پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهمفاد اخبار «من بلغ» و ادلة قاعدة التسامح في أدلة السنن
توضیحات
مفاد اخبار «من بلغ» و ادله تسامح در ادلۀ سنن
درس سیصد و هشتم (صوت 322):
مفاد اخبار «مَن بَلَغ» و ادلّۀ تسامح در ادلّۀ سنن (1)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بله از جمله مطالبی که بهدنبال بحث ادلّۀ تسامح در ادلّۀ سنن مطرح میشود مسئلۀ مقدار سعۀ این ادلّه به نسبت به احکام و موضوعات است، گفتهاند که وضع و جعل احکام به ید شارع است اما شارع در بیان موضوعات درصدد بیان موضوعات نیست بنابراین اگر روایتی ضعیف برای اثبات مسئله تاریخی آمده است که فلان قضیه در فلان روز انجام شده است یااینکه فلان چیز إذا بَلَغ بهذِه المِقدار لَهُ کذا و کذا که در مقام جعل موضوع است یا در مقام رفع موضوع است یا در مقام اثبات حکم تاریخی است یا اثبات مسئله و حادثۀ تاریخ است، ادلّۀ تسامح و اخبار «مَن بَلَغ» این مورد را شامل نمیشود، زیرا آنچه که شارع درصدد بیان آن است عبارت از بیان احکام است. اما در موضوعات شارع درصدد بیان موضوع نیست و طبعاً این اخبار «مَن بَلَغ» نسبت به موارد احکام که بر آن ثواب مترتب است انصراف پیدا میکند.
مستند بودن بیان وقایع تاریخی
بنابراین از جمله آثاری که بر این مسئله مترتب میکنند نقل تواریخ بهخصوص تاریخ عاشورا است که وعّاظ و اهل ذکر باید نسبت به ثبت آن حادثۀ تاریخی کمال اهتمام را داشته باشند تااینکه بهواسطۀ روایات ضِعاف یک مسئلۀ خلاف را در مقام وَعظ و ارشاد و ذکر مصیبت بیان نکنند.
در مقام بیان واقع بودن شارع
البته این جهت که بیان حوادث و وقایع تاریخی باید مستند باشد، در این مسئله حرفی نیست و در این مسئله صحبتی نیست. اما اینکه شارع در مقام بیان احکام است نه در مقام بیان تاریخ، یک همچنین مسئلهای صحیح نیست. شارع در مقام بیان واقع است، چه واقع حکم شرعی باشد یا واقع حادثۀ تاریخی باشد. چه فرقی میکند؟! شارع واقع را بیان میکند. و اینکه حتماً باید در مقام بیان حکم شرعی باشد، یک همچنین مسئلهای نیست. در آیات قرآن خیلی آیات نسبت به حوادث گذشته داریم؛ آیات مربوط به قضایای نوح، قضایای آدم، قضایای هود، قضایای موسی، قضایای عیسی و امم گذشته، اینها همه بیان تاریخ و مسائل گذشته است و این در دست شارع است نهاینکه غیر شارع نمیتوانند بیان کنند، منتها در جایی که شارع بیان میکند انسان دیگر علم به وثاقت پیدا میکند.
حادثهای را که شارع بیان میکند با حادثهای که یک مورّخ همان حادثه را بیان میکند، خیلی تفاوت دارد چون مورّخ از منظر و مرأیٰ خودش یک حادثه را تجزیه و تحلیل میکند ولی شارع آن حادثه را کَما هوَ هو بیان میکند.
غیر از این، ما اینهمه در روایات داریم که اینها قضایا و حوادث تاریخی را نقل کردند1 یا موضوعات را بیان کردند؛ موضوعات در معاملات و موضوعات در عبادات، این موضوعات چیست؟ شارع در مقام بیان موضوع است، چه اشکال دارد که شارع موضوعی که مرتبت به یک مسئلۀ شرعی باشد بیان کند؟! مگر شارع روایاتی که در مقام بیان حفظ الصِّحة و سلامتی و عافیت بدن و روح است را بیان نمیکند؟! روایات طبّی [زیادی] از امام صادق و امام رضا علیهماالسّلام و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم داریم.2
من در یک جا دیدم که حدیث «المِعدةُ بَیتُ کلِّ داء وَ الحمیّة رَأسُ کلّ شَفاء»3 را به غیر از پیغمبر نسبت داده بودند و در آنجا نوشته بود که این کلام یکی از اطبّاء عرب است! نه، این کلام کلام رسول خدا است. وقتی که یک طبیب نصرانی خدمت امام رضا علیهالسّلام آمد و گفت که آیا پیغمبر شما راجع به طب صحبت و کلامی دارد یا ندارد، حضرت فرمودند که بله، پیغمبر ما و جدّ ما راجع به طب و بهداشت فرموده است: «المِعدةُ بَیتُ کلِّ داء وَ الحمیّة رَأسُ کلّ شَفاء» و این طبیب مسلمان شد. گفت: «قد جَمَعَ کلَّ الطّبِ فی هذهِ الکَلِمة.»4 این عبارت عبارت پیغمبر است.
شارع آنچه که به صلاح دنیا و آخرت یک مسلمان است را بیان میکند
ائمه علیهمالسّلام در مقام بیان این مسائل بودند و اینکه [میگویند که] وظیفۀ شارع فقط بیان احکام است نهخیر [اینطور نیست]، وظیفۀ شارع بیان طب هم هست. چه کسی گفته است که [وظیفۀ شارع] فقط بیان احکام است؟! شارع آنچه که به صلاح دنیا و آخرت یک مسلمان است را بیان میکند، إمّا فی الأحکامِ الشَرعیة و إمّا فی الأحکامِ المُرتبطة بِالسَّلامَة وَ عافیَة الدّارَین. البته در خیلی از موارد هم شارع آن مورد را بیان نمیکند و اتکّال بر خود مردم میکند اما اینکه صرفاً شارع وظیفهاش این باشد که حکم را بیان کند و چیز دیگری را بیان نکند، ما یک همچنین چیزی را نداریم.
این علومی که از امام صادق علیهالسّلام آمده است؛ مثلاً راجع به شیمی امام به جابر بن حیّان انصاری اصول شیمی را بیان کردهاند و الآن تمام اصول پایۀ شیمی غرب براساس اصول جابر بن حیّان است و خود همینها اعتراف میکنند. اینها از کیست؟ از امام صادق آمده است. امام صادق شارع است دیگر، حالا اگر نگوییم شارع است بالأخره حضرت و این ائمه علیهمالسّلام بهدنبالۀ شارع که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است این مطالب را بیان میکردند.
پس این مسئله که اصلاً بهطورکلی متداول در السنۀ فقهاء است که وظیفۀ شارع بیان احکام است، این مسئله صحیح نیست. اگر وظیفۀ شارع بیان [احکام است پس این مسائل چیست]؟! بله! از جملۀ وظایف بیان احکام است این را قبول داریم، شارع وظیفۀ بیان احکام [هم دارد]. در واقع قضیه، قضیۀ عکس است یعنی عکس قضیۀ اول است. یک وقتی میگوییم که وظیفۀ شارع منحصر در بیان احکام است نهخیر، چه کسی همچنین مسئلهای گفته است؟! از کجا؟! یک وقتی میگوییم که بیان احکام منحصر در شارع است، این درست است. غیر از شارع کسی نمیتواند بیان احکام کند، نمیتواند بیان کند! اما اینکه شارع هیچ حرفی نباید بزند و فقط صبح که از خواب بلند میشود احکام بیان کند و شب هم که در رختخواب میرود احکام بگوید، اینطور نمیشود! شارع احکام و موضوعات [مختلفی] بیان کرده است.
تلمیذ: میشود این باشد که وظیفۀ اینها نیست که خیلی از احکام را بگویند و حالا که گفتهاند مثلاً از باب لطف و مرحمتشان بوده است؟
استاد: البته اینکه وظیفهشان نیست، باید ببینیم چرا وظیفهشان نیست؟ آیا مقصود از صلاح و فلاح بیان احکام است یا شامل موارد دیگر هم میشود؟! اگر شما احکام را جدای از صلاح و فساد؛ فساد شخصی، صلاح شخصی، فساد اجتماعی و صلاح اجتماعی بدانید، اگر این طور است بنابراین چرا وظیفۀ شارع فقط بیان صِرف احکام باشد؟! وقتی که صلاح و فساد برای یک جامعه مترتب بر بیان موضوعات هست و غیر از شارع کسی نمیتواند این عقدۀ از اشکال اجتماع را بردارد و این اشکال را حل کند، آنوقت شما چطور میتوانید یک همچنین حرفی را بزنید؟! چطور در موارد مختلف این مسائل را بیان نکند و بخواهد امت و اجتماع را در تشخیص موضوع دچار شک و سردرگمی کند؟! مگر احکام مترتب بر موضوعات نیستند؟! شارع بگوید: «فیِ السَفَرِ قَصِّر الصَلاة»1 ولی حد مسافت را بیان نکند! خب مردم گیج میشوند و [دچار] شک میشوند لذا شارع موضوع را هم بیان میکند و میگوید که از نظر من موضوع برای مسافت این مقدار است و حدّ ترخّص این مقدار است و مسافت را من أربعة فراسخ قبول دارم نه ستة فراسخ و نه عشرة فراسخ و در خیلی موارد [اینطور بیان میکند]. یا از یک طرف شارع حُرمت خمر را بیان کند و بعد از یک طرف خمر را تعریف نکند که خمر به چه چیزی میگویند! یا اینکه نسبت به فُقّاع هم [همینطور است] و همینطور سایر مواردی که بیان احکام اولاً مترتب بر تبیین موضوع است، اول باید موضوع مشخص بشود و بعد شارع حکم را بیان کند. در معاملات هم همینطور است؛ در معاملات هم شارع آن موضوعات را بیان میکند و در امور اجتماعی هم همینطور است.
لذا این روایتی را که نقل میکنند و خیلی هم دیدم که اخیراً اهل تسنن نقل کردهاند و در نوشتههای امروزیها و متجّددین هم این روایت دروغ و سراسر کذّب وجود دارد که یک روز پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند که نسبت به درختهای خرما و نخل این کار را انجام بدهید و بعد مردم آن کار را کردند و اتفاقاً آن سال همۀ نخلها خراب شد و خرما و رُطب نداد! آمدند شکایت کردند و حضرت فرمودند که من به دنیای شما کاری ندارم و از دنیا سر درنمیآورم و نظام دنیا مربوط به خود شماست!1 این روایت دروغ محض است! پیغمبر چنین چیزی بگوید؟! خودت چهکاره بودی که بگویی خرما را اینطوری کنند که بعد خراب بشود؟! جبرئیل نیامد به شما بگوید که مثلاً آنطوری کن یا اینطوری کن؟! التفات کردید؟! دروغ است، دروغهایی که این راه را باز کنند برای اینکه بگویند که عقل پیغمبر مثل عقل بقیه است! اشتباه میکند و کار درست هم میکند و فقط میگوید که یکسری کارها را انجام بدهید آنهم حالا ببینیم چه میشود و جور درمیآید یا در نمیآید! اهل تسنن خیلی روی این روایت که نقل کردند چیز [تأکید] میکنند و امروزیها خیلی به این روایت تمسک کردند. این روایت کذب محض است.
یا مثلاً درقبالش روایاتی که هست: «لا تُعلِّموهم فَإنَّهم أعلَم مِنکم؛2 به اهلبیت یاد ندهید اینها اعلم از شما هستند.» این روایتها کجاست؟! یا روایت «صِغارُهم أعلَم مِن کِبارکم و کِبارهم أحکَم من کبارکم؛ بچههای اینها علمشان بیشتر است از بزرگان شما و [بزرگانشان حکیمتر از بزرگان شمایند]»3 و ... اینها همه خلاف این مسئله است.
علیٰکلّحال اینکه شارع فقط در مقام بیان [احکام است] و وظیفهاش این است، نفی نمیکند که اولاً وظیفۀ شارع فقط منحصر در این نیست بیان موضوعات در آن مواردی که امت و اجتماع دچار تشکیک بشوند هم وظیفۀ شارع است. ثانیاً حالا که وظیفۀ شارع بیان موضوعات نیست، این دلیل نمیشود که حالا اگر یک موضوع را بیان کرد قبول نکنیم و بگوییم که بیخود میگویی و شما فقط باید حکم شرعی را بگویی! منبابمثال حالا که گفتی فلان قضیه اینطور است، نهخیر آن را قبول نمیکنیم چون تو از وظیفهات عدول کردی و از وظیفهات تخطی کردی! نتیجهای که مترتب بر آن است، نتیجۀ خلاف است. برفرض وظیفۀ شارع آن باشد، دلیل نیست که حالا حکمی که نقل میکند تخطی از وظیفه تلقی شود و غیر قابل قبول باشد، مسئله این است.
بله! اگر در موردی روایتی دیدیم که در آن حکمی را بیان میکند و موضوعی را بیان میکند و روایت، روایت ضعیفی است ... مثلاً نسبت به ماء بئر یا نسبت به بعضی از انواع غذا و نسبت به بعضی از انواع چیزها یک روایت ضعیفی بنا بر ادلّۀ تسامح بیان شده است منبابمثال اگر در غذا هویج باشد که بپزد بهتر است از آن اجتناب شود، یا اگر در یک غذایی خرمایی پخته شود بهتر است که از غذا اجتناب شود و در این موضوع اشکال است یا اگر انگور و کشمشی در یک غذایی به حالت قلیان بیفتد، باید از این غذا اجتناب کرد و روایت هم روایت ضعیف است. خب چه اشکالی دارد؟! شارع در اینجا این موضوع را بیان کرده است و حکم را بیان نکرده است یعنی برای حکم موضوع جعل کرده است. موضوع عبارت از همان قلیان است. ما این را قلیان نمیدانیم، اما شارع إضافةً علی علمنا یکی از مصادیق را داخل در تحت یک موضوعی کرده است، خب چه اشکال دارد که ادلّۀ تسامح شامل نشود؟! ما بنا بر مبنای آقایان فقهاء رجائاً ـ به مبنای آقایان کار داریم ـ از این غذا اجتناب میکنیم، خب اینهم شامل ادلّه است و هیچ تفاوتی ندارد. چه فرقی میکند که انسان رجائاً بهخاطر عدم ارتکاب امر مکروه غذا را ترک کند یا بهخاطر ارتکاب امری که مرضی مولاست، این عمل را انجام بدهد؟!
منبابمثال روایتی ضعیف آمده که اگر شخصی که از دنیا میرود نگه دارید و مردهای را تا بیست و چهار ساعت دفن نکنید، ممکن است که او زنده شود و دوباره برگردد! ما میگوییم که نه، مگر شارع پزشک است؟! مگر طبیب است؟! این قلبش ایستاده است و الآن هیچ آثار حیاتی هم در همین [دستگاههای] کاردیوگرافی1 و نوار مغزی و نوار قلبی و سایر معاینات پزشکی و طبابت پیدا نیست، شارع برای چه میگوید که این را بیست و چهار ساعت نگه دارید؟! نهخیر، بیخود میگوید ما دفن میکنیم زیرا وظیفۀ شارع بیان احکام است!
بنابراین اگر قرار بر این باشد که انسان رجائاً عملی را لرضا الله تعالی انجام بدهد چه اشکال دارد [این کار را انجام دهد]؟! اینجا هم یکی از آن موارد است لعلّ اینکه رضای الهی در این کار باشد. تعفن و این مسائل هست و در روایات هم داریم که باید در آنجا در اقدام بر تدفین و بر تجهیز آن میّت تعجیل کرد.1 اما فرض کنید که زمستان است و سرد است و اگر یک هفته هم بیرون باشد طوری نمیشود. مگر الآن در این سردخانهها و مبرّدات و اینها نگه نمیدارند؟! خب یک بیست و چهار ساعت هم انسان نگه دارد البته اگر هم نمرده باشد در سردخانه و در سرمای چند [درجه] میمیرد!
تلمیذ: پس هرچه که در روایت داریم بهخاطر حفظ جنبۀ پزشکی است.
استاد: بله.
تلمیذ: بهخاطر احترام مؤمن نیست؟
استاد: نهخیر، بهخاطر این مسئله است و حتی تصریح هم شده است و در خیلی از موارد اتفاق افتاده است که مراجعت شده است و ظاهراً سکته بوده است و بعد از یک مدتی دوباره برمیگردد. خب حالا اگر فرض کنید یک همچنین روایتی هست و روایت هم قوی نیست و به قول شما ضعیف است، میگوییم که ما این مسائل را قبول نداریم اما شما که روایات ضعاف را قبول دارید خب چه اشکال دارد که رجائاً بیست و چهار ساعت، یک شبانهروز، یوماً و لیلة این میّت را نگه دارید و بعد دفن کنید.
لزوم ترتیباثر دادن به روایات متکفل موضوع
چرا انسان نباید نسبت به اقدام بر روایاتی که متکفل موضوع هستند ترتیباثر بدهد؟! چرا و به چه دلیل؟! خب این حکمی است که شارع بیان کرده است ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ * إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡيٞ يُوحَىٰ﴾2 کلام شارع، کلام ﴿عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ﴾ نیست و شما هم رجائاً این عمل را انجام میدهید.
یک مسئلهای که در اینجا هست و مسئلۀ درستی هم هست که مرحوم آقای خوئی متذکر شدند، همان مسئلهای است که این روایات ضعاف با اقوای از خودش معارضه کند؛ فرض کنید که روایتی بر حرمت آمده است یا روایتی بر کراهت آمده است و اوثق است از این روایت، در اینجا باب تعارض پیش میآید و این روایت مطرود و محکوم واقع میشود. چرا؟ چون عمل به روایات ضعاف رجائاً، درصورت احتمال مصادفت با واقع است نه درصورت مرجوحیّت این احتمال، و اگر نگوییم که وجود روایت قطعیه و یا روایت حجّت بر یک مسئله آن احتمال موافقت با واقع را ازبین میبرد، بلکه محکوم روایتی میکند که آن روایت، روایت موثوقٌ بها است یااینکه روایت، روایت قطعیه است. این دلیل، دلیل قطعی است بنابراین نباید به این عمل کرد و در اینجا مسئله روشن و واضح است.
اما آنچه را که راجع به بیان تاریخ دلیل آوردهاند که نقل روایات و تاریخ عاشورا و سایر موارد برای وعّاظ محل اشکال است مگر اینکه مورد، مورد علم باشد، دلیلش این آیهای است که میفرماید: ﴿وَ لَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾1 این آیه را دلیل بر این آوردهاند. خب اگر این دلیل است در همهجا دلیل است، در آن مواردی که بیان احکام هم هست خب این آیه در آنجا هم هست و عمل به روایات ضعاف رجائاً معارَض است با ادلّۀ ﴿وَ لَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾ و این ادلّه فقط نسبت به موارد بیان موضوع نیست، نسبت به آن موارد هم هست. چرا در آنجا نمیگویید؟! اگر شما آن رجائاً و بلوغ را منجّز میدانید و آن را برای استحباب یا برای اقدام و برای حُسن فاعلی میدانید، چه فرقی میکند چه در مورد روایات مبیّن احکام یا در مورد روایات مبیّن موضوعات باشد؟! هردو یکی است. و اینکه نقل مناقب اهلبیت علیهمالسّلام ثواب دارد بسیارخب ما در روایت ضعیفی میبینیم که در روز عاشورا فلان شخص با حضرت علی اکبر علیهالسّلام این کار را انجام داد و فلان دشمن با حضرت اباالفضل علیهالسّلام این کار را انجام داد، نقل مناقب هم ثواب دارد. یا فلان شخص که از لشکر عمر سعد است میگوید که دیدم حضرت اباالفضل این کار را کرد بسیارخب این یک منقبتی است بیان حکم که نیست، منقبت است ولو اینکه ضعیف است انسان رجائاً انجام بدهد و بالای منبر نقل کند. بگوید حالا که فلان شخص نقل کرده است و ضعیف هم هست ما هم إنشاءالله ....
گفت که ملا آقا دربندی داشت این کتاب روضة الشهداء را مینوشت ـ آن را نگاه کنید واقعاً کتاب عالی است! یک چیزهایی در آن نوشته است که واقعاً خندهدار است! ـ بعد این کاتبش داشت مینوشت امام حسین علیهالسّلام فقط در روز عاشورا سی هزار نفر را کشت! اصلاً همۀ آن لشکر عمر سعد سی هزار نفر نبودند! بعد یکدفعه گفت آقا ببخشید من یک صفر اضافه نوشتم شد سیصد هزارتا! گفت بگذار بکشد پدرسوختهها را، همان سیصد هزار را بنویس! بگذار پدرسوختهها را بکشد!
لذا از اینجا است که میگویند که به مطالب آخوند ملا آقای دربندی ـ با وجود اینکه مرد فاضلی هم بوده است منتها از باب شدت حبّش به امام حسین علیهالسّلام این خراب کاریها را هم داشته است! ـ و به کتاب ایشان نمیشود اعتماد کرد و قابل اعتماد نیست.
حالا ایشان هم رجائاً سیصد هزارتا کشته است! ثواب دارد هرچه بیشتر بهتر! این مسئله در اینجا هست ولی آنچه که در این نکته به نظر میرسد این است که مسئله در باب بیان احکام و بیان موضوعات فرق نمیکند و ملاک، ملاک واحد است؛ یعنی وقتی که ملاک، ملاک واحد شد دیگر دراینصورت مسئله اتّباع کلام شارع است به ما هوَ شارع نه اتّباع موارد مطرح شدۀ از طرف شارع، خب اینکه ﴿نُؤۡمِنُ بِبَعۡضٖ وَنَكۡفُرُ بِبَعۡضٖ﴾1 میشود. آنچه که منجّز و مبرّر فعل مکلف در مقام امتثال است عبارت از اتّباع شارع است نهاینکه اتّباع شارع در مقام بیان احکام و بیان موضوعات، اینکه نمیشود. چون شارع، شارع است اتّباع او در بیان احکام موجب استحباب یا ارشاد حکم است بنا بر هر مبنایی که قبول داریم، اما اینکه صرفاً چون بیان احکام است، این قابل قبول نیست. بلکه شارع بما هُوَ شارع ...، چه اینکه شارع در مقام بیان احکام باشد یااینکه در مقام بیان موضوعات باشد هیچ تفاوتی از این نقطهنظر ندارد.
بله، آن نتیجه را بعد بیان میکنیم، مطلب دیگری که در اینجا فرمودهاند بهعنوان ... آن عبارت از ثمرۀ نزاع است که ثمرۀ نزاع در کجاست. البته در اینکه ما قائل به توسعه در دلیل حجیت باشیم آن از اول باطل است و راجع به این مسئله اصلاً صحبت نمیشود.
دو مسئله باقی میماند؛ یکی جنبۀ ارشادیّت این ادلّۀ تسامح به حکم عقل که مبنا و مختار ما بود و یکی هم جنبۀ جعل استحباب نفسی و استحباب فعلی در همان امر بهنحویکه اگر شخصی اتیان به آن امر کنند میگویند که فَعَلَ مستحباً یا أتیٰ بِأمرٍ مستحبٍ، که آن جنبۀ استحباب، استحباب فعلی دارد خود آن مستحب میشود که همان مبنا و مختار مرحوم آقای خوئی و ظاهراً مرحوم آقا2 هم همینطور است چون من ندیدم که نسبت به این اشکال حاشیهای در اینجا داشته باشند.
دراینصورت ثمره در کجاست؟ بعضیها گفتند که ثمره در این مورد پیدا میشود؛ اگر یک بللی بر محاسن انسان باشد آن محاسن که جزء از صورت محسوب نمیشود، آن شخصی که استرسال1 لحیه دارد، درصورتیکه بللی برای مس نداشته باشد، اگر استرسال لحیه را با روایات ضعیف مثلاً مستحب بدانیم بنابراین شستن تمام این لحیه مستحب باشد یعنی طبق روایات و رجائاً آنوقت این غَسل این لحیه... ـ ببینید رفتند یک ادلّۀ تسامح [آوردند]، بهاندازۀ یک ماه ما را سر کار گذاشتند! آخرش در بَلَل آن مستحلله! لحیه یا مسترسله بر وزن لحیه! آن باید نتیجۀ اینهمه بحث باشد! ـ چون ما میتوانیم از خیلی جاها بَلَل برای مس بگیریم، حالا اگر کسی بدنش مو دارد میتواند از آن بگیرد. خلاصه غَسل استرسال لحیه مستحب میشود وقتی که مستحب شد، آنوقت جزئی از وضو میشود. آنوقت [بهخاطر] روایاتی که داریم از اجزاء وضو میشود اخذ بلل کرد،2 در اینجا میشود انسان بهواسطۀ آن تهریشش که به ناف رسیده است، از آنجا به پایش بمالد و مسح بکند!
مرحوم شیخ در عین اینکه خودش این ثمره را نقل کرده است هم نسبت به این قضیه جواب داده است که ما دلیل نداریم بر اینکه اخذ بَلل از هر جایی از بدن وَلَو بَلَغ ما بَلَغ موجب مسح و اینها باشد، نه آنچه که فقط هست از حاجبین و مژه و همینطور موی ملصق به صورت است3 نه آن ریشی که تا ناف آمده است مثل فتحعلی شاه! ما دلیلی نسبت به این مسئله نداریم.
مسئلۀ دومی که نقل شده است از باب ثمره عبارت از همین وضویی است که وضوی جُنب و حائض میگیرد یا مثلاً وضوی بعد از وضو که میگیرند یعنی تجدید در وضو و اینها میکنند «أنَّ الوُضوءَ على الوُضوءِ نورٌ على نور»4 میگویند که این اگر طبق بعضی روایات ضعاف اشکال نداشته باشد این وضو مستحب میشود و انسان میتواند احکام وضو را که رفع حدث است بر آن بار کند.
باز در اینجا شیخ اعتراض کرده است بر اینکه ثمره ظاهر نمیشود زیرا بر وضوی حائض و وضوی جُنب هیچ اثری مترتب نمیشود که انسان بخواهد بگیرد، چون باز با وجود وضو، مسّ مَصحف و صلاة و دخول مسجد و امثالذلک بر او حرام است. و اما وضو بر وضو هم که دیگر ثمرهای بر آن مترتب نیست. از اول طهارت داشته است حالا بیاید یک وضو هم بعد بگیرد این دیگر چه ثمرهای بر آن مترتب است که حالا رجائاً بخواهد این را وضو را بگیرد یا غیر رجائاً بخواهد بگیرد؟! در هر دو صورت او طهارت داشته است و این وضو روی وضو آمده است.1
البته در اینجا مرحوم آقای خوئی جواب میدهند و میفرمایند که اشکال ندارد، بهجهت اینکه مسئلۀ وضو فقط صرف رفع حدث که نیست بلکه تخفیف آن حدث است؛ در حائض و در جُنب آن حدث به یک حد اعلائی است، وضویی که میگیرد آن حدث را تخفیف میدهد، نهاینکه بالکل رفع آن حدث را میکند. پس وضو گرفتن اشکالی در این مورد ندارد، چون داریم که «أنَّ الوُضوءَ على الوُضوءِ نورٌ على نور.» روایت هم داریم ظاهراً روایتش هم خوب هم هست که وقتی مدتی از وضو میگذرد مثلاً چند ساعتی از وضو گذشته است، میگویند که تجدید وضو نورٌ علی نور این بهخاطر مدت زمان است اما نهاینکه پنج دقیقه به پنج دقیقه وضو بگیرد و بگوید که نورٌ علی نور! نه اینطور نیست.
فقط یک جا آقایان میگویند که ممکن است ثمره نزاع باشد و آن در فتوای فقیه به استحباب است یعنی اگر قائل به استحباب فعلی بشویم فقیه میتواند فتوا بدهد هذا أمرٌ مستحبٌ اما اگر قائل به ارشاد به حکم عقل بشویم دیگر فقیه نمیتواند فتوا بدهد هذا أمرٌ مستحبٌ ثمرۀ نزاع در این دو مبنا فقط همین است. خیال نکنید که حکم ارشادی و استحبابی فقط همین شد که فقیه فتوا میدهد که این مستحب است یا فتوا نمیدهد!
نتیجۀ بحث تسامح در ادلّۀ سنن
علیٰکلّحال بحث تسامح در ادلّۀ سنن تمام شد، در اینجا تذکر دو سه مطلب بهعنوان نتیجۀ بحث لازم است. اول اینکه اگر قرار بر این باشد که به ادلّۀ تسامح تمسک کنیم و اخذ به اخبار ضعاف کنیم، با نفس کلام شارع و نفس مبنای شارع که ﴿وَ لَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾ و همینطور آن ادلّهای که میگوید ﴿إِن جَآءَكُمۡ فَاسِقُۢ بِنَبَإٖ فَتَبَيَّنُوٓاْ﴾1 و همینطور ادلّۀ وثاقت و بهطورکلی اتقان در مرام شارع نسبت به موضوع که خود شارع تصریح کرده است قطعاً معارض است. این یک. و هیچگاه نمیتواند این در مقام معارضۀ با آن ادلّۀ قطعیۀ عدم عمل به معتمدٌ علیها داشته باشد این نکتۀ اول.
نکتۀ دوم اینکه نفس ترویج و اشاعۀ این مسئله که رجائاً باشد، موجب هرج و مرج و موجب ازبین رفتن اصول و مبانی و بهطورکلی اصلاً آمدن حیله و دسّ و تزویر در بیان احکام و در بیان مسائل است بهطوریکه هر کسی میآید و دیگر هرچه دلش بخواهد بیان میکند و این باعث فساد و افساد جامعه هست که قطعاً این هم بلا شکٍ و لا شبهه مورد نهی شارع هست و در این هیچ شکی نیست.
مسئلۀ سوم که از اینجا استفاده میشود این است که لو خُلّینا و طبعنا این اخبار «مَن بَلَغ» غیر از همان ارشاد به حکم عقل دیگر مطلب اضافهای ندارند. بهطوریکه اصلاً من تعجب میکنم که غیر از ارشاد به حکم عقل چطور ممکن است شخصی بیاید و قائل به استحباب فعلی بشود به صرف یک بلوغ و به صرف یک بلاغ! به صرف یک بلاغ قائل به استحباب بشود که این مسئله اینطور است! اگر شما بگویید که مصلحت، مصلحت سلوکیه است که مصلحت سلوکیه اصلاً در اینجا نیست بلکه مصلحت سلوکیه در آنجایی است که سوای از آن جنبۀ واقع، بر خود فعل و بر خود نفس طریق، یک امری مترتب است که اصلاً بهطورکلی ما از این مسئله غریبه هستیم و اصلاً این مطلب خلاف آن موارد است.
مسئلۀ دیگر اینکه استحباب فعلی بهطورکلی با آن جنبۀ رضایت مولا نسبت به ادراک واقع در اینجا منافات دارد بهجهت اینکه روایاتی که متکفل بر این هستند، همه روایات ضعیف هستند و روایات ضعیف غیر قابل اعتماد است.
بنابراین وقتی که مسئلۀ استحباب فعلی کنار میرود، مسئلۀ ارشاد به حکم عقل باقی میماند و ما در ارشاد به حکم عقل باید تابع قوانین عقل باشیم؛ عقل نسبت به چه موردی حکم به حُسن میکند و حکم به حُسن عبد در مقام امتثال میکند؟ در آنجایی که عبد آن شرائط رضایت مولا را حیازت کرده باشد اما به مرتبۀ قطع نرسیده باشد و همینطور دلیلی بر خلاف نداشته باشد، در اینجاست که عُقلاء مدح میکنند اما اینکه صرفاً به خیالش برسد که مولا نظرش این است و بعد بیاید انجام بدهد عقلاء او را مدح نمیکنند بلکه میگویند که بر این نظریه چه دلیلی داشتی که ارائه دادی؟! آیا این نظریۀ تو با ادلّه موافق بود یا مخالف بود؟! اگر مخالف بود دلیلش چیست؟! و اگر دلیل نداشتی برای چه انجام دادی؟! و عبد در مقام جواب نمیتواند بگوید که من همینطوری خیال کردم مورد نظر مولاست، شنیدم که یکی میگوید که مولا خورشت قرمهسبزی دوست دارد من هم رفتم درست کردم، خب مرتیکه بلند شو برو سؤال کن. من شنیدم که مولا این کار را دوست دارد من هم رفتم کردم، خب برو تحقیق کن چشمت درآید چرا تحقیق نکردی؟! اینهم مسئلۀ دیگر است.
بنابراین مورد ادلّۀ تسامح در زیر مجموعۀ دو مسئله قرار میگیرد. مسئلۀ اول اینکه عقلاء به این خبر اعتماد و وثوق داشته باشند گرچه به مرتبۀ حجیت نرسیده باشد. این یک مورد است.
مورد دوم اینکه درقبال این خبر، خبر معارض دیگری وجود نداشته باشد که این مورد دوم را خود قائلین به استحباب فعلی مثل مرحوم آقای خوئی و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم قبول دارند که درمقابلش معارض و خبر معارضی وجود نداشته باشد. این بحث راجع به ادلّۀ تسامح که تمام شد.
اما سراغ روایات نوروز آمدیم که دیگر بحثش خیلی طولانی نیست. ببینید در روایات نوروز هردو مسئله در اینجا محلّ خدشه است؛ اولاً تنها روایتی که میشود به آن اعتماد کرد همانطور که قبلاً این مسئله مطرح شد روایت معلّیٰ است و روایت معلّیٰ سند ندارد یعنی از نقطهنظر سند در آن خدشه شده است؛ خیلیها نسبت به سندش اظهار [اشکال] کردهاند و گفتهاند که این روایت حجّت نیست.1 پس از نقطهنظر سند این میرود جزو همان عدم وثاقت به آن روایت و بهواسطۀ آن، عدم اندراج روایت معلّیٰ در تحت ارشادات عقلیه؛ در تحت احکام و سیرۀ عقلائیه و مبانی عقلیه نمیتواند اندراج پیدا کند.
مسئلۀ دوم که باز در اینجا روایت معلّیٰ محل خدشه است، معارضۀ آن با روایت موسی بن جعفر است که حضرت میفرمایند:
إنَّهُ سُنَّةُ الفُرسِ و مَحاها الإسلامُ ، و مَعاذَ الله ِ أن نُحییَ ما مَحاها الإسلام.2
بنابراین هردوی این ادلّه روایت معلّیٰ مردود و مطرود و غیر قابل اعتماد است. مضافاً بر اینکه در اینجا از محتوا و دلالت مفهومی روایت و حجیت مفهومی ـ نه حجیت سندی ـ مطرح میشود. روایت موسی بن جعفر با مبانی فقهی و قوانین مبنای شرعی ما موافق است ولی روایت معلّیٰ مخالف است؛ مبنای فقهی و شرعی ما بر هدم سنن و آداب جاهلیّت است؛ در لسان ائمه علیهمالسّلام و همین در آیات قرآن داریم ﴿أَن نَّعۡبُدَ مَا يَعۡبُدُ ءَابَآؤُنَا﴾3 و ﴿مَا يَعۡبُدُونَ إِلَّا كَمَا يَعۡبُدُ ءَابَآؤُهُم مِّن قَبۡلُ﴾4 و امثالذلک که متابعت از آباء در سنن و آداب مورد مذمت قرار گرفته است؛ آیه هم دارد ﴿أَفَلَا يَعۡقِلُون؟﴾؛5 که خود شما ببینید که آیا این درست است یا درست نیست.
و روایاتی داریم که پیغمبر فرمودهاند ـ حجة الوداع ـ که من تمام این سنن و آداب جاهلیّت چیزهای جاهلیت را در زیر پای خود گذاشتم6 در این زمینه روایات زیاد است و من دیگر اینها را بااینکه نوشته بودم ولی دیگر گفتم که خود رفقا پیدا میکنند البته در تقریرش میآورم؛ آن آن ادلّهای که مربوط به رفض آداب و سنن جاهلی است إلیٰماشاءالله داریم؛ هم از امیرالمؤمنین داریم در نهج البلاغه هم در روایات ائمه علیهمالسّلام نسبت به این مسئله در موارد مختلف و حکایات تاریخی نقل شده است نسبت به رفض آداب جاهلی، کلام موسی بن جعفر علیهماالسّلام هم که صریح بر این است که «إنَّهُ سُنَّةٌ الفُرسِ و مَحاها الإسلامُ و معاذَ اللَه أن نُحییَ ما محاهُ الإسلام» که این روایت از نقطهنظر مفهوم با مبانی ما موافق است و روایت معلّیٰ با مبانی ما مخالف است. چون روایت معلّیٰ را هرکسی بخواند میفهمد که این اصلاً دنبالروی همین آداب و سنن جاهلیت است. این از نقطهنظر فنی بود.
اما از غیر این نقطهنظر آن مواردی که به نفس این روایت اشکال وارد میشود دو سه موردش را عرض کردم و موارد دیگری هم در اینجا هست که این در شرح بیان این روایات میآید؛ یکی اینکه روز عاشورا را روز اول نوروز گرفته است درحالیکه قطعاً به حکم ریاضی روز عاشورا یا چهاردهم خرداد یا چهاردهم تیر بود. این قطعاً دروغی است که در این روایت است. بر همین اساس اگر شصت سال سنۀ پنجاه و سۀ هجری را عقبتر حساب کنیم باز دوباره این روز عید غدیر قطعاً در روز اول نوروز قرار نمیگیرد چون طبق همان ادلّۀ ریاضی که هر سی سال، سر جای خودش برمیگردد، قطعاً روز عید غدیر روزی که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از علی عهد گرفت، قطعاً روز اول نوروز نبود. به حکم ریاضی، اینکه دیگر روایت نیست بلکه واقعۀ تاریخی است که اینهم قطعاً دروغ است.
همینطور متنی که در اینجا بود که این سنتّی است که فُرس این سنت را احیاء کردند و شما ازبین بردید و چقدر دچار خَسارت شدید! خب این اشکالش متوجه خود ائمه است که بیان نکردهاند! مگر چه میشد که میگفتید که در روز اول نوروز مردم بیایند احیاء سنت کنند؟! پس این اشکال متوجه خود ائمه است که این را بیان نکردند، نهاینکه کسی [دیگر] بخواهد [بیان] بکند.
اشکال دیگر اینکه مبنای شرع اصلاً بهطورکلی در استحبابات و امثالذلک بر شهور قمریّه است نه بر شهور شمسیّه و در اینجا اینهمه تعظیم از روز اول نوروز کرده است اعم از صوم و صلاة و غسلش اینهمه سفارش کرده است درحالیکه این خلاف است.
اشکال مهمتر از همه که بعضی از همین فقهاء نسبت به این مسئله من دیدم در اینجا اشکال کردهاند این است که روز اول نوروز را اصلاً چه کسی میشناسد؟! بسیارخوب حالا برفرض که غسلش مستحب است اما نوروز را چه کسی میشناسد؟! ماه را همه میبینند اما روز اول نوروز برای ملل و اقوم که در همۀ قبائل و در همۀ بلاد باید انتشار پیدا بکند منجّم کجاست که بیاید روز اول نوروز را بگوید؟! این یک قانونی بوده است که منجّمین روی حساب خودشان درآوردهاند که اینجا را گفتهاند اول، اینجا را گفتهاند دوم درحالیکه همهاش اعتباری است؛ اینجا را حمل و سرطان و حوت و... گذاشتهاند، اینها همه اعتباری است خب این را شما اول شمسی میگذاری من برمیدارم روز اول را اول ژانویه میگذارم! مردم در بیابان، مردم در بلاد متفرّقه از کجا علم پیدا میکنند که این روز اول نوروز است که روزه بگیرند؟! این اشکال، اشکال جدّی است که خیلی از فقهاء آمدهاند به این قضیه اشکال کردهاند، که این شناختش برای معدودی از افراد مسیر است نه برای همۀ افراد.
حالا اگر خود ما ایرانیها تقویم نداشته باشیم و اگر رادیو اعلام نکند، آیا شما میفهمید روز اول نوروز چه وقتی است؟! من که نمیفهمم. چند سال گذشته است من روز دوم سوم تازه فهمیدم که نوروز روز قبل بوده است. میگویند که آقا مبارک باشد. میگویم که کی سال عوض شد؟! میگویند که آقا سه روز پیش شد شما خبر ندارید! اگر شما این تقویم را از خانهها بردارید و رادیو هم اعلام نکند، کدامیک از این خانوادههای ایرانی میفهمد که امروز روز اول نوروز است؟! همین ایرانیها! کسی نمیفهمد! حالا برای یک همچنین روزی خدا استحباب صوم جعل میکند؟! این دروغ است. این دروغهای شاخ دار از کجا درمیآید؟! برای یک همچنین روزی که کسی نمیفهمد روزه مستحب است؟! ماه مشخص است؛ اول ماه رمضان مشخص است اگر دیدی روزه بگیر اگر ندیدی فردا روز بگیر، این را همه میدانند؛ همۀ قبائل میدانند که الآن ربیع الأول است همۀ قبائل میدانند الآن محرم است. همۀ قبائل میدانند الآن ذی الحجه است. این را دیگر همه میدانند. اما نوروزی را که فقط منجّمباشی آنهم باید برود در سوراخ بنشیند رصد کند و بعد تقویم بنویسد، کدام قبیلهای میداند که الآن شمس تحویل به برج حَمَل شده است یا نشده است؟! پس جعل احکام مبتنی بر امر مجهول لغوٌ محضٌ لا یتفوّه بِهِ أحد. این اشکال مهمی است که خب بر این مسئله شده است.
از اشکال قبل مهمتر این است که بگویید ببینم این جعلی که خدا کرده است که روز اول نوروز، برای کدام قبیلهای است؟! عربستان یا ایران؟! آیا برای همۀ دنیاست یا فقط مخصوص خاورمیانه است؟! اگر برای همۀ دنیاست که آنها اصلاً نوروز ندارند! بهار ما میشود اول پاییزِ آنها، اول پاییزِ آنها در آن ممالک افریقایی میشود اولِ بهار ما، تابستان ما زمستان آنهاست پس روز نوروز که همۀ درختها و همۀ سبزهها درمیآیند و مردم میرفتند و اینقدر چیز میکردند، برای یک عده برف و اسکی و سرسرهبازی است! اینکه نوروز نشد! اینکه داریم میرفتند گندم چیز میکردند، سبزۀ بیرون فلان میکردند و جشن میگرفتند این برای افرادی است که در مناطق حارّه هستند آنهم در خط استواء آنهم زیر خط استواء. اما آن مناطقی که روی خط استوا قرار گرفتهاند، آن مناطق نوروزشان اول زمستان ماست و زمستان ما تازه گلها و سبزههای آنها درمیآیند پس این اختصاص به بعضی از مناطق دارد درحالیکه اسلام برای همهجا است؛ اسلام برای همۀ مناطق است؛ اسلام برای همۀ این مسائل هست و اینکه داریم چون سبزه درمیآمد بیرون میرفتند، خب این برای ایران بود اما برای ممالکی مثل نروژ و کشورهای اسکاندیناوی آن قسمت بالا یا کشورهایی مثل قطب جنوب و یا حتی بالاتر و پایینتر و بسیاری از ممالک برای اینها در آن موقعی که هوا تغییر پیدا میکرد، سه متر روی زمین برف بود! مگر اینکه بگوییم نوروز خیالی و تعبّدی و اعتباری که خب آن دیگر یک مسئلۀ دیگری است که به واقعیات و اینها ارتباط ندارد.
پس این مسئله که بهجهت تبدّل اوضاع و تنوع در طبیعت و باز شدن درختان و اینها این عید بخواهد انجام بشود و خدا این برکت را قرار داده باشد و بر آن احکامی را مترتب بکند این اختصاص به یک ممالک خاصّی دارد؛ آن ممالکی است که از نقطهنظر آب و هوا جنبۀ اعتدال جغرافیایی دارند. گرچه سابقاً هم با الآن فرق میکرد، همان سابقاً هم ما تا اردیبهشت در زمین یخ میدیدیم. ما زیر کرسی نشسته بودیم برف میآمد، اصلاً نه درختی بود، نه سبزهای بود، شاخهها خشک خشک به درخت بود. این کجایش نوروز است؟! با زمستان چه فرقی دارد؟!
بهطورکلی اشکالات فنی از نقطهنظر خود روایت و همینطور اشکالات واقعی و طبیعی و تکوینی، هردو موجب میشود که بهطورکلی روایت معلّیٰ روایت مجعول باشد و نتوانیم بپذیریم. مضافاً به اینکه روایات دیگری هم بر ضدش هست که این عیدها و اینها را نفی کرده است.
مبنای شرع بر احیاء سنن اسلامی و دور شدن از سنن جاهلی است
مسائل دیگری در این زمینه میشود مطرح باشد؛ مبنای شرع بر احیاء سنن اسلامی است و دور شدن از آن عید و مبنای شرع بر عید و حفظ و آن جنبۀ روحی و معنوی اعیاد نه جنبۀ ظاهری آنها، توجه شرع به تسهیل در احکام نه صعوبت در احکام، اینها مواردی است که هست اما وارد شدن در اینها خروج از بحث تلقی میشود و ضرورتی ندارد.
تلمیذ: سند روایت موسی بن جعفر علیهماالسّلام کجاست؟!
جلالت ابن شهرآشوب
استاد: روایت را مناقب نقل میکند و در اول مناقب دارد که روایاتی که من نقل میکنم مانند مفید، از چه طرقی است. لذا حتی روایت موسی بن جعفر را نمیتوانیم بگوییم که سند ندارد، سندش همان سند خود ابن شهرآشوب است و ابن شهرآشوب هم بسیار موثق است و از نقطهنظر وثاقت و جلالت همه قبول دارند یعنی مرد بسیار جلیلی بود نهتنها موثوق بود بلکه جلیل بود. آنجا دارد که من این روایاتی را که نقل میکنم همه را با سند خودم نقل میکنم. برای اختصار در کتاب آن اسناد را حذف کرده است و لذا ابن شهرآشوب تمام مطالبش همه سند ندارد ولی همه موثق است یعنی روایات ابن شهرآشوب از سابق بوده و کلماتش موثوق بوده است و دلیلش این است که در اولش نقل کرد که من با سلسله سند خودم این روایتها را نقل میکنم و به همۀ اینها اعتماد دارم.
تلمیذ: بعضی جاها نوشتهاند که روایت موسی بن جعفر سند ندارد.
استاد: اینها اول کتاب مناقب را ندیدهاند.
تلمیذ: به این اعتبار بگوییم که چون ابن شهرآشوب گفته که من اینها را به استناد خودم نقل میکنم این قوی میشود، سند قوی نمیشود چون ممکن است ابن شهرآشوب در همان طرق سند خودش یک افرادی را خودش به حدس خودش و علم خودش موثوقٌ بها بداند.
استاد: نه افراد و اشخاصی که نقل میکند آن افراد را بگوید که افراد من اینها هستند و من از اینها نقل میکنم. اگر انسان آن افراد را بشناسد...
تلمیذ: منحصر نیست. ما بگوییم که اینهمه روایت را که ابن شهرآشوب نقل میکند از یک سلسله سند نقل میکند؟!
استاد: نه، مواردی را نقل میکند یعنی میگوید که من از فلانی و فلانی و فلانی نقل میکنم و آنها تا امام سلسلۀ سندشان موثق است. دیگر نمیآید اسامی تمام افراد را تا امام نقل بکند بلکه فقط اساتید خودش را میگوید.
تلمیذ: ...
استاد: اشکالی که ایشان کردند متوجه شدید؟! ایشان میخواهند بگویند که این اخبار «مَن بَلَغ» درصدد بیان حکمی از احکام واقع هستند که شارع این حکم را بیان کرده است اما واقعاً آیا اگر یک موردی ـ نه مربوط به بیان احکام ـ و موضوعی از موضوعات و حادثهای از حوادث بخواهد ثابت شود واقعاً میتوانیم بگوییم که ثابت شده است؟! یعنی واقعاً عمر سعد گفته که من فلان چیز را در روز عاشورا از امام حسین دیدم آیا با این اخبار «مَن بَلَغ» میتوانیم بگوییم که واقعاً امام حسین این کار را کرد و روی گردۀ امام حسین بگذاریم که شما این کار را کردید یا مثلاً این حرف را زدید یا انشاء خطابه را کردید؟! اشکال من به این بود که چون آقایانِ قائل به تمسک به اخبار ضعاف به این موانع رسیدند و گیر کردند، گفتند که شارع وظیفهاش بیان احکام است اما اگر از اول مبنایشان را درست میکردند به این اشکال هم مواجه نمیشدند. ما چه گفتیم؟ ما گفتیم که مبنای ما ارشاد به حکم عقل است؛ ارشاد به حکم عقل یعنی چه؟ یعنی عقل هرجا که صحّه بگذارد، انسان آن مورد را قبول میکند. بله، ما قبول میکنیم. در روز عاشورا عمر سعد یک کلامی را از امام حسین نقل کرده و ما میبینیم داعی بر کذب ندارد و کلام هم با کلام امام حسین موافق است یعنی از سیره و سیاق کلمات امام حسین علیهالسّلام این نوع کلام استفاده میشود. چه اشکال دارد ما قبول کنیم؟! ولی اینها چون به اخبار ضعاف عمل میکنند وقتی به وقایع عاشورا میرسند میبینند که اگر اینطور باشد باید به هر خبر چرندی و به هر خبری [صحّه بگذارند] اینجاست که اصلاً زیر پای مسئله را میزنند و میگویند که شارع فقط در مقام بیان احکام است یعنی از آنطرف گیر پیدا میکنند. ولی اگر از اول مبنایشان ارشاد باشد اینجا هم گیر ندارند، اینجا هم درست است.
اللهم صل علی محمد وآل محمد