پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاصول
مجموعهمفاد اخبار «من بلغ» و ادلة قاعدة التسامح في أدلة السنن
توضیحات
مفاد اخبار «من بلغ» و ادله تسامح در ادلۀ سنن
درس سیصد و هفدهم: صوت 332
مفاد اخبار «مَن بَلَغ» و ادلّۀ تسامح در ادلّۀ سنن (10)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
1
با توجه به مسائل گذشته قطعاً همانطوریکه عرض شد به نظر میرسد که ـ و الله العالم ـ مسئلۀ جنبۀ ارشاد به حکم عقل دارد و مفاد و مقصود در روایات «مَن بَلَغ» ارشاد به ترتّب ثواب بر انقیاد فاعلی است. بنابراین در مسئله جنبۀ حُسن فعلی لحاظ نیست بلکه آنچه که لحاظ است حُسن فاعلی است و جداً اگر انسان بخواهد بدون توجه به امر دیگری با همان عقل سلیم و با همان فطرت اولیه به این روایات «مَن بَلَغ» توجه کند به این نکته میرسد که در روایات «مَن بَلَغ» حُسن فعلی مدّنظر قرار نگرفته است بلکه جنبه، جنبۀ حُسن فاعلی است. با توجه به این مسئله چطور ممکن است شارع حکم به استحباب بهعنوان بلوغ و بهعنوان حکم ثانوی بکند؟! لذا اصلاً طرح این مسئله بهعنوان استحباب شرعی از نقطهنظر مدرکات عقلی و مفاد ادلّۀ استحباب و ادلّۀ وثاقت و حجّیت در غایت بُعد است.
نکتهای که در اینجا نسبت به این مسئله هست، آراء مختلفی است که مطرح شده است؛ بعضیها قائل هستند به اینکه در روایات جنبۀ امریت لحاظ شده است یعنی آنچه که مطرح شده این است که شارع بهواسطۀ مَن بَلَغهُ و روایات «مَن بَلَغ» از لحاظ امریت حکم به استحباب نموده است یعنی جملۀ فَفَعلهُ به معنای فَلیفعله است و جملۀ خبریه در اینجا بهصورت انشائیه آمده است.2
موارد ظهور جملۀ خبریه در انشاء
نسبت به این قضیه اشکال شده که آنچه مسلّم است این است که جملۀ خبریه در موارد انشاء استفاده میشود اما در جایی که ظهور در انشاء داشته باشد و در دو مورد ظهور در انشاء دارد؛ یکی در موارد جملات استینافیه و دوم در جزاء جملات شرطیه نه در مقدمات از جملۀ شرطیه. اگر در جملات استینافیه مقصود مولا از بیان جملات خبریه انشاء نباشد، در اینجا احتمال کذب میرود و برای دفع کلام حکیم از لغویت، اضطراراً باید جملات خبریه را حمل بر انشاء کنیم. مثل اینکه مولا میگوید: تَذهَبُ السوق و تَشتَری اللَّحم، «تَذهبُ» فعل مستقبل و «تَشتَری» هم فعل مستقبل است و اگر حمل بر امر و جملات انشائیه نشود، احتمال کذب است. از کجا معلوم است که این بازار میرود؟! یااینکه بازار میرود ولی از کجا معلوم است که لحم میخرد؟! برای دفع احتمال کذب ما تَذهَبُ را بر إذهبَ و تَشتَری را بر إشترَ حمل میکنیم که کذب در اینجا لازم نیاید.
لزوم حمل فعل در جملۀ جزائیه بر انشاء برای جلوگیری از لغویت
یااینکه فرض کنید در جملات جزائیه دارد که مَن نَسیَ جُزءٌ مِن الصَلاةِ أعادَه، این أعادَ باید فَلیُعید یا فَلیُعِده یا أعِده باشد. چرا؟ بهجهت اینکه اگر در اینجا أعادَه به معنای اخبار باشد؛ اعاده میکند یا اعاده کرده است، در اینجا احتمال کذب است و شاید اعاده نکند. بنابراین در جملۀ جزائیه قطعاً باید آن فعل ـ چه مستقبل و چه ماضی ـ حمل بر انشاء باشد تااینکه مسئله از لغویت خارج شود.
اما جملات شرطیه که مقدّم باشد مانند مانحنفیه «مَن بَلَغَهُ ثوابٌ عَلی فِعلٍ فَفَعَلَهُ» که این «فَفَعَلَه» در مقدّم از جملۀ شرطیه قرار گرفته و در تالی و جزا قرار نگرفته است. خب این «فَفَعَلَهُ؛ انجام بدهد» اگر به معنای امر و انشاء واقع نشود اشکالی لازم نمیآید. «مَن بَلَغَهُ فَفَعَلَهُ»؛ کسی که به او برسد انجام بدهد. خب اشکالی لازم نمیآید و احتمال کذبی در اینجا نیست تا برای دفع احتمال کذب مجبور بر حمل بر انشاء در اینجا باشیم
بنابراین فَفَعل در اینجا به معنای خودش است؛ فَفَعَلَهُ یا یَفعَلهُ. بعد مثلاً در اینجا داریم که اللهُ یُؤجِرها یا یُعطی الثَّواب کَذا؛ خدا به او این اجر را خواهد داد. در اینجا چون فَعَلَ عطف بر مَن بَلَغهُ هست، به معنای مقدّم برای جملۀ شرطیه در اینجا واقع میشود یا واقع شده است.
بنابراین این در اینجا دلالت بر امر نمیکند و سابقه هم ندارد که غیر از این در جملات استینافیه ـ مَن فَعَلَهُ ـ فعل ماضی در مقام انشاء استعمال بشود. این فعل، فعل مضارع است، آنچه که بوده، سابقه نداشته است که در اشکال مستشکل در اینجا فعل ماضی بیاید. بنابراین در اینجا قطعاً این فَعَلَ به معنای اخبار است و دلالت بر انشاء که فَلیَفعل باشد نمیکند.
حالا اگر شخصی بگوید که روایاتی داریم و در این روایات همینطور هست مثلاً روایت مَن زار الحُسین حافیاً وَ لَهُ أجراً کذا و یُعطی هذا الثواب1 خب این دلالت میکند که زُرِ الحُسَین حافیاً، مَن زارَ در اینجا مبدّل به انشاء میشود بااینکه در اینجا جمله مقدّم از جملۀ شرطیه است، چطور میشود؟! در اینجا جوابی که میدهند این است که در اینجا خود ثواب مترتب بر حافیاً هست نهاینکه به آن فعل بهواسطۀ بلوغ ثواب مترتب بشود، برای نفس خود فعل ثواب است. ما میخواهیم جدای از این مسئله، ثواب را بر این فعل حمل کنیم یعنی خود فعل مِن حیث هوَ هو ثوابی بر آن مترتب نیست و میخواهیم بهواسطۀ این جمله ثواب بر آن مترتب شود. خب این در اینجا فرق میکند تا مَن زارَ الحُسین حافیاً که ثواب بر فعل مترتب است. پس اینکه «مَن زار» یعنی زُر الحسین حافیاً، این در مقام انشاء است بنابراین «فَفَعَل» در اینجا دلالت بر امر نمیکند.
اشکالی که در این مسئله بر این مطلب وارد میشود این است که مسئله، مسئلۀ صحیحی است و اشکالی ندارد و ظاهراً مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی قائل به این مسئله است1 که این فَعَلَ به معنای یَفعَلَهُ است، چه اشکال دارد؟! اینکه جمله باید ظهور در استحباب در موارد داشته باشد خب در اینجا هم ظهور دارد. وقتی که ثوابی مترتب بر این فعل است، آیا شارع بنا بر قائلین به استحباب2 ـ نه قائلین به ارشادیت ـ حکم به استحباب این ثواب میکند یا نمیکند؟! یا حتی بنا بر قائلین به ارشادیت،3 تفاوتی نمیکند. بالأخره وقتی روایتی از نقطهنظر سند و جهات وثاقت و اعتماد، مُعتَمد و موثوقٌ بها باشد، به حکم عقل عمل به این روایت موجب ثواب است و إن لَم یَکُن عَلی ما بَلَغَه. حالا در یک همچنین صورتی اگر انسان احتمال خلاف بدهد، در اینجا عقل حکم میکند که این را انجام بده و فعل را اتیان کن، اگرچه عَلی ما بَلَغَه نباشد این تفاوتی نمیکند. چه قائلین به استحباب عرضی ـ البته ثانوی ـ و چه قائل به ارشاد به حکم عقل که مبنا و مختار ماست در هردو صورت فَعَلَ در اینجا ظهور در فَلیَفعل دارد، ظهور در انشاء دارد. چرا خبر در جملات استینافیه حتماً باید دلالت بر انشاء کند؟! چه کسی گفته است که در جملات جزائیه برای فِراراً عن اللغویة مَن نَسیَ رُکناً مِن الصَّلاة أعادَها إذا کانَ مِن الأرکان [باید دلالت بر انشاء کند]؟! این حرفها را نداریم.
در هرجا که ظهور کلام بر انشاء در آنجا هست، در اینجا جملۀ خبریه دالّ بر انشاء و در مقام انشاء است و این درست مثل این میماند که فرض کنید در موارد استعاره ذکر کردهاند که واضع لغت پانزده مورد مسوّغ برای موارد استعاره ذکر کرده است، واضع لغت چه کسی است که ذکر کند؟! آن مسوغ و مجوز برای استعاره و مجاز، قرینههایی است که خود عقل سلیم و نفس فطرت و طبیعت انسانی، آن قرینه را مناسب میداند؛ در بعضی موارد قرینه، قرینۀ مناسبی نیست و مسوّغی وجود ندارد ولواینکه واضع لغت حکم کرده باشد. فرض کنید که اسد را کریحُ رائِحةُ الفَم بگویند و یک کسی که کریحُ رائِحةُ الفَم است بگویند: هذا أسدٌ، چون اسد کَریحُ رائِحةُ الفَم است! نه، یک همچنین چیزی نیست. اصلاً طبع انسان از استعمال لفظ اسد برای یک همچنین موردی تنفر دارد و متنفر است. یااینکه به عکس؛ در جایی واضع لغت موردی را مجاز برای استعمال مَجاز نداند، نه غلط میکند! واضع لغت کیست؟! واضع خود طبیعت انسانی است که حاکم در تسویغ و عدم تسویغ استعمال مجاز و قرینه و استعاره است، حالا واضع لغت بگوید یا نگوید.
لذا قرینۀ بر مجاز و مسوّغات را هیجدهتا شمردهاند و بعضیها چهاردهتا شمردهاند و بعضیها دوازدهتا شمردهاند، اصلاً مسوّغات حد ندارد و حد مسوّغ فقط جواز فطرت انسان است.
در بعضی از اوقات انسان الفاظی را برای مواردی استعمال میکند که اصلاً تابهحال مردم استعمال نکردند و وقتی استعمال میکند مردم خیلی خوششان میآید و انگار تابهحال نشنیدهاند. چرا؟ بهخاطر اینکه همان حدّت و ذکاء موجب استعمال لفظ از مجاز هست، همان ذکاء و فطرت و عقل سلیم موارد دیگری را تعیین میکند و این دلیل نیست که شما نگویید. از آنطرف از کجا شما ندیدید که فقط در این موارد استینافیه فعل، فعل مضارع است؟! مگر تمام صیغههای نکاح و معاملات که میآید با فعل ماضی نیست؟! مثلاً أنکَحتُ موکلتی کذا، بااینکه جمله، جملۀ مستأنفه است دلالت بر انشاء نمیکند؟! بِعتُ هذا بِهذا جملۀ مستأنفه نیست؟! دلالت بر انشاء نمیکند؟! اینکه میگویند که جملات استینافیه با فعل مضارع میآید و این جمله دلالت بر انشاء میکند، نه یک همچنین چیزی نیست و این خلاف است.
اتفاقاً به عکس داریم؛ در اکثر از موارد در جملات استینافیه با فعل ماضی اخبار در مقام انشاء را میرساند نه با فعل مضارع. و این روایت مَن زارَ الحُسین حافیاً فَله کذا هم داخل در همین مسئله است. این فعلی که به اعتقاد شما حُسن فعلی بهواسطۀ بلوغ بر این فعل مترتب است، وقتی که مطلوب شارع شد دیگر دراینصورت شارع که میگوید: «فَفَعلَهُ» یعنی فلیَفعَله ...
حسن شرعی شد و شارع با بیان مَن بَلَغَهُ کذا فَفَعَلَهُ ثواب را مترتب بر فعل کرد و فَفَعَلَهُ در اینجا خود ترتّب ثواب قرینةٌ لفظیةٌ و حالیةٌ إلی أنَّ مقصود مَن فَعَلهُ فَلیفَعَله است، این چه اشکالی دارد؟! مثل «مَن زار الحسین» است منتها در «مَن زار الحسین حافیاً» حُسن، حسن ذاتی دارد در این موارد حُسن، حُسن ثانوی دارد. یعنی بهواسطۀ بلوغ در اینجا مترتب شده است البته بنا بر آن مبنا، اما بنا بر مختار ما که [حدیث مَن بَلَغ] ارشاد به حکم عقل است دراینصورت حسن عقلی دارد یعنی وقتی که شخصی عملی را انجام میدهد با توجه به شرایط اعتماد و وثاقت و حیازت شروط حجّیت؛ دراینصورت هم از طرف شارع ثواب بر آن مترتب میشود و هم عقل او را مدح میکند. بنابراین در این مسئله هم اشکال بر عدم ورود فَعَلَ در مقام انشاء وارد میشود.
مطلب دیگری که در اینجا مطرح شده روایاتی است که در مورد بلاغ آمده و دو قسم است؛ همانطوریکه قبلاً روایات را خواندیم بعضی از روایات مطلق است مثل «من بَلَغَهُ ثوابٌ علی کذا فَفَعَلهُ» که در روایات هست.
روایت محمد بن مروان و روایت عمران زعفرانی گرچه ضعیف هستند اما مورد بحث اصولیین واقع شدهاند. زیرا در این روایت دارد که «فَفَعَلَ ذَلِكَ طَلَبَ قَولِ النَّبی» یا در آن روایت دیگر دارد که «فَعَمِلَ ذلكَ العَمَل التِماسَ ذلكَ الثَّواب»1 «طَلَبَ قَولِ النَّبی» در این فقره موجب شده که انظار نسبت به کیفیت دلالت روایات تفاوت پیدا کند. یعنی آن روایاتی که بهنحو مطلق گفتهاند آن روایات دلالت بر استحباب میکند نه این روایتی که بهنحو مقیّد آمده است «التماس ثواب الله» یا «التماس قول النبی»، «طلب قول النبی» این دو روایت دلالت بر استحباب ندارد زیرا ثوابی که در این روایات بهنحو عموم مترتب بر این عمل است از دو حال خارج نیست؛ یا ثواب بهواسطۀ حسن شرعی است یا ثواب بهواسطۀ حسن عقلی است یعنی چون عقل این را حَسَن میداند داخل در مستقلات عقلیه است یااینکه نه، شرعاً ثواب بر آن مترتب است مانند استحبابات شرعیه.
خب روایاتی که دارد «مَن بَلَغَهُ ثوابٌ فَفَعلهُ یُعطی کذا» یا «فَفَعَلَهُ أجرٌ هذا و إن لم یکن الأمر کما بلغ» این در اینجا به دلیل آنکه استکشاف علت از معلول است ما استفاده میکنیم که بلوغ ثواب بر فعل بر حسن شرعی فعلی بر آن فعل متقدم است یعنی تعنون بهعنوان حسن شرعی؛ تا فعل مستحسن به حسن شرعی نباشد ثواب بر آن مترتب نیست، باید ثواب باشد دیگر. اول باید این فعل بهواسطۀ بلوغ مستحسن باشد ولو آن حسن، حسن ثانوی است و حسن ذاتی شرعی نیست بلکه حسن، حسن ثانوی است. اما در هر حال باید این حسن بهواسطۀ بلوغ متقدم باشد، این فعل دارای حسن شد حالا که دارای حسن شد پس ثواب بر آن مترتب است. از ترتّب ثواب کشف میکنیم که قبلاً بهواسطۀ بلوغ این استحباب، این مفاد استحباب شرعی است.
تعریف استحباب شرعی
پس استحباب شرعی استحبابی است که بر نفس فعل بهعنوان بلوغ تعلق میگیرد قبلاً، و بر این ترتّب حسن، بر این حسن شرعی ثواب مترتب میشود. ثواب مترتب بر این حسن فعلی و حسن شرعی میشود. اما در این دو روایت، روایت محمد بن مروان یا عمران زعفرانی روایت مطلق نیست بلکه مقیّد است. میفرماید که کسی که فعلی را انجام بدهد، برای رسیدن به واقع، یعنی خود فعل مباح است، خود فعل شاید مستحسن نباشد، خود فعل شاید در اینجا مستحب نباشد بلکه برای «طلب قول النبی» این را انجام میدهد، نه بهخاطر خودش چون خودش لعلّ اینکه مباح باشد. پس در اینجا اثبات اباحه شده در این موارد بر این فعل، لعلّ اینکه مباح باشد و لعلّ اینکه مستحب باشد و چون این معلول ممکن است معلول مترتب به دو علت باشد. اگر «طلباً لقول النبی» است بنابراین حُسن، حُسن فاعلی، نه حُسن فعلی. کسی که فعلی را انجام میدهد به رجاء ثواب خب احتمال اباحه در این میدهد و با احتمال اباحه یا با احتمال کراهت به تخیّل ثواب و به رجاء ثواب این فعل را انجام میدهد پس این فعل حسن فعلی ندارد ولی ممکن حُسن عقلی داشته باشد؛ حُسنی که الآن این فعل دارد ممکن است بهواسطۀ حُسن شرعی باشد که این در واقع مستحب بوده است. ممکن است بهواسطه حُسن عقلی باشد که رجائاً این انجام میدهد. وقتی اینطور است ما نمیتوانیم حکم به استحباب بکنیم. درست مثل حرارتی میماند که این حرارت ماء، یا معلول حرارت شمس است یا معلول حرارت نار است خب ما نمیتوانیم بهواسطۀ حرارت ماء حکم به شمس کنیم یا بهواسطۀ حرارت ماء حکم به نار کنیم. بله، یکی از این دو علت واسطۀ حرارت ماء است اما کدام یک از این دو را نمیدانیم.
در مانحنفیه هم همینطور است اینکه رجاءً لطلب الثواب یا طلب قول النبی انجام میدهد ممکن است این عملش بهخاطر حسن عقلی مستحسن شده است نهاینکه بهخاطر شرع، شرع نیامده این را مستحسن کند. پس ما بگوییم که این دو روایت دلالت بر استحباب فعل میکند، نهخیر این دلالت استحباب فعل شبیه تمسّک به عام در شبهه مصداقیه است البته شبیه به آن است منتها با عبارت دیگر.
اشکالی که بر این مسئله وارد میشود به تقریر و بیان مرحوم آقا خوئی این است که این اخباری که ... واقعاً من تعجب میکنم چطور یک همچنین اخباری که وجود دارد ـ چه بهنحو مطلق مانند روایت سبعۀ مطلقه یا بهنحو مقیّد مانند روایت محمد بن مروان و عمران زعفرانی ـ در مقام انشاء است؟! تکلیف ما را روشن کنید! روایت که در مقام انشاء نیست روایت در مقام اخبار است یعنی اخبار است إمّا فی نفس الأمر و إمّا عند الله و أنزل الله، اخبار از این است شما مگر نمیگویید که مستحب است؟! خوب مستحب است دیگر، آیا عندالله این عملی که بَلَغَهُ کذا فَعَلهُ عندالله مستحبٌ أو لا؟! خب در اینجا اخبار است با این بیان که نمیآید انشاء کند. تمام روایاتی که در این مورد هست تمام اینها همه اخبار است و در مقام اخبار است؛ اخبار بر ثواب اخبار بر استحباب ولو اینکه لسان، لسان امر باشد.
حالا آیا آن ثوابی که مترتب بر بلوغ است، آیا آن ثواب بلوغ باعث ترتّب ثواب و حُسن فعلی شده است یا نه؟ اگر بلوغ موجب استحباب و حُسن فعلی شده خب در هر دوتا یکی است چه فرق میکند؟! هم در روایات مَن بَلَغهُ به این شخص رسیده یااینکه التماساً لطلب النبی آن عمل را انجام بدهد مگر در هردو بلوغ نیست؟! خب در هردو هست چطور در آن قسم از بلوغ، این استحباب شرعی ثابت میشود اما در این قسم از بلوغ استحباب ثابت نمیشود؟! ادلّه بر بلوغ حسن شرعی مترتب شده نه بر نیّت، بر بلوغ. یعنی به صرف اینکه یک بچۀ پنجساله یا دیوانه بگوید که آقا روز سه شنبه باید فلان دعا را قبل از ظهر بخوانید بر این عمل استحباب شرعی بار شده، خیلی خب بهمحض گفتن، حالا چه من این را التماساً لطلب النبی انجام بدهم یا نه.
گفت که بیا امشب خانه بسازیم! شخصی پای منبر بود و منبری گفت که کسی که در لیلة الجمعه بعضی از اعمال را انجام بدهد یک بنا در بهشت به او میدهند! بنای هشت طبقه، ده طبقه، چهل طبقه از همان آنهایی که در نیویورک ساختند! خدا برای او درست میکند یعنی میخواهد رفتن در خانه که به عمل ثواب تعلق گرفته ... مستحب است دیگر هم استحباب ذاتی و هم استحباب ثانوی که همان جنبۀ ادخال سرور در قلب مؤمن است! حالا میگویند که بیاید این ثواب وحی است؟! به نفس بلوغ است به صرف اینکه این آقا این حرف را زده بر این عمل ثواب تعلق گرفته، به صرف اینکه یک نفر آمده و این را گفته نسبت به این ثواب تعلق گرفته اگر اینطور است در هردو که بلوغ است چه فرقی میکند؟! اگر این ثواب بر بلوغ نیست ثواب بر نیّت است. یعنی جنبه، جنبۀ حسن عقلی دارد و حسن فاعلی دارد خب در هردو هم یکی است چه تفاوت میکند؟! هم در روایات مطلقه جنبۀ حسن عقلی لحاظ میشود هم در روایات مقیّده، چون مربوط به نیّت است این اشکال اول، این اشکال در اینجا بسیار جدی است.
اشکال دوم اینکه کسی که میآید و فعل را انجام میدهد مگر در نیّتش رجاءً لطلب قول النبی نیست یا التماساً قول النبی نیست؟ حالا در آن روایات نیامده و در این دو روایت بیچاره آمده حالا چون در اینجا آمده با اینها دوتاست آن میشود مطلق، این میشود مقید؟! هر دوتای آنها که یکی است! کسی که یک روایتی را که به او برسد ولو ضعیف یااینکه بلوغی برای او پیدا بشود ولو بلوغ غیر معتمد و این عمل را انجام بدهد برای چه انجام میدهد؟! اگر از او بپرسند آقا این را برای چه انجام میدهی؟ میگوید که رجاءً لقول النبی انجام میدهم یا التماساً الثواب من الله انجام میدهم.
تلمیذ: ...
استاد: اگر مکلف عاقل باشد در هر جایی ... مثلاً در روایت [آمده که] روز سه شنبه [فلان کار را انجام دهید] اصلاً شما اعتماد دارید صددرصد هم اعتماد دارید نهاینکه ضعیف است التماساً لقول النبی باشد قطع دارید که این روایت حجت است برای چه این عمل را انجام میدهید؟! چرا صبح بین الطلوعین سورۀ یاسین میخوانید؟! چرا در بین الطلوعین بیدار هستید برای چه؟! برای طلب قول النبی برای ثواب حالا ثواب هرچه؛ یا جنت یا رضوان یا اقتراب مِن الله یعنی جمیع افعال مکلف همه مترتب بر ترتّب ثواب است.
پس اشکال دومی که بر این مسئله وارد میشود این است که چه روایات مطلقه، چه روایات مقیّده هردو یکی است و تفاوتی ندارند منتها در آن روایات مطلقه مسئله ذکر نشده است و در آن روایات دیگر مسئله ذکر شده است بنابراین از این نقطهنظر باید در این مسئله تأمل کرد.
اللهم صل علی محمد وآل محمد