پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهحقیقت تقوا و مراتب آن
تاریخ 1428/01/22
توضیحات
حقيقت معناي تقوا وملاک ارزش اعمال. شرح فقره: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ . 1 توضيحي راجع به حقيقت معناي تقوا و زهد و تصور نادرست افراد از آن دو. 2 نفس اعمال افراد في نفسه داراي ارزش و اعتبار نميباشد و متصف به حسن و قبح نميشود. 3 آنچه موجب ارزش و اعتبار يك فعل و اتصاف آن به حسن و قبح ميشود وجود فاعل مدرك و عاقل و نفس اراده و اختيار او در انجام و يا ترك عمل ميباشد. 4 ذكر مثالي دقيق در تبيين حقيقت اينكه ملاك در ارزش و اعتبار افعال عبارتست از اراده و نيتي كه در پس پرده اين افعال قرار دارد. 5 همۀ تلاش و اهتمام ائمه اطهار و اولياء الهي در رشد و تعالي دادن پشتوانه و حقيقتي است كه در وراي افعال انسانها قرار دارد. 6 در بسياري از موارد پشتوانه اعمال و افعال و قضاوتهاي انسان در خارج امور تخيلي و اعتباري ميباشند كه مانع از ادراك حقيقت و واقع امر ميشوند. 7 ذكر برخي از فضائل مرحوم آيت اللَه سيد محمد صادق طهراني پدر مرحوم علامه طهراني و صلابت و استقامت ايشان در قبال مباني مسلّم مكتب اسلام. 8 نقد نظر مرحوم آيت اللَه سيد محمد صادق طهراني توسط مرحوم علامه طهراني در ارتباط با مسأله مهرالسنة و لزوم پيروي و تبعيت افراد از اين سنت.
هوالعلیم
حقیقت معنای تقوا وملاک ارزش عمل
شرح حدیث عنوان بصری ـ حقیقت تقوا و مراتب آن ـ جلسه 138
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم اللَه الرحمن الرحیم
و صلّى اللَه على سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم محمّد
و على آله الطّیّبین الطّاهرین و اللّعنة على أعدائهم أجمعین
همانطوریکه در نظر شریف رفقا هست، در جلسات گذشته عرض شد که امام صادق علیهالسّلام به عنوان فرمودند: «فَهٰذا أوَّلُ دَرَجَةِ التُّقیٰ. قال الله تعالی فی كتابه: ﴿تِلۡكَ ٱلدَّارُ ٱلۡأٓخِرَةُ نَجۡعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّٗا فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فَسَادٗا﴾1 این مطالبی كه تابهحال با شما مطرح كردیم و مسائلی را كه با شما در میان گذاشتیم، اینها تازه اولین مرتبۀ از مراتب تقوا است.
توضیحی راجع به حقیقت تقوا و زهد وتصور نادرست افراد از آن دو
همانطوریكه خدمترفقا عرض شد تقوا بهمعنای مصونیت و تحفّظ بر عمل صحیح بهمقتضای ترتّب رشد و كمال و تقرّب بهسمت و سوی پروردگار است. در جلسات گذشته تا حدودی راجع به این مسئله خدمت رفقا صحبت شد و عرض شد كه بعضیها به غلط و اشتباه، تقوا را به معنای زهد تصور میكنند و از زهد مفهوم خلافی در نظر دارند. زهد به معنای كنارهگیری و دور بودن از امور دنیوی و پرداختن به عبادات ظاهری و انجام اعمال اضافی میباشد، اینها مراتب زهد است و هر كسی كه در این مسئله موفقتر است، زاهدتر و مقرّبتر و طبعاً با تقواتر است و هر كسی نسبت به این مسئله اگر آن اهتمام و شدت و كثرت در او مشاهده نشود، طبعاً فرد غیرزاهد و متوجه به دنیا و فردی كه مآل و مرجع و بازگشت خود را مورد توجه قرار نمیدهد.
نفس عمل دارای ارزش و اعتبار نیست
صحبت به اینجا رسید كه افعال و اعمالی را كه ما انجام میدهیم این افعال و اعمال فیحدّنفسه دارای ارزش و اعتبار نیست و این مسئلۀ بسیار مهمی است كه باید تمام توجه خود را به این نقطه متمركز كنیم. نفس عمل هیچوقت دارای ارزش و اعتبار نمیتواند باشد؛ زیرا عمل عبارت است از حركات و سكناتی كه بر اعضاء و جوارح ما عارض میشود و صورت وضعیۀ ما را از كیفیتی به كیفیتی دیگر در میآورد. من الآن در اینجا نشستهام، صورت وضعیۀ من به همین كیفیتی است كه روی منبر دو پلّهای نشستهام و با شما صحبت میكنم، میتوانم از این منبر پایین بیایم و بایستم و آنگاه با شما صحبت كنم. این حركت یك حركت ظاهری است، هیچ مسئلهای بر این قضیه متوجه و مترتّب نیست و عملی است كه انسان انجام میدهد. نظیر همین عمل را یك مجسمه، یك ربات هم میتواند خیلی دقیقتر و بهتر و بدون اشتباه انجام بدهد.
الآن در بسیاری از كارخانجات و در مصانع دنیوی بهجای انسان از همین وسائل امروزه و متداول استفاده میكنند و آن اشتباهی را كه انسان مرتكب میشود طبعاً آن دستگاه یا آن ربات هیچوقت مرتكب نمیشود. طبق برنامهای كه به آن داده میشود این میرود و آن عمل را انجام میدهد، آن پیچ را سر جایش میگذارد، آن دكمه را در محل خودش قرار میدهد و بعد شما مشاهده میكنید که یك دستگاه با چه دقت و با چه خصوصیت، بدون دخالت انسان از آنطرف خروجی دارد. انسان اصلاً با این دستگاه تماس نداشته است. حالا آیا شما نسبت به عمل این ربات ارزش و احترام قائلید؟ آیا در برابر آن تعظیم میكنید؟ آیا میآیید درقبال آن میایستید و از آن تشكر میكنید و میگویید: خیلی ممنونیم كه شما آمدید این دستگاه را برای ما ساختید؟! آن ربات اصلاً نمیفهمد كه شما چه میگویید. جماد است، فهم ندارد و هیچ نمیفهمد ـ خوب توجه كنید میخواهیم به كجا برسیم ـ درحالیكه دقیقتر از من و شما این كار را انجام داده است. شاید ما بعضی از این پیچها را درست نپیچاندیم و لَق شده و بعد بر اثر مرور زمان حادثهای پدید آورده یا بعضی از این پیچها را زیادی فشار دادیم و در او تَركی واقع شده، شكستی در او واقع شده و بعد بر اثر مرور زمان افتاده و مسئلهای پیش آمده است. الآن كه خودتان هم دارید میبینید قضایایی كه اتفاق میافتد؛ راننده رانندگی میكند و یكدفعه ماشینش در درّه میرود! ما از اینطرف رانندگی میكنیم و ماشین میگوید: نه، من میخواهم از اینطرف بروم! گاهی اوقات اینطور میشود، ظاهراً همینطور هم هست! ولی آنها نمیتوانند این كارها را انجام دهند. آن مسئولیتی كه بر عهدۀ او گذاشته میشود دقیقاً همان مسئولیت را انجام میدهد.
ارزش عمل به پشتوانۀ آن است
نفس عمل نسبت به او ارزشی ندارد؛ یعنی عُقَلا برای چنین كار و چنین فعلی كه از این مجسمه و از این ربات سر میزند هیچگونه ارزشی قائل نیستند و اگر قرار است تشكری در اینجا صورت بگیرد، سراغ آن برنامهریز و آن طراح و آن حیثیت حیاتی و زنده و مُدرِك، میروند و از او تشكر میكنند. از آن كسی كه پشت میز نشسته و طرح میدهد و با این طرح، این عمل خارجی صورت خارجی پیدا میكند، تشكر میشود نه از آن رباتهایی كه صدتا اینجا به ترتیب ایستادهاند و این ریلی كه رد میشود هر كدام از اینها یك كار انجام میدهند و بعد از آنطرف مسئله به انتها میرسد. كسی نمیآید در این ریل بایستد و یكی یكی از این رباتها تشكر كند: خیلی از شما ممنونیم که خوب سیم را بستید! خیلی از شما ممنونیم که خوب لحیم كردید! از شما ممنونیم که خوب پیچ كردید! بهجای این صدتا تشكر، از آن كسی كه رفته پشت میز نشسته یك تشكر میكنند؛ چون او زنده است، او میفهمد، او شعور دارد، شاعراست، مُدرِك است، حیات دارد و از روی فهم و اراده و اختیار این عمل را انجام داده است، اگر قابل تشكر باشد. اگر هم قابل مذمت باشد كه او را مورد نقد، انتقاد، سبّ، لعن، نفرین و سایر مسائل قرار میدهند. آن كسی كه بمب میسازد و مملكتی را هلاك میكند، از بین میبرد و خراب میكند، هیچوقت كسی نمیرود از آن سازنده تشكر كند و شكر كند، بلكه طبعاً او را مورد لعن و نفرین و سبّ و نقد قرار میدهند. هركدام در جای خودش و هر شیء به مناسبت خودش.
پس نفس عمل فیحدّنفسه از نظر عقلا و از جنبۀ عقلانی موجب مدح یا موجب مذمت نیست. عمل ولو اینكه یك عملِ به ظاهر پسندیدهای باشد امّا اگر پشتوانۀ فهم و ادراك نداشته باشد این عمل موجب مذمت نیست. یك دیوانه ممكن است دست در جیب كند و به یك فقیر هم كمك بكند و اصلاً نمیداند این فقیر كیست و آن مقداری كه كمك میكند چه مقدار است و بر این كمك چه منافعی مترتب است. بر اساس یك توّهم و تخیلی كه بر او حاكم است [این کار را انجام میدهد] و كسی هم از آن تخیل و توّهم اطلاع ندارد. این چیزهایی كه در كتابها و مقالات مینویسند، معلوم نیست چیز درستی باشد. هیچكس در موقع و موضع شخصی كه دارای اختلالات قرار گرفته نمیتواند قرار بگیرد تا دقیقاً بگوید كه او در چنین حالی، چه مسئلهای بر او مترتب است. این مطالب قدری جنبۀ باطنی دارد و باید از افرادی كه اهل باطن هستند این مطالب سؤال بشود.
علیٰكلّحال از نقطهنظر عرفی و مقیاسهای عرفی، این عملی كه یك دیوانه انجام میدهد با آن عملی كه یك ربات انجام میدهد تفاوت ندارد. چرا؟ چون از نقطهنظر عقلانی در پشت این قضیه، فهم و ادراك وجود ندارد و صرفاً یك عمل است. حالا اگر شخصی از دومتری، سه متری به این صحنه نگاه كند، میبیند فردی منظم و مرتّب آمد و درقبال این فقیر ایستاد و دست در جیب كرد و مقداری وجه درآورد و به او داد و رفت، دیگر خبر ندارد كه این اصلاً دیوانه است. او را مدح میكند، تمجید میكند و در باطن نسبت به او ادای احترام میكند درحالیكه چنین خبری هم نبوده است. چطور اینكه امروزه رباتهایی دقیقاً از نقطهنظر كارها شبیه انسان درست میكنند، این مجسمههایی كه عین انسان درست میكنند و انسان نمیداند كه این اصلاً انسان است یا مجسمه، و وقتی كه جلو میرود متوجه میشود كه فقط به یك سمت نگاه میكند و تازه میفهمد كه این مجسمه است! همانهایی كه این لباسفروشها پشت ویترین میگذارند.
ما در یكی از همین كشورها در موزهای كه رفته بودیم، وقتیكه وارد صحن موزه شدم اصلاً متوجه نشدم كه اینها مجسمهاند، فكر كردم افراد را اینجا نشاندهاند و مثلاً حال و هوای فلان قضیه، فلان حاكم، فلان رئیس، فلان نخست وزیر را نشان میدهند. یعنی به اندازهای طبیعی بود مثل همین گلهای مصنوعی قلابی! آیا دیدهاید؟ من اسم آنها را قلابی میگذارم. همین گلهایی كه در مغازهها میفروشند و انسان تا نرود و دست نزند نمیفهمد، تا بو نكند حتی متوجه نمیشود كه آیا این بویی از حقیقت و واقعیت در آن هست یا اینکه نه، فقط بَزك و مجاز است و فقط صرف ظاهر. خوب دقت كنید! اینها مطالبی است و امروز باید به آن نقطهای كه در این مسئله مورد نظر است برسیم. لذا دائماً من مثالها را تكرار میكنم تااینكه ذهن رفقا و دوستان بیشتر با این مسئله انس بگیرد. ما وقتی كه در آن موزه جلو رفتیم و دقیق شدیم، متوجه شدیم كه اینها مجسمهاند. نمیشود كه یك نفر همینطوری پنج دقیقه صاف بنشیند و انسان را نگاه بكند! بالأخره باید یك پلك بزند، یك حركت بكند، یك نفس بكشد و اینها نه نفس میكشیدند، نه پلك میزدند. فقط ظاهر را به نحوی آراسته بودند و به قسمی درست كرده بودند كه تا شخص نزدیك نرود و تماس نداشته باشد نمیفهمد كه اینقدر طبیعی و ظاهر است.
سؤال من در اینجا است: آن وقتی كه ما وارد چنین محوطهای میشویم برداشت ما از این وضعیتی كه مشاهده میكنیم یك برداشت طبیعی است، خودمان را جمع و جور میكنیم که عمل خلافی از ما سر نزند، مواظب باشیم که ما را نگاه میكنند. حالا فرض کنیم اگر این واقعیت داشت و بهجای این چندتا مجسمه چند نفر نشسته بودند، شما چه حالی داشتید؟ حال برخورد خود با یك انسان كه درقبال خودتان قرار گرفته است، مواظب حركات و سكنات بودید، حرف خلافی از دهانتان خارج نشود، عمل خلافی از شما سر نزند؛ چون انسان حیّ و زنده درقبال شما نشسته است. ولی همینكه متوجه شدید، نه آقا! همۀ اینهایی كه اینجا هستند اشتباه بوده و همه مجسمه است، یكدفعه انسان دوتا پشتك هم میزند و هیچ طوری برای او نیست! آن روحیه، آن طرز تفكر و آن حالتی كه در ابتدا داشتید، بر میگردد و به یك حالت دیگر تغییر پیدا میكند و این شخصیت اولیۀ شما به یك شخصیت ثانویه تغییر پیدا میكند. شخصیتی كه درمقابل یك مجسمه قرار دارد نه درمقابل یك انسان، شخصیتی كه در مقابل پلاستیك واقع شده نه درمقابل انسان، شخصیتی كه درمقابل سنگ و گچ و آهن قرار گرفته است و سنگ و گچ و آهن كه ارزش و اعتباری ندارد، پلاستیك كه ارزشی ندارد!
این عمل و این تغییر بهواسطۀ تغییری است كه در فكر و در مُخیلۀ انسان در توجه به موقعیت فعلی برای او حاصل میشود و این ناشی از حیات است. همینكه شما میبینید این عملی را كه این مجسمه انجام میدهد بهواسطۀ جریان برقی است كه در او قرار گرفته و موتوری است كه در او گذاشتهاند و دندهها و پیچهایی است كه در او قرار گرفته، یكمرتبه ارزش خود را از دست میدهد. بله، شما از خود عمل تعجب میكنید نه از عامل! و میگویید: عجب! چقدر دقیق این استكان را الآن از اینجا برمیدارد، قوری را هم از آنجا برمیدارد. من خودم دیدم استكان را برمیداشت، قوری را هم از آنجا برمیداشت و از آن قوری در این استكان چایی میریخت و به انسان تعارف میكرد و انسان هم چایی را برمیداشت. این عمل مورد تعجب انسان است ولی هیچوقت انسان التفات به عامل كه این كار را انجام میدهد ندارد. چون میت است و میت كه ارزش ندارد، جماد است و جماد كه ارزش ندارد! اگر بهجای همین فرد، یك نفر این كار را انجام میداد وقتی شما آن استكان چای را از آن میگرفتی یك تشكر هم میكردی: خیلی ممنون از لطفتان، متشكرم از لطفتان و برمیداشتید. این بهواسطۀ این جهت است.
پس خود عمل فیحدّنفسه هیچ ارزشی ندارد. ارزشی كه مترتّب بر عمل است بهواسطۀ آن پشتوانهای است كه این عمل در ارتباط با آن پشتوانه در خارج انجام میگیرد. آن پشتوانه عبارت است از نفس و فكر و اراده و اختیاری كه این عمل را در چنین وقتی و در چنین برههای، از خود بروز و ظهور داده است. این میشود پشتوانۀ اعمال انسان.
پس بنابراین بهمقتضای فلسفۀ وجودی فعل و عمل در خارج، آن توجه انسان در اعمال و افعال خارجی به پشتوانه تعلق میگیرد نه به آن نفس عملی كه الآن در خارج اتفاق میافتد. حال باید ببینیم آن پشتوانه و آنچه كه ماورای این عمل است و متافیزیك این عملِ خارجی را تشكیل میدهد، در كدام موقعیت قرار گرفته و چگونه است؟
اهتمام انبیاء در رشد و تعالی پشتوانۀ اعمال انسان
تمام همّت و تلاش و تكاپو و داعی كه بزرگان و انبیاء وائمه و اولیای الهی، در عمل و ارشاد خودشان اِعمال میكردند برای این است كه آن پشتوانه را از مرتبۀ دنیّ به مرتبۀ عالی صعود بدهند، رشد بدهند و بالا ببرند. آن پشتوانهای كه این عملِ انسان، بهمقتضای آن در خارج انجام میشود.
امور تخیلی و اعتباری پشتوانۀ بسیاری از افعال و قضاوتهای انسان
گاهی انسان عملی را كه انجام میدهد بر اساس تخیل است، خیال میكند ولی هیچ واقعیتی ندارد و براساس توهّم است. خیال میكند كه الآن این شخص دشمن او است و بعد میرود با او در عالم خیال به نزاع و ستیز برمیخیزد! درحالیكه این شخص محبّ و دوست او است. افراد آمدهاند و از او خلاف به عرض ایشان رساندهاند، مطالب خلاف نقل كردهاند و این شخص بدون اینکه تحقیق و تأمّل کند، در نفس او مطالب شروع شده و كمكم كمكم ایجاد تخیلات و توهّمات شده است. یك نفر آمده دو نفر آمده، بعضیها آمدند و مرتّب این ضمّ و ضمائمیكه آمده، بر اطراف وجود او پردهای از غفلت و اشاعات و تبلیغات و تخیلات بهنحوی ایجاد میكند كه این شخص در درون آن تخیلات و توهّمات فرو میرود و اطراف را بر خود میبندد و بعد از آنجا شروع به تصمیم گرفتن میكند، شروع میكند در مقابل این شخص بایستد، شروع میكند سب كند، شروع میكند برعلیه این نامه بنویسد، شروع میكند برعلیه او كتاب بنویسد، شروع میكند در روزنامه برعلیه او مقاله بنویسد، شروع میكند در رادیو و تلویزیون برعلیه او مطلب بگوید، شروع میكند در اینطرف و آنطرف با افراد و دوستان و بستگان برعلیه او صحبت كند.
تمام اینها برای همان پوششی است كه در دور او قرار گرفته و این بر اساس آن نقطهچینهایی است كه هر كدام از اینها یك مطلب دروغ بوده و واقعیت ندارد، اصلاً اصل ندارد و این شخص به خود اجازه نداده است كه درقبال این مطالب و نقطههایی كه یكی پس از دیگری آمده و در كنار هم قرار گرفته و كلمهای را تشكیل داده است به نام كلمۀ دشمن، تحقیق کند؛ «دالش» را یكی آورده، «شینش» را یك كس دیگر آورده، «میمش» را یك كس دیگری آورده، «نونش» را كس دیگر آورده و شده دشمن! مقابل او برای او تبدیل به دشمن میشود بدون اینكه این «دالی» را كه از اوّل برای تو آورد، قبل از اینكه «شین» بیاید در اطراف «دال» فحص میكردی، تحقیق میكردی تا دیگر نوبت به «شین» نرسد. خیلی مسئله مهم است! گذاشتی این «دال» در وجود تو ثبت بشود و جا برای ورود «شین» باز شد و این «شین» هم در كنار آن میآید. افراد كه یك جور نیستند؛ با انسان حساب و كتاب دارند، میخواهند تصفیه كنند، حبّ و بغض دارند، اصلاً دین ندارند، اصلاً التزام ندارند.
من یك وقت در منزل نشسته بودم، گفتند: آقا، فلانكس از فلانجا آمده و میخواهد با شما صحبت بكند. گفتم: من امروز درس دارم. اگر میخواهند صحبت كنند فلان روز كه تعطیل است عیبی ندارد. قرار شد كه یك یا دو روز بعد بیایند. وقتی كه آن شخص آمد، با ما شروع به صحبت كرد، هنوز وارد نشده که شروع به بمب باران كرد؛ و چندین مطلب را پشت سر هم گفت! ما هم مرتّب میخندیم!
گفت: چرا میخندید؟
گفتم: شما بگو. تو داری میگویی و منتظر نیستی كه ما حرف بزنیم. یك دو سه چهار پنج شش مورد را گفت، اینقدر گفت که خودش خسته شد. گفتیم: حالا از كجایِ این مطالبی كه گفتی شروع كنیم؟ گفتیم: از همان اوّل شروع كنیم؟ گفتم: حالا شما مطلبی را كه میگویی از چه کسی شنیدی؟
گفت: از فلان شخص.
گفتم: آنكه تابهحال اصلاً من را ندیده است. اصلاً یكمرتبه ماند!
گفت: اصلاً شما را ندیده است؟
گفتم: نه! من تا به حال توفیق زیارت ایشان را نداشتم و اصلاً من را ندیده است. و این که من را ندیده، از كجا اینها را نقل میكند؟ این را كه من گفتم دیگر یادش رفت که بقیه را سؤال بكند. گفتم: حالا سراغ دومیاش برویم؟
گفت: نه، دیگر همین یكی بس است. خداحافظ شما! در را بست و رفت. التفات میکنید!
یعنی مسئله به نحوی است كه انسان واقعاً میماند كه این تخیل اصلاً از كجا بهوجود آمده است؟ آقاجان! خدا انسان را عاقل خلق كرده است، فرق بین انسان و حیوان در قوّۀ عاقله او است. تو که شصت سال از سنّت گذشته و اینجا میآیی و این مطالب را همینطور میگویی، چرا قبل از اینكه نفست بهواسطۀ آن صورت ملكوتی و برزخی كه این قضایا و حوادث در آن بهوجود آورده است، و الآن آن نفس تو به این كیفیت افتاده و متأثر شده و كثیف شده است، تحقیق نکردی؟! آیا حیف نبود بهجای این چند ماهی كه در این تلاطم به سر میبردی و از یك نفر در وجود خودت كابوسی تصویر كرده بودی و دائماً با این كابوس و دشمن، شب و روز در حال جنگ و ستیز بودی! همان روز اوّل سوال میکردی که آقا! آیا چنین مطلبی است؟ و مطلب را متوجه میشدی، تمام شد و رفت! دیگر نوبت به دوّم و سوّم و چهارم و پنجم و ششم نمیرسید.
بنابراین، باید مراقب آن تخیلات و توّهماتی كه مانند نقطههایی در زندگی انسان اطراف او را میگیرد، باشد و انسان چارهای از تماس با اینها نخواهد داشت. یا باید انسان برود و در غار و در بیابان زندگی كند، كسی را نبیند و با هیچكس مثلاً همسایه و قوم وخویش: برادر، خواهر، مادر، پدر، عمه و شریك، صدیق، دوست و آشنا ارتباط نداشته باشد، آن که تقریباً مستحیل است. یا اینكه باید آن موقعیت خود را طوری قرار بدهد که كاری به دیگران نداشته باشد. دیگران هرچه هستند باشند و برای خودشاناند.
من گاهی اوقات گفتم كه بعضیها میخواهند بفهمند و بهدنبال حقیقت میروند، بعضیها میخواهند نفهمند! ما دو جور مطلب داریم: بعضیها بهدنبال حقیقت میروند و میخواهند ببینند این مطلب كه الآن به گوششان رسیده آیا صحت دارد یا ندارد؟ آیا فلان مسئله واقعیت دارد یا ندارد؟ آیا فلان قضیه در خارج واقعیت دارد یا ندارد؟ این مسئلهای كه مطرح میشود اُسّ و اساسش چیست؟ این مطلبی كه الآن راجع به فلان شخص میزنند تا چه حدّی صحت دارد؟ آیا او قابلیت این مطلب را دارد یا نه، در حق او غلو و افراط میشود و این افراط در نفس او اثر میگذارد، حالت او را نسبت به او تغییر میدهد. وقتی كه انسان ببیند یك فرد دارای مقامی است، دارای مرتبهای است، دارای جلالتی است، طبعاً حتی اگر با او برخورد هم نداشته باشد ولی در نفس خود نسبت به او تعظیم میكند. در منزلش نشسته و همینكه یاد او را میكند نسبت به او تعظیم میكند، نسبت به او خشوع میكند. این تعظیم و این خشوع تا وقتی كه در همین مرحله باشد، گرچه مضرّ نسبت به بعضی از حالات انسان است ولی در آن حدی نیست كه بعد بخواهد بر این تعظیم مسائلی مترتّب بشود. مطالبی از طرف آن فرد به انسان القاء بشود و با توجه به این تعظیم و با توجه به این خشوع در نفس انسان قرار میگیرد و انسان خواهی نخواهی دنبال روشی میرود كه این روش واقعیت ندارد؛ چون در نفس او نسبت به این شخص حالت عظمت و حالت تعظیم بهوجود آمده است. بعضیها بهدنبال حقیقت میروند که ببینند این مطلبی كه راجع به این میگویند آیا درست است یا نه؟
ذکر برخی از احوال والد مرحوم علامه
من نمیدانم این مطلب را خدمت رفقا عرض كردم یا نه؟ یك وقت من مطالبی راجع به مرحوم پدربزرگمان و جدّمان، هم از مرحوم آقا و هم از غیر مرحوم آقا میشنیدم. واقعاً مرد بزرگی بود. از جمله افرادی بود كه میتوانم به صراحت بگویم در همان زمان اختناق پهلوی رضا شاه كه تا آخرین دم حیاتش در مقابل این دستگاه حكومت جائرانه ایستاد. و به هر كیفیتی و به هر نحوی نگذاشت كه آن اعمال و نیات و مقاصد شوم استكباری خودشان را درون محیط فعالیت ایشان و خانوادۀ ایشان و آن افرادی كه با ایشان ارتباط داشتند، بیاورند و نفوذ بدهند. بسیار مرد عجیبی بود، در دین بسیار مرد قرصی بود، مطلبی را كه متوجه میشد خیلی صریح میایستاد. بسیار مرد متصلّبی بود و خیلی از این نقطهنظر عجیب بود.
تمجید مرحوم حداد از والد مرحوم علامه طهرانی
یادم است که یك وقت ما منزل یكی از ارحام و بستگان نزدیك كه رفته بودیم عكس ایشان در آن طاقچۀ منزل بود. همان سالی كه استاد مرحوم والد مرحوم آقای حدّاد به ایران تشریف آورده بودند. یك روز ناهار بهاتفاق ایشان منزل یكی از ارحام رفته بودیم، من كوچك بودم و آن موقع سنّم یازده سال بود. دقیقاً یادم است همینكه ایشان وارد آن اتاق شدند وقتی که چشمشان به این عكس افتاد گفتند: «آقا سید محمدحسین این چه شخصی است؟ این كیست؟» همینطور ایستادند و نگاه كردند. ایشان فرمودند: «آقا! ایشان مرحوم پدر ما بودند.» آقای حداد ـ رضوان الله علیه ـ فرمودند:
عجب عجب، عجب مرد بزرگی بوده، عجب مرد متصلّبی بوده، عجب مرد قرصی بوده، شما یك عكس از این برای من تهیه كنید، وقتی كه ما مراجعت میكنیم به من بدهید با خودم ببرم.1 و وقتی كه ما بعد از آن سفر به عتبات مشرّف شدیم، در همان زمانی كه ایشان هنوز حیات داشتند، من عكس مرحوم پدربزرگمان را در منزل ایشان دیدم البتّه در اتاق نگذاشته بودند و در قفسۀ گنجۀ اتاق كناری، نگهداری میكردند.
مرد بزرگی بود. ولی آنچه كه همیشه بهعنوان یك نوه برای من مطرح بود این بود كه من بدانم ایشان در چه مرتبهای قرار گرفته بود؟ آیا مسئلهاش تمام بود؟ آیا از نقطهنظر فكری دیگر جای خطا نداشت؟ آیا از نقطهنظر توهمات و تخیلات هیچ چیزی نبود؟ آیا تمام افكارش صحیح بود؟ آیا تمام كارهایش صحیح بود؟ البته بعد شنیدم ایشان نسبت به بعضی مسائل حتی حرف داشته است. مثلاً ایشان با مسائل عرفان مخالفت میكرده است، بعضی از مطالب عرفان را مختصّ ائمه میدانسته و حتی خود مرحوم آقا در همان زمان شباب و جوانی با ایشان در این مسائل بحث میكردند. این یك مطلب است. بعد صحبت كردیم و بیشتر بررسی كردیم.
نقد نظر والد مرحوم علامه طهرانی در مورد مهرالسنّه
یك مرتبه در بین صحبتهایی كه مرحوم پدر ما با یكی از بستگان نزدیكشان میكردند یك قضیهای را گفتند، من در حیاط بودم و میشنیدم که میگویند: «ما این مطلب ایشان را قبول نداریم و اگر ما باشیم این كار را انجام میدهیم!» تا این حرف را زدند، ما كه مشغول آب دادن به گلها و سبزهها در باغچه بودیم یكدفعه ایستادیم. گفتیم: مسئله چیست؟ متوجه شدیم كه بله! چنین قضیهای بوده و ایشان نسبت به چنین مطلبی، چنین طرز تفكری داشتند. مسئله هم مربوط به مهرالسّنه بود.
توضیحی دربارۀ مهریه حضرت زهرا سلام الله علیها
رفقا در جریان مطالبی كه تابهحال بوده هستند كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم مهر حضرت زهرا سلاماللهعلیها را پانصد درهم قرار دادند.1 همان پانصد درهمی را كه از فروش زره امیرالمؤمنین علیهالسّلام بود. وقتی كه به امیرالمؤمنین فرمودند: «یا علی! تو از مال دنیا چه چیز داری؟» امیرالمؤمنین عرضه داشت: «یك زره و یك شمشیر دارم.» حضرت فرمودند: «شمشیر را باید در راه نبرد با دشمنان خدا و گسترش دین، برای خود نگه داری و اما زره را نیاز نیست!»2 و اگر زره هم نداشتی نداشتی. این را من دارم میگویم که اگر یك تیر هم به تو خورد عیب ندارد، اگر یك شمشیر هم به تو خورد عیب ندارد! مثلاً اگر كتفت هم شكست عیب ندارد! مگر نبوده است؟! در جنگ احد نود زخم بر امیرالمؤمنین وارد شد.3 اگر زره نداشته باشی عیب ندارد، همین است. حلوا كه نمیآورند جلوی آدم بگذارند. تیر است و گرز است و شمشیر است و تبر است و از این مسایل. امیرالمؤمنین گفتند: چشم، باشد. ما شمشیر را برای خودمان نگه میداریم. البته این را من میگویم و آن حضرت اینطور نگفتند. او گفت: بله، ای پیغمبر! اگر شمشیر هم بخواهی میدهم، من شمشیر را هم برای خودم نمیخواهم. ما اینطور مطرح میكنیم و غلط هم است. امیرالمؤمنین فرمود: شمشیر را نگه میدارم و زره را میدهم. ببینید! پیغمبر به كجا فكر میكند و ما در این دنیا به چه فكر میكنیم؛ مَهر زنمان و دخترها، باید دو هزار سکۀ طلا یا سه هزار سکۀ طلا یا یك كامیون بگیریم! اینها چیست؟ یعنی چه؟ این حرفها چیست؟ پیغمبر به چه فكر میكند؟ او به یك ایجاد عُلقه و یك همبستگی روحی و معنوی بین دو شخص فكر میكند كه اینها در این دنیا باید بیایند.
فلسفۀ مهریه در نظر استاد طهرانی
من یك وقت با خودم فكر میكردم که اصلاً مَهر یعنی چه؟ الآن هم برای من این سؤال هست؟ اصلاً یعنی چه که یك مرد به زن مَهر بدهد؟ چه کسی گفته است؟ زنها به مردها مَهر بدهند! الآن در بسیاری از كشورها هست که بهجای اینكه مرد به خواستگاری دختر برود، دختر به خواستگاری پسر میرود. در خیلی از كشورها هست و این مسئلهای نیست. با هم آشنا میشوند و بعد هم با هم ازدواج میكنند. قضیۀ اول دوستی است و بعد هم به ازدواج كشیده میشود و یك چیز طبیعی و عادی است. این مسئلهای كه مرد باید به زن مَهر بدهد از كجا آمده است؟ این برای چه آمده است؟
واقعاً اگر از نظر عقلایی این قضیه را بررسی كنیم، مرد زندگیاش را میكند، زن هم زندگی میكند. تازه مرد مخارج زن را هم میپردازد. در اسلام است که مخارج زن بر عهدۀ شوهر است، مسكن او بر عهدۀ شوهر است، زندگیش بر عهدۀ شوهر است، مسافرتش بر عهدۀ شوهر است، لباسش بر عهدۀ شوهر است، تفریحش بر عهدۀ شوهر است، بر همان میزانی كه میتواند و بهدست میآورد و برایش امكانات دارد. بنابراین چرا زن به مرد مَهر ندهد و مرد بیاید مهر بدهد؟! آیا مرد بیرون كار بكند و به زن یك مَهر هم بدهد؟! چطوری باید در دستگاه خدا این قضیه را توجیه كرد؟ بالأخره این یك سؤال است ولی این سؤال پاسخ دارد.
پاسخش این است. پیغمبر به چه فكر میكند؟ اینكه به امیرالمؤمنین میفرماید: بیا مَهر بده و باید یك مَهر بدهی. این یعنی چه؟ پیغمبر میخواهد این را بفرماید: یا علی! اطاعت از شوهر بر زن واجب است، زن باید از شوهر اطاعت كند البته در اموری كه آن امور موجب انجام مخالفت الهی نشود. اگر مردی زنی را به مسئلهای برخلاف حكم الهی امر كرد، بر زن حرام است كه اطاعت بكند. در غیر این صورت، اطاعت زن از مرد واجب است. حالا كه اطاعت واجب شد و این زن در منزل تو آمده، این زن در كنف حمایت تو آمده، این زن در تحت اطاعت تو آمده، باید یك هدیهای به او بدهی، باید با یك زبان خوشی او را بیاوری، باید با یك خنده و تبسّمی او را بیاوری، نهاینكه چماق را بكشی و بگویی: باید اطاعت بكنی و الاّ بر سرت میزنم. نه، چنین چیزهایی نداریم! چه كسی گفته است؟ این چرند و پرندها چه چیز است؟ این حرفها چیست كه گاهی وقتها ما میشنویم بر اینكه زن باید از شوهر اطاعت بكند به أیّ نحوٍ كان، شوهر هم هر كاری دلش میخواهد و هر غلطی دلش میخواهد انجام بدهد! نه، این نیست. همۀ اینها خرافات است. مرد باید در حدود مسائل زندگی با اخلاق و با روشی برخورد کند كه موجب التیام زندگی و پیوستن زندگی باشد، نه موجب جدایی و افتراق و از بین رفتن ارحام و صلهرحمها و معنویات و ارزشها! بهصرف اینكه مرد هرچه دلش میخواهد و به هر كیفیتی كه میخواهد، زن هم به همان كیفیت عمل بكند. نه، به این كیفیت نیست. این مرد از دایرۀ مسیر و مرام عقلایی خارج شده است.
آنچه كه در اسلام است این است كه مرد زن را در تحت حمایت و در تحت كفالت و در تحت تحفّظ خود در بیاورد، منتها ابتدا با لبخند، با تبسم، با مهربانی و تا آخر هم اینگونه باشد. برای این كار هدیهای میدهد، هدیهای پیشكش میكند، گلی تعارف میكند.
بیان بعض مصادیق مهریه در صدر اسلام
الآن در بعضی از جاها وقتی كه مرد میخواهد ازدواج بكند آن مهر خود را بهصورت یك گل نسبت به او تعارف میكند یا چیزی را كه زن دوست دارد، و چیزی كه مورد توجه او است. فرض كنید چیزی كه از یكی از نیاكان به او رسیده است، آن را بهعنوان هدیه تعارف میكند و این مسئله در صدر اسلام هم بوده و در زمان پیغمبر هم بوده است. مهر زنها را سواد آموزی قرار میدادند، تعلیم قرآن قرار میدادند، حتی مهر زنها را تعلیم نماز قرار میدادند، و خود همین ارزش دارد و از نظر حقوقی هم جایگاه خاصّ خودش را دارد.
مشخص بودن ارزش مهریه از نظر حقوقی نه از نظر مالی
اینكه میگویند: مهر باید ارزشش از نظر مالی مشخص باشد، این غلط است و چنین چیزی ما نداریم. باید ارزش مهر از نقطهنظر حقوقی مشخص باشد؛ یعنی فرض كنید میگوید: من در ازای یاد دادن قرآن یا در ازای یاد دادن نماز یا در ازای یاد دادن عبادات، این را مهر قرار میدهم و زن این را قبول میكند، این اشكالی ندارد و پولی بر آن مترتّب نیست. یااینكه مثلاً یك خودكار یا یك خودنویس و یا یك انگشتر و یك چیز كه از نظر ظاهری معلوم نیست قیمتش چند است، بهعنوان مهر قرار میدهند. لازم نیست كه شما این را در بازار ببرید و قیمت كنید که این انگشتر چقدر میارزد و آن را مهر قرار بدهید. نه، باید مهر مشخص باشد، آن مشخص بودنش ملاك است نهاینكه قیمتش مشخص باشد. ممكن است حتی قیمت هم نداشته باشد، ممكن است قیمتش ده تا یك تومانی باشد.
پس اینكه میبینید یك وقت در بعضی جاها میگویند: باید قیمت مالیه مشخص باشد، فرض كنید كه اگر طلایی را میخواهد بدهد باید در بازار برود و قیمت بكند، نه چنین مسئلهای نیست. بله، وقتی بگوید: من فلانقدر طلا میدهم باید مشخص باشد که طلا چند عیار باشد و كمّیتش مشخص باشد، این از این نقطهنظر که بیان شد. ولی اگر خود مهر بر یك امر مشخص خارجی تعلق گرفت دیگر لازم نیست انسان آن را تقوُّم كند و همانمقدار كفایت میكند در صورتیكه شخص نسبت به او عالم باشد و به رؤیت او رسیده باشد.
هدف پیامبر از سنت ازدواج
پیغمبر میخواهد بین دو نفس را به هم گره بزند، عشق و محبّت و علاقه را در بین دو فرد ایجاد كند. زندگی تنهایی و شخصی آنها را مبدّل به زندگی جمعی و تركیبی كند كه بر آن اساس آن نعمتهای الهی، چه از نقطهنظر ظاهر و چه از نقطهنظر باطن، بر زندگی فردی مترتّب نمیشود، بر اینها ببارد و بر اینها تنازل كند.
عبور از بعضی مراتب نفسانی فقط با ازدواج میسر است
بسیاری از مسائل هست كه انسان بدون ازدواج به آن مطالب نخواهد رسید. اگر تمام عمرش را به نماز و روزه بگذراند، به آن مراتب عبور نفسانی كه باید بهواسطۀ عبور، به آن مراتب برسد بدون ازدواج نخواهد رسید. صرفنظر از اینكه ممكن است چه مطالبی در پی باشد، چه مضارّی داشته باشد، چه خطراتی باشد، حالا اینها بهجای خود محفوظ باشد. حالا اگر فرض كنید شخص تحفّظ بر همۀ این مطالب هم دارد ولی آن جنبۀ عبور بدون ازدواج حاصل نمیشود. آنچه كه پیغمبر میفرمود: «بهترین اشیا در نزد من ازدواج است و بدترین اشیا در نزد من طلاق و جدایی و افتراق است»،1 برای همین است. پیغمبر صرفاً به مسائل ظاهری و دنیوی ما نگاه نمیكرد، پیامبر برای گذران زندگی ما نگاه نمیكرد. اگر پیامبر صرفاً برای مسائل ظاهری و دنیوی ما بود دستورات اسلام صورت دیگری داشت. ما بهتر از این میتوانستیم برای زندگی خود و برای گذران خود [برنامهریزی کنیم] چنانچه الآن در بعضی از ممالك که مسلمان نیستند ولی دستورات و قوانینی كه در آنجا تصویب میشود خیلی قوانین خوبی برای زندگی دنیوی و برای گذران دنیوی است ولی در اسلام تعالی روح و تكامل روح در اینجا مطرح است. لذا باید در اسلام قوانین در این راستا تقنین بشود و مورد امضا قرار بگیرد.
لذا حضرت فرمود كه من یك زره دارم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: برو زره را بفروش. حضرت زره را فروخت و پانصد درهم شرعی شد. پانصد درهم شرعی چقدر است؟ در تاریخ گفتند: یك گلیم گرفتند و یك لباس گرفتند و یك كاسه گرفتند و یك ظرف گرفتند و یك چندتا چیز دیگر گرفتند.1 این پانصد درهم بود! حالا میگویند پانصد درهم آن موقع پنجاه میلیون الآن است مثلاً! پنجاه میلیون كه دیگر هیچی بگویید: پانصد میلیون! حالا كه قرار است آدم بیندازد چرا كم بیندازد؟! بگویید: پنج میلیارد! دروغ است و به قول معروف اینجایِ آدم كه نمینویسند! مثلاً بگویند: پانصد درهم آن موقع صد میلیون یا دویست میلیون الآن است!
بیان موارد مهریۀ حضرت زهرا سلام الله علیها
نه آقا! آن پانصد درهمی كه خرید كردند همانی است كه در تاریخ گفتند، سیرۀ ابن هشام نقل كرده است. بروید تماشا كنید؛ عبارت بود از یك تشك، از یك لحاف، یك پوست حیوان، یك ظرف، یك كاسۀ غذا خوردن و یك دیگ و یك سری همین مخلّفات! اینها، آن مهری بود كه پیغمبر برای عزیزترین فرد روی زمین در نزد خود، یعنی دختر خود قرار داد و بعد به امّت توصیه كرد: ای امّت شما میتوانید هر كاری را انجام بدهید و جلویتان را نگرفتم، از یك تومان میتوانید ـ یك تومانی یعنی ده تا یك قرانی! ـ مهر كنید تا صد میلیارد دلار هم باشد، اشكال ندارد، پیغمبر جلوی او را نگرفت. دویست میلیارد دلار هم اشكال ندارد. تمام كرۀ زمین دلار و درهم و دینار بشود، اشكال ندارد، هیچ اشكال ندارد. ولی كسی كه میخواهد بهدنبال من بیاید نه یك تومان باید بدهد و نه پنج ریال، بلکه باید همانی را بدهد كه علی داد. این دنبال من آمده است! مقدار آن پانصد درهم تا روز قیامت است.
آیا پیغمبر نمیتوانست ببیند؟ میگویند: آقا! زمانه فرق كرده و مردم عوض شدند! اجحاف میكنند! آدم از فردای خودش خبر ندارد، باید پشتوانه داشته باشد، باید جلووانه داشته باشد! این مسائل و این چیزهایی است كه در آوردند. مگر پیغمبر نمیدانست؟! مگر پیغمبر اطلاع نداشت؟! پیغمبر میدانست. آن پیغمبری كه فرمود: «حَلالُ مُحمّدٍ حَلالٌ إلیٰ یَومِ القیامةِ و حرامُ مُحمّدٍ حرامٌ إلیٰ یَومِ القیامة»ِ2 مردم! آنچه را كه من وضع كردم تا روز قیامت پا برجاست، نگویید این مال هزار و چهار صد سال پیش بود! حرفهای شما را همانموقع میدیدم و به شما میگویم! حرفهایی كه الآن میزنید آنموقع من میدیدم و برای همین میگویم: «حَلالُ مُحمّدٍ حَلالٌ إلیٰ یومِ القیامةِ.»
آن حرفهایی كه امروز میزنید كه الآن مردم عوض شدند، الآن جوانها عوض شدند، الآن بیبندوبار شدند، الآن متعهد نیستند، الآن كسی به شرط و شروط اعتنا نمیکند، همۀ اینها را من آنموقع میدانستم. معنی ندارد انسان به هر كسی زن بدهد، معنی ندارد انسان به هر كسی كه از در وارد میشود به او دختر بدهد! نه، برود تحقیق بكند و بعد هم به خدا بسپارد. علاوۀ بر آن، مگر آنموقع این حرفها نبود؟! آنموقع كه این حرفها راحتتر بود! آنموقع كه طلاق دادن از حالا راحتتر بود! بروید تاریخ را نگاه كنید. در همانموقع پیغمبر این حكم را آورد، در همانموقع پیغمبر این حكم را جعل كرد. هر كسی میخواهد عمل کند، چون ما كسی را اجبار نمیكنیم، خودتان میدانید. مراتب و لِوِلها1 دست خودتان است. اگر میخواهید در این مرتبه باشید، باشید. دویست میلیون سكه مهر كنید، اگر دارید بدهید.
وجوب پرداخت مهریه توسط مرد
اگر شخصی مهر كند و فقط مهر صوری باشد و بر آن اساس عقد خوانده بشود، این عقد اشكال شرعی دارد، این را بدانید! اینكه الآن میگویند: مهر هزار سكه باشد، حالا چه کسی داده و چه كسی گرفته است؟ تمام این عقدها شرعاً اشكال دارد. آن عقدی كه بر اساس تعیینِ فقط توهّمی و لفظی باشد، آن عقد اشكال دارد و باید دوباره عقد را خواند. چه کسی داده و چه كسی گرفته! این حرفها نیست. مهری را كه شوهر برای زن تعیین میكند تا آن قِران آخرش را باید بپردازد. آیۀ شریفه قرآن است که اگر قنطار یعنی یك پوست گاو از طلا مهر قرار دادید تا آن قِرانش را باید بپردازید.2 البته طبق شرایط و در صورتیكه تعلّق بگیرد و زن خودش ظالم نباشد، اگر آن شرایط خودش را داشته باشد باید بپردازد. اسلام با كسی شوخی ندارد. هر مقدار مهر است باید بپردازی. میگوید: میتوانی این كار را انجام بدهی، كسی هم اجبار كه نكرده است. حالا میگویند: مهر زیاد است، خب برو یك دختر دیگر را بگیر. كسی شما را اجبار نكرده است. شما كه میخواهی فلان دختر را بگیری و به هر كیفیتی حاضر هستی و بعد آن مهر را سنگین میكنند، فَلا تَلومَنّ إلاّ نَفسَك؛3 خودت میدانی، تقصیرخودت است، نكن! این همه هستند، سراغ یكی دیگر برو. آن دختر هم وقتی که دید نه! چنین تحفۀ نطنزی هم نیست لذا توقّعاتش را پایین میآورد و بالأخره به مسائل دیگر فكر میكند، به مسائل اخلاقی فكر میكند، به مسائل نفسانی فكر میكند. بالأخره طرفین باید با هم زندگی كنند و دیگر آن مسائل بعد پیش نمیآید، آن قضایا پیش نمیآید، آن توجهات به دنیا پیش نمیآید. آن كسی که توجه دارد به اینكه من چنین پشتوانهای دارم حالا فوقش این حرف را زد و قبول هم نكردم نكردم! اینها پیش نمیآید. آن ناراحتی و استرسی كه برای مرد هست كه حالا این كار را كردم و دیگر چه خاكی بر سرم كنم! اینها پیش نمیآید.
از آن طرف میداند كه قانون اسلام، جلوی او را گرفته و اگر مرد بخواهد تخطّی كند جلوی او میایستد و حق را به زن میدهد. اگر مرد بخواهد از مهرالسّنه سوء استفاده كند، باید او را در محكمۀ اسلامی به مهرالمثل محكوم كنند. اولاً اینطور نیست كه هر كسی بخواهد هر كاری انجام بدهد و هر كه از سرخود بخواهد هر ظلمی را روا بدارد. دوّم: اگر زن بداند بهخاطر ازدیاد مهر، هر مطلبی را بخواهد انجام بدهد و هر مخالفتی را به پشتوانۀ مهر زیاد با شوهر بكند، در محكمۀ اسلامی او را به كمترین مهر محكوم میكنند و میگویند: دنبال كارت برو، به خانهات برو، و این حرفها نیست. آن پیامبری كه میگوید: ای علی! زرهات را بفروش و مهرالسّنۀ زهرا را بپرداز همان پیغمبر میگوید: در اسلام عدالت است و قضاوت بر اساس عدل است، نباید به مرد تعدّی بشود و نباید به زن تعدّی بشود. اسلام در چنین جوّی و در چنین وضعی مهر را مهرالسّنه قرار میدهد.
پیغمبر برای این قضیه آمد كه این دوتا را بر اساس محبّت و بر اساس مودّت به همدیگر وصل كند و بعد فرمود هر كسی میخواهد بهدنبال سنّت من بیاید باید از من تبعیت كند و مهر دختران خودش را مهرالسّنه قرار بدهد. هر كسی هم نمیخواهد و چیز دیگری در نظر دارد، تفكر دیگری در نظر دارد، تخیل دیگری در نظر دارد، مصالح دیگری را میاندیشد، جوانب دیگری را ملاحظه میكند، میل خودش است. میتواند مهر را تا صد میلیون و صد میلیارد و تریلون قرار دهد، یك الف بگذارید و یك نقطه از اینجا تا قم هم نقطهچین كنید. میتوانید قرار بدهید و مسئلهای نیست.
حالا این روحیۀ رسول خدا را چه كسی میتواند درك بكند؟ یك عارف الهی كه به آن باطن احكام و به مغزای احكام پی برده است. و او میگوید: همان حكم رسول خدا كه فرمود: «آنچه كه من حلال كردم تا روز قیامت هست و آنچه كه من حرام كردم تا روز قیامت هست»، همان حكم الآن به قوّت خودش ساری و جاری است. او میتواند. اما اگر كسی در چنین مرتبهای نباشد، میگوید: ما مهر دختران خود را سنگین میكنیم تا شوهران ارزش زنهایشان را بدانند! اینطور درست نیست. ارزش به بالا بودن پول و به بالا بودن درهم و دینار نیست. مرحوم آقا میگویند: «ما با این مطلب مخالفیم، ما این را قبول نداریم، ما دنبال سنّت هستیم.»
متابعت از حق امر مهم و ضروری برای افراد
ببینید! اینكه من امروز خدمت شما به این صراحت این مطلب را باز كردم برای این است كه بدانید هیچ چیزی برای ما جز متابعت از حق مهم نیست؛ یعنی برای یك مسلمان، نه بنده، خود ما که هزار و یك ایراد داریم. شخص در هر مرتبه از مراتبی باشد، تقوایش، دیانتش، فهمش، علمش، حمیتش، همّتش، تحمّل مصائبش، هرچه میخواهد باشد ولی باید دید در مكتب تشیع اسوه كیست و باید از چه کسی متابعت كرد؟ این برای ما مهم است و انسان به هر مقدار كه میتواند خود را به این اسوه نزدیك كند؛ ده درصد میتواند عیب ندارد، بیست درصد میتواند عیب ندارد.
الگو و اسوه فقط امام معصوم است و بس
اوّل باید اسوه را بشناسیم، اوّل باید آن فردی كه میتواند عمل او حجّت باشد را بشناسیم. حجّت یعنی مثل امام است. امام كه در پیش ما نیست و در میان ما نیست، ولی آن كسی كه به مكتب امام علیهالسّلام وارد است، آن كسی كه به مبانی امام علیهالسّلام وارد است، آن كسی كه به حقیقت امام علیهالسّلام رسیده است و از آن دریچه به مسائل خارجی نگاه میكند، نه بر اساس تخیلات و توهّمات و مطالبی كه در كتب و اوراق نوشته شده است، آن شخص میتواند اسوه قرار بگیرد. حالا انسان بهمقداری كه خدا توفیق به او بدهد، بهمقداری كه همّت داشته باشد، بهمقداری كه زحمت بكشد، بهمقداری كه خلوص نیت داشته باشد، به آن مقدار كه صفای نیت داشته باشد، مرتّب خودش را نزدیك نزدیك میكند، آن میشود صد. من نمیگویم ما همه صد در صد میتوانیم، نه! در همان مسیر سعی میكنیم، تلاش میكنیم، حركت میكنیم. این میشود توهّم را كنار زدن، این میشود تخیل را كنار زدن.
تعالی و رشد روح انسان تنها هدف اولیای دین
رسول خدا به چه مسائلی فكر میكند؟ ائمّه به چه مطالبی فكر میكنند؟ آنها میخواهند روح ما را گسترش بدهند، روح ما را به كمال برسانند. ما میخواهیم دنیا را مرتّب باز كنیم، میخواهیم مرتّب دنیا را محكم كنیم، میخواهیم مرتّب جای پای خود را بر روی تخیلات و توهّمات دنیوی سفت كنیم. لذا اعمال و افعالی كه از ما سر میزند، میبینید از نقطهنظر پشتوانه، مراتبی و مطالبی دارد. آن كسی كه میگوید باید مهر اینقدر باشد پشتوانهاش وحی است، پشتوانهاش تعقّل و عقلانیت تام است، پشتوانهاش واقعیت و حقیقت مطلقه است. اما آن كسی كه میگوید: نه! این را كنار میگذارم و سراغ مطالب دیگر میآیم مثل مصالح دنیوی و اینکه فردا چه خواهد شد، [از آن واقعیت دور خواهد بود.]
ما در مجلسی در مشهد بودیم كه یكی از افراد طراز اول مشهد در آن حضور داشت. قرار بود در آن مجلس یك عقد صوری انجام بشود، البته آن عقد انجام شده بود و این شخص تصور میكرد كه عقد، عقد واقعی است. طرفین توافق كردند بر اینكه مهرشان را مهرالسّنه قرار بدهند و این شرایط را هم كه نوشته شده، هیچكدام قبول نداشتند. گفتند كه ما اینها را قبول نداریم، و بدون هیچ شرطی با مهرالسّنه با همین كیفیت ما میخواهیم با هم ازدواج كنیم. من یكمرتبه دیدم این آقا شروع كرد به یك نفر كه رفته بود وكالت بگیرد، گفت: آقا! راجع به طلاق هم وكالت بگیرید كه این مرد به این زن وكالت طلاق بدهد كه إنشاءالله كه پیش نمیآید، ولی اگر بعداً پیش آمد دچار زحمت نشوند.
گفتم: شما كه از همان شب اول حرف طلاق را زدید، این چه عقدی است؟ این چه محبّتی است؟ این چه عشقی است كه همان كلام اولش باید با صحبت از طلاق شروع بشود؟ صحبت از افتراق شروع بشود؟ صحبت از جدایی شروع بشود؟ پسر درقبال دختر میایستد با این نیت كه من وكالت طلاق دادم، این فردا میتواند دادگاه برود و ادعای طلاق كند، آن وقت آیا این میشود علاقه؟ آیا این میشود محبّت؟ آیا این میشود عشق؟ آیا این میشود صفا؟ آیا این میشود صاف بودن ضمیر و نفس طرفین؟! آیا این است؟! یا نه، اسلام میگوید وقتیكه دو تا میخواهند با هم ازدواج كنند، طلاق یعنی چه؟ طلاق كفر است. یعنی چه؟ شما باید با هم زندگی كنید تا بمیرید، باید با هم محبّت و انس داشته باشید تا فقط مرگ بین شما فاصله بیندازد. طلاق یعنی چه؟ جدایی یعنی چه؟ فردا ممكن است از هم جدا بشوید! اصلاً چنین تفكری یعنی چه؟
وقتی كه یك فرزند به دنیا میآید آیا پدر و مادر یك وقت تصور میكنند حالا فردا این ده سالش میشود میگذارد میرود؟! بله، احتمال دارد ده ساله یا پانزده ساله بشود و برود و ما را ترك بكند. پس آیا از حالا دیگر محبّت نداشته باشیم؟ روزگار همین است، دنیا همین است دیگر! پانزده ساله میشود و دنبال كارش میرود، یا نه! وقتی كه یك فرزند به دنیا میآید پدر و مادر آن فرزند را عضوی از وجود خود بهحساب میآورند و اصلاً نمیتوانند تفكر كنند كه روزی این عضو از وجود آنها قطع بشود. آیا شما الآن میتوانید تصور كنید كه فردا دستتان قطع میشود؟! یك وقت در تصادفی، یك اتفاقی یا مرضی قطع شد و آن چیز دیگری است. ولی آیا چنین تصوری الآن دارید؟ اگر چنین تصوری داشته باشید دیوانه هستید! فقط دیوانه میتواند تصور كند كه این دستش قطع میشود، سرش قطع میشود، پایش قطع میشود، معدهاش چه بشود و الاّ یك آدم عاقل كه نمیآید هیچ وقت تصور كند. بله، ممكن است انسان فردا مریض بشود و بر اثر آن مریضی بگویند که باید دوسوم معدهات را عمل كنیم و دور بریزیم یا رودهات را باید اینقدر ببریم و دور بیندازیم، و یا سرطان میگیرد و باید عضوی را عمل کرد. اینها مسائلی است كه در مرور زمان برای انسان حادث میشود، نهاینكه انسان از اول فكرش را ببرد در اینجا که فردا من میخواهم سرطان بگیرم و از الآن بیفتم! حالا که راه میروی، چه خبرت است؟ یا مثلاً پس فردا ممكن است پای خود را در تصادف از دست بدهم پس الآن دیگر راه نروم و در خانه بنشینم. میگویند: این آقا عقلش را از دست داده است. یا مثلاً ممكن است در سال دیگر یك چشمم را از دست بدهم بنابراین الآن چشمم را ببندم و تمام كار و زندگی و همه را كنار بگذارم. میگویند: ای بابا! این شخص خُل شده است.
دیدگاه اسلام راجع به زندگی و خانواده
اسلام میگوید: وقتیكه میخواهی زندگی كنی، در اول زندگیات نباید حرف طلاق بیاید، باید حرف عشق بیاید تا آخری كه سرت را زمین میگذاری، باید حرف محبّت بیاید. تفكر و تخیلش هم حتی برای یك لحظه در ذهنت نباید بیاید و الاّ زندگیات را باختی، زندگیات را ضرر كردی و از بین بردی! باید با عشق و محبّت زندگی کرد. آن اسلام، اسلامی است كه از زبان مرحوم آقا میگوید:
در آن خانوادهای كه عشق و محبّت است اگرچه آن خانواده، خانوادۀ یهودی باشند، به امیرالمؤمنین علیهالسلام نزدیكترند از آن خانوادۀ شیعۀ امیرالمؤمنین كه در آن خانواده اختلاف است، قهر است، كدورت است.
آن اسلام از زبان این مرد جلوه میكند و او میگوید. از همان اول میگویند: آقا! باید وكالت بدهی فردا برود خودش طلاق بگیرد! قضیۀ شیطان هم كه معلوم است، راهها و وسایل شیطان هم كه یكی دوتا نیست، وساوس هم كه حدّ و حصر ندارد، تخیلات هم كه انتها ندارد. پس چه شد؟ همین وضعی كه دارید میبینید.
بعد ایشان میگوید: حالا ما نمیخواهیم. اگر نمیخواهی چرا میگویی؟ خود دختر میگوید: من این وكالت را نمیخواهم، ولی این شخص میگوید: نه، حتماً باید وکالت بدهد! این چه رسمی است؟ پس این هفتاد سال درس خواندن كجا رفت؟! حالا متوجه شدید که به چه مطالبی میرسیم. البته آن مطالبی را كه میخواستیم بگوییم، نرسیدیم طبق قولهایی كه همیشه میدهیم! إنشاءالله در جلسات بعد عرض میکنیم. ولی یك مقدار نزدیك شدیم.
پس این هفتاد سال درس خواندن كجا رفت؟ این هفتاد سال نماز خواندن كجا رفت؟ این هفتاد سال روزه گرفتن كجا رفت؟ این هفتاد سال حج و اینطرف و آنطرف رفتن كجا رفت؟ این هفتاد سال روضهخوانی بهپا كردن و مجالس گرفتن كجا رفت؟ اینها كجا رفت؟ آن كسی كه بعد از هفتاد سال بهعنوان یك عالم درجۀ یك، در دهان دختر میگذارد که باید از شوهرت وكالت طلاق بگیری، آیا آن میتواند برای انسان اسوه باشد؟! آیامیتواند مورد عمل انسان قرار بگیرد؟! آیا میتواند مورد توجه و اتّباع و انقیاد انسان واقع بشود؟! آیا انسان افكارش را مطابق با او قرار بدهد؟! آیا اعمالش را مطابق با او قرار بدهد؟! آیا راه و روش زندگیاش را مطابق با او قرار بدهد؟! آیا میتواند؟ نه.
آن كسی كه میگوید آن ازدواجی كه از اول حرف طلاق بیاید، آن ازدواج باطل است. آن كسی كه میگوید: «أبغَضُ الاشیاء عِندی الطَّلاقُ» میتواند اسوه باشد. چه خوب است كه در مملكت ما افرادی و علماء و بزرگانی بیایند و به این مسئله رسیدگی كنند، برای این مسئله چارهای بیندیشند، حَلّی برای این قضیه پیدا كنند كه جلوی این همه طلاق گرفته بشود. چقدر آمار بالاست! روش، روش محبّت باشد همراه با تیزی عدالت، عشق باشد همراه با اجرای قانون، و این میتواند ضامن بقاء باشد. این مسئله است كه اعمالی را كه ما انجام میدهیم باید ببینیم پشتوانهاش چیست؟ نماز است ولی نماز پشتوانه ندارد، فقط ظاهر است. اگر پشتوانه داشت انسان به این افكار نمیرسد. اگر آن روزۀ ما پشتوانه داشت انسان به این طرز تفكر نمیرسد، وَ هَلُّمَ جَرّا.
إنشاءالله امیدواریم كه خداوند توفیق عنایت كند. وقت گذشته است و إنشاءالله در جلسۀ آینده اگر خداوند توفیق داد ـ كه هرچه در این زمینه بگوییم كمی از بسیار است ـ تتمّۀ مطالب تا حدودی كه مقتضای مجلس و استعداد قاصر و ناتوان ما اجازه میدهد بههمان مقدار در خدمت رفقا خواهیم بود.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد