182

بررسی حدیث رفع (2)

13829
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاصول

مجموعهالدليل الثاني: الروايات - الروایة الأولی: حدیث الرفع


توضیحات

نقد دلالت حدیث رفع بر برائت در این جلسه از آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی این دیدگاه می‌پردازد که آیا فقره «ما لا یعلمون» می‌تواند مستند قاعده برائت باشد یا نه. استاد با تحلیل وحدت سیاق در روایت رفع نشان می‌دهد که همه فقرات نه‌گانه مانند خطا، نسیان، اکراه، اضطرار و… خارج از اختیار مکلف‌اند و در نتیجه «رفع» ناظر به رفع مؤاخذه یا آثار تکوینی است، نه جعل حکم برائت. بر این اساس «ما لا یعلمون» نیز به معنای جهل اصطلاحی اصولی (شبهه حکمیه) نیست، بلکه در کنار سایر فقرات، به موارد غیر اختیاری و کشف خلاف در تطبیق برمی‌گردد. همچنین تفاوت رفع و دفع و نیز آثار وضعی اعمال مورد بحث قرار می‌گیرد. در نهایت نتیجه جلسه این است که حدیث رفع نمی‌تواند دلیل مستقلی برای قاعده برائت در اصول فقه باشد و بیشتر ناظر به رفع آثار و مؤاخذه است.

/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

بررسی حدیث رفع (2)

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • بررسی حدیث رفع (2)

  •  

  • سلسله دروس خارج اصول فقه ـ برائت ـ جلسۀ صد‌وهشتادودوم

  •  

  • استاد

  • آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس‌الله‌سرّه

  •  

بررسی حدیث رفع (2)

2
  •  

  • اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم1

  •  

  • بحث راجع به حديث رفع بود كه ما از خصال صدوق آن حديث را عرض كرديم؛ البته مرحوم صدوق در توحيد هم اين حديث را نقل مي‌كند2 و در ساير كتب ديگر با مختصر اختلافي اين حديث نقل شده است.

  • مسئله در اين است كه همۀ فقها راجع به قضيۀ برائت به اين حديث استدلال كرده‌اند و خصوصاً همان‌طوري‌كه عرض شد در فقرۀ «ما لا یَعلَمون» به اين حديث استدلال شده است و مرحوم آخوند هم به اين حديث استدلال مي‌كنند.3

  • در اينجا قبل از تفسير «ما لا یَعلَمون» بمانحن‌فیه يك شبهه‌اي به‌نظر مي‌رسد كه اين حديث در چه مقامي هست؟ اين حديث، حديثي نيست كه ائمه عليهم‌السّلام با آن بر برائت استدلال كرده باشند؛ بلكه فقها استدلال بر برائت مي‌كنند. البته بعضي از مواردي كه مي‌توان از آن استفاده كرد را ما از كلام ائمه هم راجع به اين حديث و البته احاديثي هم كه مشابه به اين حديث است عرض مي‌كنيم.

  • مسئله اين است كه اين حديث بر فقرات تسعه مشتمل است:

  • رُفعَ عَن أمَّتی تِسعَة الخَطاءُ وَ النِّسیان وَ ما أُكرِهوا عَلیه وَ ما لا یَعلَمون وَ ما لا یُطیقون و ما اضطُرّوا إلیه وَ الحَسدُ وَ الطّیرَةُ وَ التَّفكُّرُ فی الوَسوَسَةِ فی الخَلقِ ما لَم یَنطِق بِشَفةٍ.4

  • تفاوت بین دو عنوان رفع و دفع

  • اگر ما به اين حديث نظر بیندازیم مي‌بينيم كه در متن حديث، عنوان، عنوان رفع است نه عنوان دفع و آن‌طوري‌كه مطرح مي‌كنند مي‌فرمايند که دفع در موردي است كه حكم قبل از بيان و قبل از خطاب وجود خارجي نداشته است؛ يعني از مرحلۀ انشاء به مرحلۀ فعليت و تنجّز نرسيده باشد. بنابراين در اين‌گونه موارد دفع صحيح است يعني «لم یَكن حكمٌ حتی یُرفَع بل مِن أوَّل الأمر الله تعالیٰ یدفعه مِن نَفسه»؛ اين معنا معناي دفع است. اما راجع به رفع اختلافي كه در اينجا هست و اين اختلاف را به لغت نسبت مي‌دهند، مي‌فرمايند كه رفع در جايي و در محلي اطلاق مي‌شود كه حكم ثابت است؛ يا اينكه زمينه و استعداد ثبوت را دارد. فرض كنيد كه در زمان رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم من‌باب‌مثال صلاة الليل واجب بود و بعد رسول الله «رَفَعَ الوجوب»؛ يا اينكه فرض كنيد آياتي كه در صلاة به مسجدالاقصي قبل از توجه به كعبه واجب بود، بعد حكم رفع مي‌شود و عوض آن حكم، حكم ديگر كه اتّجاه به‌سمت مسجدالحرام و كعبه است وضع مي‌شود. اين معناي رفع است؛ يا اينكه زمينه و استعداد آن موقع براي محل استعمال و اطلاق رفع است مانند اينكه در امم گذشته و سالفه احكامي بوده است كه استعداد وضع آن احكام براي امت رسول الله تهيّؤ جعل حكم را در اينجا مي‌كند. «و الله تعالیٰ رفع هذا الأحكام»؛ مثل صوم صمت و يا صوم وصال که در زمان امم سالفه بوده و از زمان حضرت موسي و عيسي بوده و بعد اين در اينجا رفع شده است؛5 يعني زمينۀ براي جعل و موقعيت براي جعل و استعداد براي جعل وجود دارد، اين را در اينجا رفع مي‌گويند. حالا بر اين اساس مي‌بايست كه در امم گذشته چنين مسئله‌اي وجود داشته باشد؛ خطا و نسيان و مؤاخذه بر خطا و نسيان و اينها وجود داشته باشد.

    1. گر گزندت رسد ز خلق مرنج***که نه راحت رسد ز خلق نه رنج
      از خدا دان خلاف دشمن و دوست***کاین دل هر دو در تصرف اوست
      گر چه تیر از کمان همی‌گذرد***از کمان دار بیند اهل خرد
      یعنی «قلب عدو فی تصرف الله تعالی یتصرف فی قلبه»این سه بیت برای سعدی است. بعد من كه نشسته بودم اینها هم بودند و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ به من فرمودند:آقا سید محسن این را معنا كن ببینم که معنای اين شعر چیست؟! «گر گزند‌ت رسد ز خلق مرنج»!من كلاس سوم ابتدايي ـ هم‌سن آقا سيد محمدرضا ـ بودم و راحت گفتم:معنايش اين است كه هر گزند و ناراحتي که از تو به مردم برسد، ناراحت نباش!حاج اسماعيل گفت که به اين مي‌گويند موحّد! گفت که اين مي‌گويد که بي‌خيال! شما منبرتان اين بود؟! بسيار خوب عليٰ‌أيّ‌حال جلوي طلبه صحبت كردن اين چيزها را هم دارد ديگر!خدا بيامرزد آقا شيخ حسن نوري را که به مرحوم آقا مي‌گفت که خوش به حال شما که طهران برای مردم صحبت مي‌كنيد و خلاصه كسي به شما ايراد نمي‌گيرد و اعتراض نمي‌كند، منبر می‌رويد و صحبت مي‌كنيد، مي‌گفت که من در قم منبر مي‌روم و اگر يك «إنَّ» را «أنَّ» بخوانم تا دم در خانه دنبالم مي‌آيند!...شخصی شروع كرد از كتب اهل سنت تاريخ بعد از صدر اسلام و اينها را مطرح كرد و اين موجب شد كه روحانيون و علماء مطالعات خودشان را براساس كتب اهل سنت قرار بدهند و بروند ببينند اين خلاف مي‌گويد و بيان كنند همین‌طوری که نمي‌شود شعار داد، اينها موجب رشد مي‌شود. مي‌گويند که متكلمين گرچه مطلبي ندارند كه درقبال فلاسفه عرضه كنند؛ ولي اشكالاتي كه متكلمين مي‌كنند فلاسفه را به تحقيق و تفكر مجبور مي‌كنند؛ يعني نفس اشكال اهميت ندارد و اشكال در جاي خودش نيست و در موقع خودش نيست؛ ولي تبعاتش خوب است؛ يعني براي دفع اين اشكال بالأخره انسان مي‌بايست فكر كند. *** گلستان سعدی، باب اوّل در سیرت پادشاهان، حکایت 24.
    2.  التوحید، ج ۱، باب الاستطاعة، ص ۳5۳، ح 24.
    3.  کفایةالأصول، ج 2، ص 135.
    4.  الخصال، ج ۲، باب التسعة، رفع عن هذه الأمة تسعة أشیاء، ص 4۱۷، ح 9.
    5.  الکافی، ج 4، کتاب الصّیام، باب صومِ الوِصالِ و صومِ الدّهر، ص ۹5، ح 1.

بررسی حدیث رفع (2)

3
  • خدشه در دلالت فقرۀ‌«ما لا یَعلَمون» بر برائت

  • در اينجا نكته‌اي در اين مطلب به چشم مي‌خورد و اين مسئله‌اي است كه فقها متعرّض اين قضيه نشده‌اند يعني من در تقريرات و كتب قوم كه راجع به اين حديث بحث مي‌كردند نديدم بیان کنند، آن نكته اين است كه ما ببينيم آيا اصلاً اين روايت دليل براي برائت است يا نيست؟ به اين بيان كه در صورتي ما مي‌توانيم اين روايت را به‌واسطۀ فقرۀ ‌«ما لا یَعلَمون» دليل براي برائت بدانيم كه منظور از ‌«ما لا یَعلَمون» جهل به حكم باشد؛ يا به‌واسطۀ فقدان دليل يا اجمال دليل و يا تعارض دليلين ـ تعارض ادلّه ـ اما اگر به اين فقره در مقايسه با ساير فقرات توجه كنيم شايد متوجه اين نكته بشويم كه منظور از ‌«ما لا یَعلَمون» مسئلۀ ديگري است. ببينيد روايت مي‌گويد:

  • رُفعَ عَن أمَّتی تِسعَة الخَطاءُ وَ النِّسیان وَ ما أُكرِهوا عَلیه وَ ما لا یَعلَمون وَ ما لا یُطیقون و ما اضطُرّوا إلیه وَ الحَسدُ وَ الطّیرَةُ وَ التَّفكُّرُ فی الوَسوَسَةِ فی الخَلقِ ما لَم یَنطِق بِشَفةٍ.

  • حالا «ما لا یَعلَمون» بماند. صحبت ما در اين است كه منظور از رفع چیست؟ «رُفعَ عَن أمَّتی تِسعَة»، ظهور اوّلي اين رفع همان مؤاخذه و عقاب است؛ مؤاخذه و عقاب كه مترتب بر خطا و نسيان و امثال‌ذلك است، اين مؤاخذه بر عقاب در اينجا قاعدتاً بايد برداشته شود. اين در اينجا برداشته مي‌شود؛ ولي ممكن است كه قضا و تبعات وضعي و امثال‌ذلك دربارۀ اين مسئله برداشته نشود. ما در بسياري از احكام داريم که اين احكام مترتب بر علم به تكليف نيست؛ بلكه در مورد جهل به تكليف هم حكم به قضا شده است مانند شخص مكلفي كه صلاة خود را در حين قصد «عشرة الأیّام» قصر مي‌خواند، اين بعد از التفات بايد قضا كند لا عَکسَه، كه در صلاة قصر تمام بخواند؛ ولي اگر صلاة تمام را قصر بخواند بايد قضا کند. يا اينكه در صورت جهل به ماه رمضان بايد صوم اوّل و يا به‌اصطلاح بعداً بايد یوم ثانی شهر رمضان را قضا كند. يا نسبت به بسياري از مسائل که اين قضا آمده است، اين قضا فقط در مورد عمد و تعمّد كه نيست؛ بلکه در مورد جهل است و در مورد نسيان و خطا است. در اين موارد قضا آمده است بنابراين ما نمي‌توانيم بگویيم كه منظور از حديث رفع در اينجا رفع قضا است و رفع تبعات تكليفي اين فعل مكلف خواهد بود، اين يك مطلب.

بررسی حدیث رفع (2)

4
  • يا اينكه در مورد احكام وضعي؛ ما بسياري از احكام وضعي داريم که حتي با جهل به حكم هم منافاتي ندارند؛ من‌باب‌مثال اگر يك رضاع «عَن غیرِ عَمدٍ» تحقق پيدا كند چه‌بسا موجب انفساخ عقد بين زوجين خواهد شد؛ يا اينكه اگر نكاحي براي طفل نابالغ مثل مراهق سيزده ساله یا دوازده ساله و امثال‌ذلك انجام بگيرد ما نمي‌توانيم بگويیم كه زنا است، به‌خاطر اينكه داریم: «عَمدُ الصَبیّ خَطأٌ»1 رواياتي در اين مورد داريم. اما عليٰ‌أيّ‌حال احكام وضعي در اينجا بر اين مسئله مترتب است. پس در ترتّب احكام وضعي بين صبي و بالغ و امثال‌ذلك فرقي نيست؛ لذا اگر طفل ده ساله هم من‌باب‌مثال يك عمل خلافي انجام دهد ـ حالا چه مؤنثاً يا مذكراً فرق نمي‌كند ـ تبعات وضعي قضيه كه حرمت اُم يا حرمت اَخ يا بنت يا امثال‌ذلك باشد مترتب است. به‌نظرم مي‌رسد كه در اين قضيه ظاهراً فقط يك نفر مخالفت كرده که ظاهراً صاحب رياض است ولي اين مسئله اجماعي است چون احكام، احكام وضعي است. يااينكه فرض كنيد در مورد حقوق يا ساير تكاليف مترتبۀ بر فعل صبي، در تمام اين موارد احكام وضعيت ضمان و امثال‌ذلك است تمام آنها مترتب است. بنابراين حديث رفع نمي‌تواند احكام و تبعات وضعي تكاليف مترتبۀ بر خطا و نسيان و امثال‌ذلك را بردارد.

  • حالا راجع به اين بحث مفصّل مي‌آيد و اختلاف فقها در اين معناي رفع صحبتش خواهد آمد و من فعلاً فقط مي‌خواهم يك مناقشه‌اي در معناي حديث رفع كنم كه اين روايت را از حجيت نسبت به برائت بیندازم. اين فقط منظور ماست اما راجع به خصوصيات رفع و اختلاف در اين زمينه كه این حدیث بسيار محل معركۀ آراء و اختلاف هست، در اينجا مفصّل صحبت خواهد شد.

  • توضیح فقرات روایت

  •  

  • منظور از رفع: برداشته‌شدن مؤاخذه و عقاب

  • بنابراين منظور از رفع در اين حديث شريف مؤاخذه و عقاب است كه مؤاخذه و عقاب برداشته شود و نظير آيات قرآن كه می‌فرماید: ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ﴾2 حالا مي‌آیيم اين مسئله را مطرح مي‌كنيم. وقتي كه منظور مؤاخذه باشد اشكالي در اينجا وارد مي‌شود و مسئله‌اي كه در اينجا به‌نظر مي‌رسد اين است كه اين روايت در سياق واحد آمده است و اين فقرۀ «ما لا یَعلَمون» را که «مستدلٌ عَلَیها بَین الأعلام» است با ساير فقرات هم‌طراز قرار داده است.

    1.  تهذيب الأحکام, ج ۱۰, كتابُ الدّیاتِ، بابُ ضمانِ النُّفوسِ و غیرِها قائل، ص ۲۳۳، ح 54:
      «عن إسحاق بنِ عمّارٍ عن أبی جعفرٍ عن أبیهِ علیهِماالسّلامُ أنّ علیّاً علیهِ السّلامُ كان یقولُ: ”عَمدُ الصِّبیانِ خطأٌ تَحمِلُهُ العاقِلةُ“.»
      ترجمه: «حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرمودند: عمد صبیان خطائی است که عاقله آن را برعهده می‌گیرد.»
    2. سوره بقره (2) آیه 286.

بررسی حدیث رفع (2)

5
  • خطا و فرق آن با نسیان

  • «الخَطاء وَ النِّسیان»، خطا به چه مي‌گويند؟ نسيان به چه مي‌گويند؟ نسيان در آن موردي است كه مكلف عالم به حكم باشد و در علم به حكم فراموش كند و خيال كند الآن حكمش اين است و به‌اصطلاح فراموش كند و انجام ندهد؛ مثلاً فراموش كند صلاة را مُتَطّهراً بخواند یا فراموش كند و در ماه رمضان مفطرات را انجام بدهد. علم به حكم دارد و جهل به حكم ندارد؛ اما آن علم را فراموش مي‌كند و عملي بر خلاف آن علمش انجام نمي‌دهد يا انجام مي‌دهد، اين را مورد نسيان مي‌گويند؛ ولي خطاء‌ اين است كه مكلف در مورد خطا علم دارد، مي‌داند، مي‌خواهد و ملتفت به علم است، اما اشتباهاً مِن حَیثُ لا یَشعُر مطلب ديگري را انجام مي‌دهد؛ مثلاً مي‌خواهم آب بردارم بعد به‌جاي اينكه دستم را بخواهم به‌سمت آب دراز كنم، خَطئاً اين را برمي‌دارم و می‌بینم اينكه داخلش آب نيست، آن آب است. اين را مي‌گويند خطا؛ در خطا مكلف عالم به حكم است و عالم به مصداق است منتها در مقام علم اشتباهاً به‌سمت أحدُ المِصداقَین حركت مي‌كند، اين را خطا مي‌گويند.

  • مطلبي كه در اينجا مطرح است اين است كه خطا و نسيان در اختيار مكلف نيست، خطا كي در اختيار مكلف است؟! نسيان در اختيار مكلف است؟! نسيان در اختيار مكلف نيست. یا من‌باب‌مثال در بحث اضطرار، اضطرار كه در اختيار مكلف نيست. در اضطرار كه موجب اباحۀ احكام ثانويه است و احكام اوليه را رفع مي‌كند اين در اختيار مكلف نيست. يا اكراهي كه مكلف را اكراه بر يك مسئله مي‌كند و يا مجبور مي‌كند، تمام اينها كه در اختيار مكلف نيست؛ اگر در ماه رمضان مکلف را اكراه كنند كه اگر اين آب را نخوری ما اعدامت مي‌كنيم و به قتل مي‌رسانيم، اين اكراه است. انجام و فعل اكراه در اختيار مكلف نيست.

  • يا ساير فقرات را حساب كنيد مانند «الحَسد وَ الطّیرَة وَ التَّفكُّر»؛ حسد در اختيار مكلف نيست و يك امر نفساني است، من به شخصی حسد مي‌كنم؛ به خانه‌اش حسد مي‌كنم و به مالش حسد مي‌كنم و به موقعيت اجتماعي‌اش حسد مي‌كنم، حسد در اختيار من نيست. بله، راه‌هايي براي تعديل و تصحيح مزاج؛ مزاج روحاني و نفساني نسبت به حسد و امثال‌ذلك هست ولي نفس حسد در اختيار مكلف نيست، فال بد زدن و تفأل خلاف زدن هيچ‌كدام در اختيار مكلف نيست. «ما لَم یَنطِق بِشَفةٍ»، اين برای اينها.

بررسی حدیث رفع (2)

6
  • منظور از «ما لا یَطیقون» در قرآن و روایات

  • راجع به فقرۀ «ما لا یَطیقون» هم معناي «ما لا یَطیقون» اين است كه آنچه را كه ما طاقت نداريم، چون طاقت به معناي توان و قوه و استعداد براي اتيان فعل است، اين را طاقت مي‌گويند. مي‌گويند که شما طاقت اين عمل را داريد يا نداريد؟ يعني قواي شما با فعل خارجي منطبق است يا نه؟ فرض كنيد كه يك وزنه‌اي در اينجا هست و يك جسم ثقيلي در اينجا هست و يك حجر در اينجا هست، آیا طاقت داريد اين زجاج و اين ظرف ماء را برداريد يا نه؟ اين اصلاً طاقت نمي‌خواهد و طاقت در اينجا معنا ندارد. آيا شما طاقت داريد ليوان را برداريد يا نداريد؟! اين سؤال لغو است. طاقت در كجا استعمال مي‌شود؟! در آن جايي استعمال مي‌شود كه قوه و استعداد انسان با آن فعل خارجي تطبيق مي‌كند و متعادل است، لا أكثر؛ در آنجايي كه اكثر است طاقت نمي‌گويند. مانند آيات قرآن؛ آيه‌اي كه در مورد صوم است اين‌طور مي‌فرمايد:

  • ﴿أَيَّامٗا مَّعۡدُودَٰتٖ فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوۡ عَلَىٰ سَفَرٖ فَعِدَّةٞ مِّنۡ أَيَّامٍ أُخَرَ وَعَلَى ٱلَّذِينَ يُطِيقُونَهُۥ فِدۡيَةٞ طَعَامُ مِسۡكِينٖ﴾.1

  • مریض که اصلاً قادر بر صوم نيست و برای مسافر هم منةً علیٰ العباد واجب نیست. بعد به‌دنبال آن مي‌آيد: ﴿وَعَلَى ٱلَّذِينَ يُطِيقُونَهُۥ فِدۡيَةٞ طَعَامُ مِسۡكِينٖ﴾، ﴿عَلَى ٱلَّذِينَ يُطِيقُونَهُۥ﴾ يعني بر افرادي كه طاقت صوم را دارند، «يطيقون» از «اطاقه» مي‌آيد؛ يعني طاقت صوم براي آنها محقق است؛ يعني اين صوم با قدرت جسماني اتيان به صوم برابري مي‌كند و وقتي غروب موقع افطار مي‌شود ديگر از حال مي‌روند، اين را معناي «يطيقون» مي‌گويند. معناي «یطیقون» اين نیست كه قدرت ندارند، اگر قدرت ندارند تكليف ندارند. يطيقونه يعني قواي بدني آنها و قدرت جسماني آنها با صوم من الفجر إلیٰ الیل تطبيق مي‌كند، به‌نحوي‌كه وقتي موقع افطار مي‌شود ديگر از حال مي‌افتند؛ اين را يطيقونه مي‌گويند. اينجا منةً علی العباد اين صوم برداشته مي‌شود نه‌اینکه يعني اصلاً نمي‌توانند، «ما لا یطیقونه» يعني اصلاً طاقتش را ندارند، «يطيقون» يعني طاقت دارند؛ ولي ديگر بعد از صوم براي آنها قوه‌اي نمي‌ماند مانند شيخ هرم يا طفل مراهقي كه تازه بالغ شده و قدرت بر صوم ندارد، استعداد دارد يا هر كسي، فرق نمي‌كند؛ 25 ساله سی‌ساله چهل‌ساله تمام اين افراد كه قواي آنها این‌طور است.

    1. سوره بقره (2) آیه 184. انوارملکوت، ج 1، ص 57:
      «روزه‌اى كه بر شما مؤمنين واجب شده است در روزهاى قليلى است كه به شمارش درمى‌آيد؛ پس هر كدام از شما كه مريض يا در حال سفر بود بايد به تعداد روزه‌هایى كه در ماه رمضان خورده است، قضا كند و بر كسانى كه توانایى روزه گرفتن را ندارند فديه واجب گرديده كه عبارت از طعام دادن به مساكين است.»

بررسی حدیث رفع (2)

7
  • از اينجا ما استفاده مي‌كنيم كه احكام منزّلة مِن الله بر حسب متعارف عرف و براساس يك سنت عقلايي است، نه‌اينكه يك احكام شاقّ علیٰ العباد است؛ يعني اين‌طور نيست شخصي كه بر او روزه واجب مي‌شود اگر از كار، كسب، اشتغال، عمل و اينها ساقط بشود باز روزه بر او واجب است. نه، روزه براي كسي واجب مي‌شود كه بتواند امور متعارف يوميۀ خود را به‌نحو متعارف انجام بدهد و اتيان كند؛ اما اگر نتواند، فرض كنيد اگر روزه بگيرد ديگر نمي‌تواند به‌سمت عمل برود و اشتغال پيدا كند در اینجا روزه واجب نيست. چرا؟ چون در اينجا ﴿يُطِيقُونَهُۥ﴾ مي‌آيد و اگر بخواهد انجام بدهد اين نمي‌تواند كار عادي و روزمرۀ خودش را انجام بدهد.

  • اين آيۀ يطيقونه در اينجا ما را متوجه اين قضيه مي‌كند كه در مواردي كه يعني برخلاف متفاهم ما كه عجم و فارس هستيم بر خلاف متفاهم ما که عدم طاقت را در امور صعبه و مشكله استنباط مي‌كنيم. فرض كنيم كه مي‌گویيم که آقا ما طاقت نداريم؛ يعني مشكل است براي ما آقا ما طاقت نداريم از اينجا پياده به اصفهان برويم و پياده برگرديم درحالي‌كه از نظر عقلي ممتنع نيست. مگر سابق انجام نمي‌دادند؟! از بلاد خودشان پياده تا آنجا مي‌رفتند و مطلبي نبوده است؛ ولي به امور صعبه و به امور مستصعبه ما اطلاق عدم طاقت مي‌كنيم. ولي در عرب و اصطلاح شرع، عدم طاقت در آن موردي است كه شخص اصلاً به‌طوركلي انجام دادن براي او ممكن نباشد؛ مانند آيه‌اي كه در همين سورۀ بقره می‌فرماید: ﴿فَلَمَّا جَاوَزَهُۥ هُوَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ قَالُواْ لَا طَاقَةَ لَنَا ٱلۡيَوۡمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِۦ﴾1 وقتي كه اين دو لشگر به‌هم متلاقي شدند، در اينجا وقتي كه لشكر قليلۀ طالوت به لشگر و جند جالوت نظر انداختند، گفتند كه ﴿لَا طَاقَةَ لَنَا﴾ يعني قطعاً شكست با لشگر طالوت خواهد بود؛ فرض كنيد كه صد نفر با هزار نفر روبرو شوند. در اينجا استعمال ﴿لَا طَاقَةَ﴾ مي‌شود و ديگر فرضاً «یطیقونه» استعمال نمي‌شود. بله، اگر من‌باب‌مثال 100 یا 150 نفر با 200 نفر [روبرو شوند] اين در معناي طاقت مي‌آيد، يعني ما طاقت داريم يعني ولو بيشتر هستند؛ ولي اين زيادت، زيادتي نيست كه موجب يأس شود؛ اما اگر زيادت، زيادتي بود كه موجب يأس بشود در اينجا طاقت استعمال نمي‌شود و اينجا در معناي عدم الطاقه استعمال مي‌شود. اين‌قدر لشگر جالوت زياد بود كه لشكر طالوت گفتند که آقا اينها ما را يك لقمه مي‌كنند و همان ساعت اوّل دخل ما را مي‌آورند! ديگر نمي‌گويند كه ما طاقت داريم، اين را مي‌گويند که طاقت نداريم ﴿قَالُواْ لَا طَاقَةَ لَنَا ٱلۡيَوۡمَ بِجَالُوتَ﴾ درست شد؟!

    1. سوره بقره (2) آیه 249.

بررسی حدیث رفع (2)

8
  • مفهوم«ما لا یَعلمون» با توجه به وحدت سیاق

  • با توجه به اين قضيه معلوم مي‌شود فقرۀ «ما لا یطیقون» هم در ساير فقرات در مواردي است كه از اختيار مكلف خارج است؛ يعني مانند حسد، طيره، خطا، نسيان و امثال‌ذلك از اختيار مكلف در اينجا خارج است. درست شد؟! حالا با توجه به اين قضيه كه تمام فقرات؛ «خطا»، «نسيان»، «ما اكرهوا علیه»، «ما اضطُرّوا إلیه»، «ما لا یطیقون»، «الطيرة»، «حسد»، «وسوسه»، تمام اين ثمانیة الفقرات، خارج از قدرت و خارج از اختيار مكلف هستند با توجه به اين مسئله «ما لا یَعلمون» در اينجا چه معنايي پيدا مي‌كند؟! آيا «ما لا یَعلمون» همين است كه آقايان مي‌گويند؟! يعني همين «ما لا یَعلمون» مساوي با عدم جهل به حكم است؟! الآن همين‌كه فرض كنيد جهل عادي و جهل بسيطي كه اجراي برائت و قوانين حلّيت و اباحه و امثال‌ذلك در اين موارد می‌آید، همان صرف عدم حكم؛ فقدان دليل و اجمال دليل و تعارض ادلّه، در اين موارد جهل به حكم است، در اين موارد «ما لا یعلمون» صدق مي‌كند، به مقتضاي «ما لا یعلمون» برائت جاري مي‌كند، آیا اين است؟! چطور مي‌شود يك فقره در بين هشت‌تا فقره اختياري باشد؟! «ما لا یعلمون» درصورتي است كه مكلف قادر بر احتياط است؛ يعني مي‌تواند احتياط كند و مي‌تواند كفّ نفس كند و مي‌تواند از باب احتياط آن امر را به‌نحو احتياط لازم اتيان كند، فرض كنيد كه در جمع بين صلاة ظهر جمعه و امثال‌ذلك. حكم «ما لا یعلمون» اقتضاء مي‌كند شخص مكلفِ ملتفت به حکم در اينجا برائت را جاري كند اين با ساير فقرات در اينجا چه نوع تجانسي دارد؟! ساير فقرات در مقام عدم اختيار است، در مقام عدم قدرت است؛ مثل اينكه بگویيم که اگر شما به‌واسطۀ خطا، نسيان، اكراه، اضطرار، عدم طاقت، حسد و امثال‌ذلك قدرت بر فعل نداري، در اين‌صورت مؤاخذه نيست؛ بعد يك‌دفعه مي‌گويند که اگر قدرت بر فعل داري ولي علم به فعل نداري، اين اصلاً تناسبي بين آنها نيست اين اصلاً تناسب نيست. هشت مورد، مورد خروج از قدرت و تمكّن است چطور «ما لا یعلمون» با توجه به التفات باز در اينجا بين اينها قرار گرفته است؟!

بررسی حدیث رفع (2)

9
  • پس از اينجا ما استفاده مي‌كنيم كه «ما لا یعلمون» در اين فقره مثل ساير فقرات است يعني «ما لا یلتفتون» یعنی التفات ندارند، التفات به عمل ندارند و اصلاً در جهل بسيطي هستند كه مِن غیر... مثل اينكه من تصور مي‌كنم اين امر حسن است و مي‌روم انجام مي‌دهم و يك‌دفعه متوجه مي‌شوم اين‌هم امر قبيحي بوده است، اين را «ما لا یعلمون» مي‌گويند. [من‌باب‌مثال] از ما سؤال مي‌كنند و استنطاق مي‌كنند که آقا چرا اين عمل را انجام دادي؟! مي‌گويیم که خيال مي‌كردیم اين كار خوبي است. خيال مي‌كرده است يعني «ما لا یعلمون» برگشتش به مواردي است كه باز آن مورد در اختيار مكلف نيست. آن موردي است كه مكلف آن عمل را حسن يا قبيح مي‌داند [و بعداً کشف خلاف می‌شود.] مثل مواردي كه در بحث تجرّي می‌گفتیم؛ در بحث تجري مي‌گفتيم که فرض كنيد كه الآن من خيال مي‌كنم که اين آب است ـ «ما لا یعلمون» به اين مي‌آيد ـ و مي‌ريزم در اين لیوان...1

  • «ما لا یعلمون» يعني «ما لا یلتفتون» تصور بر اين است كه اين موضوع خارجي داخل در تحت اين عنوان است و ما به اين عنوان اين را مي‌خوريم بعد معلوم مي‌شود كه اين داخل در تحت عنوان ديگري بوده است، مثلاً عنوان خمر بوده و عنوان مسكر بوده و عنوان نجس بوده است؛ اينجا مي‌شود «ما لا یعلمون». يعني چه؟! يعني در انطباق با ساير فقرات آن مسئلۀ عدم قدرت مكلف بر فعل در اينجا ظهور پيدا مي‌كند؛ پس ديگر بر اين روايت نمي‌شود استناد كرد.

  • بنابراين اين روايت نظير آيۀ قرآن مي‌شود كه مي‌فرمايد:

  • ﴿ءَامَنَ ٱلرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيۡهِ مِن رَّبِّهِۦ وَٱلۡمُؤۡمِنُونَ كُلٌّ ءَامَنَ بِٱللَهِ وَمَلَٰٓئِكَتِهِۦ وَكُتُبِهِۦ وَرُسُلِهِۦ لَا نُفَرِّقُ بَيۡنَ أَحَدٖ مِّن رُّسُلِهِۦ وَقَالُواْ سَمِعۡنَا وَأَطَعۡنَا غُفۡرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيۡكَ ٱلۡمَصِيرُ﴾2

  • بعد می‌فرماید:

  • ﴿لَا يُكَلِّفُ ٱللَهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتۡ وَعَلَيۡهَا مَا ٱكۡتَسَبَتۡ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦ وَٱعۡفُ عَنَّا وَٱغۡفِرۡ لَنَا وَٱرۡحَمۡنَآ أَنتَ مَوۡلَىٰنَا فَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾.3

    1. من يك دفعه خيلي تشنه بودم و تقريباً از صبح تا عصر آب نخورده بودم و روزه بودم و موقع افطار بود و اصلاً صبر به چاي و اين حرف‌ها نداشتم و رفتم سر يخچال و يك شيشه آب بود برداشتم خوردم، خوردم خوردم و وقتي خوب سير شدم تازه گفتم که آقا اين چرا اين مزه را مي‌دهد؟! تازه متوجه تغيير شدم و ديدم آقا اين دوايي است كه در يخچال هست، خوب است نمردم! دوایی بود که روزي نصف استكان بيشتر نباید مصرف می‌شد! اين‌قدر خوردم که اهل‌بیت ما وحشت كرد و گفت که الآن مي‌ميری و فلان...! اين را مي‌گويند ما لا یعلمون!
    2. سوره بقره (2) آیه 285.
      ترجمه: «این رسول به آنچه خدا بر او نازل کرده ایمان آورده و مؤمنان نیز همه به خدا و فرشتگان خدا و کتب و پیغمبران خدا ایمان آوردند (و گفتند) ما میان هیچ یک از پیغمبران خدا فرق نگذاریم، و (همه یک زبان و یک دل) اظهار کردند که ما (فرمان خدا را) شنیده و اطاعت کردیم، پروردگارا، ما آمرزش تو را خواهیم و (می‌دانیم) بازگشت همه به‌سوی توست.» (محقق)
    3. سوره بقره (2) آیه 286. ترجمه از انوار الملكوت، ج ‌1، ص 60 و معاد شناسى، ج 3، ص 59:
      «خداوند به صاحب نفسى تكليف ننموده است مگر به مقدار قدرت و توان او، اى پروردگار ما! ما را مورد مؤاخذه خود قرار مده، اگر ما در امرى از امور نسيان كرديم و فراموش نموديم يا آنكه خطا و اشتباه كرديم! اى پروردگار ما! كارهاى سخت و مشكل را بر عهده ما قرار نده، از آن كارهاى سخت و مشكلى كه بر امّت‌هاى پيامبرهاى گذشته قرار دادى! اى پروردگار ما! بر ما تحميل مكن كارهايى را كه ما طاقت حمل آن را نداريم!»

بررسی حدیث رفع (2)

10
  • توضیح معنای استدعاء در آیۀ ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾

  • «إصر» به معناي سختي و به معناي ثقل است و معنای ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾ استدعاء عقاب است يا فرض كنيد كه استدعاء رفع عقاب است و استدعاء رفع سبب براي عقاب و امثال‌ذلك خواهد بود. به‌جهت اينكه خطا و نسيان در قدرت مكلف نيست و همين‌طور اكراه، اضطرار، «ما لا یُطیقون»، حسد و اينها در اختيار مكلف نیست. مؤاخذه بر اين «ظلم علیٰ الله» است درحالی‌که ﴿وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّٰمٖ لِّلۡعَبِيدِ﴾،1 خداوند متعال اگر قرار باشد براساس خطأ و براساس نسيان و براساس «ما لا یطیقون» شخصي را عذاب كند اين ظلم است؛ چون در اختيار مكلف نيست. مثل نائم، ساهي، سكران، مغميٰ‌عليه و مجنون، اگر مجنون يك كاري را انجام بدهد آیا مستوجب عقاب است؟! حالا اگر خدا عقابش كند ظلم است، اين ظلم مسلّم است پس عقاب مترتب بر خطا و نسيان ظلم است، درحالي‌كه آيۀ قرآن مي‌گويد: ﴿وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّٰمٖ لِّلۡعَبِيدِ﴾ عقاب مترتب بر «ما لا یطیقون ظلمٌ و الله لا یجوز علی نفسه أن یظلم مثلاً أحداً أو یعاقب أحداً علیٰ عَدم طاقته و علیٰ خطأه و عَلیٰ نسیانه و امثال ‌ذلک».

  • بنابراين اين استدعاء در اينجا فی غیر محله است؛ يعني اصلاً استدعاء در اينجا معنا ندارد و فرض كنيد معنايش اين است كه اگر خدا امر به الطیران فی الهوا کند اين أمرٌ مستحیلٌ منّا. این امر چطور ممكن است؟! الآن که ما مخالفت كرديم مستوجب عقاب هستيم؟! اين رأي اشاعره شد ديگر، اينها همين را مي‌گويند كه امر به محال، محال نيست و عقاب بر آن‌هم محال نيست.2 اينكه صحيح نيست پس معناي آيه و معناي حديث در اينجا اين است كه ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ﴾ ما را اخذ نكن يعني اين نسيان و خطا از نظر تكويني بالأخره يك اثري را در ما به‌وجود مي‌آورد، بالأخره ما خطا كنيم اثر وضعی دارد.

    1. سوره فصلت (41) آیه 46. معادشناسی، ج 6، ص 188:
      «و پروردگار تو هيچ‌گاه بر بندگان خود ستم روا نمي‌دارد.»
    2.  اصول فقه، مظفر، ج 2، ص 377.

بررسی حدیث رفع (2)

11
  • مثلاً نماز في‌حدّنفسه يك اثري دارد و عدم نماز كدورت دارد و خمر في‌حدّنفسه اثري دارد و شرب خمر يك اثر تكويني دارد. معناي اين آيه اين است كه آن آثار وضعي، آن آثاري كه مترتب بر خطا و اكراه و «ما لا یطیقون» و «ما لا یعلمون» است، آن آثار تكويني و وضعي را تو بردار، اين معنايش می‌باشد. وقتي كه ما يك خمري را خورديم، اين خمر بخواهيم يا نخواهيم يك اثر تكويني و وضعي در نفس ما ايجاد خواهد كرد مثل چاقو، اگر شما چاقو را بزنيد در شكمتان فرومی‌رود و شما سكّين را در قلبتان فروکنید فرومی‌رود؛ حالا چه عن سهوٍ باشد چه عن خطاءٍ باشد یا عن علمٍ باشد، اين فرومی‌رود و خون مي‌آورد و منجر به قتل و اينها مي‌شود.

  • افعالي كه در عالم هست يك اثراتي دارد، ما استدعاء مي‌كنيم خدايا اين اثرات تكويني بر اين افعال را بردار؛ اگر ما خطئاً و نسیاناً يك عملي را انجام داديم مثل أكل میته، شرب خمر و امثال‌ذلك اثراتي كه در عالم تكوين مترتب بر اين عمل است خدايا آن اثرات را دفع كن و اين اشكال ندارد، خداوند هم دفع مي‌كند ولو اينكه اشتباهاً بوده است!

  • بالأخره رفع و وضع اثرات تكويني بید الله است و همان‌طوري‌كه خداوند مصرّف در امور تشريع است، همان‌طور او مكوّن و متصرف در امور تكوين است. چرا مي‌گويند که دروغ مصلحت‌آمیز اشكال ندارد، دروغ و كذب خودش مكدّر نفس است و صرف‌نظر از اينكه يك عمل حرام است اصلاً مكدّر است؛ اما همين دروغ و همين كذب در موقعيتي كه مصلحت باشد منوِّر می‌شود؛ يعني نه‌تنها مكدّر نيست؛ بلكه منوّر هم مي‌شود و باعث چيزي نمي‌شود. این از تصرف تکوینی مِن قِبل الله پیدا می‌شود. همين‌كه خداوند مي‌داند شما اين دروغ و كذب را به جهت مصلحت مي‌گوييد، ملائكه‌ مي‌آيند اين جهت خلاف و كدورت را مبدّل به جهت نور و نورانيت مي‌كنند و لذا شما در نفستان هيچ احساس كدورت نمي‌كنيد؛ بلكه احساس نورانيت و رَوْح و انبساط مي‌كنيد. اين معنا معناي ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ﴾ است؛ ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾ نه‌اينكه عقاب را بردارد، عقاب كه اصلاً معنا ندارد. اگر عقاب باشد ظلم است؛ چون خطا و نسيان كه در اختيار مكلف نيست مثل نائم مي‌ماند؛ اگر نائم با پايش يك نفر را بزند و بكشد يااينكه مجنون بيايد يك كاري را انجام بدهد خدا عقابش مي‌كند؟! اين ظلم است. بلكه در اينجا نسيان و خطا بالأخره موجب يك اثرات وضعي خواهد شد و آن اثرات وضعي در اعمال بعدي مكلف اثر مي‌گذارد و در رفتارش اثر مي‌گذارد و در حالاتش اثر مي‌گذارد و او را از رسيدن به مراتب باز مي‌دارد و مانع مي‌شود! به‌واسطۀ اين حديث منةً علی العباد خداوند اين اثرات وضعي مترتبۀ بر اين اجزاء تسعه و فقرات تسعه را برمي‌دارد. پس اين حديث نمي‌تواند دليل براي برائت باشد.

بررسی حدیث رفع (2)

12
  • تلميذ: در «ما لا یعلمون» كه فرموديد، آنجا هم ما اختيار نداريم، ما وقتي نمي‌دانيم چه جهل به حكم داشته باشيم و چه جهل به موضوع؟

  • استاد: ولي اگر ملتفت باشيد مي‌توانيد احتياط كنيد، اگر ملتفت باشيد!

  • تلميذ: اگر ملتفت باشيم.

  • استاد: بله، بحث در اينجا است كه اگر شخصي ملتفت باشد چرا احتياط نكند؟! در تعارض بين دليلين احتياط مي‌كند يا در شبهات وجوبيه جمع بين هردو می‌كند، چه اشكال دارد؟!

  • فرق اضطرار و اكراه

  • تلميذ: فرق بين اضطرار و اكراه چيست؟

  • استاد: بين اكراه و اضطرار و كراهت و اينها فرق بر اين است كه اضطرار يك معناي عامي است و به عبارت ديگر با اكراه و اجبار قابل جمع است. در مورد اكراه اختيار با مكلف است اما در غايت سلب اختيار از او مي‌شود؛ يعني وقتي که شخصی را بر اتيان يك فعل اكراه مي‌كنند، در غايت او مسلوب الاختيار است؛ يعني در آن نیّت فعلي و در تصور آن نیّت فعلي كه به چه عنوان انجام بدهد، در آن مسلوب الاختيار است. يعني او را در آن نیّت مجبور مي‌كنند؛ اما از نقطه‌نظر عمل خارجي مي‌تواند انجام ندهد، مي‌تواند اعدامش كنند. به او بگويند که يا اين را بخور و اگر نه اعدامت مي‌كنيم. مي‌گويد که اعدامم كنيد ولو اينكه مكرهاً، ولي اعدامم كنيد. ولي در مورد اجبار اين است كه اصلاً به‌طوركلي مسلوب الاختيار است حتي بالنسبه به فعل نه نسبت به نيّت، در اوّلي بالنسبه به نیّت مسلوب الاختيار بود، در دومي بالنسبه به فعل است مثل اينكه يكي را در حال روزه مي‌خوابانند و دهانش را باز مي‌كنند و آب مي‌ريزند، اين ديگر مجبر است. اضطرار با هردوي اينها مي‌سازد؛ اعم از اكراه و اعم اجبار است.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد