً ظاهر باشد، در واقع می‌بینید که این گوسفند هست حتی ادراک واقعۀ خارجی آن را هم می‌کنید ـ دیگر از اینجا مسئله مقداری غیر مأنوس می‌شود ـ ولکن خود آن صورت حیوانِ به‌خصوص را با این کیفیت ظاهر نمی‌بینید. یک مرتبه از این بالاتر این است که احساس می‌کنید این قضیه اتفاق خواهد افتاد بدون اینکه صورت گرگ و گوسفندی را ‌ببینید ولی درعین‌حال اگر به شما نشان بدهند می‌گویید که این همان گرگی است که من دیدم و این همان گوسفند است، این حتی صورت ندارد.

  • همۀ اینها مراتب نزول است؛ من این را می‌خواهم بگویم که تمام اینها مراتب نزول است بعد از این بالاتر شما فقط آنچه را که می‌بینید نزول مقام جمعیت تمام حوادث در عالم است، آن را شما مشاهده می‌کنید که همه در یک ‌جا جمع هستند که تازه این لوح محو و اثبات می‌شود.

  • از این بالاتر که لوح محفوظ است این است که شما به‌نحو اجمال تمام وقایع، خصوصیات، صفات، اعراض، اسماء و ذوات که در این عالم ـ چه عالم مجرد و چه عالم ماده ـ حاکم است همۀ آنها را در مقام اجمال مشاهده می‌کنید، بعد وقتی‌ که به آنجا توجه کردید همان مقام اجمال را می‌توانید یکی‌یکی تفصیل بدهید، همان‌طور که الآن در ذهن خودمان معلوماتی داریم و ما چیزهایی می‌دانیم که اینها در مقام اجمال هستند و اگر بخواهیم مرور کنیم یکی‌یکی اینها را به‌ ظهور می‌آوریم در آنجا هم تمام اینها به مقام اجمال می‌رسند، دیگر آن مقام کلیت و مقام بهاء است که در آن صورت دیگر در آنجا هیچ تفصیلی وجود ندارد و تعیّن تفصیلیه وجود ندارد بلکه در عین تحقق خارجی اشیاء، در آنجا به تمام این اشیاء علم اجمالی هست نه‌اینکه اجمال بالقوه باشد، نه! اجمال فعلی هست یعنی همۀ اینها مندمج شده‌اند. مثل اینکه ما برنامه‌ای در کامپیوتر داریم که یک‌وقت چیزهایی هست که همین‌طور ظاهر و آشکار است و می‌گویند که این فایل‌هایی است که تمام حروف و تمام خصوصیات با همدیگر جداجدا و مبوّب هستند اما یک‌وقت این فایل‌ها را به‌هم فشرده می‌کنند یعنی در همدیگر [ادغام] می‌کنند و چنان در همدیگر می‌کوبند که من‌باب‌مثال این کتابی که باید در یک دیسک این‌قدری جا بگیرد در یک‌چهارم دیسک این‌قدری جا می‌دهند، همین‌طوری اگر در کامپیوتر بگذارید هیچ پیدا نیست به‌خاطر اینکه همه فشرده است و دیگر کمپلت شده است و شما باید با دستورهایی این را باز کنید و پخش کنید و بعد تازه در صفحه بیاورید و تماشا کنید، آن مقام فشردگی است؛ نه‌اینکه نیست، همه هست ولی فشرده است و آنجا را مقام اجمال می‌گویند، مقام ‌تفصیل مقام پایین‌تر است.

جلسه ۱۴۹

6
  • اینها مراتبی است البته درهرصورت ادراک اینها مرتبه می‌خواهد و کار می‌خواهد، انکشاف و امثال‌ذلک باید برای انسان پیدا شود تا روشن شود، دیگران هم برحسب مشاهداتشان اینها را بیان کردند. این بنا بر اینکه تمام ...

  • ما در جلسات گذشته مطلبی خدمتتان عرض کردیم که دوباره به‌‌نحو اجمال اشاره می‌کنیم و آن این است که ما بین هردو جمع کردیم یعنی هم قول به خلاقیت نفس را گرفتیم و هم قول به حلول را گرفتیم که آن صور فعاله به‌واسطۀ خلق صور آن صور را در نفس داخل می‌کنند و ما دو حساب نداریم جناب حاجی! اینکه یک حساب نفس جدای از عقل فعال [باشد که] برای خودش یک دم‌ و دستگاه داشته باشد و عقل هم برای خودش دم ‌و دستگاه داشته باشد، آن‌وقت عقل بیاید این صور را داخل نفس بریزد یااینکه نفس برای خودش دم‌ و دستگاه جدا داشته باشد و خلق کند و ربطی اصلاً به عقل فعال نداشته باشد، این‌طور نیست! بلکه تمام اینها در یک نظام منتظم هستند.

  • مرحوم حاجی [در مطالبشان] دارند که «و فی نظام الخلق کلٌ مُنتَظَم» در نظام خلق همۀ اینها هستند و اینها را در سلسلۀ طولیه قرار دادند، این‌طور نیست که حالا نفس بخواهد بدون اجازۀ آن و بدون دستور، اتکا، امداد، تدلّی و اکتساب از آن خلاقیت داشته باشد و این کار را انجام بدهد و این‌طور نیست که عقل بخواهد یک چیز را در نفس داخل کند، [این‌طور نیست که] نفس چیزی جدای از خودش باشد و بعد صورتی را بردارد مثل یک کاسه که در اینجا هست فرض کنید که مقداری شربت داخل این کاسه می‌ریزید که اصلاً آب جدا [است] و کاسه جدا [است]! این‌طور نیست بلکه همان نفس هم تحت معلولیت و تدبیر عقل قرار دارد یعنی اگر عقل بخواهد یک صور را خلق کند از راه نفس خلق می‌کند یعنی نفس را انگولک می‌کند که این نفس این‌طور خلق کند، نفس آن آقا را آن‌طور انگولک [دست‌کاری] می‌کند که آن‌طور خلق کند بعد این دوتا را به جان همدیگر می‌اندازد، حالا که برای تو این‌طور مسئله پیدا شد و برای تو هم این‌طور پیدا شد، [بر] سر همدیگر بزنید، این دو باهم هیچ منافاتی ندارند.

جلسه ۱۴۹

7
  • گفت که «چون‌که بی‌رنگی اسیر رنگ شد» این اوضاع پیش آمد و «موسیی با موسیی در جنگ شد»1 اما وقتی‌ که آنجا بودند دیگر هیچ نبود و همۀ اینها با همدیگر در صلح و آشتی بودند و در آن عالم با همدیگر هیچ ‌چیز نبودند. «بی‌سر و بی‌پا بدیم آن سر همه»2 سر، پا، دست، چشم، گوش، خیال، استعداد، حافظه و امثال‌ذلک همه علی الإختلاف المشاکل و الشواکل بعد در عالم کثرت پیدا شد ولی در آنجا کسی نه سری داشت و نه پایی داشت، این‌طوری است. صلح کل است و دیگر هر کسی برای هر کسی و آنجا دیگر باید صرف‌‌نظر کنید.

  • مرحوم آقا را خدا رحمت‌ کند سه ‌سال پیش در بیمارستان بودیم. آنجا گاهی اوقات با مرحوم آقا بحث‌هایی می‌کردیم. بندۀ خدا آقا روی تخت خوابیده بودند ما اشکالاتمان را از ایشان می‌پرسیدیم! صحبتی پیش آمده بود و فرمودند که من چند روز پیش زن‎های رفقا را در بهشت دیدم ـ آنهایی که اهل بودند حالا یا بهشت فعلی‌شان را می‌گفتند که دیدم یا مآلشان را که إن‌شاءالله مآلشان بوده باشد! ـ گفتند که اصلاً هیچ چیزی نبود! یعنی ساتری نبود و انگار اصلاً از شکم به پایین هیچ نبود! یعنی اصلاً نه خبری و خلاصه نه چیزی و ...! گفتم که آقا پس این مبنای ما تثبیت و تأیید شد! بعد می‌فرمودند که بله، اصلاً آنجا حتی تخیل اینکه این الآن برای او هست و برای من نیست یا برای من است هم نیست، به‌هیچ‌وجه!

  • فرض کنید که دوتا بچه چطوری باهم ارتباط دارند؟ مثلاً دوتا بچۀ دوساله که با همدیگر می‌نشینند و بازی می‌کنند، آیا اصلاً به‌هم می‌گویند که من‌باب‌مثال پدر من فلان‌الدوله است یا فلان دارم یا مادرم کذا است؟! نه، هیچ‌گونه شائبۀ کثرتی ندارند که به خود منتسب کنند یا از دیگری کم کنند، نه! فقط هرچه هست صفا و یک‌‌رنگی و امثال‌ذلک است! اگر سومی هم بیاید دوباره مثل خودشان است و فرق نمی‌کند، دختر هم باشد فرق نمی‌کند، پسر هم باشد باهم چیزی ندارند، آنجا هم همین‌طور است!

    1. مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش 121، در بیان آنکه موسی و فرعون هردو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بقخلوت تا ناموس نشکند.
    2. مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش 33، طلب کردن امت عیسی علیه‌السّلام از امرا کی ولی عهد از شما کدامست.

جلسه ۱۴۹

8
  • تفاوت نحوۀ التذاذ در عالم تجرد با ماده

  • یعنی اصلاً تخیل فلان و این حرف‌ها نیست. آن‌وقت با این کیفیت دیگر مسائل شهوی و امثال‌ذلک بالکل اصلاً رخت برمی‌بندد، دیگر نوع لذت آنجا اصلاً فرق می‌کند، اصلاً به‌طورکل تفاوت می‌کند و نحوه‌اش فرق می‌کند، آنجا دیگر نفس وجود ندارد که بخواهد به اینها ملتذ شود، اصلاً نحوۀ التذاذ تفاوت پیدا می‌کند.

  • خلاصه ایشان می‌فرمودند: آنجا می‌دیدم ولو اینکه از شکم به پایین انگار هیچ خبری نبود! یعنی نه‌اینکه چیزی باشد و نبینم، اصلاً مثل محو بود، محو چطوری است؟! مثل آدمی که فرض کنید تازه از خواب بیدار شده است و چشمش خوب جایی را نمی‌بیند، البته من دارم تأویل می‌کنم ایشان حالت محوی ...

  • تلمیذ: مثل عروس دریایی ...

  • استاد: آهان! حالا دیگر به تشبیه خود شما بستگی دارد؛ عروس دریایی یا [هر چیز دیگر]، خلاصه به این کیفیت بوده است و آنجا دیگر باید دل بکنید!

  • تلمیذ: آنجا دیگر اعتباریات نیست.

  • استاد: بله دیگر آنجا عالم اعتبار و خودیت و به‌اصطلاح جِده همه از بین می‌روند! این اعراض جده و ملکیت و امثال‌ذلک همه‌ شئون اینجا است، آنجا دیگر این مسائل نیست!

  • تلمیذ: ... غفلت می‌شود؟ ... که شما می‌فرمایید حتی در تخیلاشان ...

  • استاد: نه دیگر اصلاً نفس برمی‌گردد، غفلت نیست، اصلاً نفس برمی‌گردد، وقتی‌ که نفس برگردد صفات نفس هم برمی‌گردد، شما الآن گرسنه‌ هستید یا سیر؟! سیر هستید، آیا الآن در شما گرسنگی یعنی تخیل گرسنگی و آن‌ حالتی ‌که در گرسنگی هست واقعاً پیدا می‌شود یا نمی‌شود؟! چرا؟! چون آن گرسنگی یک علم حضوری است و علم حصولی که نیست تا من تفکر کنم که [گرسنه هستم]، وقتی ‌که الآن تا اینجا غذا خورده‌ام و در حال ترکیدن هستم آیا هیچ‌وقت تخیل گرسنگی آن‌موقع پیدا می‌شود؟! هرچه هم بخواهید فکر کنید اصلاً چیزی نمی‌فهمید چون که آن گرسنگی و سیری این‌طور است و همین‌طور اگر شما گرسنۀ گرسنه باشید و بخواهید لَه‌لَه بزنید و واقعاً دیگر تاب‌وتوان شما در حال رفتن باشد، آیا آن‌موقع واقعاً می‌شود فکر کنید که من الآن سیر هستم و هیچ میل ندارم؟! اصلاً تصورش هم نمی‌آید، چرا؟! چون گرسنگی، سیری، درد و امثال‌ذلک همه علوم حضوری هستند یعنی وِجدان آنها مُثبت آنها است، نه تصور آنها، اگر هم بخواهیم تصور کنیم یک شبحی هست اما واقعاً که این‌طور نیست.

جلسه ۱۴۹

9
  • اینکه می‌گویند: [آدم] سیر هیچ‌وقت گرسنه را [نمی‌فهمد] و سواره پیاده ‌را [ادراک] نمی‌کند، اینها به‌خاطر همین است دیگر، اصلاً نمی‌تواند بفهمد، کسی که در ناز و نعمت بار آمده است نمی‌تواند فقر را بفهمد! نمی‌تواند! حالا هر کاری هم بکنند نمی‌فهمد! او باید بچشد! شخصی بی ‌تنبانی1 کشیده بود، بعد که به پادشاهی رسید هرچه پول می‌آوردند می‌گفت که بروید و برای مردم تنبان بخرید، من خیلی بی ‌تنبانی کشیده‌ام! خلاصه تمام خزانه را [تنبان خرید]!

  • حالا آن کسی به‌درد این مردم می‌خورد که بی ‌تنبانی کشیده‌ است، دردکشیده است! او می‌تواند این فقرا را [ادراک کند] والاّ اینهایی که از خارج آمده‌اند ... چه عرض کنم؟! حالا دیگر بقیه‌اش بماند، حالا اینها در یک مسائل دیگری سیر می‌کنند و ...

  • اصلاً در آنجا به‌طورکلی نفس تغییر پیدا می‌کند، من با شخصی شوخی می‌کردم و می‌گفتم که خدا فرموده است که ﴿وَفِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلۡأَعۡيُنُ﴾2 ولی آنجا با آدم کاری می‌کند که فقط آنچه که او می‌خواهد، آدم بخواهد! [آن‌چنان] کلاه سرتان می‌گذارد که تا اینجا بیاید! گفته است: هرچه بخواهی، ولی الآن خواستِ آن نمی‌آید!

  • تلمیذ: ... خلاقیت نفس است ...

  • بهشت هر شیئی همان مخلوقات نفسانی آن

  • استاد: آن مطالب دیگر است که آیا بهشت خلاقیت نفس انسان است یا اشیاء خارجی است. بله، البته بهشت هر شیئی همان مخلوقات نفسانی خودش هست و مسئله این‌طور است؛ ما بهشتی در خارج نداریم.

  • جهنم، مخلوقات اعمال و نفس ما

  • جهنم، مخلوقات اعمال و نفس ما است که در آنجا ظهور و بروز پیدا می‌کند، وقتی‌ که شما ناراحت می‌شوید ظهور و بروز آن، خشمی است که در صورت شما پیدا می‌شود چهره‌تان برافروخته می‌شود حالتتان تغییر پیدا می‌کند، وقتی هم که شاداب و بشاش هستید و در خاطرتان اطمینان و طمأنینه هست این [حالت] در صورت شما طور دیگری ظاهر می‌شود. این آثاری که در قیامت هست همه زاییدۀ اعمال و نفس ما و بروزات و ظهوراتش است، مراتبی که در جهنم است [مثل] سه‌تا، چهارتا، شش‌تا همۀ اینها تمثیل است والاّ هر کسی برحسب هر مقامی که دارد ـ بهتر بگوییم: الحمدلله درکاتی که دارد! ـ جهنمش در همان رتبه است، هر کسی بر حسب هر مقامی که دارد بهشتش در همان رتبه است.

    1. لغت‌نامه دهخدا: زیرجامه و ازار و شلوار را گویند عموماً و تنبان چرمی کشتی‌گیران را خصوصاً.
    2. . سوره زخرف (43) آیه 71.

جلسه ۱۴۹

10
  • البته هشت‌تا شمرده‌اند یا هفت‌تا شمرده‌اند حالا ما این هفت‌تا را براساس منازل راه به‌حساب بیاوریم؛ منزل اوّل، منزل دوم و ـ به‌طوری‌که منازل سلوک را تقسیم کرده‌اند ـ هشتمی را دیگر اصلاً جزء منازل به‌حساب نیاورده‌اند که جنة الذات بگیریم،1 بعضی‌ها این‌طور هم گفته‌اند.2 درهرصورت حتی در خود آن منازل هم مراتبی هست، هر کسی به هر مقدار راهی که رفته است ظهوراتش در آن عالم همان مشاهداتی است که می‌بیند. همان‌طور که شما در همین‌جا هم به هر مقدار که توجه و مجاهده و ریاضات داشته باشید مکاشفاتی برای شما پیدا می‌شود و مدرکات برزخی برای شما پیدا می‌شود همین مدرکات برزخی در عالم خیال و در عالم قیامت جنبۀ مادی به خودش می‌گیرد البته نه مادیِ صِرف بلکه مادی‌ای که تجردش مقداری بیشتر از این ماده هست مثل همین ماده نیست.

  • [خلاصه] این برحسب مقدار راه [است]، حتی به‌اندازۀ یک سر سوزن و به‌اندازۀ یک سانتی‌متر در بهشت درجات تفاوت پیدا می‌کند. یکی ممکن است اینجا باشد و شخصی یک ‌سانت از او بالاتر باشد و دیگری دو سانت بالاتر باشد همین‌طور دیگری سه ‌سانت یا یک متر، یکی هم در جنة الذات باشد. اینها مراتبی است که افراد در دنیا یا در عالم برزخ به‌واسطۀ تربیت نفسشان و به‌واسطۀ تجرد نفسشان پیدا می‌کنند. یعنی الآن این را می‌خواهم بگوییم: همین آقا که نشسته بودند و شما در خدمتشان بودید و صحبت می‌کردید ایشان دو وجهه داشتند؛ یک وجهۀ خلقی بود که با ما طرف بودند و یک وجهۀ حقی بود که ما از آن هیچ اطلاعی نداشتیم؛ فرض کنید که همین، قیامت شد و تکان نخورد یعنی الآن فقط کاری که برای ایشان پیدا شد این است که همین بدن را انداختند اما بالاتر بروند؟! نه، سر جایشان بودند تغییر نکردند حالا البته به‌واسطۀ خود انداختن بدن اشتداد وجودی نفس بیشتر می‌شود ولی آن مدرکات همان است.

    1. . براى اطلاع بيشتر بر بهشت‌هاى هشت‌گانه و جنت الذات به مهر تابان، ص 246؛ معاد شناسى، ج 10، ص 212؛ رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم، ص 107 مراجعه شود.
    2. . مصدر در حال بررسی. (منازل السائرین اگر نشد در نت)

جلسه ۱۴۹

11
  • بی‌منتها بودن سیر بالله و فی خلق الله

  • و حتی آن حد یقف ندارد؛ همان‌طور که در همین‌جا بودند هر روز یک ادراک بیشتر [داشتند] چون وجود حد یقف ندارد و سیر بالله و فی خلق الله لایتناهی است یعنی هرچه شما در خلق سیر کنید هرچه در مظاهر الهی سیر کنید دوباره «زِدنی فیکَ تَحیُّراً»1 در آنجا می‌آید یعنی آنی بر رسول‌ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم نمی‌گذرد که به علمش اضافه نشود حتی رسول خدا و ائمه و اولیا علیهم‌السّلام آنی بر آنها نمی‌گذرد که به علمشان اضافه نشود، همین‌طور مدام اضافه می‌شود و حد یقفی ندارد، اگر حد یقف داشته باشد یعنی خدا محدود می‌شود یعنی علم من تا اینجا آمد و از اینجا بیشتر دیگر [نیست]. یعنی خلاصه من به کُنه وجود رسیدم به کُنه مظاهر الهی رسیدم به کُنه خلق رسیدم، اگر این باشد دوباره محدودیت در حدود پیدا می‌شود یعنی اگر سؤال کنند باید بگوییم که حد وجودی خدا این‌ مقدار است، از این‌ مقدار دیگر بسته است، دیگر [بیشتر] از این ‌مقدار خبری نیست، دیگر [بیشتر] از این مقدار خدا مظهری ندارد، دیگر خدا آثار وجودی ندارد.

  • انکشاف عالمی در هر آنی از آنات بر اولیا

  • درحالی‌که إلیٰ ما لا نهایةً له همین‌طور وجود الهی لایتناهی است و بهاء و وحدت الهی لایتناهی است و هر آنی از آنات عالمی بر اولیا منکشف می‌شود که با آن‌ِ قبل تفاوت داشت، هست و خواهد بود و در روز قیامت هم إلیٰ‌ ما لا نهایة همین ‌طور خواهد بود.

  • حد یقف نداشتن مراتب در روز قیامت

  • لذا مراتب در روز قیامت حد یقفی نخواهد داشت؛ هیچ حد یقفی ندارد و حُسنش این است. اگر انسان به یک حد یقف برسد دیگر عادت می‌کند. حُسن بهشت این است، حتی برای آن افرادی که در مراحل پایین هستند آنها هم همین‌طور مدام به علمشان اضافه می‌شود ولی در رتبۀ خودشان اضافه می‌شود؛ در رتبۀ عرضی همین‌طور سیر می‌کنند و هر آنِ آنها یک بهجت دیگر یک علم دیگر یک بهاء دیگر و یک نور دیگر [اضافه می‌شود] به‌طوری‌که دو «آن» برای شخص یک منوال نیست.

    1. فتوحات مكّيه، ج 1، ص 271 و 272؛ فصوص الحكم، ص 73. اسرار ملكوت، ج ‌3، ص 172:
      «پروردگارا پيوسته حيرت مرا نسبت به مراتب بى‌نهايت و اطلاقى اسماء و صفاتت بيشتر و بيشتر گردان.»

جلسه ۱۴۹

12
  • مثلاً شخصی پیش شما باشد خیلی هم خوب باشد خیلی هم آن‌چنانی باشد دو ساعت که باشد خسته می‌شوید و بیرون می‌روید و برمی‌گردید که دوباره او را ببینید اما آنجا این خبرها نیست. اما اگر من‌باب‌مثال شخصی بود بعد خودش تشریف برد و دیگری آمد، دیگر شما نمی‌روید، یک ساعت پیش شخص بودید او رفت و بعد دیگری آمد، دیگر نمی‌گویید که من خسته شده‌ام می‌روم و برمی‌گردم! می‌ترسید اگر بروید از دست بدهید خلاصه قضیه را می‌چسبید و در اینجا می‌مانید که بدانید از عالم تقدیر برای شما چه احاله شده است! در آنجا هم همین‌طور است یعنی بهاء و بهجت برای بهشتی‌ها به‌‌نحوی است که یک آن نمی‌خواهند غافل شوند، حتی یک آن! [مثل] کسی که می‌ترسد تا یک غفلت پیدا شود ازدست بدهد، برای تمام مراتب [همین است] آنهایی که در جنةالذات هستند که دیگر بماند چه نصیبشان می‌شود، ما خبر نداریم. درهرصورت اینها چیزهایی است که ما فقط همین‌طوری می‌گوییم.

  • فعلیت فقط و فقط مختص ذات حق

  • خود آن مظاهر هم به فعلیت می‌رسند، از مرحلۀ سیر طولی نه بلکه از نظر سیر عرضی مدام قوای خودش را به فعلیت می‌رساند؛ فعلیت فقط و فقط مختص ذات حق است چون دیگر آن فعلیت، فعلیت تام است. همین‌که بگوییم: «مظهر» [چون] دائماً آن وجود مدام تراوش می‌کند، آن وجود اوّل به ... تراوش می‌کند بعد از این به بقیه همین‌طور تا هَلُمَّ جَرَّا ولی بالأخره آن دائماً در حال افاضه و فیضان است به‌طوری‌که ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 مدام مظاهر وجودی خودش را به رُخ می‌کشاند، مدام آثار وجودی خودش را نشان می‌دهد و متبدل می‌شود و آن‌هم که حد یقفی ندارد. یعنی این را می‌خواهم بگویم که ـ به قول عامیانه ـ هرچه خدا را بشکافید و داخل بروید [انتهایش پیدا نیست]، به او رسیده‌اید مثلاً به این باغ رسیده‌اید در را هم باز کرده‌اید و داخل رفته‌اید ولی ـ مثل افرادی که آمده‌اند در باغ ایستاده‌اند اما شما در را باز کرده‌اید و داخل رفته‌اید ـ هرچه می‌روید به انتها نمی‌رسید. پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم این‌طور است؛ در باغ را باز کرده است و داخل رفته است. بله، از داخل میوه می‌اندازد برای آنهایی که بیرون باغ هستند، مثلاً یک خیار برای این، یک گوجه برای آن، یک خربزه یک هندوانه و امثال‌ذلک اما خودش که داخل هست همین‌طور جلو می‌رود و می‌بیند که انتها پیدا نیست! خلاصه سوراخ خدا بَند نمی‌آید!

    1. . سوره الرّحمن (55) آيه 29. معاد شناسى، ج 9، ص 351:
      «هر روز خداوند در اراده خاص و شأن جديدى است.»

جلسه ۱۴۹

13
  • تلمیذ: آقا می‌شود ما را ببرید ...؟!

  • استاد: چرا می‌شود، من؟! آقا من که ...

  • تلمیذ: پس آنهایی که به کمال نهایی رسیده‌اند چه می‌کنند؟

  • استاد: باشد، از نظر عرضی به آنها اضافه می‌شود ولی طولی نه، از نظر عرضی اضافه می‌شود یعنی در آن رتبه‌ای که دارند خود آن رتبه لایتناهی است.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله، اما اگر ما سیر را سیر طولی بدانیم قابل توقف است یعنی بالأخره به یک حد یقفی می‌رسد که سیر طولی باشد ولی عرضی قابل توقف نیست.

  • ... بأنَّهُ إذ کانَ عِلمُ النَفسَ بِهذهِ الصُور و هی مقبولةٌ و تلکَ قابِلةٌ و نِسبَةُ المقبولی إلی القابِل بِالإمکان حضوریاً کانَ عِلمُ العلةِ الفاعلیة بِالمعلول حضوریاً بِطریقٍ أولیٰ لِأنَّ نِسبةَ المَعلولِ إلی الفاعل بِالوجوب و لا سِیَّما الفاعلُ الإلهی المُخرِجُ لِلمَعلولِ مِنَ اللَیسِ المَحضِ إلی الأیسِ و مُعطِی الکَمالِ لَیسَ فاقداً لَه وَ لا یَشُذُّ عَن حیطةِ وجُودِه و سَعَةِ نورِه.1

  • «وقتی‌ که علم نفس به این صور درحالتی‌که نفس مقبول است و این صور قابله هستند و نسبت مقبول به قابل، امکان است» یعنی قابل مقبول را قبول می‌کند و اینها با همدیگر امکان دارند و «اگر این علم نفس به این صور درحالتی‌که ممکن است نسبت امکان، حضوری باشد» و ما قائل به حضوری شویم و وجود الأشیاء عند النفس را علم بدانیم؛ «علم علت فاعلیه که نفس خلاق به معلول است به طریق أولیٰ حضوری است چون نسبت علت به معلول دیگر نسبت امکان نیست بلکه ضرورت است که معلول را از لیس محض به ایس خارج می‌کند، آنچه که کمال را اعطا می‌کند نمی‌شود فاقد آن کمال باشد» پس تمام این صور در نفس وجود دارند و او آنها را انشاء می‌کند. «یااینکه لیس فاقد را به فاعل الهی بدانیم؛ درحالی‌که از حیطۀ وجود آن فاعل الهی و سعۀ نورش هیچ‌چیزی کم نمی‌آید.»

  • فَأیةُ حاجَةٍ إلی صورةٍ تَکونُ ذَریعةً لَانکِشافِه عَلیه فَأوَّلٌ أیِ الحُصولیُّ تَعریفهُ صورةُ شیءِ حاصِلَةٌ لِلشَّیء. وَ الثَّانی أیِ الحضوریُّ تَعریفُه حُضورُ الشَّیءِ نَفسِه لَه أی لِلشَّیء. وَ لِهذا قالوا العلمُ الحضوریُّ هُوَ العِلمُ الذی هُو عینُ المَعلومِ الخارجی.2

    1. منظومه، ج 2، ص 488.
    2. منظومه، ج 2، ص 488.

جلسه ۱۴۹

14
  • تعریف علم حضوری و حصولی

  • دیگر چه حاجتی دارد؟ «پس چه حاجتی به صورتی است که ذریعه و وسیله برای انکشاف آن فاعل الهی است؟! اوّلی که علم حصولی باشد تعریفش صورت شیئی است که برای شی‌ء دیگر حاصل می‌شود. دومی که حضوری باشد تعریفش این است که ـ حضور ـ خود شیء به‌تنهایی برای شیء حاضر شود»؛ همین‌که شیء پیش خودش، خودش را حاضر می‌بیند عبارت از علم خودش به ذات خودش هست و «برای همین می‌گویند که علم حضوری [عین معلوم خارجی است].»

  • تلمیذ: علم شیء به شیء، این شیء در آن ... مگر می‌شود که نباشد؟!

  • استاد: آن‌وقت حضورالشیء می‌شود، ببینید ما یک معنا برای حضور می‌کنیم ...

  • تلمیذ: شیء در شیء ...

  • استاد: شی‌ء در شی‌ء نداریم بلکه شیء داریم. شیء در شیء مثل آب در کوزه یا آب در لیوان.

  • تلمیذ: ...

  • اطلاق علم به ادراک

  • استاد: بله، یکی است. همین، آن‌وقت در اینجا از باب اعتبار دوتا می‌کنند. ببینید ما حضور را چه می‌دانیم؟! فرض کنید الآن در این اتاق آمدیم، اتاق خالی از ما بود و ما در این اتاق آمدیم و در اینجا حضور پیدا کردیم لذا دو شیء را می‌بینیم ولی یک حضور هست که عبارت از تحقق‌الشیء و وجود خود شیء است که این یک حضور است، آن حضوری که خود وجود شیء باشد صرف‌نظر از مقام ادراکی که دارد به آن حضور نمی‌گویند من‌باب‌مثال اگر بچه‌ای به دنیا بیاید نمی‌گویند که علم حضوری در اینجا برای او پیدا شده است یااینکه فرض کنید اگر این ضبط در اینجا هست نمی‌گویند که علم حضوری الآن در اینجا وجود دارد. همیشه علم را به ادراک اطلاق می‌کنند.

  • آن‌وقت صحبت در این است که این ادراک چگونه است؟ آیا حتماً باید ادراک به غیر باشد؟! یعنی چیزی نباشد و پیدا شود، آیا به این ادراک می‌گویند؟! اینکه ادراک عوام است من‌باب‌مثال من الآن اطلاع بر حیاط ندارم و در را باز می‌کنم اطلاع پیدا می‌کنم [آن‌وقت] به من می‌گویند که مدرک هست، معرفت پیدا می‌کنم ولی یک ادراک دیگر داریم که از غیر در انسان نمی‌آید بلکه انسان ذات خودش را می‌فهمد، اینکه ذات خودش را می‌فهمد به معنای چیست؟! آیا صورتی از این بدن در ذهن خودش می‌آورد که ببینید من الآن پنج‌تا انگشت دارم، مثلاً من الآن ناخن دارم، آیا این است؟! اینها که همه علم حصولی است [چون] نگاه کردم. یااینکه من الآن قیافه خودم را تصور می‌کنم که در آیینه هست تمام اینها علم حصولی است. آنچه که ما ذات خود را ادراک می‌کنیم سوای این است. اینکه شما الآن می‌گویید که من ذات خودم را ادراک کنم روی چه حسابی این حرف را زده‌اید؟! غیر از اینکه اوّل ذات خودتان را بدون اینکه مِن‌ حَیث ‌لا یَشعر احساس می‌کردید بعد حالا می‌گویید که حالا این صورت خودم را در ذهن بیاورم، آن اوّلی را علم حضوری می‌گوییم یعنی علمی که ذات به ذات خودش دارد و نیاز به آوردنش در ذهن ندارد.

جلسه ۱۴۹

15
  • وقتی‌ که شما احساس گرسنگی می‌کنید آیا گرسنگی صورتی است که در ذهن شما می‌آید یااینکه گرسنگی اوّل یک حالت وجدانی است بعد تصور گرسنگی برای شما پیدا می‌شود و می‌گویید که آهای گرسنه هستم؟! آن حالت اوّل که الآن در ذهنتان هست که باعث می‌شود تا شما بگویید که من الآن گرسنه هستم آن حالت اوّل را علم حضوری می‌گوییم. الآن شما این استعدادی که در خودتان می‌بینید این حافظه‌ای که در خودتان دارید این شجاعتی که در خودتان دارید این صفات نفسانی که در خودتان دارید چه‌بسا ممکن است علم حصولی به اینها نداشته باشید، یک‌وقت برای شخصی حافظه‌تان را تعریف می‌کنید که من حافظه دارم یک تصوری از حافظه در ذهنتان می‌آید ولی یک‌وقت می‌گویید که آقا این کتاب را به من بده تا حفظش کنم، آن حالتی که اوّل دارید که به‌واسطۀ آن می‌گویید که این کتاب یا این شعر را به من بده تا حفظ کنم، آیا غیر از این است که باعث شده است تا شما این حرف را بزنید؟! باعث شده است، آن چه بوده است؟! آیا در ذهنتان آمده است که چون من حافظه دارم بنابراین می‌توانم این شعر را حفظ کنم؟! چنین چیزی ما تصور نکردیم. یا چون من الآن نیرو دارم پس می‌توانم این نردبان را از اینجا بردارم، بلکه شما نیرو را در خودتان می‌یابید و نیازی به تصور ندارید. بله، اگر کسی گفت: آقا شما قدرت ندارید، می‌گویید که چطور قدرت ندارم؟! بیا و نگاه کن، در این‌موقع شما یک تصویری از توان و نیرو در مرحلۀ بعد در ذهن خودتان می‌آورید که می‌گویند: «علم ذات به ذات، خودش علم حصولی می‌شود» یعنی علم به علم که آن علم ذات به ذات است خود آن علم یعنی علم دوم دیگر حصولی است و حضوری نیست.

  • یک‌وقت شما می‌بینید که در اینجا نشسته‌اید و کتاب جلوی شما هست این علم به علم می‌شود یک‌وقت اینجا نشسته‌اید و اصلاً چنین چیزی هم در ذهنتان نیامده است و یک ساعت هست که نشسته‌اید و به حرف‌ها و چرت و پرت‌های ما گوش می‌دهید، این علم حضوری می‌شود! در موقعی که شما الآن در اینجا نشسته‌اید و به حرف‌های من گوش می‌دهید آیا در ذهنتان می‌آید که من الآن در اینجا نشسته‌ام و مقابل ایشان قرار گرفته‌ام و حرف‌های ایشان را گوش می‌دهم؟! چنین چیزی در ذهن‌ ما نمی‌آید، چرا نمی‌آید؟! چون خودش هست، چون خودش حاضر است و چون خود وجود و ذا‌تمان را حاضر می‌بینیم نیاز به علم به علم نداریم، در واقع «علم به علم» علم به فقدان است، اگر ما چیزی را فاقد باشیم به‌دنبالش می‌رویم و به‌دست می‌آوریم ولی اگر چیزی را واجد باشیم دیگر به‌دنبالش نمی‌رویم، دیگر دنبال چه برویم؟! چون خود را می‌یابیم دیگر تصوری از خودمان را به ذهن نمی‌آوریم، چون در خودمان استعداد، توان، شجاعت و امثال‌ذلک می‌بینیم دیگر دنبال اینها نمی‌رویم یعنی دنبال فقدان نمی‌رویم.

جلسه ۱۴۹

16
  • بله، وقتی‌ که خواستیم شعر یا مطلبی را حفظ کنیم و ناتوان شدیم آن‌وقت این در ذهن ما پیدا می‌شود که حافظه‌ای که من دارم مثل اینکه ـ حافظه‌‌ام ـ ناقص است، این مرحلۀ بعد می‌شود، این را علم به علم می‌گویند یعنی یک تصور مجدد از آن مکنونات و از آن صفات و از آن غرایز است، اینها را علم به علم می‌گویند. اوّلی را علم نمی‌گویند؛ اوّلی علم تنها است.

  • وَ الثانی أیِ الحضوری تَعریفُه حضورُ الشیءِ نَفسِه لَه أی لِلشیء. وَ لِهذا قالوا العلمُ الحضوری هُوَ العِلمُ الذی هو عینُ المعلومِ الخارجی.1

  • علم حضوری یعنی خود شیء پیش خودش حاضر باشد یعنی خودش برای خودش حاضر باشد، و به همین‌ خاطر گفتند که علم حضوری آن علمی است که عین معلوم خارجی است بلکه اصلاً تفاوتی ندارد عین معلوم است، نه‌اینکه علم به عین است.

  • و العِلمُ تَفصیلیٌ أو إجمالیٌ. فَالأوّلُ هُو العِلمُ بِالأشیاءِ المُتعددةِ بِصورٍ متمایزةٍ مُنفَصلاً بَعضُها عَن بَعض. وَ الثانی أن یُعلَمَ تَلکَ الأشیاء بِصورةٍ واحِدةٍ لَم یَنفَصِل بَعضُها عَن بَعض. فَإذا سُئِلتَ عَن عِدَّةِ مسائلَ أحکَمتَها مِن قَبل فَإنَّکَ تَجِدُ جوابَ الکُلِّ حاضراً لٰکِنَّه حالةً بسیطةً هِی خَلّاقةٌ لِلتَفاصیلِ.2

  • یکی از ابحاث این است که علم یا تفصیلی است یا اجمالی است؛ حالا علم دو نوع است: اوّلی مثل علم به اشیاء متعدده به صور متمایز است که بعضی از بعضی دیگر متمایز [و جدا] است. دوم اینکه آن اشیاء را به صورت واحد بدانیم که بعضی از آن از بعضی جدا نباشد. اگر از بعضی مسائل از شما سؤال شد که قبلاً اینها را می‌دانستید جواب همه را می‌بینید ولی این یک حالت بسیطه است که آن حالت تفاصیل را خلق می‌کند و جداجدا می‌کند.

  • فَهذا العِلمُ الواحدُ البسیطُ بِالأجوبةِ إجمالیٌ. و إذا شَرَعتَ فِی التَفصیلِ مُتَرِتباً مُتعاقباً فَإنَّکَ أحضَرتَ الأجوَبةَ فی ذِهنِکَ بِصُورٍ مُتِعددةٍ فَهذا هُو العلمُ التفصیلیُّ.3

  • و این علم واحد بسیط به اجوبه علم اجمالی است. حالا اگر در تفصیل شروع کردید و اینها را یکی‌یکی آوردید شما جواب‌ها را در ذهنتان به صور متعدده حاضر کرده‌اید، این را علم تفصیلی می‌گویند.

    1. منظومه، ج 2، ص 488.
    2. منظومه، ج 2، ص 488 و 489.
    3. منظومه، ج 2، ص 389.

جلسه ۱۴۹

17
  • کذاک لَه قِسمةً أخریٰ هِی أنَّه فِعلیٌ أو انفِعالیٌ. ثُمَّ إن فِعلیةَ أی فعلیَ العِلمِ ما هُو سَبَبُ المَعلومِ کَما مَرَّ. و الانفِعالی مِنَ المَرسومِ ـ کَلمَةُ مِنْ بیانیةٌ و إنَّما لَم نَقُل هُو المَرسومُ مُراعاةً لِلرَّوی فَإنَّه مَکسورٌ فِی المِصراعِ الأوَّلِ و الجارٌ و المجرورٌ خَبَرٌ ـ فِی العَقلِ بَعدَ ما فی الأعیانِ حَصَل. کَانَ المَعلومُ سَبَبَه و کَانَ السَّبَبیةُ و المُسَبَبیةُ مُتعاکِسَتانِ فیهما. و فی أوَّلٍ و هُو الفعلیُّ یَحصُلُ ما فِی الأعیانِ غِبَّ ما عُقِل.1

  • «یک قسمت دیگر داریم که به آن علم فعلی یا انفعالی می‌گویند. علم فعلی آن علمی است که سبب برای معلوم است که قبلاً گذشت» که علم به سقوط موجب سقوط است. مانند اینکه شما از بالا و شاهقی به پایین نگاه می‌کنید و آن علم شما موجب سقوط شود این را علم فعلی گویند و خود حضور آن صورت علمیه موجب عین خارجی بشود و از آن بالا به پایین ساقط شود. علم انفعالی هم که غیر از این است و آن علوم حصولی است که برای انسان پیدا می‌شود. «انفعالی از مرسوم است» یعنی آن چیزی که در ذهن نقش می‌بندد. «کلمۀ ”من“ بیانیه است مراعات فعلیه را کنیم، آن کسرۀ «م» باعث شود که مرسوم را جر دهیم، چه آنكه حرف رَوى در مصراع اوّل مكسور است، جار و مجرور هم که خبر است. این علم انفعالی ما در عقل است بعد از اینکه در اعیان خارجی حاصل می‌شود و سبب آن که در عقل است همان است که در اعیان هست. در فعلی و انفعالی سبب و مسبب عکس هم هستند» یعنی علم موجب عین خارجی است و در انفعالی علم موجب رسم عقلی است. «در اوّلی که علم فعلی باشد حاصل می‌شود آنچه که در اعیان است بعد از آنچه که معقول بشود او، در اعیان پیدا می‌شود.»

  • تلمیذ: در قیامت جسم هم هست؟

  • استاد: جسم در آنجا هست، این بحث معاد جسمانی را مرحوم حاجی هم بیان می‌کند البته در آنجا اختلاف است که جسم چه جسمی است؟! آیا جسمی است که عین همین است یا شبیه به‌ همین است؟! والاّ اجنه هم جسم دارند و به ‌صورت انسان هم درمی‌آیند و این به‌خاطر این است که آثاری در آنجا هست که آن آثار باعث شده است که این جسم را غیر از این بدانند یعنی مقداری تفاوت قائل شوند و به اشکال هم برنمی‌خورند که شما اینجا بگویید که جسم عین همین است یا تفاوت پیدا می‌کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 389.

جلسه ۱۴۹

18
  • تلمیذ: ...

  • استاد: بله، تغییری هست اما صحبت در این است که آیا عنصرش را ازدست می‌دهد یعنی این ترکیبات که الآن جسم از این ترکیبات تشکیل شده است آیا تغییر پیدا می‌کنند؟

  • تلمیذ: غیریت ...

  • استاد: آن غیریت به‌واسطۀ شکل است؛ شکلش تغییر پیدا می‌کند، اعراضش تغییر پیدا می‌کند اما خاک تبدیل به هوا نمی‌شود یا فرض کنید که هوا تبدیل به خاک نمی‌شود. این خیلی مسئلۀ مهمی نیست و خود مرحوم آقا هم ثابت می‌کنند که منافاتی نیست. در آنجا دفعی نیست در عالم قیامت دفعی وجود ندارد یعنی آدم هر چه بخورد هیچ چیزی ندارد یا در آنجا سایه‌ای وجود ندارد و نظایر اینها که ما هم می‌توانیم نظایرش را در همین عالم به‌دست بیاوریم، در بعضی از حالات ممکن است همین خصوصیات برای بدن انسان به‌واسطۀ سیطرۀ روح و نفس پیدا شود، چرا بدن پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سایه نداشت؟! آیا بدن پیغمبر وزن نداشت؟! داشت، وزنش شصت کیلو بود یا هفتاد کیلو بود، حالا هرچه بود بالأخره وزن داشت، آیا حباب بود که نور از این‌طرف می‌آمد و از آن‌طرف بیرون می‌رفت یااینکه بدن بود؟! بدن بود. وقتی که نور به بدن بخورد رد نمی‌شود و باید سایه بیندازد پس چرا نمی‌انداخت؟! حالا بگوییم که معجزه است، قبول داریم معجزه است ولی بالأخره از نظر قانون عقلی و از نظر منطقی چه بوده است؟! این به‌واسطۀ آن تسلط روح [است] که یک انبساطی برای مادۀ رسول خدا پیدا می‌شود که آن انبساط موجب عبور نور می‌شود و این حاجز و رادعی برای او نیست. همان‌طور که همین انبساط و بساطت و ‌همین خفّت و سبکی ممکن است برای انسان پیدا شود و روی آب راه برود و داخل آب نشود. افرادی که روی آب حرکت می‌کنند چطور می‌توانند حرکت کنند؟! آیا ثقل ندارند؟! دارند، این ثقل یعنی وزن مخصوص دارند، این وزن مخصوص با وزن مخصوص آب جور درنمی‌آید و این باید زیر آب برود، چرا نمی‌رود؟! چون به‌واسطۀ تسلط روح آن ثقالت گرفته می‌شود.

جلسه ۱۴۹

19
  • حالا شما می‌گویید که فلانی معجزه می‌کند، معجزه می‌کند و بالأخره کاری انجام می‌دهد، قبول داریم این معجزه است قبول داریم غیرعادی است قبول داریم فوق عادی است قبول داریم کرامت است هرچه شما بگویید، قبول داریم ولی بالأخره چه ‌کاری انجام می‌دهد که این قانون خلقت و قانون طبیعت را متبدّل می‌کند؟! آیا قانون به ‌حال خودش باقی است و جلوی نفوذش را می‌گیرد یا همان قانون را تغییر می‌دهد؟! تغییر می‌دهد، نه‌اینکه جلوی نفوذش را بگیرد، همان قانون را برمی‌گرداند. اگر شما یک کاغذ را روی آب بگذارید طبق قانون طبیعت این کاغذ زیر آب نمی‌رود به‌خاطر اینکه وزن امثال‌ذلک یکسان است و می‌ماند، این شخص بدن خودش را به‌صورت قانون وزن مخصوص مطابق با آب درمی‌آورد و وقتی درآورد دیگر در آب نمی‌رود و شروع به راه رفتن می‌کند.

  • در عالم قیامت هم صحبت در این است که آیا در عالم قیامت همین بدن به همین کیفیت و با همین وزن است؟! یااینکه اصلاً خود بدن تغییر می‌کند؟! دیگران می‌گویند که در خود بدن تغییراتی پیدا می‌شود ولی ما می‌گوییم که نیازی نیست که همین بدن باشد ولی درعین‌حال به‌واسطۀ خصوصیات آن عالم، عوارض و آثار را نداشته باشد که آقایان هم خیلی ناراحت نشوند تا بگویند که معاد جسمانی به‌هم خورد و کفر شد و ... .

  •  

  • اللهم صلی علی محمد و آل محمد