پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهالدليل الثاني: الروايات - الروایة الأولی: حدیث الرفع
توضیحات
حدیث رفع و مفهوم خطا و نسیان در تکالیف شرعی محور اصلی این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است. ایشان در ادامه بحث حدیث رفع، این پرسش را بررسی میکنند که آیا خطا و نسیان به معنای جهل و عدم علم است یا به معنای عدم التفات و غفلت در انجام تکلیف. ابتدا با تکیه بر آیات قرآن درباره خطا، نسیان و «لا طاقة لنا به» روشن میشود که بسیاری از این عناوین ناظر به مواردی هستند که مکلف در اثر عدم توجه یا سهلانگاری دچار ترک وظیفه میشود. سپس دیدگاه علامه طباطبایی درباره غیر اختیاری بودن خطا و نسیان و توجیه آن به مقدمات اختیاری بررسی و نقد میشود. در ادامه، با استفاده از روایات، بهویژه روایت احتجاج و حدیث رفع، توضیح داده میشود که مراد از رفع، مواردی است که در آنها یا اکراه و اضطرار وجود دارد یا ترک تحفّظ و اهتمام باعث وقوع خطا شده است. نتیجه جلسه این است که حدیث رفع ناظر به مطلق جهل ساده در شبهات نیست، بلکه به مواردی مربوط است که عدم التفات و سستی در حفظ تکلیف در آن نقش داشته باشد و همین نکته در فهم درست برائت اصولی اثر مستقیم دارد.
هو العلیم
بررسی حدیث رفع (3)
سلسله دروس خارج اصول فقه ـ برائت ـ جلسۀ صدوهشتادوسوم
استاد
آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدساللهسرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
صحبت در حديث رفع بود و اينكه فقراتي كه در حديث رفع هستند ناظر بر معنا و مفهوم غير اختياري بودن فعل مكلف نسبت به مكلفٌبه و مأمورٌبه هستند يااينكه نهايت كلفت و نهايت مشقت در اتيان فعل مكلفٌبه است؛ يا غير اختياري يا نهايت مشقت. بنابراين منظور از «ما لا یَعلَمون» در اين فقرات، عدم علم نسبت به حكم و جهل در شبهات حكميه ـ که عبارت است از فقدان دليل و اجمال دليل و تعارض ادلّه ـ نیست؛ بلكه منظور از «ما لا یَعلَمون» در اينجا به معناي «ما لا یَلتَفِتون» است.
عرض شد آيۀ شريفه كه میفرماید:
﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ﴾1
دیروز عرض شد که منظور از خطا و نسيان چه چيزي است و منظور از «إصر» چيست. در آيۀ ديگر ميفرمايد: ﴿وَيَضَعُ عَنۡهُمۡ إِصۡرَهُمۡ وَٱلۡأَغۡلَٰلَ ٱلَّتِي كَانَتۡ عَلَيۡهِمۡ﴾2 كه «إصر» با صاد به معناي ثقل و مشقّتي است كه بر امم گذشته بهواسطۀ تكاليفشان بر آنها بود و عقوباتي كه...
تلميذ: ابتدائاً بود يا عقوبتاً بود؟
استاد: حالا عرض ميكنم. بهواسطۀ ظن يا بهواسطۀ خطا و نسيان و امثالذلك خداوند متعال عقوباتي را در اين دنيا براي آنها مدّنظر داشت. اينها همه «إصر» بودند. در روايت هم داريم که اگر شخصی گناهي ميكرد و يك ذنبي را مرتكب میشد، ميبايست مائة سنين توبه كند يا خمسين یا ثمانين سنة توبه داشته باشد.3 برحسب اختلاف مراتب ذنب، مراتب توبه و مدت و عمل توبه تفاوت داشت. خداوند اين «إصر» را از اين امت برداشته است؛ يا مجازاتهايي كه بهواسطۀ بعضي از گناهان براي افراد در امم گذشته پيدا ميشد كه ﴿فَتُوبُوٓاْ إِلَىٰ بَارِئِكُمۡ فَٱقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ﴾4 در اينجا چنين عقوبت و كفارۀ ذنب قطعاً در امت رسول خدا نيست و روايت هم بر اين مسئله دلالت دارد كه خداوند به رسولش در شب معراج ميفرمايد:
كانتِ الأُممُ السّالِفةُ یَتوبُ أحدُهُم مِن الذّنبِ الواحِدِ مِائَة سَنَةٍ أو ثَمانین سَنةً أو خَمسین سنةً ثُمّ لا أقبلُ تَوبتهُ دون أن أُعاقِبهُ فی الدُّنیا بِعُقوبةٍ و هی مِن الآصارِ الّتی كانت عَلیهِم فَرَفعتُها عن أُمّتِك و إنَّ الرّجُل مِن أُمّتِك لیُذنِبُ عِشرین سنةً أو ثلاثین سنةً أو أربعین سنةً أو مِائة سنةٍ ثُمّ یتوبُ و یَندَمُ طَرفةَ عینٍ فأغفِرُ لهُ ذلِك كُلّهُ.1
اين «إصر» در اینجا برداشته شده و خداوند اين امت مرحومه را مشمول اين لطف و عنايت خودش قرار داده است.
مفهوم خطا و نسیان از دیدگاه علامه طباطبایی
در اين آيه و در اين فقره عبارتهايي هست كه بايد مورد تأمل قرار بگيريد و حالا كه وارد اين بحث شديم بهتر است كه يك قدري بيشتر ادامه بدهيم؛ يكي خطا و نسيان است كه اين خطا و نسيان همانطوريكه خود مرحوم علاّمه طباطبايي ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در الميزان ميفرمايند که خطا و نسيان از افعال غير اختياریه است و همينطور تكليف به عدم ما لا یطاق اين تكليف ـ تكليف ابتدايي ـ مِن الله تعالی مذموم است.2 ايشان به يك نحوي اين خطا و نسيان را توجيه ميكنند؛ به يك قسمي اين را توجيه ميكنند و ميفرمايند كه منظور از خطا و نسيان نفس خطا و نفس نسيان نيست؛ بلكه منظور عبارت از مقدمات خطا و نسيان است؛ يعني مقدمات اختياري كه انسان مقدمتاً بعضي از كارهايي را انجام بدهد كه منع از خطا كند، منع از نسيان كند. به عبارت ديگر در اينجا خطاب متوجه اسباب دافعۀ خطا و نسيان شده است، نه به نفس خطا و نسيان؛ چون نفس خطا و نسيان از امور غير اختياري است و محال است كه عقاب و مؤاخذه بر امور غير اختياريه متعلق شود. بنابراين منظور از آيه اين است كه «﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾ ربّنا لا تؤاخذنا بقصورنا عن الأسباب المانعة عن الخطاء و النسیان». ایشان اينجا را به اين كيفيت بهاصطلاح توجيه ميكنند.
و منظور از حديث رفع هم كه «رُفِع عن أمَّتی تِسعَةُ أشیاءَ»1 باشد اين است كه همين خطا و نسياني كه در «ربّنا لا تؤاخذنا » هست منظور طبعاً همانجا است و معنايش اين است كه آن خطا و نسياني كه انسان در تحقق آن مقصّر باشد و آن اسباب دافعه و مانعه را انجام ندهد كه جلوي او را بگيرد، آنوقت در اينصورت مشمول مؤاخذه خواهد شد. بنابراين قضيه به «الاضطِرار بِالاختیار لا یُنافی الاختیار» برميگردد؛ مثل اينكه اختياراً شما ميدانيد و در حال اختيار ميدانيد كه اگر به اين بيابان برويد، دچار مجاعه و مشرف به موت خواهيد شد و ديگر در آنصورت أكل میته و شرب خمر و احكام ثانويه مجاز است. از آن اوّل يك شيشه خمر در جيبتان ميگذاريد و بعد ميرويد در بيابان، ميرويد ميرويد آنقدر تااینکه خوب مشرف بر موت شدید و جواز بر شرب خمر هم هست و ياعلي! ديگر اين اضطرار بالاختيار است.
مثل اينكه آن هرّه و گربۀ منزل آمده بود و يك كيلو گوشت شخص را خورد. گفت كه يك كيلو گوشتم را خوردهاي، بايد تو را بخورم ولي اينطوري حرام است بايد اوّل حلالت كنم بعد بخورمت! گربه را داخل كيسه گذاشت و در بيابان رفت، آنقدر رفت تااینکه مشرف بر موت شد. گفت که حالا حلال شدي! سر گربه را بريد و.... خطا و نسيان نسبت به اين بهواسطۀ تحقق و عدم تحقق اسباب مانعه در اينجا ذنب بر مكلف خواهد بود.
تأمل در نظر علامه طباطبایی
اما آنچه كه نسبت به اين قضيه بهنظر ميرسد اين است كه علیٰأیّحال در خيلي از مواقع و در بسياري از مواقع اين خطا و نسيان اصلاً نه اسبابش در اختيار انسان است و نه معنا دارد كه اين در اينجا مورد نظر باشد، اگر قرار بر اين باشد كه شخص عالماً و عامداً در اينجا كوتاهي و اهمال كرده و نسبت به اتيان مأمورٌبه سستي و تساهل كرده است و بعد موجب خطا و نسيان شده است اين حكم، حكم مغرض و معاند است و حكم خاطي و معتمّد در اينجا بر او بار ميشود. اگر نه، اين خطا و نسيان از روي عمد نبوده كه مشمول «الاضطِرار بِالاختیار لا یُنافی الاختیار» باشد و اين از روي سهو بوده و كوتاهي نكرده است، اين در اينصورت باز نسيان معلول براي دفع عدم اسباب مانعۀ از خطا و نسيان نيست؛ بلکه يك «أمرٌ خارجیٌ أمرٌ نفسیٌ لا یَتعَلّق بِاختیار المُكلَّف»، اين مشمول اين آيه نخواهد شد.
بله، لسان اين آيۀ شريفه يا لسان روايت آبي از اين است كه اين نسيان و خطا مختص به مواردي باشد كه آن موارد از موارد تقصير است، اين آبي نيست. ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾؛ اگر نسياني از ما پيدا شد و خطایي از ما پيدا شد ما را نگير؛ نه اينكه نسيان عن عمدٍ، خطا عن عمدٍ پيدا بشود ﴿لَا تُؤَاخِذۡنَآ﴾، اين اصلاً معنا ندارد كه نسيان عن عمدٍ را بگوید: ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ﴾، نسيان غير عمد كه اشكالي ندارد اصلاً لازم نیست از خدا خواسته شود.
بله، يك روايت داريم كه اين روايت را در احتجاج نقل ميكنند كه آن روايت نسيان و خطا را متوجه نسيان و خطایي ميكند كه مكلف خيلي توجهي ندارد و منبابمثال اهمال ميكند و آنطور كه بايد تحفّظ ندارد. اگر كسي نسبت به يك قضيه تحفّظ داشته باشد نسيان هم عارض نميشود؛ ولي اگر تحفّظ و اهتمام نداشته باشد در آنجاست كه اين نسيان و خطا پيدا ميشود. مثلاً آيا تابهحال شده كه در يك امر بسيار مهم كه خيلي مهم است براي شخصي نسيان پيدا شود يا خطا كند؟! فرض كنيد در يك امر خيلي مهم ميخواهد مسافرتي برود ـ نه مسافرت عادي مثل قم به طهران ـ ميخواهد خارج از كشور برود و از آنطرف هم بايد ساعت هشت طهران باشد، اين بايد اذان صبح بیدار شود و مسافرتش را ترتيب بدهد و اصلاً شب تا به صبح نميخوابد تا اینکه بیدار شود و مسافرت برود يا دوتا ساعت ميگذارد كه زنگ بزنند بیدار شود؛ چون اهتمام دارد. آنوقت با چنين اهتمامي اگر نسيان پيدا شود، قطعاً اين مسلوب الاختيار است؛ ولي اگر نه، در چنين مسافرتي ساعت نگذارد و همينطور بخوابد و بعد هم يكدفعه بیدار شود و ببيند كه ساعت هشت است، بعد به او ميگويند که چرا نيامدي؟ میگوید که خوابيدم و بيدار نشدم. ميگويند که خوابيدي؟! چرا ساعت نگذاشتي؟! عرف و عقلاء در اينجا مذمت ميكنند. در امور مهمه اگر شخص تحفّظ نداشته باشد سيرۀ عقلائيه بر مذمت است؛ ولي اگر نه فرض كنيد ميخواهد طهران برود و كاري انجام بدهد و بيايد و كارش هم كار عادي است و خيلي كار مهمي نيست، اگر نرفت عقلاء مذمت نميكنند؛ بلکه ميگويند که يك مسافرت عادي است و يك كار عادي است و در اينجا ساعت هم بالاي سرت نگذاشتي، نگذاشتي.
بیان روایتی از احتجاج در تفسیر نسیان و خطا
حالا نسبت به اين نسيان و مؤاخذهاي كه در اينجا هست، يك روايتي داريم كه با آن روايت ما مجبوريم که اين آيه را در اينجا به يك نحوي توجيه كنيم. آن روايت، روايت صحيح است که در احتجاج طبرسي هست. پيغمبر به خدا عرضه داشتند:
﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا﴾ قال اللهُ عزّ و جلّ: لستُ أُؤاخِذُ أُمّتك بِالنِّسیانِ و الخَطإ لِكَرامتِك عَلیَّ و كانَتِ الأُممُ السّالِفةُ إذا نَسوا ما ذُكِّروا بِهِ فَتَحتُ علیهِم أبواب العذابِ و قد رَفعتُ ذلِك عن أُمّتِك و كانتِ الأُممُ السَّالِفةُ إذا أخطئوا أُخِذوا بِالخَطإ و عوقِبوا علیهِ و قد رَفعتُ ذلِك عن أُمّتِك لِكَرامتِك علیّ.1
در اينجا به همين كيفيت ميتوانيم معنا كنيم كه چون در بعضي از موارد خطا و نسيان، ممكن است تحفّظ بر آن نباشد و آن شدت اهتمام نباشد؛ ممكن است فرض كنيد كه نماز انسان فوت شود و آدم بگويد که حالا بروم اين را بخرم و برگردم نماز ميخوانم. اينكه ميخواهد برود اين را بخرد اتفاقاً مشغول به آن خريد ميشود و نماز هم از او فوت ميشود. شايد منظور علاّمه هم اين بوده است كه انسان باید آن اسباب مانعه را براي اتيان به تكاليف دفع كند؛ يا در مورد خطا اگر خطا ميكند بايد حواسش را كاملاً جمع كند و متوجه باشد و قضيه را مهمل نگيرد. خلاصه قضيه را شوخي نگيرد و خيلي در اينجا جدّيّت داشته باشد.
حالا نسبت به اين قضيه نسبت به اين مورد هست كه در اينجا خداوند در امم گذشته و در امم سالفه عواقب و تبعاتي را بهوجود ميآورد، مترتّب بر اين از باب تنبّه و از باب تذكر خیلی بر این مسامحه سفت ميگرفت كه الآن که موقع نماز است براي چه از منزل بيرون رفتي كه فلان چيز را بخري؟! اوّل بايد نماز میخواندی؛ گرچه نسيان و خطا در اختيارت نيست ولي تو ميتوانستي اوّل نماز را بخواني و بعد بروي خريد و بازار، چرا رفتي منزل رفيقت به ناهار يا شام مشغول شدی؟! اوّل نماز را بخوان و بعد برو. چرا رفتي در بازار خريد كني؟! اوّل نماز را ميخواندي و بعد ميرفتي. آن اسباب رادعه و مانعه را نسبت به آنها اتيان نكرده است؛ لذا خطا و نسيان در اينجا پيدا ميشود. اين روايت اين را ميگويد والاّ اگر ما بر ظهور خطا و نسيان بخواهيم همين آيه را حمل كنيم كه «فی كلِّ خطا وَ كلِّ نسیانٍ» خدا امم گذشته را به اين عذاب مبتلا ميكرد، اين در اينجا خلاف عدل پروردگار است. حالا فرق نميكند، امم گذشته بالأخره آدم بودند. درست است حالا بهخاطر پيغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم خيلي بر ما سهل گرفته است؛ اما اين دليل نميشود كه خدا با امم گذشته مثل حيوان رفتار كند، بالأخره آنها هم آدم هستند و آنها هم انسان هستند. حالا بالأخره اين امم گذشته هم آدم بودند و از نسل همين آدم ابوالبشر بودند و دليل نميشود كه خدا بر آنها ظلم كند. بله، بر آنها صعب ميگيرد و «إصر» را بر آنها تحميل ميكند؛ ولي ظلم ديگر غلط است، ظلم يعني تكليف «ما لا یطاق» که علیٰأیّحال غلط است.
پس منظور از اين نسيان و خطا همانطوريکه اين روايت در اينجا ميفرمايد، نسيان و خطايي است كه اين نسيان و خطا بهواسطۀ اهمال در انجام و اتيان تكاليف عارض شدهاند نهاینکه نفس خطا و نسيان موجب مؤاخذه شود، روايات اين را ميفرمايند.
بعد در اين روايت ميرسد تا به اينجا:
فقال النّبیُّ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم: اللهُمّ إذ أعطَیتنی ذَلِك فَزِدنی فَقال اللهُ تعالى لهُ سَل قالَ: ﴿رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَا﴾ یعنی بِالإصرِ الشّدائِد الّتی كانت عَلى مَن كان قَبلنا فأجابهُ اللهُ إلى ذلِك فقال تبارك اِسمُهُ: «قد رَفعتُ عن أُمّتِك الآصار الّتی كانت على الأُممِ السّالِفةِ كُنتُ لا أقبلُ صلاتهُم إلاّ فی بِقاعٍ مِن الأرضِ معلومةٍ اِخترتُها لهُم و إن بَعُدت و قد جَعَلتُ الأرض كُلّها لِأُمّتِك مسجِداً و طَهوراً فهذِهِ مِن الآصارِ الّتی كانت على الأُممِ قَبلك فَرَفعتُها عن أُمّتِك و كانتِ الأُممُ السّالِفةُ إذا أصابهُم أذًى مِن نجاسةٍ قَرَضوها مِن أجسادِهِم و قد جَعلتُ الماء لِأُمّتِك طهوراً فهذِهِ مِن الآصارِ الّتی كانت علیهِم فرفعتُها عن أُمّتِك».1
توضیحی دربارۀ تقریض از مرحوم شعرانی
البته راجع به اين تقريض مرحوم آقاي شعراني يك نحوه توجیهي در اينجا دارند كه مقراض در اينجا معنايش با مقراض، كَندن نيست.2 اين قضيه به معناي «كندن» نيست بلكه به يك نحوهاي است كه اصلاً يك قسمي اين ازبين برود؛ شايد موجب صدمه ميشد اما نهاينكه با مقراض و اينها باشد. مثلاً خيلي شديد به يكنحو خيلي شديدي [مثلاً] با حَجري كه بهطوركلي حتي موجب خراش و شايد جرحي یا چيزي بهوجود ميآمد؛ ولي منظور از خود تقريض خود قطع با مقراض نیست و آن قطع با مقراض يكقدري بعيد ميآيد، البته دليل ميآورند و دليلشان هم در مجموع بد نيست و خوب است. ميگويند که اين چه نحوه چيزي است؟! هر جايي که نجس ميشود اگر بخواهد قيچي شود و اين عمل بخواهد با مقراض انجام شود، عمل غير عادي است؛ يعني خدا اینطور تكليف نميكند بهاينكه فرض كنيد با مقراض ببرّید.
و آن قضيهاي كه راجع به ﴿فَٱقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ﴾1 هست حالا آن يك گناه بسيار بزرگي بوده است كه اينها مرتكب شدند و بتپرست شدند و شايد برگشت آن مسئله به همان ارتداد و قتل نفس و اينها بوده است؛ منتها از آن جايي كه خدا خواسته بر اينها لطف كند، بهجاي اينكه همۀ اينها را بكشد گفته است كه مثلاً صبح تا شب يا مثلاً يك ساعت معيّن ﴿فَٱقۡتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمۡ﴾ و بعد گفت: ﴿فَتَابَ عَلَيۡكُمۡ﴾ ديگر آن مقداري كه كشته شدند مورد رحمت و لطف خدا قرار گرفتند و آن باقي افراد هم خدا آنها را آمرزيده و توبۀ آنها را قبول كرده است؛ ولي اين كيفيت با مباني جور درنميآيد كه مثلاً نجاست را قيچي كنند. بعد روایت ميرسد به اينجا که ميفرمايد:
﴿رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦ﴾ قال تبارك اِسمُهُ: «قد فعلتُ ذلِك بِأُمّتِك و قد رفعتُ عنهُم عِظم بلایا الأُممِ و ذلِك حُكمی فی جمیعِ الأُممِ أن لا أُكلِّف خلقاً فوق طاقتِهِم».2
بیان و توضیح کلام علّامه طهرانی در باب تکلیف بمالایطاق
در اينجا مرحوم علاّمه میفرمایند که شكي نيست در اينكه «عدم الطاقة» در تكاليف ابتدايي عقلاً محال است که خداوند حكم به عدم اطاقه كند و حكم به «ما لا یطاق» كند، اين در اينجا محال است وليكن منظور از «ما لا یطاق» تكاليف ثانوي است كه اين جريمه و جزاي براي عصيان و ذنب و يا مثلاً نسيان يا خطا در تكاليف است، فرض كنيد يك جريمهاي كه اين جريمه خيلي «ما لا یطاق» است. منظور از اين آيه بهاصطلاح اين هست، ﴿رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ﴾ بنابراين منظور از «ما لا یطاق»، «ما لا یطاق البشر و ما لا یطاق طاقة البشریة، الحكم الذی لا یطاقه الغیر مطاق الإنسان أن یفعله أو الله تعالی مثلاً لا یجوز أن یكلِّفَه ابتداءاً لأنَّه ما لا یطاق.»
با توجه به اين قضيه برگشت و مرجع «ما لا یُطاق» به جزاء در فعل است نه به معناي حكم ابتدايي، باز برگشت اين به جزاء است؛ يعني معقول نيست كه حكم ابتدايي حكم «ما لا یطاق» باشد يعني كفارۀ ذنب، كفارۀ خطا، كفارۀ نسيان و كفارۀ اين امور را از «ما لا یطاق» قرار ندهد بلکه از «ما یطاق» قرار بدهد. فرض كنيد اگر شخصی روزۀ ماه رمضان را افطار كرده است، مثلاً «صوم ستین یوماً»، «ما لا یطاق» نیست و حالا اين دو ماه روزه بگيرد، اشكال ندارد و اين «ما لا یطاق» نيست؛ اما اگر قرار باشد بر اينكه جزاء و كفارۀ افطار «یومٌ واحد» فرض كنيد «صوم أسبوع واحد بلا أكلٍ و لا شرب» باشد، اين ميشود «ما لایطاق» و فرد ميميرد. حالا شايد خدا بر امت گذشته از اين كارها انجام ميداده است، نميدانيم. البته آنها صوم صمت و وصال داشتند و صوم صمت و وصال هم خيلي مشكل نيست كه روزه از این شب به شب بعد بچسبد و ديگر در بين روز چيزيي نخورد. اين روزه را به روزۀ دیگر وصل ميكردند، اين «ما لا یطاق» نيست؛ اما اگر «ما لا یطاق» باشد اين ديگر [معقول] نیست. البته ما هم داريم، گرچه «ما لا یطاق» نيست، در بعضي از جزاها و كفارات كه مشكل هستند؛ مثل اينكه اگر شخصي حج بر او واجب شود و نرود واجب است كه سال بعد حج را ولو متسكعاً، علیٰأیّنحوٍكان برود ولو ماشیاً ولو با احتمال خطر جدي ولو مع عدم تخلیة السرب واجب است كه به حج برود3 يعني اينقدر در مورد حج خداوند شديد برخورد ميكند و شديد مقابله ميكند؛ ولي نسبت به امور ديگر نه، نسبت به مسائل ديگر به اين كيفيت نداريم كه به ايننحو باشد ولي در مورد حج اينطور است.
حالا در مورد «ما لا یطاق» در اين آيه در اينجا مرحوم علاّمه ميفرمايند كه منظور از «ما لا یطاق» يعني احكامي كه جزاء و كفاره براي اهمال و خطا و نسيان يا گناه براي مكلف است، منظور از «ما لایطاق» است والاّ احكام ابتدايي نيست.
البته كلام ايشان در اينكه «ما لایطاق» حكم ابتدايي نميتواند باشد، صحيح است و بهاصطلاح اشكالي در اينجا ندارد. دليلي ندارد كه حكم ابتدايي حكم «ما لا یطاق» باشد مگر در موارد خاصه؛ مثل اينكه اگر حرب و جهادي باشد عليٰأيِّنحوٍكان؛البته در آیه دارد که ﴿كَم مِّن فِئَةٖ قَلِيلَةٍ غَلَبَتۡ فِئَةٗ كَثِيرَةَۢ﴾1 ولو انسان قطع داشته باشد كه شكست ميخورد؛ ولي در اين حال دفاع از اسلام لازم و واجب است، البته در بعضي از موارد با شرايطي، نه در همۀ موارد. ولي همانطوريكه عرض شد صحبت در این است كه راجع به جزاء برای این حكم ممكن است ما معناي «ما لا یطاق» را يك معنايي بگیريم كه مافوق طاقت، يعني بهاصطلاح حكمي كه مافوق طاقت است به اين عنوان كه از تحت قدرت مكلف خارج است يعني جزاء و عقابي كه از تحت قدرت خارج است، اگر اين باشد پس در اين صورت مساوي با اماته است و فرق نميكند، چيزي كه از تحت قدرت بشر خارج است يعني نميتواند آن را انجام بدهد، حالا يااينكه به حال موت ميافتد يااينكه اصلاً به حال موت نميافتد بلکه به حال مرضيٰ ميافتد كه مسلوب الاختيار است، علیٰأیّحال خارج از قدرت است نهاينكه مساوي با قدرت باشد.
همانطوريكه در جلسۀ قبل عرض كرديم طاقت يعني مساوي بودن و آن مساوي بودن اشكال ندارد. ممكن است خداوند تكليف کند و ممكن است خداوند تكليف...
...اشکالی ندارد، اما اينكه روزه را بايد بگيري ولو اينكه به موت منتهي شود، اين تكليف عقلايي نيست؛ يعني منظور از تكليف اين نيست كه موتي در اينجا پيدا شود إلاّ فی موارد خاصة مثل جهاد و امثالذلك؛ اما تكليف به صلاة و صوم و امثالذلك منظورش انتهاء به اماته كه نيست؛ بلکه منظور اين است كه در حال حيات و در حال عيش و در حال سهولت اين تكليف تحقق پيدا كند و اين قضيه اصلاً با اصل تكليف منافات دارد. بناءًعليٰهذا منظور از «ما لا یطاق» در اينجا همانطوريكه خود مرحوم علاّمه ميفرمايند يك نوع تحميلي كه «لا یتحمّل عادتاً»، «عادتاً» اين جزاء و كفاره و اين تكليف بهواسطۀ گناه، بهواسطۀ سهل، بهواسطۀ تساهل و بهواسطۀ اهمال «لا یتحمّل عادتاً» باشد که اين «ما لایطاق» است.
عليٰأيّنحوٍكان بر هر قسم كه ما بگيريم، روايات ديگري هم اين مسئله را تأييد ميكند. روايت ديگري در اصول كافي هست كه ميفرمايد:
عن أبی داوُد المُسترِقِّ قال: حدّثنی عمرو بنُ مروان قال: سمِعتُ أبا عبدِ اللهِ علیهِ السّلامُ یقولُ: «قال رسولُ اللهِ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم: «رُفِعَ عن أُمّتی أربعُ خِصالٍ خَطأُها و نِسیانُها و ما أُكرِهوا علیهِ و ما لم یُطیقوا و ذلِك قولُ اللهِ عزّ و جلّ ﴿رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَا رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦ﴾ و قولُهُ: ﴿إِلَّا مَنۡ أُكۡرِهَ وَقَلۡبُهُۥ مُطۡمَئِنُّۢ بِٱلۡإِيمَٰنِ﴾1».2
معنای «ما لا یطیقون» در روایات
و نظاير اين رواياتي هست كه ميخوانيم. علیٰأیّحال باز آن حكمي كه از اين آيات مستفاد ميشود اين است كه «ما لا یطیقون» عبارت از آن تكليفي است كه «عادتاً لا یتحمله الناس» نهاينكه «ما لا یطیقون» يعني براي آنها مشكل است، آنچه كه مشكل است را «ما لا یطیقون» نميگويند. تكليف به «ما لا یطاق» يعني «ممتنعٌ حصوله أو صعبٌ بنحوٍ لا یتحمله عادتاً الأشخاص العادی»، اينها نميتوانند تحمل كنند. بناءًعليٰهذا سياق آيه بااينكه در اوّلش خطا و نسيان هست ولي منظور از خطا و نسيان عبارت از يك مؤاخذهاي است از يك قصوري كه آن قصور موجب براي حكم به «ما لایطاق» است.
منبابمثال شخصي در يك مسئلۀ بسيار مهم اهمال ميكند، اين مستوجب عفو نيست و بايد عقاب شود. پس منظور از خطا و نسيان در اینجا عبارت از خطا و نسياني است كه شخص اهمال نميكند؛ اهمال جدّي و تساهل جدّي را ندارد؛ الاّ اينكه خيلي توجه نميكند و يكدفعه ممكن است يك صلاتي از او فوت شود، خيلي توجه نميكند و يك وقت ممكن است يك روزه از او فوت شود و بهاصطلاح افطار كند؛ يعني به يكنحوي عمل کند كه موجب بطلان روزهاش شود. اين مورد، مورد خطا و نسيان است نه در هر موردي. بعد اين خطا و نسيان در چنين وضعيتي يك خطا و نسيان، نفسش يك مسئلۀ اختياري است كه مترتب بر امر تساهلي است كه نسبت به خود شخص است. علیٰأیّحال همانطوريكه عرض كردم سياق اين روايت تا اينجايي كه ما داريم صحبت ميكنيم، سياق امور اختياريۀ عاديۀ عرفيه نيست؛ بلكه امور غير عاديّهاي است كه يا مكلف مسلوب الاختيار است مانند اكراه و اضطرار يا مانند «ما لا یطیقون» است؛ يااينكه اختيار او در فعل، مساوق با تحمل مشقّت غير عادي است كه «ما لا یطیقون» شامل اين خواهد شد، اين سياق اين روايت است.
دلالت «ما لا یَعلَمون» بر اساس سیاق بقیۀ فقرات روایت
علیٰأیّحال چه بر آن مبنايي كه ما در جلسۀ قبل عرض كرديم كه منظور اين است كه آن آثار تكويني كدورت و ظلمت يااينكه آثار وضعي آن را خداوند رفع كند، يا آنچه را كه بعضي مثل مرحوم علاّمه و ديگران ـ حالا كلام آنها را هم نقل ميكنيم ـ بیان کردند که آثار تكليفي جزايي را مترتب بر اين روايت كردهاند. علیٰأیّحال هر كدام از اين دو معنا را بگیريم باز «ما لا یَعلَمون» دلالت بر اين جهل بسيطي كه در شبهات حكميه است ندارد؛ بلكه به سياق بقيۀ فقرات، دلالت بر عدم التفات نسبت به مورد ميكند كه اگر بهواسطۀ «ما لا یَعلَمون» يك حكمي را انجام بدهيم، درحاليكه ميبايست ملتفت باشيم و انجام ندهيم، اگر انجام بدهيم در اينصورت عواقبش را خداوند در اينجا بردارد، باز در اينجا مسئلۀ مورد استدلال حديث رفع برای برائت نميتواند باشد.
امروز که رفتيم خانه ما را ضعف گرفت. من معمولاً سحري نميخورم و مثل اينكه سحري نميخوريم بهتر است، خلاصه رفتيم خانه و ضعف كرديم. مجبراً نبودم و مكرهاً هم نبودم ولي بالأخره مكره شديم و به زور به ما خوراندند، گفتيم چه طرز روزه گرفتن است؟! ديشب شامت اينطور، بعد حالا ميبينيم كه الآن همينطور اثر گذاشته است، من صبحها معمولاً نميتوانم سحري بخورم، ميل ندارم. همان افطار كه ميكنيم تا شب بعدش حالم خوب است و طوري نيست؛ ولي ديشب غذايي كه تا شب بعد بكشانيم نداريم، نخورديم. نان پنير سبزي خورديم و خلاصه اينهم پنچرمان كرد. خيال ميكنيم هنوز جوان هستيم.
پرسش و پاسخ
سیرۀ عقلائیه، ناظر به کلیات یا جزئیات؟
تلميذ: سيرۀ عقلائيه ناظر به جزئيات نيست بلکه ناظر به كليات است.
استاد: بله ناظر به كليات است، اگر هم در هر جا ناظر به جزئيات بود آنهم از باب يك امر عرف است؛ يعني از باب يك امر متعارف عرفي است والاّ منبابمثال يك سيرۀ عقلائيه نمیآید يك امر غير عقلاني را ارزش و بها و قيمت بدهد؛ بلکه سيرۀ عقلائيه در اينجا آن امر عقلاني را مطابق با شرايط محيط و شرايط افراد تقرير ميكند. مثلاً سيرۀ عقلائيه ميگويد که معاملاتي كه اين معاملات مثلاً از هزار دلار یا يك ميليون تومان كمتر است، مميّز هم ميتواند اين معاملات را انجام بدهد و فرض كنيد معاملاتي كه پانصد هزار تومان است، حالا مميّز دوازدهساله موتور و Bicycle (دوچرخه) خودش را ميفروشد. فرض كنيد اين ميتواند انجام بدهد آنوقت بر اين اساس مسائل حقوقي در محاكم و اينها مترتب ميشود، مثلاً اگر شهادت بدهد یا اگر اعتراف كند که من موتورم را به اين فروختم، اين ممضاة است؛ ولي اگر سيرۀ عقلائيه بگويد که ممیز نبايد معاملاتي كه از هزار دلار بيشتر باشد انجام بدهد، اين سيرۀ عقلائيه ممضاة است؛ نه از باب تعبّد، بلکه از باب اينكه عقل در نگاه به عرف و به شرايط عرفي يك موضوعي را براي ترتّب حكم متحقق ميكند. ممكن است يك شهري باشد که بچههاي مميز آنها مثل افراد بيستساله فهم داشته باشند، سيرۀ عقلائيه در آنجا اين است كه أزیَد مِن ألف دلار هم ميشود در آنجا معاملات انجام شود. ممکن است در يك شهري باشند که خمسین دلار هم براي مميز زياد باشد، در آنجا سيرۀ عقلائيه اين است كه جلوي اين را بگيرد و منع كند.
مصاديقي را كه عقل تعيين ميكند براساس مستقلات عقليه نیست؛ بلکه براساس نظر به شرايط محيط است؛ شرايط محيط و عرف ميآيد يك سيرهاي را قرار ميدهد و بر آن اساس حكم ميكند. فرض كنيد در مسائل فرهنگي، ثقافي، اجتماعي، معاملات و اينها سيرۀ عقلائيه تابع همان قضيۀ و مسئلۀ عرف است.
نقد دیدگاه تفکیک عقل افلاطونی از عقل عرفی
... قضيۀ مناظرهای بود ـ من ديدم بين آقاي مصباح و شخص ديگر ـ اشتباه آقای مصباح در اينجا این بود که ايشان دو عقل درست كرد و گفت که يك عقل، عقل افلاطوني است كه قائل به مستقلات عقليه است و يك عقل، عقل عرفي است كه مردم آن را عقل میدانند.
ما دو عقل نداريم، ما يك عقل بيشتر نداريم. فرض كنيد ما از كجا بفهميم آن قاضي كه الآن در محكمه ميرود و قضاوت ميكند، آيا تا قبل از ورود به محكمه عقل عرفي دارد بعد همينكه وارد محكمه ميشود از داخل چمدانش عقل افلاطوني را درميآورد و در خودش ميگذارد و وارد محكمه ميشود يا نه، با همان عقلي كه در بیرون هست در محكمه هست؟! يك عقل است. بله، صحبت در اين است که اين عقلي كه ما داريم چون عالم به مصالح و مفاسد نفسالأمريه منجميعالجهات نيست و «خفی علیه المصالح و المفاسد و لهذا إنّا نضطر بالاِلتجاء إلیٰ الشارع»، از اين باب است نه از اين باب است كه ما دو عقل داريم، از كجا شما میگویید که دو عقل داريد؟! آيا شما در خودتان دو عقل ديدهايد؟! يك عقلي كه مستقلات عقليه؛ حسن عدل، حسن رأفت، حسن اكرام، وجوب شكر منعم، حرمت ظلم، حرمت خلاف عدل، حرمت معصيت با شارع و عصيان با شارع و اينها را حكم كند و يك عقلي هم در مسائل عادي مثل حقوق مدني، حقوق اجتماعي، حقوق كيفري و اينها حکم کند و اینهم يك عقل است.
نه ما چنين چيزي نميفهميم، يك عقل بيشتر نداريم؛ همان عقلي كه حكم به مستقلات عقليه ميكند، همان عقل حکم به قبح مأة جلدة براي زاني ميكند، نميكند؟! حالا من مثال ميزنم، اگر شارع حكم به مأة جلدة نداشت، عقل شما حكم به مأة جلدة ميكرد؟! عقل ميگويد که اين راضي است و او هم راضي است پس ديگر چه ميخواهيد؟!
بله؛ مرد راضي است و زن هم راضي است، خيلي خوب دوتا راضي يك عملي را انجام دادند مگر کار بد كردند؟! خيلي هم خوب كردند!
تلميذ: شارع هم در اينجا كاري نكرده است و فقط گفته که خطبه بخوان. آیا در مورد نکاح در خطبه مصلحت گنجانده شده است؟ اينكه میگویند که زنا كرده است، زنا يعني چه؟ زنا بايد تفسير شود. زنا به اين معنا كه خطبه نخوانده است؟!
استاد: بله.
تلميذ: يعني شارع آمده مصلحت را فقط روي خطبه خواندنش گذاشته است؟!
استاد: بله ديگر، زنا آن است كه بدون خطبه و... اگر تازه ما قائل به معاطات در اينجا بشويم كه اصلاً مسئله از ريشه [اشکال] پيدا ميكند. فرض كنيد در يك شرايطي است که در آن شرايط نميتوانند ازدواج كنند؛ منبابمثال زن در عدۀ متوفيٰ قرار دارد، حالا ما در اين مورد بحث ميكنيم كه ديگر اصلاً احترام متوفيٰ بايد محفوظ باشد تااینکه [بعد ازدواج] كنند. حالا يك اشتباهي كردند، برای اشتباه كه نبايد سرشان را بريد و نباید ذبحشان كرد، يك سیلی در گوش اين بزن و یكی هم در گوش او بزن و بگو آقا چرا اينطور کردید؟! اما صد ضربه زدن تلق و تلوق برای چه؟! چه کسی این کار را میکند؟! حالا ميبينيم که شارع آمده است چنين كاري را انجام داده است. اين كاري كه الآن شارع انجام داده است برای چيست؟! آيا برای نفس عمل است يااينكه نه براي دفع يك مضارّ است؟! و لهذا شارع در نفس زنا نيامده است که اين حكم را بياورد؛ بلکه دربارۀ زنايي آورده است كه آن زنا جهاراً باشد و أربعةَ شُهدا شاهد باشند ـ همۀ اينها را من عرض كردهام ـ والاّ يك خطبه خواندن كه اين حرفها را ندارد و خيلي بهاصطلاح مشكلي ندارد. آن زنايي كه طرف بالاي تپه رفته است، اين را بايد گرفت تا ديگر مثلاً در جامعه هرجومرج نشود، تا ديگر در خيابان هر كسي يك كسي را بردارد و آزاد باشد!
اگر بخواهند جلوي هرجومرج را بگيرند، اين كار را انجام ميدهند والاّ اينهم راضي است و آنهم راضي است؛ حالا فوقش بگويد که كار خلاف كردهاند گوششان را ميگيریم، دیگر صد ضربه شلاق چرا؟! اصلاً كدام عقلي حكم ميكند؟! همان عقلي كه حكم به قبح ظلم ميكند همان عقل ميگويد که هذا ظلمٌ. اگر به زور و عنف ميآمد تجاوز به اين زن ميكرد اين محلّ بحث است و تازه تجاوز هم كرده است و چيزي از او كم نشده است! حالا بر فرض هم كه آمده به عنف اين كار را انجام داده است، جزای عنف صد ضربه كه نيست، فرض كنيد پنج ضربهاش بزنيد يا جريمهاش كنيد. اين معنايش اين است كه شارع در اينجا منظور ديگري را خواسته لحاظ كند مثلاً [بهخاطر] هرجومرج در اجتماع و آثار سويي كه مترتب ميشود؛ تكويناً بر خود طرفين و نظام اجتماع مترتب ميشود، براي اين شارع شديد گرفته است. ممكن است عقل نسبت به اين مسائل جاهل باشد، بله از اين نقطهنظر حکم شارع أعليٰ از حكم عقولي است كه ما داريم.
تلميذ: مولوي هم عقل جزئي و عقل كلي تقسيم ميكند؟ پس اين چطور تقسيم ميكند؟
استاد: بله، عقل جزئي عقول ناقصه است ديگر؛ يعني عقولي که نظر به جزئيات و مصادیق دارند والاّ نه به معناي عقلي است كه عقل افلاطوني نيست، آن عقل كلي عقلي است كه به عقل مجرد ميرسد.
تلميذ: يعني مراتب دارد؟
استاد: بله، يك عقل است منتها آن يك عقل مراتب پيدا ميكند. دو عقل نيست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد