150

جلسه ۱۵۰

13867
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهجوهر و عرض - فریده ۳:‌ اقسام عرض

جلسه‌های مجموعه (5 جلسه)

توضیحات

57. غرر في الأعراض النسبية فمنها الأين و المتى

/13
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۵۰

1
  • السابعة و الخمسون: غررٌ فی الأعراضِ النِّسبیة فَمِنها الأینُ و المتیٰ

  • درس یکصد و پنجاهم

  • تعریف برخی از اعراض

جلسه ۱۵۰

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • غررٌ فی الأعراضِ النِّسبیةِ فَمِنها الأینُ و المتیٰ.

  • هیئة کون الشـیءِ فِی المکانِ***أین متیٰ الهیئة فِی الزَّمان
  • هیئة ما یحیط بِالشـیءِ جدة***بِنقلِهِ لِنَقلِه مقیدة
  • الوضعُ هیئةٌ لِشـیءٍ حاصلا***مِن نسبةِ الأجزاءِ بعضها إلی
  • بعض و مِن نسبَتِها لِخارجِ***للکون بِالحسِّ مشاراً قَد یجی
  • الفعلُ تأثیراً بدا تدرجا***تأثر کذاک الانفعال جا
  • إنَّ المضافَ نسبةٌ تکرر***منهُ الحقیقیُ و ما یشتَهَر
  • و فِی المضافِ الانعکاسِ قَد لزم***تکافؤ فعلاً و قوةً حتم
  • اختلف المضاف أو تَشاکلا***و یعرض الجمیع حتی الأولا1
  • هیئةٌ تَحصُلُ مِن کونِ الشَّیءِ فی المکانِ أین.2

  • «أین» چیست؟! «هیئتی که از بودن شیء در مکان و انتساب شیء در مکان و تحقق شیء در مکان پیدا شود أین می‌گویند.» أین عبارت از آن لباسی است که شیء به خود می‌پوشد که پوشیدن آن لباس، همان وجودش در آن مکان است حالا ما تعبیر از پوشیدن لباس می‌آوریم. پس به خود شخص أین نمی‌گویند، به خود مکان هم أین نمی‌گویند. اصلاً به مکان أین گفته نمی‌شود تااینکه مظروفی نداشته باشد؛ شما الآن به این کتاب أین نمی‌گویید، بلکه این کتاب است چه موقع این کتاب أین می‌شود؟! وقتی‌ که من کاغذ را روی آن بگذارم، حالا این کتاب ظرف شد و این‌هم مظروف شد. اتاق مکان نیست بلکه گچ، آجر، آهن، فرش و امثال‌ذلک است چه موقع این اتاق أین می‌شود؟! وقتی که شیئی در این اتاق بیاید. پس این‌طور نیست که ما به فضای خارجی أین بگوییم.

  • تعریف أین

  • بلکه أین عبارت از وجود هر شیئی در یک مظروفی است یعنی از بودنش در یک مظروف می‌گویند: تَحقّقَ الأین؛ أین متحقق شد و علتش این است که قبل‌ از اینکه خود آن شیء بیاید آن أین نبود مثلاً الآن دست من دست است؛ پنج‌تا انگشت و ناخن و پوست است، به این دست می‌گویند اما وقتی ‌که الآن این پَر وارد دست من شد می‌گویند: الآن دست من أین برای این شیء خارجی می‌شود. از بودن یک شیء در شیء دیگر أین پیدا می‌شود. در واقع عرضی پیدا می‌شود که آن عرض بر این مظروف عارض می‌شود. «تَحقّقَ الأین» یعنی تحیّز در مکان برای او پیدا می‌شود؛ بودنش در مکان برای او حاصل می‌شود. اما به خود آن شیء أین گفته نمی‌شود.

    1. 1منظومه، ج 2، ص 490.
    2. منظومه، ج 2، ص 491.

جلسه ۱۵۰

3
  • حتی مکان هم گفته نمی‌شود به همین بنایی که خدمتتان عرض کردم. وجود مکان وقتی است که مظروفی باشد و ظرفی باشد اگر مظروفِ بدون ظرف باشد مکان نمی‌گویند مثل اینکه أبوّت در وقتی است که از این شخص فرزندی متولد شود اگر متولد نشود صد هزار سال هم بگذرد هیچ‌وقت به این‌ أب نمی‌گویند بلکه به این زید می‌گویند. چه موقع أب می‌گویند؟! وقتی‌ که یک عمرو از او متولد شود تازه أب می‌شود. مکان هم وقتی به آن مکان گفته می‌شود که مظروفی در این ظرف پیدا شود این را مکان می‌گویند والاّ مکان نمی‌گویند پس أین عبارت از بودن یک شیء در یک ظرفی است.

  • فَحیثُ قُلنا هیئةٌ أشَرنَا إلی أنَّه هیئةٌ خاصةٌ و کونٌ خاصٌ و لَیسَ مُجردُ نسبةِ الشَّیءِ إلی المَکانِ و کَذا نظائِرُه.1

  • چون گفتیم هیئتی است اشاره کردیم به اینکه أین یک هیئت خاصه و کون مخصوصی است و مجرد نسبت یک شیء به مکان نیست و همین طور نظائرش.

  • انتساب یک شیء با مکان نیست بلکه وجود شیء در آن مکان است، تحققش در آن مکان است؛ وجودِ خاصِ یک شیء در مکان است. به این کیفیت و این‌طور در مکان باشد.

  • و همین‌طور نظائر أین که متیٰ باشد، اعراض و چیزهای دیگر باشد، مجرد انتساب نیستند بلکه وجودشان به ‌یک ‌نحوۀ خاص در زمان است.

  • و متیٰ هُو الهیئةُ الحاصلةُ مِن کونِ الشَّیءِ فِی الزَّمانِ. و کُونُ الشَّیءِ فی الزَّمانِ أعمٌّ مِن کونِهِ فیه و مِن کونِهِ فِی حدٍّ مِنه و هُو الآنُ کَالوصُولاتِ و المُماسّاتِ و غیرِهِما مِنَ الآنِیاتِ.2

  • تعریف متیٰ

  • متیٰ چیست؟! «هیئت و شکل و شمایلی است که از بودن شیء در زمان حاصل می‌شود»؛ در این ساعت و در این دقیقه و در این ثانیه. «اینکه یک شیء در یک زمان هست اعم است از اینکه در خود زمان باشد و اینکه در حدّی از زمان باشد» حدّی از زمان یعنی طرف زمان یا اوّل و یا آخر «که آنیات است مانند وصولات و مماسات». فرض کنید که می‌گویند: این شیء حرکت کرد تا به این ‌نقطه رسید، خود رسیدن به نقطه، حرکت نیست بلکه رسیدن به نقطه طرفِ برای حرکت است به این‌هم جزء زمان می‌گویند؛ می‌گویند: این شیء در این زمان به این مسافت رسید یعنی در این «آن»، آمد آمد آمد در این «آن» رسید. آیا خود این «آن» هم جزء زمان است؟! نه، این دیگر جزء زمان نیست بلکه یک امر عقلی است یک امر فرضی و توهمی است. بله، اینکه الآن از اینجا حرکت می‌کند و تا اینجا می‌آید زمان را طی می‌کند؛ اینجا زمان است؛ همین‌طور زمان است ولی وقتی به آنجا رسید آن رسیدنش زمان نیست بلکه حدّ زمان است، طرف زمان است، آخر زمان است.

    1. منظومه، ج 2، ص 491.
    2. همان.

جلسه ۱۵۰

4
  • «یا مماسات»؛ رسیدن به یک چیزی یا تماس با یک چیزی پیدا کند آن‌هم در «آن»، طرف برای زمان هست. «یا غیر اینها مثل ابتدای تحرک در زمان از آنیات»، تمام اینها طرف‌های برای زمان هستند و خود آنها زمان نیستند بلکه عقل این آنیات را از زمان انتزاع می‌کند.

  • و لذا یُسألُ عَنها بِمَتیٰ. ثُمَّ کُونُه فیه أعمٌ أیضاً مِن کونِهِ فیه علی وجهِ الإنطباق کَما فِی الحَرَکةِ القطعیةِ أو لا عَلی وَجهِهِ کَما فِی الحرکةِ التَّوسطیَّةِ.1

  • «و لذا از اینها یعنی از این وصولات و این مماسات و اینها به متیٰ سؤال می‌شود» یعنی چه موقع، «کِی» یعنی در چه حدّی از زمان انجام‌ شده است. «اینکه یک شیء در زمان باشد اعم است از اینکه بر وجه انطباق باشد مانند حرکات قطعیه» که یک شیء در حرکت خودش تمام آنات از زمان را اشغال کند به‌نحوی‌که هر جزئی از آن حرکت، مطابق با جزئی از زمان باشد مثل اینکه الآن دستم را از اینجا تا اینجا حرکت می‌دهم در این فاصلۀ سی ‌سانت هر جزئی از حرکت، منطبق با یک جزء از زمان است اگر فرض کنیم این سی ‌سانت در عرض سه ‌ثانیه طی شده باشد پس این سه‌ سانت را شما باید به تمام این ‌سی سانت تقسیم کنید. در اینجا هر سانتی از این با تکّه‌ای از ثانیه منطبق است، سانت دوم با تکّه‌ای از ثانیه، همین‌طور میلی‌متر و هر جزءجزء منطبق می‌شود ... این حرکت می‌شود حرکت قطعیه که هر جزء از حرکت منطبق با یک جزئی از زمان است.

  • تعریف حرکات توسطیه

  • حرکات توسطیه این است که یک شیء با تمام وجودش در یک آن است بعد با تمام وجودش در آن دیگر است و این‌طور نیست که هر جزئی از آن منطبق با یک جزئی از زمان باشد. مثلاً من که دستم را الآن حرکت می‌دهم این دست از اینجا تا اینجا می‌آید آیا این دست من در حرکت خودش کم‌کم به اینجا می‌رسد و به اینجا که رسید همۀ دست من رسیده است؟! یا نه، تمام دست من اوّل اینجا بود و بعد تمام دست من اینجا آمد و بعد همین‌طور همین‌طور تا تمام این شیء در این حرکت خودش تمام این اجزاء زمان را انجام می‌دهد این حرکت توسطیه می‌شود. آن حرکتی که هر جزئش منطبق باشد مانند حرکت کیف است وقتی‌ که کیفی شروع می‌کند در زمان حرکت کردن این‌طور نیست که تمام آن کیف بِتمامِ وجوده در این زمان باشد بلکه یک ‌مقدارش در این زمان است بعد رنگش تغییر پیدا می‌کند به‌طوری‌که در هر زمان و در هر ثانیه‌ای می‌بینیم کیف بعدی با کیف قبلی تفاوت دارد اینها حرکت در زمان هستند ولی در حرکت توسطی این‌طور نیست در حرکت توسطیه تمام آن شیء بِتمامِ وجوده در یک زمان هست بعد خود همین در زمان دیگر و هَلُمَّ جَرَّا. ایشان می‌فرماید که متیٰ هر دو را شامل می‌شود یعنی بر وجه انطباق باشد «یا بر غیر وجه انطباق باشد که حرکت توسطیه است».

    1. منظومه، ج 2، ص 491.

جلسه ۱۵۰

5
  • و مِنها الجدةُ هیئةٌ تَحَصَّلُ لِأجلِ مَا یُحِیطُ فَیکونُ إضافة الهیئةِ لِأدنیٰ مُلابسَةِ.1

  • تعریف جِده

  • یکی از آن اعراض جده است جده هیئتی است که حاصل می‌شود به‌خاطر آنچه که احاطه‌اش می‌کند این هیئت برای آن شیء پیدا می‌شود مثلاً لباسی که شما می‌پوشید چون بدن شما را احاطه می‌کند یک ارتباطی بین شما و این لباس پیدا می‌شود که به این جده می‌گویند. جده یعنی حالت ارتباط بین یک شیء و آنچه را که او را دربرگرفته است.

  • ایشان می‌گویند: «به‌خاطر آنچه که احاطه دارد پس این اضافۀ ”هیئة لِأجل ما یُحیط“ به‌خاطر کمترین ملابست است» نه به‌خاطر آنچه که احاطه‌اش می‌کند یعنی آنچه که احاطه‌اش می‌کند آن جده نیست بلکه آن انتساب بین او و بین محاط را جده می‌گویند والاّ به خود پیراهن که جده نمی‌گویند، به بدن شما هم که جده نمی‌گویند اینکه الآن به بدن شما التصاق دارد به‌‌نحوی‌که یک ارتباط خاصی بین این لباس و بین شما برقرار می‌شود به آن ارتباط جده می‌گویند. این عرض الآن بر شما عارض می‌شود.

  • و یُمکِن کونُ ما مصدریةً، بِالشَّیءِ جدة حال کونِ تلکَ الهیئة بِنقلِهِ أی بِنَقلِ المحیط لِنقلِهِ أی لِنقلِ الشَّیءِ مُقیدةً کَما یُقالُ الجدةُ نسبةُ الشَّیءِ إلی مَا یُحیطُ بِهِ بِحیث یَنتقل بِانْتِقالِهِ. و بِهذا یَفتَرِقُ عَنِ الأینِ. إذ لا یَنتَقِلُ المُحیطُ بِانْتِقالِ المُحاط هُناک.2

  • «ممکن است ”ما“ را مصدریه بگیریم» به‌خاطر احاطه، آن‌وقت احاطه دیگر ادنیٰ ملابست هم نمی‌خواهد بلکه خود همین در احاطۀ خودش «به او جده می‌گویند درحالی‌که این هیئت به نقل محیط مقیّد است به نقل شیء»، وقتی‌ که شما می‌روید لباس هم با شما حرکت می‌کند «[و به اين قيد از ”أين“ جدا مى‌شود زيرا در مقولۀ ”أين“] محیط به انتقال محاط حرکت نمی‌کند». مثلاً شما از اینجا بلند می‌شوید و می‌روید ولی آن مکان سر جای خودش هست.

  • البته در اینجا می‌توانیم بگوییم که در مورد أین هم قضیه شبیه است حالا اگر آن‌طور نباشد بالأخره شبیه است به‌خاطر اینکه ما أین را ظرف بدون مظروف که ندانستیم بلکه أین را در حال ارتباط بین مظروف و ظرف دانستیم وقتی که مظروف یک ارتباطی با ظرف دارد در آنجا أین محقق می‌شود والاّ به خود شیء به‌تنهایی أین نمی‌گویند، به خود مظروف هم به‌تنهایی أین نمی‌گویند و هرجا که مظروفی باشد در آنجا أین هست پس هر جا که مظروف می‌رود أین را هم با خودش می‌برد.

    1. منظومه، ج 2، ص 491 و 492.
    2. منظومه، ج 2، ص 492.

جلسه ۱۵۰

6
  • و الإحاطةُ أعمٌ مِنَ التَّامَةِ و غیرِها. فَیَشملُ التَعمُّمَ و التَّنعُّلَ کَالتَقَمَّصِ و التَّجَلبُب.1

  • «و احاطه اعم از احاطۀ تامه و احاطۀ غیر تامه است؛ احاطۀ تامه مثل لباس پوشیدن و اینها است احاطۀ غیر تامه مثل تعمّم و تنعّل و این چیزها است» که احاطۀ تامه نیست مثلاً نصف را می‌گیرد یا سر را می‌گیرد. احاطۀ تامه هم که مشخص است.

  • و مِنها الوَضعُ.

  • الوَضعُ هیئةٌ لِشیءٍ حَاصلاً مِن نِسبَتَینِ مَعاً مِن نسبةِ الأجزاء.

  • أیْ أجزاءُ الشَّیءِ بَعضُها إلی بَعضٍ و مِن نِسبَتِها أیْ نِسبةِ الأجزاءِ لخِارِجٍ أیْ إلی خارجٍ عن ذلکَ الشیء سواءٌ کان فی داخِلِهِ أو خارِجِهِ کَالقیامِ و القعودِ و الإستِلقاءِ و الإنبِطاح و غیرها.2

  • «یکی از اینها وضع است؛ وضع هیئت برای شیئی است که از دو نسبت پیدا می‌شود؛ از نسبت اجزاءِ شیء بعض‌ از آن با بعض.» الآن شما نگاه کنید این کتف یک نسبتی با این کتف دارد؛ این در طرف چپ آن واقع‌ شده و آن در طرف راست این واقع شده و سر بالای گردن است، گردن بالای بدن است، بدن هم بالای پا هست و همین‌طور اینها نسبتی باهم دارند؛ یک نسبت در خودشان و یک نسبت هم با خارج دارند مثلاً سر به‌سمت اعلیٰ است، رِجل به‌سمت اسفل است، کتف به‌سمت یمین است، این کتف به‌سمت شِمال است. آن‌وقت از ارتباط بین اشیاء باهم و ارتباط اشیاء با خارج وضع پیدا می‌شود پس وضع الشی‌ء عبارت از این است که یک شیء در ‌حالتی باشد که اجزاء اینها با همدیگر یک ارتباط خاصی دارند و آن اجزاء با خارج هم در یک موقعیت به‌خصوصی هستند مثلاً کسی که چهارزانو نشسته است می‌گویند که وضعش به‌نحو اربعاء است. چهارزانو بودن تربیع است. دوزانو وضعش به‌نحوی است که دوزانو است. می‌بینیم خود آن شیء من‌باب‌مثال این پا مثلث حاد الزاویه را تشکیل داده‌ است و آن پا هم همین‌طور بعد حالا اینها وقتی‌ که این‌طور شدند ارتباطشان با خارج فرق می‌کند؛ الآن این در اینجا واقع است یعنی در اینجا از مکان و آن‌هم در اینجا از مکان واقع است. حالا اگر شما دوزانو نشستید خود این اجزاء پا با همدیگر فرق می‌کنند؛ آن زیر می‌رود، این رو می‌آید خلاصه از نسبت اجزاء باهم و نسبت آنها با خارج اوضاع تفاوت پیدا می‌کند.

    1. منظومه، ج 2، ص 492.
    2. همان.

جلسه ۱۵۰

7
  • دیگر اینها باید وجدانی باشد! شخصی زن گرفته بود یک روز به خانه‌اش رفتیم ـ یک ‌مدت هم گذشته بود تازه به هوس افتاده بود! ـ دیدیم یک کتاب به این ضخامت در کتابخانه‌اش هست! کتاب را آوردیم دیدیم که به‌به! گفتیم: خانه‌ات آباد، فلانی این چیست؟! گفت: والله ما یک ‌مدتی کار کردیم، خسته شدیم، گفتیم: برویم ببینیم که روش‌های دیگر‌ش هم می‌شود یا نه؟! آمدیم یک کتاب به این ضخامت گرفتیم! جدی می‌گویم! هفتصد هشتصد صفحه بود! گفتم که به چه درد تو می‌خورد؟! گفت که بخوان ببین به چه درد می‌خورد! ما هم که اصلاً ...!

  • خلاصه چند سال بعد از او پرسیدم ـ حالا مشهد هست ـ عمل کردی؟! گفت که به تمام صفحاتش عمل کردم! گفت: ما مِن مطلبٍ إلاّ قرأتُه و عَمِلتُ بِه!

  • «[بحث] در نسبت اجزاء با خارج است، حالا می‌خواهد در داخل این شیء باشد و یا در خارج این شیء باشد مثل قیام و قعود و استلقا یعنی به پشت خوابیدن و انبطاح یعنی به رو خوابیدن و نوع دیگر خوابیدن.»

  • فَالقیامُ مَثلاً هیئةٌ فِی الإنسانِ بِحسبِ نِسبتِهِ فِیما بَینَ أجزائِهِ و بِحسبِ کونِ رأسِهِ مِن فوقٍ و رجله مِن تحتٍ. ثُمَّ الوضعُ لِلکونِ أی لِکونِ الشَّیء.

  • بِالحسِّ مشاراً إلیهِ قَد یَجی. فَالنُقطَةُ ذاتُ وضعٍ بِهذا المَعنیٰ دُونَ الوحدة.1

  • «[مثلاً قیام هیئتی در انسان] به‌حسب نسبتی است که بین اجزاء دارد و برحسب اینکه رأس آن فوق است و رِجلش تحت است که با خارج دارد.» ایشان می‌گوید که معنای دیگری که برای وضع هست این است که دیگر عرض نیست بلکه این به‌ معنای اصطلاحی است به هر چیزی که قابل اشارۀ حسی باشد وضع می‌گویند. می‌گویند: این را برای این وضع کن یعنی قرار بده، این معنای اصطلاحی [است که] ایشان می‌گویند، «به بودن شیء به‌نحوی‌که با حس اشاره شود وضع گفته می‌شود. پس دراین‌‌صورت نقطه دارای وضع است چون نقطه موضوع است ولی وحدت موضوع نیست چون قابل اشاره هم نیست بلکه یک امر انتزاعی است». این‌هم یک اصطلاحی بود که در آخر برای وضع ذکر کردند. وضع عبارت از هر چیزی که برای شیئی قرار بدهند. این موضوع است یعنی قابل اشاره است و هر چیزی که موضوع باشد و قراردادی باشد می‌گویند که این وضع است.

    1. منظومه، ج 2، ص 492 و 493.

جلسه ۱۵۰

8
  • و مِنها الفعلُ و الإنفعالُ. و الفعلُ تأثیراً بَدا تَدَرُّجاً کَتَسخِینِ المُسَخِّن ما دامَ یُسَخِّن.1

  • «یکی از آن اعراض، فعل و انفعال است. فعل به تأثیر تدریجی می‌گویند، مثل اینکه وقتی‌ آتش چیزی را گرم می‌کند» می‌گویند: دارد در او فعل ایجاد می‌کند، این الآن فاعل است، الآن عرض فعلیت بر این نار عارض شده است و دارد این آب را گرم می‌کند پس در فعل تدرّج لازم است؛ تدرّج یعنی کم‌کم، اگر ابداعیات یا اضافات اشراقیه مثل خلقت پروردگار و امثال‌ذلک باشد به اینها فعل گفته نمی‌شود چون در آنجا تدرّجی نیست اصلاً در آنجا مقابلی نیست تااینکه این بخواهد در او تأثیر ایجاد کند چیزی جلواش نیست پس به ابداعیات و اینها مقولۀ فعل و انفعال گفته نمی‌شود.

  • تأثر کَذاکَ أی تَدَرُّجاً هُو الإنفعالُ جَاء کَتَسَخُّنِ المُتَسَخِّن مَا دامَ یَتَسَخَّن و حَیثُ اعْتُبِرَ التَّدرّجُ فِیهِما خَرَجَ التَّأثیرُ و التَّأثُّرُ الإبداعِیان کَإخراجِ الواجبِ تَعالیٰ العقلَ مِنَ الَّلیْسِ إلی الأیسِ و قبولِه بِمُجرَّدِ الإمکانِ الذّاتِی الوجودَ مِنهُ تعالیٰ.2

  • اگر تدرّج پیدا شود انفعال هم همین‌طور است مانند اینکه ماء گرم می‌شود مادامی که دارد گرم می‌شود یعنی قبول حرارت می‌کند و منفعل می‌شود چون در این دوتا تدرّج معتبر است. این تأثیر و تأثّر ابداعی یعنی بدون سابقۀ ماده و مدت مانند همان نفس امکانِ ذاتی [که] موجب ابداع است. اینکه خداوند متعال عقل را از لیس به أیس خارج می‌کند، به این فعل نمی‌گویند و به قبول این عقل به مجرد امکان ذاتی وجود از حق تعالیٰ را، انفعال نمی‌گویند بلکه اینها از محدودۀ انفعال و فعل خارج است. حالا چرا ایشان عقل را گفته است؟! به‌خاطر اینکه این عقل هیچ جنبۀ ماده و مدت در او نیست اما در سایر موجودات عالم مُلک ماده وجود دارد پس در آنجا می‌توانیم فعل و انفعال بگیریم مثلاً این نطفه به‌واسطۀ فعل و انفعال کم‌کم صورت به خود می‌گیرد و همین‌طور اشیاء ولی چون عقل جنبۀ تجرد محض است از این ‌نظر دیگر در آنجا هیچ نیست. این به‌عنوان مثال است.

    1. منظومه، ج 2، ص 493.
    2. منظومه، ج 2، ص 493.

جلسه ۱۵۰

9
  • و مِنها المضافُ.

  • إنَّ المضافَ نِسبةٌ تَکَرَّر. قالَ الشَّیخُ فی قَاطیغوریاس الشِّفاءِ فِی مَعنیَ التَّکرُّرِ هُو أنْ یَکونَ النَّظَرُ لا فی النِّسبةِ فَقَط بَل بِزیادةِ اعْتِبارِ النَّظرِ إلیٰ أنَّ لِلشَّیءٍ نِسبةٌ مِن حَیثُ لَه نِسبةٌ و إلیٰ المَنسوبِ إلیه کَذلک. فَإنَّ السَّقفَ لَه نِسبَةً إلیٰ الحائِط. فَإذا نَظَرتَ إلی السَّقفِ مِن حیثُ النِّسبةِ الَّتی لَه فَکانَ مُستَقراً عَلی الحَائطِ.1

  • یکی از این اعراض مضاف است؛ مضاف نسبتی است که تکرار می‌شود. شیخ در قَاطیغوریاس شفاء در معنای تکرّر فرموده‌اند: اینکه نظر فقط در نسبت نباشد بلکه به زیادی اعتبار، نظر باشد، برای شیء یک نسبتی باشد از حیث اینکه برای او نسبتی است و برای منسوبٌ الیه یک نظر شود به‌خاطر اینکه یک نسبتی بین آن شیء و منسوبٌ الیه است. سقف یک ارتباطی با حائط دارد وقتی‌ که شما به سقف نگاه کنید از حیث آن نسبتی که دارد، می‌بینید که این مستقر بر حائط است و روی دیوار سوار است.

  • ثُمَّ نَظَرتَ مِن حیثُ هُو مُستَقَرٌّ عَلی الحائطِ صَارَ مُضافاً لا إلی الحائطِ مِن حیثُ هو حَائطٌ بَل إلیهِ مِن حیثُ هو مستقرٌ عَلیه. فَعَلاقَةُ السَّقفِ بِالحائطِ مِن حیثُ الحائطِ حَائطٌ نِسبةٌ و مِن حَیثُ تَأخذُ الحائطَ مَنسوباً إلیهِ بِالإستقرارِ عَلیه و السَّقفُ بِنفسِهِ مَنسوبٌ فَهو إضافةٌ. و هذا مَعنیٰ مَا یَقولونَ إنَّ النسبةَ تَکونُ لِطَرَفٍ واحدٍ و الإضافةَ تَکونُ للطَّرَفَینِ انتَهیٰ.2

  • «بسیار خوب بعد دوباره یک نگاه به حائط می‌کنید حالا این حائط زیر آن سقف است» می‌بینید این سقف آنجا است حائط هم زیر آن است یک ارتباط دوجانبه بین سقف و حائط در شما ایجاد می‌شود که به آن ارتباط دوجانبه «اضافه» می‌گویند. وقتی فقط نظر شما روی سقف است فرض کنید می‌گویید که آقا حالا که دیوار را بالا بردی سقف را هم روی آن بزن. دیگر در اینجا نگاه نمی‌کنید به اینکه الآن آن سقف باید بالا باشد و حائط هم زیر آن باشد، فقط نظر شما نصب سقف روی حائط هست. فقط یک انتساب بین سقف و حائط دارید ولی یک‌وقت می‌گویید که نگاه کن ببین این سقف بالا است؛ روی دیوار است و دیوار پایین است یعنی پایین بودن دیوار و اتکا سقف و ارتباط آن را با سقف درنظر می‌گیرید، بعد می‌بینید که یک مسئلۀ دوجانبه در کار است یکی اینکه این سقف روی دیوار است دیگر اینکه دیوار زیر سقف است، به این ارتباط دوجانبه اضافه می‌گویند. در واقع خیلی راحت است منتها ایشان یک مقداری خواسته سفت‌کاری کند، مشکلش کرده است.

    1. منظومه، ج 2، ص 493 و 494.
    2. منظومه، ج 2، ص 494.

جلسه ۱۵۰

10
  • «نظر به حائط از حیث حائط نمی‌کنیم که سنگ و چوب و فلان است بلکه نظر به حائط می‌کنیم چون سقف روی دیوار است و علاقۀ سقف به حائط از حیث اینکه حائط، حائط است نسبتی است و از حیث اینکه حائط منسوبٌ‌الیه هست از اینکه شما حائط را به‌واسطۀ استقرار سقف بر او منسوبٌ الیه می‌گیرید و سقف هم بنفسه منسوب است، به این اضافه می‌گویند. این همان است که اینها می‌گویند که نسبت برای یک ‌طرف است و اضافه برای دو طرف است. کلام شیخ تمام شد.»

  • مِنه أیْ مِنَ المضافِ مَا هُو الحقیقیٌ و هُو نَفسُ الإضافةِ و مِنه ما یَشتَهِر أیْ مضافٌ مَشهوریٌ و هُو ما یَعرِضُهُ الإضافة.1

  • «و از آنها مضاف است که یک مضاف حقیقی داریم که خود اضافه است»؛ به خود ـ نفس الإضافه ـ اضافه مضاف حقیقی می‌گویند چون یک امر و یک عرضی است که قیام بین دو شیء دارد، این مضاف حقیقی می‌شود. «یکی از آنها که مشهور است [یا همان اضافۀ مشهوری] آن است که اضافه به آن عارض می‌شود.»

  • و فی المُضافِ الإنعکاسُ قَد لَزَم. فَالأبُ أبٌ لِلابن و الابنُ ابنٌ لِلأب.

  • تَکافؤٌ فِعلاً و قُوةً حَتَم.2

  • در مضاف انعکاس لازم است؛ از دو طرف. پدر برای بچه پدر است و بچه‌ برای پدر بچه است. از نظر فعل و قوه تکافؤ حتمی است.

  • یعنی اگر انتساب، انتساب فعلی است از آن‌طرف هم باید فعلی باشد اگر از این‌طرف قوه است از آن‌طرف هم [باید قوه باشد].

  • أی إذا کانَ أحدُ المضافینِ بِالفعلِ فَالمضافُ الآخَرِ بِالفعلِ أو بِالقُوةِ فَبِالقوةِ.3

  • اگر یکی از دو مضافین بالفعل هستند مضاف دیگری هم باید بالفعل باشد [یا اگر یکی بالقوه است دیگری هم باید بالقوه باشد].

  • مثلاً اگر می‌گوییم که این بالقوه اَب است حتماً این ابن هم باید بالقوه ابن باشد، نمی‌شود یکی بالفعل باشد و یکی بالقوه باشد.

  • اختَلَفَ المضافُ أو تَشاکَلا أی مِنَ الإضافةِ ما هی مختلفةُ الأطرافِ کَالأبوةِ و البُنوَّةِ و العِلِّیةِ و المعلولیةِ.

    1. منظومه، ج 2، ص 494 و 495.
    2. منظومه، ج 2، ص 495.
    3. منظومه، ج 2، ص 495.

جلسه ۱۵۰

11
  • و منها ما هی مُتِشابِهةُ الأطرافِ کَالإخوَةِ و الأُخوَّةِ و القِرَبِ و القُرْب.1

  • حالا این مضاف یااینکه با همدیگر مختلف هستند یااینکه مثل هم هستند. یکی از اقسام اضافه آن است که مختلفة الأطراف هستند مثل أبوّت و بنوّت؛ یکی پدر است یکی بچه است و علّیت و معلولیت.

  • و یکی از آنها آن است که متشابة الأطراف هستند مثل إخوت و أخوّت و قِرَب و قُرب؛ قِرَب جمع قریب ا‌ست و خود قُرب که جنبۀ اضافه در اینجا هست.

  • اینها متشابة الأطراف هستند؛ انتساب نسبت برادر با برادر فرقی نمی‌کند و هر دو برادر باهم یکسان هستند ولی اَب و ابن باهم تفاوت دارند.

  • و یَعرِضُ المضافُ الجمیعَ أی جمیعَ الأشیاء فَلا شیءٌ خالیاً عَن إضافةِ بَل إضافاتُ و لا أقَلَّ مِن علیةٍ أو معلولیةٍ و مِن مخالفةٍ أو مُماثلةٍ أو مُقابلةٍ حَتی الأولا تَعالیٰ شَأنه إذ لَه صفاتٌ إضافیةٌ کَالخالقیةِ و المُبدئیةِ و الرَّازقیةِ و أمثالُها أی هذه المفاهیمُ العنوانیةُ.2

  • «مضاف بر همۀ اشیاء عارض می‌شود»، این جهت اضافه عارض می‌شود. خلاصه اضافه عرضی است که به همه پیدا می‌شود «هیچ شیئی خالی از اضافه بلکه از اضافات نیست». شما به هر چه نگاه کنید صد میلیون اضافه می‌توانید برای آن قرار دهید. «لااقل از علّیت یا معلولیت»؛ بالأخره یکی به نسبت دیگری علت است یا معلول است. «این مخالف این است پس آن هم مخالف این است این مثل این است آن هم مثل این است یا این مقابل آن است آن هم مقابل این است. بالأخره این اضافه در همۀ اشیاء عارض می‌شود حتی خداوند متعال هم اضافه دارد؛ خداوند صفات اضافیه دارد مثل خالقیت، مبدئیت، رازقیت، قادریت و امثال‌ذلک» که تا طرف مقابل نباشد این‌طرف هم تحقق پیدا نمی‌کند مثلاً هر خالقیتی مخلوقیتی را می‌خواهد، هر رازقیتی مرزوقیتی را می‌خواهد و امثال‌ذلک. «این مفاهیم عنوانی هستند» یعنی افراد معنون به‌عنوان خلق و مخلوقیت می‌شوند و امثال‌ذلک.

    1. همان.
    2. . منظومه، ج 2، ص 495 و 496.

جلسه ۱۵۰

12
  • تلمیذ: آیا این اضافه در خداوند قبل از خلقت بوده است؟

  • توضیح رازقٌ إذ لا مَرزوق

  • استاد: بله، رازقٌ إذ لا مَرزوق یعنی آن‌ جهت افاضه در او قبلاً بوده است که همان «کَان الله و لَم یَکن مَعه شَیءٌ و ألآنَ کَما کان»1 است یعنی خداوند متعال بعد از رزق و بعد از خلقت مخلوقات، رازقیت را نیاورده است بلکه در خداوند متعال همیشه آن جنبۀ افاضه و جود هست منتها برحسب قوالب امکانیه کم‌کم افاضه می‌کند. در وجودش ذخیره است بعد افاضه می‌کند نه‌اینکه بعداً به‌دست بیاورد والاّ رزقِ بدون مرزوق ممکن نیست چطور ممکن است؟! می‌خواهد چه کسی را رزق بدهد؟! به چه کسی دانه بدهد؟! تا کبوتری نباشد مرغی نباشد که این ممکن نیست.

  • این اشاره به همان مقام اجمال است که تمام اشیاء در مقام ذات پروردگار به‌نحو اجمال بودند و هستند و خواهند بود اما در مقام تفصیل هنوز مرزوق ظاهری و به این کیفیت وجود ندارد. در مقام اجمال همه بودند، شاید منظورش از رزق هم همان باشد یعنی تمام اینها را در مقام اجمال نگه می‌دارد و حفظ می‌کند بعد آن‌وقت در مقام تفصیل یکی‌یکی اینها را از آن عالم اجمال به‌ ظهور و بروز می‌رساند. یااینکه در معنا این‌طور بگوییم که رازقیتش جنبۀ حدوثی ندارد بلکه جنبۀ قدم دارد.

  • و إلاّ فَإضافَتُهُ تَعالیٰ إشراقیةٌ. نَحمَدُهُ علی صِفاتِهِ و نُسَبِّحُ بِأسمائِهِ.2

  • والاّ (اگر مفاهیم عنوانی را لحاظ نکنیم) اضافۀ خداوند متعال همه اضافات اشراقیه است و طرف نمی‌خواهد. [او را بر صفاتش‌ حمد كرده و به‌واسطۀ اسمائش تسبيحش مى‌كنيم].

  • اینها یک مسائل عنوانی است که دو جهت در آن لحاظ می‌شود. یعنی ایشان با این بیان می‌خواهد دو مسئله را برساند؛ یکی اینکه یک وقت ما به‌ طرف مقابل برای این صفات خداوند متعال نگاه می‌کنیم و یک جنبۀ اضافه در آنها می‌بینیم؛ رازقیت مرزوقیتی دارد خالقیت یک مخلوقی دارد اما یک وقت به اصل و حقیقت این صفات نگاه می‌کنیم می‌بینیم که خود رزقش هم طرف مقابل نمی‌خواهد. این به آن افاضۀ وجود می‌کند. همین افاضۀ وجود آناً فآناً خودش اضافۀ اشراقیه است یعنی به همان امکان قابلیت او که امکان ذاتی آن است افاضۀ وجود در اینجا می‌شود این خودش اضافۀ اشراقی می‌شود نه‌اینکه طرف مقابلی هست و [می‌گوید:] حالا که تو آنجا نشسته‌ای پس بیا این نان و آب را به تو بدهم.

    1. جامع الأسرار، ج 1، ص 56.
    2. منظومه، ج 2، ص 496.

جلسه ۱۵۰

13
  • تلمیذ: با همان ایجاد می‌شود؟

  • استاد: بله، با همان ایجاد می‌شود.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد