109

حقیقت معنای عزّت و علوّ

15154
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهعنوان بصری

مجموعهعلو وعزت

تاریخ 1425/10/21

جلسه‌های مجموعه (6 جلسه)

توضیحات

اختصاص حقيقت عزت و علو به پروردگارمتعال. شرح فقره: و لا يطلب الدنيا تكاثراً و تفاخراً. 1 دنيا عبارتست از حقيقتي كه انسان را از مبدأ خود دور كند و بين او و توجه به پروردگار متعال حجاب قرار دهد. 2 بيان ديدگاه اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به حكومت و شيوۀ حكومت‌داري حضرت. 3 بيان مراد امام صادق عليه السلام از فقرۀ ولا يطلب ما عند الناس عزّاً و عُلوّاً. 4 بيان معناي عزّت و عُلوّ و اختصاص حقيقي آن دو به پروردگار متعال. 5 توضيحي راجع به فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام در مناجات مسجد كوفه: الهي انت العزيز و اَنا الذليل و هل یرحم الذليل الا العزيز. 6 مؤثّر حقيقتي در عالم وجود پروردگار متعال مي‌باشد و همۀ صفات كماليه همچون علم و قدرت نشأت گرفته از او و مختصّ به او مي‌باشد. 7 ذكر حكايتي در ارتباط با حاصل شدن فراموشي براي يكي از علماء معروف اصول بر اثر كهولت سنّ. 8 بيان علّت و فلسفه اينكه چرا عزّت و علوّ تنها اختصاص به پروردگار متعال دارد. 9 سرگذشت ملوك و پادشاهان ظالم در طول تاريخ نشانه‌اي بارز از اختصاص صفت عزت و علّو در پروردگار متعال مي‌باشد. 10 افرادي كه علّو و استكبار را از خود ديده و به خود منتسب مي‌كنند خداوند متعال اسباب و وسايل اين گمراهي را براي ايشان بيش از پيش فراهم مي‌كند و ايشان را دچار سنت استدراج مي‌كند. 11 انساني كه كوس انانيت و استكبار او گوش جهان را كَر كرده است قدرت حفظ خويش را در مقابل يك ميكروب و ويروس ندارد. 12 تفسير آيه 26 سورۀ مباركۀ آل عمران:( قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ)

/23
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

حقیقت معنای عزّت و علوّ

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • حقیقت معنای عزّت و علوّ

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 

  • شرح حدیث عنوان بصری ـ علوّ و عزت ـ جلسه 109

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

حقیقت معنای عزّت و علوّ

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم‌

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد

  • وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللّعنة على أعدائهم أجمعین‌

  •  

  • امام صادق علیه‌السّلام به عنوان بصری می‌فرمایند:

  • «و لا یَطلُبُ الدّنیا تَكاثُرًا و تَفاخُرًا و لا یَطلُبُ ما عندَ النّاسِ عزًّا و عُلوًّا»؛ یعنی دنیا را به‌جهت تفاخر و زیاده‌طلبی طلب نمی‌كند كه مرتب زیاده‌طلبی كند، مرتب اندوخته را بیشتر كند بلكه به‌مقدار ضرورت و صلاح خود به دنبال دنیا می‌رود. این مفاد كلام امام صادق علیه‌السّلام بود كه در جلسات قبل خدمت رفقا عرض شد. و همین‌طور به‌جهت فخرفروختن و مباهات بر دیگران و موقعیت خود را به رخ دیگران كشیدن، به‌دنبال دنیا نمی‌رود.

  • دنیا یعنی امور منصرفه انسان از ذات پروردگار به آثار او

  • در جلسات گذشته عرض شد كه مقصود از دنیا صرفاً مال نیست بلكه مال جزئی از دنیا است. دنیا به آنچه گفته می‌شود كه انسان را از مبدأ دور كند و بین انسان و بین توجه به پروردگار حجاب قرار بدهد؛ حال این می‌خواهد علم باشد، مناصب اجتماعی باشد و یا اشتغالاتی باشد كه فكر و ذهن او را از توجه به پروردگار به توجه به آثار پروردگار منعطف كند، تمام اینها دنیا است. و انسان به‌واسطۀ توغّل در اینها دستش از نعمت الهی و تقرب به او و توجه و عنایت و قرب به او دور می‌شود.

  • بعد حضرت می‌فرمایند: «و لا یطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا و عُلوًّا»؛ به آنچه كه از نعمت‌های الهی در دست مردم قرار دارد توجهی ندارد؛ حالا یا مردم از نعمت بودن آن غافل‌اند، مثل افراد عادی كه نعمت‌های الهی در دست آنها است و در طریق باطل مصرف می‌كنند و از مناصب خود به‌جای نزدیك شدن به خدا برای دورشدن از خدا استفاده می‌كنند و خودشان را گول می‌زنند. از اموال برای مصارف حرام استفاده می‌كنند، از اشتغالات برای پرداختن و عمران دنیای خودشان استفاده می‌كنند كه اینها اهل غفلت هستند.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

3
  • یا اینكه نه، موقعیت و مقام و شئونی است كه خود شخص واقف است و آنها را در طریق صحیح به‌كار می‌برد. من‌باب‌مثال اگر حكومت دست امیرالمؤمنین علیه‌السّلام باشد مشخص است كه آن حضرت این حكومت را در طریق إحقاق حق و إمحاء ظلم و نزدیك شدن به خدا متصدّی می‌شود و این حكومت برای آن حضرت ابتعاد از پروردگار نمی‌آورد.

  • حضرت در هر دو مطلب می‌فرمایند که اینها وقتی به این مسائل چشم می‌اندازند به‌عنوان حسرت به آنها نگاه نمی‌كنند! آه نمی‌كشند که ای كاش ما هم چنین موقعیتی داشتیم! ای كاش ما هم از چنین منصبی برخوردار بودیم! ای كاش ما هم رئیس بودیم! ای كاش ما هم متموّل بودیم! ای كاش ما هم در چنین اشتغالی مشغول بودیم! ای كاش ما هم با چنین بیا و بروهایی سروكارداشتیم! با این دید به آنچه در دست مردم است و خداوند قرار داده است نگاه نمی‌كنند.

  • معنای عزت و علوّ

  • حضرت در اینجا دو جهت را در نظر می‌آورند: یكی به‌خاطر عزّت و یكی هم به‌خاطر علوّ و بلندمنشی و بلندپروازی. عزّت و بلندی و بلندمنشی دو صفتی است از اوصاف پروردگار كه اختصاص به او دارد. عزّت یعنی داشتن حریم؛ شخصی كه به دور خود حریم دارد و دیگران را در آن حریم راه نمی دهد، به او می‌گویند عزیز؛ ﴿و هُوَ ٱلعَزِيزُ ٱلحَكِيمُ﴾.1

  • آن حریم به‌واسطۀ اموری است كه آن امور او را از سایرین متمایز و جدا می‌كند؛ مثلاً شخصی دارای اخلاق بسیار خوبی است، با همه انس می‌گیرد، كسی را از خود نمی‌راند، با كلمات درشت و زننده دیگران را از خود نمی‌رنجاند، موجب آزردگی دل دیگران نمی‌شود، با همه با روی خوش برخورد می‌كند و حقّ هر شخصی را در ارتباط با او ادا می‌كند، این شخص محبوبیتی در میان افراد پیدا می‌كند که آن محبوبیت موجب عزّت او است و حریمی را برای او به‌وجود می‌آورد كه آن حریم او را از سایر افراد در این مسئله متمایز می‌كند، به این می‌گویند عزّت. می‌گویند: «فلان شخص عزیز است» یعنی در میان مردم محترم است و به دیدۀ احترام به او نگاه می‌كنند، به دیدۀ حُسن به او نگاه می‌كنند.

    1. سوره حدید (57) آیه1. الله شناسی، ص 115:
      «و اوست صاحب عزّت و حکمت»

حقیقت معنای عزّت و علوّ

4
  • یك‌وقت شخصی علم دارد و علم خود را به دیگران ارائه می‌دهد و به‌واسطۀ این علم حریمی به دور خود به‌وجود می‌آورد كه آن حریم عبارت است از احترامی كه افراد نسبت به او به‌واسطۀ علمش قائل می‌شوند، به این می‌گویند عزیز. و یا یك‌وقت شخصی به‌خاطر تقوای خودش، یك‌وقت شخصی به‌خاطرموقعیت خودش این حریم را برای خودش ایجاد می‌کند.

  • آن اوصافی كه وجودش برای انسان موجب امتیاز او از سایر افراد می‌شود نتیجۀ آنها را عزّت می‌گویند. عزّت یعنی موقعیت خاصی كه به‌واسطۀ آن موقعیت خاص، شخص مورد حمد و ستایش و احترام قرار می‌گیرد و مردم به كار او به دیدۀ احترام نگاه می‌كنند.

  • علوّ ممدوح و استعلای مذموم

  • در مسئلۀ علوّ هم همین‌طور است؛ علوّ یعنی بلندی و بالا بودن و بلندمنشی و بلند مرتبه بودن. انسان ممكن است به‌واسطۀ كارهایی كه انجام می‌دهد از اقران خودش، از نقطه‌نظر مسائل ارزشی و صفات و موقعیت‌ها، دارای مرتبۀ بالاتری باشد. بلند بودن یك‌ مرتبه است و استعلاء، طلب بلندی و خود را بلند پنداشتن مسئلۀ دیگری است. بلند بودن مسئله‌ای است كه در اختیار انسان نیست.

  • طبعاً مرتبۀ هر شخصی كه دارای یك صفت مُستحسَنی است نسبت به فردی كه فاقد این صفت است بلند است. طبعاً مرتبۀ شخصی كه دارای صفت خوبی است؛ دارای علم زیاد است، دارای كرامت زیاد است، دارای جود و بخشش زیاد است، دارای تواضع و اخلاق پسندیده است، نسبت به افرادی كه فاقد این مسئله هستند بلند است. ولی مقصود امام صادق علیه‌السّلام از این كلام خود را بلند پنداشتن، است.

  • حضرت می‌فرمایند: آنهایی كه می‌خواهند راه خدا را بروند و به‌دنبال تهذیب نفس باشند و خود را از گیرودار مسائل اجتماعی و آنچه كه عموم مردم مبتلای به آن هستند خارج كنند، چشمشان به‌دنبال مسائلی كه در اختیار مردم است نیست و با حسرت و آه به آنها نگاه نمی‌كنند.

  • و اگر این‌چنین باشد معنایش اینست كه می‌خواهند آن عزّتی را كه برای آنها هست، آنها هم این عزّت را برای خود جلب كنند، این می‌شود به دنبال عزّت رفتن و آن عُلوّی كه برای دیگران است را برای خود جلب کردن، این می‌شود استعلاء.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

5
  • من نگاه می‌كنم‌ و می‌بینم رفیق من چنین موقعیتی را دارد، حسرت می‌خورم که چرا من ندارم و به‌دنبال این هستم كه من هم پیدا كنم و در عبارات خودم و در كلمات خودم به‌نحوی از ضمیر خودم این مطلب را خبر می‌دهم. برای این مسئله دست به هر كاری می زنم تااینكه آن جنبۀ علوّ و آن جنبۀ برتری را كه به‌جهتی از جهات فعلاً رفیق من، شریك من، همكار من، فلان شخص كه ارتباط دارد و فعلاً در آن مرتبه هست، آن را هم برای خود كسب كنم. با خود می‌گوید: من چه از او كم دارم؟! او چه بر من اضافه دارد؟! چرا باید او این‌طور باشد و من نباشم؟! چرا باید من چنین موقعیتی را نداشته باشم؟! التفات می‌فرمایید!

  • عزّت و علوّ اختصاص به خداوند دارد

  • خداوند می‌فرماید که عزّت و علوّ اختصاص به من دارد و من در این حریم عزّت، هیچ‌كس را نمی‌پذیرم و در حریم خود هیچ فردی را قبول نمی‌كنم. عزیز فقط من هستم و غیر از من ذلیل است، بالا من هستم و غیر از من همه پایین‌اند، بلند مرتبه من هستم و غیر از من همه مادون هستند. در آیات قرآن، آیات فراوانی نسبت به این مسئله سراغ داریم كه دلالت بر انحصار عزّت می‌كند: ﴿و هُوَ ٱلعَزِيزُ ٱلحَكِيمُ﴾، ﴿وَ هُوَ ٱلعَزِيزُ ٱلعَلِيمُ﴾.1

  • عزیز اوست؛ یعنی در این حریم، در حریم تقدّس و در حریم كبریائیت و در حریم ارزش‌ها و در حریم مناعت و عزّت، غیر از ذات پروردگار هیچ‌كس دیگری حتی رسول من هم راه ندارد، هیچ‌كس راه ندارد. مگر امیرالمؤمنین علیه‌السّلام در مناجات مسجد كوفه نمی‌فرمود؟! لابد رفقا خوانده‌اند.

  • در شبهای قدر یکی از مطالب و دستورات مراسم، خواندن این مناجات است. در زمان مرحوم آقا هم ایشان به مناجات امیرالمؤمنین علیه‌السّلام توصیه می‌كردند و بهتر است انسان در سایر ایام و شب‌های جمعه هم این مناجات امیرالمومنین علیه‌السلام را بخواند. «إلهی أنتَ العزیزُ وَ أنا الذَّلیلُ وَ هَل یَرحَمُ الذّلیلَ إلّا العزیزُ»؛2 امیرالمؤمنین با خدا شوخی ندارد و با كس دیگری هم شوخی ندارد! می‌گوید:

    1. سوره نمل (27) قسمتی از آیه 78. نور ملکوت قرآن، ج 4، ص 311:
      «و اوست که دارای عزّت و علم است».
    2.  البلد الأمین، ص 319.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

6
  • «خدایا عزیز تو هستی (و در حریم عزّت تو كسی نمی‌تواند راه پیدا كند) و من ذلیل و پست هستم (و درقبال تو صفر و هیچ هستم) و چه كسی باید به چنین شخصی ترحم كند جز ذات اقدس تو.»

  • امیرالمؤمنین این‌طور می‌فرماید و دیگر ما باید حسابِ كار خود را برسیم، ببینیم واقعاً چقدر از مسئله پرت هستیم و در چه افكاری هستیم، خدا می‌داند!

  • خدای متعال مسئلۀ عزّت را به خود اختصاص می‌دهد؛ من عزیز هستم و حریم عزّت فقط به دور من كشیده شده است. در عالمِ وجود، مؤثّرِ در همۀ اشیاء من هستم و وجود به همۀ مراتب خودش از ناحیۀ من تنازل و تراوش پیدا می‌كند. اگر علمی در عالم هست این علم از ناحیۀ من است نه از ناحیۀ غیر، اگر ارزشی در عالم هست این ارزش از ناحیۀ من است، اگر جود و بخششی در عالم هست این از ناحیۀ من است.

  • حاتم طائی هم که باشد اگر خدا اراده نكند یك‌مرتبه بخیل‌ترین افراد در زمین می‌شود. جود او از ناحیۀ من است؛ شما نگاه می‌كنید و می‌گویید: «حاتم طائی چقدر شخص بابخششی بود.» علم در عالِم از ناحیۀ من است؛ ما نگاه می‌كنیم می‌بینیم فلان شخص چقدر عالم است چقدر درس خوانده است، یك لحظه پیچ را ببندد با بچۀ شش‌ماهه تفاوت نمی‌كند، جداً تفاوت نمی‌كند صفر می‌شود، انگار نه انگار، انگار نه انگار!

  • فراموشی آخر عمر مرحوم آیت الله وحید بهبهانی

  • من یادم است كه مرحوم آقا یكی دو مرتبه این قضیه را می‌فرمودند. ما چقدر از بزرگان سراغ داریم كه اینها در نهایت عمرشان دچار فراموشی و نسیان شدند. مرحوم وحید بهبهانی، مؤسس علم اصول، استاد مرحوم سید مهدی بحرالعلوم بود که در اواخر عمرش دچار فراموشی شده بود. حداقل این انصاف را داشت كه اگر مطلبی به یادش نمی‌آید بگوید. ما آن انصاف را هم نداریم! یك روز بالای منبر رفت و صراحتاً گفت:

حقیقت معنای عزّت و علوّ

7
  • پیری و نسیان بر من عارض شده است و من در فتاوایی كه می‌دهم دچار شك و شبهه هستم، تمام مقلّدین من از امروز به سید مهدی بحرالعلوم مراجعه كنند. (صریحاً گفت:) من ذمّۀ خود را از همۀ مقلّدینم بریء كردم، خودشان می‌دانند.

  • خدا خیرش بدهد.

  • فراموشی آخر عمر مرحوم حاج میرزا حبیب الله رشتی

  • یك شخص از بزرگان نجف كه از شاگردان مرحوم شیخ انصاری به نام مرحوم حاج میرزا حبیب الله رشتی بود از او نقل می‌كنند:

  • وقتی شیخ از دنیا رفت سه چیز داشت: یكی تقوا و یكی ریاست و یكی علم. ریاستش را به میرزا حسن شیرازی داد كه بعد از مرحوم شیخ به مرجعیت و ریاست رسید، علمش را به من داد و تقوایش را با خودش برد.1

  • چنین مردی بود.

  • این‌طور كه نقل می‌كنند ـ بنده نمی‌دانم ـ ولی شنیده‌ام وقتی كه درس می‌گفت در یك بحث اصولی در باب مقدّمۀ علمیّه، چهار ماه بحثش این بود كه آیا مقدِّمه درست است یا مقدَّمه؟! چهار ماه شاگردان را سركار گذاشته بود كه آیا مقدِّمه به عنوان فاعلیت درست است یا مقدَّمه یعنی به عنوان مفعول! چنین شخصی بود. بنده رساله‌ای از ایشان ـ ظاهراً راجع به بحث اجتماع ضدّین در مكان واحد بود‌ ـ را مطالعه كردم و فهمیدم این مطالبی كه راجع به ایشان می‌گویند تا حدودی صحیح است.

  • وقتی که وارد بحثی می‌شد یك‌مرتبه سر از جای دیگر در می‌آورد؛ فرض كنید می‌خواست برود عراق سر از هندوستان در می‌آورد. چنین شخصی بود، جولان فكری بسیار عجیبی داشت و واقعاً مرد ملاّیی بود، ملاّی عجیبی بود و همه معترف بر علمیت و بر این وضعیتش بودند. بعد از اینكه مرحوم میرزا به سامرا آمد، حوزۀ نجف دربست در اختیار ایشان قرار گرفت. ایشان تمام افراد و فضلا را به دور خودش جمع كرد و بسیاری از بزرگان در فقه و اصول از شاگردان ایشان بودند.

  • ایشان در آخر عمر به‌واسطۀ نسیان، كارش به جایی رسید كه دیگر نمی‌توانست درس بگوید. وقتی که می‌آمد راجع به یك قضیه درس می‌گفت یك‌دفعه شروع می‌كرد پرت‌وپلا گفتن و یك جای دیگر می‌رفت! بعضی‌ها احترام ایشان را نگه می‌داشتند و كم‌كم ایشان را متوجّه كردند كه دیگر بهتر است شما درس را تعطیل بكنید و در منزلتان این درس را انجام بدهید. به‌خاطر احترام، در منزلشان می‌آمدند كه موقعیت ایشان هم محفوظ باشد و آن عادات یك‌مرتبه شكسته نشود و تصادم روحی برای ایشان پیدا نشود.

    1. مطلع انوار، ج 3، ص 335.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

8
  • كار از این هم گذشت و می‌گویند که وقتی از منزلش برای حرم امیرالمؤمنین می‌آمد، در بازگشت كوچه‌اش را فراموش می‌كرد كه از كدام كوچه آمده است! این مسائلی را كه نقل می‌كنم، اینها برای ما عبرت است.

  • این را بنده خودم از مرحوم آقا شنیدم كه ایشان فرمودند:

  • در مسجد كوفه عدّه‌ای را دعوت كرده بودند، (حالا افطاری‌ای بود یا ناهاری بود، حالا هرچه بود) ایشان هم در آنجا بود. وقتی كه ایشان رفتند ماستی در آنجا بود که خیلی شیرین بود، گفتند: «آقا این ماست خیلی ماستِ شیرینی است»، ایشان انگشتش را درون ماست زد و بعد انگشت دیگر را لیسید! و گفت: «بله، بله، خیلی شیرین است!»

  • این را خود ایشان می‌فرمود.

  • اینها شوخی نیست! یعنی انسان به اینجا می‌رسد. حالا انسان همین شخص را با ده سال قبلش ملاحظه كند، این دو تا عكس را كنار هم بگذارد؛ آن كسی كه وقتی بالای منبر وارد بحث می‌شود آن‌چنان وارد می‌شود كه اصلاً معلوم نیست از كجا سر درمی‌آورد تا این كه این انگشت را داخل ماست می‌زند و این یكی را داخل دهانش می‌گذارد! آدم به این وضعیت و به اینجا می‌رسد.

  • این قضیه را كه دیگر همه می‌گویند که زغال دستش می‌گرفت که وقتی بیرون می‌آید، سركوچه علامت بزند كه وقتی می‌آید متوجه باشد داخل این كوچه برود و كوچۀ بعدی نرود. وقتی که می‌آمد نگاه می‌كرد و می‌گفت: «این علامت را من زدم یا یكی دیگر؟!» یعنی این عملِ خودش را هم یادش می‌رفت كه این علامت از ناحیۀ من است و شك می‌كرد كه این زغال را من برداشتم یا اینكه یكی در جیب من گذاشته است!

  • اینها چیست؟ اینجا خدا می‌گوید: «عزّت برای من است.» عزّت یعنی چه؟ جناب آقای كذا، جناب آقایی كه چنین موقعیتی داشتی و جناب آقایی که در چنین وضعیتی بودی، كجا رفت؟! آن علوم كجا رفت؟! الان تو در وضعیتی هستی كه یك بچۀ یك‌ساله بر تو ترجیح دارد، بچۀ یك‌ساله می‌فهمد، بچۀ یك‌ساله می‌رود در اتاق خودش، بچۀ یك‌ساله می‌رود غذایش را می‌خورد، الان به اندازۀ بچۀ یك‌ساله مشاعر نداری و باید دستت را گرفت تا از خانه كه در می‌آیی گم نكنی، آدرس را عوضی نروی!

حقیقت معنای عزّت و علوّ

9
  • اینجاست كه می‌گوید: ﴿وَهُوَ ٱلعَزِيزُ ٱلحَكِيمُ﴾؛ عزّت مال من است. آن هزار و پانصد شاگردی كه می‌گویند پانصد نفر از آنها هم مجتهد بودند كجا رفتند؟! اینهایی كه پای درس شما می‌نشستند و همه از این جولان فكری شما به اعجاب می‌افتادند، كجا هستند؟! الان یكی باید دستت را بگیرد تا به حرم كه می‌روی، بعد اشتباه نکنی و برنگردی!

  • توجه به دنیا و عزت پوشالی خود و غفلت از عزت خداوندی

  • ای كاش ما در همین دنیا به این مسئله می‌رسیدیم. در همان موقع كه این موقعیت را داشتیم متوجه این می‌شدیم، ولی عجیب است كه دنیا می‌آید و غفلتْ انسان را می‌گیرد. در آن موقع انسان به جمعیت نگاه می‌كند، انسان به موقعیت نگاه می‌كند، انسان به این علوم نگاه می‌كند، می‌گوید که مگر می‌شود این علوم یك موقع از ما سلب بشود؟! مگر می‌شود این علوم را یك وقت نداشته باشد؟ مگر می‌شود اینهایی كه به‌دست آورده‌ایم یك روز از دست بدهیم؟ مگر می‌شود؟! خدا هم كه خوب بلد است؛ یواش یواش ـ استدراج ـ و كم‌كم، كم‌كم، سلول‌های مغزی فرسوده می‌شود. كم‌كم آن مواد را نمی‌تواند جذب کند، كم‌كم آن قابلیتش را از دست می‌دهد و می‌شود نصف، می‌شود ثلث، می‌شود ربع! مرتّب كم می‌شود تا وقتی به یك جا می‌رسد که اصلاً نمی‌تواند به مركز اعصاب امر و نهی كند؛ تمام شد، مسئله دیگر تمام شد.

  • لذا خدای متعال می‌فرماید: «عزّت اختصاص به من دارد» و «علوّ هم اختصاص به من دارد»، ﴿هُوَ ٱلعَلِيُّ ٱلكَبِيرُ﴾؛1 «علیّ اوست، بالا بلند مرتبه اوست، بلند مرتبه اوست، بالا اوست.» چرا بالا اوست؟ زیرا حقیقت عالَم متصل به اوست و همه در برابر این حقیقت خاضع و خاشع و ذلیل‌اند. می‌گویند: ما حكم داریم، ما حكومت داریم، الان می‌توانیم این كار را انجام بدهیم، الان در این اداره می‌توانیم نفوذ داشته باشیم، الان می‌توانیم این عمل را برخلاف انجام بدهیم، الان با نفوذ می‌توانیم حقّ را ناحقّ كنیم! بكنید، هیچ اشكالی ندارد، ولی علیّ اوست، چنان به خاك مذلّت می‌نشاند كه اگر هفت افلاك بیایند نمی‌توانند نجاتت بدهند! خیلی‌ها قبل از ما بودند و آمدند و به همین بلایا مبتلا شدند و همین عناد و استكبار هم آنها را گرفته بود.

    1. سوره سبا (34) آیه 23. امام شناسی، ج 5، ص 165:
      «و اوست بلندپایه و بزرگ‌مرتبه».

حقیقت معنای عزّت و علوّ

10
  • عبرتی از تاریخ گذشتگان

  • واقعاً تاریخ گذشتگان برای انسان عبرت است؛ در همین حكومت سابق، حكومت شاه چه كبكبه‌ای بود، چه دبدبه‌ای بود، چه بیا و برویی بود. من یك موقع یادم است ایشان صحبت می‌كرد و ما گوش می‌دادیم که می‌گفت: «ما این‌چنین فرمودیم! دستور دادیم!» و واقعاً هم وقتی كه می‌گفتند: «فرمودیم و دستور می‌دهیم»، واقعاً فرمان بود. یعنی واقعاً می‌فرمودند! اینها چه شد؟! مطلب برای ایشان خلط شد، اشتباه كردند. «فرمودیم» برای خدا است، نه برای ما. «دستور دادیم» برای خدا است، امر برای عالم امر است، دستور برای عالم امر است.

  • ربوبیّت فرعون و ابتلاء به سنت استدراج

  • فرعون هم همین کار را کرد؛ ﴿فَحَشَرَ فَنَادَىٰ * فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ ٱلأَعلَىٰ﴾؛1 «همۀ افراد را جمع كرد»، ﴿فَنَادَىٰ﴾؛ «در میان آنها صدا زد كه»:‌ ﴿رَبُّكُمُ ٱلأَعلَىٰ﴾. نگفت‌: «أنا رَبُّكم» بلکه‌ یك پله پا را بالاتر گذاشت. گفت: «ربّ اعلای شما من هستم»، این‌قدر انصاف نداشت! لااقلّ می‌گفت بابا ما ربّ شماییم در آن واسطه، اما نه، می‌گفت اصلاً خدایی وجود ندارد! ﴿أَنَا رَبُّكُمُ ٱلأَعلَىٰ﴾ و همین‌طور ماند.

  • ما فرستادیم و به او مهلت دادیم، هیچی به او نگفتیم، ـ توجه كنید! ـ وسائل علوّ و استكبار را برای او در این دنیا فراهم كردیم كه بیشتر گول بخورد. حالا كه داری در مقابل ما دم از انانیت و استكبار می‌زنی ما هم چند تا مرید می‌آوریم به مریدهایت اضافه می‌كنیم، ما هم بلدیم. ﴿وَ مَكَرُواْ وَ مَكَرَ ٱللَهُ وَ ٱللَهُ خَيرُ ٱلمَٰكِرِينَ﴾.2

  • ما هم مرتب دورت مرید جمع می‌كنیم [و در دلت می‌اندازیم که] عجب! كارمان گرفته است! نگاه كن ده نفر بودند حالا بیست نفر شدند، حالا صد نفر شدند، حالا هزار نفر شدند! نگاه كن ببین چقدر دارند از من تبعیت می‌كنند! یك دستور ‌بدهم همه می‌روند، یك دستور می‌دهم همه می‌آیند، مگر این‌طور نبوده است؟! نگاه كن ببین چقدر مرید من هستند!

  • غفلت فرعون از مشیّت پروردگار

  • می‌آمدند به این جناب فرعون سجده می‌كردند، مگر نمی‌افتادند و پای اعلی‌حضرت را نمی‌بوسیدند؟! این افرادی كه در دربار می‌رفتند، می‌افتادند كفش ایشان را می‌بوسیدند و افتخار می‌كردند. ایشان هم همین‌طوری به حال ایستاده، مؤدب و محترم و معزّز و عظیم و علیّ بود و در مقام استعلاء نگاه می‌كرد و افراد می‌آمدند پایش را می‌بوسیدند.

    1. سوره نازعات (79) آیه 23 و24.
    2. سوره آل عمران (3) آیه 54. معاد شناسی، ج 5، ص 308:
      «(در مقابل معجزات عیسى) مردم مَكر نمودند و خداوند مكر نمود، و خداوند بهترین مكركنندگان است.»

حقیقت معنای عزّت و علوّ

11
  • چه احساسی داشت؟! بیچارۀ بدبخت تو فكر فردایت را نكردی؟! فكر دو روز دیگرت را نكردی؟! این عزّت را به خود گرفتی و گفتی آن یكی دنبال من است، فلان قدرت پشت و پناه من است، آن یكی به من وعده داده، آن یكی قول داده است؛ و خدا گذاشت و صبر كرد، صبر كرد و یك‌مرتبه وقتی که مشیت الهی بر سرنگونی و سرنگون شدن و بر منكوب شدن تعلّق می‌گیرد آن یکی می‌رود كنار، آن یکی می‌رود كنار، آن یکی می‌رود كنار، آن‌وقت تازه پیغام می‌فرستد که تشریفتان را ببرید.

  • حکایتی از عزت خداوند در برابر مستکبرین

  • من وقتی كه در احوالات ایشان مطالعه می‌کردم و تاریخ را می‌خواندم در آنجا نوشته شده بود که نمایندۀ آمریكا آمده بود و تمام امید ایشان به او بود که وقتی‌ او می‌آید و ملاقات می‌كند یك وعدۀ مساعدتی از آن ناحیۀ ایشان دریافت كند. اما اولین حرفی كه آن سفیر یا آن شخص دیگر كه در اواخر آمده بود به ایشان زد این بود: «تاریخ‌ خروج شما كِی است؟ شما كِی می‌خواهید از این مملكت خارج بشوید؟» بنابراین وقتی‌ آن كه او را تأیید می‌كرد و كمك می‌كرد و چه می‌كرد بیاید این را بگوید، آن موقع تازه فهمید ـ در اعترافاتی كه ایشان داشت و بسیار مطالب مفیدی هم است ـ كه دنیا از چه قراراست و آن موقع فهمید كه عمر را باخته و آن موقع متوجه شد.

  • حالا نباید غفلت ما را هم بگیرد؟! اینها كه از ما گردن كلفت‌تر بودند و چه بودند، همۀ اینها رفتند! آنهایی كه به یك اشاره چه می‌كردند و به یك اشاره چه می‌كردند، چه شد؟! قضیه چه شد؟! خدا مهلت می‌دهد، خدا مهلت می‌دهد، دور و بَر آدم را شلوغ می‌كنند، بیا و برو و سلام و صلوات زیاد می‌شود، همۀ بیا و بروها زیاد می‌شود، همۀ این مسائل به‌وجود می‌آید، مطلب بر انسان مُشتبه می‌شود كه حق همین است و یك‌مرتبه آن بارقۀ جلال و قهر الهی می‌آید و دودمان ما را از بنیان می‌كند، از بنیان! دیگر مگر کسی [می‌تواند جلوی آن را بگیرد؟!]

حقیقت معنای عزّت و علوّ

12
  • یك مرض به جان ما می‌افتد، همه دنیا را جمع می‌كنیم که بیایید درست كنید و یا یك میكروب به جان ما می‌افتد؛ پس چه شد؟! تمام شد. دیگر تمام شد. وقتی که یك ویروس به جان ما می‌افتد، از عهده ویروس كه نمی‌توانیم برآییم، تانك كه دیگر نمی‌تواند به جنگ ویروس برود، هواپیما كه نمی‌تواند به جنگ ویروس برود، تازه آن موقع انسان می‌فهمد عجیب، عمرش را باخته است.

  • پس علوّ برای كیست؟ علوّ برای یك نفراست، بیخود كه خدا منحصر نمی‌كند، دو دوتا چهارتا، و خودمان داریم می بینیم. بیخود كه خدا نمی گوید عزّت مال من است، بیخود كه نمی‌آید بگوید علوّ مال من است، آیا مال شما است؟! بیایید ارائه بدهید. خدا هم می‌آید و جمع می‌كند، جمع می‌كند ﴿فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ ٱلأَعلَىٰ﴾ بعد یك‌مرتبه می‌آید و قوم موسی از نیل ردّ می‌كند امّا وقتی‌ كه به فرعون می‌رسد یك‌دفعه نیل دوباره به هم می‌آید. لابدّ آنها كه شنا بلد نبودند یا اگر هم بلد بودند بالاخره طوفانی یا مسئله‌ای پیش آمده و در طوفان كه دیگر شنا به‌درد نمی‌خورد!

  • بعد خدا می‌فرماید که ما همه را غرق كردیم و جنازۀ این یكی را بیرون انداختیم تااینكه همۀ مردم ببینند.1 و نقل می‌كنند و می‌گویند که این فرعونی كه فعلاً هست و نگه داشته‌اند همانی است كه جنازه‌اش بیرون افتاده بود. خدا می‌فرماید: ﴿نُنَجِّيكَ بِبَدَنِك﴾؛2 «ما بدن تو را نجات دادیم، بیرون انداختیم تااینكه برای همۀ مردم عبرت باشد» و همه ببینند كه چه به روزگار تو آمده است! حالا با این وصف، عزّت برای كیست؟ عزّت برای خدا است.

  • خداوند، ریشه و منشأ عزّت در بندگان

  • خدای متعال می فرماید: این عزّت برای من است و دیگر برای كیست؟! برای آن افرادی كه به من منتسب هستند. من می‌دهم و می‌گیرم، هركه را بخواهم عزیز می‌كنم، هركه را بخواهم ذلیل می‌كنم: ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلمُلكِ تُؤتِي ٱلمُلكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلمُلكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ﴾؛3 «بگو» یعنی همه بگویید، نه‌اینكه فقط رسول خدا بگوید. ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ﴾ خطاب به تك‌تك ما است، ما باید بگوییم، شما باید بگویید. شما باید بگویید:

    1. سوره یونس (10) آیه 92: ﴿فَٱلۡيَوۡمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنۡ خَلۡفَكَ ءَايَةٗ وَإِنَّ كَثِيرٗا مِّنَ ٱلنَّاسِ عَنۡ ءَايَٰتِنَا لَغَٰفِلُونَ﴾. معادشناسی، ج 2، ص 22:
      «امروز ما نفس تو را مى‌ربائیم و با خود مى‌بریم؛ مى‌بریم به آنجا كه محلّ و مقرّ فعلیت و نتیجه اعمال پیش‌فرستاده توست، و ببین بر سر تو چه خواهد آمد؟ و لیكن بدنت را از آب بیرون مى‌اندازیم و در كنار ساحل قرار میدهیم تا مردم بیایند و ببینند كه بدن متعفِّن و گندیده تو چگونه به ذلّت و پستى دچار شده است، و نگویند كه از میان دریا فرعون جزء رجال الغَیب شده و یا به آسمان رفته است.»
    2. سوره یونس (10) آیه 92.
    3. سوره آل عمران (3) آیه 26.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

13
  • ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ﴾؛ «بگو كه خدا مالك ملك است، زمام امور به دست اوست، به هركه بخواهد سلطنت می‌دهد و از هركه بخواهد می‌گیرد، هركه را بخواهد عزیز می‌كند.»

  • چطورعزیز می‌كند؟ به او علم می‌دهد پس علم را او داده است. بالأخره عزّت یك جنبه‌ای می‌خواهد، همین‌طور كه یك شخص عزیز نمی‌شود. عزّت یا به‌واسطۀ علم است یا به‌واسطۀ مكنت است یا به‌واسطۀ ریاست است یا به‌واسطۀ جمال است یا به‌واسطۀ اخلاق است. بالأخره یك جهتی باید باشد كه فرد را از میان سایر افراد متمایز كند. خدا می‌گوید که آن منشأء و ریشه‌اش از من است. من عزیز می‌كنم، من سلطنت می‌دهم، من سلطنت می‌گیرم.

  • امیرالمؤمنین به سلطنت رسید و معاویه هم به سلطنت رسید. او حواسش جمع بود، معاویه حواسش نبود، او حكومت را از خدا می‌دید، او حكومت را از خود می‌دید. لذا دیده‌اید بین این دو چقدر فرق است؛ هر دوی اینها حاكم شدند، هم امیرالمؤمنین حاكم شد، هم معاویه حاكم شد، هر دو حكومت كردند. او می‌داند كه مالك‌الملك اوست و معاویه هم می‌داند ولی قبول نمی‌كند، نه‌اینكه او هم نداند بلکه می‌داند خوب هم می‌داند، خیلی زرنگ است، معاویه خیلی زرنگ است این‌طور نیست كه نفهمد، می‌داند ولی نمی‌پذیرد و بر این علم خودش ترتیب اثر نمی‌دهد. آن علم را به فراموشی می‌سپارد، خود را به آن راه می‌زند، هوی و هوس را بر این علم ترجیح می‌دهد، نمی‌گذارد این علم در او اثر بگذارد والاّ نه‌اینكه نداند، نه، او هم خیلی خوب می‌داند، از ما هم بهتر می‌داند.

  • ﴿تُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ﴾؛ هركه را بخواهی تو عزّت می‌دهی و هركه را بخواهی تو ذلیل می‌كنی و پست می‌كنی و در میان مردم خوار می‌كنی.

  • وقتی ایشان از ایران بیرون رفت كدام كشور ایشان را پذیرفت؟ دربه‌در دنبال این‌طرف و آن‌طرف می‌گشت که پناهندگی پیدا بكند. کجاست آن عزت؟! کجاست آن مقام؟! کجاست آن شوكت؟! و کجاست آن موقعیتی كه برای شما در زمان حیاتتان سر و دست می‌شكستند و همۀ كشورها پذیرای شما بودند؟! به كجا رفت؟! همۀ اینها خواب و خیال بود و همۀ اینها باطل بود! اگر آن موقع متوجه می‌شدی و مسیرتان را در آن موقع تغییر می‌دادی، دیگر شیطان نمی‌توانست شما را گول بزند و شما را به بیراهه ببرد.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

14
  • منافق یعنی هر که تفکرش الهی و توحیدی نیست

  • ـ آن نكتۀ بحث ما راجع به این فقره از اینجا شروع می‌شود. ـ امّا منافقین این‌طور نیستند و تفكر آنها تفكر الهی نیست؛ البته نه‌اینكه حالا فقط آنها گروهی باشند [که دارای این تفکر باشند]، نه، منظور از منافق عبارت است از هر فردی كه فكر و تفكرش، فكر الهی نیست و به مسئله به‌عنوان یك مسئلۀ توحیدی نگاه نمی‌كند. حالا از هر گروهی و از هر حزبی می‌خواهد باشد و یا اصلاً داخل در حزب نباشد، آنها این‌طور هستند.

  • آنها عزّت را در همین روابط اجتماعی می‌بینند، علوّ را در همین ارتباطات جستجو می‌كنند، در این اجتماعات عزّت را می‌بینند؛ اگر اجتماع بیشتر باشد خوشحال می‌شوند. می‌گوید: «بحمدالله مردم در این ملاقات جمع شدند، در این میتینگ جمع شدند، مردم خیلی آمدند.» حالا اگر فردا نصف آنها بیایند، آقا ماتم می‌گیرد و در خانه‌اش می‌نشیند! حالا اگر فردا ثلث بیایند می‌گوید [مثلاً چرا مردم اهمیت نمی‌دهند، و او دوباره ماتم می‌گیرد!] چرا؟ چون عزّت را در اجتماع می‌بیند، نه در اداء تكلیف و انتساب به پروردگار. ولی خدا می‌فرماید: عزّت مربوط به من است و مربوط به راه من است و سوم مربوط به افرادی كه خود را به من منتسب می‌كنند است؛ عزت برای ما است.

  • در وهلۀ اول اختصاص به او دارد و از او به مكتبی كه آن مكتب، عزّت را تبلیغ می‌كند، عزّتِ او را تبلیغ می‌كند و توحید را تثبیت می‌كند و بعد هم اختصاص به پیروان این مكتب دارد. ولی منافقین چه می‌گویند؟ ﴿يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعۡنَآ إِلَى ٱلۡمَدِينَةِ لَيُخۡرِجَنَّ ٱلۡأَعَزُّ مِنۡهَا ٱلۡأَذَلَّ﴾؛ منافقین می‌گویند:

  • اگر ما به مدینه برگردیم (حساب اینها را می‌رسیم، آن‌وقت آنها خواهند فهمید که) این عزیزهای قوم می‌آیند و آن ذلیل‌ها و آنهایی كه پست هستند و موقعیت اجتماعی ندارند و در میان مردم مورد توجه نیستند را از مدینه خارج می‌كنند (و پوست و پلاسشان را بیرون می‌اندازند).

حقیقت معنای عزّت و علوّ

15
  • ولی خدا چه جواب می‌دهد؟ ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾؛1 اینها اشتباه می‌كنند، «عزّت اختصاص به خدا دارد» چون‌ ﴿وَهُوَ ٱلعَزِيزُ ٱلحَكِيمُ﴾؛ «عزّت اختصاص به رسول دارد»، چون رسول این عزّت را فقط در او می‌بیند.

  • چرا پیغمبر عزیز است؟ چون عزّت را فقط از خدا می‌بیند نه از خود، و به‌خاطر این پیغمبر عزیز شد. چرا اسلام عزیز است؟ چون اسلام مكتب توحید است، نه مكتب انانیّت و مكتب تظاهر و ریا و نفاق. اسلام مكتبی است كه عزّت را مختصّ به خدا می‌داند و پیروانش را به این مكتب دعوت می‌كند.

  • اسلام می‌گوید که اگر به جایی رسیدی از خود نبین، اگر به مقامی رسیدی از خودت نبین، خودت را گول نزن؛ بگو که من از خود نمی‌بینم، و واقعاً هم نبین. سر مردم را شیره نمال و خود را در میان مردم متواضع جا نزن! واقعاً در باطن متواضع باش تا ازحركاتت تواضع نمایان بشود، خیلی فرق است بین ادعا و واقعیت!

  • تبیین معنای عزّت در مکتب اسلام و در مکتب منافقین

  • احكام اسلام انانیّت و هوی‌ٰها را در نفس از بین می‌برد، نفس را می‌كوبد و هویٰ‌های نفسانی را ازبین می‌برد. توقع را پایین می‌آورد، انسان را در درون خود ذلیل و در بیرون عزیز می‌گرداند. ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ﴾؛ «عزّت اختصاص به خدا دارد و به پیغمبرش و به مؤمنین»، همین!‌ ﴿وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾‌؛ «امّا منافقین این را نمی‌فهمند»، مشاعرشان مشاعر دنیوی است، شاكلۀ فكری منافقین شاكلۀ فكری دنیا و اهل دنیا است.

  • آنها عزّت را در زیادی جمعیت می‌بینند، عزّت را در بیا و برو می بینند، عزّت را در مرید و مریدبازی می‌بینند، عزّت را در تبلیغات می‌بینند، اگر تبلیغات زیاد باشد می‌گویند که الحمدلله خداوند تأیید كرده است، الحمدلله. و اگر تبلیغات كم باشد می‌گویند می‌رویم به دنبالش می‌گردیم که چه عاملی باعث شده تا تبلیغات كم شده، دنبال ریشه‌هایش می‌گردیم.

    1. سوره منافقون (63) آیه 8:‌ ﴿يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعۡنَآ إِلَى ٱلۡمَدِينَةِ لَيُخۡرِجَنَّ ٱلۡأَعَزُّ مِنۡهَا ٱلۡأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

16
  • ولی مؤمنین این‌طور نمی‌بینند. اگر صد هزار نفر دنبالشان باشد یا یك نفر برای آنها فرقی نمی‌كند. چرا؟ چون اینها را فقط مخلوقات الهی می‌دانند كه هر کسی به راه خودش است. یك روز این مخلوقات الهی به دورت جمع می‌شوند و فردا همین مخلوقات الهی كنار می‌روند، امّا آنی كه در این میان باقی می‌ماند كیست؟ آن فقط ذات اقدس إله است كه او باقی می‌ماند و مؤمنین متوجه این نكته هستند.

  • عزّت و آزادگی بزرگان در ارتباط با افراد

  • بنابراین، نه به آن صد هزار نفر نگاه می‌كند و نه به این یك نفر، به هیچ‌یک نگاه نمی‌كند، یك هدف دارد. با افراد می‌خندد ولی فكرش جای دیگراست، با افراد صحبت می‌كند ولی حواسش جای دیگر است، با آنها می‌گوید و ارشاد می‌كند ولی توجهش جای دیگر است.

  • بزرگان چه‌كار می‌كردند؟ بزرگان در ارتباط با افراد چگونه بودند؟ آنچه ما مشاهده می‌كردیم این‌طور بود که با افراد صحبت می‌كردند، نصیحت می‌كردند، در جلسات شركت می‌كردند [ولی فکرشان جای دیگری بود.] در روزهایی که مجالس بود می‌آمدند و گاهی اوقات آن‌قدر جمعیت زیاد بود كه از داخل اتاق به بیرون كشیده می‌شد و حتّی در كوچه هم می‌نشستند.

  • آمدیم پیش ایشان و گفتیم كه آقا جمعیت زیاد است اجازه می‌دهید كه درب این دو تا اتاق را هم باز كنیم كه بنشینند؟ گفتند: «نه‌خیر، این دو تا اتاق باید درش بسته باشد، هركه می‌خواهد بیاید صبح زودتر بیاید.» گفتیم كه آقا اجازه می‌دهید بالا یك طبقۀ دیگر هم بسازیم برای افرادی كه می‌آیند و این طبقه بالا جا نیست، ایشان فرمودند: «همین‌جا همین است، هركه می‌خواهد بیاید، صبح زودتر بیاید.»

  • از اینجا معلوم می‌شود آن موقعی كه جمعیت تا داخل كوچه می‌نشست تا آن موقعی كه فقط بیشتر از پنج نفر در مجلس روضه نبودند فرقی نمی‌كند. عملْ خودش را نشان می‌دهد، حركاتْ خودش را می‌فهماند و هیچ تفاوتی نمی‌كند.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

17
  • صحبت می‌كند خیال می‌كنیم که بَه! ایشان از این افرادی كه آمده‌اند ابتهاجی پیدا كرده و بحمدالله این مكتب دارد شیوع پیدا می‌كند، بحمدالله افراد دارند رو می‌آورند، بحمدلله دارد جمعیت زیاد می‌شود، ولی یك‌مرتبه می‌بینیم در یك قضیه یك عكس‌العمل نشان داد که انگار نه انگار، گویا هزار سال این فرد را نمی‌شناسد، انگار نه انگار! عجب! قضیه چه شد؟! ما كه این‌طور خیال می‌كردیم.

  • پس معلوم می‌شود آن‌موقع هم كه با این صحبت می‌كرده فكرش جای دیگر بوده است. خنده‌ای بر لب داشته ولی این خنده در جان و در دلش نبوده! فقط یك صحبتی می‌كرده و تصور بر این بوده كه این موقعیت در نفس او جا افتاده ولی در واقع، او در عالم دیگری سیر می‌كرده! این كیست؟ او شخصی است كه عزّت را از او می‌داند، شخصیت را از او می‌داند، اقبال مردم را از او می‌داند، نه به‌واسطۀ حرف‌ها و صحبت‌های خودش و نه به‌واسطۀ ارشادات خودش، بلکه از او می‌داند؛ لذا می‌بینیم که در همۀ مسائل یكسان است، آرام است.

  • عبودیت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در هنگام پذیرفتن حَکمیّت

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌آید صحبت می‌كند و مردم را بر علیه معاویه تحریك می‌كند که بروید این جرثومۀ فساد را بردارید. در آنجا می‌رود و هیجده ماه می‌جنگد. آقا هیجده ماه شوخی نیست! هر روز جنگ و هر روز تیر است. آنجا كه امیرالمؤمنین نمی‌رفت در پناهگاه بنشیند و مردم را بفرستد! نه آقا، خودش از همه جلوتر بود. یك حمله می‌كرد و وقتی‌ كه برمی‌گشت تمام تنش پر از تیر بود، از تمام زره خون می‌آمد! امیرالمؤمنین این‌جوری بود، هیجده ماه را به این كیفیت گذراند.

  • بعد هم قضیه به مسئلۀ حَكمیّت كشیده شد، حَكمیت یعنی شكست دیگر! در واقع امیرالمؤمنین شكست خورد. اما وقتی‌ كه نگاه می‌كنی می‌بینی که این نماز شبش با آن نماز شب اولی یكی است و هیچ تفاوتی ندارد، به همان حالت.

  • [حالِ امیرالمؤمنین این‌گونه است که به خداوند می‌گوید:] خدایا من كسی نیستم، خدایا من كاره‌ای نیستم، خدایا من چیزی نیستم، فتح به‌دست توست اقبال مردم به‌دست توست، هدایت مردم به‌دست توست، همۀ اینها به‌دست توست. وظیفه كردی من در اینجا آمدم، الان هم وظیفه‌ام شده كه برگردم. پیروز بشویم از ناحیۀ توست، شكست بخوریم از ناحیۀ توست.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

18
  • بینید هیچ تفاوت نمی‌كند، آب تكان نمی‌خورد. دیگر نمی‌گوید حالا كه شكست خوردیم پس دیگر زندگی ما تمام می‌شود، بعد هم این دنیا فایده‌ای ندارد، پس برویم آن دنیا! نه، این‌طور نیست. اگر صد سال دیگر هم زندگی كند همین است، به كوفه برمی‌گردد و دوباره می‌گوید که باید برویم.

  • رویه امیرالمؤمنین تا آخر عمر، عمل بر مبنای تکلیف نه حصول نتیجه

  • حضرت برای مردم در روز ماه مبارك رمضان خطبه خواندند. ببینید تمام كارها را دقیقاً انجام می‌دهد، حكم ظاهر را مو به ‌مو انجام می‌دهد. آیا او نمی‌داند که چند روز دیگر ضربت می‌خورد؟ می‌داند، از جبرئیل بهتر می‌داند. جبرئیل هم در دست او است، آلت دست او است، واسطۀ برای او است. اما در همین ماه مبارك رمضان می‌آید و می‌گوید:

  • «سَأجهَدُ أن أُطَهِّرَ الأرضَ مِن هذا الجسمِ المَعكوس؛‌1 تمام تلاش خودم را به‌كار می‌بندم تااینكه زمین را از این انسان معكوس و واژگون (معاویه) خلاص كنم.»

  • و بعد هم افراد را جمع می‌كند و مردم هم كه توبه كردند و از آن مسائلی كه به‌وجود آمد نادم شدند و با امیرالمؤمنین بیعت می‌كنند كه دیگر این دفعه بروند و كار معاویه را بسازند.

  • در همین موقع ابن ملجم می‌آید و این ضربت را می‌زند. یعنی تا آن لحظۀ آخر می‌آید و تكلیف را انجام می‌دهد. چرا این كار را می‌كند؟ به‌خاطر اینكه به ما بگوید تا آن لحظۀ آخر باید به‌عنوان یك عبد و در حالت عبودیت باقی بمانی. اگر شكست خوردی دوباره برو، تكلیف است باید بروی انجام بدهی. نمی‌توانی بگویی حالا كه این‌طور كردند پس رهایش كنم، حالا این مردم مستحق‌ هستند پس بگذار بِكِشَند. نه، تكلیف چیست؟ تا وقتی که حاكم هستی باید به تكلیفت عمل كنی، وقتی گفتند: «بفرمایید» آن وقت آن یك مسئلۀ دیگر است. لذا می‌گوید: «فُزتُ»2 یعنی تا اینجا دیگر كارم را انجام دادم و آن تكلیفی كه بر عهدۀ من بود به نهایت رساندم و به آخر رساندم.

    1. نهج البلاغه (صبحی صالح)، ج 2، ص 73.
    2. مناقب آل أبی‌طالب علیهم السلام، ج 3، ص 312.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

19
  • امّا منافقین چه كسانی‌ هستند؟ آن افرادی كه مطلب برای آنها طور دیگری است، لذا خدا می‌فرماید: ﴿لَا يَعۡلَمُونَ﴾؛ «اینها نمی‌فهمند». اینها حق را با باطل عوض كردند و عزّت را كه برای اوست به خودشان نسبت می‌دهند، علوّ را كه برای پروردگار است به خودشان نسبت می‌دهند، آن صفات حسنه‌ای را که برای پروردگار است به خودشان نسبت می‌دهند. اما خداوند می‌فرماید: شما كه الان با هم جمع شدید آیا خیال می‌كردید عرضه داشتید كه بتوانید با هم جمع شوید، نه! اگر من بخواهم همۀ‌ شما منافقین می‌روید.

  • الان ما آمده‌ایم و دورهم جمع شده‌ایم، یك‌مرتبه می‌بیند که همه رفتند؛ این می‌گوید: «من دلم درد گرفته است»، آن می‌گوید: «من كار دارم»، آن می‌گوید: «چك من برگشته است»، آن می‌گوید: «گرفتارم» و یك‌دفعه می‌بیند که هیچ كسی نبود و هیچ كسی نیامد!

  • تبلور عزت امام حسین علیه‌‌السلام در نمایندۀ آن حضرت به کوفه

  • مسلم بن عقیل نمایندۀ سیدالشهداء علیه‌السّلام چه کسی بود؟ سی هزار نفر پشت سرش در مسجد كوفه نماز می‌خواندند، یك‌دفعه نگاه كرد و دید که یك نفر هم پشت سرش نیست! ولی حواسش جمع بود. او نمایندۀ امام حسین بود، امام حسین هم هر كسی را نمی‌فرستد. كسی را می‌فرستد كه همان افكار خودش را در میان مردم تبلیغ كند، همان ایده و عقائد را در میان مردم بگوید، لذا نیامد خودش را تسلیم كند.

  • همه رفتید كه رفتید من تسلیم نمی‌شوم من دنبال او هستم، بگیرید مرا، بكشید، تكه‌تكه بكنید، هركاری که می‌خواهید بكنید بكنید. اگر قدرت پیدا كنم دوباره این كار را می‌كنم، دوباره مردم را جمع می‌كنم. مردم بروند بروند، من باز همانم، هیچ تغییری نمی‌كنم، ابداً، برای من هیچ فرقی نمی‌كند. چون نمایندۀ سیدالشهداء است و از طرف او آمده است.

  • امّا این مطلب را منافقین نمی‌فهمند؛ ﴿لَايَعۡلَمُونَ﴾؛ «نمی‌فهمند»، دنیا را به‌جای آخرت می‌گذارند و آخرت را به جای دنیا می‌گذارند. امور دنیا آنها را می‌فریبد و مسائل، آنها را از پرداختن به حقیقت باز می‌دارد. عزّت را از خود می‌بینند و علوّ را از خود می‌بینند.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

20
  • این افراد چه حالی دارند؟ امام صادق علیه‌السّلام می‌فرماید: این افراد افرادی‌اند كه به هر موقعیتی نگاه‌ بكنند می‌گویند که ای كاش ما جای او بودیم. به یك فرد نگاه می‌كنند و می‌بینند كه مدیر است، می‌گویند: ای كاش ما جای او پشت صندلی بودیم؛ به فردی نگاه می‌كنند می‌بینند علمش زیاد است می‌گویند: ای كاش ما بودیم؛ به یك فرد نگاه می‌كنند می‌بینند متموّل است می‌گویند: ای كاش ما به جای او بودیم؛ مرتب ای كاش ای كاش ای كاش می‌گویند. این «ای كاش‌ها» از چه ناشی می‌شود؟ برای عزّت مجازی و برای علوّ است.

  • آیۀ قرآن می‌فرماید و امام صادق علیه‌السّلام هم در فقرات بعدی این آیه را می‌فرماید: ﴿تِلۡكَ ٱلدَّارُ ٱلۡأٓخِرَةُ نَجۡعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فَسَادٗا وَٱلۡعَٰقِبَةُ لِلۡمُتَّقِينَ﴾؛1 ما دارِ آخرت را برای چه كسانی قرار دادیم؟ برای كسانی كه‌ ﴿لَا يُرِيدُونَ عُلُوّٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾؛به دنبال بالامنشی نیستند، اگر به‌دست آمد آمد، و اگر نیامد هزار سال می‌خواهم نیاید. مال به‌دست آمد آمد و اگر نیامد كه نیامد.

  • ﴿نَجۡعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فَسَادٗا﴾؛در این عالم می‌آیند و می‌روند ولی مقصودشان از بودن در این عالم، علوّ نیست که بر دیگران برتری پیدا كنند و نیز لازمۀ این برتری كه فساد است.

  • (البته این مطالبی كه امروز عرض كردم مقدمۀ برای مسائل بعدی است كه إن‌شاءالله در جلسات دیگر راجع به این قضیه تا آن حدودی كه مقتضی باشد و ظرفیت ما اقتضاء كند بسط و گسترش خواهیم داد.)

  • فساد، نتیجۀ علوّ و برتری بر دیگران

  • پس در هرجا دیدید كه فرد خود را از دیگران برتر می‌داند بدانید نتیجۀ این برتری فساد است؛ چون صلاح با توحید قابل جمع است و با توحید می‌سازد امّا در آنجایی كه مسئلۀ استعلاء باشد و مسئلۀ برتری باشد، نتیجه تابع اخسّ مقدمات است و آن مطلب هم به فساد كشیده می‌شود. ولی‌ ﴿وَٱلۡعَٰقِبَةُ لِلۡمُتَّقِينَ﴾؛ «عاقبت برای متقین است.»

    1. سوره قصص(28) آیه 38.

حقیقت معنای عزّت و علوّ

21
  • ذکر دو حکایت دقیق و عجیب از مرحوم آیت الله خویی

  • مرحوم آقا می‌فرمودند:

  • یك روز مرحوم آقای خویی در همان زمانی كه در نجف بودند برای ما نقل ‌كردند و گفتند: «ما در زمان آقا سید ابوالحسن اصفهانی وقتی راه می‌رفتیم می‌دیدیم که آقا سید ابوالحسن اصفهانی وقتی که به حرم می‌آید و در خیابان‌ها حركت می‌كند و راه می‌رود، علماء و فضلا دور ایشان هستند؛ من كنار خیابان می‌ایستادم و همین‌طور به ایشان غبطه می‌خوردم و با خودم می‌گفتم: آیا می‌شود یك روزی من هم چنین موقعیتی پیدا كنم! چنین بیا و برویی داشته باشم! به یك مرجعیتی برسم؟!» بعد می‌فرمودند: «حالا كه به این رسیدیم دیدیم همه‌اش دردسر است، همه‌اش وبال گردن است.»

  • و یك خوابی هم ایشان برای مرحوم آقا نقل كردند. ایشان می‌فرمودند:

  • وقتی‌ كه مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی از دنیا رفت من یك شب ایشان را خواب دیدم. دیدم صحرای قیامت است و آقا سید ابوالحسن اصفهانی دارد به‌سوی حساب حركت می‌كند، ولی در بین راهِ او كوه عظیمی قرار دارد و این كوه همه از اموال است؛ مال، طلا، جواهر، نقره و اینها به شكل كوه عظیمی درآمده‌اند و ایشان باید این كوه را كنار بزند تا بتواند برود، نه‌اینكه از بالای آن برود و حركت كند، نه، باید این كوه را از سر راه بردارد تا اجازه داده بشود كه به‌سمت قیامت حركت بكند.

  • و همین‌طور ایستاده و نگاه می‌كند، دستش را گذاشته و می‌گوید: «من چه‌كار كنم؟!» آقای خویی می‌گفتند: «من پیش ایشان رفتم و گفتم كه آقا شما چرا ایستاده‌اید؟» ایشان فرمودند: «با چنین كوهی كه در مقابل من است چه‌كار كنم؟! چه‌كار كنم؟!» آقای خویی فرمودند: «این چیست؟» ایشان فرمودند: «اینها آن اموالی است‌ كه در دنیا پیش من آوردند و من آنها را صرف كردم، حالا جلوی من گذاشته‌اند و می‌گویند باید از اینها ردّ شوی.»

  • بعد مرحوم آقا ‌گفتند:

حقیقت معنای عزّت و علوّ

22
  • وقتی‌ كه این قضیه را شنیدیم من به آقای خویی رو كردم و گفتم که آیا شما هم‌ چنین كوهی در مقابلتان می‌بینید؟! (گفتند:) ایشان سرش را پایین انداخت، رنگش خیلی قرمز شد و رو به من کردند و گفتند: «خدا رحم كند، خدا رحم كند!» همین و صحبتی نکردند!

  • «خدا رحم كند» که نشد كار! «خدا رحم كند، خدا رحم كند» یعنی چه؟! امّا بزرگان چه كردند؟ همۀ اینها را كنار گذاشتند و می‌گویند که هركسی می‌تواند این كوه را بردارد خودش برود بردارد، ما نیستیم. ما اهل كوه برداشتن نیستیم، ما زور نداریم و قدرت و تحمل این بارها را نداریم كه بتوانیم برداریم!

  • (إن‌شاءالله سعی بنده بر این است كه تا یك مدتی در جلسات آتیه که قدری حالم مساعدتر بشود، این جلسات به همان یك ساعت و یك‌ ساعت و خرده‌ای تمام بشود تا إن‌شاءالله بعداً اگر قدری مجال بیشتری پیدا شد بتوانیم بیشتر باعث تصدیع اوقات رفقا و دوستان بشویم.)

  • إن‌شاءالله خداوند ما را موفق كند و توفیق بدهد بر اینكه بتوانیم به آنچه كه رسیدیم عمل كنیم و فهم بیشتر و توفیق اطاعت و پیروی از دستورات الهی و اولیاء خدا و منهاج و روش آنها را داشته باشیم؛ روشی كه ضرر نكردند و دست خالی از این دنیا نرفتند و خداوند توفیق داد كه این سرمایه را در راه صلاح و در راه كمال صرف كنند و شیطان و جنود ابالسه و دنیا و جوانب و شرایط و قرائن و مقارنات و محیط و وسوسۀ خنّاس‌ها و شبهات شبه‌افكنان و این اموری كه موجب بشود انسان از خودش دور بشود و از خدا دور بشود و حقیقت را گم كند و به بیراهه برود تاثیری نگذارند و یك‌مرتبه بگویند: «ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت.»

  • توصیه به انس با دیوان حضرت حافظ علیه‌‌الرحمة

  • به قول خواجۀ شیراز که خیلی قشنگ می‌گوید: ـ دیوان حافظ را فراموش نكنید رفقا!‌ـ

حقیقت معنای عزّت و علوّ

23
  • به پادشاهی عالم فرو نیارد سر***اگر ز سِرّ قناعت خبر شود درویش1
  • بفهمد در این قناعت چه اكسیری است و چه گوهری است و چه جوهری است. استانداری و فرمانداری و دهداری و بخشداری و پادشاهی كشور و تمام عالم را به او بدهند، می‌خندد. نه‌اینكه می‌گوید: «برو دنبال كارت»، بلکه می‌خندد و می‌گوید: «داری بچه گول می‌زنی؟! داری بچه فریب می‌دهی؟!» چه كسی این حرف را می‌زند؟ خواجه ـ خدا رحمتش كند ـ.

  • واقعاً هركدام از اشعارش برای ما یك تابلو و یك اسوه است و یك دستورالعمل است؛ چون خودش رفته و رسیده است، خودش رسیده و می‌گوید که ما رفتیم و حالا داریم راه را به شما نشان می‌دهیم.

  • به پادشاهی عالم فرو نیارد سر***اگر ز سِرّ قناعت خبر شود درویش
  •  

  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. . دیوان حافظ (پژمان)، غزل 586.