110

تبیین معنای عزّت و علوّ

14637
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهعنوان بصری

مجموعهعلو وعزت

تاریخ 1425/11/06

جلسه‌های مجموعه (6 جلسه)

توضیحات

اختصاص حقيقت عزت و علو به پروردگار متعال. شرح فقره: و لا يطلب ما عند الناس عِزاً و عُلوّاً. 1 در چه صورت انسان مي‌تواند به مرتبه‌اي برسد كه محكوم امور اعتباري عالم دنيا و تعلّقات آن نشود. 2 توضيحي راجع به فرمايش امام صادق عليه السلام در اين فقرۀشريفه: ولا يطلب ما عند الناس عزَّاً و عُلوّاً. 3 ذكر حكايتي در ارتباط با فردي كه از مرحوم علّامه تقاضاي دستگيري و موعظه را داشت. 4 تفسير آيۀ شريفه (وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ ) 5 افراد زرنگ و رند كساني هستند كه قبل از پيش آمدن فِتَن و حوادث مختلف خود را در مجراي آن واقعه احساس كرده نسبت به ضرر و فايده و خيريت و شرّيت آن به تأمل و تفكر بپردازند. 6 توضيحي راجع به فرمايش مرحوم علّامه طهراني: كفي للمرء اَن يكون محاسباً لنفسه. 7 كيفيت نفوذ شيطان در امور عبادي و الهي افراد و مكر و حيلۀ او در فريب ايشان. 8 سبقت گرفتن برخي از صحابه از يكديگر در رفتن به سقيفۀ بني ساعده براي تعيين خليفه و اشتغال اميرالمؤمنين عليه السلام به مسائل تكفين و تدفين پيامبر اكرم صلي اللَه عليه و آله و سلم‌ در آنوقت. 9 حقيقت ظلماني شرك و نفاق در بعضي از موارد بصورت اقامۀ شعائر ديني و اشاعۀ اسلام و گسترش آن جلوه مي‌كند. 10 خليفة ثاني در ارتباط با اميرالمؤمنين علي عليه السلام مي گوید: لا اُتّحمَّله حيّاً ولا ميّتاً.

/22
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

تبیین معنای عزّت و علوّ

1
  •  

  • هو العلیم

  •  

  • تبیین معنای عزّت و علوّ

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 

  • شرح حدیث عنوان بصری ـ علوّ و عزت ـ جلسه 110

  •  

  • بیانات

  • حضرت آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی

  • قدس الله سره

  •  

  •  

تبیین معنای عزّت و علوّ

2
  •  

  • أعوذبالله من الشیطان الرجیم‌

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • وصلّى الله على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد

  • وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللّعنة على أعدائهم أجمعین‌

  •  

  • ثمرۀ وقوف به حقیقت عالم تکوین، لایطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا وَ عُلُوًّا است

  • امام صادق علیه السّلام به عنوان می‌فرمایند: «وَ لایطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا وَ عُلوًّا»؛‌ بنده‌ای را كه خداوند توفیق بدهد تا مواردی را كه ذكر شد رعایت كند و به حقیقت عالم تكوین وقوف پیدا كند و اراده و مشیت الهی را بلااستثناء در همۀ حوادث و جریانات عالم كون متوجه بشود، چنین فردی به‌دنبال آنچه كه مردم به دنبالش هستند نمی‌رود و مسیر زندگی خود را بر آن اساسی كه سایر افراد، زندگی و حیات خود و دنیای خود را پی‌ریزی می‌كنند قرار نمی‌دهد؛ زیرا از مرتبۀ ‌جهل به‌ مرتبۀ علم آمده و از مرتبۀ بلاهت و حماقت به ‌مرتبۀ عقل، رشد و صعود پیدا كرده است و آدم عاقل به‌دنبال مبانی عقلی و مبانی منطقی می‌گردد.

  • هیچ تابه‌حال شده است و آیا شما كسی را سراغ دارید كه در بازار، در كسب، در تجارت، در محیط‌ها و زمینه‌های دیگر احساس كند که یك نفر كاری انجام داده، معامله‌ای كرده، در جایی راهی رفته و ضرر كرده، ورشكست شده، خسران پیدا كرده و او هم بیاید همان كار را انجام بدهد؟! این آدم احمق است! این عاقل نیست، این انسان از نظر عقلی نقصان دارد و نمی‌تواند فرد منطقی باشد.

  • حال امام صادق علیه‌السّلام می‌فرمایند: اگر خداوند چشم شخصی را باز كرده و بصیرتِ فهم نسبت به امور و ارادۀ خودش را در او قرار داده و او را به مسائل اعتباری دنیا متوجه كرده است، درعین‌حال راه بقیه را برود، این ابله است! این احمق است! این عقل ندارد! بنابراین طبق آنچه كه در جلسۀ گذشته عرض شد، از خصوصیات این فرد این است كه به‌دنبال آنچه كه در دست مردم است نمی‌رود.

تبیین معنای عزّت و علوّ

3
  • «وَ لایطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا وَ عُلوًّا»؛ هیچ وقت به خاطر ترفّع‌طلبی و بزرگ‌منشی و برتری‌جویی و احساس بلندمنشی نسبت به دیگران و بالاتر بودن از دیگران و جلب توجه و به‌دست آوردن موقعیت‌های آنها، آرزوی مقام و موقعیت آنها را نمی‌كند، حتّی اگر هم بیایند به او بدهند، می‌خندد! می‌خندد! و می‌گوید چه می‌خواهید به من بدهید؟!

  • حکایت طلب نصیحت کردن شخصی از مرحوم علامه طهرانی

  • این قضیه الان یادم آمد. یك وقت در یكی از این سفرها در خدمت مرحوم آقا بودیم؛ ظاهراً تابستان بود و مشهد مشرّف شده بودم. فردی خدمت ایشان آمد و از طرف شخصی پیغامی داشت و ما هم نشسته بودیم. بعد به مرحوم آقا رو كرد و عرض كرد: «آقا ما را نصیحتی بفرمایید، نصیحتی كنید.» ایشان سرشان پایین بود و هنوز مطلبی را شروع نکرده بودند. بعد خود آن شخص ادامه داد و گفت: «نمی‌دانیم در چه وضعیتی هستیم؟!» عبارتی كه او در آنجا به ایشان عرض كرد این بود: «لا نَدری أ إلَی الجَنَّةِ نَسیرُ أم إلَی النّارِ؟ نمی‌دانیم كه راه ما به بهشت است یا به جهنّم است؟»

  • رها كن آقاجان! شوخی نداریم! تو كه نمی‌دانی راهت به بهشت است یا به جهنّم، پس چرا دو دستی چسبیده‌ای؟! پس چرا رها نمی‌كنی؟! خودت این حرف را زدی، من كه نزدم، شما گفتی. شما كه می‌گویی: «من نمی‌دانم راهم به بهشت است یا به جهنّم؟» چرا به فكر نمی‌افتی؟! پس معلوم است شوخی می‌كنی! اینها هم می‌فهمند شوخی می‌كنی، سرشان را پایین می‌اندازند و جوابت را نمی‌دهند یا یك لبخندی می‌زنند و می‌فرمایند: إن‌شاءالله موفق باشید، إن‌شاءالله مؤید باشید. و از این عبارت‌هایی كه از مرحوم آقا خیلی نسبت به افراد می‌شنیدیم!

  • دیروز قضیه‌ای می‌خواندم، خوشم آمد. افرادی كه باطن را می‌بینند، ـ حالا ما نمی‌گوییم که آنها از اولیاء خدا هستند، نه، افراد دیگری هم هستند که به آن مراتب نرسیده‌اند و تا حدودی برای آنها مشخص است. ـ اینها بیخود وقت خودشان را با افراد نمی‌گذرانند.

تبیین معنای عزّت و علوّ

4
  • یك شخص ثروتمند پیش یك بزرگ آمده بود و با حالت ‌گریه و اصرار از او تقاضا می‌كرد كه دستوری، برنامه‌ای بدهید برای اینكه هدایت پیدا كنیم. آن شخص قدری تأمّل كرد، بعد بلند شد و گفت: «برایت خرج برمی‌دارد، حاضر هستی؟» او فكری كرد و گفت: «آقا عذر می‌خواهم.» بلند شد و از مجلس بیرون آمد و رفت!

  • داری شوخی می‌كنی! او هم نمی‌آید وقتش را با كسی كه شوخی می‌كند بگذراند. قشنگ سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: «إن‌شاءالله مؤید ‌باشید، إن‌شاءالله موفق باشید، خدا إن‌شاءالله توفیق بدهد!» شما كه این حرف را می‌زنی: «لا نَدری أ إلَی الجَنَّةِ نَسیرُ أم إلَی النّارِ» پس چرا داری مطلب را به این كیفیت می‌گذرانی؟! پس داری خودت را هم بازی می‌دهی، خودت را هم گول می‌زنی! و شیطان آن‌چنان جالب می‌آید و مطلب را برای ما رنگ‌آمیزی می‌كند، یك نقاشی می‌كند كه هزار صورتگر چین و یونان هم نمی‌توانند چنین تابلویی برای ما درست كنند! هزار نقاش نمی‌توانند چنین نقشی را درست كنند و منظورشان را در این نقش برسانند!

  • دو عامل مهم عدم حصول تنبّه: تسلیم نبودن فرد، مکر شیطان

  • وقتی كه نقّاش یك صورت را نقاشی می‌كند، آن مفاهیم ذهنی خودش را در قالب رنگ‌ها و اشكال به مخاطب القاء می‌كند كه چه هدفی دارد، چه منظوری در پس این پردۀ نقّاشی دارد و چه افكار و چه معانی در اینجا نهفته است. شیطان هم وقتی‌ كه نقاشی می‌كند، آن‌چنان نقاشی می‌كند كه مطلب را برای خود انسان هم قابل توجیه می‌نماید.

  • و از آن‌طرف، چون ما تسلیم نیستیم و می‌خواهیم خودمان را گول بزنیم، خدا هم هیچ‌وقت توفیق برای تنبّه را پیش نخواهد آورد! هیچ‌وقت! تا می‌خواهد تنبّه پیدا بكند و یك خرده به‌ فكر بیاید، یك‌دفعه یك قضیه پیش می‌آید و دستش بند می‌شود و دوباره یك ماه دنبال این قضیه می‌رود! تا می‌خواهد دوباره یك مقدار راحت بشود و به خود برسد و تأملی داشته باشد که‌ حالا چه‌كار كردیم و به كجا می‌خواهیم برسیم، دوباره یك قضیه دیگر پیدا می‌شود و این دفعه دو ماه فكرش را مشغول می‌كند! تا می‌خواهد دوباره پیدا بشود، یك قضیۀ دیگر پیدا می‌شود و شش ماه مشغول می‌شود. بعد هم جناب عزرائیل می‌گوید که دیگر تمام شد! تشریف ببرید.

تبیین معنای عزّت و علوّ

5
  • این می‌شود ﴿وَ مَكَرُواْ وَ مَكَرَ ٱللَهُ﴾1؛ این می‌شود مكر خدا. داری خدا را گول می‌زنی؟! می‌خواهی سر خدا كلاه بگذاری؟! ما چنان كلاهی سرت می‌گذاریم كه به نافت برسد! نه‌اینكه فقط به گردنت برسد، اصلاً نمی‌دانی چه وضعیتی پیدا كردی، چه موقعیتی پیدا كردی! مطلب از این قرار است. «وَ لا یطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا وَ عُلوًّا».

  • امّا رفقا به شما بگویم، آنهایی كه زرنگ هستند، آنهایی كه رند هستند، آنهایی كه اهل معنا و توجه هستند قبل از اینكه بخواهد حادثه‌ای برای آنها پیش بیاید كه آنها را مشغول كند، خودشان را نگه می‌دارند، فرض می‌كنند که این جریان نیامده است، می‌نشینند و فكر می‌كنند که این حادثه و این واقعه چقدر به‌درد آنها می‌خورد و چقدر به‌درد نمی‌خورد؟ چقدر فكر آنها را می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟ اصلاً چقدر به آنها ارتباط دارد؟ اصلاً با آنها ارتباط دارد یا ارتباط ندارد؟! و وقتی جرقه می‌زند به‌دنبال آن می‌روند و به آن عمل می‌کنند. و این جرقه بر همه خواهد خورد و كسی نمی‌تواند روز قیامت بگوید که به من جرقه نخورد، هیچ‌كس نمی‌تواند بگوید!

  • مراقبه و محاسبه، کلید سعادت انسان

  • در آخرِ آن مطلب وقتی که ایشان اصرار كرد، مرحوم آقا یك جمله گفتند: «كَفی لِلمَرءِ مُحاسِباً لِنَفسِه» خیلی خوب جوابشان را دادند. رنگش چنان قرمز شد، چنان قرمز شد که سرش را پایین انداخت! اینجا دیگر او سرش را پایین انداخت! «كافی است كه انسان خودش محاسبِ كار خودش و محاسبِ نفس خودش باشد.»

  • جلوی ما بازی در نیاور! نگو: «نمی‌دانیم این‌طوری هستیم یا آن‌طوری هستیم!» بلکه بنشین و قشنگ فكر كن. شما علم داری، شما عقل داری، شما درایت داری، شما انسان هستی و می‌توانی كار خودت را به محك بیاوری، خودت را به‌جای بقیه بگذار و آن وقت قضاوت كن؛ ببین اگر تو به‌جای بقیه بودی و بقیه به‌جای تو بودند چه قضاوت می‌كردی؟ حالا این موقعیت به تو مجال نمی‌دهد كه به خود بیندیشی، این موقعیت به تو اجازه نمی‌دهد كه به فكر خودت باشی، خودت را جای بقیه بگذار!

    1. سوره آل عمران (3) آیه 54.

تبیین معنای عزّت و علوّ

6
  • مدد خداوند و مدد شیطان، مهیا برای طالبین آنها

  • «كَفی لِلمَرءِ مُحاسِباً لِنَفسِه» كافی است و دیگر نیاز نداری. نه نیاز به جبرائیل داریم، نه نیاز به ‌میكائیل و خدا داریم! هیچ! بیخود هم خدا را وسط نكشیم! نه، فرض‌كنیم اصلاً خدایی هم وجود ندارد! هر شخص در وجدان خودش می‌تواند كار خودش را محك قرار بدهد و به محك بیاورد.

  • اگر بخواهد این كار را بكند، خدا هم كمكش می‌كند؛ جبرائیل را می‌فرستد كمك می‌كند، آن ملائكه‌ای كه ملائكۀ ‌رزق هستند، رزق او را در این‌ موقع كه علم و ادراك و تنبّه است برای او می‌آورند. اما اگر دروغ بگوید به‌جای آن ملائكه، جناب شیطان تشریف می‌آورد! و آن وقت او در ذهن می‌گذارد كه این كار را بكن، این كار را بكن، آن کار را بکن!

  • حالا چه كاری را می‌گوید بكن؟ نمی‌گوید که برو شراب بخور، قمار بكن، شطرنج بازی كن، نه! می‌گوید: «برو كارهایت را به‌صورت الهی و به‌صورت خدایی عرضه بكن!» او اینجا را می‌زند! اینجا را می‌زند! پس چه؟! آیا آلات قمار بیاورد و برای چنین فردی قرار بدهد؟! ـ البته اگر حلال نشده باشد! ـ شیطان از همان ‌موقعیتی كه كار اوست و نفس او با آن اشتغال دارد، از همان‌جا وارد می‌شود.

  • بلند می‌شود یك ساعت راجع به خدا صحبت می‌كند، آن‌چنان صحبت می‌كند كه كسی نمی‌تواند با او حرف بزند! یك ساعت از اخلاق حرف می‌زند، آن‌چنان مطالب اخلاقی را می‌گوید كه كسی به پایش نمی‌رسد! یك ساعت از اسماء و صفات الهی حرف می‌زند، یك ساعت از مبدأ و معاد حرف می‌زند، یك‌‌‌ ‌ساعت از اجتماعیات حرف می‌زند، كتاب می‌نویسد، مجلّه پخش می‌كند، از امام ‌زمان می‌گوید، از ولایت می‌گوید؛ همۀ اینها را چه كسی می‌گوید؟ جبرائیل که به او نمی‌گوید! نه‌خیر! جناب شیطان تشریف می‌آورد و به او خط و خطوط گمراهی را كاملاً می‌نمایاند.

  • ما كه چندی پیش مدت‌ها با شیطان سروكار داشتیم! با رفقا راجع به آن بحث می‌كردیم و پرونده‌اش را برای شما رو کردیم كه شیطان كیست و چه كار می‌كند. دیگر نمی‌تواند با رفقا و دوستان به‌نحوی معامله كند كه اینها ندانند. ما سرّش را برای شما فاش كردیم كه او كیست و چیست و به چه قِسم وارد می‌شود و چگونه می‌تواند برای انسان مفید واقع بشود.

تبیین معنای عزّت و علوّ

7
  • نگرش سالک به موقعیت‌های پوشالی افراد

  • این شخص هیچ وقت آنچه كه برای مردم هست و نعمت‌هایی را كه خدا داده و خصوصیاتی را كه به افراد داده است، طلب نمی‌كند و نمی‌خواهد كه به ‌جای آنها قرار بگیرد. اگر چشمش به یك رئیس می‌افتد، نمی‌خواهد به‌جای رئیس قرار بگیرد. اگر چشمش به وزیری می‌افتد، نمی‌خواهد صد سال به‌‌جای یك همچنین وزیری قرار بگیرد. فرض کنید اگر چشمش به یك مدیر می‌افتد، نمی‌خواهد هزار سال به‌جای چنین مدیری باشد. حالا هرچند میز مدیر از این‌ طرف صحن تا آن طرف باشد و یا صندلی‌اش چند میلیون قیمت داشته باشد و بیا بروها و تعظیم‌ها باشد. هرچه این تعظیم‌ها را بیشتر ببیند او را بیشتر متوجه حقیقت می‌كند، نه‌اینكه او را گول بزند.

  • التفات كنید! رفقا روی این جملاتی كه دارم عرض می‌كنم خوب دقّت كنیم‌! هرچه این بیا بروهای آنها بیشتر باشد، بیشتر او را به‌‌سمت خدا می‌برد. هرچه این توجهات بیشتر باشد، بیشتر او را متوجه اعتباری بودن اینها می‌كند، نه متوجه حقّانیت اینها. متوجۀ اینكه اینها همه‌اش اعتباری است و اینها تماماً زوال‌پذیر است و همۀ اینها از بین می‌رود.

  • مقایسۀ رفتار امیرالمؤمنین و برخی از صحابه با نعش مطهر رسول الله

  • الان به یاد این مسئله افتادم. وقتی که پیغمبر از دنیا رفت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام چه‌كار كرد؟ و آنها كه وفات رسول خدا را حیات اعلام كردند تا اینكه به خلافت برسند چه‌کار کردند؟1 چون اگر می‌گفتند رسول خدا فوت كرده است، مردم می‌گفتند که بیایید غسل دهیم و دفن كنیم. یعنی پیغمبری را كه بیست و سه سال در میان آنها بود نعوذُ بالله، نعوذُ بالله، نعوذُ بالله به اندازۀ كمترین فرد یا غیر انسانی كه وقتی‌ فوت می‌كند دفنش می‌كنند، اعتنا نكردند! اعتنا نكردند! آمدند و دنبال ریاستشان رفتند، آمدند سقیفه تشكیل دادند.

  • امّا امیرالمؤمنین چه‌كار كرد؟ آیا وقتی‌ كه امیرالمؤمنین بدن پیغمبر را غسل‌می‌داد می‌دانست که الان در سقیفه رفته‌اند یا نه؟ او كه می‌دانست پس چرا این كار را كرد؟ چرا به سقیفه نرفت؟ حداقل به‌عنوان فردی كه در آن سقیفه وجود دارد، حالا كنار بایستد. چرا این كار را نكرد؟ چون او دارد به این خلافت می‌خندد! او دارد می‌گوید خلافتی كه با كنار گذاشتن بدن‌ پیغمبر در روی زمین و فرار به سقیفه و تشكیل آن اجتماعِ شیطانی انجام ‌می‌گیرد، من آنجا بروم چه‌كار كنم؟! اصلاً اگر ما برای خلافت هم نباشیم، آنجا برویم چه‌كار كنیم؟ اصلاً مگر كسی می‌رود در چنین اجتماعی شركت كند؟!

    1. برای اطلاع بیشتر رجوع شود به طبقات ابن سعد، ج 2، ص 267.

تبیین معنای عزّت و علوّ

8
  • آن كسی كه بدن پیغمبر را روی زمین می‌گذارد و اعلان می‌كند كه پیغمبر از دنیا نرفته است، می‌رود و برمی‌گردد، همین جناب عمَر، همین جناب خلیفۀ ثانی بود! و در تاریخ داریم با همین ابوبكر وقتی که به‌سمت سقیفه می‌رفتند، چند بار از شدّت هیجان زمین خوردند! ـ چون این لباس‌های عربی بلند است، لابد یک مقدار هم درازتر بود. ـ آن‌قدر حركت سریع بود و عجله داشتند كه جفتشان چند مرتبه وسط راه زمین خوردند!

  • آن كسی كه این‌طور می‌رود، اگر یك آدم عاقل بایستد و اینها را نگاه كند، به آنها می‌خندد. اگر ما بودیم ـ إن‌شاءالله خدا به ما توفیق بدهد و توفیق خواهد داد و دست ما را خواهد گرفت ـ اگر ما در آن زمان بودیم و این وضع را می‌دیدیم چه فكر می‌كردیم؟ آیا ما می‌رفتیم؟! یا ما كنار خیابان می‌ایستادیم و به آنها می‌خندیدیم؟! دیگر با روایت عنوان بصری نمی‌شود آنجا رفت! امام صادق برای ما حقیقت مسئله را بیان كردند. امام صادق می‌فرماید که بایست و بخند! فقط به اوضاع بخند!

  • بدن پیغمبر روی زمین است، هنوز غسل نكرده‌اید و دفن نكرده‌اید، كجا می‌روید؟! حالا آنجا می‌روند و ادّعای چه می‌كنند؟ آیا ادّعای حكومت جاهلی را می‌كنند؟ ـ خوب توجّه ‌كنید رفقا!‌ ـ آیا ادّعای برگشت به زمان جاهلیت و بت‌پرستی را می‌كنند؟! آیا می‌گویند که مردم برگردید؟! نه‌خیر، می‌گویند که بیاییم اسلام را تقویت كنیم! بیاییم سر جای پیغمبر بایستیم و در همان محراب نماز بخوانیم و شما هم به ما اقتدا كنید!

  • آنها نیامدند در مسجد مدینه بت نصب كنند! خدایانی كه همین جناب ابوبكر و عمر در زمان جاهلیت می‌پرستیدند،1 آنها را كه نیاوردند. گفتند که بایستیم جای ‌پیغمبر نماز بخوانیم، بایستیم زكات بگیریم، بایستیم جهاد كنیم، بایستیم اسلام را تقویت كنیم!

  • ببینید، همه‌اش خدا است! همه‌اش به‌طرف خدا حركت كردن است! نمی‌گویند که بایستیم لات و عُزّی را بیاوریم و به او سجده كنیم. لات و عُزّی دو تمثّلی بود برای اینكه مردم را از توجه به پروردگار، به توجه به خود مایل‌ كنند و سوق بدهند. كسی كه امیرالمؤمنین را كنار می‌گذارد و بعد با آن شتاب به‌سمت سقیفه حركت می‌كند، او می‌خواهد دنبال خدا بیاید؟! او می‌خواهد دنبال‌ ولایت بیاید؟! او می‌خواهد دنبال پیغمبر بیاید؟! یا نه، این بار همان لات و عُزّی به صورت خدا، جلوه كرد؟! این بار همان لات و عُزّی به‌صورت مسجد رسول خدا و مسجدالنّبی جلوه كرد! این بار همان بتها به‌صورت جمع غنائم و جمع زكوات و اشاعۀ اسلام و كشورگشایی‌ها جلوه كرد!

    1. تاریخ الطبری، ج 2، ص 296.

تبیین معنای عزّت و علوّ

9
  • عمر كه به ایران لشكر كشید می‌خواست فتوحات خلیفۀ اسلامی گسترش پیدا كند، دنبال گسترش بود. آن كسی كه بلند می‌شود و چنان در‌مقابل حق می‌ایستد و چنان درمقابل امیرالمؤمنین علیه‌السّلام می‌ایستد و مقابله می‌كند كه می‌گوید: «لا أتَحَمَّلُهُ حَیًا وَمیتًا؛ نه در زمان حیات می‌توانم این مرد (امیرالمؤمنین) را ببینم، نه در زمان‌ ممات»1 آیا به‌دنبال گسترش دین رسول الله است؟!

  • عجب آدمی بود واقعاً! تو كه داری می‌میری، لااقلّ به علی وصیت بكن. می‌گوید که نه، اصلاً در مُردنم هم نمی‌توانم ببینم او به جای من نشسته است! واقعاً این چه ‌كینه‌ای داشت! این چه‌ عنادی داشت، چه عنادی داشت! خیلی عجیب است! واقعاً باید به خدا پناه ببریم.

  • آن‌وقت چنین شخصی دلش برای اسلام می‌سوزد که بیاید ایران را فتح كند، روم را فتح كند، این طرف و آن طرف برود؟! او می‌خواهد که به‌عنوان خلیفۀ مسلمین بگویند که بحمدالله سرزمین اسلام خیلی گسترش پیدا كرده، بحمدالله سرزمین اسلام وسیع شده، بحمدالله مسلمان‌ها در همه جا استقرار پیدا كرده‌اند، بحمدالله حكومت اسلامی چه شده، چه شده، چه شده.

  • مگر در زمان‌خلفای عباسی نبود؟ مگر در زمان خلفای عثمانی نبود؟ حكومت عثمانی از سی ‌و چهار كشور تشكیل ‌شده بود كه پایتختش همین استامبول بود و به آن باباهادی می‌گفتند. این مركز حكومت عثمانی بود كه بعد از جنگ بین‌الملل اوّل، همۀ این كشورها به كشورهای كوچك تقسیم می‌شود تااینكه فقط همین مملكت تركیۀ فعلی، همین مقدار برای حكومت فعلی باقی می‌ماند. سی ‌و چهار كشور در تحت تَیول2 حكومت عثمانی بود. حالا این حكومت، حكومت الهی بود؟! حکومت كسی كه به جای رسول خدا نشسته و به او خلیفه می‌گفتند.

  • به سلطان ‌عبدالحمید عثمانی می‌گفتند: «خلیفة‌ُ رسول الله» و به نام خلیفۀ رسول الله سكه می‌زد و در همه جا پخش می‌كرد. سلطان سلیم عثمانی به‌عنوان خلیفۀ رسول خدا خطبه می‌خواند و واقعاً می‌گفت: «خلیفۀ رسول خدا هستم» و مردم هم كه‌ طبعاً بر طبق «النّاس عَلی دینِ مُلوكِهِم»3 هستند و اینها هم به همین كیفیت عمل می‌كردند. حالا اینكه اینها واقعاً خلیفۀ رسول خدا بودند یا نه، مسئله فرق می‌كند. آنها آنچه که به صلاح مردم است را طلب نمی‌كنند و به‌دنبالش نمی‌روند.

    1. العقد الفرید، ج 5، ص 27؛ تقریب المعارف، ص 349؛ أنساب الأشراف، ج 5، ص 501، با قدری اختلاف در مصادر.
    2. لغت‌نامۀ دهخدا: «تیول: تملک و تصرف ملک»
    3. . کشف الغمه، ج 2، ص 21؛ لوامع صاحبقرانی، ج 2، ص 494. امام شناسی، ج 10 ص 46:
      «مردم پیوسته روى سنت طبیعى، و پیروى از حواس نه از منطق تفكیر، دین و آیین خود را بر اصل دین حاكمان و شاهان خود قرار مى‌دهند.»

تبیین معنای عزّت و علوّ

10
  • چرا امیرالمؤمنین به سقیفه نرفت؟

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بدن پیغمبر را غسل می‌دهد، بدن پیغمبر را دفن می‌كند و می‌داند الان در سقیفه چه می‌گذرد، همه را قشنگ می‌داند، ولی چه‌كار می‌كند؟ به آنها می‌خندد! می‌گوید بروند كارهایشان را بكنند. شما كه دیروز را فراموش كردید، هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته که پیغمبر در همین مسجد و بالای همین منبر گفت: «إنّی تارِكٌ فیكُمُ الثّقلین كتابَ الله وَ عِترَتی وَ إنَّهما لَن یَفتَرِقا حتّی یرِدا عَلَیَّ الحوض»؛1 بیست و چهار ساعت نگذشته بود که ما را فراموش كرده‌اید، حالا من به‌دنبال شما بیایم؟!

  • بگذارید بروید و من باید به این جنازه برسم، به این بدن پیغمبر برسم، الان او را باید دفن كنم؛ چون الان خدا این را از من خواسته است، این مهم است. خدا خلافت اسلامی را از من نخواسته است، خدا حكومت اسلامی را از من نخواسته است، خدا كشورگشایی به سمت روم و ایران و مصر و یمن را از من نخواسته است، خدا تبلیغ و ترویج این أنام كالانعام را از من نخواسته است، خدا كتاب نوشتن را از من نخواسته است، رفتن و شمشیر زدن را نخواسته است! الان از من چه خواسته است؟ ایستادن و بدن پیغمبر را دفن كردن خواسته است، یا علی مدد، همین! تمام شد! خدا فقط این را از ما خواسته، بایستیم آب بریزیم و بدن پیغمبر را دفن‌كنیم.

  • درس مهمی که امیرالمؤمنین از سقیفه به ما آموخت

  • خیلی عجیب است! آدم در این معانی فرو برود و فكر كند. خدا شاهد است اگر كسی نسبت به این معانی یك خرده فكر كند، بندبند بدنش از هم جدا می‌شود، دیگر بندبند بدنش تحمّل برای وارد شدن در مسائل اعتباری را ندارد. كاملاً برای ما مطالب را واضح كرده‌اند و مطالب را روشن كرده‌اند.

  • این امیرالمؤمنین با این وضع و با این كیفیت دارد می‌گوید: ای‌ انسان، ای كسی كه دنبال من هستی و ادّعای شیعه ‌بودن من را می‌كنی، باید نگاه‌ كنی و ببینی که تكلیفت چیست، هویٰ به سراغت نیاید، لات و عُزّی خودش را به‌جای خدا به تو قالب نزند. مسائل اعتباری و دنیوی نیاید به‌جای خدا و رضای پروردگار رنگ و لعاب عوض كند و دل تو را برُباید. این بیا بروها نباید تو را از آن راه و مسیرت، به این‌طرف و آن‌طرف متمایل‌كند! نگاه كن ببین من دارم چه‌كار می‌كنم، به‌جای رفتن به سقیفه، بدن‌ پیغمبر را می‌شویم، بدن پیغمبر را غسل می‌دهم، همین!

    1. بحار الأنوار، ج 23، ص 133 با قدرى اختلاف. امام شناسى‌، ج 1، ص 31:
      «من در میان شما دو چیز بزرگ و سنگین از خود به یادگار مى‌گذارم: یكى كتاب خدا و دیگرى عترت من، یعنى اهل بیت من هستند. و این دو هیچ‌گاه از یكدیگر جدا نمى‌شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»

تبیین معنای عزّت و علوّ

11
  • جالب اینكه روزی امیرالمؤمنین در خیابان راه می‌رفت و سرش هم‌ پایین بود و دیگر آن سلام و صلوات‌ها تمام شده بود! آن علی قهرمان احُد و خیبر و كذا، آن قالعِ باب خیبر و امثال ذلك و تمام اینها به یك كنار رفت! آمدند و حكومت را گرفتند و خلافت را گرفتند و بالای منبر رفتند، و جنگ كردند و تمام مخالفین را سر جایشان نشاندند.

  • در همان زمان که حكومتشان مستقر شده بود، روزی امیرالمؤمنین سرش را پایین انداخته بود و از كنار خیابان می‌رفت، كسی دلش به حال امیرالمؤمنین سوخت. گفت: «نگاه كن! این علی را ببین به چه روزی افتاده است! خلافت را از او گرفتند.» امیرالمؤمنین شنید و خندید، از آن خنده‌ها! نه‌اینكه تبسّم كرد، از آن خنده‌ها! ولی زبان حال حضرت این است که ای بیچاره، پادشاهی و خلافتِ من الان است! و این را به او نفرمود که تازه الان من به این خلافت رسیده‌ام، تازه الان من به این پادشاهی رسیده‌ام.

  • این دو دیدگاه و این دو منظر را توجه کنید. او ترحّم می‌كند که نگاه كنید خلافت را از علی گرفتند، ببینید که دیگر چگونه راحت می‌آید و راحت می‌رود، آهسته می‌آید، سرش را پایین می‌اندازد، می‌آید و می‌رود؛ طفلی! بندۀ خدا! ببین چه غم و غصّه و حزنی دارد! و آن شخص واقعاً احساس ترحّم می‌كرد و احساس دلسوزی می‌كرد! ولی دارند در دل امیرالمؤمنین قند آب می‌كنند! و می‌گوید که ای كاش همان زمان پیغمبر هم ما كنار بودیم، ولی آنجا دستور بود و برای اشاعۀ اسلام بود.

  • حضرت می‌گوید الان دوران پادشاهی من است، الان تازه دوران خوشی من است. بیچارگی من و بدبختی من بیست و پنج سال دیگر تازه شروع می‌شود! وقتی که همین شما، مردمی كه الان احساس ترحّم می‌كنید، می‌آیید درِ منزل من را می‌شكنید و برای خلافت، حسنین من را در فشار قرار می‌دهید، همین شما مردم! من الان به فكر آن موقع هستم، الان باید مصیبت آن موقع را چه‌كار كنم؟

تبیین معنای عزّت و علوّ

12
  • الان كه فعلاً دوران خوشی ماست! ولایت هم كه داریم، تمام عالم هم دستمان است، دیگر چه می‌خواهیم؟! البته این حرف‌ها نسبت به حضرت غلط و اهانت است، یعنی خدا را داریم، ما خدا را داریم دیگر چه می‌خواهیم؟ صد سال هم نمی‌خواهیم شما مردم را داشته باشیم! لُبّ ضمیر امیرالمؤمنین و نیّت امیرالمؤمنین همین است که خدا را داریم و صد سال هم نمی‌خواهد چشممان به شما بیفتد. در خانه می‌نشینیم و قرآن را جمع می‌كنیم برای شیعیان واقعی خودم كه بعدها خواهند آمد و از علوم من استفاده كرده و آنها پاهایشان را جای پای من خواهند گذارد، نه برای شمایی كه برای رفتن به سقیفه روی كول همدیگر می‌افتادید و زمین می‌خوردید و می‌رفتید! نه، ما اصلاً به شما اعتنا نمی‌كنیم! اصلاً به شما جمعیت اعتنا نمی‌كنیم!

  • امام صادق علیه‌السّلام می‌فرماید:

  • «(آدم زرنگ آن آدمی است كه) به آنچه كه در دست ‌مردم است نگاه نمی‌كند و آنچه‌ را كه در دست مردم است برای عزّت و برای برتری‌طلبی نمی‌خواهد.»

  • در قرآن كریم خدای متعال عزّت را به خودش اختصاص داده است و ذلّت را به دیگران نسبت می‌دهد. چقدر در آیات قرآن داریم: ﴿هُوَ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡحَكِيمُ﴾؛1 «عزیز اوست.» ﴿وَهُوَ ٱلۡعَلِيُّ ٱلۡعَظِيمُ﴾؛2 «بزرگ اوست، بلند مرتبه اوست و بلندمنشی اختصاص به او دارد.» آیا این آیات قرآن سرسری است!؟ آیا خدا همین‌طوری گفته: «إن الله هو العزیز» یا «إنه هو العلی العظیم» و مثل روزنامه و مجله است یا نه؟! وقتی که خدا می‌فرماید: ﴿إِنَّ ٱلۡعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا﴾،3 باید عزّت را فقط در خدا جستجو كرد، چه منظوری از این عزّت دارد؟

  • عزّت یعنی همین‌كه امیرالمؤمنین بدن پیغمبر را غسل بدهد و بعد به همه بخندد. این می‌شود آن عزّت الهی و بقیه ذلیل‌اند، پست‌اند و خوارند و در ظلمات جهل و در منجلاب عَفن دنیا دست و پا می‌زنند! ﴿إِنَّ ٱلۡعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا﴾، چه كسی از عزّت بدش‌می‌آید؟! عزّت اختصاص به خدا دارد و عزّت برای خداست، همه‌اش هم برای‌ خداست. ﴿جَمِيعًا﴾ تأكید آن الف و لام عزّت را می‌كند؛ همۀ عزّت، جنس عزّت، ماهیت و طبیعت عزّت و حقیقت عزّت و هویّت خارجی عزّت، همۀ اینها اختصاص به پروردگار دارد و نشان هم دادیم و به همه نمایاندیم و برای همه معرّفی‌كردیم.

    1. سوره‌های آل عمران (2) آیات 6 و 18 و بسیاری از آیات دیگر.
    2. سوره بقره (2) آیه 255؛ سوره شوری (42) آیه 4.
    3. سوره یونس (10) آیه (65).

تبیین معنای عزّت و علوّ

13
  • عزت رسول و مؤمنین در راستای عزت خداوند است

  • بنابراین آنچه در راستای این عزّت قرار می‌گیرد آن هم به همین عزّت، عزیز خواهد بود. اگر فردی وجهۀ خود و فكر خود و نیت خود را در راستای عزّت‌ الهی قرار بدهد او هم به عزّت الهی عزیز خواهد بود. قبلاً عرض كردیم که در آیۀ شریفه می‌فرماید:

  • ﴿يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعۡنَآ إِلَى ٱلۡمَدِينَةِ لَيُخۡرِجَنَّ ٱلۡأَعَزُّ مِنۡهَا ٱلۡأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلۡمُنَٰفِقِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾؛1

  • «اگر به مدینه برگردیم، افراد عزیز، افراد وجیه و افراد سرشناسِ در میان ملّت، بقیه را بیرون می‌ریزند و ازبین می‌برند و از مدینه اخراج می‌كنند. ولی ای رسول خدا تو بدان که ﴿وَلِلَّهِ ٱلۡعِزَّةُ﴾، عزّت برای خداست ﴿وَلِرَسُولِهِۦ﴾ و برای رسول اوست، (چون منتسب به اوست)، ﴿وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ﴾ (چون منتسب به او هستند).»

  • عزت دائمی مؤمن ولو با اهانت و کوچک شمردن وی

  • پس مؤمن همیشه عزیز است، مؤمن همیشه سربلند است، گرچه در میان اجتماع كوچك شمرده بشود و گرچه نسبت به او اهانت بشود، و گرچه به او اعتناء و توجهی نشود، امّا همیشه عزیز است. سیدالشّهداء عزیز است یا نه؟ امیرالمؤمنین عزیز است یا نه؟ امام حسن عزیز است یا نه؟ چه‌كار كردند؟ سیدالشّهداء را كه گرفتند و كشتند و تكه‌تكه كردند، دیگر از این بدتر؟! ولی آیا عزّت امام حسین هم ازبین رفت؟! الان چه كسی می‌داند قبر یزید كجاست؟! قبر معاویه كه در شام معروف است و جای آن هم معروف است! و عنایاتی كه شیعیان و نه‌تنها شیعه بلکه سایر افراد به آن دارند نیز معروف است!

  • ما یك وقت در یك سفر در دمشق به زیارت حضرت زینب مشرّف‌ بودیم. گفتیم برویم این قبر جناب معاویه را ببینیم، بالأخره خلیفۀ مسلمین است! برویم زیارت، ببینیم اوضاع چه خبر است.

  • من چند مرتبه آن كوچه را كه پشت مسجد اموی‌ است همین‌طور گشتم و آمدم ولی پیدا نكردم. از هر كسی سؤال می‌كردیم به ما نمی‌گفت! می‌دانستند ولی از خجالت و شرمندگی به ما نمی‌گفتند. تااینكه بالأخره یك پیرمرد گفت كه آن خرابه را می‌بینی كه درش را بسته‌اند، آن خرابه قبر معاویه است. آمدم و دیدم من که چند مرتبه از اینجا گذشته‌ام، باور نمی‌كردم! آخر قبر معاویه، خلیفۀ مسلمین، آن همه شوکت وعظمت به این روز و به این وضع افتاده باشد! رفتم و از پشت در نگاه كردم و دیدم محل سگ و گربه و مزبله است، در را بسته‌اند تا اینكه دیگر عنایت بیشتر به ایشان نشود!

    1. سوره منافقون (63) آیه 8.

تبیین معنای عزّت و علوّ

14
  • این قبر معاویه است! بفرمایید! تویی كه آمدی و این‌قدر درمقابل امیرالمؤمنین ایستادی و جنگ راه انداختی و هزارها نفر را به كشتن دادی، چه شدی؟! ظاهرت را كه داریم می‌بینیم این است، باطنت را هم آن دنیا خدا می‌داند دیگر چه خبر است! بفرما!

  • فرزندانی از دشمنان اهل بیت علیهم‌السلام که محبّ ایشان شدند

  • بعد جلوتر رفتم، چون می‌دانستم قبر معاویة بن یزید، فرزند یزید كشندۀ امام‌ حسین نیز در همان نزدیکی است. ولی این معاویه فرزند یزید واقعاً عجیب است، معجزۀ خداست! محبّ اهل بیت از كار در آمد، مثل بعضی از پسران هارون الرشید. اسم یكی از پسران هارون الرشید قاسم بود، این قاسم از اولیاء خدا و از اوتاد بود! پدرش هارون‌ الرشید بر مسند خلافت بود و این جوان از اولیاء خدا و از اوتاد بود و در جوانی هم از دنیا رفت. و یا سندی بن شاهك كشنده و قاتل موسی بن جعفر علیهما‌السّلام بود و فرزند این سندی از محبّین و شیعیان موسی بن جعفر و امام رضا علیهم‌السّلام بود! كار است دیگر! خدا با كسی رودربایستی ندارد! تفاوت نمی‌كند. عكسش هم هست؛ فرزند امام علیه‌السّلام جور دیگر در می‌آید، آن‌طرفش هم هست، هیچ رودربایستی نیست، روابط هیچ نیست، فقط ضوابط است.

  • این معاویه كسی بود كه وقتی بعد از فوت و مرگ پدرش یزید بن معاویه به خلافت رسید، دو ماهی به خلافت بود، بعد بالای منبر رفت و گفت:

  • «ای مردم! این‌خلافت حقّ آل ابی‌طالب است و الان حقّ علی ‌بن‌ الحسین است و پدر من و جدّ من غصب خلافت كردند و من الان خودم را از خلافت خلع می‌كنم.»1

  • و از منبر پایین آمد و همین بنی امیه به او سمّ دادند و بعد از پانزده روز فوت كرد و به رحمت خدا رفت. كه مادرش گفته بود: «ای كاش من تو را نمی‌زاییدم كه چنین كاری و چنین وضعی انجام بدهی، ای كاش تو چه بودی!»2 و تعبیر خیلی زشتی گفته بود.

    1. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 254؛ مجالس المؤمنین، ج 2، ص 252.
    2. مروج الذهب، ج 3، ص 73.

تبیین معنای عزّت و علوّ

15
  • تأثیر نورانیت قبر معاویة بن یزید بر مسجدِ مدفن ایشان

  • ما گفتیم برویم قبر معاویه را ببینیم؛ تقریباً حدود پنجاه متر، شصت متر بالاتر از همین قبر جدّش معاویه، قبر ایشان بود. مسجدی هست و رفتیم، دیدیم عجب مسجد نورانی است. یك پیرمرد خیلی نورانی هم در آنجا بود، اهل تسنّن بود ولی خیلی نورانی بود و نشستیم و با هم حرف‌ زدیم و خیلی صحبت كردیم، فهمید ما از ایران هستیم و شیعه هستیم. یك قبر در آنجا بود نوشته بود: «هذا قبرُ معاویةِ بن یزید مُحِبُّ اهل البَیت علیهم‌السّلام». مسجد كوچكی بود و همان پیرمرد شروع كرد به تعریف كردن و از خصوصیات او برای ما بیان كردن. دیدم نه، ایشان نیز به تاریخ او وارد است، اطّلاع دارد، او هم نسبت به مطالب اطّلاع دارد. و چقدر قبر نورانی‌ای بود! نورانیت این قبر بر فضای مسجد اثر گذاشته بود! ببینید! فاصله، هفتاد متر بیشتر نبود! او به این صورت و آن هم جدّش که سگ و گربه در آنجا می‌رفتند و اظهار لطف می‌كردند و او هم در همان مسجد به‌عنوان محبّ اهل بیت دفن شده است. حالا كدام یك از آنها عزیزند؟! حالا عزّت برای كدام است؟!

  • عزّت در دیدگاه اهل توحید و مردم عادی

  • الان سیدالشّهداء عزیز است یا یزید بن معاویه، كدام عزیزند؟ الان امیرالمؤمنین عزیز است یا معاویه؟ این برای ظاهرشان است، باطن را دیگر خدا می‌داند که وضعیت به چه‌نحوی است. ﴿إنَّ ٱلۡعِزَّةَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِۦ وَ لِلۡمُؤۡمِنِينَ﴾؛ عزّت اختصاص به خدا دارد و باید عزّت را در خدا جست نه در آنچه كه در اختیار مردم است.

  • دیدگاه مردم عادی و نادان نسبت به مسئلۀ عزّت با دیدگاه اهل توحید متفاوت است. مردم نادان در هر صنف و هر طبقه‌ای كه می‌خواهند باشند عزّت را در جمعیت مشاهده می‌كنند، عزّت را در بیا و برو می‌بینند، عزّت را در مناصب دنیوی می‌بینند گرچه رنگ و لعاب الهی داشته باشد، عزّت را در جمعیت و پشتیبانی می‌بینند. این دیدگاه، دیدگاه اهل دنیا و نفاق است. اگر افراد بیایند، احساس عزّت می‌كنند، اگر افراد نیایند احساس عزّت نمی‌كنند. اگر جمع بشوند، احساس عزّت می‌كنند، اگر افراد جمع نشوند، احساس‌ذلّت می‌كنند.

تبیین معنای عزّت و علوّ

16
  • یك وقت من در روزنامه می‌خواندم كه مسئولین یكی از كشورها می‌خواست برود در جایی شركت كند. و یك وضعیت و موقعیتی داشت و با یك كشور همسایه در حال اختلاف بود. بعد وقتی که می‌خواست در آنجا برود، می‌گفت: الان كه ما می‌خواهیم آنجا برویم اینها به ما اعتناء نمی‌كنند، پس لااقلّ ما كاری انجام بدهیم تا اینكه وقتی آنجا می‌رویم یك‌قدر بیشتر مورد توجه باشیم.

  • اینها چه افكاری است؟! این افكار، افكار جاهلی است! ما كه در آنجا می‌رویم، می‌بینند یك ‌كشور شكست خورده‌ای است كه كسی به آن توجّهی نمی‌كند، ولی اگر جنب و جوشی بكنیم، حركتی بكنیم، كاری بكنیم، می‌گویند: نه! اینها هم قدرت و موقعیتی دارند. این دیدگاه، دیدگاه ظاهر و اهل ظاهر است.

  • امّا در دیدگاه توحیدی كه اسلام این دیدگاه را به ما معرفی‌كرده است، چه می‌گوید؟ اگر برنده شدی، فرق نمی‌كند، اگر بازنده شدی فرق نمی‌كند، شكست خوردی، فرق نمی‌كند، پیروز شدی، فرق نمی‌كند، این عزّت برای اوست.

  • حکایتی از مقام عبودیّت و تسلیم و رضای پیامبر اکرم

  • رسول خدا در یكی از جنگ‌ها قبل از اینكه جنگ شروع بشود به كنار رفته بودند که استراحت كنند، خسته شده بودند؛ شب تا صبح بیدار بودند و حركت می‌كردند، خواب بر آن حضرت غلبه كرده بود. قدری از لشگر فاصله گرفتند و كنار سایۀ درختی استراحت كردند. یكی از آن مشركین حضرت را می‌دید، فهمید، لباسش را تغییر داد و با لباس مبدّل‌ آمد و شمشیر را بالای سر پیغمبر گرفت و پیغمبر را از خواب بیدار كرد.

  • گفت: «بلند شو ببینم!» اسم رسول خدا را برد، او كه رسول خدا نمی‌گفت. گفت: «یا محمّد! چه كسی می‌تواند تو را از من محافظت كند؟! چه كسی می‌تواند مانع باشد؟!» حالا حضرت همین‌طور خوابیده‌اند و او هم با شمشیر بالای سر حضرت است! غیر از این دیگر موقعیتی حسّاس‌تر وجود دارد؟! نه دست پیغمبر شمشیر است، نه پیغمبر نشسته و نه ایستاده، حضرت خوابیده بودند. اگر رستم دستان هم باشد كاری نمی‌تواند انجام‌ بدهد. او هم با شمشیر بالا سر ایستاده و گفت: «چه كسی می‌تواند تو را نجات دهد؟» حضرت فرمودند: «الله» خیلی آرام! و هیچ تكان هم نخوردند، نه‌اینکه بلند شوند. همین‌طوری که دستشان زیر سرشان بود گفتند: «الله».

تبیین معنای عزّت و علوّ

17
  • واقعاً به گفتن آسان است، ولی خداوند توفیق بدهد كه چنین حال عبودیت و تسلیم و رضا برای انسان پیدا بشود تا بفهمیم كه رسول خدا در چه حالی بود. اصلاً دستشان را هم برنداشتند، حضرت زحمت دست برداشتن را به خودشان ندادند و همین‌طور زیر سرشان بود!

  • خیال نكنید حضرت در آن موقع می‌دانستند كه خدا حفظ می‌كند، ابدا! شاید هم احتمال می‌دادند شمشیر پایین بیاید! این‌طور نبود كه با خیال راحت خوابیده باشند، نه! اگر این حال بود هنر نبود! اگر كسی بداند این شخصی كه الان شمشیر دارد، یك‌دفعه تبدیل به یك مجسّمه می‌شود، ما هم بودیم سرمان را همین‌طور نگه می‌داشتیم. نه، پیغمبر احتمال می‌داد شاید مشیت الهی این باشد كه این بیاید و بزند. حالِ پیغمبر طوری بود كه غیر از این نمی‌دید و امور را فقط منتسب به او می‌دید، این مهم است. و إلاّ یك ربات هم اینجا باشد كاری انجام نمی‌دهد، تا اینكه انسان به آن برنامه ندهد كاری انجام نمی‌دهد، مثل ستون می‌ماند.

  • همین‌طور كه پیغمبر دستشان زیر سرشان بود فرمودند: «الله». او گفت: الله می‌تواند نجات بدهد؟! حالا ببین! و تا شمشیر را بالا برد كه پایین بیاورد، یك‌مرتبه بادی آمد و به این شخص خورد و با رو به زمین افتاد. پیغمبر گفتند که حالا نوبت ماست! شمشیر را برداشتند و بالا سرش آمدند و گفتند: «چه كسی می‌تواند تو را از دست ما نجات بدهد؟» او به لُکنت افتاد، حضرت فرمودند: «زود بگو الله! چرا معطّلی؟! زود بگو الله.» او هم گفت: «الله» و مسلمان شد و توفیق اسلام پیدا كرد.1

  • پیامبر اکرم به‌اندازۀ ذره‌ای ماسوی‌الله را مؤثر در امور نمی‌دانستند

  • نكته در اینجاست که پیغمبر كه این شمشیر را برداشته و بالای سرش نگه ‌داشته است، این حالت پیغمبر با حالت خوابیدنش یكسان است و تفاوتی ‌نكرده است. یعنی خوابیدن رسول خدا و دست زیر سر بودن و گفتن الله، با اینكه شمشیر دستش است و بالای سر این است، فرق نمی‌كند؛ نه‌اینكه اینجا اطمینانش بیشتر شده است، اگر اطمینانش بیشتر بشود دیگر پیغمبر نیست. یك حالت را دارد ولی ما این‌طور نیستیم، ما این طور نیستیم.

    1. المغازی، ج 1، ص 195.

تبیین معنای عزّت و علوّ

18
  • ما وقتی که خلع سلاح بشویم می‌گوییم که هرچه خدا بخواهد، هرچه عنایت الهی تعلّق بگیرد، امّا همین‌كه كاری انجام بدهیم و قدرتی در دستمان باشد می‌گوییم خدا، ولی یك خرده باطنش هم این است كه چنین چیزی هم ما داریم! دو تا تفنگ هم داریم، فلان اسلحه را هم داریم، فلان مسئله را هم برای خودمان نگه داریم، حالا حرف بزنیم، حالا مطلب را بگوییم.

  • لذا ما هم هیچ وقت پیغمبر نخواهیم شد! او در آن حالی ‌كه خوابیده است با حالی كه شمشیر در دستش است یك حالت دارد. یعنی به آن اطمینانی كه در حال شمشیر به دست بودن می‌گوید: «بگو الله»، به همان اطمینان در حال خوابیدن می‌گوید: «الله» و به همان حالی كه در حال خوابیدن است می‌گوید: «الله»، با همان حال در وقتی كه شمشیر و حربه و اسلحه در دستش است می‌گوید: «الله». چرا؟ چون پیغمبر خوب می‌داند که اگر به‌اندازۀ سرسوزنی حال او با حال خوابیدن تفاوت كند، همان بادی كه آمد و آن مشرك را به زمین انداخت، همان باد می‌آید و پیغمبر را زمین می‌اندازد! متوجّه شدید؟! این را پیغمبر می‌داند. مگر باد نیامد مشرك را زمین زد و اسلحه از دستش افتاد و پیغمبر برداشت؟!

  • پیغمبر می‌داند اگر بخواهد روی این‌ شمشیر به اندازۀ یك هزارم حساب باز كند و از آن حالتی كه در حال خوابیدن است خارج بشود، همان باد می‌آید و پیغمبر را زمین می‌زند و شمشیر را دوباره دست آن شخص می‌دهد! خدا با كسی شوخی ندارد؛ نه با آن مشرك شوخی دارد نه با پیغمبر. حتّی با پیغمبر بیشتر شوخی ندارد. كار راجع به پیغمبر، سخت‌تر است.

  • عدم تفاوت بین پیامبر و مشرک برای خداوند در توکل به ذات او

  • هرچه معرفت انسان بالاتر برود كار مشكل‌تر می‌شود. لذا پیغمبر خوب می‌داند در دستگاه الهی، غیرت پروردگار اجازه نمی‌دهد كه غیر از خود و غیر از اسماء و صفات و ارادۀ خود را، انسان بخواهد دخیل كند. برای من، پیغمبر و این مشرك فرق نمی‌كند، هر دوی شما باید بگویید الله و به یك حساب باید بگویید الله و به یك طریق باید بگویید الله، هیچ فرقی نمی‌كند.

تبیین معنای عزّت و علوّ

19
  • لذا اینجا پیغمبر می‌آید و می‌گوید: «بگو الله! بگو الله» و إلا آن باد می‌آید! آن باد چیست؟ جبرائیل است. جبرائیل و میكائیل به‌صورت باد و به‌صورت این حوادث فیزیكی و مادّی می‌آیند. وقتی که اراده‌ای تعلّق بگیرد، تصرّف در مادّه می‌شود و مادّه به این صورت جلوه می‌كند، برای خدا هیچ كاری ندارد.

  • لذا اینجاست كه ما می‌بینیم اولیاء الهی در ارتباطشان این مسئله را رعایت ‌می‌كنند. در حركاتشان، در مطالبشان، عزّت را فقط به خدا نسبت می‌دهند. هرجا كه بوی خداست آنجا می‌روند، هر جا كه رائحۀ خداست آنجا سَرك‌ می‌كشند. هرجا كه در آنجا نفسی وجود ندارد به آن سمت تمایل پیدا می‌كنند. هرجا كه می‌بینند نه! نفس می‌خواهد دخالت كند، موقعیت می‌خواهد دخالت كند، مسائل دیگر می‌خواهد دخالت كند اصلاً وارد نمی‌شوند.

  • ملاک در امور عمل به تکلیف است نه موفقیت و پیروزی

  • من یك وقت در یكی از همین نماز جمعه‌ها شركت می‌كردم، خیلی متأسف شدم! واقعاً دیگر الان ما باید غیر از این مطالب را به مردم بگوییم، دیگر دوران این مطالب به سر آمده است و باید غیر از اینها را مطرح کنیم. در همان زمان جنگ بین ایران و عراق و حمله و تجاوز رژیم ‌الحادی عراق به كشور اسلامی بود و در همان دوران كوران زد وخورد و دفاع و تهاجم طرفین بود. در بعضی از اوقات این طرف پیشروی می‌كرد، در بعضی اوقات آن طرف بود. بالأخره جنگ است و موقعیت‌های مختلفی برای جنگ پیدا می‌شود. این شخص می‌خواست به مردم دلداری بدهد، حالا مأیوس نشوند، ناامید نشوند، می‌گفت: اگر حالا این قضیه اتّفاق افتاده است، ناراحت نباشید؛ بالأخره در زمان صدر اسلام هم همین‌طور بوده؛ گاهی اوقات پیروزی با مشركین بود، گاهی اوقات پیروزی با اسلام بود، ولی بالأخره پیروزی با مسلمانان است. بعد هم ما دیدیم كه چه شد! ببینید!

  • نباید این نحوه گفت! نباید این نحوه صحبت كرد! باید گفت که ما باید به تكلیف برخیزیم، قیام به تكلیف بكنیم، شكست خوردیم شكست خوردیم، پیروز شدیم هم پیروز شدیم! مسئله، مسئلۀ قیام به تكلیف است، تكلیف واقعی و درست. و درست هم پای آن بایستیم و درست هم روی آن عمل كنیم.

تبیین معنای عزّت و علوّ

20
  • عزت یعنی عمل به تکلیف؛ چه پیروزی شویم، چه شکست بخوریم

  • ما باید همین كاری كه امیرالمؤمنین كرد را بکنیم. امیرالمؤمنین چه كرد؟ بیست و پنج سال در منزل نشست، بعد هم گفتند که بفرمایید به‌عنوان خلیفه و قبول نكرد و به زور ایشان را آوردند و بر مسند خلافت نشاندند. حضرت گفتند:

  • «حالا كه من خلیفه شده‌ام پس باید به آنچه می‌گویم عمل كنید. اولین كاری كه می‌كنم این است که باید معاویه را بردارید.»

  • هرچه گفتند: «یا علی! صبر كن»، گفت: «امكان ندارد!» باید این جرثومۀ فساد برداشته بشود و حركت ‌می‌كند، مردم را بسیج می‌كند و بعد از هجده ماه که آن قضایا پیش می‌آید و حضرت به ظاهر شكست می‌خورد، برمی‌گردد و سر جای خود می‌نشیند و ابدا، آب از آب تكان نمی‌خورد!

  • یعنی حضرت می‌فرمایند: حال که شكست خوردیم، سر جایمان برمی‌گردیم و نمازمان را می‌خوانیم! اگر شما به حَكَمیت راضی هستید، بفرمایید بروید حكمیت! بنده به حكمیت راضی نیستم. شما راضی هستید بروید بكنید، اگر هم راضی نیستید من این هستم. بعد هم كه برمی‌گردد، جریان نهروان پیش می‌آید. حضرت با مردم صحبت می‌كند و تجهیز می‌كند و می‌فرماید:

  • «سَأجهَدُ أن أُطَهِّرَ الارضَ مِن هَذا الجِسمِ المَنكوس؛ من تمام همّت خودم را به‌كار می‌برم تااینكه مردم را بسیج كنم و این انسان واژگون را از روی زمین بردارم.»

  • در همین موقع ابن ملجم می‌آید و كار را تمام می‌كند، باز مطلب فرقی نمی‌كند. من كارم را می‌كنم شد شد، نشد نشد! در قلب امیرالمؤمنین هیچ تفاوتی نکرد، به اندازۀ كمترین ‌لرزشی كه ما بر روی یك آب احساس می‌كنیم، این مقدار هم‌ پیدا نشد. چرا؟ چون عزّت را در خدا می‌بیند. حالا خدا آن‌طور می‌خواهد، خانه‌اش آباد، این‌طور می‌خواهد، باز خودش می‌داند! یك عمل و یك تكلیفی از ما خواسته‌اند و بس.

  • فرمایشات ائمّۀ معصومین علیهم‌السلام سبب تنبّه و بصیرت انسان

  • این كلام امام صادق علیه‌السّلام واقعاً عجیب است كه چطور انسان را متوجه می‌كند و واقعیت را به انسان می‌رساند و انسان را متذكر می‌كند! اگر ما این كلمات را نداشتیم چه‌كار می‌توانستیم بكنیم؟! جداً عرض می‌كنم! واقعاً اگر ما این كلمات امام صادق را نداشتیم چه‌كار می‌توانستیم بكنیم؟! چه شخصی می‌توانست برای ما چنین مطالبی را بگوید؟! چه شخصی می‌توانست این چنین حقیقت و واقعیتِ عالم كون و اعتباریت دنیا را برای ما معرفی كند؟! «وَ لا یَطلُبُ ما عِندَ النّاسِ عِزًّا وَ عُلوًّا؛ به‌خاطر به‌دست آوردن عزّت به‌دنبال آن چیزی كه در دست مردم هست نمی‌رود.» چرا نمی‌رود؟ چون او عزّت را در اینها نمی‌بیند، عزّت را در خدا می‌بیند و عزّت را در پیروی از دستورات خدا و در انتساب به او می‌بیند، عزّت را در او می‌بیند. ولی بقیه این‌طور نیستند، ما این‌طور نیستیم، ما مرتّب می‌خواهیم مطالب را به خودمان انتساب بدهیم.

تبیین معنای عزّت و علوّ

21
  • مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی کتاب خود را منتشر نمی‌کند

  • دیشب قضیه‌ای برحسب اتّفاق از مرحوم آقا میرزا جواد آقای ملكی تبریزی دیدم. گفتم خیلی این قضیه خوب است و بیایم این مطلب را برای رفقا تعریف كنم. یك مرد الهی و یكی از اولیاء خدا بود، حرف نداشت، به مقام كمال رسیده بود، به مقام عرفان رسیده بود، به مقام توحید رسیده بود. یك كتاب نوشته بود، بعد از تمام شدن كتاب، یك‌مرتبه برحسب اتّفاق چشمش می‌افتد بر اینكه اتّفاقاً مرحوم فیض هم چنین كتابی در همین زمینه نوشته‌اند.

  • كتاب را مطالعه می‌كند و می‌گوید: «عجب كتاب ‌نفیسی است!» شك می‌كند که آیا كتاب او بهتر است یا كتاب مرحوم فیض. ـ البته احتمالاً این قضیه مربوط به سال‌های آخر ایشان نبوده و از كیفیت و از قرائن و شواهد این‌طور به‌دست می‌آید که قبلاً بوده است. ـ شك می‌كند و به امام صادق علیه‌السّلام متوسّل می‌شود.

  • روایتی دیده بوده یا مطلبی را از بزرگی دیده بوده كه اگر هر كسی بخواهد امامی را از ائمّه و معصومی را زیارت بكند، در شب جمعه یا هر شبی، صد مرتبه سورۀ ﴿إِنَّآ أَنزَلۡنَٰهُ﴾1 را بخواند، آن معصوم را در خواب ملاقات می‌كند و زیارت می‌كند. به امام صادق علیه‌السّلام متوسّل شد و این عمل را انجام داد.

  • شب، حضرت را در خواب دید و از حضرت سؤال كرد كه آیا كتاب من بهتر است یا كتابی كه مرحوم فیض نوشته است؟ حضرت سكوت كردند و نخواستند در ذوق او بزنند که چنین كاری انجام داده است. بعد به حضرت رو می‌كند و می‌گوید: «أوَ مِثلُكَ یُخَیِّبُ سائلاً؟؛ آیا مثل شما جواب سائل را نمی‌دهد؟!» حضرت می‌فرمایند: «كتاب فیض بهتر است.» این هم هیچ، تمام می‌شود. نه نشرش می‌كند و نه هیچ چیز دیگری و كنار می‌گذارد.2

  • این كسی است كه عزّت را در متابعت از امام صادق می‌داند. نمی‌گوید حالا که من این زحمت را كشیده‌ام پس چاپ كنم تا بالأخره‌ یك اسمی هم از ما بماند، بالأخره خبری و اسمی نشر پیدا کند؛ نه، می‌گوید که كتاب فیض بهتر است، آن را باید چاپ كنیم. این روش، روش بزرگان است و طریق بزرگان به این كیفیت است.

    1. سوره قدر (97)، آیه 1.
    2. .شیخ مناجاتیان، ص82.

تبیین معنای عزّت و علوّ

22
  • مطالب مانده است امّا همان‌طور كه عرض كردیم، فعلاً رفقا به ما اجازه می‌دهند كه این جلسات مختصرتر باشد تا بعد إن‌شاءالله.

  • إن‌شاءالله خداوند توفیق بدهد كه ما را مستَنّ به سنن اولیاء خودش بگرداند؛ و حقیقت و واقعیت عالم وجود و تشریع را آن‌چنان كه هست برای ما بیان كند؛ و مرام ما را و قدم‌های ما را در جایی قرار بدهد كه اولیاء راستین و راه‌روندگان توحید او، پا را در آنجا و در آن قدمگاه قرار داده‌اند؛ سایۀ مبارك حضرت ولیّ‌عصر، قطب عالم وجود أرواحنا لتراب مقدمه الفداء را بر سر ما در دنیا و آخرت مستدام‌ بدارد.

  •  

  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد