پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهحقیقت تقوا و مراتب آن
تاریخ 1427/12/23
توضیحات
حريت و آزادي افراد از قيد عبوديت و بندگي غير از پروردگار متعال. شرح فقره: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ ... 1 تفسير آيه 83 سورۀ مباركه قصص:( تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ) 2 توضيحي راجع به سخن سيدالشهداء عليه السلام در ارتباط با حريّت و آزادي انسان: لا تكن عبد غيرك فقد جعلك اللَه حرّاً. 3 عدم تبعيت از فرمايش سيدالشهداء عليه السلام منجّر به ايجاد فساد در دو جنبه ميشود. 4 ذكر حكايتي در ارتباط با ملاقات استاد طهراني با يكي از افراد معروف و نحوۀ عملكرد و برخورد ايشان با آن شخص. 5 انساني كه پي به ارزش وجودي خود و گوهر ناياب خويش نبرده است مسحور فريفته جاذبههاي عالم دنيا و مسائل اعتباري آن ميشود. 6 در روز قيامت از تك تك افراد نسبت به قيام ايشان براي رفع نقاط ضعف و نقائص وجودي خود بر اساس ميزان فهم و ادراك ايشان سؤال ميشود. 7 اظهار خضوع و ذلت افراد نسبت به غير از پروردگار متعال از ساير افراد منجر به ايجاد روح استعلا و برتري منشي و استكبار ايشان ميشود. 8 پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام در ارتباط با بهترين خوابي كه حضرت در طول عمر خود داشتهاند. 9 ذكر حكايتي بسيار آموزنده در ارتباط با نحوۀ عملكرد و سخنان پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم با فردي كه قصد به قتل رساندن حضرت را داشت و به ارادۀ الهي نتوانست آنرا جامۀ عمل بپوشاند. 10 ذكر تشبيهي لطيف در بيان كيفيت پيشگيري و مراقبه انسان از وارد شدن در عالم كثرات و اعتباريات و فرو رفتن در منجلاب انانيت و استكبار. 11 افرادي كه به مقام تقوا و فعليت تامه رسيدهاند نسبت به هر امري كه غير از خدا و مسير اوست واكنش نشان ميدهند. 12 اميرالمؤمنين عليه السلام در خطاب به ابن عباس ميفرمايند: اين سلطنت و حكومت معاويه از آب بيني بز براي من پستتر است.
هوالعلیم
حریت و آزادى افراد از قید عبودیت و بندگى ما سوی اللَه
شرح حدیث عنوان بصری ـ حقیقت تقوا و مراتب آن ـ جلسه 137
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم اللَه الرحمن الرحیم
و صلّى اللَه على سیّدنا و نبیّنا أبى القاسم محمّد
و على اهل بیته الطّاهرین و اللعنة على أعدائهم أجمعین
عرض شد که امام صادق علیهالسّلام به عنوان فرمودند كه «فَهٰذِا أوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَیٰ»1 قالَ اللَه تَبارَك وَ تَعالَی: ﴿تِلۡكَ ٱلدَّارُ ٱلۡأٓخِرَةُ نَجۡعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فَسَادٗا وَٱلۡعَٰقِبَةُ لِلۡمُتَّقِينَ﴾2 این مطالب و دستوراتی كه به تو دادیم در صورت عمل كردن و پرداختن، اوّلین مرتبه از مراتب تقوا است. خدای متعال در قرآن میفرماید: این منزلگاه آخرت و نعیم و رضوان الهی را برای كسی و فردی قرار دادیم كه او در این دنیا بهدنبال علوّ و برتری و فساد نبوده، و بهدنبال اینكه بخواهد نسبت به دیگران برتری پیدا كند، كَلِّ بر دیگران بشود و بار خودش را بر دوش دیگران بیندازد و به استثمار خود بكشاند و استعباد خود در بیاورد، نبوده باشد. استعباد یعنی بندگی، كرنشكردن، یعنی اظهار ذلّت و پستی در برابر غیر خدا كردن. این معنای استعباد است. خدای متعال همه را بندۀ خود میداند و دستور داده است كه افراد فقط بندۀ او باشند و درقبال دیگران حُرّ باشند.
توضیح کلام حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارۀ حرّیت انسان درقبال دیگران
امیرالمؤمنین علیهالسّلام یا به روایت دیگر سیدالشهداء علیهالسلام میفرماید:
لا تَكُن عَبدَ غَیرِك فَقَد جَعَلَكَ اللَه حُرًّا؛3 «بندۀ غیر خودت نباش، اظهار ذلّت و پستی در برابر غیر خودت مكن درحالیكه خدا تو را حرّ آفرید.»
بیان مفاسد بندگی غیر خدا
این مسئله دو جنبۀ فساد یا بلكه بیشتر دارد. از نظر خود انسان دو مسئله است: مسئلۀ اوّل اینكه این قضیه باعث میشود كه آن شخص مقابلی كه انسان برای او اظهار ذلّت میكند، سرش را پایین میاندازد و سرش را خم میكند، او در مقام علوّ و تكبّر قویتر بشود، مطلب برایش بیشتر مشتبه بشود. در آن مرحلهای از كبر و تبختُر و فرعونیت و انانیت كه قرار دارد، از آن مرتبه بیشتر فرو برود و آن احساس اعتلاء و كبریائیت در او بیشتر قویتر بشود و بالاتر برود. هر نفری كه پیش او میرود یك درجه كبر او بالاتر میرود. اگر یكی برود و بخواهد مثل آدم با او حرف بزند، دیگر نفْسش نمیتواند بپذیرد. اگر یكی برود و بهطور عادی بگوید: آقا! این كار من را راه بیندازید، میگوید: آقا! برو بیرون و پشت صف بایست و دو ماه كارش را به تأخیر میاندازد. كسانی را قبول میكند كسانی را راه میدهد، كار كسانی را راه میاندازد كه اظهار ذلّت و بدبختی و پستی كنند، از این افراد خوشش میآید و از این افراد طلب میكند. اگر دفتری یا منزلی یا سازمانی و یا مكتبی دارد یااینکه بیا و برویی دارد، مایل است كه اینگونه افراد با او ارتباط داشته باشند.
اگر یك فرد بخواهد بهنحو عادی برود و بگوید: آقا! سلامٌ علیكم، حال شما خوب است؟ و من چنین مطلبی دارم. میگوید: آقا شما كی هستید؟ چه هستید؟ چطور آمدید؟ چه كسی راهت داد؟ حرفت چیست؟ حرفت را بزن و برو. پیش آقای فلانی برو و با او حرف بزن، من وقت ندارم؛ چون او آمده و مثل آدم با او حرف میزند، عادی صحبت میكند. ولی اگر یك نفر اظهار ذلّت كند [خیلی راحت کار او انجام میشود.]
ذکر حکایتی از استاد طهرانی دربارۀ حریت انسان
اینهایی كه خدمتتان میگویم چون برای خودم اتفاق افتاده است. من یاد نگرفته بودم كه سر كج كنم یا فرض كنید كه از این دلقك بازیهایی كه بقیه در میآورند، من هم به آن كیفیت باشم. یك وقت جایی رفته بودم و كاری داشتم؛ در یكی از همین شهرستانها منزل یك نفر رفته بودم. وقتی كه رفتیم خیلی عادی گفتیم: ما با فلان آقا كار داریم. گفتند: «آقا! میبایست شما از قبل وقت بگیرید.»
ـ : بسیارخوب، بنده اصراری ندارم، شما چه وقتی را میدهید؟ اتفاقاً الآن بنده باید مسافرت بروم و نمیتوانم اینجا بمانم.
ـ : پسفردا بیا.
ـ: من پسفردا مسافرت هستم، شما برای یك وقت دیگر وقت بدهید.
ـ : چرا اینطوری شد؟! هر كسی میآید میگوید: همین الآن اینجا میایستیم تا وقت بدهید! ولی شما میگوید: من مسافرت دارم! حالا كجا میخواهید بروید؟
ـ : به شما چه مربوط است؟ بنده مسافرت دارم. مگر شما هركجا میروید به من میگویید که كجا میخواهم بروم؟! (خیلی عادی برخورد کردم.)
ـ : بسیارخوب، مثلاً چه وقت میتوانید؟
ـ : روز چهارشنبه میتوانم.
وقت دادند و رفتیم. وقتی آنجا رفتم با یك مسئلۀ خلاف هم برخورد كردم و در آنجا دیدم كه یك نفر از افرادی كه اتفاقاً همشأن و همطراز ایشان بوده، یعنی سنشان اندازۀ هم بوده و درسشان تقریباً اندازه هم بوده، در آنجا به نحوی نشسته بود. البته آن شخصی كه ما به منزلشان رفتیم الآن حیات دارد و آن شخصی كه نشسته بود چندی پیش فوت كرده و به رحمت خدا رفته است. یعنی آن فردی كه من به منزلش رفتم هنوز در قید حیات است. من از وضع و حالت و موقعیت این شخص خیلی اظهار تأسف كردم و بعد وقتی كه مشغول صحبت شدیم، این چندان از صحبت ما خوشش نیامد و حرفی زد و ما هم جوابی به او دادیم و گفتیم: آقا سر جایت بنشین و درست صحبت كن!
طلبهایم، طلبه كه با طلبه این مطالب را نمیگوید! و عمداً این كار را كردم كه یك مقدار متنبّهاش كنم؛ چون درآنموقع در وضعیتی بود كه الآن آن وضعیت را دیگر ندارد. همان كسی كه در آنوقت در كنار او به این نحو نشسته بود و چشمچشم و بلهبله و قربانقربان بود، وقتی كه این بندۀ خدا وضعیتش تغییر پیدا كرد، علیه او شروع به صحبت كرده بود.
ببینید دنیا چیست؟! فقط یك مسؤلیت پیدا كردن سبب این رفتار بود. اینكه علمش همان است و عوض نشده است. در موقعیتی بود و الآن فقط موقعیتش تغییر پیدا كرد. سنّ تو هم اندازۀ سنّ اوست! حالا من جوان بودم و الآن هم جوان هستم! ظاهراً جوان نیستم و الآن نباید بگویم جوان! ولی آنموقع سنّ ما در حدود بیستوپنج یا بیستوشش سال بود و آن شخص در حكم پدر ما بود و همۀ ریشهایش سفید بود. نشستم و خیلی صریح گفتم: آقا! این كار خلاف انجام شده است و به ایشان هم در همانموقع تذكر دادم كه بنده در اینجا كه آمدهام و این نامه را میخواستم به شما بدهم، گفتم: فقط باید به دست شما برسد و ایشان باز كردند و تخلف كردند. گفت: «اینها دستور دارند.» گفتم: اگر دستور دارند پس چرا به من نگفتند؟ اگر دستور داشتند بنده نامه را به اینها نمیدادم و به شما هم نمیدادم! آن دید كه ما تند شدیم و به هر صورت جای این حرفها نیست.
شما میبینید که همین وضعیت تغییر پیدا میكند و بعد همانكسی كه اینقدر اظهار عبودیت میکرد و وضعیتش آنطور و سر پایین بود، شروع به حرفزدن میكند و بهشدت هرچه دلش میخواهد، میگوید. این مال همین است كه شما در آنوقت خودت را نشناختی كه: «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك فَقَد جَعَلَكَ اللَه حُرًّا.» سیدالشهداء علیهالسلام میفرماید: ای بدبخت! چرا خودت را بندۀ غیر قرار میدهی. ای بدبخت آدمی كه پِی به ارزش وجودی خودت نبردی و این گچ و سنگ و آهن تو را فریفتۀ خودش كرده است، این تالار تو را فریفتۀ خودش كرده، این مَسند و ریاست تو را فریفته كرده است. امروز را باش و فردا خواهی دید كه یك تغییر كه پیدا شد، همین تو بلند میشوی و برعلیه او اظهار علوّ میكنی، پس هم آن غلط است هم این غلط است، هر دو غلط است. در هر دو باید یكسان بود و این اختصاص به این بندۀ خدا كه هنوز در قید حیات است ندارد. نه، حتی این مطلب نسبت به گذشتگان و بزرگان همینطور است.
من وقتی كه به منزل ایشان مراجعه میكردم و میخواستم پیغامی از مرحوم آقا برسانم یا خودم كاری داشتم، در آنجا میرفتم و میگفتم: وقت هست یا نیست؟ اگر نیست خداحافظ شما! حتی به من میگفتند كه امروز یك مطلب و مشكلی است، آیا فردا میتوانید؟ گفتم: نهخیر، بنده فردا نمیتوانم، خداحافظ شما باشد و میآمدم. همۀ افرادی كه در آنجا بودند به من به یك نحو دیگری نگاه میكردند که عجب! چه فرصتی دارد از دست او میرود!
تأسّی به کلام معصومین در تمام شئون زندگی
همیشه انسان باید كلام معصوم و این كلمات امام را در نظر بگیرد. شما همین یك كلام را در نظر داشته باشید، همیشه با خودتان و هرجا میروید؛ در خیابان راه میروید این در نظرتان باشد، به فروشگاه برای خریدن چیزی مراجعه میكنید در نظرتان باشد، در دفترتان و بازار میروید در نظر داشته باشید، در منزل میروید در نظر داشته باشید، در مسجد میروید در نظر داشته باشید، با رفیقتان برخورد و صحبت میكنید در نظر داشته باشید: «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك فَقَد جَعَلَكَ اللَه حُرًّا؛ بنده غیر خودت نباش خدا تو را حرّ آفرید.» غیر تو كیست و چیست؟! ائمه علیهمالسّلام ما را به این سمت میكشانند، مكتب اهل بیت علیهمالسلام ما را به این سمت میكشاند و به عبودیت غیر و ذلّت نمیكشاند. این مكتب خلفا و سلاطین و حكّام جور و ظلم است كه انسان را به خود میكشاند. خود درقبال خدا!
پس مسئلۀ اوّل اینکه ایراد و فسادی كه وارد میشود، آن فساد متوجّه او است؛ این فرد هم یك بندۀ خداست و بالأخره این هم یك انسان است. ابوبكر و عمر هم باشند بالأخره انسان هستند، یزید هم باشد انسان است. تا یك نفر پیش آنها نرود و اظهار كرنش نكند كه عُمر عُمر نمیشود. تا یك نفر پیش یزید نرود و اظهار كرنش نكند و تا آن فرمانده نیاید و با شمشیر خودش اظهار عبودیت نكند و تا آن حاكم پیش او نیاید و اظهار ذلّت نكند كه یزید یزید نمیشود. به آنجایی نمیرسد كه دیگر پسر پیغمبر را اعدام كند! به آنجایی نمیرسد كه دختر پیغمبر را جلوی شوهرش تكهتكه كند! چه چیزی آنها را به اینجا رسانده است؟ بلهبله قربان گویان و سلام علیك گویان و اظهار ذلّت او، كمكم، كمكم آن فردی كه در او زمینه و بستر آماده است را به آن نقطه میرساند. و این بستر در همۀ ما هست! در همۀ ما بدون استثناء هست؛ از منِ گوینده تا تمام افرادی كه در گوشه و كنار اینجا نشستهاند!
وجود دعوت به خود در همۀ انسانها
رفقا! بدانیم كه این قضیه در ما موجود است؛ دعوت به خود در همۀ ما هست، اظهار عبودیتِ غیر در همۀ ما هست، البته كم و زیاد دارد. ما كه با هم رودروبایستی نداریم. اینجا نیامدهایم كه بر عیوبمان اضافه كنیم، آمدهایم که از عیوبمان كم كنیم، آمدهایم که نقایص را برطرف كنیم و بهتر است كه صریح صحبت كنیم. چرا رودربایستی!؟ وقتی احساس كنم که یك نفر آمده و اظهار بهبه و چَهچَه میكند: آقا! فلان نوشتۀ شما این است، آقا! فلان صحبت شما این است، آقا! فلان حرف شما این است، خوشم میآید. سعی میكنم که خودم را تغییر بدهم. بله این هست، حال تا چقدر خدا توفیق بدهد.
رفع عبودیت غیر خدا تنها با تربیت صحیح
شما هم در وضعیت خودتان نظر بیندازید. همه این مسئله را داریم و همه باید در صدد رفع این مسئله باشیم و تقصیر هم نداریم؛ زیرا تعلّق به دنیا و آمدن به این دنیا از مقتضیات و آثارش همین است و خدا ما را بر این مسئله عقاب نمیكند؛ زیرا این مطلبی است كه در میان همه هست. بله، خدا اختیار رفع این مطلب را با تربیت صحیح و با تذّكر و اِعمال رویه برای ما قرار داده است. در روز قیامت سؤال میكند که با آن زمینههایی كه برای تو بهوجود آوردم، با آن آیات و نشانههایی كه برای تو گذاشتم و با آن مسائل، چگونه برخورد نمودی؟ همینكه من امروز خدمت رفقا عرض كردم خودش یك دلیل و حجّت است، خودش یك آیه و نشانه است.
اگر شما بدانید كه آن فرد كه درقبال آن شخصی كه فعلاً حیّ و حاضر است و در یكی از شهرستانها بود چه جور حرف میزد، چطور آرام صحبت میكرد! [میگوییم:] آخر تو همبحثی این هستی! تو همدرسی این بودی! چه شده كه حالا با این موقعیت همه چیز ازبین رفته است؟ چرا علمت را كنار گذاشتهای؟ تازه تو سید هستی و او شیخ است. چرا علمت را كنار گذاشتهای، سِنّت را كنار گذاشتهای، خودت هم خیرِ سَرت الآن موقعیتی داری، و موقعیت و همه چیز را كنار گذاشتهای! این نحوه صحبت كردن یعنی چه؛ هرچه لطف میفرمائید، هرچه عنایت دارید! این حرفها چیست؟ آقا! مثل آدم حرف بزن، درست حرف بزن. شما كه این روایات را خواندهای! شما كه به احادیث وارد هستید! این درد و مصیبتی است كه در همه هست.
مؤاخذۀ افراد در قیامت نسبت به عدم رفع بندگی غیر خدا در دنیا
در روز قیامت از یكیك ما سؤال میكنند که برای رفع این نقیصه در این دنیا چه كردی؟ نمیگویند: چرا داشتی؟ چون همه، كم و زیاد داریم ولی برای رفعش چه كردی؟ آیا راه نداشتی؟! راه را به تو نشان دادیم. همین آقای طهرانی كه الآن نشسته و صحبت میكند، به تو گفت. این یك نفر که راه را نشان داد. در فلان كتاب خواندی، فلان منبریِ دیگر گفت، فلان واعظ در فلانجا صحبت كرد. فقط بنده كه نیستم! این همه هستند که حرف میزنند و مطالب را میگویند. شما چهكار دارید به اینكه آن شخص كیست و چیست! آیا مطلبش مستند به یك پایۀ معتمَد است؟ آیا كلامش، كلام معصوم است؟ آیا كلام معصوم را نقل میكند؟ بنده كلام معصوم را نقل میكنم، حالا اگر حرف غیر معصوم بود و از هركسی باشد، میتواند بگوید. ولی كلام، كلام معصوم است: «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك فَقَد جَعَلَكَ اللَه حُرًّا»؛ خدا تو را حُرّ و آزاد آفرید. واقعاً این مكتب عجیب است!
بیان روایتی از مرحوم علامه طهرانی در اعتماد پیامبر اسلام به خدای متعال
چقدر مرحوم آقا این قضیه را در جلساتشان چه در وقتیكه در طهران بودند یا وقتیكه در مشهد بودند، گفتند! یادم است که چند مرتبه این مطلب را از ایشان شنیدم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جنگی، كه لشگر كفّار هم اتفاقاً از حیث عِدّه و عُدّه غلبه داشتند، كنار درختی رفتند که استراحت كنند. یكی از این كفّار و مشركین نگاه میكرد و گفت: عجب! این رئیس این افراد است که در كنار نشسته و هیچكس هم با او نیست. الآن بهترین فرصت است، بلند میشوم و شمشیر را برمیدارم و قائله را ختم میكنم و تمام میشود.
بالای سر پیغمبر ایستاد، پیغمبر یكدفعه چشمشان را باز كردند. پیغمبر خواب بودند. اصلاً كی به كی است! حالا که جنگ نیست؛ چون وجود پیغمبر به این مطلب و به این مسئله كه بنده نقل كردم، محقق شده است. پیغمبر به «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك» رسیده است. چرا چشمش را باز كند؟ چرا ترس داشته باشد؟ ما ترس داریم. ما خدا را میگوییم نه اینكه نگوییم ولی آن توپ و تانك و موشك و این وسایل، یكخرده جایی در دل ما دارند! چنین راحت چشممان را نمیبندیم! راحت و بیخیال یك جا نمیرویم و میگوییم: این چه میشود؟! حداقل اینکه بیدار هستیم، حالاخودمان را به خواب بزنیم و ادا دربیاوریم! چشممان را باز میكنیم و گوشمان مواظب است که صدا از كدام طرف آمد، امّا پیغمبر اینطور نیست و چشمش را میبندد و آرام میخوابد.
بهترین خواب امیرالمؤمنین علیهالسلام در مدت حیات
از مرحوم آقا شنیدم و این مطلب از ایشان است كه از امیرالمؤمنین علیهالسلام سؤال كردند كه بهترین خوابی كه در عمرت كردی و لذّت بردی، چه خوابی بود؟ فرمود: «آن شبی كه در منزل پیغمبر در مكه خوابیدم تا پیغمبر از مكه بیرون رفت!» این كلام، كلام امیرالمؤمنین علیهالسلام است، دروغ نمیگوید و شوخی نمیكند که من لذیذتر از آن خواب نكردم. حالا ما خودمان را جای امیرالمؤمنین میگذاریم، شاید این كار را میكردیم، نمیگویم: نه، آیا باز هم میخوابیدیم؟! یک چشممان باز بود و دستمان بالای سر بود که اگر سنگی آمد یا اگر كلنگی آمد، عکسالعمل نشان میدهیم!
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: «چنان خوابی كردم كه مانند این خواب را در همۀ عمرم نكرده بودم.» حضرت راست میگوید، اگر یك راستگو در دنیا هست آن هم امیرالمؤمنین علیهالسلام است. راست میگوید؛ چون به این مطلب رسیده که «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك» بندۀ غیر خدا نباش! بیچاره! خدا تو را به خودش منتسب كرده است، كجا میروی ؟! آیا پیش یكی كه مثل خودت است، میروی ؟! آیا پیش كسی دست نیاز دراز میكنی كه او هم عین خودت هشتش گِرو هشتادش است؟ آیا پیش یك شخص میروی و كلهات را كج میكنی و میگویی: «عنایت بفرمایید!» كه آن هم فقط به یك پیغام بند است؛ مثلاً میگوید: بفرمایید كنار و تمام شد! یا مثلاً: سر جایتان بنشینید! و تمام شد، بفرمایید كنار! تمام شد. بفرمایید بفرمایید؛ «ب ف ر م ا ی ی د»، همین و تمام شد. با یك «بفرمایید» همۀ آن كله كج كردنها تمام شد! همۀ آن اظهار ذلّتها و اظهار عبودّیتها با یك بفرمایید و یك امضا كنار رفت! ما به این مطلب و به این حقیقت نرسیدیم. بله، شاید ما بهجای امیرالمؤمنین میخوابیدیم.
پیغمبر خوابیده بود. یكدفعه پیغمبر از سر و صدای او ـ نهاینكه از ترس ـ بیدار شد. گفت: «یا محمّد! آیا من را میبینی؟» او كه پیغمبر را قبول نداشت. حضرت فرمودند: «بله میبینم.»
ـ : من چه كسی هستم؟
ـ : تو فلانی هستی. (و حضرت اسمش را هم فرمودند.)
ـ : من را از كجا میشناسی؟
ـ : بالأخره معلوم است! ما که به پیغمبری برگزیده شدیم، دیگر این مسائل برای ما پیش پا افتاده است.
ـ : الآن چه كسی میتواند تو را از دست من نجات بدهد؟ این همه ادعا كه تا حالا میكردی، این همه خدا خدا كه تابهحال میكردی، نگاه كن! آیا این شمشیر را میبینی که در غلاف هم نیست و دست من است. چه كسی میتواند تو را نجات بدهد؟
ـ : الله. (بیخیال! آن اللهی كه پیغمبر گفت، ما تا روز قیامت هم نمیتوانیم بگوییم. و بعد هم دوباره چشمشان را بستند.)
ـ : چرا میخوابی؟! شمشیر دست من است، چه میگویی؟! (اگر حال پیغمبر را تجسم كنیم، همین است كه من دارم برای رفقا میگویم.)
ـ : بگذار بخوابیم!
ـ : چه میگویی که بگذار بخوابیم؟ بالای سرت آمدهام و میخواهم تو را بكشم. (این کلام حضرت، از هر فحشی برای آن شخص بدتر بود! برای آن بدبختی كه شمشیر دستش گرفته بود و آمده بود که حضرت را بکشد! بگذار بخوابیم، هنوز جنگ شروع نشده که اینجا آمدهای!) الآن من میخواهم تو را بکشم، چه كسی تو را نجات میدهد؟!
ـ : خدا.
ـ : آیا خدا نجاتت میدهد؟ حالا میبینی!
(آمد که شمشیر را بردارد، یكمرتبه یك باد آمد و سرش به آن درخت خورد و شمشیر از دستش افتاد. همینطور كه پیغمبر خوابیده بودند شمشیر را برداشتند و بالای سرش ایستادند.)
ـ : حالا چه كسی نجاتت میدهد؟! (آن شخص ماند. حضرت فرمودند:) بگو الله. (بدبخت! زود بگو که كارت تمام بشود.)
ـ : الله. (و مسلمان شد.)
ـ : این شمشیرت را بردار و برو.1
تمام توجه انسان در همۀ اطوار زندگی باید به خدا باشد
ببینید! این مكتب است و پیغمبرش آن است. نمیآید بگوید: «من» و وقتی دارد میگوید: «الله»! راست میگوید و دروغ نمیگوید؛ چون حالش در همان وقتی كه آن شمشیر بالای سرش است و حالش وقتی كه شمشیر در دستش است، یكی است. ولی ما اینطور نیستیم؛ ما وقتی كه شمشیر دستمان است اللَهی كه میگوییم فرق میكند؛ یك «الله» پُر روغنی است که یك وجب روغن روی آن است. شمشیر دستمان است ولیكن میگوییم: خدا، اما وقتی كه شمشیر دست یكی دیگر باشد میگوییم: «الله»؛ چون قبول نداریم نهاینكه قبول نداریم بلکه پنج درصد قبول داریم.
آن ضرر و آن فسادی كه برای طرف مقابل پیش میآید همین است كه این بدبخت مرتب بالا میرود. یك نفر پیش او میآید و اظهار كرنش میكند و بالا میرود، نفر دوم پیش او میآید و بالا میرود. مرتب بالا میرود و به جایی میرسد كه دیگر نمیتواند پایین بیاید مگر عزرائیل او را پایین بیاورد. در مقام انانیت متصلّب و سفت شده، انانیت با وجود او عجین و خمیر شده است.
مراقبه، تنها راه نجات انسان از بندگی غیر خدا
قبل از اینكه عجین بشود انسان باید به فكری بیفتد. وقتی كه این رگهای قلبی آمادگی برای بستهشدن دارند، میگویند: از اول نباید بگذاری این عمل انجام بشود. باید رژیم غذایی بگیری، باید ورزش كنی، باید مسائل و ناراحتی و فشارها بر تو نیاید. از نظر وضع مزاجی باید مزاجت خوب باشد، در غذاهایی كه انتخاب میكنی نباید غذاهایی باشد كه چربی را بالا ببرد. كمكم انسان توجه نمیكند و به مطالبی كه گفته میشود عمل نمیكند، مرتّب میآید و كمكم یك اپسیلون اپسیلون میآید، یك ذرّه یك ذرّه و یك سلول یك سلول میآید و یكدفعه این رگی كه باید باز باشد به یك مقدار خیلی كم میرسد و میگویند كه یكقطره یكقطره دارد از این رگ رد میشود و آنموقع دیگر فایدهای ندارد و دیگر دارویی نیست كه این مجموع و تودهای كه الآن در كنار این قرار گرفته را خارج كند و چهبسا بعد، همین با همان جدارۀ رگ تبدیل میشود و یك عنصر گرانوله بهوجود میآورد و دیگر نمیشود كاری كرد. آنموقع میگویند: باید سراغ عمل و سراغ بالن و آنژیو و مسائل دیگر رفت، كه هزارتا خطر است. از اوّل نباید گذاشت كه این عارضه پیدا بشود.
همۀ ما در چنین بستر بستهشدنی قرار داریم. هركسی پیش انسان میآید و یك دست میبوسد، باید مواظب باشیم که یك پلاك اضافه شد! هركسی میآید و یك سلامٌ علیكم حضرت آقا! میگوید، باید بدانیم یك مقدار به این جدار افزوده شد! هركسی میآید و یك تعظیم میكند باید بدانیم یك مقدار این دائرۀ آزادی كه خدا قرار داده است برای اینكه الآن از این رگ به آن قسمت از قلب، خون برسد، بسته میشود! این نفس مرتّب با این مسائل و با این جریانات و با این قضایایی كه پیش میآید به یك مرتبهای میرسد كه جز عمل، دیگر چارهای نیست، راه دیگری نیست. خود قلب هم شكننده شده، خود رگها هم از آن حالت انعطاف و اِلاستیك خودشان درآمدهاند، خود آن رگ دیگر آمادگی ندارد. اگر هم بخواهند یك عمل انجام بدهند یكمرتبه باز میشود. میگویند: آقا! همینطوری برو تا وقتی كه اجلت برسد و دیگر كاری نمیشود انجام داد.
جوانی، بهترین زمان برای تلقی مسائل اخلاقی
انسان نباید به اینجا برسد! باید مرتّب مشغول شد؛ از اوّل نگذارد که این بسته بشود و بعد وقتی كه احساس خطر كرد شروع به ترمیم كند. در ابتدای امر و در اوایل میشود، در همان سالهای اوّل میشود. انسان میتواند و هرچه سنّ انسان در سنین جوانی باشد این مشكل زودتر حل میشود؛ تعلّقش به دنیا كمتر است و گرفتاریهایی كه نفس بهواسطۀ ارتباطات برای خود بهوجود آورده كمتر است. لذا فرمود: «عَلَیكُم بالأحداث»1 آن نوجوانها را دریابید، آنهایی كه هنوز تعلّق دنیایشان كمتر است، آنهایی كه هنوز فقط تنها چیزی كه باشد به خود و محدودۀ اطراف خود نگاه میكنند و چیزی از تعلّقات و از اعتبارات نیامده که با وجود آنها عجین و یكی بشود و یك بافت را پیدا كند و بافت وجودی انسان با بافت تعلّقات دنیوی یكی بشود. امان از این اعتبارات! فریاد از این اعتبارات!
بافتها فرق میكند. وقتی كه یك عضو خارجی وارد بدن بشود، بافت آن عضو خارجی با بافت بدن سنخیت ندارد و بدن نمیپذیرد و همینطور او را نگه میدارد. اگر یك شیشه وارد دستتان بشود، ده سال یا پنجاه سال هم بماند این شیشه همینطور در دستتان هست. اگر یك عنصر خارجی وارد یك جای بدن بشود و بیست سال هم باشد همینطور میماند، بافت با بافت بدن فرق میكند. ولی این مسائل و تعلّقات خارجی به نحوی است كه وقتی وارد نفس میشود كمكم خود را با بافت نفس تطبیق میدهد و جزو او میشود. و نهاینكه بین نفس و بین این بافت و تعلقات فاصله و حجاب میافتد بلكه خود را به او نزدیك و او خود را به نفس نزدیك و پس از مدّت زمانی یك عنصر را تشكیل میدهند: عنصر مخالف مسیر خدا و عنصری كه در فكرش همه چیز هست جز خدا!
اینها اتفاق افتاده است. این مطالبی كه خدمت رفقا و دوستان میگویم، اتفاق افتاده و در عالم خیال صحبت نمیكنم. افرادی كه در ابتدا شاگرد بزرگان بودند و شاگرد اولیاء الهی بودند و شاگرد عرفای بالله بودند و بعد حالاتی و خصوصیاتی داشتند و حتی مرحوم والد هم در آن زمانی كه در نجف بودند گاهی به اینها مراجعه میكردند و با آنها صحبت داشتند ـ حالا چه برسد به افراد عادی! ـ ولی هنوز آن مسئله در وجود آنها به كل ازبین نرفته بود و این رگها کاملاً و صد در صد صیقلی نشده بود و کاملاً این شاه رگ و شاه راه وجودی آنها و نفس اینها نسبت به اشیاء خارجی حساس نشده بود. انسان وقتی كه به مقام تقوا و به مقام فعلیت میرسد نسبت به هرچه غیر خداست واكنش نشان میدهد، اصلاً نمیخواهد.
فرمایش امیرالمؤمنین علیهالسلام به ابن عباس دربارۀ حکومت و دنیا
امیرالمؤمنین علیهالسلام به حالتی میرسد كه به ابنعباس میفرمایند:
این دنیا و این سلطنتی را كه الآن معاویه با هفتاد هزار لشگر در صفّین برای ازبین بردن اسلام و برای حكومت آمده، از آب بینی این بز كه در خیابان راه میرود برای من پستتر است.1
آیا واقعاً دیده شده که كسی به یك مناظر مشمئز كننده برخورد كند و آنوقت همینطور نگاه كند؟! آیا واقعاً كسی این كار را انجام میدهد؟ مناظری كه انسان تنفر دارد: از نظر رائحه، از نظر منظر و از نظر شكل! و دیده شده که انسان تا یك چیز کنفور را میبیند فوراً سرش را بر میگرداند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: این خلافت برای من مثل آن منظرۀ مشمئز كنندهای است كه تو یك لحظه نمیتوانی نگاهش كنی! آنوقت معاویه نود هزار و یا هفتاد هزار نفر لشگر تهیه كرده كه به این خلافت برسد. شام برای او كم بود حالا برای گسترش حکومت خود آمده است! البته امیرالمؤمنین علیهالسلام برای جنگ با معاویه رفت نهاینكه او بیاید. حضرت رفتند ولی او باید مقابله كند. مگر امیرالمؤمنین خلیفه نیست؟! حضرت تو را عزل میكند و دیگر لشگر كشیدن ندارد. اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام خلیفه است باید بیایی. معاویه میگوید: نه، من باید لشگر بكشم و علی را به قتل برسانم برای اینكه قاتل عثمان است. یعنی به هزار تهمت دست میزنی و به هزار دروغ متوسل میشوی که امیرالمؤمنین عثمان را كشت؟ آدم نانجیب و نامرد و دروغگو! آیا این دنیا اینقدر ارزش دارد؟ اگر میخواهی به جنگ علی بیایی بیا، چرا دیگر تهمت میزنی؟! چرا دروغ میگویی؟ راست بگو که دلم مثل همۀ افراد خلافت میخواهد، بنده هم دلم میخواهد خلیفه باشم!
نحوۀ به حکومت رسیدن افراد در دنیا
مگر الآن افرادی كه در دنیا میبینیم و میخواهند به مقام حكومت برسند، چطوری میرسند؟ آیا با نماز شب میرسند؟! آیا با صدق و صداقت و صفا و نیت میرسند؟! این رؤسای جمهور، این سلاطین، نمایندهها و همه و بهطور خلاصه بگوییم: دنیا، آیا با اظهار و تعریف رقبای خود میرسند؟! كه مثلاً این رفیق ما، این رقیب ما و اینكه الآن نماینده است، میخواهد رئیسجمهور بشود، میخواهد سلطان و حاكم بشود و هر گرفتاری که میخواهد برایش پیش بیاید، اوصافش این است، خصوصیاتش این است، اینقدر صداقت دارد، اینقدر علم دارد، فلانجا تحصیل كرده و مدیریتش این است، تدبیرش این است، اخلاقش این است، معاشرتش این است و با مردم اینگونه است. آیا از رقبایشان میگویند؟! یا اینکه میآیند آنچه را كه خود ندارند برای مردم میگویند و هزار تا تهمت هم به او میزنند؟ الآن دنیا با این كیفیت دارد اداره پیدا میكند، الآن دنیا با این وضع دارد میگردد. آیا همۀ اینها نماز شب خوانند و سلمان فارسیاند؟! آیا همۀ اینها به بالاترین مرتبه از مراتب و قلۀ تقوا و ایمان رسیدهاند! آیا به این كیفیت است؟! مشخص است و چیزی كه عیان است چه حاجت به بیان است!
معاویه میگوید: بنده میخواهم خلیفه بشوم، میخواهم سلطان بشوم نمیخواهم رقیب ببینم، میخواهم بجنگم. بیا این كار را بكن و ما نمیگوئیم كار درستی است، ولی چرا دیگر تهمت میزنی؟ چرا به علی تهمت میزنی؟ چرا مردم را با تهمت به علی از شام بیرون میآوری؟ چرا پیراهن عثمان را در بالای منبر میبری و به مردم نشان میدهی و میگویی: این خون را در پیراهن عثمان ببینید، این را علی با همین شمشیر خودش ریخت! چرا این دروغها را میگویی؟ بعد هم چند نفر از مدینه میآوری و به آنها پنجاه هزار درهم یا صد هزار درهم میدهی که بگویند: أیها النّاس خودمان با چشممان دیدیم كه شمشیر علی بالا رفت و بر فرق این خلیفۀ بیچاره مظلوم فرود آمد. مردم هم چه میگویند؟ مردم كه علم غیب ندارند، مردم كه بینش ندارند، مردم كه فهم ندارند. میگویند: اینها راست میگویند.
وقتی امیرالمؤمنین را كشتند، مردم شام میگفتند: «اصلاً مگر علی نماز میخواند؟!»1 یعنی یك چنین وضعیتی بود! بیا ولی چرا با تهمت و چرا با خلاف؟! امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: این حكومت معاویهای كه میبینید و میآید ـ و كموبیش چند درصدی از آنچه كه در كلۀ معاویه است، در كلۀ جنابعالی ابنعباس و امثال شما هم هست. این را من میگویم و زبان حال امیرالمؤمنین است چون اگر نبود كه اینطور امیرالمؤمنین با آنها صحبت نمیكرد ـ بدانید از آب بینی این بز برای من پستتر است! من چطور دیگر ما فیالضمیر خودم را به شما بگویم؟ چطور دیگر آن چیزی را كه در دلم هست بگویم؟! دنبال كارتان بروید، بروید نمازتان را بخوانید، بروید صداقت داشته باشید. اگر تكلیف داشته باشیم میجنگیم و اگر نداشته باشیم سر زندگیمان برمیگردیم. این حرفها چیست، خلافت چیست، حكومت چیست، این دو روز دنیا چه كسی میتواند از دست عزرائیل فرار كند؟! واقعاً عجیب است. این یك مطلب و آن فسادی كه بهوجود میآید.
از بین رفتن استعدادت انسان ثمرۀ ذلّت در برابر غیر خدا
امّا آن دو فسادی كه برای انسان پیدا میشود: اوّل اینكه باعث میشود بهواسطۀ این ذلّت آن استعدادهایی را كه خدا در وجود انسان قرار داده، در نطفه خفه بشود و به مقام فعلیت نرسد. یك اظهار ذلّتی كه انسان درقبال كسی بكند، یك سال تمام نماز شبش را از بین میبرد. تمام شد! یك اظهار كوچكی كه انسان درقبال غیر خودش بكند دو سال ذكری كه گفته را بر باد میدهد و بالای ابرها میرود. تمام شد رفت! یك غیر خدایی را كه انسان در نظر بیاورد سبب از بین رفتن خیلی از مطالب میشود. مگر اینكه فوراً توبه كند و توبۀ نصوح کند؛ توبهای كه دیگر بر نگردد، توبهای كه وجدان او را زیرورو كند، ذهنیات او را مبدّل كند، نفسانیات او را بهنحوی متحوّل كند كه فردا كه سراغ همان رفت، صاف بایستد و حرفش را بزند. آن توبه است. توبهای كه دیگر به هیچوجه به او اجازه ندهد كه این مسئله و این برخورد تكرار بشود. این یك مطلب است كه جلوی تمام استعدادهای انسان را میگیرد و آن قابلیت انسان را سركوب میكند و نمیگذارد که تنها غذایی كه باید به نفس برسد تا رشد كند، به او برسد.
وقتی اكسیژن به انسان نرسد رشد نمیكند و میمیرد، وقتی غذا به انسان نرسد میمیرد، اگر مواد انرژی زا نرسد انسان میمیرد، اگر پروتئین و سایر مواد دیگر از كلسیم و امثال ذلك نرسد انسان میمیرد. از یك جا درد شروع میشود و كمكم انسان میمیرد و از دست میدهد و سلولها دیگر قابلیت حیات ندارند. روح و نفس انسان هم یك غذا دارد؛ غذایش این است كه همیشه نفس هیچ مانعی را بین خود و بین خدا احساس نكند. این غذا، غذای نفس است.
بهدنبال حق رفتن، غذای نفس انسان
غذای نفس این است كه انسان درقبال هیچكس و درقبال هیچ فرد جز درقبال پروردگار احساس آرامش نكند و باز نباشد! این باز بودن نفس یعنی حرّیت یعنی حق جویی، یعنی بهدنبال حق رفتن كه لازمۀ عبودیّت درقبال پروردگار است. این غذا، غذای نفس است. این غذا اگر به ما رسید شروع به حركت میكنیم؛ سلانه سلانه یا قدم قدم یا حركت تند، و این بستگی به كیفیت ارادهمان و كیفیت اهتمام ما دارد. نسبت به كیفیت آن زمینهسازی كه برای حركتمان میكنیم سیر افراد تفاوت میكند.
اختلاف مراتب فهم انسان
بعضیها هستند که باید یك مطلب را به آنها یك مرتبه بگوییم. به بعضیها باید ده مرتبه بگوییم تا اینكه بپذیزند. بعضیها هستند که باید نه مرتبه بگوییم، بعضیها هشت مرتبه، بعضیها هفت مرتبه و اگر به بعضیها یك مرتبه بگویی قبول است. بعضیها روی هوا میزنند و اینها مثل برق میروند. آنهایی كه قبل از اینكه انسان بگوید خودشان جلوجلو میروند. مرحوم آقا میفرمودند: «اینها آنهایی هستند كه از صراط مثل برق رد میشوند.» آنهایی كه باید به آنها گفت و بعد عمل كنند و میروند، آنها هم حركت دارند. آنهایی كه دو دفعه و یا سه دفعه میشلند و بعضیها هم ده دفعه میشلند ولی آنها هم میروند ولی بالأخره زمینخیز و سینهخیز و با مشكلات و با دردسرها و با این كیفیت پل صراط را رد میكنند.
رد كردن پل صراط در عالم آخرت عبور از دنیا در اینجا است. چطوری ما اینجا از دنیا گذشتیم؟ مرحوم آقا میفرمودند که آنهایی كه حرف را روی هوا میزنند و میروند، قبل از اینكه شما بگویید آنها عمل میكنند، قبل از اینكه بیان بشود آنها ترتیب اثر دادند، آنهایی هستند كه در پل صراط مثل برق خاطف رد میشوند، قیامتشان را اینطوری طی میكنند، پل صراتشان را اینجوری عبور میكنند. پل صراط یعنی عبور انسان در این دنیا!
امّا آنهایی كه اگر صد دفعه هم بگویی انگار به دیوار گفتی، اگر هزار مرتبه هم بگویی اصلاً در این گوش وارد نمیشود كه بخواهد به آن فكر كند، آنها افرادی هستند كه بافتشان با بافت تعلّق به دنیا یكی شده و یك بافت شده است. برای جدا كردن دیگر دارو ندارید و وقتی بافت یكی بشود این چه دارویی میخواهد که این دو را از هم جدا بكند؟ چه عملی دیگر میتواند این دو را از هم جدا كند؟ یك نسج تشكیل شده و به هرجا سوزن بزنی به همانجا آفت وارد میشود و دیگر در اینجا نمیشود كاری كرد.
اینها همانهایی هستند كه در آیۀ قرآن میفرماید: ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ﴾1 اینها آنهایی هستند كه هرچه امیرالمؤمنین علیهالسلام با آنها صحبت كرد دیگر فایده نداشت، هرچه امام حسن علیهالسلام حرف زد فایده نداشت، هرچه امام حسین علیهالسلام حرف زد فایده نداشت.
کلام سیدالشهداء علیهالسلام نسبت به لشگر عمرسعد
امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا فرمودند: «إستَحوَذَ عَلیكُم الشَّیطانُ فَأنسٰاكُم ذِكرَ اللَه»2 قلب اینها در دست شیطان قرار گرفت و تمام شد. «إستَحوَذَ» یعنی تمام وجود را در چنبره گرفتن. مانند اینکه شما یك حبۀ قند را در دستتان بگذارید و هیچ روزنهای برای نشان دادن آن نیست، این را میگویند: «إستَحوَذَ». اینطوری قلب آنها در ارادۀ شیطان قرار گرفت و هر كاری هم میكنند. دیگر شیطان هم شیطان است!
عرض شد منظور از شیطان همان نفس است! میگوید: پدر را بزن، پسر یعنی حضرت علی اكبر را بزن، برادر را بزن، بچهّ را بزن، طفل شیرخوار را هم بزن، همه را بزن، زن را بزن، خیمه را آتش بزن، به مریض رحم نكن، به زن رحم نكن، به بچّه رحم نكن! از بزرگی شنیدم كه ایشان میگفت: ـ البته خودم در كتاب ندیدم ولیكن كلام او هم كلام غیر موثقی بهنظر نمیرسد ـ از وقتی كه سیدالشهداء علیهالسّلام از مدینه تا كربلا آمدند قضیهای اتفاقی نیفتاد، از كربلا كه به مدینه برگشتند سی و چهار فرزند از امام حسین و اهل بیت در بین راه كشته شدند. بچّههای چهار ساله و سه ساله کشته شدند و این مقامات زیارتی كه در اینطرف و آنطرف و سوریه و لبنان و در آن مسیر میبینید اینها فرزندانی از اهل بیت بودند؛ چه سقط شدند و چه کشته شدند. آنوقت اینها اینطوری كه نمیمردند بلکه بچّه را در بیابان همراه با شتر راه میانداختند و او هم باید بدود، واقعاً بچه چقدر میتواند تحمّل كند؟! اینطوری از بین میرفتند. البتّه بنده در كتاب ندیدم ولی او ظاهراً بهطور موثّق مسئله را بیان میكرد. خدا رحمتش كند، مرد بزرگی بود و از افراد عادی نبود. وقتی كه امام حسین علیهالسلام میفرماید: «إستَحوَذَ عَلَیكمُ الشَّیطان»؛ یعنی اینكه هر كاری میكند، هر مسئلهای انجام میدهد و هیچ مانع و رادعی دیگر برای او وجود ندارد. این مسئلۀ اوّل که بیان شد.
بیان فساد دوم در مسئلۀ عبودیت و بندگی غیر خدا
امّا مطلب دیگر كه بر این مسئله متوجّه است اینكه این مسئله، اهانت به خدا است و غیرت خدا این را تحمل نمیکند. خدا میگوید: تو به من انتساب داری آیا جلوی غیر من سر تعظیم فرود میآوری؟! تو بندۀ من هستی و به من منسوب هستی: ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾؛1 از روحم در تو دمیدم، به تو مقام خلافت اللَهی دادم، وجود تو به من بستگی دارد، آنوقت پیش غیر من میآیی؟!
عِقاب خدا نسبت به رجوع بندگان به غیر خودش
یك روایت بسیار عجیبی است كه روایت خیلی مفصلی است. اگر یك وقت فرصت شد برای دوستان و رفقا این روایت را میخوانم. مجمل و خلاصۀ روایت این است: «به عزّت و جلالم از هر گناهی كه از این بندۀ من سر بزند میگذرم مگر از گناهی كه در این دنیا به غیر من رجوع كند، از او نمیگذرم.»2 به عزّت و جلالم از هر گناهی كه انجام بدهد میگذرم ولی به اینكه به غیر من بخواهد در كارهایش مراجعه كند و اظهار عبودیت پیش غیر من بخواهد بكند، از این نمیگذرم؛ چون خدا غیور است.
اگر یك نفر به یكی از بستگانتان، فرزندتان، عیالتان، خواهرتان، مادرتان، رفیقتان یك اهانت كند، به شما بر میخورد؛ با وجود من تو چه حقّی داری که به این اهانت میكنی؟ این به من انتساب دارد این به من مربوط است. آن موقعیت خود و شخصیت خود را در ارتباط با او ملاحظه میكنید؛ چون اهانت او را اهانت به خود میدانید. آنوقت ما كه به خدا بستگی داریم و به خدا مربوط هستیم و خداوند ما را خلق كرده، میبینیم كه ما قبل از اینكه به او مراجعه كنیم، میرویم و دست گدایی و تكدّی به سوی اینوآن دراز میكنیم. حاجاتمان را پیش این و آن میبریم: آقا! لطفاً این لطف را قبول بفرمایید، آقا! ما را شرمنده نفرمایید، آقا! روی ما را زمین نگذارید، آقا! تو را به خدا قسم! برای ما این كار را بكن. این كارها یعنی چه؟ این مسئله، مسئلۀ استعباد است.
لذا خدای متعال، اگر بندهاش این حالت را داشته باشد یعنی حالتیكه توجهش فقط به او است، از بندهاش خشنود است. اگر كارش گیر میكند بکند ولی توجهش به او است. اگر او بخواهد حل میكند و اگر نخواهد حل نمیكند. فكرش متوجه او است نه متوجۀ علل و اسباب ظاهری. میگوید: بهسمت من میآیی و پیش غیر من نرو، اگر برای من میخواهی یك عمل را انجام بدهی نفس خودت را در این قضیه داخل نكن. اگر میخواهی عملت برای من باشد به آن علل و اسبابی كه دیگران توسل میكنند، توسل نكن و بگذار مسئله برای تو عادی باشد. اگر شد شد و اگر نشد نشد.
حکایتی از حرّیت مرحوم علامۀ طهرانی
مرحوم آقا در همان زمان سابق، زمان شاه میخواستند یك سفر برای عتبات بروند. ظاهراً گذرنامهشان ایراد پیدا كرده بود و قرار بود گذرنامۀ جدیدی صادر بشود. در آنموقع هم قانون وضع شده بود و الآن نمیدانم مسئله به چه كیفیت است. ظاهراً كه الآن راجع به معممین مطلب اینطور نیست ولی در آنموقع اینطور بود كه عكسی كه باید روی گذرنامه باشد باید عكسی بدون كلاه باشد. آن وقت عمامه كه جزو لباس رسمی است هم مشمول همین قضّیه بود، لذا میگفتند: عكسی كه در گذرنامه است نباید عمامه داشته باشد. این چهطور جور درمیآید! اصلاً نمیشود این را به مرحوم آقا گفت! ایشان میگویند: من بیایم برای گذرنامه عكس بدون عمامه بیندازم؟! به ایشان گفتیم كه آقاجان اینطور میگویند كه باید گذرنامه عكس بدون عمامه باشد. ایشان فرمودند:
زیارت سیدالشهدایی كه با عكس بدون عمامه است نمیخواهیم. ما زیارت سیدالشهدایی كه با عكس بدون عمامه است نمیرویم.
درحالیكه دو سال یا بیش از دو سال بود كه استادشان را ندیده بودند و مرتّب نامه و اظهار اشتیاق مرحوم آقای حدّاد نسبت به ایشان در آنوقت بود. یكمرتبه ایشان فرمودند: «ما نمیخواهیم و منصرف میشویم!» دست ما هم بسته شد و دیگر ما مسئله را پیگیری نكردیم.
یك هفته از این قضیه گذشت و یك نفر از همان افراد مسجدی آمد و گفت كه آقا! فلانكس در گذرنامه از دوستان ما است. گفتم: شما به ایشان بگویید: اگر عكس با عمامه قبول میكنند میكنند و الاّ نه. آن شخص رفت و آمد و گفت: عیب ندارد، ایشان بیایند و استثناءً قبول میكنیم. ببینید! این است. شما برای خدا كار كن، خدا از یك در راه را باز میكند و در همانموقع از تنها فردی كه عكس با عمامه را قبول كردند خود مرحوم آقا بود. بعد از زمانی این قانون منحل شد یا نه، دیگر اطلاعی ندارم. ولی بنده اطلاع دارم که بسیاری از ائمّۀ جماعات در همانموقع در پاسپورت و در گذرنامهشان عكس بدون عمامه گذاشتند! میگفتند: چه اشكالی دارد و منظور چه است و حالا آسمان که به زمین نیامده است!
کنارگذاشتن عمامه یعنی کنارگذاشتن دین پیامبر خدا
عمامه را زمین گذاشتن یعنی دین پیغمبر را زمین گذاشتن. معنایش این است! یعنی روی تمام موازین خط بطلان كشیدن، یعنی روی تمام مبانی خط كشیدن. معنا این است! فقط عمامه برداشتن که نیست. ما هم در منزل و در خیلی از جاها عمامهمان را برمیداریم. بنده در خود مكه یا مدینه كه میروم عمامهام را برمیدارم. البته خود مرحوم آقا در مكه هم به احترام بیت عمامه را برمیداشتند ولی در مدینه برنمیداشتند. من در مدینه هم عمامهام را برمیدارم و با همین لباسهای عربی هستم. در مكه حسابش جدا است و بهخاطر خود بیت است ولی در مدینه بهخاطر شناخته شدن است که آدم دو روز در آنجا میرود و افراد میآیند: آقا! سلامٌعلیكم، كجا هستید كجا تشریف دارید در خدمتتان بیاییم. دو روز اینجا آمدیم ولمان كنید!
ما یك دفعه یك سال رفتیم و گفتیم که این عمامه را در مدینه بر سر بگذاریم. روز اوّل گذاشتیم و روز دوّم کنار بقیع یكدفعه یكی به من خورد و بنده در رودربایستی قرار گرفتم و او از صبح تا ظهر من را در مدینه گرداند. از این داروخانه به آن داروخانه رفتیم. یك بیماری هم داشت و ما هم دیگر نمیتوانستیم و خدا حفظش كند إنشاءالله و ایشان حقّی بر گردن ما دارد. من گفتم: وقتی به منزل برسم این عمامه را برمیدارم! این هم امروزمان که اینطور گذشت. انسان در خیلی از موارد برمیدارد، اینكه چیزی نیست. ولی اینكه عمامه را بردارد و بعد بخواهد بدون عمامه گذرنامه و سند درست كند، این حرفها نیست.
ایشان میگوید: من از زیارت امام حسین دست برمیدارم ولی از مكتبم دست برنمیدارم. آن زیارت را برای هوای نفس میرود؛ لذا میگوید: بدون عمامه هم اشكال ندارد. آن زیارت با نفس است! اگر همانموقع سیدالشهداء علیهالسلام به او بفرمایند که عمامه داشته باش، آسمان به سرش میآید که چرا این مطلب گفته شد؟! ایشان حقیقت دین را دریافته است و میگوید: سیدالشهداء برای دین و برای احیاء دین آمد و برای تخیلات و اعتبارات و زیاده كردن اوهام و امثالذلك نیامد. سیدالشهداء علیهالسلام نیامد مرتّب هیئت زیاد كند و سقفها را بالا ببرد و ظرفهایی كه در هیئتها هست را رنگین كند بلکه آمد که یك جو عقل در كلۀ ما اضافه كند. آمد که این معنای «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك فَقَد جَعَلَكَ اللَه حُرًّا» را بیاورد. شاه كیست؟! غلط میكند که بگوید: عمامه را بردارید. من عمامه را سر میگذارم، اگر خواستند گذرنامه بدهند و اگر خواستند گذرنامه ندهند. زیارت امام حسین علیهالسلام كه بهجای خودش، اگر مكه هم باشد من نمیروم! این حرفها نیست. التفات كردید! این، آن معنای «لا تَكُن عَبدَ غَیرِك» است.
استمرار حال عبودیت انسان درقبال پروردگار
انسان در مسیر خودش و در راه خودش همیشه باید نفسش را در ارتباط با این مسئله باز نگه دارد، هیچوقت نبندد و چهار طاق این در باز باشد. حتّی اگر رفقا یكخرده این در را هم خم كنید ضرر كردید. اصلاً در را بكَنید و بندازید. آیا دیدهاید بعضی بین دو تا اطاق را با در باز میكنند؟! آدم آن چهار تا در را اصلاً میكَند و خیالش راحت میشود. اولیاء كَندند و بیرون انداختند و اصلاً خودشان را راحت كردند.
انسان میتواند این كار را بكند. یك مقدار زحمت دارد ولی با توكل بر خدا هیچ كاری نشدنی نیست. خدا دنبال بندهای میگردد كه بخواهد یك قدم بردارد. ولی در همانموقعی كه میخواهیم برداریم دیگر با خدا شوخی نكنیم. پنج درصد را برای خودمان نگذاریم، آنوقت خدا میگوید: با همه بله با ما هم بله! نه با خدا دیگر شوخی نکنیم. این یك قلم را دیگر در نظر داشته باشیم. ما امروز بهدنبال مطلب دیگری بودیم صحبت به اینجا كشیده شد.
بیان اهمیت ماههای ذی القعده و ذی الحجه و دستورات بزرگان در این دو ماه
ایام، ایام مخصوص است و اوقات، اوقات مخصوصی است. ماه ذیالقعده كه بسیار ماه شریفی است و بزرگان روی این ماه نظر داشتند و این ماه نهتنها به امّت پیغمبر بلكه در امم گذشته هم دارای امتیاز بود. خدای متعال از زمان سابق از زمان حضرت موسی بلكه از زمان حضرت نوح و قبل، نسبت به ماه ذیالقعده و به خصوص آن دهۀ ذیالحجه یك عنایت خاصی داشته است و لذا راجع به حضرت موسی در میعادش در كوه طور با خدای متعال هم داریم که ﴿وَوَٰعَدۡنَا مُوسَىٰ ثَلَٰثِينَ لَيۡلَةٗ وَأَتۡمَمۡنَٰهَا بِعَشۡرٖ فَتَمَّ مِيقَٰتُ رَبِّهِۦٓ أَرۡبَعِينَ لَيۡلَةٗ﴾؛1 اوّل با حضرت موسی سی روز وعده كردیم ولی بعد دیدیم نه، سی روز حالش را هنوز جا نیاورده، آنقدر مسئله برایش روشن نشده لذا یك ده روز هم چاشنی كردیم ولی ده روزی كه با آن سی روز میارزید. آن ده روز ذیالحجه ﴿أَتۡمَمۡنَٰهَا بِعَشۡرٖ فَتَمَّ مِيقَٰتُ رَبِّهِۦٓ أَرۡبَعِينَ لَيۡلَةٗ﴾ و چهل روز تمام شد تااینكه حضرت موسی به آن مقام فعلیت در آن اربعین رسید. و حضرت موسی خیلی چیزها در آن چهل شب گیرش آمد و مسئله بیشتر در آن دهۀ ذیالحجه بوده است.
لذا بزرگان از آن زمانی كه من به یاد دارم نسبت به مسئلۀ مراقبت در ماه ذیالقعده و دهۀ ذیالحجه خیلی نظر داشتند. راجع به روزه در ماه ذیالقعده و تمام ده روز ذیالحجه البته به استثنای روز عید قربان كه روزه حرام است نظر داشتند.
در این ماه زیارت مخصوصۀ امام رضا علیهالسلام در بیست و سوم است كه من بارها از مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ شنیدم كه زیارت مخصوصۀ امام رضا را ترك نكنید و بركاتی در این مسئله هست كه فقط اولیای خدا میدانند و آنها بیشتر اطلاع دارند. برای كسی كه میسّر است طبعاً این فیض را از دست ندهند.
نسبت به دهۀ ماه ذیحجّه دستوراتی كه داشتند یكی روزه بود و یكی هم مراقبۀ بسیار زیاد بود و ادعیۀ ماه ذیحجّه بود. دعای سیدالشهداء علیهالسلام در روز عرفه بود كه به هیچوجه ترك نشود. و همینطور زیارت سیدالشهداء علیهالسلام در شب عرفه وارد است و شب عرفه كه بسیار بسیار شب مهمی است. مسئلۀ عجیبی است كه در روایات داریم كه خداوند متعال در شب عرفه قبل از اینكه به حجاج نظر بیندازد اوّل به زوّار سیدالشهداء علیهالسلام نظر میاندازد. حالا كسانی كه میتوانند در آنجا تشرف پیدا كنند كه آن توفیق دیگری است و الاّ انسان از هرجا هم باشد وقتی توسل به آن حضرت پیدا كند در آن حرم سیدالشهداء واقع میشود مانند آن كسی که در همانجا است. مهم این است كه انسان خود را به آن كانون متّصل كند. خداوند واقعاً این همه نعمت و این همه مناسبت و این همه دستاویز و این همه بهانه برای ما قرار داده و ما از همۀ اینها غافلیم! سراغ چه كسی میرویم؟ سراغ چه افرادی میرویم؟! خواستههای خودمان را در كجا جستجو میكنیم؟
وقتی كسی سیدالشهدا علیهالسلام دارد دیگر دنبال چه كسی میخواهد برود؟ وقتی كسی امام زمان علیهالسلام دارد واقعاً خجالت نمیكشد که با وجود چنین امام حیّ مسلّط و مشرف و ناظر بر همه چیز، فكرش اینطرف و آنطرف و پیش زید و عمر و خالد و افرادی كه از سرتاپاشان یك غاز هم ارزش ندارند، برود و حیف كه اصلاً انسان به قیافۀ آنها نگاه كند. آنوقت انسان امام علیهالسّلام را در وجود خودش كنار بگذارد و حذف كند و در نظر نیاورد و چشمش به حطام دنیوی و دست این و آن باشد، واقعاً این خسران است! این خسرانی كه مسلمانها در روز قیامت احساس میکنند شاید خیلی بالاتر از آن خسرانی باشد كه كفّار در روز قیامت احساس میكنند؛ كافر ممكن است به خیلی مطالب اطلاع و دسترسی نداشته باشد ولی آن حالت غبن و پشیمانی كه در روز قیامت برای ما پیدا میشود هزار برابر از آن غبن و پشیمانی که برای كفّار و بقیه هست بیشتر است كه ما با وجود چنین نعماتی در این دنیا غافل بودیم، عمر خودمان را به غفلت گذراندیم و ذهن خودمان را به غفلت گذراندیم و از دست رفت.
اذكاری كه قبلاً خدمت رفقا عرض كردیم، آن اذكار «لا إله إلااللَه عدَدَ الّیالی والدُّهور»1 ترك نشود. هرچه بیشتر خوانده بشود آثارش بیشتر است. خلاصه آنچه را كه ما از گذشتگان به یاد داریم و دستوراتی كه بزرگان میفرمودند رعایت مراقبۀ هرچه بیشتر در ماه ذیقعده و مقدمۀ برای دهۀ ذیحجه است و عیدی را در روز قربان به افراد میدهند؛ یعنی تمام این سی و نه روز مقدمۀ برای روز عید قربان است. از روز عید قربان و نمازش غفلت نكنیم و بدانیم كه «إنَّ لِرَبِّكم فی أیّامِ دَهرِكُم نَفَحاتٍ ألا فَتَعَرَّضوا لَها وَ لا تُعرِضوا عَنها»؛2 خداوند متعال در روزها و در شبانه روزها و در لیالی اوقات خاصّی را دارد كه عنایات خاصّی در آن اوقات از ناحیۀ ذات او تعلق میگیرد كه از جملۀ آن اوقات دهۀ ذیحجّه است، آن را فراموش نكنیم.
إنشاالله امیدواریم خدای متعال به همه توفیق بدهد و همانطوری كه خواست عبودیت را در ما قرار داده است خودش توفیق وصول به این مرحله و مهیا شدن اسباب را برای ما فراهم كند.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد