/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۲۱

1
  • درس سیصد و هفتم: صوت 321

  • بررسی دلیل عقلی اخباریین برای وجوب احتیاط در کلام فقهاء (17)

جلسه ۳۲۱

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  •  

  • 1

  • قسم رابع از اقسام شبهۀ حکمیه در مسئلۀ اصالت عدم تذکیه موردی است که به‌خاطر شبهۀ حکمیۀ در دخالت جزء یا در دخالت شرطی در تحقق تذکیه مورد مشتبه واقع بشود مانند حدید بودن سکین یا استقبال یا اسلام، که در جزئیتش و یا در شرطیتش انسان شبهه داشته باشد. این مورد که به‌عنوان شکّ در جزئیت و شکّ در شرطیت مطرح است، به‌عنوان قسم رابع از اقسام شبهۀ حکمیه مطرح است.

  • در اینجا طبق آنچه که متعارف است اگر قرار بر این باشد که تذکیه عبارت از آن امر بسیط و نتیجۀ اجزاء و شرایط خارجی باشد به‌اضافۀ قابلیت محل، خب اصالت عدم تذکیه در اینجا جاری است به‌خاطر اینکه عدم تذکیه در زمان حیات در تحققش بعد از فری اوداج و عدم تحقق تذکیه به‌واسطۀ اخلال به بعضی از شروط و اجزاء در اینجا موجب استصحاب عدم تذکیه خواهد شد.

  • منطبق نبودن استصحاب عدم تذکیه در زمان حیات با موازین و مبانی

  • اشکال بر این مسئله در روز گذشته مطرح شد که به‌طورکلی استصحاب عدم تذکیه در زمان حیات به‌هیچ‌وجه با موازین و مبانی منطبق نیست. زیرا آن عدم تذکیۀ در زمان حیات مبتنی بر حیات بود نه مبتنی بر حالتی سوای حیات. و اگر قرار بر این باشد که استصحاب عدم تذکیۀ در حال حیات جاری بشود، در مورد شاة و بقر و دُجاج هم باید جاری بشود. زیرا بعد از فری اوداج همان استصحاب عدم تذکیه جاری است درحالی‌که لَم یَتَفوّه بِه أحَدٌ و لا یَتکَلم به مُتِفقّهٌ فضلاً عن الفقیه که شارع به‌واسطۀ فری اوداج، دیگر ترتیب اثری به استصحاب عدم تذکیه در حال حیات نمی‌دهد و دلیلش هم این است که به‌واسطۀ موت چه حتف أنفه و چه به‌واسطۀ ذبح آن حال حیات متبدّل به موت می‌شود. بله! استصحاب عدم تذکیه در حال حیات، اگر مبتنی بر عدم قابلیت محل باشد. آن عدم قابلیت محل بعد از حیات هم قابل جریان است. بنابراین همان‌طوری‌که عرض شد این استصحاب عدم تذکیه هیچ وجهی از نقطه‌نظر مبانی ندارد.

    1. .تلمیذ: ...
      استاد: فروش ورق به‌خاطر پشتوانه‌اش است. ورق را که انسان نمی‌فروشد بلکه پشتوانه‌اش را می‌فروشد پولی را که می‌دهد ورق است پس کپی‌اش را هم باید بتواند بدهد درحالی‌که آن کپی پشتوانه ندارد پس پول صرف ورق نیست اما این دارد آن‌وقت باید دید پشتوانه چیست؟ اگر پشتوانه طلاست همان اشکال پیش می‌آید. طلا خرید و فروشش به اَزید ربا می‌شود، اگر نفت است آن‌هم جزء رطل به‌حساب می‌آید و مکیل و موزون است لذا آن‌هم رباست. اگر چیزهای دیگر مثل جواهرات و امثال‌ذلک است که بعید است ایران پشتوانه‌اش این‌قدر باشد. معمولاً پشتوانه‌ها در کشورها تفاوت می‌کنند؛ بعضی از پشتوانه‌ها جنبۀ حیثیتی و شأنی دارد نه جنبۀ حقّی و عینی مثلاً فرض کنید یک کشوری هیچ پشتوانه‌ای ندارد طلا و نفت ندارد ولی موقعیت سوقُ الجیشی آن یک موقعیتی است که اعتبار او را در دنیا زیاد می‌کند. به‌واسطۀ این موقعیت سوق الجیشی پولش اعتبار پیدا می‌کند. پشتوانه در بعضی از کشورها کار است؛ کار بالفعل است کاری که می‌تواند از قوه به فعل بیاورد. در کشورهای مختلف تفاوت می‌کند. بعضی از کشورها پشتوانه‌شان زور است؛ نیروی نظامی است! چون یک کشورِ قوی است از این نقطه‌نظر این برای او یک پشتوانه‌ای است و اعتبار بین‌المللی پیدا کرده است. در آن موارد ما می‌توانیم این مطلب را بگوییم. اما کشور ما الحمدلله هیچ اعتباری ندارد!
      تلمیذ: طلا را هم اگر پشتوانه‌اش قرار دهیم باز تورمی که هست ـ پول‌هایی که زیاد در دست مردم است ـ نشان می‌دهد که پشتوانه نفعی ندارد، پول بی‌ارزش است اگر واقعاً طلا پشتوانه‌اش بود خب پول هم ارزشی داشت.
      استاد: بله! به‌خاطر اینکه مقدار اسکناس از مقدار طلا بیشتر است.
      تلمیذ: آن‌وقت در این جنبه اشکال پیدا نمی‌شود؟
      استاد: ارزش آن بیشتر می‌شود ولی بالأخره یک درصدی را که دارد، نمی‌توانیم بگوییم که صد تومان، تمامش پشتوانه ندارد حالا سی تومانش دارد، چهل تومانش دارد، شصت تومانش اعتبار دولت است. علیٰ‌کلّ‌حال قضیه بدون اشکال نیست.
      سوئیس یک کشوری است که هیچ‌چیز ندارد؛ نه نفت دارد و نه صنعتی دارد، صنعتش همین صنعت متعارف است مثل سایر دول اروپایی صنعتش خوب است ولی در حد رقابت با کشورهایی دیگر مثل آلمان و امریکا و فرانسه نیست ولی پشتوانۀ سوئیس نحوۀ سوق الجیشی آن کشور است که او را محل اعتماد برای سایر دول قرار داده است. در جنگ بین‌الملل دوم سوئیس بی‌طرف بود؛ نه جزو متفقین بود و نه جزو متحدین بود و چون بی‌طرف بود و هیچ‌کدام از طرفین به او کار نداشتند لذا سرمایه‌هایشان را در سوئیس می‌سپارند و این خودش موجب شد اعتبار پیدا کند. این اعتباری که سوئیس دارد از بعد از جنگ بین‌الملل دوم است والاّ خودش فی‌حدّنفسه چیزی ندارد. یک کشور هست که نفس قوانین و افرادش و اجرای قوانین آن پشتوانه می‌شود. افرادی که درستکار هستند و صحیح العمل هستند خود این هم پشتوانۀ پولی آنهاست؛ حرفی که می‌زنند روی حرفشان می‌ایستند و سوئیس این‌طور است. از معدود کشورهایی است که افرادش به صحّت عمل معروف هستند و بعدش سوئد است؛ حرفی که می‌زنند روی آن می‌ایستند.
      این مسئلۀ پشتوانه در زمان سابق به یک نحوی بود ولی الآن به‌طورکلی عوض شد. مسائل در صحنۀ بین‌الملل تغییر پیدا کرده است. سابق به‌طورکلی معادلات براساس نقدین بود و خزانۀ هر مملکتی براساس طلا و نقره به‌خصوص طلا حساب می‌رسیدند ولی الآن دیگر به‌طورکلی عوض شد و اصلاً طلا خیلی به‌حساب نمی‌آید.

جلسه ۳۲۱

3
  • حالا اگر مقصود از تذکیه عبارت از نفس افعال خارجی به‌اضافۀ قابلیت محل باشد، دراین‌صورت چه استصحابی جاری است؟ آیا می‌توانیم استصحاب عدم تذکیه را جاری کنیم؟ می‌فرمایند که در اینجا استصحاب عدم تذکیه جاری است منتها نه به‌خاطر عدم تحقق جزء و عدم تحقق شرط، بلکه به‌واسطۀ عدم نفس اتصاف به مذکّیٰ بودن، زیرا آنچه که در باب استصحاب مسلّم است عبارت از یقین سابق و شک لاحق است؛ در استصحاب یا وجود سابق متعیّن است و عدم مشکوک است یا عدم سابق متعیّن است و وجود مشکوک است. درصورت اولیٰ استصحاب وجود می‌شود و درصورت ثانی استصحاب عدم می‌شود؛ عدالت زید متیقّن است و شک در عدم عدالت است لذا استصحاب وجود عدالت را می‌کنیم یا عدم عدالت زید متیقّن است، شک در وجود عدالت است لذا استصحاب عدم را می‌کنیم.

  • اما در مانحن‌فیه امر مشکوک نداریم؛ آنچه که متیقّناً دخیل در تذکیه است که انجام شده است چون تذکیه عبارت از نفس افعال خارجی است؛ ذبح و فری اوداج به‌واسطۀ سکین انجام شد بسم الله هم گفته شد، اینها چیزهایی یقینی بود. چیزهای مشکوک هم قطعاً حاصل نشد پس ما چیزی نداریم که در آن شک کنیم. فری اوداج قطعاً بود، ذبح با حدید قطعاً بود، بسم الله قطعاً بود، استقبال و اسلام قطعاً نبود. شک داریم که اگر استقبال و اسلام داخل و جزء برای افعال است پس تذکیه حاصل نشد و اگر جزئی از افعال نیست تذکیه حاصل شد، پس آنچه که متیقّن است قابل استصحاب نیست چون انجام شد و شکی در آن نداریم، آنچه هم که مشکوک است قطعاً انجام نشد، پس شک در آن هم نداریم، پس چه چیزی را می‌خواهیم استصحاب کنیم؟! آن شک لاحق به چه برمی‌گردد؟! ما چیزی را نداریم که بخواهیم استصحاب کنیم!

  • استصحاب عدم اتصّاف

  • در اینجا می‌فرمایند: استصحاب عدم اتصّاف؛ یعنی استصحاب عدم سببیت این به مذکّی بودن. مگر تذکیه و عدم تذکیه حکم شارع نیست؟! تذکیه و عدم تذکیه از احکامی است که رفع و وضع آن به ید شارع است. خب این اسباب قبلاً مذکّیٰ نبودند و شارع این اسباب را مذکّیٰ قرار داده است. ما استصحاب عدم اتصّاف این اسباب را به مذکّی بودن در اینجا جاری می‌کنیم. بنابراین حکم می‌کنیم بِأنَّ هذهِ الأسباب الموجودة و المحقّقة فی الخارج لَیست بِمذکیّة و علیٰ هذا هذه الشاة لیست بِمذکیّة این را استصحاب عدم اتصّاف می‌گویند نه استصحاب عدم وصف.

جلسه ۳۲۱

4
  • امثله‌ای برای این قضیه در فقه ذکر می‌کنند؛ یکی از آن امثله در بحث اشتقاق است که آیا مشتق حقیقت در تلبّس به مبدأ است فی آناً ما، یااینکه مشتق حقیقت در تلبّس به مبدأ است دائماً؛ اگر شخصی در زمان گذشته عالم بود و الآن مسلوب العلم است ...، اتفاق می‌افتد! حتی بعضی از مراجع اصلاً به‌طورکلی نسیان برایشان عارض می‌شود. خیلی‌ها هستند که در سنین پیری نسیان بر آنها عارض می‌شود. اتفاقاً این قضیه در مرجعیت و در تقلید هم خیلی به‌درد می‌خورد. مثلاً فردی هست بسیار فرد مُلایی هست ولی بعد نسیان بر او پیدا می‌شود آیا می‌شود از او تقلید کرد یا نمی‌شود تقلید کرد؟! مرحوم حاج میرزا حبیب الله رشتی در نجف اول عالم و اول مدرّس بعد از مرحوم شیخ انصاری بود، او در اواخر عمر این‌طور شده بود؛ ـ حالا نمی‌دانیم به‌واسطۀ چه کاری بود؟! زیاده‌روی داشته یا کم‌روی نمی‌دانیم! آقای ... مثل اینکه این مسئله موجب این قضایا می‌شود افراط در بعضی از عبادات مستحبۀ مؤکّده منظورم هست! ـ ایشان مبتلا به نسیان شده بود در حدی که آدرس منزلش را هم فراموش می‌کرد. نقل می‌کنند که یک ذغالی با خودش برمی‌داشت می‌آمد مثلاً حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام ـ خب حرم گنبد دارد دیگر پیداست نمی‌شود فراموش کند ـ می‌آمد آن‌وقت سر کوچه‌اش را با ذغال علامت می‌زند و وقتی برمی‌گشت شک می‌کرد که آیا این ذغال علامت اوست یا علامت دیگری است. یعنی به این حد بود.

  • مرحوم بهبهانی مبتلا به نسیان شد و حتی اعلام کرد که دیگر از من تقلید حرام است و باید از شاگردش که سید مهدی بحرالعلوم است تقلید بشود. بسیاری از افراد حتی خود ما هم دیدیم ـ حالا اسم نمی‌برم ـ در همین زماننا هذا هم بودند که من قطع به نسیان آنها داشتم درعین‌حال مرجعیتشان هم مطرح بود و چند سال پیش هم از دنیا رفتند. من قطع به نسیان آنها دارم نه‌اینکه شک و شبهه دارم! پناه بر خدا وقتی مسائل، مسائل سیاسی بشود دیگر دین هم بازیچه و ملعبه‌ای برای امور می‌شود!

جلسه ۳۲۱

5
  • حالا شک در این است که آیا از نظر لغوی واضع لغت مشتق را حقیقت در صرف تلبّس به مبدأ آناً ما مِن الآنات قرار داده که اگر شخصی مثلاً بیست سال پیش عالم بود الآن بیست سال جهل مطلق بر او عارض شد، باز هم به او عالم می‌گویند به لحاظ بیست سال قبل یا نه؟! همان اتّصاف به مبدأ در تمام حال شرط برای اتصاف به آن وصف خواهد بود تا تحقق علم نباشد اتصاف به عالم نمی‌شود کرد. اگر ما در اینجا شک داشتیم چه باید بکنیم؟! اگر قرار بر علم است که قطعاً منتفی است؛ علمی که در زمان گذشته بود قطعاً منتفی است پس ما شک نداریم پس در اینجا می‌توانیم استصحاب اتصاف به علم را در زمان گذشته بکنیم. چون در مشتق شک داریم و شبهۀ ما شبهۀ حکمیه است. شک ما شک حکمی است و ناشی از شک در وضع است. شک داریم که آیا الآن متصف است یا نه، آن حالت متیقّن سابق را که همان اتصاف به علم است استصحاب می‌کنیم و حکم به عالم می‌کنیم و أکرم العلماء را بر او جاری می‌کنیم.

  • تحقق وصف در خارج یکی از ارکان استصحاب

  • من واقعاً تعجب می‌کنم چطور ممکن است یک فقیهی بیاید این‌قدر سست و این‌قدر واقعاً بدون هیچ، همین‌طوری روی هوا یک مبنا را درست کند! خیلی برای من جای تعجب است! آخر جان من اتصاف به علم در یک زمان براساس شبهۀ بدویه، این شک در قابلیت بقاء الآن در اینجا داریم. شما اصلاً مثل اینکه استصحاب نخوانده‌اید! در استصحاب قابلیت بقاء از ارکان استصحاب است؛ یکی از ارکان استصحاب عبارت از همان تحقق وصف در خارج است. رکن دوم قابلیت بقاء این است که این‌هم قابلیت باید متیقّن باشد. بله! بعد از فرض قابلیت بقاء و دوام اگر شک در دوام کردیم متیقّن را استصحاب می‌کنیم. وضو و طهارت باید متیقّن باشد و وضو و طهارت أمرٌ قابلٌ لِلبقاء و الدوام؛ قابلیت بقاء و قابلیت دوام باید در استصحاب متیقّن باشد. بله! شک در بقاء ـ نه در قابلیت ـ رکن سوم استصحاب است که به‌واسطۀ شک در بقاء ما همان استصحاب طهارت وضو را می‌کنیم. اما در اینجا در اصل قابلیت بقاء شک داریم و یقین نداریم وقتی که شبهۀ ما شبهۀ حکمیه است نقش قابلیت بقاء در اینجا مشکوکه می‌شود پس شما چه چیزی را می‌خواهید استصحاب کنید؟! اشکال را متوجه شدید؟!

جلسه ۳۲۱

6
  • در لغت اصل قابلیت اشتقاق برای بقاء و عدم قابلیت آن مشکوک است. بله! عالم در زمان گذشته به‌واسطۀ اتصاف به علم، وصف برای این ذات بود؛ چون این ذات متصف به علم بود اطلاق عالم بر او به لحاظ این امر خارجی به‌واسطۀ این وصف، این اتصاف به عالم بود. ما در این بحث نداریم ما که این را استصحاب نمی‌کنیم چون این مربوط به زمان گذشته است. آنچه را که ما استصحاب می‌کنیم قابلیت دوام اتصاف است. شما در این قضیه شک دارید؛ در قابلیت شک دارید؛ یک وقت شما در زمان گذشته علم دارید. تیقّن به علم دارید شک در بقاء علم می‌کنید آن اشکال ندارد می‌گویید که هنوز هم عالم است. شک در بقاء است یعنی نفس علم قابل برای بقاء است قابل برای استمرار هست؛ وقتی که ما در نفس العلم شک کنیم همان علم سابق را استصحاب می‌کنیم و اتصاف به عالم هم بر آن مترتب می‌شود.

  • ولی صحبت در این است که قابلیت این اتصاف اصلاً مشکوک است که آیا به شخصی که ولو علم از او منتفی باشد قطعاً، آیا به او هم عالم می‌گویند یا نه؟! پس اصلاً شبهه در قابلیت استمرار است نه اینکه شبهه در استمرار هست، در قابلیت استمرار است لا فی الاستمرار پس یکی از ارکان استصحاب در اینجا منتفی است. چطور شما در اینجا اتصاف به علم را استصحاب می‌کنید؟!

  • یا مثال دیگری که در اینجا زده‌اند مثال برای مغرب است؛ می‌گویند که مغرب أمرٌ مشکوکٌ بین سقوط القرص عن الأفق و بین ذهاب حمرة المشرقیة. این یک امر مشکوک است. سقوط قرص قطعاً شد ولی ذهاب حمرۀ مشرقیه نشد در آنچه که قطعاً واقع شد ما استصحاب نمی‌کنیم. ذهاب قرص أمرٌ خارجیٌ، ذهاب حمرۀ مشرقیه هم قطعاً نشده است در آن‌هم شک نداریم. یعنی استتار قرص شد ولی ذهاب حمرۀ مشرقیه هنوز نشد در فاصلۀ بین استتار قرص و ذهاب حمرۀ مشرقیه ـ در این فاصله ـ آیا صدق مغرب می‌شود یا نمی‌شود؟ از نظر لغوی چه می‌فرمایند؟! می‌فرمایند که عدم اتصاف به مغربیت را استصحاب می‌کنیم؛ تا حالا این وقت متصف به مغرب نبود، تا وقت استتار قرص قطعاً الیوم متصفٌ بِغیر مغربیة بعد از استتار قرص شک داریم که آیا این عدم الاتصاف باقی است یا باقی نیست؟ استصحاب بقاء عدم الاتصاف را می‌‌کنیم نه استصحاب بقاء مغربیت یا عدم مغربیت را.

جلسه ۳۲۱

7
  • باز در اینجا محل، محلّ بحث است. چرا؟ به‌واسطۀ اینکه مغرب و عدم مغرب بودن یک وصفی است که مترتب بر وقت خاص است. عدم مغربیت وصف مترتب بر وقت خاص است یعنی عدم تحقق زمانی که آن زمان موجب رفع این اتصاف بشود. این عدم اتصاف امری مشکوک است، امر متیقّن نیست چون وضع و رفعش به‌دست ما نیست. بله! به‌واسطۀ استصحاب نهاریت عدم الاتصاف را ... عدم مغربیت عبارت است از أمرٌ لغویٌ أو عرفیٌ أو شرعیٌ یا هرچه، این اتصاف یوم به عدم مغربیه یک مسئلۀ متیقّنی نیست؛ نمی‌دانیم واضع عدم المغربیه را یا مغرب را که از او استنتاج عدم مغربیه می‌شود را برای چه وقتی گفته است؟ وقتی ما نمی‌دانیم مغرب را برای چه وقتی گفته است؟ خب ما چطور استصحاب عدم مغربیت بکنیم؟! یک استصحاب در اینجا می‌توانیم بکنیم و آن استصحاب بقاء یوم است. آن عدم مغربیه‌ای که مترتب بر یوم است ما به‌واسطۀ استصحاب یوم، عدم مغربیه را در اینجا اثبات می‌کنیم؛ ما وقتی که یوم را استصحاب کردیم وقتی یوم استصحاب شد، شک داریم آیا بر این لحظه مغرب بر آن صدق می‌کند یا عدم مغربیه؟! ما می‌گوییم که آن عدم مغربیه‌ای را که قبلاً با یوم بود، آن عدم المغربیه را همراه با استصحاب یوم استصحاب می‌کنیم. فَثَبَتَ أنَّ هذا الوقت غیرُ مغربٍ این اصل مثبت می‌شود، چرا؟ چون اینکه از لوازم عقلیۀ او نیست، این از لوازم عرفیه و اعتباریه است.

  • ما در استصحاب چه اصولی را قبول کردیم؟ ـ البته هنوز بحث نکرده‌ایم ـ آنچه که لوازم عقلی و لا ینفک باشد. مغرب و عدم مغرب که از مسائل اعتباری است، اگر به‌واسطۀ استصحاب یومیت بخواهیم اثبات مغرب را بکنیم اصل مثبت می‌شود و هو مِن أبده موارد بدیهی البطلان بِالنسبةِ إلی الأصل المثبت که شما به‌واسطۀ استصحاب یک امری، یک امر اعتباری را بخواهید بر آن مترتب کنید؛ امر اعتباری مشکوک تازه نه امر اعتباری متیقن. شبهۀ ما شبهۀ حکمیه است و نمی‌دانیم مغرب می‌گویند یا نمی‌گویند. در این مثال هم اشکال هست، البته اشکالات دیگری از نظر شرعی دارد. این اشکال فنی و اصولی بود.

جلسه ۳۲۱

8
  •  

  • اللهم صل علی محمد وآل محمد