پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهعلو وعزت
تاریخ 1426/03/07
توضیحات
ادراك اختصاص حقيقت عزت و علو در پروردگار متعال. شرح فقره: و لا يطلب ما عند الناس عِزاً و عُلوّاً. 1 سالك راه الهي نبايد در طلب و خواست خود نسبت به آنچه در اختيار مردم است به ديد عزّت و برتري نگاه كند. 2 توضيحي راجع به جايگاه و نحوۀ عملكرد سالك راه الهي بر اساس اين فقرۀ شريفه از كلام امام صادق عليهالسلام. 3 بر اساس كلام امام صادق عليهالسلام كسي كه قصد رسيدن به مقام عبوديت پروردگار را دارد بايد موقعيت و جايگاه خود را نسبت به مسائل مختلف ارزيابي كرده بر اساس آنچه به صلاح و نفع اوست عمل نمايد. 4 شيطان براي رسوخ نمودن در قلوب مؤمنين همواره به سراغ راهي ميرود كه صِبغه و رنگ خدايي داشته باشد. 5 ذكر حكايتي از مرحوم قاضي مبني بر تكدّر خاطر ايشان به دليل اشتغالات فراوان يكي از شاگردان ايشان به امور مسجد و مردم و عدم پرداختن به خود. 6 چگونه پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم با وجود دارا بودن مراتب عاليه كماليه پيش از رسيدن به بعثت مأمور به هدايت و دستگيري از افراد نبودند. 7 مرحوم قاضي رضوان اللَه عليه ميفرمايند: بيان احكام الهي و تبليغ دين وظيفه و بر عهدۀ شخصي است كه نفس اين تبليغ و بيان احكام دين موجب ضرر رسيدن به نفس و موقعيت او نشود. 8 تفريق بين صلوات سنت پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليهمالسلام بوده است و هيچ فقيهي نميتواند نسبت به اين مسأله چشم پوشی داشته باشد. 9 بيان علوّ مقام و درجه حضرت عبدالعظيم حسني علیه السلام و اهتمام مرحوم علّامه طهرانی در زيارت ايشان 10 وظيفه سالك راه الهي در قدم اول شناخت مصالح و مضارّ نفساني خود و تطبيق اعمال خويش بر اساس آن ميباشد. 11 حركت در مسير سير و سلوك الهي بدون قرار گرفتن در تحت ولايت و تربيت استاد كامل نتيجهاي جز گمراهي و واقع شدن در مهالك نفساني ندارد. 12 توضيحي راجع به كيفيت نفوذ شيطان در افراد بر اساس رنگ و صبغۀ الهي دادن به اعمال ايشان و در نهايت مبتلا ساختن ايشان به سنت استدراج. 13 شرح قصيدۀ خمريّه ابن فارض توسط استاد طهراني و توقف ايشان از ادامه آن در پي سخن مرحوم علّامه طهراني به ايشان. 14 مرحوم علّامه طهراني در خطاب به استاد طهراني ميفرمايند: اگر خير دنيا را ميخواهي ناشناس بمان و اگر خير آخرت را ميخواهي باز هم ناشناس بمان. 15 چه عاملي سبب ميشود كه انسان نتواند قلب و دل خود را از تعلقات و مسائل اعتباري عالم دنيا بزد
هوالعلیم
اختصاص تمام مراتب عزّت و علوّ به پروردگار متعال
شرح حدیث عنوان بصری - علو و عزّت - جلسه114
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم محمّد
وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
امام صادق علیهالسّلام در حدیث شریفشان به عنوان بصری فرمودند: «و لا یَطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا وَ عُلوًّا.»
یك سالك راه خدا نباید در طلب و خواستش، نسبت به آنچه كه در دست مردم است بهجنبۀ عزت و برتری نگاه كند. یعنی مسائل و مطالبی را كه سایر افراد از نظر ارزشهای اجتماعی واجد آنها هستند، این هم طالب همانها باشد و بهدنبال همانها برود؛ شخصی موقعیتی دارد، این شخص حسرت بخورد كه ای كاش من هم، همین موقعیت را داشتم. شخصی خصوصیتی در اجتماع دارد، این هم حسرت آن را بخورد كه ای كاش من هم این خصوصیت را داشتم. شخصی مالی دارد، مثلاً این تأسف بخورد که ای كاش من، مالم و منالم بهمقدار فلان شخص و به میزان او بود. یا به هر جهتی از یك محبوبیت اجتماعی برخوردار است؛ یا جهت دنیوی و یا جهت اخروی، آن هم همین آرزو را بكند كه او هم دارای محبوبیت باشد و مردم به او توجه كنند.
امام علیهالسّلام میفرمایند که سالك این كار را نخواهد كرد و این كار برای او ضرر دارد و نهتنها نفعی به حال او ندارد، بلكه عمر او را كه خدای متعال برای رسیدن به كمالات قرار داده است، ضایع میكند. دنیای خودش را در آرزوی رسیدن به این مطالب پوچ و اعتبارات تباه میكند و وقتیكه از دنیا میرود، دیگر چیزی در دست ندارد.
اگر نظر شریف دوستان باشد، راجع به این فقره مطالبی خدمتشان عرض شد. و عرض شد كه بحث راجع به مسائل خلاف نیست كه یك شخص از طریق خلاف و حرام به مال و منالی در دنیا رسیده است، خب این طبعاً اصلاً بحث ندارد. یك شخص از طریق خدعه و نیرنگ و دروغ به یك رتبۀ اجتماعی دست یافته است، این كه اصلاً جای بحث ندارد و به سالك و غیر سالك ارتباطی ندارد. یك شخص از طریق دزدی و سرقت و دروغ به مالی رسیده است و اموالی را جمع كرده است، با رشوه گرفتن از مردم به سرمایهای دست یافته است، خب این شخص اصلاً جای صحبت ندارد كه مؤمنی بخواهد تقاضا كند كه خدا همین موقعیت را به او بدهد یعنی با دزدی به این موقعیت برسد، با رشوه به این موقعیت برسد، با كلاهبرداری و دغل به این موقعیت برسد، با دروغ گفتن به این موقعیت برسد، این بحث امام صادق نیست و مطلب از محل بحث، خارج است.
امام علیهالسّلام میفرمایند: مطالبی را كه خدا در اختیار مردم گذاشته است؛ فرض كنید كه یك نفر علمش زیاد است، و بهواسطۀ این زیادی علم طبعاً مورد توجه افراد قرار گرفته است. یك شخص از نقطهنظر روابط اجتماعی به نحوی است كه یك موقعیت پیدا كرده و بهواسطۀ آن موقعیتش محل رجوع مردم شده است. طبیبی است كه بهواسطۀ حذاقت در طبش مورد توجه افراد قرار گرفته است. مسئولی است كه بهواسطۀ خصوصیت مسئولیتش مورد توجه اشخاص و ابتلاء و احتیاج اشخاص است. حالا اگر انسان هم بخواهد نه از راه باطل كه آن راه باطل حرام است، به این مسائل دست یابد، آیا اشکالی دارد؟ و آنچه را كه انسان در اصناف مختلف و در طبقات مختلف مشاهده میكند این است كه به هر كیفیتی و به هر وسیلهای میخواهند به این موقعیت دست یابند، خُب اینكه مشخص است، حرام است و مردم هم كه از حلال و حرام ابایی ندارند. امام علیهالسّلام اصلاً این بحث را كنار میگذارند و در این وادی وارد نمیشوند.
نه! شخص از خدا بخواهد كه این هم از راه صحیح یك موقعیت پیدا بكند؛ علمی به دست بیاورد و بهواسطۀ ابراز آن علم و اظهار آن علم مورد توجه قرار بگیرد. مگر این بد است؟ مالی بهدست بیاورد و بهواسطۀ انفاق آن مال و مصرف صحیح آن مال، مورد توجه افراد قرار بگیرد، خُب اینكه اشكالی ندارد! مسئولیتی بهدست بیاورد و بهواسطۀ آن مسئولیت رفع حوائج مردم را بكند؛ وزیر بشود، وكیل بشود، رئیس بشود، مدیر بشود و بهواسطۀ رسیدن به این منصب بتواند رفع حاجتی را بكند. خب مگر این ایرادی دارد؟ مگر اشكالی دارد؟ انسان این مسئولیت را برای چه میخواهد؟ مدیریت را برای چه میخواهد؟ یك نظام صحیح و نظام عادل، مسئولیت را برای رفع حوائج محرومین مدّ نظر قرار داده است نه برای ایصال منافع به طبقۀ خاص از اجتماع كه آن نظام، نظام عادلانه نیست، نظام ظلم است.
حالا اگر شخصی بخواهد مدیر بشود و یك منصب پیدا بكند و رفع حوائج مردم را بكند، چه اشکالی دارد؟ به قول معروف مگر چه اشكال دارد در میان افراد مانند علی بن یقطینهایی باشند كه با وجود اینكه در دستگاه حكومت ظلم و جور قرار داشتند، ولی درعینحال به محرومین میرسیدند.
ما به اینجا رسیدیم كه در چنین وضعیتی، یك سالك چه كاری را باید انجام بدهد و آن شخصی كه میخواهد آنطور كه امام میفرماید، باشد نه مثل سایر افراد، [چه كاری را باید انجام دهد؟] اگر ما این مطالب را برای افراد عادی بیان كنیم، شاید حتی ما را استهزاء كنند، شاید بخندند، و بگویند: آقا این حرفها چیست که میزنید؟ انسان باید به مردم برسد، انسان باید تكاپو كند، انسان باید تلاش كند، انسان باید در خدمت مردم باشد، همچون شمعی بسوزد و محفل را روشن كند و از این تعابیر و عباراتی كه هر گروه و دستهای برای فعالیت خود و اشتغال خود بهعنوان بهترین توجیه و بهترین تأویل، میتواند دستاویز قرار بدهند. و چهبسا اینكه این كار را هم انجام بدهند. افرادی هستند و بنده هم خودم میشناسم، درعین اینكه متصدی مقامی هستند، شخص صادقی هستند و واقعاً به كار مردم میرسند و تصورشان از این مطلب، این است كه تكلیف الهی و جلب رضای الهی در همین موقعیت فعلی است و اینكه باید یك كاری را پیدا كرد. و حالت اینها بهنحوی است كه اگر این موقعیت را از اینها بگیرند، دیگر عمر خود را تباه میبینند.
یك وقت من با یكی از این افراد كه از آشنایان و اقرباء ما هم هست، صحبت میكردم و من خواستم او را متوجه یك نكتۀ دقیق و نکتۀ لطیف بكنم و او را به فكر بیندازم. گفتم: این عملی را كه انجام میدهید و این كاری را كه انجام میدهید، برای چه كسی انجام میدهید؟ گفت: «خُب مشخص است برای خدا انجام میدهم.» گفتم: بسیار خب! گفتم: پس ما روی این مسئله حرفی نداریم. عمل صد در صد برای خداست، و نفس در كارش نیست. گفتم: اگر الآن طبق معمول یك اعلامیهای صادر كنند و به شما بگویند كه آقا! ما از زحمات شما تقدیر میكنیم و تشكر میكنیم و این موقعیت شما را به فرد دیگری واگذار میكنیم، و شما در منزلتان بفرمایید و از این به بعد تا آخر عمر استراحت كنید و ما دیگر از شما كاری نمیخواهیم. حال خود را درقبال این مطلب چگونه میبینید؟ چگونه ارزیابی میكنید؟ خواست که یك جواب بدهد، گفتم: آقا! جواب من را نده! بنشین فكر كن! نمیخواهم كه جواب من را بدهی. هیچی، تا این مطلب را شنید، در فكر رفت، در فكر رفت و دیگر صحبت نكرد و مطلب را گرفت. اینكه ما میگوییم: «خدا» چقدرش خداست؟!
راه رسیدن به عبودیت در کلام امام صادق علیهالسلام
این همان چیزی است كه همۀ ما مبتلا هستیم، همه در این مسئله باید توجه داشته باشیم. امام صادق علیهالسّلام در این عبارت میخواهد ما را متوجه این نكته كند، متوجه این مسئله كند كه اگر میخواهی به مقام عبودیت برسی، در خودت تجدید نظر كن و كار خودت را نسبت به این مسائل كه با آنها در ارتباط هستی ارزیابی كن و ببین آنچه را كه نفست برای تو تسویل كرده؛ ﴿بَلۡ سَوَّلَتۡ لَكُمۡ أَنفُسُكُمۡ أَمۡرٗا﴾1 و برای تو تزیین كرده و برای تو آراسته است [به چه نحو است؟] باید در خودت فكر كنی و ببینی كه چه مقدارش جنبۀ خدایی دارد و چه مقدارش هم زوائدی است كه در این راستا اضافه شده است.
نحوۀ ورود و رسوخ شیطان در دل مؤمن
چون یك نكتۀ بسیار دقیقی در اینجا هست و من این را خدمت رفقا بهعنوان یك سرّ عرض كنم و همه این مطلب را داشته باشند و آن این است كه شیطان برای رسوخ در دل مؤمن همیشه بهدنبال راهی میگردد كه رنگ خدایی داشته باشد.
برای افراد عادی به این نحو نیست. فرض کنید برای افراد عادی شرب خمر فراهم میكند و جلوه میدهد، نهاینكه فراهم كند، بلکه برای آنها جلوه میدهد، قمار را برای آنها جلوه میدهد، دروغ را برای آنها جلوه میدهد، دزدی و سرقت را برای آنها جلوه میدهد، هتك به نوامیس و عرض و اعراض مردم را جلوه میدهد. مشخص است همۀ اینها كه طریق الهی ندارد و صبغۀ الهی ندارد. امّا برای رسوخ در دل مؤمن كه نمیتواند با قمار و شطرنج و شرب خمر و سرقت و اینها جلو بیاید؛ بلکه جنبههای الهیِ اشتغال مؤمن و كار مؤمن را برای او بهنحو دلخواه خود جلوه میدهد و او را نسبت به مسئلۀ مهمتر و مسئله اهمّ كه پرداختن به نفس است، باز میدارد.
ناراحتی مرحوم قاضی بعد از شنیدن حال غفلت شاگرد خود
یكی از شاگردان مرحوم قاضی ـ رضوان الله علیه ـ برای تبریز حركت كرد و دستور العملهایی به او دادند. به آنجا رفت و به اشتغال به كارهای مردم و امور مردم و نماز و وعظ و خطابه مشغول شد، و یك سال از این مسئله گذشت. یكی از دوستان ایشان كه از تبریز برای زیارت عتبات میآید و خدمت مرحوم قاضی میرسد، ایشان از او سوال میكنند كه فلانی حالش چطور است؟ میگوید که الحمدلله، خیلی خوب كارش گرفته است! مردم خیلی به او توجه كردهاند، مسجدش پر است، منبرش كذاست، خطابهاش اینطور است، خیلی مورد توجه است. ایشان خیلی ناراحت میشوند و افسوس میخورند و دستشان را دو مرتبه همین طور میزنند و میگویند: «عجب! عجب! عجب!»
ببینید با اینكه صحبت كردن ایرادی ندارد، خطابه ایرادی ندارد، شغل ایرادی ندارد ـ حالا راجع به این مطلب و توضیح آن اگر امروز وقت برسد، مطالبی عرض میكنم ـ ولی صحبت در این است، آن شخصی كه میآید و برای مردم صحبت میكند، از قمار و شراب و خمر و عرق و ورق كه برای مردم حرف نمیزند؛ او برای مردم از خدا و پیغمبر و صدق و صفا و امانت و رعایت موازین و عمل به اخلاق و امور مربّیه و مزكّیه صحبت میكند، اینطرف قضیهاش صحیح است و ایرادی ندارد. امّا صحبت در این است كه آنطرف مسئله باید دید كه تا چه حد مطابق با موازین است. در اینكه مردم میآیند و میشنوند و عمل میكنند و مسائل را مورد توجه قرار میدهند، در این بحثی نیست و ایرادی ندارد. امّا اشتغال به این مسئله برای خود این شخص چقدر نافع و چقدر مُضرّ است؟ مسئله در اینجا است. آیا ابلاغ مطالب و تبلیغ مسائل برای هر كسی و به هر نحوی مجاز است یا خود افراد در محدودۀ تكلیف و سعه و ظرفیت خود، محدودیتهایی دارند؟
علت عدم تبلیغ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم قبل از چهل سالگی
چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم تا سن چهل سالگی همین مطالب، همین مسائل، همین كارهایی را كه خودشان انجام میدادند، برای مردم نگفتند؟ چرا برای مردم نگفتند؟ چرا باید این مدت سپری شود و باید آن حضرت اطوار مختلف را طی كند و باید ادوار مختلف را ببیند؟ در شهر زندگی كند، با مشركین به سر ببرد، در میان كوه و غار هفتهها را بگذراند و با كسی تماس نداشته باشد. و وقتیكه چهل سال از عمر او سپری شد، آنگاه ملائكۀ وحی برای او حكم تبلیغ و تكلیف رسالت را بیاورند.
تبلیغ دین باید توسط اهل آن انجام شود
همین نكته در تكتك افراد ما، همین افرادی كه الآن در اینجا نشستیم، موجود است. یك قدم از آنچه كه مورد تكلیف ماست بخواهیم فراتر بگذاریم، همان خواهد شد كه مرحوم قاضی به آن شخص فرمودند. احكام الهی باید به مردم برسد، ولی این حكم را چه شخصی باید برساند و چه شخصی میتواند از عهدۀ بیان این احكام برآید و خود بیان این احكام و تبلیغ این احكام، ضرری به او نرساند؟ این مسئله است.
آن كسی كه میخواهد افراد وبایی را مداوا كند، نمیتواند یك فرد معمولی باشد و یك كیف دستش بگیرد و یك مقدار آمپول و واكسن در آن بریزد و برود در یك منطقهای كه وبا آمده، در یك منطقهای كه مالاریا آمده، در یك منطقهای كه طاعون آمده و بخواهد آنها را مداوا كند. بله، عدهای را مداوا میكند، واكسن میزند، دوا میدهد ولی در ارتباط با اینها، در تنفس با اینها، در كیفیت تماس با اینها، كمكم كمكم بدون اینكه خودش توجه داشته باشد، مرتّب دارد مرض میگیرد، مرتّب داء و بیماری در خود وارد میكند. این همان مسئلهای است كه مرحوم قاضی نسبت به این مسئله نگران بود. آن شخصی كه میخواهد در یك منطقۀ وبایی وارد بشود، اول خودش را واكسینه میكند، قرصها و دواها و آمپولهایش را میزند، آزمایش میدهد، وقتی كه كاملاً از نقطهنظر طبی مطمئن بود و آن حالت ایمنی برای او محرز شد، آنموقع میگویند: در دل این افراد برو و هیچ باكی نیست، حالا در دل افراد طاعونی برو و هیچ باكی نیست! برو در دل افراد!
امام صادق علیهالسّلام در این فقره میخواهد ما را متوجه این نكته كند كه عزتی كه در تصور ما نسبت به افراد و اصناف مختلف قرار دارد، مبادا آن عزت، شما را بفریبد و شما را گول بزند. و تخیل رسیدن به آن مرتبه بدون هماهنگی با سعۀ وجودی خودت و سعۀ ظرفیت خودت و بدون تكلیفی كه در آن مرتبه، خدای متعال برای شما مقدر كرده است، اگر بخواهی به این رتبه برسی و بخواهی به این موقعیت دست یابی، نتیجهاش از بین رفتن استعدادات و از بین رفتن عمر است.
شناخت مصالح و مضارّ نفسانى و تطبیق اعمال بر اساس آن
لذا سالك باید در راهی كه انتخاب میكند، آنچه را كه مدّنظر قرار میدهد این باشد كه این عمل چه مقدار به صلاح اوست و چه مقدار به ضرر اوست، این را باید در نظر بگیرد. چه مقدار به صلاح اوست؟ چه مقدار میتواند این عمل برای او مفید باشد و چه مقدار میتواند این عمل برای او مضر باشد؟ و خود را در مقایسۀ با این عمل، صرفنظر از تبلیغات، بسنجد و درقبال این عمل، صرفنظر از مدحها و تحسینهای افراد، ملاحظه كند و درقبال این مسئله، صرفنظر از خواستهای افراد، خود را بیازماید.
و این خیلی مسئلۀ دقیقی است، خیلی مسئلۀ مهمی است، خیلی مسئلۀ مشكلی است. البته مشكل است، ولی لاینحل نیست. مشكل است چون همه نمیتوانند به این عمل كنند، چند نفر هستند که عمل میکنند؟! ولی امام علیهالسّلام كه میزان تربیت خود را در سطح عموم افراد قرار نمیدهد. امام علیهالسّلام آن نقطۀ بالا را میگیرد، آن صد در صد را ملاحظه میكند. آنچه را كه یك فرد میخواهد به آن مرتبه برسد، مدّنظر قرار میدهد.
فاصله انداختن بین نمازها، سنّت رسول خدا وائمّه علیهمالسلام است
من چند روز پیش در طهران منزل یكی از اقوام رفتم و در ضمن صحبتها عرض شد كه قصد دارم راجع به تفریق بین صلوات مقالهای بنویسم كه سنّت در زمان رسول خدا و زمان ائمّه علیهمالسلام و متّفَق بین فقهاء، این بوده است. فقیهی نمیتواند نسبت به این مسئله، غمضعین داشته باشد زیرا سنّت بر تفریق بین صلوات است. یعنی نماز صبح در وقت خود، نماز ظهر در وقت خود و نماز عصر و همینطور مغرب و عشاء هم در وقت خود باید خوانده شوند و این سنّت بوده است.
البته در بعضی موارد مثل سفر، رسول خدا صلی الله علیه و اله وسلم جمع میخواندند یا اگر یك مورد اضطراری پیش میآمد، جمع میخواندند1 و جمع خواندن باطل نیست و حرام نیست، بلكه مكروه است و خلافش كه تفریق است دستور داده شده است. این سنّت است و إنشاءالله اگر خدا بخواهد ما راجع به این مسئله، نوشتاری هم در آتیۀ نزدیك ارائه خواهیم داد. و این ایرادی را كه اهل تسنن نسبت به شیعه وارد میكنند و ایراد صحیحی هم است، كه چطور شیعه نماز مغرب و عشاءش را با هم میخواند! چطور شیعه نماز ظهر و عصر را با هم میخواند! درحالتیكه سنّت پیغمبر بر این نبوده است. حق هم با آنها است و آنها درست میگویند.
بیان علوّ مقام حضرت عبدالعظیم علیهالسلام و اهتمام مرحوم علامه بر زیارت ایشان
الآن این قضیه یادم آمد. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در ماه مبارك رمضان بنایشان بر این بود كه اول نماز میخواندند و بعد صحبت میكردند و مسائل فقهی و مسائل شرعی میگفتند و بعد منبری منبر میرفت. حالا یا خودشان منبر میرفتند و یا اینكه منبری وعظ و خطابهای میخواند و بعد از اینكه آن منبری پایین میآمد، نماز عصر را میخواندند كه تقریباً حدود همان نماز عصر میشد. این دأب ایشان بود. و دیگر اینكه دأب ایشان این بود كه در آن زمان، هر وقتی كه ایشان طهران بودند، اول ماه را به زیارت حضرت عبدالعظیم علیهالسلام مشرف میشدند. رفقا هم ترك نكنند، و رفقا قدر حضرت عبدالعظیم را بدانید. این مرد! كم مردی نیست و پیش خدا خیلی منزلت دارد! حضرت عبدالعظیم كسی است كه امام هادی علیهالسّلام به او فرمودند: «تو واقعاً مؤمن ما هستی و به ولایت ما رسیدی.»2ایشان، چنین فردی است. و ایشان از هر فرصتی برای زیارت حضرت عبدالعظیم در آنموقع تا اواخر عمرشان استفاده میكردند. از مشهد هم كه به طهران میآمدند بدون زیارت حضرت عبدالعظیم طهران را ترك نمیكردند.
اعتراض یکی از ائمۀ جماعات طهران به مرحوم علامه نسبت به تفریق صلوات
ایشان میگفتند:
ما در یكی از همین زیارتها كه رفتیم، نشسته بودیم و نماز خوانده بودیم، دیدیم یك شخص معمّمی كه مسنّ هم بود از ائمۀ جماعات طهران، آمد و پیش ما نشست. گفت: «آقا از خدمت شما یك سوالی دارم.» گفتم: بفرمایید. گفت: «شما فلانی هستید؟» گفتم: بله! اینطور میگویند. بعد گفت: «آقا شنیدیم كه شما در ماه رمضان نماز ظهر و عصر را فاصله انداختید.» ایشان فرمودند: بله! فاصله انداختم. گفت: «آقا این كه بدعت است، بدعت است!» ایشان میگفتند: ما یك خندهای كردیم و گفتم: جان من! سواد فارسی دارید؟ آن شخص گفت: «ای آقا! این چه حرفی است كه میفرمایید.» آقا گفتند: سواد فارسی دارید؟ جامع عباسی مرحوم شیخ بهایی را نگاه كنید، ایشان در آنجا این مسئله را ذكر كردهاند.1
ببینید كار به كجا رسیده است كه یك امام جماعت در سن هفتاد سالگی میگوید: «تفریق بین صلوات بدعت است!» آنوقت آیا اهل تسنن حق ندارند به ما اعتراض كنند؟!
شیعه باید بهطوركلی عقاید خودش را تصحیح كند و در این مسئله جای هیچ شكی نیست. ما باید به سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل كنیم و اگر یك ذره در مبانی و احكامی كه مربوط به سنّت پیغمبر است كوتاهی كنیم، ما بههمان اندازه دوری گزیدیم كه اهل تسنن با كنار گذاشتن سنّت پیغمبر، از مرام آن حضرت به كنار رفتند، فرقی نمیكند. در روز قیامت ما را میآورند و آنها را هم میآورند، میگویند: شما در اینجا كنار گذاشتید، و اینها در آنجا كنار گذاشتند، شما اینجا را گرفتید، آنها هم آنجا را گرفتند و هیچ تفاوتی نمیكند. یعنی بههمان اندازه كه آنها احكام صریح رسول خدا را درقبال أمیرالمؤمنین كنار گذاشتند و به آن افراد دیگر گرویدند و آنها را امام خود و ولیّ خودشان قرار دادند، بههمان اندازه هم ما در این مسئله سنّی هستیم و از أمیرالمؤمنین دور هستیم و به دروغ میگوییم كه دنبال علی هستیم و [این ادعای ما] دروغ است.
من در آنجا نشسته بودم و راجع به مطالبی صحبت شد. مِنجمله این مسئله را مطرح كردم. ایشان به ما رو كرد و گفت: «آقا! حالا این مطلب چقدر از نقطهنظر كاربرد اجتماعی در میان اجتماع اهمیت دارد؟» گفتم: مسئله به كاربرد اجتماعی چه مربوط است؟ خدا گفته است نماز را در اول وقت بخوان! به اجتماع چهربطی دارد؟ گفت: «احكام اسلام بر اساس كاربردهای اجتماعی و همین تأویلاتی كه میشود، است.» گفتم: شما راجع به خود نماز چه میگویید؟! گفت: «حالا با نماز نمیتوان کاری داشت.» گفتم: همانكه گفته با نماز نمیتوان كاری داشت و باید خوانده شود، همان گفته که نماز را این موقع بخوان. گفت: «حالا میشود [جدا] نخواند؟» گفتم: بله! میشود نخواند، اصلاً نماز را هم میشود نخواند، هیچ ایرادی ندارد! هم میشود نماز را نخواند! هم میشود روزه را نگرفت! هم میشود حج را نرفت! همه كار میشود كرد.
ولی صحبت در این است كه ما وظیفه داریم آنچه را كه از ائمۀ خود بهعنوان دستور برای رسیدن به آن صد در صد و برای رسیدن به آن نقطۀ بالا بیان كردهاند، بیان كنیم. شاید یكی بخواهد قبول كند، شما قبول نمیكنید، نكنید، صد سال هم قبول نمیكنید، بنده هم كه این مقاله را برای شما ننوشتم. همینطور خیلی صریح به او گفتم. گفتم: شما عمرتان را تلف نكن، و به خواندن اینها خیلی توجه نكن. شما همین فوتبالت را كه میخواهی، برو در تلویزیون تماشا كن. چون خیلی دنبال این حرفها بود. گفتم: شما برو این را ببین. چه كسی گفته شما بیایی این مقالات را نگاه كنی؟ چه كسی گفته شما كتاب بخوانی؟ چه كسی گفته شما به این مسائل توجه كنی؟ اینها گفته میشود و صحبت میشود برای آنهایی كه بخواهند. خود منِ گوینده شاید صد در صد عمل نكنم و خیلی صریح دارم به شما رفقا میگویم. امّا شاید در میان شما افرادی باشند كه اینها بخواهند عمل كنند. چرا من نگویم؟ چرا من بیان نكنم؟
اگر شما یا افراد دیگر در روز قیامت آمدید و گفتید: ما برای پذیرفتن آمادگی داشتیم و شما خیانت كردید و حكمی را كه امام صادق فرمود به ما نگفتید. من چه جوابی دارم بدهم؟ خودم عمل نكردم، خب نمیكنم، آن یك مطلب دیگری است. ولی اگر یكی این را بگوید كه ما كه عالم نبودیم، ما كه این درسها را نخواندیم، ما كه به روایات وارد نبودیم و از آنطرف هم میخواستیم مطیع و منقاد اماممان باشیم، میخواستیم دنبالهرو أمیرالمؤمنین باشیم، میخواستیم دنبالهرو پیغمبر باشیم، پس این مطالب را از چه كسی باید بپذیریم؟ از چه كسی میبایستی قبول كنیم؟ او كه نمیگوید، او هم كه نمیگوید، شما هم كه نمیگویی، پس ما چه کنیم؟ اینجاست كه جوابی نیست.
بنابراین باید آنچه را كه از طرف امام علیهالسّلام مطرح شده، آن را باید بیان كرد. حالا هر كسی به هر مقداری كه در توان اوست و در همت اوست و به آن مقداری كه مطلب را دریافته، و به آن مقداری كه به او توجه میكند، خودش میداند، خودش باید عمل كند، ولی مطلب از این قرار است.
سالك باید در راه خود آنچه را كه مدّنظر قرار میدهد، این باشد كه ببیند چه چیزی به صلاح اوست، و بهدنبالش برود و چه چیزی به صلاح او نیست و او را ترك كند و نباید از هیچ چیزی هم ابایی داشته باشد. چهبسا بعضی از این امور در تصور او ممكن است كه مطلب جالبی باشد ولیكن به زیان او باشد. انسان در بعضی از موارد، مسئله را تشخیص نمیدهد، عقل انسان برای رسیدن به مطلب كفایت نمیكند. در اینجاست كه باید امور را با اهل خبره و بصیرت و آن افرادی كه نسبت به مسئله اطلاع دارند و اشراف دارند، مطرح كرد.
سالک در مسیر خدا باید تحت اشراف استاد کامل باشد
اینكه بزرگان فرمودند که انسان بینیاز از استاد و ولیّ راه خدا كه دست او در دست ولیّ اعظم امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف است، نیست و هر كسی كه بدون اتصال به این مسئله بخواهد قدمی بردارد كه آن قدم از نقطهنظر مسائل اجتماعی و امور مهم دینی و دنیایی قابل ملاحظه باشد؛ آن شخص بدون اینكه خود توجه داشته باشد، به سمتهای دیگر انحراف پیدا میكند و خود را از دست میدهد و كمكم در دنیا غوطه میخورد و اشتغالات دنیا برای او پوششی بهوجود میآورد كه آن پوشش او را از توجه به باطن خود، مانع میگردد و در ضمن، یك صبغۀ الهی و رنگ الهی و یك نقطه هم باقی میگذارد تااینكه شخص با توجه به آن نقطه، دل او نسبت به كاری كه انجام میدهد گرم باشد و نسبت به آن اشتغالش با اهتمام باشد. چرا؟
نفوذ شیطان در افراد بر اساس رنگ و صبغۀ الهى دادن به اعمال ایشان
چون آن یك نقطه بهعنوان منبع برای اتكاء و انتساب لازم است. شیطان آن نقطه را نگه میدارد و از بین نمیبرد و اگر به خود مراجعه كند، در ارتباطات خود میبیند كاری هم انجام میدهد، دستگیری هم میكند. ولی وقتی كه حال خودش را با حال قبل ملاحظه كند ـ اگر فرصت پیدا كند ـ آنوقت میفهمد چقدر فاصله گرفته است. نمازی را كه چهار سال پیش میخواند با نمازی كه الآن میخواند، كنار هم بگذارد، روزهای را كه ده سال پیش میگرفت با روزهای كه الآن میگیرد در كنار هم بگذارد، توجه به معنویات و صفای باطنی كه آنموقع داشته با آنچه را كه الآن دارد، اگر توفیق پیدا كند و در كنار هم بگذارد، آنوقت متوجه میشود بالأخره این ایراد از كجاست و این مسئله از كجا پیدا شده است! امام صادق علیهالسلام میفرماید نباید به اینجا برسی!
در بعضی از اوقات، البته در غالب اوقات است كه انسان احساس میكند، ـ این مسئله حدود نود درصد است ـ كه اقدام بر یك مسئلۀ اجتماعی برای او مفید است، ولی در واقع برای او مفید نیست. چه شخصی باید انسان را متوجه این نكته كند؟ آن شخصی كه نسبت به او اشراف دارد و نفس او را میخواند و خصوصیات و حدود ظرفیت نفس در چنبرۀ اوست، او میتواند این تشخیص را بدهد كه این را انجام بدهد یا انجام ندهد.
شروع تدریس توسط آیتالله طهرانی و توقف آن در پی دستور مرحوم علامه
یك وقت بود من در مشهد بحثی را شروع كرده بودم. بحث پر سر و صدایی هم بود، یك بحث عرفان نظری بود ـ شرح قصیدۀ خمریه ابن فارض بود ـ كه قصد داشتم مطالبی در آنجا مطرح كنم كه شاید از اسرار هم بهحساب میآمد و شاید طرحش صلاح نبود، یك چنین نیتی داشتم. البته رفقا و دوستان راجع به این قضیه اصرار كرده بودند، و اقتراح و پیشنهاد خود من نبود. ولی من از ابتدا نسبت به این مسئله دچار شك بودم، كأنّ یك نقطۀ مبهمی در ذهن من همیشه مرور میكرد كه انجام بدهم یا ندهم. علیٰكلّحال مطالبی است كه اگر انسان بخواهد همینطور بگوید و ترجمه بكند، خُب این یك مسئلۀ قابل توجهی نیست. اگر بخواهد به شرح و بیانش بپردازد، ممكن است به مسائلی برسد و منجر به مطالبی بشود كه شاید گفتنش صلاح نباشد. روز اول را گفتیم، روز دوم، بعد از ظهر بود و من خوابیده بودم، یك خواب دیدم كه آن خواب حكایت از این میكرد كه این سرّی كه در باطن وجود دارد، شما آمدی و این را در معرض قرار دادی و در بین راه انداختی. معنا و مفاد این خواب و رؤیا به این كیفیت بود. متوجه شدم كه دیگر بالأخره اخطار آمد و باید از این به بعد حواست جمع باشد.
قبل از اینكه به مدرسه بروم، خدمت مرحوم آقا آمدم و كاری داشتم. همینكه ایشان من را دیدند، یكمرتبه و همینطور بیمقدمه این را به من فرمودند:
آقا سید محسن! اگر خیر دنیا را میخواهی، باید ناشناس بمانی و اگر خیر آخرت را میخواهی، باید ناشناس بمانی!
این را گفتند و بعد رفتند برای انجام كاری كه داشتند. این هم مطلب ایشان!
قضیه مشخص است كه مسئله از چه قرار است. ما آمدیم و آن روز دوم هم آن بحثش را انجام دادیم و بعد عذرخواهی كردم؛ گفتم كه دیگر نمیتوانم و موانعی پیش آمده و بااینكه رفقا متأثّر شدند، ولی گفتم كه نمیتوانم ادامه بدهم و موانعی پیش آمده است. از این قضیه گذشت. در مشهد بودیم، ایشان ما را به قم فرستادند. به من فرمودند: «فلانی شما باید به قم بروی و در قم بمانی! و مدتش را هم تعیین نكردند كه تا چقدر باید بمانم.» الآن هم كه من در اینجا در حضور رفقا هستیم، خودم هم نمیدانم تا فردا باید بمانم، یا تا دو سال دیگر باید بمانم! كی اجل سراغم میآید، هیچ نمیدانم، واقعاً هیچ نمیدانم!
وقتی كه ما در قم آمدیم، طبعاً با رفقا و دوستان همین دروس فلسفه و فقه و اصول را بهصورت خصوصی مشغول شدیم و در منزل رفقا و دوستان شروع كردیم، با همان عده از دوستانی كه در خدمتشان بودیم. مدتی از این قضیه گذشت و طبعاً ما به كارهای دیگر و مطالعات دیگر هم میپرداختیم. مرحوم آقا ظاهراً همان سال به قم مشرف شدند و درضمن صحبتی كه با من میكردند، فرمودند: «وضع و درس شما چطور است؟» گفتم: چنین وضعیتی داریم. ایشان فرمودند كه چرا شما درس در بیرون نمیدهی؟ چرا اشتغالاتت را در بیرون قرار ندادی؟ من گفتم كه من اینطور راحتتر هستم كه هم در منزل باشم و هم خصوصی باشد و هم بتوانم بیشتر صحبت كنم و مطلبی بیان کنم. حالا اگر در بیرون باشد افراد مختلفی میآیند، اشخاصی میآیند و انسان هر حرفی را نمیتواند بزند، هر مسئلهای را نمیتواند بگوید. ایشان فرمودند: «نهخیر! شما باید در بیرون درس بدهی و این مطالب را باید در بیرون مطرح بكنی!»
ببینید! من در آنموقع آنطور تشخیص میدادم كه این مطالب گفته بشود، گرچه ابهامی هم در ذهنم بود. ولی میگویند: «نكن!» اینجا اینطور تشخیص میدهم، ولی میگویند: «نه و خلافش را انجام بده!» به همین دلیل است كه انسان بینیاز از فردی كه بر نفس او و بر احوال او مشرف است، نخواهد بود. بقیه هم مثل ما هستند، حالا با كم و زیادش!
امّا شما ببینید، در هر جا نكتۀ خاص به خودش را دارد. حالا آن كسی كه میگوید: «بیا و در بیرون این كار را بكن»، اگر بهواسطۀ این مسئله ضرری متوجه من بشود، متوجه حالم بشود، متوجه نفسم بشود، مسئولیتش با خود اوست. امّا اگر من نروم، نفس در اینجا میآید و میگوید: نه، در همین منزل بمان، حالت بهتر است، ارتباطت بهتر است، توجهت با خدا بیشتر است، در بیرون میروی و اسمت را اینطور میكنند، آنجا برایت اعلامیه میزنند، اینجا برایت تقاضا میكنند، آنجا چه میكنند. نفس، این مسائل را هم از اینطرف میآورد و انسان یك حال قرب مجازی و قرب اعتباری هم در نفس خودش احساس میكند كه حالا كه در منزل و در انعزال است، حالش بهتر است، این چیست؟ این مجازی است، این خلاف است.
همانطور كه در آنجا آن احساس تقرب برای آن شخصی كه بر مسندی تكیه زده و مسئولیتی را پذیرفته و مورد توجه افراد است و خود را درقبال پروردگار سرافراز احساس میكند و درقبال پروردگار موفق میبیند و بهواسطۀ این موقعیت خشنود میشود و از كار خودش احساس رضایت میكند، درحالتیكه تمام اینها بُعد از پروردگار است، [مجازی و خلاف است.] نفعی را میرساند، ولی این رساندن نفع در راستای ارضاء نفس او انجام میگیرد.
اگر به همان شخص بگویند: خیلی ممنون، با تشكر از زحمات، در منزل تشریف ببرید، همان جا سكته میكند! [ویا بگویند:] خیلی ممنون و باتشكر از زحمات، شما در یك مسجد محلهای مشغول امامت جماعت باشید، همان جا او را به بیمارستان میبرند و در سیسییو میگذارند. اگر به او بگویند: خیلی ممنون، با تشكر از زحمات شما، فرض كنید كه این موقعیتِ این اداره، این بیمارستان، این مجتمع، این سازمان، این وزارت را به شما نمیدهیم، از همان جا باید به مشكلاتی كه برایش پیش میآید، برسند.
تمام اینها برای این است كه نفس در این راستایی كه حركت كرده، دائماً در خودش فرو میرفته و در خودش حركت میكرده است نه در خدا و نه در سیر به سوی خدا. نفس در جهت رفع تعلقات گام بر نمیداشته است كه الآن وقتی به او بگویند: «در منزلت برو»، دو ركعت نماز شكر هم بخواند.
نگرش حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام و اصحاب ایشان نسبت به حکومت
حكّام أمیرالمؤمنین علیهالسّلام اینطور بودند!، البته نه همۀ آنها. مالك اشتر اینطوری بوده؛ قیس بن سعد بن عباده اینطور بوده؛ محمد بن أبیبكر که از طرف أمیرالمؤمنین علیهالسّلام حاكم بر مصر شد، اینطوری بوده. اینها منتظر بودند چه زمانی نامۀ علی به دستشان میرسد و به آنها میگوید: به كوفه برگرد! لحظه شماری میكردند. سلمان اینطوری بوده. شما خیال میكنید كه اینها پیه مصر را از زمان طفولیت به تنشان مالیده بودند؟ خواب حكومت مصر و مدائن و یمن و اینها را میدیدند و با رؤیای این حكومتها شب را به روز میآوردند و روز را به شب میآوردند؟ یك لحظه فراق أمیرالمؤمنین برای آنها كشنده بود. با هزار تمنّا و خواست از أمیرالمؤمنین علیهالسّلام میخواستند كه آنها را از كوفه جدا نكند، آنها را از مدینه جدا نكند، اینها اینطوری بودند.
آنوقت، آن حركتی كه از ناحیۀ أمیرالمؤمنین علیهالسّلام انجام بشود، آن حركت بهصلاح اوست. یعنی اگر همین مالك اشتر در كنار أمیرالمؤمنین علیهالسّلام، پشت سر أمیرالمؤمنین نمازهای پنجگانهاش را میخواند، منزلش را در كنار منزل حضرت قرار میداد، به آن مرتبهای كه در مصر رفت و در آنجا شهید شد، نمیرسید. اگر همین محمد بن أبیبكر كه میگفت: «به من محمد بن علی بگویید نه محمد بن أبیبكر.» و واقعاً هم فرزند أمیرالمؤمنین بود، واقعاً! آن چنین پدر ظاهری كذایی داشت و پدر واقعیاش هم أمیرالمؤمنین علیهالسّلام بود. از جملۀ سه نفری بود كه امام رضا علیهالسّلام فرمودند: «همه بعد از پیغمبر مرتد شدند غیر از سه نفر»،1 که یكی از آنها محمد بن أبیبكر بود. روایات در این زمینه متفاوت است؛ بعضیها چهارتا گفتند، بعضی پنجتا و بعضی هم سهتا گفتند. عمار و سلمان و مقداد و محمد بن أبیبكر در بعضی روایات است. اینقدر این مهم بود! عاشق أمیرالمؤمنین بود و خودش را فرزند ایشان بهحساب میآورد. پدر او خلیفه شده است امّا پدر خودش را أمیرالمؤمنین میدید.
اگر اینها در پیش أمیرالمؤمنین میماندند و با أمیرالمؤمنین بودند و نماز میخواندند و صحبت او را میشنیدند، این دوری و ابتعاد از أمیرالمؤمنین و رفتن به آنجا، اثری برای آنها بهوجود آورد كه اگر در خدمت آن حضرت بودند، این پیش نمیآمد. و اینجاست كه أمیرالمؤمنین علیهالسّلام میآیند و آنها را با توجه به خصوصیاتشان [حاكم آن دیار میكنند]. چرا میثم تمار را نمیفرستد؟ چون میثم تمار باید بماند. امّا محمد بن أبیبكر عیب ندارد برود؛ مالك اشتر عیب ندارد برود؛ قیس بن سعد بن عباده عیب ندارد برود؛ رفتن اینها عیب ندارد، عثمان بن حنیف عیب ندارد برود. امّا بعضی از افراد دیگر باید بمانند. و میثم برای او هیچ تفاوتی نمیكرد چه پیش أمیرالمؤمنین باشد یا نباشد. میگویند: شما اینجا بمان، شما برو، شما آنجا دو سال بمان و برگرد و به دیگری بده.
در چنین وضعیتی انسان آن هدف و آن مقصد و آن مقصود خودش را متابعت از دستور میداند و بس. این است مسئله! دیگر در اینجا نگاه نمیكند که یك رفیق داشتیم به نام مالك! ما با هم هر دو پیش أمیرالمؤمنین بودیم، هم او میجنگید و هم ما میجنگیدیم؛ هم آن فرمانده بود و هم ما فرمانده بودیم؛ حالا حكومت مصر گیر او افتاده و گیر ما نیفتاده است، دیگر این در ذهنش نمیآید. یا اینكه فرض بکنید که ما با هم درس خواندیم؛ ما با هم بحث كردیم؛ او آن كتاب را خواند و ما هم همان كتاب را خواندیم، الآن او شده فلان و رساله میدهد و چه میكند و درمیان مردم محترم است، امّا ما باید در اینجا برویم و فلان اشتغال دیگر را داشته باشیم، این به ذهنش نمیآید. ما هر دو با هم دانشگاه رفتیم؛ هر دو با هم همكلاس بودیم؛ امّا او را مسئول وزارت كذا و بیمارستان كذا كردند، ولی ما نیستیم، این دیگر در ذهنش نمیآید. اگر در ذهنش بیاید همینجا نقطۀ خطر است. چرا؟ چون هدف و مقصد عبارت است از آنچه كه بهصلاح است و آن را باید مدّنظر قرار بدهیم. مطلب خیلی زیاد است، امّا دیگر راجع به این مطلب خیال میكنم تا حدودی مسئله گفته شده و بهتر است به فقرۀ دیگر بپردازیم.
نكته در اینجا این است و خلاصۀ مسئله اینکه عزتی كه در دیدگاه مردم دارای ارزش است، در دیدگاه شاگرد امام صادق علیهالسّلام ذلّت است و ذلّتی كه در دیدگاه مردم ذلّت است، در دیدگاه شاگرد امام صادق علیهالسّلام میشود عزت.
عزت یعنی عبد خدا بودن و آزادی از هر قید و بند و رنگ تعلق
عزت چیست؟ آن چیزی است كه انسان را در عبودیت تقویت كند، آن عزت است. اینكه انسان در همین موقعیتی كه است احساس كند ارتباط او را خدا میپسندد، این میشود عزت. مال ندارد، نداشته باشد، منصب ندارد، نداشته باشد، مورد توجه مردم نیست، هزار سال میخواهد مورد توجه مردم نباشد. كدام مردم؟ كدام مردم؟ آن مردمی كه یك روز تحسین كنند و یك روز همین مردم تقبیح كنند. این شد عزت؟! واقعاً این عزت است؟! ما این حرفها را ندیدیم و این حرفها را تجربه نكردیم! همۀ ما بالأخره در طول زندگی از این تجربیات خیلی داشتیم؛ اقبالها را دیدیم، ادبارها را هم دیدیم، استقبالها را دیدیم، پشت كردنها را هم دیدیم، خوشآمدگوییها را دیدیم، بدآمدگوییها را هم دیدیم، اینها بود. حالا یك مؤمن كسی است كه بخواهد به اینها فریفته بشود و زندگی خودش را بر اساس این خوشآمدها قرار بدهد؟ حیات خودش را باید بر این اساس قرار بدهد؟ اگر قرار داد پس پیه همه چیز را هم باید به تن خود بمالد.
لذا در دیدگاه امام صادق علیهالسّلام عزت ـ نه آن چیزی كه مورد توجه مردم است ـ عبارت است از عبد خدا بودن، از آزاد بودن از هر قید و بندی، این میشود معنای عزت. انسان از هر قید و بندی آزاد باشد.
توضیحى راجع به بیتی از جناب حافظ رحمة الله علیه
مگر جناب حافظ علیهالرحمة نمیفرماید:
| غلام همّت آنم كه زیر چرخ كبود | *** | ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است1 |
این میشود عزیز. من یك وقت خدمت مرحوم آقا گفتم: حافظ كه میگوید، گفتند: «چه گفتی آقا! ”حافظ میگوید“ یعنی چه؟! حافظ علیه الرحمة میفرماید؛ ”حافظ میگوید“ یعنی چه؟!» البته این را من میگویم که مگر این [اشعار جناب حافظ]، مثل شعرهای نو كه در روزنامه و مجله آمده است، میماند؟ «حافظ میفرماید»، حافظ میگوید یعنی چه؟!
آن شخصی كه دارای همتی است، اهتمامی است، و دارای یك بلند منشی و عزت نفسی است كه در زیر این چرخ كبود، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است؛ از هر چیزی كه بخواهد به خودش ببندد، آزاد است [مثل] ریاست که یك تعلق است. امروز به او میگویند: بیا رئیس بشو، میگوید: چشم! فردا میگویند: برو دنبال كارت و كارمند اداره شو، میگوید: چشم! شاید بگویند. خیال نكنید که نمیگویند. آمدند و گفتند و یك چنین مسئلهای نیست. و تا به این نكته نرسیم و به این مرتبه نرسیم چیزی به ما نمیدهند.
سیدالشهداء علیهالسلام مظهر آزادگى و رهایى از تعلقات
رفقا، باید در این مسئله تلاش كنیم. یعنی فقط بهصرف گفتن و آمدن و رفتن اكتفا نكنیم. این مسائل را در خودمان پیاده كنیم، حل كنیم، باخود کلنجار برویم. «ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»، این حرف چیست؟ حرف سید الشهداء علیهالسّلام است. مگر امام حسین این حرف را نزد؟ به او گفتند كه به تو حكومت میدهیم، اگر امام حسین علیهالسّلام كلام معاویه را میپذیرفت و كاری به معاویه نداشت، معاویه تمام حكومت حجاز را به امام حسین واگذار نمیكرد؟! واگذار میكرد. اتفاقاً معاویه آدمی سخی بود، یعنی خیلی دست و دل باز بود؛ «آلةُ الرّیاسَةِ سِعَةُ الصَّدر.»1 خیلی آدم دست و دل بازی بود، او از خدایش بود كه یك شخص از بنیهاشم زیر تیول2 او بیاید و او را به امارت بپذیرد و او هم هر چه میخواهد به او بدهد. بهتر از امام حسین علیهالسّلام چه كسی میخواهد باشد؟ امام حسین علیهالسّلام عزت را در چه میدید؟ در زیر تیول معاویه رفتن یا نه؟ امام حسین عزت را در ارتباط با خدا میدید و به این حرفها میخندید و اصلاً در مخیلۀ او خطور نمیكرد كه روزی چنین چیزی بیاید و حالا من چه كنم.
حالا ما نه، اینطور نیستیم. ما اگر یك وقت یك چنین قضایایی پیدا بشود، چنین خیال نكنیم كه راحت هم رد میكنیم. نه، از حالا باید تكلیف خودمان را روشن كنیم. و بهتر است از حالا روشن كنیم. و اگر فرض كنیم چیزی، مطلبی بالأخره به هركسی به تناسب خودش، [پیشنهاد بشود،] آن موقع بنشینیم حلاّجی كنیم، دو طرف قضیه را بررسی كنیم، اینطرف و آنطرف را بسنجیم و بعد رد كنیم. اصلاً این چیزها در مخیلۀ امام حسین علیهالسّلام و در مخیلۀ آنهایی كه دنبالهرو آن حضرت بودند، نمیآمد. حكومت به یزید میرسد، اگر یزید چنین پیشنهادی را میكرد و امام حسین علیهالسّلام میپذیرفت، این مسائل پیش میآمد؟ نه، هم امام حسین علیهالسّلام و هم همۀ اهل بیتش به سلامت بودند و اتفاقی هم نمیافتاد.
ولی شما میبینید نه، قضیه اینطور نیست! حضرت میفرماید: «آن عزتی كه من الآن در آن قرار دارم، آن عزت را به هیچ چیزی نمیفروشم.» آن عزت چیست؟ «ز هر چه رنگ تعلق پذیرد من آزادم». بودن در مدینه [تعلق است]. مگر انسان باید در مدینه بماند؟ میروم در بیابانها زندگی میكنم، میروم در دریا زندگی میكنم. زندگی در این دنیا [تعلق است]. مگر انسان باید در این دنیا بماند؟ آمد و فردا تصادف كرد و با تصادف از دنیا رفت. این چه عمری است و چه اعتباری است كه انسان بخواهد بر این سرمایه بگذارد. عزت در میان مردم [چه ارزشی دارد؟]، این مردمی كه خودشان گرفتار هزار تا مسئله هستند، انسان برای چه بخواهد این ارتباطات را داشته باشد؟ خدا هم كه نگفته است. هرطوركه حساب كنید، عقلایی و منطقی، همان روشی است كه سیدالشهداء علیهالسّلام پذیرفت!
«یَأبَی الله ذلك لَنٰا»؛ خیلی عبارت عجیبی است! ما باید این عبارت را حفظ كنیم و باید در همۀ موارد زندگی؛ در ارتباطات خودمان با همۀ افراد، در وضعیت شخصی خودمان، و در كارهای خودمان این عبارت سیدالشهداء را مدّ نظر قرار بدهیم.
لمعات الحسین علیهالسلام بهترین تألیف مرحوم علامه طهرانی رضوان الله علیه
یك روز مرحوم آقا سؤال كردند كه كدام كتاب من، بهتر از همه است؟ هركسی چیزی گفت. ما هم صبر كردیم که خود ایشان چه میگویند، چون بالأخره ایشان چیزی در نظرشان هست كه ما طبعاً نمیدانیم. فرمودند: «بهترین كتاب من لمعاتالحسین است.» كتابی كه عین عبارات سیدالشهداء علیهالسّلام را آوردند و بعد آن را ترجمه كردند. و ایشان میفرمودند:
علت اینكه ما به رفقا میگوییم كه این عبارتها را قاب كنند و در منزلشان بگذارند، بهخاطر این است كه شما كلمات یك امام معصوم را همیشه در جلوی چشمتان داشته باشید.[كلمات] امام معصوم مانند سیدالشهداء علیهالسّلام را داشته باشید و صبح كه میخواهید از منزل بیرون بروید، چشمتان به آن بیفتد و بعد بروید، شب كه به منزل میآیید چشمتان به آن بیفتد و وارد منزل شوید.
ذكر فرمایش حضرت سیدالشهداء علیهالسلام و توضیح آن
حضرت میفرماید: «یَأبَی الله ذلك لَنا و رَسولُه وَ المُؤمنون»؛ اصلاً امكان ندارد خدا این مطلب را بر ما بپذیرد، امكان ندارد! یعنی مستحیل است و محال است كه خدا و رسولش و مومنون این مطلب را برای ما بپذیرند و قبول كنند. «و حُجورٌ طابَت و طَهُرَت»؛ دامنهای پاك، اصلاب پاك، دامنها مثل دامان حضرت فاطمه زهرا، حضرت خدیجۀ كبری، حضرت آمنه، حضرت زینب كبری علیهمالسلام، این دامنها! «وَ اُنوفٌ حَمیّة»؛ آن افرادی كه دارای حمیت و دارای اقتدار نفسانی هستند، دارای عزت نفسانی هستند، بزرگواری و بزرگمنشیِ انسانی و كرامت انسانی دارند. یعنی به كرامت انسانی پایبندند، «اُنوفٌ حَمیّة» یعنی این. «وَ نُفوسٌ أبیّة»؛ آن افرادی كه دارای نفس آبی و ابای از ذلت هستند، ذلت را نمیتوانند بپذیرند، ذلت را در هر مرتبه نمیتوانند قبول كنند.
این كار را برایت میكنم بهشرطی كه شما این كار را انجام بدهی. میگوید: نمیكنم. این مبلغ را میدهم برای اینكه شما فلان كار را بكنی. میگوید: نمیخواهم. این منصب را به تو میدهم تااینكه فلان كار را انجام بدهی. میگوید: نمیخواهم. باید بیایی پیش ما تااینكه این موقعیت را به تو بدهم. میگوید: نمیخواهم. این موقعیت را میخواهی بدهی، میخواهی نده، شاید من تا آخر عمرت هم نگاهت نكنم، این است مسئله! «نُفوسٌ أبیّة» یعنی این؛ نفوسی كه ابا دارند از اینكه خودشان را در تحت ذلت و منّت افراد دیگری مانند خودشان قرار بدهند. اگر منّتی را بخواهند بپذیرند فقط منّت خدا و منّت عباد خدا و منّت امام علیهالسّلام است نه منّت كس دیگر، ابداً! اینها چه كسانی هستند؟ اینها:
«یَأبَی الله ذلك لَنا مِن أن نُؤثِرَ طاعةَ الِّلئٰامِ عَلیٰ مَصارعِ الكِرام؛1 برای ما نمیپذیرند اینكه ما بیاییم طاعت افراد لئیم را ترجیح بدهیم بر كشته شدنِ با بزرگمنشی و بزرگوارانه.»
این منطق، منطق امام حسین علیهالسّلام است، این میشود عزت. پس بهدنبال سیدالشهدا رفتن عزت است، بهدنبال این مكتب رفتن عزت است. عزت در چه حدّی؟ در حدّی كه به فرزند خودش هم میگوید: «میخواهی بروی برو!» به فرزند خودش حضرت علی اكبر علیهالسّلام هم میگوید، تا این حد! اصلاً قابل قبول نیست. حتی امام حسین علیهالسّلام در شب عاشورا به فرزند خودش هم چه فرمود؟ فرمود: «میخواهی بروی برو.»2
این مسئله میشود مسئلۀ عزت و درمقابل، ذلت است. پول به شما میدهیم به جنگ سیدالشهدا و به جنگ پسر پیغمبر بروید. مال به شما میدهیم به جنگ او بروید. شما را امیر لشكر میكنیم به قتال با فرزند پیغمبر بروید. در اینجا به شما زمین میدهیم در كوفه زمین میدهیم به قتال او بروید. ببینید! درست مقابلِ هم را مقایسه میكنید. حكومت ری به شما میدهیم، برای اینکه به قتال با پسر پیغمبر بروید!
چه چیز عمر سعد را گول زد؟ اینكه حكومت ری را بپذیرد. آنوقت امام حسین علیهالسّلام به او میخندد و میگوید: «بیچاره! تو كه حكومت را پیدا نخواهی كرد و از گندم ری نصیبت نمیشود»،1 ولی حالا گیرم نصیبت شد، آیا میارزد؟ حالا میارزد؟ ده سال حاكم ری بشوی، ده سال حاكم ایران بشوی، پانزده سال بشوی، مگر چقدر میخواهی عمر كنی؟ حتی اگر عمر نوح هم بخواهی بكنی، آیا میارزد؟! بالأخره نوح هم كه از این دنیا رفت، سر و كارش با كیست؟ با حُسّاب و با كُتّابی است كه تمام خطورات را، همه را ارزیابی میكنند، مگر میارزد؟ [میگوید:] تهدید میکنند؛ زمین را از شما میگیریم، باغتان را از شما میگیریم اگر این كار را نكنید و اگر نروید. اینها چه كسانی بودند؟ اینها افرادی بودند كه فروختند؛ آن عزت ظاهری را خریدند و آن ذلت ابدی را برای خود كسب كردند. حالا شما ببینید چه كسی برده است؟ سیدالشهداء برده یا یزید برده است؟ حبیب بن مظاهر برده یا عمر سعد برده است؟ كدام یك از اینها بردند؟ آن طرف قضیه چه خبر است؟
امام صادق علیهالسّلام به ما میفرماید: باید این عزت را انتخاب كنید! عزتی كه آن عزت بهمعنای آزادی و آزادگی است. در همۀ مطالب این حالت برای انسان محفوظ باشد. البته سعی كردیم كه مسئله را تمام كنیم ولی ظاهراً هنوز باز قدری مطلب باقی مانده است كه اگر خداوند توفیق بدهد إنشاءالله برای جلسۀ آینده بیان خواهیم كرد.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد