تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار

تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

14008
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهطرح مبانی اسلام

تاریخ 1436/07/26


توضیحات

مرگ برای سالک، تنها یک حادثه جسمی نیست، بلکه مرحله‌ای از مکاشفه است که در آن حقیقت تنهایی و بی‌پناهی آشکار می‌شود. در این سخنرانی تأثیرگذار، حضرت آیة‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس سرّه) با بیان تجربه‌ای شخصی از کنار رفتن مادرشان، به عمق معنوی مرگ، جدایی از وابستگی‌ها، و شهود حقیقت وجود خداوند می‌پردازند. این بیان نه صرفاً تبیینی معرفتی، بلکه روایتی صادقانه از درک شهودیِ توحید در لحظه مرگ است؛ جایی که انسان درمی‌یابد: هیچ چیز نمی‌ماند، جز خدا. آیا آماده‌ایم چنین لحظه‌ای را تجربه کنیم؟

/5
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

1
  •  

  • هو العليم

  •  

  • تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار

  •  

  • بیانات

  • آیت‌اللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس‌الله‌سره

  •  

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

2
  •  

  • بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

  •  

  • نظر علامه طهرانی دربارۀ شعر «تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهایی‌ام...» 

  • [روزی با مرحوم آقا (علامه طهرانی) به اصفهان می‌رفتیم] همسفرهای ‌ایشان مرحوم حاج اسماعیل دولابی و آقای مهندس تناوش و پسر مرحوم حاج حسن شرکت بودند.

  • ماشین ایشان از این بنزهای قدیمی بود [که] آن زمان به آنها بنزهای 180 می‌گفتیم. با آن، از جاده قدیم [از مشهد به] اصفهان رفتیم؛ ظهر که حرکت کردیم، دیگر شب دیروقت [به اصفهان رسیدیم]؛ ساعت از سه [شب] گذشته بود.

  • یک روز در آنجا یک دست‌خطی بود که نوشته بود:

  • تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهایی‌ام***تنها تو می‌خواهی مرا با این‌همه رسوایی‌ام1
  • مرحوم آقا [علامه طهرانی] صحبت کردند و رو به ما کردند گفتند: «منظور از ”تنها تو می‌خواهی مرا“ چیست؟» مرحوم حاج اسماعیل گفت: «منظور پدر است؛ او در تمام احوال، فرزندش را رها نمی‌کند و همیشه [در کنارش می‌مانَد].» مرحوم آقا گفتند: «منظور خداست؛ او در هیچ حالی بنده را رها نمی‌کند.»

  • یعنی می‌خواهم بگویم [که] تفاوت دیدگاه‌ها را حتّی در آن زمان ببیند! در آن زمان او چه دیدگاهی داشته و [البته] خب یک روزی می‌آید که انسان به مفاد این شعر می‌رسد؛ که فقط خداست که برای انسان می‌ماند و هیچ‌کس دیگری [نمی‌ماند]؛ همه به یک نحوی در حال‌وهوای خودشان هستند. فرصت‌هایی پیش می‌آید [که] انسان گاهی، جای‌جای مختلف این معنا را درک می‌کند! اما خب اگر این [معنا] برای انسان ملکه شود که خیلی دیگر [عالی می‌شود.]

  • تجربۀ شخصي آيت‌الله طهرانی از تنهایی در لحظه مرگ

  • ما چهارپنج سال پیش، والده را برده بودیم بیمارستان؛ که [البته] دیگر منجر به فوت ایشان شده بود. گفته‌ بودند: «باید عمل شود.» دیگر تا کارهایشان را انجام دادیم، من کنار نشسته بودم؛ نمی‌دانم در کنارم کسی از رفقا بود یا تنها نشسته بودم [الآن دقیق یادم نیست؛ ولی] عده‌ای بودند آنجا؛ مثل آقای... . بعد در این لحظه، چند نفر که لباسِ سبز پوشیده بودند، پایین آمدند. ما [در قسمت] اورژانس بودیم. در همین [موقع] که ایشان را می‌بردند، وقتی که داشتند سوار [آسانسور می‌کردند و] ایشان هم در حال نیمه بی‌هوشی بود ـ چون دردش زیاد بود و از این مورفین‌ها می‌زدند ـ من کنار نشسته بودم و با فاصله [داشتم] نگاه می‌کردم. گفتند: «آنها دارند با آسانسور بالا می‌برند.» یک‌دفعه دیدم [که] من به‌جای ایشان هستم [و] دارند من را برای عمل می‌برند و هیچ‌کس با من نیست! تنهای تنها هستم! بعد دائماً نگاه می‌کردم [و] می‌دیدم این [شخص که کنار من هست،] رفیق من است، ولی انگار ایشان کنار ایستاده [و] فقط من را نگاه می‌کند؛ یعنی مثل یک ربات! [بدونِ] هیچ عکس‌العملی! مثلاً بیاید جلو، بغل کند، سلام کند. هیچ! همین‌طور ایستاده نگاه می‌کند. آن رفیقم را دیدم مثلاً آن‌طرف جوی است و من این‌طرف هستم! بعد دیدم [که] تک و تنها شدم! تنهای تنهای تنها؛ یعنی هیچ! صفر! واقعاً به تمام معنی‌الکلمه، انسان این را احساس می‌کند که تک و تنها [است] و احساس کردم [که] الآن دارم می‌روم پیش «او» و هیچ چیزی ندارم؛ صفرِ صفرِ صفرِ صفرِ صفر، هیچ، هیچ.

    1. منصوره اتابکی متخلّص به زهره.

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

3
  • گاهی به بعضی از رفقا می‌گفتم: «دلم می‌خواهد در موقع رفتن، هیچ چیزی نداشته باشم و بروم؛ یعنی حتّی یک نماز، حتّی یک روزه! ـ فعلاً که روزه‌خوار شده‌ایم ـ هیچ! هیچ! اصلاً! فقط همان‌طور که آمده‌ام [و] هیچ چیزی با خودم نیاورده‌ام (بدون هیچ تقیُّدی و هیچ تعیُّنی)، همان‌طور هم بروم. اصلاً و ابداً! و فقط همین تنهایی برایم بماند! خدا [هم] گفت: «خیلی خوب! حالا به تو نشان می‌دهیم [تا] حالت جا بیاید! ببینیم چه‌کار می‌کنی؟!»

  • انقطاع از تعلقات، شرطِ رسیدن به مقامِ رضایِ الهی است

  • دیگر هیچ! اصلاً هیچ خبری! دارم پیش خدا می‌روم، هیچ چیزی ندارم! هیچ چیزی! ابداً! ابداً! بعد یک‌دفعه [با خودم] گفتم که: «یعنی خدا من را این‌طور می‌پذیرد؟! این‌طور قبول می‌کند؟!» بعد یک‌دفعه گفتم: «خدایا ما هیچ چیزی نداریم؛ [پس] خدایی تو کجا رفته؟! بیا مال ما همین [است]‌ که داری می‌بینی! هیچ چیزی نداریم!» بعد یک‌دفعه خدا خدایی‌اش را نشان داد! گفت: «تو [چیزی] نداری، [ولی] ما هستیم!» بله، سَرتاپا گناه و معصیت و زلاّت و خطا و فلان از ماست، ولی بالأخره ما خداییمان سر جایش هست.

  • [در] آنجا [و در] خیلی مواردی [که] برای انسان پیش می‌آید، انسان واقعاً می‌فهمد که فقط «او» است؛ [انسان] باید فقط به «او» دل ببندد [و] فقط باید دل را آنجا بگذارد [و] آنجا قرار بدهد.

  • تلمیذ: شعر دیگر معنا شد!

  • استاد: بله؛ یعنی کاملاً این معنا برای ما ملموس و مکشوف [شد].

  • تلمیذ: می‌شود یک بار دیگر مصرع دوم [را بخوانید]؟

  • تنها تویی تنها تویی در گوشۀ تنهایی‌ام***تنها تو می‌خواهی مرا با این‌همه رسوایی‌ام
  • آدم کاملاً این معنا را [می‌فهمد]. این قطع تعلقات اینها همه‌اش [باید اتفاق بیفتد] تا انسان به آن نقطه برسد.

  • حالات والدۀ آیت‌الله طهرانی در لحظات آخر عمر

  • مرحوم والده‌مان ـ خدا رحمتشان کند ـ خیلی به من تعلّق داشت؛ مخصوصاً سال‌های آخر [عمرشان]! من سرم درد می‌کرد، ایشان قلبش درد می‌کرد. وقتی جایی می‌رفتم، اصلاً به ایشان نمی‌گفتم؛ [چون] از وقتی که ایشان می‌شنید، تا وقتی که می‌آمدم، همه‌اش در اضطراب بود! لذا نمی‌گفتم. مثلاً [اگر] کربلا می‌رفتیم به ایشان نمی‌گفتیم؛ [چون] ایشان همه‌اش احساس اضطراب می‌کرد.

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

4
  • هر وقت ایشان می‌خواست طهران بیاید، اگر کسی از اقوام بود، که با ایشان می‌فرستادنشان؛ اگر نبود، همیشه خودم می‌رفتم مشهد [و] ایشان را می‌آوردم [و] دوباره خودم با ایشان [به] مشهد برمی‌گشتم. و عجیب [اینجا]ست [که] چندبار من به ایشان در این مدت گفتم: «شما قم بیایید؛ برای شما قم بهتر است؛ اگر آنجا برادر [یعنی امام رضا] است، اینجا خواهرِ [امام رضا؛ حضرت معصومه] است؛ فرقی نمی‌کنند.» ایشان می‌گفت: «بچه‌ها [و] دخترها را را چه‌کار کنم؟!» می‌گفتم: «اینجا برای شما از هرجهت بهتر است. هروقت هم خواستید، هر یک‌ماه [یا هر] دو ماهی یک‌دفعه مشهد بروید.» تا اینکه مسائلی در مشهد پیش آمد که دیگر ایشان از مشهد زده شد و [به] طهران آمد. در طهران جایی بود ـ همان کاشانک (بالای نیاوران) ـ که هر وقت می‌آمدند، آنجا می‌رفتند. همان سفری که ما با هم بودیم، ایشان در آن سفر گفت: «من دیگر قصدِ برگشت به مشهد را ندارم!» خب ما خیلی خوشحال شده بودیم، ولی خواب‌هایی برای ما تعریف کرد که ما را یک‌مقدار در فکر فرو برد! گفت: «مشهد که بودم، ‌چنین خوابی دیدم!» ما دیگر خودمان را آماده کرده بودیم که ایشان اغلب در همان قمصر [که] آب‌وهوایش خیلی خوب است، باشند. بعد هم هر وقت [که] بخواهند قم بیایند و هرکسی از اقوام هم [که] می‌خواهد ایشان را ببیند، بیاید اینجا ببیند.

  • داشتیم این کارها را انجام می‌دادیم که یک‌مرتبه این قضیه پیش آمد؛ یعنی عجیب است؛ آن وقتی که ایشان مایل می‌شود از مشهد [بیاید]، همان وقتی است که باید برود! و از آن‌طرف خدا می‌گوید: « [از] دو‌سه ماه تا الآن با او بودی، دیگر از این به بعد نه!»

  • اینکه آدم [در خدمت] مادر [یا] پدرش باشد، خب اینها که دیگر دنیا و این مسائل دنیایی نیست، ولی همین خداییش هم، همین‌ [مقدار کمی] که من با ایشان بودم، احساس کردم که رفتن ایشان، باز یک تغییر و تحوّلی در حال‌وهوای ما به‌وجود آورد. مرحوم آقا [علامه طهرانی] یک جور، ایشان هم [جورِ دیگر؛] یعنی باز قضیۀ معنا و مفاد این شعر، به یک نحوی [دیگر] خودش را نشان داد.

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار - تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

5
  • خدمت به والدین بهترین نعمت خداوند

  • گرچه در خدمت پدر و مادر بودن، بالاترین چیز است [و] ما در این دنیا بالاتر از این نداریم، ولی در عین‌حال باز در ظرف خودش هست؛ ابدیّت ندارد. خب در ظرف خودش، باید [هم] باشد و هرچه انسان [خدمت] بکند، کم کرده است.

  • همان‌طور که ما بندۀ خداییم، او هم بندۀ خداست؛ او هم یک حسابی دارد، او هم یک تاریخی دارد، او هم یک پرونده‌ای دارد [که] ارتباط به خودش دارد. ما که نمی‌توانیم در پروندۀ آنها تصرف کنیم. ولی همان رفتن، باز انسان احساس می‌کند که در حال‌وهوا و فکر و فهم [آدم] بی‌تأثیر نبوده [است].

  • علی‌کل‌حال «هر چه آن خسرو کند، شیرین کند»1 دیگر انسان باید راضی باشد به رضای خدا و هرچه که او برای انسان تدبیر [و] تقدیر می‌کند.

  • خب همه چیز محتمل است؛ یک‌زمان انسان برای خودش زندگی می‌کند؛ زمانی [هم] می‌رسد [که] انسان برای دیگران زندگی می‌کند.

    1.  دیوان کبیر شمس، ص 334:
      هر چه آن خسرو کند شیرین کند***چون درخت تین که جمله تین کند