پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهحقیقت تقوا و مراتب آن
تاریخ 1427/06/25
توضیحات
حقيقت معناي تقوا و زهد. شرح فقره: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ. 1 تفسر آيه 102 سورۀ مباركه آل عمران:( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ) 2 چرا امام صادق عليه السلام در اين فقره شريفه رعايت همۀ دستورات سابق الذكر را توسط افراد اولين درجه از تقوي بيان ميكنند. 3 توضيحي راجع به معناي شهوت و لذت در يك اصطلاح عام 4 . در بسياري از موارد شارع مقدس در عين تجويز التذاذات نفسي رعايت جنبه معنوي و باطني آنها را مورد توجه و لحاظ قرار می دهد 5 در بسياري از موارد نفس انسان براي موجّه نشان دادن اعمال خلاف و به دور از حق خود به دادن رنگ و صبغه شرعي و الهي به آنها ميپردازد. 6 بيان معيار و ميزاني كه انسان بواسطه آن ميتواند اعمال و رفتار خود را محك زده ميزان دخالت نفس در آنها را ارزيابي كند. 7 توضيح راجع به معناي تقوي در كلام امام صادق عليه السلام. 8 لزوم توجه و دقت افراد در اينكه چه ميزان از اعمال و تفكرات و سخنان ايشان بر اساس التذاذات نفساني و چه ميزان بر اساس واقعيت ميباشد. 9 از جمله اموري را كه مرحوم علّامه طهراني نسبت به آن بسيار تأكيد ميكردند، استقامت و صلابت افراد نسبت به راه و مكتب و مباني آن به ميزان ادراك و فهم ايشان نسبت به آن ميباشد. 10 لزوم دقت و مطالعۀ بيانات عاليه و سخنان راقيه اميرالمؤمنين عليه السلام در نهجالبلاغه در ارتباط با تقوا و اوصاف متقين. 11 تصور نادرست افراد از معناي تقوا و مرادف قرار دادن آن با زهد و اعراض از دنيا و نعمات آن. 12 هر يك از انسانها در انجام اعمال و كارهاي خويش در پي رسيدن به غايت و مقصود خود از آن ميباشند.
مجلس یکصد وسی وچهارم
حقیقت تقوا و زهد
أعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم اللَه الرحمن الرحیم
وصلّى اللَه على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد
وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
امام صادق علیهالسّلام پس از بیان این مطالب و فرمایشاتی در حول و حوش تهذیب و رعایت عبودیت، میفرمایند: «فَهَذا أوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَیٰ، قال الله تَبارَكَ و تَعالیٰ: ﴿تِلۡكَ ٱلدَّارُ ٱلۡأٓخِرَةُ نَجۡعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فَسَادٗا وَٱلۡعَٰقِبَةُ لِلۡمُتَّقِينَ﴾1
در جلسۀ قبل خدمت رفقا [مطالبی عرض شد.] آنقدر زمان گذشته كه مطالب یادم رفته است. اینطور كه به نظرم میرسد ظاهراً ما در تعریف معنای تقوا متوقف شدیم. امام صادق علیهالسّلام در معنای تقوا میفرمایند این مطالبی که برای شما نقل کردیم که: انسان ملكیتی را از خود نبیند، همۀ امور را به خدا واگذار كند، در رعایت با افراد جنبۀ وحدت و عبودیت را ببیند، برنامۀ زندگی خودش را بر اساس متابعت از دستورات اولیاء الهی قرار بدهد، این اولین درجۀ تقوا است. پس معلوم میشود كه تقوا مراتب و درجاتی دارد كه شرط اول برای وصول به آن مراتب، رعایت فرمایشات امام صادق علیهالسّلام است.
تفسیر آیۀ 102 سورۀ آل عمران
در آیۀ شریفه میفرماید: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَهَ حَقَّ تُقَاتِهِۦ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنتُم مُّسۡلِمُونَ﴾؛2 ای كسانی كه ایمان آوردید، به همین مرتبۀ ایمان اكتفا نكنید و به همین درجۀ از بینش و ادراك و شعور اولیه، بسنده نكنید. مطالب دیگری هم هست. در نهایت درجۀ تقوا متقی باشید و تقوا را شعار خود قرار بدهید در نهایت درجه. ﴿حَقَّ تُقَاتِهِۦ﴾؛ یعنی در آخرین مرتبۀ تقوا و آخرین مرتبۀ پرهیز از موانع طریق و صوارف قرب. آیه اینطور میفرماید و امام صادق علیهالسّلام هم به عنوان آنطور میفرمایند.
توضیحی راجع به معنای شهوت ولذّت
تازه این مطالبی را كه از فرمایشات امام صادق علیهالسلام خدمت شما عرض كردیم، اینها اولین مرتبه است. در واقع شروعی است برای صعود و ابتدایی است برای ترقّی. چرا؟ زیرا كسی كه مبنای فكری او و روش تفكر او را، تمایل به كثرات و تمایل به شهوات در یك طیف وسیع در برگرفته است، [قدرت برای حرکت به سمت خدا ندارد.] نهتنها شهوت بهمعنای اصطلاح خاص بلكه بهمعنای میل در همۀ اموری كه موجب التذاذ نفسانی است. در یك عبارت مجمل و شامل میگوییم: هرچه كه انسان در اقدام به او لذت نفسانی را میطلبد و او را غایت و مقصد قرار داده، یعنی علت غایی برای این حركت او لذت نفسانی است؛ آن میشود شهوت، آن میشود كثرت، آن میشود بُعد، آن میشود صارف، آن میشود انحراف. در هر مسئلهای مطلب از این قرار است و هیچ تفاوت نمیكند.
تجویز التذاذات نفسانی با توجه به رعایت جنبۀ معنوی آنها
ما در بعضی از موارد میبینیم ولو اینكه ممكن است مسئله التذاذ نفسانی باشد درعینحال از ناحیۀ شارع جواز بر اقدام آمده است. ولی در همین حال، باز اگر دقت كنیم مسئلۀ رعایت جنبۀ معنوی و باطن او مورد توجه است؛ یعنی آن جنبۀ روحی و باطنی و مدّنظر قرار دادن بُعد معنوی. و انسان میتواند خودش این را ملاحظه كند و خودش را بسنجد و میتواند خود را در موارد مختلف محك بزند كه آیا در اقدام بر این مسئله [چه قصدی دارد؟] مثلاً در مسئلۀ ازدواج، طبیعی است كه در این مسئله هیچكس صرفاً و صرفاً بهخاطر خدا ازدواج نمیكند و این یك مسئلۀ طبیعی است، الاّ شذّ و نَدَر! در یك مورد خاصی كه شخصی بخواهد از خود گذشتگی كند، پا روی هوای نفس بگذارد و با وجود عدم میل قطعی به مورد، بخواهد تن به ازدواج بدهد. حالا این از موارد بسیار نادر است و بحث راجع به این مسئله، جزء موارد قلیل و اندكی است كه البته بر این مسئله چقدر ثواب و اینها مترتب است كه حالا دیگر این بماند.
ولی معمولاً در مسئلۀ ازدواج ـ اتفاقاً یكی از مصادیق روشن و بَیّنِ مطلب در همینجا است ـ شارع مسئلۀ التذاذ نفسانی را هم رد نكرده است، بالأخره از میان صد نفر جمعیت چند نفر میآیند بهخاطر خدا ازدواج كنند؟ كدام مردی صرفاً بهخاطر خدا میآید به یك ازدواج تن در دهد؟ هر كه اطلاع دارد ما را هم خبر كند. بنده كه اطلاع ندارم. بله! بنده در دوسه موردی اطلاع دارم كه بعضی از ازدواجهایی كه انجام گرفته صرفاً بهخاطر خدا بوده است، سه مورد در نظرم هست. یعنی بعد از پنجاه و دو سالی كه از عمر بنده میگذرد دوسه مورد فقط در ذهن بنده است.
یا كدام زن یا دختری صرفاً بهخاطر مسائل معنوی صِرف، صد در صد ازدواج كند، ولو اینكه قطعاً نسبت به مورد تمایل نداشته باشد، خواست نداشته باشد، خواست دنیوی نداشته باشد، داعیِ او داعی دنیا نباشد. مثلاً بهخاطر مال مرد یا بهخاطر موقعیت مرد یا بهخاطر شخصیت مرد یا بهخاطر محبوبیت خود مرد، و یا بهخاطر علایق دنیوی و مادّی نباشد و چنین مسئلهای بسیار بعید به نظر میرسد، ولی درعینحال شرع این ازدواج را تجویز كرده و اشكال ندارد.
اما صحبت در اینجاست که اگر قرار باشد همین قضیه و مسئله از آن مسئلۀ نیاز به صورت یك مسئلۀ عادت دربیاید، آدم در آنجا میتواند خودش را محك بزند. اگر این قضیۀ منطقی و نیاز طبیعی و طبعی به این مورد، بخواهد بهصورت یك عادت در بیاید، به صورت یك تفنّن در بیاید، به صورت یك تنوّع در بیاید، به صورت یك حالت متنازلۀ از مرتبۀ انسانی در بیاید، به صورت یك امر روزمره در بیاید، صرفاً به صورت یك جنبۀ نفسانی و جنبۀ التذاذ در بیاید، آنگاه است كه انسان میتواند احساس كند آیا نسبت به این مطلب و اقدام نسبت به این مسئله، چه دواعی در پشت قضیه است. آیا برای جنبۀ معنوی و باطنی او هم، مرزی و درصدی را درنظر گرفته یا نه؟ اگر یك مورد دیگری بود آیا نسبت به آن مورد چه نظری داشت؟ اگر فرد دیگری اولیٰ و الیَق نسبت به این مورد بود آیا صَرفنظر میكرد و واگذار میكرد یا نه؟ اینها جهاتی است كه نفس این مطالب را با مسائل دیگر مانند تجویز شرعی، اجازه از ناحیۀ شارع، ثوابی كه بر آن مترتب است و مطالب دیگری كه گفته میشود، یك رنگ و لعاب الهی و معنوی و باطنی و اخروی میدهد. و بعد آن را بهصورت یك امر مُجاز شرعی و مطلوبٌالیه كه در شرع بر آن تأكید شده، برای خود میپسندد، درحالتیكه مطلب غیر از این است.
بیان ملاکی برای میزان دخالت نفس در اعمال انسان
نفس خیلی پیچیده است. یك پدیدۀ بسیار پیچیده و مُعقدی1 است. این مسئله كه انسان چگونه اعمال و رفتار خود را انجام بدهد كه احساس كند این عمل، او را به آن سمت نزدیك كرده؛ یعنی بهسمت تجرد نزدیك كرده، بهسمت معنا نزدیك كرده، بهسمت عبودیت نزدیك كرده است، این مسئله بهعنوان ملاك برای حركت انسان در تغیّر و تبدّلی كه باید نفس پیدا بكند، باید مورد توجه قرار بگیرد.
فلهذا انسان میتواند كارهای خودش را بر این اساس محك بزند، رفتار خودش را میتواند بر این اساس محك بزند. هر عملی را كه دید در مقام عرضۀ به نفس، نفس او نسبت به این عمل تمایل دارد بداند كه در آن عمل، یك جهت نفسانی است. در اینجا فرق نمیكند، هیچ تفاوتی ندارد؛ چه در دادن چه در گرفتن، چه كاری را برای كسی كردن، چه توقع كاری را از كسی داشتن. چون نفس، نفس است. آقا! شما بیا و در اینجا این درس را بده، یا این كلاس را در اینجا دایر كن! انسان باید این مطلب را بر خودش عرضه بدارد و ببیند میل او در ارتباط با این مسئله چطور است؟ آیا تمایلی دارد یا ندارد؟ اگر از ناحیۀ مقام ولایت و خدای متعال و پیغمبر به او امر نشود آیا خودش نسبت به این مسئله اقدام میكند یا نمیكند؟ این میشود ملاك، این میشود معیار.
شما این مال را به فلان شخص بده! ببیند که اگر در دادن این مال مسئلهای دارد و نفس او نسبت به این مسئله تمایل دارد. الآن كه میدهد مردم متوجه میشوند ولی وقتیكه این بخشش، این هبه و این اعطاء را میكند اگر بفهمد كه كسی نمیداند و تا آخر عمر هم كسی نمیداند، آنموقع بر نفس خود عرضه بدارد كه آیا نفس خود نسبت به این بخشش و نسبت به این عطا چه حالتی دارد؟ انسان میبیند كه فرق كرد. امتحان كنید! میبینید كه فرق كرد. مثلاً در یك مجلس به شخصی میگویند که آقا فلان شخص فقیر است و مستضعف است، فلان گرفتاری را دارد، فلان شخص چقدر داده و فلان شخص چقدر داده، شما هم یك مبلغ بپردازید. او هم میگوید: بسیار خوب، همین الآن میپردازیم. حالا اگر نه! خودش این مسئله را فهمید بدون اینكه در مجلسی باشد، بدون اینكه كسی مطرح كند، بدون اینكه كسی از او تقاضا كند، آنموقع حالت خودش را نسبت به این مورد بسنجد. میبیند نه، آنچنان تمایلی ندارد و میفهمد که در این اعطاء خلط بوده، سنگریزه داشته، خاك داشته، قاطی داشته است.
صدق سبب دستگیری انسان توسط خداوند
امام صادق علیهالسّلام میفرماید: هر عملی را كه میخواهی انجام بدهی آن عمل را قبل از انجام دادن در معیارهای متفاوت قرار بده و حالت خود را نسبت به آن معیارهای متفاوت در نظر بگیر. نتیجهاش چه میشود؟ اگر صادق باشی، خدا آنچه را كه حق است و برای تو مصلحت است بر قلب تو القاء میكند و اگر صادق نباشی یكدفعه از این راه میزنی! میل میرود میرود و به آن سمت میرود ، به آن سمت میرود!
توضیحی راجع به معنای تقوا
تقوا یعنی انسان خود را ـ منظور از خود یعنی تفكر، یعنی بیان، یعنی افعال و اعمال ـ در این سه مرتبه در یك موقعیتی قرار بدهد كه در آن موقعیت هر فكری كه در ذهن او میآید، آن فكر با التذاذ نفسانی او نسبت به مسائل دنیا در تعارض باشد. هر كلامی كه از او سر میزند را بسنجد؛ الآن كه بنده این مطالب را میگویم و همین مطالبی را كه رفقا از من میشنوند و من دارم القاء میكنم، یك داعی برای من در پشت این مطالبی كه میگویم وجود دارد، یك مقصد برای من وجود دارد، یك خواست برای من وجود دارد، یك میل برای من وجود دارد، اگر میل نبود كه اینجا نمیآمدم و صحبت نمیكردم و برای دوستان مطلب نمیگفتم. آن میلی كه الآن در پشت این مطالب من نهفته است و كسی از شما اطلاع ندارد، چه میلی است؟ اگر احساس كردم مطلبی را كه گفتم بهتر مورد توجه دوستان و رفقا قرار گرفت، بَه بَه و چَه چَه بیشتری از رفقا نسبت به مطالب خود دیدم، اشتیاق و اقبال زائدی نسبت به مسائل احساس كردم، بدانم كه در این میل من شیشهخورده است. ولی اگر نه، آمدم و مطلب را گفتم، چشمم را بستم، هركه میخواهد خوشش بیاید و هركه میخواهد بدش بیاید. چشمم را بستم كه در این جمعی كه الآن اینجا است چه كسی نشسته و چه فردی نشسته است و این مطالبی را كه الآن با او مطرح میكنم تا چه حد با ذوق و سلیقه و طبایع مخاطبین هماهنگی دارد و تا چه حد ندارد. اگر نسبت به این مطالب چشمم را بستم و آنگاه مطلب را گفتم، میشود گفت که یك مسئلهای است و روی آن فكر كرد.
لزوم توجه انسان نسبت به اعمال خود و سنجش آنها با ملاکات
امام صادق علیهالسّلام میفرماید: اگر شما این معیار را بهدست آوردید، حالا باید حركت كنید: «فَهٰذا أوَّلُ دَرَجةِ التُّقَیٰ» از حالا باید شروع كنید. پس اول باید حساب خودمان را با این معیار تصفیه كنیم و باید مسئله را بررسی كنیم. در ارتباط با افراد، در ارتباط با دوستان، در ارتباط با منزل، در ارتباط با زن و فرزند، در ارتباط با برادر و خواهر و قوم و عشیره، در ارتباط با داماد، در ارتباط با عروس، در ارتباط با خواهرزاده، خاله، دائی، عمه، همسایه، رفیق، شریك، و در تمام این مسائل باید در نظر بگیرید آن حرفی را كه میخواهیم بزنیم، چه مقدار به التذاذ نفسانی برمیگردد، چه مقدار از آن به واقعیت و به حق برمیگردد؟ آن مقدار كه به التذاذ نفسانی برمیگردد استپ كنیم، بایستیم و حالت خود را نسبت به آن مسئله عوض كنیم.
چندی پیش در یك مجلس بودیم، همین قضیه برای خود من اتّفاق افتاد. برای همه اتّفاق میافتد، همۀ ما در نفس هستیم. در جمعیتی بودیم كه در طرح كردن یك مسئله، من در محذور اخلاقی قرار گرفتم و آنچه را كه مطرح كردم بیش از آن مقداری بود كه شرعاً مُجاز بودم كه او را مطرح كنم. مثلاً اگر نسبت به مبلغ، صد تومان نیاز بود من پانصد تومان مطرح كردم، چهارصد تومان مطرح كردم. یك قضیهای بوده و من نمیخواهم بگویم که مالی بوده یا غیر مالی بوده، هرچه بوده! ولی مورد پسند همه قرار گرفت. من یكدفعه با خودم مطرح كردم كه نه، این مسئله غلط بوده و نمیبایست این مبلغ باشد، نمیباید در این حد باشد. برگشتم و گفتم كه من محذور دارم و بیش از این مقدار نمیتوانم. یكدفعه همه ناراحت شدند، جدی هم ناراحت شدند. زیرا برنامه چیده بودند، توقع داشتند و روی این قضیه حساب باز كرده بودند. یكدفعه دیدند که نشد، اینطرف نشد و حالا باید موارد دیگر و جای دیگر برویم، برنامه به هم ریخت، خب به هم بریزد! بنده كه نمیتوانم بهخاطر امیال و خوشآمدها كاری انجام بدهم كه در آنطرف گیر باشم، درست است یا نه؟ این یك ملاك است.
صلابت در عمل و معنای آن در کلام بزرگان
مرحوم آقا همیشه میفرمودند: «انسان در عملی كه میخواهد انجام بدهد باید صلابت داشته باشد.» صلابت یعنی چه؟ یعنی خود را درقبال جوّ و اطراف و جوانب نبازد و اختیار نفس را بهدست جوّ و اطراف و شرایط نسپارد بلكه شرایط را بهدست بگیرد و با ادراك صحیح از شرایط و محیط و جوّ، آن تصمیم مناسب را اتخاذ كند، چه اینكه بخواهد به نفع كسی باشد یا بخواهد به ضرر كسی باشد. معنای صلابت داشتن، این است.
یعنی انسان اول مطلبی را تصور كند [و با نیت خالص بهدنبال انجام آن باشد.] حالا كار نداریم که ممكن است اشتباه باشد، حالا آن اشتباه و جایزالخطا بودن برای همه افراد است. نه! ما كه ـ نعوذبالله ـ ادّعا نكردیم معصوم هستیم، عصمت اختصاص به امام علیهالسّلام دارد و اولیاء الهی كه آنها در مرتبۀ خاص خودشان هستند و از مرتبۀ نفس دیگر برای آنها چیزی باقی نمانده و حقیقت وجود آنها را حقیقت عبودیت و توحید تشكیل میدهد، آنها به مرتبۀ عصمت میرسند و الاّ ما نه یك چنین ادعایی داریم و نه اینكه خدا از ما چنین توقعی هم دارد. خدا بشر را جایزالخطا قرار داده است.
ولی صحبت در این است كه ما در پیشگاه خود و در ضمیر خود، مسئله را به شكلی و به نحوی ترسیم كرده باشیم كه حداقل بتوانیم در احساس خلوص و در احساس صداقت، خود را گول نزنیم. خدا این مقدار را از ما میپذیرد و میگوید: همین مقدار كافی است. اگر اشتباه هم كردی، من برای تو واقع را مینویسم، اگر خطا هم كردی من برای تو ثواب را مینویسم. یعنی حتی اگر در این عمل خطا كردی، جلو رفتهای. نفسِ این عمل در نفس و نفسِ این حركت نفسانی، خود جلو رفتن است چهاینكه به واقع اصابت بكند یااینكه نكند. متوجه شدید چه میخواهم عرض كنم؟ یعنی همینكه انسان این تغییر و تبدّل را در نفس خود انجام میدهد كه مخالف با لذت نفسانی و هویٰ باشد، خودِ این عمل جلو رفتن است و این جلو میبرد. كاری به اشتباه و غیر اشتباه نداریم، اگر اشتباه هم كرده اشكال ندارد، هیچ اشكال ندارد، هیچ اشكال ندارد! اگر انسان این مقدار را انجام بدهد، كفایت میكند.
لزوم مطالعۀ خطبۀ متقین در نهج البلاغه
راجع به تقوا مطلب خیلی زیاد است؛ یعنی اگر بخواهیم راجع به این مسئله صحبت كنیم، باید به رفقا عرض كنیم كه حدّ بالا و اعلای مطلب، كلام معصومین علیهمالسّلام بالأخصّ امیرالمؤمنین در آن خطبۀ متقین است. باید سراغ آن خطبه برویم و مطلب را از آنجا شروع كنیم كه آن خودش یك [حدیث] عنوان بصری دیگر در این قضیه میشود. رفقا هم میگویند این عنوان بصری كی تمام میشود؟! یكی میگفت: خیال میكنم به ما وصال ندهد و این اعقاب ما، بیایند و اینها نقائص ما را برطرف كنند. علیٰكلّحال من به ایشان میگویم مجلس انسی است، میآییم و مینشینیم و صحبت میكنیم، حالا این مقداری كه خداوند توفیق داده است.
اگر بخواهیم راجع به قضیۀ متقین صحبت بكنیم باید سراغ كلام امیرالمؤمنین علیهالسّلام برویم كه هرچه هست، حضرت فرموده و چیزی را دیگر باقی نگذاشتهاند كه من و امثال من بخواهیم راجع به این مسئله صحبت كنیم. ولی إنشاءالله بهنحو موجز و مختصر و فشرده خیال میكنم در عرض چند جلسه، ما این مسئلۀ تقوا را مطرح كنیم و از این مطلب هم بگذریم و رفقا را به مطالعۀ خطبات امیرالمؤمنین در این زمینه بهخصوص خطبۀ متقین به هَمّام، كه واقعاً عجیب است واقعاً عجیب است، دعوت میکنیم.
بیان حالات همّام از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام
در علوّ معانی و مفاهیم این خطبه همینقدر بس كه همّام وقتیكه این مطلب را شنید دیگر نتوانست دوام بیاورد و روح او آنقدر لطیف و رقیق و دقیق شده بود كه وقتی امیرالمؤمنین مطلب را به پایان رساندند، از كالبد جسم و بدن به عالم معنا پرواز كرد. بعد امیرالمؤمنین میفرمایند: «اینطور مواعظ بلیغه در قلوب و نفوس اثر میگذارد!»1 یعنی همینطور بالا رفت بالارفت بالا رفت بالا رفت، و مرتّب امیرالمؤمنین مسائل را اضافه كردند، مرتّب مطالب را دقیقتر كردند، بالاتر بردند و او را نسبت به مسائل بیشتر توجه دادند و در باطن هم یك كارهایی میكردند! این ظاهر قضیه است و الاّ بقیه نمردند و او افتاد و مرتّب او را بردند و بردند و بردند، و یكدفعه دیگر نفس او نتوانست تحمل كند و در این قالب بماند.
برای انسان اتفاق میافتد که در بعضی از موارد كه بهواسطۀ بعضی از پدیدهها، نمیتواند در قالب بگنجد، یا یك شوك برای او پیدا میشود، یا مثلاً حالتی پیدا میشود كه حتی به سكته و اینها میرسد. و اینها همه بهخاطر این است كه آن حادثه و پدیدهای كه پیش میآید، خارج از تحمل و ظرفیت نفس است و انسان نمیتواند تحمل كند. حالا ما إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد بهنحو فشرده و اشاره، نسبت به موارد، در چند جلسه این مطلب را تا حدودی خدمت رفقا عرض میكنیم.
بیان معنای مصطلح تقوا در عرف
آنچه كه فعلاً در میان مردم مصطلح است این است كه تقوا مرادف با زهد است؛ به كسی كه زاهد است متقی میگویند. شخص عابد و زاهد و مُعرض از دنیا، متقی است. كسی كه نسبت به مسائل دنیا و آنچه را كه مردم به آن در امور خودشان رغبت دارند، بیتوجه باشد یا كمتوجه باشد، این را میگویند زاهد و مرادف با این را تقوا قرار میدهند. حتی بنده در بسیاری از جاهایی كه بودم، از افرادی كه اهل اطلاع بودند، میشنیدم که میگفتند كه فلانكس فرد متّقی است! حالا چون حركات و سكنات او و كیفیت صحبت او یك نحوهای است كه این مسئله را در اذهان تداعی میكند، عنوان تقوا به او داده میشود و متّقی بهحساب میآید. یا وضعیت منزلش به یك نحوی است كه عنوان زهد به او داده میشود و متراتب با آن او متقی شمرده میشود. یا كیفیت خوراك و غذای او بهنحوی است كه جنبۀ تقوا و جنبۀ زهد به او داده میشود.
اینها مسائل و مطالب و مواردی است كه مردم این موارد را معیار برای زهد قرار میدهند و به تبع، فردی را كه به این اعمال و رفتار اعتیاد دارد، این فرد را فرد متّقی میدانند. در یك جمله، متّقی در نزد مردم و عوام به فردی گفته میشود كه نسبت به اموری كه سایر افراد به آنها توجه دارند، این شخص بیعلاقهگی یا كمعلاقهگی نشان میدهد. این فرد، فرد زاهد و فرد متّقی است. حالا ببینیم مطلب از این قرار است یا اینكه فرق میكند.
شكی نیست در اینكه همانطور كه عرض شد هر عملی را كه انسان انجام میدهد بهدنبال غرض و داعی است كه از او تعبیر به علت غاییِ آن عمل میكنند. هر عملی كه انسان انجام میدهد؛ مثلاً غذایی كه میخورد، این غذا را به چه نیتی میخورد؟ خانهای كه میسازد، این خانه را به چه نیت میسازد؟ ازدواج كه میكند به چه نیت ازدواج میكند؟ مسافرت كه میكند به چه نیت مسافرت میكند؟ عبادتی كه انجام میدهد به چه نیت است؟ در كم و زیاد بودن عبادت و نماز و دعا و قرآن چه هدفی را پیگیری میكند؟ در بخششی كه میكند و انفاقی كه میكند چه داعی در نظر دارد؟ در اقبال بر مسائل دنیوی و احراز مسئولیتها، چه نیاتی در پشت پرده وجود دارد؟ اینها مطالبی است كه افراد در نزد عوام، در ارتباط با این مطالب، زاهد و متّقی تلقّی میشوند. مثلاً اگر كسی كم غذا بخورد، میگویند كه این شخص نسبت به دنیا اعراض دارد، توجهی ندارد. ببین چقدر غذایش كم است! امّا آیا واقعاً كم غذا خوردن به معنای زهد است؟! آیا كم غذا خوردن، این بهمعنای بیتوجهی به مسائل دنیا و به نِعَم دنیویه است یااینكه این خود ممكن است نوعی از تمایل به شهوات باشد؟!
ملاک و معیار برای تغذیۀ انسان
خدای متعال میفرماید: باید آن غذایی را بخوری كه برای تو مفید باشد و بتواند مَركب تو باشد نهاینكه آنقدر بخوری كه تو مركب او باشی. این ملاك و معیار برای تغذیۀ انسان است. در كلمات ائمّه علیهمالسّلام این مسئله را میبینیم. إنشاءالله اگر خداوند توفیق داد، این مطلب بعداً در مسائل مربوط به تغذیه كه حضرت به عنوان میفرمایند، خواهد آمد. بعضی از رفقا میگویند آقا! این غذایی را كه ما میخوریم اینها حدّ و مرزش چقدر است؟ من میگویم: ما هنوز به آنجا نرسیدهایم، فعلاً مجاز هستیم! تااینكه در آنجا ببینیم كه مطلب از چه قرار است و مسئله به چه صورتی است! فعلاً مجاز هستیم!
در آنجا این مسئله مطرح میشود كه ملاك برای تغذیۀ سالك إلَیالله عبارت از این است كه غذای او مركب او شود؛ یعنی موجب حركت و قدرت و صحت و توان او برای انجام امور و عبادات و كارها باشد. امّا اگر غذا بهنحوی بود كه او مركب شد، حال او را گرفت، ذهن او را گرفت، او را سنگین كرد، موجب هزار تا مرض و امثالذلك شد، این غذا برای او مفید نیست. این ملاك و این معیار است.
شخص زاهد چه کسی است؟
حالا فرد زاهد به چه كسی گفته میشود؟ آیا فرد زاهد به آن كسی گفته میشود كه غذای او در حدّ غذای بسیار پایین باشد؟ نه! اینطور نیست. چهبسا افراد هستند كه این نوع غذا و این نوع طعام را برای خود، التذاذ نفسانی قرار میدهند. اینطور نیست كه همیشه انسان هر غذای سبكی را كه بخورد این غذا قربةً إلَیالله باشد. نه، اینطور نیست. بسیاری از افراد هستند كه اینها از نظر تغذیه اگر بخواهند بیش از مقدار متعارف غذا بخورند، موجب مرض آنها خواهد شد. طبیب به آنها اجازه نمیدهد كه در فلان موعد بیش از یك مقدارِ مشخص غذا بخورند. در شب غذای سنگین خوردن مكروه است و موجب مرض خواهد شد. آنهایی كه ناراحتی قلبی دارند، فشار خون دارند، چربی دارند، اگر در شب غذای سنگین بخورند بر این بیماری آنها اضافه خواهد شد و به صلاح آنها است كه شب غذای سبك بخورند. حالا اگر یك نفر در شب بهخاطر جلوگیری از این مرض یا بهخاطر تداوی، نان و پنیر و سبزی خورد، آیا به این شخص، فرد زاهد گفته میشود؟ نهخیر! اگر این شخص خلاف این را بكند این فرد، فرد احمقی است؛ زیرا عمل او با منطق و با مبانی عقلانیِ صحت و تغذیه و سلامتی منافات دارد. اینطور نیست كه اگر انسان غذای سبكی خورد یا غذای پیش پا افتادهای خورد، از نظر عوام این فرد، فرد زاهدی تلقّی میشود.
تبیین مسئلۀ زهد در تغذیۀ انسان
در خیلی از موارد این مسئله برای انسان بهصورت یك مسئلۀ لذت نفسانی در میآید؛ یعنی نفس در ارتباط با افراد، این روش را روشی برای علوّ و بلندمرتبه بودن خود و ارتفاع خود نسبت به افراد تلقّی میكند. میگوید: نگاه كن، همه در سر سفره نشستهاند و غذاهای متنوع و رنگارنگ میخورند، ولی من در اینجا نان و پنیر و سبزی یا نان و سبزیِ تنها میخورم! این مسئله و این حالت نفسانی برای او لذتی بهوجود میآورد كه هزار بار این غذاهای متنوع بر سر سفره، چنین لذتی را برای او بهوجود نمیآورد. این شخص زاهد نیست!
اگر این فرد در یك جایی بود كه هیچ شخص و ناظری در آنجا نبود آیا باز هم نان و پنیر میخورد یا از این غذاها میخورد؟ وقتی سر سفره مینشیند حالِ خود را ملاحظه كند كه آیا این چه حالتی دارد؟ چه وضعیتی دارد؟ چه موقعیتی دارد؟ آیا بودن افراد در سر این سفره و نگاه كردن به او و نبودن افراد بر سر سفره برای او یكسان است؟ اگر یكسان باشد خب معلوم میشود كه این.... حالا در بعضی از اوقات اصلاً ممكن است همان نان و پنیر برای انسان یك عادت بشود و كاری هم به التذاذ نفسانی نداریم.
در خیلی از موارد است كه اصلاً غذاهای متنوع برای انسان لذتی ندارد؛ فرض كنید كسی كه تشنه است، اگر هزار غذای متنوع در جلوی او قرار بدهند اصلاً برای او لذتی ندارد. خوردن آب را در نظر بگیرید، آبی كه بیمزهتر از او در دنیا وجود ندارد ـ آیا شما بیمزهتر از آب در دنیا چیزی دارید؟! آب هیچ مزهای ندارد ـ ولی این آب در موقع تشنگی لذتی برای انسان بهوجود میآورد كه هزار نوع از این غذاها در سر سفره آن لذت را ندارد. شما در نهایت تشنگی باشید و بعد سر سفره بنشینید و ببینید نسبت به غذا میل دارید یا ندارید؟ اصلاً نگاه نمیكنید. چرا؟ چون خواست و نفس و اعتدال مزاجی انسان، در آنموقع آب بیمزۀ بیمزه را میطلبد، بیمزۀ بیمزه! وقتیكه انسان آب خورد و از آن جهتِ نفسانی اشباع شد و به آن مرحلۀ اعتدال رسید، تازه نسبت به غذا اشتها پیدا میكند و اینجا برای او غذاها تفاوت میكند، اینجا انواع غذا برای او فرق میكند.
پس مسئله به یك نوع اعتیاد نفسانی و احتیاج نفس برمیگردد، كه نفس انسان و بدن انسان در این موقعیت چه احتیاج دارد. چه چیزی را میطلبد؟ چه چیزی را میخواهد؟ همینطور، خود غذا خوردن و كم خوردن و خوردن غذای بیارزش در نظر عوام، ممكن است برای انسان در بعضی از موارد حالتی ایجاد كند كه آن حالت از جنبۀ عادی و ظاهری بدن و نفس، خارج شود و به یك جنبۀ اعتباری و مجازی تبدیل میشود. به آن جنبۀ اعتباری میگویند: التذاذ نفسانی. از اینكه میبیند او این غذا را میخورد و دیگران نمیخورند، كیف میكند. از اینكه میبیند دیگران نسبت به این غذا بیرغبتاند و او این غذا را میخورد، احساس لذت میكند. از اینكه میبیند دیگران نسبت به او اینطور قضاوت میكنند، این حالت او را پر میكند و اشباع میكند.
بیان زهد دروغین خلیفۀ ثانی
عُمر از این نقطهنظر خیلی زاهد بود! در كتب نقل میكنند كه غذای او را نان و سركه تشكیل میداد. امّا همینكه جلوی مردم میآمد نان و سركه را میآورد، نان و سبزی میآورد، نان و پنیر میآورد، نان و سیب زمینی میآورد؛1 برای اینكه به مردم بگوید: من امیر شما هستم، من حاكم بر مسلمین هستم، وضعیت من به این كیفیت و به این شكل است. و واقعاً در آنموقع اگر بهترین غذا را میآوردند او میل نداشت، واقعاً اینطور است! یعنی نفس این غذا را بهعنوان بهترین غذا میخورد و كیف میكند و لذت میبرد و شكر خدا را میكند. امّا در همان حال وقتیكه به او بگویند كه این غذایی كه میخوری، آیا برای خداست یا برای نفس است؟ میگوید: برای خداست. كی برای نفس است؟ میگویند: اگر برای خداست پس چرا خلافت را از صاحبش گرفتی و آن را به خودت چسباندی؟ آن خلافت را برگردان. میگوید: نه برنمیگردانم. فوراً مچ او باز میشود. اگر برای خداست پس خلافت را هم به صاحبش برگردان.
اگر برای خداست پس چرا آن كار خلاف را انجام میدهی؟ چرا آن عمل خلاف را انجام می دهی؟! چرا در اجرای حد، مراعات رفقای خودت را میكنی؟! چرا به خواستگاری دختر علی میآیی و بعداً او را تهدید به سرقت و قطع ید میكنی؟! چرا؟!1 چرا وقتی ابنعباس یك مطلب را میخواهد از تو بپرسد و تو را به چالش در پاسخ قرار میدهد، با تهدید او را رد میكنی؟2 چرا دشمنان خود را مخفیانه در دل شب با تیر، به هلاكت میرسانی؟3 چرا در هنگام وفات بااینكه میدانی حق با علی است و خلافت اختصاص به علی دارد، با آن ترفند و شعبدهبازی خلافت را به عثمان میرسانی؟!4 چرا؟! آیا تو زاهد هستی؟! آیا تو زهد داری؟! آن نان و سركه را که میخوری و الآن در كتب اهل تسنن و دیگرانِ از مؤلفینِ منحرفِ شیعه از تو بهعنوان فرد زاهد و كنارهگیر یاد میكنند، در پسِ این قضیه چه كلكی نهفته است؟ پشت این قضیه چه پدرسوختگی وجود دارد؟ اگر راست میگویی هزار تا مسئلۀ مهمتر است، به آنها بپرداز. نه آقاجان! برو بهترین غذا را بخور و كسی كاری به تو ندارد، كسی به تو حرف نمیزند. من اعتراض نمیكنم، برو بهترین غذا را بخور، فوقش كار مكروهی انجام دادی! چرا كار حرام انجام میدهی و بعد از آنطرف این عمل را انجام میدهی؟!
زهد حقیقی در سایۀ تربیت صحیح نفس با مبانی اخلاق
بسیاری از افراد هستند كه اینها بهواسطۀ عدم تدبیر صحیح و تربیت صحیح و تصحیح نفس در طریق اخلاق، اینها در طول مسیر به این مهلكه مبتلا میشوند؛ یعنی چون دیگر نفس نمیتواند با التذاذات خامیانه، خود را اشباع كند، و با لذتهایی كه عوام و سایر افراد بهدنبال آن لذتها هستند، خود را اغناء كند و پر كند و حظّ خود را از حیات این دنیا بگیرد، [لذا] آن لذت و آن میل نفسانی را در قالب اموری كه مورد توجه افراد و مؤمنین از جامعه است، قرار میدهند.
در كیفیت لباس پوشیدن، لباسی را میپوشند كه از نقطهنظر جوّ و اجتماع در سطح منحطّی و در سطح نازلی قرار دارد. در كیفیت غذا خوردن بهنحوی غذا میخورند كه مورد توجه افراد قرار میگیرند. در استقبالِ نسبت به مسائل دنیوی و ریاسات، انزوای آنها نه از ناحیۀ تدبّر عقلانی و انعزال از صوارف به معنا و مطالب اخروی و تقرّب است، بلكه بهعنوان یك فرد تافتۀ جدا بافتۀ منعزل از افكار و امیال و شهوات متداول در جامعه، خود را قلمداد میكند. مسئولیت نمیپذیرد نه بهخاطر اینكه مسئولیت، او را از توجه دور میكند بلكه بهخاطر اینكه خود را در ردیف دیگران نمیبیند كه دیگران این مسئولیت را پذیرفتند و خود را كنار میكشد. موقعیتی را قبول نمیكند نه بهخاطر اینكه آن موقعیت او را از خدا باز میدارد بلكه بهخاطر این است كه به دیگران بگوید به من پیشنهاد شد و من نپذیرفتم! بهخاطر اینكه در میان اقران و اطرافیان، خود را در جَوّی از شخصیت و پوششی از انانیّت میبیند كه اقدام بر این مسئولیت را منافی با آن شخصیت و با موقعیت خودش در میان اقران و اشباه و امثال خود تلقّی میكند. به این خاطر مسئولیت را نمیپذیرد.
اینطور نیست كه انسان خیال بكند هر كسی كه هر موقعیتی را قبول نكرد، این فرد معرض از دنیا است! نه، اینطور نیست. دواعیِ نفسانی كه پشت قضیه است برای ما مخفی است ولی خدا اطلاع دارد، اولیای الهی از این مسئله اطلاع دارند. اینطور نیست كه هر كسی كه از مسائل دنیوی بهدور باشد، این فرد معرض از دنیاست.
زهد غیرواقعی ربیع بن خثیم
امیرالمؤمنین علیهالسّلام به ربیع بن خُثَیم، پیشنهاد میكند كه فرمانداری فلان جا را انتخاب كن و به او میسپارند. و میخواهند او را برای جنگ صفین یكی از فرماندهان قرار بدهند. موقعیت فعلی را میخواهند به او بسپارند، ادارۀ لشكر را میخواهند به او بسپارند. میگوید: یاعلی! من را با جنگ و جنگآوری چه كار؟! من را درجایی بفرست كه نماز بخوانم و به عبادت خود مشغول شوم!1 حالا آیا این فرد، فرد زاهد و عابد است؟!
بیان زهد دروغین سعد وقاص وحقه بازی او در بیعت نکردن با امیرالمؤمنین علیهالسلام
سعد وقاص از صحابی پیغمبر است و همان كسی كه فاتح ایران بود. در جنگ اسلام برعلیه كفر در ایران او فرمانده بود و در زمان عمرخطاب بهسمت ایران آمد. وقتیكه حكومت به امیرالمؤمنین علیهالسّلام رسید، خودش را كنار كشید. اهل تسنن او را جزو همان ده نفر مبشّره میدانند؛ از زهاد و عُبّادی كه پیغمبر بشارت بهشت به آنها داد و یكی هم همین سعدبن وقاص بود! با امیرالمؤمنین بیعت نكرد. چرا بیعت نكرد؟ چرا با عمر بیعت كردی؟ چرا با عثمان بودی؟ چرا حالا كه دوران علی بن ابیطالب علیهالسّلام شد از بیعت سر زدی؟ چرا؟ این استدلال را كرد:
اگر بخواهم با علی بیعت كنم باید وارد جنگ بشوم و جنگ بین مسلمین حرام است، بنابراین اقدام ما هم حرام میشود. ما از علی كنارهگیری میكنیم، از معاویه هم كنارهگیری میكنیم و به راه خود میرویم!1
رفتن سعد وقاص نزد معاویه و رسوا شدن او
آنوقت این میشود شخص عابد و زاهد! وقتیكه امیرالمؤمنین به شهادت میرسند همین سعد وقاص پیش معاویه میرود كه از معاویه درهم و دینار بگیرد. معاویه هم كه آدم رندی است، آدم حقّهبازی است، آدم زرنگی است، مطلب دست او است. معاویه آدم بیسوادی نبوده است! میگوید: چرا از علی كنارهگیری كردی؟ گفت: نمیخواستم در فتنهای كه در زمان حكومت علی پیدا شد، شریك باشم. معاویه گفت: عجب! پس این آیۀ قرآن چه میگوید: «اگر دو طایفهای از مؤمنین با هم قتال كردند باید بین آنها اصلاح كنید، اگر اصلاح نپذیرفتند باید به حمایت از آن فئه و دستۀ مُحقّ، برعلیه دستۀ دیگر به جنگ بپردازی؟»2 آیا در این نبرد و در این مقابلۀ بین من با علی، حق با علی بود یا با من بود؟ از این دوتا كه خارج نیست. او را محكوم كرد! معاویه گفت: چه می گویی؟
علت بیعت نکردن سعد وقاص با امیرالمؤمنین علیهالسلام
حالا چرا این سعد وقاص با امیرالمؤمنین بیعت نكرد؟ چرا گفت من كنار میروم؟ چون امیرالمؤمنین را همطراز خودش میدید. چون همطراز میبیند با علی بیعت نمیكند. امّا اگر همان لحظه بهجای امیرالمؤمنین ، پیغمبر زنده میشد او با پیغمبر بیعت میكرد؛ چون پیغمبر را همطراز خودش نمیبیند. توجه كردید! حالا آیا این بیعت با پیغمبر ارزش دارد؟ نه. گرچه با پیغمبر بیعت كردن است ولی این بیعت، بیعت از روی صدق نیست. بیعت از روی تفكّر و احساس كمبود نسبت به یك مقام و موقعیت عالی است لذا میرود بیعت میكند.
اگر بیعت، بیعت خداست باید با بچۀ پنج ساله هم بیعت كنی، باید با یك جوان بیست ساله هم بیعت كنی. در جیش اسامه هم باید بروی! پیغمبر داشتند از دنیا میرفتند، وصیت كردند: «لَعَنَ اللَه مَن تَخَلَّفَ عَن جَیشِ اُسامَة»1 لشكر اسامه را حركت بدهید. اسامه یك جوان بود، بیست و پنج یا بیست و شش ساله بود. چه كسانی باید بروند؟ ابوبكر شصت، هفتاد ساله هم باید برود! عمر هم باید برود! تمام آن افراد حتی وجوه قوم كه در اطراف پیغمبر بودند، آنها هم باید بروند و باید در این لشكر اسامه شركت كنند. میگویند: چون پیغمبر فرموده ما میرویم. حال همینكه پیغمبر از دنیا رفت و دیگر پیغمبر نیست، میبینید كه همه برگشتند. یعنی متابعت از پیغمبر منوط به این است كه پیغمبر نفس بكشد! همین كه این نفس قطع شد متابعت هم تمام شد. این چقدر ارزش دارد؟!
حالا رفقا! ما خودمان را بسنجیم. كمكم شروع كنیم خودمان را محك زدن. در احوال خودمان فكر كنیم، در رفتار خودمان فكر كنیم. نگاه كنیم تا چه حد و چقدر این مسائل، این مطالب، این تقبّلها و این قبولها و پذیرشها بر اساس منطق و چقدر بر اساس شرایط محیط است؟!
زاهد حقیقی امیرالمؤمنین علیهالسلام است و بس
زاهد چه كسی بود؟ زاهد امیرالمؤمنین بود. آمدند و حق او را گرفتند، خانهنشینش كردند، زن او را هم كشتند، بچهاش را هم جلوی چشمش كشتند. امّا چهكار كرد؟ در نماز جماعت ابوبكر شركت میكرد، در نماز جماعت عمر شركت میكرد. اگر با او مشورت میخواستند، مشورت میكرد. نمیگفت: حالا چشمتان درآید و خودتان میدانید. او زاهد است، كار او بر اساس صدق است، در كار او چیزی قاطی ندارد.
نگاه امیرالمؤمنین علیه السلام بر توحید است
حضرت میتوانست بگوید و كسی هم کاری نمیكرد. اگر میآمدند که مشورت كنند و حضرت میگفتند: چشمتان درآید، آیا حضرت را اعدام میکردند؟ نه. دنبال كارشان میرفتند. و میگفتند که خودتان كردید، خودتان كردید. مجبور نیست كه اینجا جواب بدهد، كسی كه جواب ندهد آیا اعدامش میكنند؟! نه. ولی نظر حضرت بر توحید بود. آن كار را بین خود و خدا انجام داد. الآن مصلحت اسلام اقتضا میكند که من در این مشورت شركت كنم. الآن مصلحت اسلام اقتضا میكند که من این مطلب را بگویم. با من این كار را كردند. «كردند»؛ فعل ماضی است، یعنی در گذشته با من این كار را كردند و به الآن مربوط نیست. الآن هم اگر بخواهند بكنند، در زمان حال! این دو مطلب جدا است. این كاری را كه با من میكنند خودشان میدانند و خدای خودشان! این صحبتی را كه با من میكنند من باید جواب بدهم. امیرالمؤمنین تقسیم میكند؛ هر مطلب را در جای خودش میگذارد: با من این كار را كردند، با زن من این كار را كردند، با بچۀ من این كار را كردند، خلافت را از ما غصب كردند! خودشان میدانند و خدای خودشان! به من ارتباط ندارد. الآن اینها آمدند و اگر بهخاطر خدا باشد، كنار میروند.
عمر گفت: كیست كه بیاید این خلافت را به دو قرص نان از من بخرد؟ اویس خیلی رُك گفت:
اگر خلافت حق تو است نباید به كسی واگذار كنی. اگر حق تو نیست كنار برو، چرا میخواهی به دو قرص نان بفروشی؟1
ماشاءالله! اینها شیعیان امیرالمؤمنین هستند. حُرّ است و از كسی هم نمیترسند. اویس گفت: اگر حق تو است برای چه واگذار میكنی؟ اگر هم حق تو نیست دنبال كار خودت برو، صاحب آن بیاید و بردارد. شوخی هم نداریم. همۀ این كارها را انجام دادند، ولی امیرالمؤمنین انگارنهانگار که اتفاقی افتاده است!
تفکر خلیفۀ ثانی، بر اساس دنیا بود
عمر درد اسلام نداشت، عمر درد خلافت خودش را داشت. اگر درد اسلام را داشت بهجای «حَیّ عَلیٰ خَیرِ العَمَل» نمیگفت: «الصَّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّوم.»1 او یك آدم كشورگشا بود! او میخواست اسلام در پناه خلافت خودش باشد نه اسلام بدون خلافت، لذا اگر هیچ كار نمیتوانست بكند، میگفت: اسلام به كفر برگردد و به من چه ربطی دارد؟
مگر معاویه این كار را نكرد؟! وقتیكه بر امام حسن علیهالسّلام غلبه كرد، به كوفه آمد و گفت:
من هیچ كاری به كار شما ندارم؛ نه به نماز و نه به روزهتان كار دارم، من با علی و حسن و شما جنگ كردم تااینكه به حكومت و خلافت برسم. اگر میخواهید نماز بخوانید خودتان میدانید، اگر نمیخواهید نخوانید. ما كاری به كارتان نداریم، ما به دینتان كاری نداریم، ما به دنیایتان كار داریم.2
معاویه هرچه در دلش بود صاف گفت. گفت: ما به دین شما كار نداریم. میخواهید حج بروید یا نروید، میخواهید نماز بخوانید یا نخوانید، و اگر نخوانید خب به نفع ما است و زودتر به مقصدمان میرسیم. ما كه میخواهیم اسلام را به همان جاهلیت برگردانیم! نخوانید و بنشینید! ما میخواهیم حكومت كنیم و خلافت كنیم و كردیم و به مقصد و مطلوب خودمان رسیدیم.
رضای خداوند علت غایی در حرکات امیرالمؤمنین علیهالسلام
حالا این عمر در چنین شرایطی با امیرالمؤمنین مشورت میكند. امیرالمؤمنین میگوید: الآن اسلام در چنین وضعیتی به مشورت من نیاز دارد و مراعات اسلام را میكند. اولیای الهی اینچنین هستند. برای اولیای الهی مقام و موقعیت معنا ندارد و فرق نمیكند که دارای مقام و موقعیت باشند یا نباشند؟ مقامی از آنها بگیرند یا نگیرند؟ آنها كنار باشند یا نباشند؟ وضعیت آنها در چه باشد؟ آنها یك جهت در نظر دارند و آن عبارت است از اینکه ببیند كه آیا این عمل مورد رضای الهی است یا نه؟ همین! تمام شد. یعنی همان ملاكی كه امام صادق علیهالسّلام دادند. گذشته و آینده چه شده و چه خواهد شد و این کی است و آن کی است برای آنها مهم نیست. حتی همین الآن كه این با من مشورت میكند، فردا آن بلا را سر من در میآورد. خب بیاورد! ما به آن كاری نداریم. میداند که فردا این بلا را سر من در میآورد! و باز الآن میگوید: خیر شما در این است كه این كار را بكنید و آن میرود انجام میدهد. چون علت غایی برای این مسئله، چیز دیگر است و نفس نیست و در جایی كه نفس نیست علت غایی خداست و در جایی كه خداست دیگر توجه به مظاهر معنایی ندارد.
قصد من این بود كه امروز قدری راجع به این مسئله، مطالب بیشتری بگویم ولی با توجه به حلول ماه رمضان و رعایت آداب و شرایط این ماه، گفتم که خدمت رفقا یك چند كلمهای هم راجع به این قضیه عرض كنم تا إنشاءالله وعدۀ ما و شما برای بعد از ماه رمضان برود.
اهمیت ماه مبارک رمضان در کلام بزرگان
ماه رمضان آخرین ماه از این سه ماه مبارك و میمون است و در واقع میتوانیم بگوییم كه نتیجۀ این دو ماه و عبادت این دو ماه، در ماه رمضان برای انسان صورت واقعی و باطنی خودش را نشان میدهد و پیدا میشود. كأنَّ آن حالاتی كه باید در ماه رجب و شعبان در نفس انسان تأثیر عمیق بگذارد و آن مراتب جلالیۀ حالات ماه رجب و جمالیۀ شعبان توأماً نفس سالك را از امیال و از كثرات بیرون بیاورد، در ماه رمضان جنبۀ زینت و حُلیّ به این اعمال و به این رفتار داده میشود. یعنی كأنَّ خدای متعال این حالات را در ماه رمضان در انسان بهنحوی متبلور میكند كه انسان آن تأثیرات گذشته را در مراقبات خودش، در رفتار خودش، در كیفیت اطوار مراقبه و ادعیه و عبادات خودش در ماه رمضان، در نفس خودش مشاهده میكند. حالت انبساطی كه در ماه رمضان برای انسان هست بهخاطر این قضیه است. آن حالت روحانیت مشهودی كه خواهینخواهی از هر كسی سؤال بكنی، میگویند كه انگار ما در یك فضای دیگری وارد شدیم، در یك موقعیت دیگری وارد شدیم، این بهخاطر همین قضیه است كه خدای متعال آن جنبههای جلالیه و جمالیۀ حالات و نفحات خودش را در ماه رمضان بهصورت انبساط و بسط و روحانیت و نشاط در میآورد.
دستورات اولیای الهی نسبت به ماه رمضان
لذا تأكید بزرگان بر رعایت مراقبه در ماه رمضان خیلی زیاد بوده است. تمام بزرگان نسبت به ماه رمضان یك عنایت خاصی داشتند و حساب ماه رمضان را جدا میكردند. در كیفیت غذایشان، در كیفیت رفت و آمدشان، در كیفیت مسموعاتشان، ارتباطات خودشان، صحبتهای خودشان، تخیلات و تفكرات خودشان، نسبت به ماه رمضان بسیار دقت داشتند. رفقا كم و بیش از این مسائل اطلاع دارند. بهخصوص در دهۀ آخر ماه رمضان مراقبۀ آنها خیلی شدیدتر بوده، معاشرت آنها كمتر بوده و آنها نسبت به این دو دهۀ اول، عنایت بیشتری داشتند.
کیفیت تغذیۀ در ماه رمضان
آنچه كه بنده از بزرگان راجع به این قضیه شنیدم یكی راجع به كیفیت غذا خوردن است كه تأكید داشتند كه انسان باید در شب غذای سبك بخورد. البته نه غذایی كه موجب ضعف او بشود و او را از انجام عبادات باز بدارد.
اهمیت شبهای ماه رمضان بیشتر از روزها است
رفقا بدانند كه اهمیت شبهای ماه رمضان بیش از روزهای ماه رمضان است. متوجه این قضیه باشند كه آن حالتی كه در روز بهواسطۀ روزه و امساك و مراقبه برای انسان حاصل میشود، آثارش در شب ثبت و حك میشود. لذا تصور بر این نباشد كه بالأخره موقع روزه تمام شد و شب رسید و دیگر انسان از روزه بیرون آمد و هركاری كه خواست انجام بدهد، هر جایی كه خواست برود، با هر كسی كه خواست صحبت بكند، با هر كسی كه خواست نشست و برخاست داشته باشد. آن آثاری را كه در روز بهدست آمده، در شب بهواسطۀ این مسائل از دست ندهیم. شب باید از آثار روز مراقبت و پذیرایی كنیم.
لذا فرمودهاند: در شب غذا باید سبك باشد بهنحوی كه ضعف برای بدن حاصل نشود، این شرط مهم است. امّا اگر انسان افطاری را بهنحوی بخورد كه سنگین بشود یا مثل امروزه كه متداول است یك وعده افطار میخورند و دو ساعت دیگر هم تازه شام میخورند كه اینها همه ضرر دارد و برای هضم و اینها، مضراست و موجب سنگینی هست، این نحوه غذا خوردن و این نحوه افطار كردن حالاتِ شبِ انسان را به كل از بین میبرد. بیشتر از یك وعده نباید بخوریم، باید غذا غذای سبك باشد و حتی اگر افطاری میدهیم [باید این موارد را رعایت کنیم.] افطاری خیلی مستحب است و سنّت است و بسیار روی آن تأكید شده و حتی گفتند اگر با یك خرما هم كسی افطاری بدهد خداوند برای او ثواب افطاری را قرار میدهد و مقدّر میكند. ولی درعینحال آنچه كه هست، انسان نباید این عمل مستحب را مبدّل به یك ركود و خمودی كند كه آن باعث بشود آثار این مسئله از بین برود.
اولاً اینكه انسان هر شب بخواهد جایی برود این یك مسئلهای است كه شاید چندان هم مطلوب نباشد. انسان دعوتی كه میخواهد بكند لازم نیست كه همۀ دوستان را دعوت بكند. نه! اگر میخواهد به این سنّت عمل كند، میخواهد به این استحباب عمل كند، یك نفر دو نفر سر راه از رفقای خود را میبیند [ومیگوید:] امشب افطاری به منزل تشریف بیاورید، همان غذایی كه هست بیاورند. زیاده روی كردن صحیح نیست، انسان نباید زائد بر آنچه كه دستور داریم انجام بدهد.
نهی شدید از ولیمه دادن در تالارها وآثار آن
یكی از مسائلی كه فعلاً متأسفانه در میان مردم رایج شده این است كه افطاری را در این سالنها و رستورانها و تالارها و ساختمانها میاندازند. باید افطاری در منزل باشد، باید بركت در منزل بیاید. نظیرش این مجالس فاتحهای كه در آنجا میاندازند، یا اینكه مثلاً افرادی كه از حج میآیند، و از افراد دعوت میشود و كارت دعوت را برای افراد به آدرس فلان تالار میفرستند، همۀ اینها اعتباریات است و به اندازۀ سرسوزنی هم ثواب برای آن شخص نمیدهند و اگر انسان از مكه بر میگردد و میخواهد ولیمه بدهد، آن را در منزل خودش بدهد. لازم نیست كه انسان چهارصد نفر را دعوت كند. بیست نفر را بگوید که بیایند. پانزده نفر را بگوید که بیایند، ده نفر را بگوید که بیایند، و یا دومرتبه بدهد. به این مکانها رفتن، از سنّت اسلام خارج شدن است و اماكنی است كه در این اماكن همۀ افراد از هر طیف و از هر طبقه شركت میكنند؛ افرادی كه اهل دنیا هستند شركت میكنند. روز قبل آن فلان مجلس را میاندازند، روز بعد آن هم مجلس ولیمۀ حج را میاندارند. روز قبلش فلان جشن كذا را میاندازند، با سر و وضع كذایی میآیند و روز دیگر هم مجلس ختم و افطاری و امثالذلك است.
آنچه كه بزرگان فرمودند این است كه در منزل خود افطاری بدهید و در این اماكن ندهید. از حج كه بر میگردید در منزل خود ولیمه بدهید. این اماكن برای انسان بركت و روح نمیآورد، نورانیت برای انسان نمیآورد. باید در منزل باشد. به زن و بچه اجحاف نباید بشود. تكلیف زائد نباید باشد و از آنطرف هم نباید مسئله به این نحو باشد كه انسان بخواهد هر شب اینطرف برود، آنطرف برود، نه! لازم نیست. اگر انسان چند شب هم در ماه رمضان برود این همان سنّت را انجام داده است. بهتر است كه انسان در منزل خود باشد، آن غذای مورد نیاز خود را در منزل بخورد كه بتواند به سایر كارها و اعمال و آن نعماتی كه خدای متعال در احیای شبهای ماه رمضان ـ نه فقط در احیای شب نوزدهم و شب بیست ویكم ـ برای انسان قرار داده، به آنها برسد. انسان نباید تمام شب را به خواب بگذراند، یكی دو ساعت انسان بخوابد و بعد برخیزد و دیگر تا اذان صبح و موقع سحری، به كارها و به خلوت و به تفكر بپردازد. حالا اگر چیزی هم نخواند، نخواند، اگر قرآن هم نخواند نخواند، این الزام نیست. انسان باید رعایت حال خودش را بكند، چهبسا انسان در تفكر و در سكوت به مطالبی میرسد كه در قرائت به آن مسائل نمیرسد.
معاشرت در ماه رمضان باید محدود باشد. صحبتهایی كه انسان میكند چه در روز ماه رمضان یا در شب، از هر مقولهای نباید باشد. مراقبۀ انسان در ماه رمضان باید زیاد باشد. تخیلات و تفكرات انسان در ماه رمضان باید تخیلات و تفكرات الهی باشد و سعی كند كه خیال بد در ذهن نیاید.
اگر بین او و بین یكی از افراد مسئله هست نگذارد مرتّب این تخیلات بیاید، رد كند. این تخیلات باعث میشود كه آن نفحات الهی بسته بشود و همین كه بخواهد وارد قلب بشود، میبیند که درِ قلب بسته است. قلب از كثرات پر شده، از تخیلات پر شده است و میگوید یا جای من است یا جای اینها است. پس انسان باید مراقب این مسائل باشد. مطالبی كه در بین روز هست؛ اولاً باید میزان كسب و اشتغال خودش را در روز كم كند، به نصف برساند یا به دو ثلث برساند. اگر ایجاب و ضرورتی اقتضا نمیكند بهتر این است كه در ماه رمضان بیشتر در منزل باشد.
و همینطور نسبت به كیفیت تغذیه در سحری، غذایی را بخورد كه او را سنگین نكند ولی مقوّی باشد و بتواند تا شب او را بكشاند. روزۀ با ضعف هیچ فایدهای ندارد یعنی انسان روزه بگیرد و ضعف بر او غلبه كند. رفقا یك وقت تصور نكنید كه اگر غذا كم بخوریم و ضعف بكنیم، خدا بركاتش بیشتر باشد، نه. ضعف خودش موجب میشود كه آن استقامت روح دچار تزلزل بشود. و آن ضعف بدنی، آن حالت نفسانی و روحی انسان را دستخوش خودش قرار بدهد. باید انسان در حالتی باشد كه در عین احساس گرسنگی، حالت ضعف نداشته باشد. بنابراین در شب غذای سبك بخورد و در روز(سحر) هم غذای مقوّی باشد ولی غذایی كه بتواند انسان را بكشد.
رعایت سکوت و تأثیر آن در نفس سالک
انسان از اشتغالات زیاد، باید پرهیز كند. انسان از صحبت كردن زیاد در ماه رمضان باید پرهیز كند. حرف نزند و تا از او چیزی سؤال نكردند او ابتدای به صحبت نكند، هر حرفی را نزند، ولو اینکه حرف بیخودی باشد. مثلاً: در راه میآمدیم و دیدیم كه یك تصادف است! برای چه؟ مثلاً میآمدیم و دیدیم ابر درآنجا آمده! خب آمده كه آمده. یا میآمدیم و دیدیم که دو نفر با هم دعوا میكنند! اینها تمام مسائلی است كه [ضرر دارد.]
إنشاءالله در بحث صمت در حدیث عنوان خواهیم گفت كه خود صحبت كردن ولو صحبت مُجاز، برای سالك ضرر دارد. همین صحبت مجاز ضرر دارد نه خلاف شرع! نه تهمت، نه غیبت و نه سایر امور محرّمه و خلاف شرع، نه! بلکه همین صحبتهای پیش پا افتاده و عادی که میکند، هم ضرر دارد. البته انسان نباید جوری هم باشد كه تصور كنند كه حالتی به خود گرفته و با همۀ دنیا قهر است و كه هست و چه هست! ابرویهای او در هم میرود، كه نمیتوان با یك مَن عسل هم نگاهش كنند! نه! انسان باید در عین انبساط وجه، یك رفتار عادی و متعارف داشته باشد بهنحوی كه موجب زدگی دیگران یا از دست دادن حالات خود نباشد. و بین این دو باید این حالت را داشته باشد.
حرف بیجا زدن موجب میشود كه انسان از دست بدهد. از آنطرف هم هیچ صحبت نكردن موجب میشود كه افراد دیگر نسبت به انسان احساسات و مسائل دیگری در ذهن بیاورند و یااینكه دچار توهمات و تخیلاتی بشوند. هیچ كدام از اینها صحیح نیست. «ره چنان رو كه رهروان رفتند»1 بزرگان نسبت به این مسئله خیلی دقت داشتند.
بهتر این است كه انسان در ماه مبارك رمضان به صوم خاصالخاص كه اختصاص به خواص از اولیای الهی دارد توفیق پیدا بكند كه در آن روزه هیچ چیزی جز خدا و رضای خدا در ذهن نیاید و هیچ قدمی جز رضای الهی برندارد.2
در ماه رمضان صلۀ رحم بسیار مستحب است و انسان باید صلۀ رحم كند. تأثیر رفتن به قبرستان از غیر ماه رمضان بسیار بیشتر است، بهخصوص در حال روزه، تأثیر عمیقتری دارد. همان طوری كه مرحوم آقا فرمودند و به همان كیفیتی كه گفته شده است.3
تشرف به اماکن مقدسه و تأکید بزرگان نسبت به آن
به زیارت اماكن مقدسه [مشرف شوند]؛ افرادی كه در قم هستند زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها، در مشهد زیارت امام رضا علیهالسّلام، در طهران زیارت حضرت عبدالعظیم علیهالسّلام. در جای دیگر اگر مكان مقدسی است هر چند روز یكبار حتماً انسان برود. رفتن در حال روزه اثرش بیش از سایر موارد هست. این كسانی كه مكان مقدسی در نزدیكی آنها است، بهتر است هر روز را بروند.
مرحوم علامه طباطبایی ـ رضوان الله علیه ـ ایشان هر روز قبل از افطار به زیارت حضرت معصومه میآمدند و بعد به منزل میرفتند و افطار میكردند. این روش، روش بزرگان است! یعنی اینها بیخود این كارها را انجام نمیدادند. یك چیزی را میدیدند و یك مسائلی را احساس میكردند و انسان باید از این نعمتهای الهی استفاده كند.
وقتی راجع به حضرت عبدالعظیم امام علیالنقی علیهالسّلام میفرماید: «مَن زارَ عَبدالعَظیمِ كَمَن زارَ الحُسَین بِكَربَلا»1 یعنی ای اهل طهران! ما امام حسین را برای شما در حضرت عبدالعظیم آوردهایم، چرا نمیروید؟ دیگر چطوری مطلب را بیان كنند؟ امام علیالنقی فرموده است و حرف بنده كه نیست. امام میفرماید كسی كه نمیتواند به كربلا برود، این حضرت عبدالعظیم است. این دو فرسخی است دیگر! چون وصل است، از یك شریعه است، این به امام حسین وصل است. این به سیدالشّهدا وصل است. این به امام هادی وصل است. چون وصل است وقتیكه در آنجا میروی، انگار كه در روضۀ سیدالشّهدا رفتی!
چون حضرت معصومه وصل است، وقتیكه به زیارت حضرت معصومه میروی انگار به زیارت امام رضا رفتهای. هیچ تفاوت نمیكند، فرقی نمیكند. اگر یك امامزادهای در نزدیك هست، به آن نیت كه آن امامزاده وصل است، انسان در آنجا برود و نماز ظهر و عصر خود را در آنجا بخواند، یك فاتحه بخواند، نیم ساعت بنشیند و بعد برگردد، آثارش را ببیند که هست یا نیست؟ خیلی مطلب را برای ما سهل گرفتند. خیلی مطلب را برای ما آسان گرفتند. ما خودمان را مرتّب كنار میكشیم. مرتّب داخل خانه مینشینیم و توجه نمیكنیم یا اعتنا نمیكنیم، نه! اینطور نیست.
تشرف به زیارت اولیاء موجب حرکت سالک میشود
رفتن به این اماكن برای انسان موجب نورانیت میشود، موجب حركت میشود. حالا نورانیت بهجای خود است و آن چیز كه مهم است حركت است. وقتیكه انسان سر قبر یكی از بزرگان برود همین كه به فاتحه خواندن بنشیند، روح آن بزرگ آن را به جلو میبرد. لذا وقتیكه از قبرستان بیرون میآید، میبیند یك خرده فرق كرده است. این به نورانیت و اینها كاری ندارد! آنچه كه برای سالك مهم است حركت است، ولو نورانیت هم نداشته باشد. گرچه كه دارد ولی مهم حركت است. یعنی نفس آن ولیّ با ارتباطی كه این نفس با او برقرار میكند، جلو میبرد، بهسمت جلو حركت میدهد.
وقتیكه به زیارت حرم عبدالعظیم میروی، آن نفس حضرت عبدالعظیم یك خرده جلو میبرد، یك قدم جلوتر میبرد. دفعۀ دوم یك قدم دیگر میبرد. لذا آدم در آن روزی كه زیارت عبدالعظیم رفته با آن روزی كه نرفته، میبیند که كارهایش فرق كرده، افكارش فرق كرده، میبیند که حالتش نسبت به مسائل تفاوت پیدا كرده است. در زیارت بزرگان این اثر هست.
چرا مرحوم آقای حدّاد اینقدر برای زیارت اصرار میكردند؟! میفرمودند كه سالك باید به زیارت اولیای خدا برود. حضرت معصومه در اینجا [دفن هستند.] آیا حضرت معصومه که در اینجا هست كفایت میكند؟ نه. حضرت معصومه در جای خود و اولیای الهی دیگر در شیخان در جای خود، و اولیای الهی در علی بن جعفر بهجای خود هستند. هر كدام از اینها اثری از آن آثار طیبۀ نفوس خود را نسبت به زائر خود القا میكنند. هر كدام یك اثر دارند. فلهذا انسان باید از این مسائل استفاده كند.
بنابراین آنچه را كه بزرگان نسبت به این مسئله فرمودند این است كه سالك، در مرحلۀ اول نسبت به تغذیۀ خود باید كمال دقت را داشته باشد، غذاهایی كه موجب بالا رفتن غلظت خون و امثالذلك است برای انسان خوب نیست. غذاهایی كه موجب رقّت خون است یعنی در واقع موجب قلیایی شدن خون میشوند نه اسیدی شدن خون، آن غذاها برای انسان مفید است. میوهجات، سبزیجات و مخصوصاً آن غذاهایی كه آن حالت ثقلش كمتر است. انسان قدری گوشت كمتر بخورد. یا از بعضی از انواعش كه آن حالت ثقل را در انسان ایجاد نكند. البته عرض كردم تمام اینها با فرض این است كه انسان آن قدرت و قوه برای دوام روزه را داشته باشد. چون یك سال ما راجع به این قضایای ماه رمضان صحبت كردیم، ظاهراً بعضی از رفقا در خوردن غذاها خیلی تفریط كرده بودند و بعد هم مبتلا به ناراحتیهایی شده بودند و گفتیم كه این صحیح نیست و دأب و روش بزرگان اینطور نبوده و اولیای الهی همان راهی را كه خودشان رفتند به ما توصیه كردهاند.
مگر شما در روح مجرد ندیدهاید كه مرحوم آقا میفرمودند که ما سحرها وقتیكه منزل آقای حدّاد میرفتیم، میدیدیم که ایشان نان و سبزی میخوردند. میگویند: این را كه ما نمیتوانیم! آن، برای ایشان است و مزاج ایشان و وضعیت ایشان به یك نحوی است كه خدا اینطور قرار داده است. مسائل معنوی قطعاً در آن دخیل بوده، غلبۀ حال در آن دخیل بوده و الاّ كسی از صبح تا شب با زبان روزه، داخل كورۀ آهنگری با نان و سبزی بگذراند! و اصلاً جور درنمیآید. مرحوم آقا فرمودند: ما دیدیم که نمیتوانیم از عهده برآییم، آنجا نان و سبزی را میخوردیم و به خانه میآمدیم و تتمهاش را [میخوردیم.]1 آن هم در آفتاب گرم كربلا که اواخر تابستان بود. هوا گرم بود و همینطور طبعاً مزاجها مختلف است.
لذا یك روز اتفاقاً ما در منزل مرحوم آقای حدّاد بودیم، من آنموقع از همین مقدّس مأبیها درمیآوردم كه امروز خدمتتان گفتم. از همان زاهد مأبیهای عوضی و خلاف! سن ما هم كم بود، حدود هجده سال بود. مرحوم آقا به مرحوم آقای حدّاد رو كردند و گفتند: «آقا! این آقا سید محمدمحسن را نصیحت كنید، اصلاً غذا نمیخورد.» و بعد ایشان نیم ساعت برای ما صحبت كردند كه إنشاءالله در وقت خودش بعضی از آن مطالب را خدمت رفقا عرض میكنیم.
این مطالبی كه من امروز خدمت رفقا گفتم از خودم نگفتم. این مطالبی بود كه از بزرگان شنیدم و چكیدۀ مطلب ایشان بود كه شما باید بهنحوی غذا بخورید كه غذا مركب شما باشد، بتواند شما را حركت دهد. شما باید درس بخوانید، باید مطالعه بكنید. الآن دوران جوانیِ تو است، الآن دوران رشد تو است، الآن دوران مطالعه و كار و تحصیل و اشتغال و این حرفها است. اگر شما بخواهید در سن شانزده سالگی و هفده سالگی بگویی كه نان و سبزی میخورم که نمیشود.
البته ما خیلی شاگرد حرف گوشكُن نبودیم و از حق نگذریم، یك مقدار هم مخالفت كردیم و خواستیم یك مقدار وضع خودمان را سبكتر نگه داریم. بعد از مراجعت و در همان سالهای اولی كه به قم مشرف شدم، از آن حدّی كه برای ما ترسیم كرده بودند، ما یك مقدار یا دو مقدار كمتر گذاشتیم و بعد مبتلا شدیم كه تا الآن هم مبتلا هستیم. این مال حرف گوش نكردن است. وقتی میگویند: اینطور [انجام بده]، انسان باید همانطور انجام بدهد. حالا ما میخواهیم خودمان را كاسۀ داغتر از آش بكنیم. نه آقا! خدا مسیر انسان، ترقی انسان، رشد انسان را در این قرار داده و گفته كه انجام بده. نباید زیادهروی بكنیم و انسان نباید كم هم بگذارد. این مسیر مسیری است كه به بهترین نحو و به بهترین وجه [ترسیم كردند.]
مرحوم قاضی به منزل آقا سید مرتضی كشمیری میرفتند. آقا سید مرتضی كشمیری از بزرگان بود، از عُبّاد و زُهّاد بود، اهل مراقبه بود و به درجاتی رسیده بود. اهل مكاشفه بود و تصرفاتی میكرد، كارهای غیرعادی و خوارقالعاداتی از او سرمیزد. البته یك وقت خدای نكرده برداشت بدی نشود! اصلاً غذای ایشان این بود و طبعش این بود. طبع ایشان رسیده بود بهنحوی كه غذا كم میخورد. در منزلش میرفتند و غذا میخوردند. مرحوم حاج شیخ عباس قوچانی از قول مرحوم قاضی نقل میكردند: گفتند كه غذا بیاورید، سفرهای انداختند و دو تا سیب زمینی آوردند، یكی آنجا گذاشتند و یكی هم برای مرحوم قاضی گذاشتند و اینقدر نان جو و یك ظرف آب آنجا گذاشتند. بسیار خب! حالا ما بخوریم و ببینیم چه میشود؟ خوردیم و دیدیم این غذا لای دندانمان گیر كرده و پایین هم نرفته است! این را من میگویم. به خانه رفتیم و گفتیم: بیا غذا بخوریم و اینكه تا معدهمان هم نرسید! حالا مرحوم قاضی كجا بود؟ وقتی این را میگفت كه خودش ولیّ خدا بود. وقتیكه او اینطور بود، این حرف را میزد. هر كسی حسابی دارد. خدا این بدن را به این كیفیت درست كرده است و انسان باید مقتضایش را انجام دهد. البته حالا ما جسارتی به مرحوم آقا سید مرتضی كشمیری نمیكنیم. عرض كردم که ایشان حالشان اینطور بود. ولی اگر انسان بخواهد این را به حالت تقدّس مأبانه بگذارد، خدا چیزی به او نمیدهد و از كیسهاش رفته است. باید انسان همیشه حدّ اعتدال را رعایت كند. این مسائلی بود كه عرض شد.
عرض شد كه مرحوم آقا نسبت به دهۀ سوم خیلی عنایت داشتند. بنده ندیدم كه ایشان در دهۀ آخر بخوابند. و یا اگر میخوابیدند مثلاً نیم ساعت بیشتر نبوده و خیلی كم بوده است. اصلاً كسی از شاگردان مرحوم قاضی كه ایشان را در دهۀ آخر نمیدید، یك جای خلوتی برای خودشان داشتند. بزرگان نسبت به خصوص دهۀ آخر خیلی رعایت میكردند. اگر بتوانیم آن دهۀ آخر، افطاریها را نرویم و در منزل خود باشیم، بهتر است. اگر قرار است رفیقی انسان را دعوت كند یا انسان رفیقش را دعوت بكند، انسان سعی كند كه در همین یكی دو دهۀ اول انجام بدهد و بهتر است. نمیگویم: نه! ولیكن من آنچه را كه دأب و دَیدَن بزرگان بوده خدمت رفقا عرض میكنم تا اینكه هر طوری كه خودشان بهتر میدانند و صلاح میدانند نسبت به این مسئله اقدام بكنند.
ماه ماهی است كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
فَإنّ الشَّقی مَن حَرُم رضوان اللَه فی هذا الشَّهرِ العَظیمِ؛ «شقی به آن كسی میگویند كه ماه رمضان بگذرد و رحمت الهی و غفران الهی شامل او نشده باشد.»1
حتی در روایت داریم كسیكه چنین حالی داشته باشد باید تا عرفات صبر كند، بلكه خدا در روز عرفه به او عنایتی كند.2 یعنی ماهی است كه خدا اسم شقی روی آن فرد گذاشته است. قضیه این است كه خدا سفره را پهن كرده و ما میگوییم سر سفره نمینشینیم. خدا آن رحمت خود را گسترده، نمیگوید: دنبال آن بروید، میگوید: من آوردهام. كسیكه سر سفره ننشیند و سر سفره، غذا نخورد این دیوانه نیست؟!
خدا میگوید: من در این ماه كاری كردهام كه وقتی ماه رمضان تمام بشود انگار از مادر متولد شدهاید. مسئله این است و راه آن هم همین است. این مطالبی بود كه خدمت رفقا عرض كردم، بهاضافه آنچه كه خودشان میدانند و قبلاً هم صحبت شده و همینطور در كتب نسبت به این ماه تذكراتی داده شده است.
امیدواریم خداوند متعال توفیق هرچه بیشتر نسبت به ادراك فضائل و رحمات و الطافی كه در این ماه برای خواص از بندگان خودش قسمت كرده، به ما عنایت كند.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد