تنهایی انسان در لحظه مرگ

تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

13999
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهطرح مبانی اسلام

تاریخ 1436/07/26


توضیحات

مرگ برای سالک، تنها یک حادثه جسمی نیست، بلکه مرحله‌ای از مکاشفه است که در آن حقیقت تنهایی و بی‌پناهی آشکار می‌شود. در این سخنرانی تأثیرگذار، حضرت آیة‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس سرّه) با بیان تجربه‌ای شخصی از کنار رفتن مادرشان، به عمق معنوی مرگ، جدایی از وابستگی‌ها، و شهود حقیقت وجود خداوند می‌پردازند. این بیان نه صرفاً تبیینی معرفتی، بلکه روایتی صادقانه از درک شهودیِ توحید در لحظه مرگ است؛ جایی که انسان درمی‌یابد: هیچ چیز نمی‌ماند، جز خدا. آیا آماده‌ایم چنین لحظه‌ای را تجربه کنیم؟

/5
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

تنهایی انسان در لحظه مرگ - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

1
  •  

  • هوالعلیم

  •  

  • تنهایی انسان در لحظه مرگ

  • تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

  •  

  •  طرح مبانی اسلام – 1436 هـ ق

  •  

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیة‌اللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

تنهایی انسان در لحظه مرگ - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

2
  •  

  •  

  • أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  • الحمد لله رب العالمین

  • و صلّی الله علیٰ سیّدِنا و نبیِّنا أبِی‌القاسمِ محمّدٍ

  • و آله الطّاهرینَ

  • و اللّعنةُ علیٰ أعدائِهم أجمعینَ

  •  

  •  

  • نظر علامه طهرانی دربارۀ مخاطب شعر «تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهایی‌ام...» 

  • [روزی با مرحوم آقا به اصفهان می‌رفتیم.] هم‌سفرهای ‌ایشان مرحوم حاج اسماعیل دولابی و آقای مهندس تناوش و پسرشان مرحوم حاج حسن شرکت بودند.

  • ماشین ایشان [مرحوم حاج حسن شرکت] از این بنزهای قدیمی بود [که] آن زمان به آنها بنزهای 180 می‌گفتیم. با آن از جاده قدیم [به] اصفهان رفتیم؛ ظهر که حرکت کردیم دیگر شب دیر وقت )از ساعت سه گذشته بود) [رسیدیم].

  • یک روز در آنجا دست‌خطی بود که نوشته بود:

  • تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهایی‌ام***تنها تو می‌خواهی مرا با این‌همه رسوایی‌ام1
  • یک خطی نوشته بودند بعد مرحوم آقا رو کردند به ما و گفتند: « [دربارۀ این شعر صحبت] کنیم که منظور از ”تنها تو می‌خواهی مرا“ چیست؟» صحبت شد که[منظور از] این [شعر] چیست؟ مرحوم حاج اسماعیل گفت که: «منظور پدر است؛ او در تمام احوال، فرزندش را رها نمی‌کند و همیشه...» مرحوم آقا گفتند: «منظور خداست؛ او در هیچ حالی بنده را رها نمی‌کند.» یعنی می‌خواهم بگویم [که] تفاوت دیدگاه‌ها را حتّی در آن زمان ببیند! در آن زمان او چه دیدگاهی داشته و [البته] یک روزی می‌آید که انسان به مفاد این شعر می‌رسد که فقط خدا است که برای انسان می‌ماند و هیچ‌کس دیگری [نمی‌ماند]؛ همه به یک نحوی در حال‌وهوای خودشان هستند. فرصت‌هایی پیش می‌آید [و] انسان گاهاً، جای‌جای مختلف این معنا را درک می‌کند! اما خب اگر این [معنا] برای انسان ملکه شود که خیلی دیگر [بهتر می‌شود.]

  • تجربه شخصي آية اللّه طهرانی از تنهایی در لحظه مرگ

  • ما چهارپنج سال پیش، والده را [به] بیمارستان برده بودیم که [البته] دیگر منجر به فوت ایشان شد. دیگر تا کارهایشان را انجام دادیم، گفتند: «باید عمل شود» من کنار نشسته بودم؛ نمی‌دانم در کنارم کسی از رفقا بود یا تنها نشسته بودم؟! عده‌ای بودند. بعد در این لحظه، چند نفر لباسِ سبزپوش پایین آمدند. ما [در] اورژانس بودیم. در همین [موقع] که ایشان را می‌بردند و دیگر داشتند سوار [آسانسور می‌کردند و] ایشان هم در حال نیمه بی‌هوشی بود؛ چون درد زیاد بود و از این مورفین‌ها می‌زدند، من کنار نشسته بودم و با فاصله نگاه می‌کردم. گفتند: «آنها دارند با آسانسور بالا می‌برند.» یک دفعه دیدم [که] من به‌جای ایشان هستم [و] دارند من را برای عمل می‌برند و هیچ‌کس با من نیست! تنهای تنها هستم! بعد دائماً نگاه می‌کردم [و] می‌دیدم این رفیق من است، ولی انگار این کنار ایستاده [و] فقط من را نگاه می‌کند؛ یعنی یک ربات! [بدونِ] هیچ عکس‌العملی [و] هیچ چیزی! [یعنی] مثلاً جلو بیاید، بغل کند [و] سلام کند، هیچ! همین‌طور دارد ایستاده نگاه می‌کند. دیدم یک جوی بود که آن رفیق آن‌طرف جوی است و من این‌طرف هستم! بعد دیدم [که] تک و تنها هستم! تنهای تنهای تنها؛ یعنی هیچ! صفر! واقعاً به تمام معنی‌الکلمه، انسان این را احساس می‌کند که تک و تنها [است] و [من] احساس کردم [که] الآن دارم می‌روم پیش او و هیچ چیزی ندارم؛ صفرِ صفرِ صفرِ صفِر صفِر، هیچ، هیچ.

    1. منصوره اتابکی متخلّص به زهره.
      تنها تویی تنها تویی، در خلوت تنهایی‌ام *** تنها تو می خواهی مرا با این همه رسوایی‌ام

تنهایی انسان در لحظه مرگ - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

3
  • من گاه گاهی به بعضی از رفقا می‌گفتم: «دلم می‌خواهد در موقع رفتن هیچ چیزی نداشته باشم؛ و بروم یعنی حتّی یک نماز، اصلاً حتّی یک روزه! ـ فعلاً که روزه خوار شده‌ایم ـ هیچیْ هیچی! فقط همان‌طور که آمدم [و] هیچ تقیدی [و] هیچ تعینی با خودم نیاوردم، همان‌طور هم بروم. اصلاً و ابداً و فقط به اصطلاح همین تنهایی برایم بماند! خدا [هم] گفت: «خیلی خوب! حالا به تو نشان می‌دهیم [تا] حالت جا بیاید! ببینیم چه‌کار می‌کنی؟!»

  • غیر از خدا همه هیچ!

  • دیگه هیچ‌چی! اصلاً هیچ خبری! دارم پیش خدا می‌روم [و] هیچ چیزی ندارم! هیچ چیزی، ابداً ابداً! بعد یک‌دفعه [با خودم] گفتم که خدا من را این‌طور می‌پذیرد [و] این‌طور قبول می‌کند؟! گفتم: «خدایا ما هیچ چیزی نداریم، همینی‌ که داری می‌بینی خودت [پس] خدایی تو کجا رفته؟!... » بعد یک‌دفعه خدا خدایی‌اش را نشان داد! خلاصه طوری قضیّه [عوض شد که فکرش را هم نمی‌کردیم!] گفت: «تو [هیچ چیزی] نداری، [ولی] ما هستیم!» 

  • بله، سَرتاپا گناه و معصیت و زلاّت و خطا و فلان اینکه از ماست! ولی بالأخره ما خداییمان سر جایش است. واقعاً [در] آنجا [و در] خیلی مواردی [که] برای انسان پیش می‌آید، انسان واقعاً می‌فهمد که فقط اوست؛ فقط باید به او دل ببندد [و] فقط باید دل را آنجا بگذارد [و] آنجا قرار بدهد.

  • پرسش: ـ شعر دیگر معنا شد!

  • پاسخ استاد ـ بله؛ یعنی کاملاً این معنا برای ما ملموس و مکشوف [شد].

  • پرسش: ـ می‌شود یک بار دیگر مصرع دوم [را بخوانید]؟

  • تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهایی‌ام***تنها تو می‌خواهی مرا با این‌همه رسوایی‌ام
  • بله آدم کاملاً [می‌فهمد]. که این قطع تعلقات همه‌اش [باید اتفاق بیافتد] تا وقتی انسان به آن نقطه برسد.

  • حالات والده در آخر عمر

  • مرحوم والده‌مان ـ خدا رحمت کند ـ خیلی به من تعلّق داشت؛ مخصوصاً سال‌های آخر! من سرم درد می‌کرد، ایشان قلبش درد می‌کرد. وقتی جایی می‌رفتم، اصلاً به ایشان نمی‌گفتم؛ [چون] از وقتی که ایشان می‌شنید تا وقتی که می‌آمدم، دائماً در اضطراب بود! لذا نمی‌گفتم. مثلاً [اگر] کربلا می‌رفتیم به ایشان نمی‌گفتیم؛ [چون] ایشان همه اش احساس اضطراب می‌کرد. هروقت ایشان می‌خواست طهران بیاید، اگر کسی از اقوام بود، که با ایشان می‌فرستادنشان؛ اگر نبود، همیشه خودم می‌رفتم مشهد [و] ایشان را می‌آوردم [و] دوباره خودم با ایشان [به] مشهد برمی‌گشتم. اما عجیب [اینجا]ست [که] چندبار من به ایشان در این مدت گفتم: «شما قم بیایید؛ برای شما قم بهتر است. اگر آنجا [مشهد] برادر است، اینجا [قم] خواهر است، فرقی نمی‌کنند.» ایشان می‌گفت: «بچه‌ها [و] دخترها را چه‌کار کنم؟!» می‌گفتم: «اینجا برای شما از هرجهت بهتر است. هروقت هم خواستید، ماهی [یا] دو ماهی یک‌دفعه مشهد بروید.» تا اینکه مسائلی در مشهد پیش آمد که دیگر ایشان اصلاً[کلاً] از مشهد زده شد و [به] طهران آمد. در طهران جایی بود ـ همان کاشانک (بالای نیاوران) ـ که هر وقت می‌آمدند، آنجا می‌رفتند.

تنهایی انسان در لحظه مرگ - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

4
  • ایشان در آن سفر گفت: «من دیگر قصدِ برگشت به مشهد را ندارم!» خب ما خیلی خوشحال شده بودیم ولی خواب‌هایی برای ما تعریف کرد که ما را یک مقدار در فکر فروبرد! گفت: «مشهد که بودم، ‌چنین خوابی دیدم!» ما دیگر خودمان را آماده کرده بودیم که ایشان اغلب در همان قمصر [که] آب‌وهوایش خیلی خوب است، آنجا باشند. بعد هم هروقت [که] بخواهند قم بیایند و هرکسی از اقوام هم [که] می‌خواهد ایشان را ببیند، بلند شود بیاید اینجا ببیند.

  • هیچ! داشتیم این کارها را انجام می‌دادیم که یک‌مرتبه این قضیه پیش آمد؛ یعنی عجیب است: وقتی که ایشان میل از مشهد می‌شود، همان وقتی است که باید برود. و از آن‌طرف خدا می‌گوید: « [از] دو‌سه ماه تا الآن با او بودی، دیگر از این به بعد نه!» 

  • آدم که در خدمت مادر یا پدرش باشد که دیگر دنیا و مسائل دنیایی نیست، ولی خداییش هم، همین‌ [مقدار کمی هم] که من با ایشان بودم، احساس کردم که رفتن ایشان، باز یک تغییر و تحوّلی مثلاً در حال‌وهوای ما به‌وجود آورد. مرحوم آقا یک جور [ایشان هم جورِ دیگر؛] یعنی باز قضیۀ معنا و مفاد این شعر، به یک نحوی [دیگر] خودش را نشان داد.

  • خدمت به والدین بهترین نعمت خداوند

  • گرچه در خدمت پدر و مادر بودن، بالاترین چیز است [و] ما در این دنیا بالاتر از این چیز نداریم، ولی در عین‌حال باز در ظرف خودش هست؛ ابدیت ندارد. خب در ظرف خودش، باید [هم] باشد و هرچه انسان [خدمت] بکند، کم کرده است.

  • ولی همان‌طور که ما بندۀ خداییم، او هم بنده خداست؛ او هم یک حسابی دارد، او هم یک تاریخی دارد [و] او هم یک پرونده‌ای دارد [که] ارتباط به خودش دارد. ما که نمی‌توانیم در پروندۀ آنها تصرف کنیم. ولی همان رفتن باز انسان احساس می‌کند که در حال‌وهوا و فکر و فهم بی‌تاثیر نبوده [است]. علی‌کل‌حال «هر چه آن خسرو کند، شیرین کند»1

    1. دیوان کبیر شمس، ص 334:
      هر چه آن خسرو کند شیرین کند *** چون درخت تین که جمله تین کند

تنهایی انسان در لحظه مرگ - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

5
  • دیگر انسان باید به رضای خدا و هرچه که او برای انسان تدبیر [و] تقدیر می‌کند، راضی باشد.

  • خب همه چیز محتمل است یک‌زمان انسان برای خودش زندگی می‌کند؛ زمانی [هم] می‌رسد [که] انسان برای دیگران زندگی می‌کند.