پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهاحتیاج سلوک به توفیق الهی
تاریخ 1428/06/28
توضیحات
وظیفه انسان در قبال حق ,کیفیت سلوک عقلانی. شرح فقره: فانها وصیتی لمریدی الطریق الی اللَه. 1بيانات كلّي امام صادق علیه السلام براي سالكان راه خدا كافي و شافي است. 2 مرحوم آية اللَه آقاسيّد احمد كربلائي از برترین علما و فقهاي اسلام بود. 3گفتار علاّمه طهراني رحمة اللَه عليه: بين خدا و وليّ خدا و شاگرد يك خطّ مثلّث حاكم است. 4داستاني از حضرت استاد طهرانی در ارتباط با سفر كربلا 5بسم اللَه الرّحمن الرّحيم اگر از روي حقيقت باشد نور دارد 6دستور اميرالمؤمنين عليه السّلام بر تيراندازي به قرآن به اينجهت بود كه آن قرآن نور نداشت. 7قرآن سيّد الشّهداء علیه السلام و قرآن عمر سعد متفاوت است. 8قرآن اميرالمؤمنين علیه السلام نور دارد. 9شرط قرائت قرآن انطباق با خواست امام زمان عليه السّلام است. 10نامۀ يكي از ارادتمندان حضرت آية اللَه سيّد احمد كربلائي به ايشان و تقاضاي او. 11تصوّر مردم از اينكه گفتار بزرگان دو جنبۀ عمومي و خصوصي دارد صحيح نيست. 12نكتهها و سخنان مهمّ حضرت استاد طهرانی و شرائط نقل كلمات بزرگان و عرفاء. 13برخورد و نهي حضرت علاّمه طهراني با شخصي كه در تلفن به ايشان اسرار را كشف ميكرد! 14حضرت حدّاد اسرار خود را فقط به علاّمه طهراني منتقل نمودند. 15بيان بعضي مطالب سرّي به علاّمه طهراني توسّط حضرت استادطهرانی و تعجّب ايشان! 16طريقۀ مرحوم آخوند ملاّ حسينقلي همداني سلوك عقلاني بوده است. 17بعضي افراد پس از شنيدن دو ساعت صحبت تازه بدنبال نصحيت هستند! 18تفسير و بيان سلوك عقلاني. 19سلوك عقلاني عبارتست از گرايش به حقيقت امام زمان عليه السّلام. 20جايگاه ولايت در عالم خلقت. 21كيفيّت نزول نور پروردگار از عالم اطلاق به تعيّن بواسطۀ ولايت است. 22نزول اسماء پروردگار در نفوس انسانها بدون ولايت محال است. 23تمثيل توحيد و ولايت به نيروي الكتريسيته و خازنهاي نصب شده در پستها. 24بالاترين مقام انسان و حديث گرانسنگ قدسي. 25نفس مبارك امام در حكم خازن و معدّل نيروي برق است. 26مضرّات تلفن و موبايل و كيفيّت استفادۀ صحيح از آن. 27امام زمان علیه السلام غيبت و حضور ندارد. 28حضرت سجّاد علیه السلام امام و صاحب ولايت كلّيّه بود. 29ولايت امام عليه السّلام تمام عوالم وجود را گرفته است. 30ظهور و غيبت امام عليه السّلام نبايد براي ما تفاوت داشته باشد.
هوالعلیم
لزوم سلوک عقلانی
شرح حدیث عنوان بصری ـ احتیاج سلوک به توفیق الهی ـ جلسه 145
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم اللَه الرحمن الرحیم
الحمد لله ربّ العالمین
و الصّلاة و السّلام على سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم محمّد و علىٰ آله الطّیّبین الطّاهرین
و اللّعنة على أعدائهم أجمعین
کافی بودن بیانات امام صادق علیهالسّلام برای سالکان راه خدا
امام صادق علیهالسّلام بعد از بیان مطالبی كه بهطور عموم و كلی، راجع به حركت انسان به سوی عالم تجرّد فرمودند، دیگر مطلب را تمام كردند. بهنظر بنده مطالبی را كه حضرت تا اینجا راجع به كیفیت امور شخصی و تربیت و تزكیۀ نفس و مسائل اجتماعی و خانوادگی بیان کردند (با آن بیانی كه خدمت رفقا عرض شد كه البته با این تفاصیلش، درعینحال بیان موجزی بود و إنشاءالله اگر توفیق الهی رفیق طریق گردد با یك بیان اوسع و توضیح بیشتر در نوشتهجات و مكتوبات خواهد آمد) دیگر امام علیهالسّلام جایی را باقی نگذاشتند و مسئله را تمام كردند و برای كسی كه بخواهد مسیر إلَیالله و طریق عبور از عالم كثرات را به عالم تجرّد و تقرّب و اطمینان طی كند، كفایت میكند، مگر اینكه كسی بخواهد پشت گوش بیندازد و غمض عین بكند و بخواهد از مطالب بهنحوی رد بشود (كه راجع به این مسئله، مقدمتاً صحبتی برای ورود در عبارات دیگر دارم كه خدمت رفقا عرض خواهم كرد) والاّ برای كسی كه بخواهد نسبت به راه و ارتباطش با افراد و كیفیت نگرشش به مسائل و تصحیح ذهنیت و نفس و آثار و خصائص نفسانی و صفات نفسانی خود قدمی بردارد، حضرت نسبت به این مطلب، دیگر جایی برای سؤال و پرسش باقی نگذاشتند.
درعینحال عنوان [بصری] قدری بیشتر اصرار میكند، توضیح بیشتری راجع به كارهای شخصی میخواهد، یك نوع رهنمود عملی نسبت به امور روزمره و دستور تربیتیِ عملی میخواهد كه آنها را بهكار ببندد، [لذا] امام صادق علیه السّلام یك دستورات سازنده و محوری، واقعاً محوری به عنوان میدهند! و به تعبیر خودشان که میفرمایند: «این وصیت من برای مریدین سلوك إلَیالله است» یعنی امام صادق علیهالسّلام میفرمایند: «فانها وصیتی؛1 این وصیت من است.» امام علیهالسّلام دارد وصیت میكند و میفرماید: «وصیت من برای كسانی كه میخواهند راه خدا را بروند، این نُه مطلب است» كه إنشاءالله به خواست خدا اینها را برای رفقا توضیح خواهیم داد، یعنی این یك وصیت امام صادق علیهالسّلام است كه انسان چطور در به كار بستن اینها بتواند آن مطالب كلیۀ گذشته و آن حقایق عالیۀ گذشته را در ذهن و در نفس خود تثبیت كند و ملكه كند و به مقام درآورد، آن را از حال به مقام، ارتقا ببخشد. لذا به امام صادق علیهالسّلام رو میکند و عرض میكند: «اوصنی»؛ حالا راجع به این مطالبی كه بیان كردید، علاوۀ بر آنها یك توصیهای هم بكنید، مثلاً اگر مطلب دیگری به ذهن میرسد كه جا افتاده، آنها را بفرمایید! (حالا ما این «اوصنی» را به این كیفیت میگوییم و معنا میکنیم.)
مرحوم آقا سید احمد کربلایی یکی از عرفای نمرهیک اسلام
خدا رحمت كند، واقعاً ما چه بزرگانی داشتیم كه وقتی که یاد و خطور آنها برای انسان حاصل میشود، اصلاً یك ابتهاج درونی برای انسان پیش میآید! مرحوم آقا سید احمد كربلایی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یکی از علما و فقهاء بزرگ و عالیمقام و عرفاء نمرهیك اسلام بود، نمرهیك بود! من از این حریت آقا سید احمد خیلی خوشم میآید، اینقدر آدم حری بود، آزاد بود، این قضیه در صحبتهایش هم كاملاً بهچشم میخورد، بهنظر میآید. مرحوم آخوند ملاحسینقلی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ استادش بود و خب بسیار اهل رعایت و... بود. ولی مرحوم آقا سید احمد مقداری حر بود، در صحبت كردن، در پاسخ دادن، در جواب دادن، [خیلی حر بود!] خلاصه بعضی وقتها هم باید اینطوری بود، البته گاهی اوقات. انسان اگر بخواهد خیلی با تعارف، مطلب را بگذراند، مثل این است كه شخص نمیفهمد و خوب حالیاش نمیشود.
یكی از ارادتمندان ایشان كه خود او هم در یكی از شهرستانها از علما بوده، برای ایشان نامهای نوشته و طلب دستور و برنامۀ سلوكی كرده و ایشان توضیحاتی دادند، ظاهراً دو سهتا نامه هم نوشتهاند. البته مرحوم آقا سید احمد نیازی به این حرفها ندارند، آنها از طرز نامه میفهمند كه شخص [چهکاره است!] یا حتی «تو نامۀ نانوشته خوانی» آنها احتیاجی به خواندن و... هم ندارند.
ارتباط ولیّخدا با شاگرد، ارتباطی است ملکوتی که از حیطۀ مکان و زمان خارج است
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به من میفرمودند:
بین اولیاء خدا و بین شاگرد، یك خطّ مثلث حاكم است، یك گوشهای از این خطّ مثلث، استاد و ولیّخدا است، در رأس آن خطّ مثلث، خدا قرار دارد و در زاویۀ دیگر هم آن شاگرد قرار دارد. هر خطوری كه شاگرد بكند، از این خط به استاد منتقل خواهد شد و هر كاری که انجام بدهد، این زاویه را طی خواهد كرد و به قلب استاد خواهد رسید.
لذا آنها احتیاجی به خواندن نامه ندارند. ایشان بارها میفرمودند: «چه كسی میخواهد مطلب را از من مخفی كند؟!» به یكی میفرمودند:
تو برو در ارتباط با خودت تصمیم بگیر، والاّ اگر تو در شرق عالم باشی و من در غرب عالم، برای من فرق نمیكند. حالا تو خودت برو ببین كجا باید زندگی كنی، كجا به صلاحت است، كجا میتوانی دوام بیاوری، كجا برای تو اصلح است؟ از نظر من فرق نمیكند که تو در همسایگی من باشی یا در كرۀ ماه باشی.
عبارت ایشان این بود: «تو در كرۀ ماه باشی یا در بغل ما باشی، برای ما تفاوتی ندارد!» چون ارتباط، ارتباط ملكوت است نه ارتباط مُلك، و ملكوت هم كه دیگر مكان برنمی دارد و از حیطۀ مكان و زمان خارج است.
یادم هست که یك دفعه که در كربلا بودیم، در همان سفری كه من حدود هفده سالم بود و از مكۀ معظمه و حج برگشته بودیم و به اتفاق مرحوم والد و اخوی بزرگتر، در خدمت آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم، یكی از دوستان و ارادتمندان آقای حداد نامهای برای ایشان فرستاده بود و طلب دستگیری کرده بود، آقای حداد هم نامه را همانطور كه دربسته بود، روی رف1 گذاشته بودند. ما به نجف مشرف شده بودیم و سه چهار روز هم در نجف بودیم، وقتی كه به كربلا مراجعت كردیم، مرحوم آقای حداد به مرحوم والد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ فرمودند: « فلان كس نامهای فرستاده، شما این نامه را باز كنید و بخوانید و ببینید که چیست.» ایشان نامه را باز كردند و خواندند، تعبیر ایشان این بود: «مجاز است آقا! مجاز است!» یعنی حقیقتی ندارد.
بعد از فوت مرحوم والد وقتی كه من در جلسهای با آن شخص، یعنی همان نویسندۀ نامه، برخورد كردم (نویسندۀ نامه الآن هم در قید حیات است و از بستگان هم است)، او اطّلاع نداشت كه من از محتوای این نامه خبر دارم، البته ما هم خبر نداشتیم فقط همین عبارت مرحوم آقا را شنیدیم كه به مرحوم آقای حداد عرض کردند كه «آقا مجاز گفته است! مجاز است!» ایشان داشت دربارۀ این نامهای كه برای مرحوم آقای حداد فرستاده بود توضیح میداد كه «بله، ما در همان سنوات یك نامۀ دستگیری برای ایشان نوشتیم و یكهمچنین مطالبی را هم در نامه نوشتیم و چقدر ایشان عنایت فرمودند و لطف كردند و چه كردند!» حالا من به ایشان نگفتم که آقای حداد این نامهات را به پدر ما دادند و ایشان این نامه را خواند و آخرش گفتند که «سر تا پایش یك غاز هم قیمت ندارد و مجاز نوشته است!» ما مثل خیلی از اوقات دیگر ساكت بودیم و میخندیدیم و تبسّم میكردیم و هیچ نگفتیم! حالا در آن نامه چه نوشته بود؟ نوشته بود: «دستگیری كنید، فلان كنید، چهكار كنید.» اینها (اولیاء) میدانند، اینها نیازی به نوشتن ندارند. حالا اگر شما آن نامه را به عالمی نشان بدهید او فکر میکند که این دارد سرش را هم میبُرد و خودش را هم جلوی او قربانی میكند! ولی خیلی فرق است. لذا میگویند كه «بهدنبال هر كسی نباید رفت.» همین نامهها بود كه چه مسائلی را در اسلام بهوجود آورد! همین نامهها بود كه چه اختلافهایی را در اسلام بهوجود آورد! همین دروغها بود که...! خب بندهخدا تقصیری هم ندارد، نمیداند، شخص میگوید: «فدایت بشوم! قربانت بگردم! هرچه بفرمایید، امر حضرتعالی مطاع است!» این بادمجان دورِقابچینهایِ سلاطین و پادشاهها را دیدید که چه حرفها و چه مسائل و چه چیزهایی میگویند؟! حالا دُوْزار هم برایش ارزش قائل نیستها!
قرآنی نور دارد که انسان را به ولایت نزدیک کند نهاینکه دور کند
ولی ولیّخدا تا نگاه به «بسم الله» آن نامه میكند، میفهمد که كلك است، نهاینكه لازم باشد آن را بخواند. آن «بسم اللهی» كه از روی حقیقت نوشته شده، یك تلألوئی دارد، آن «بسم اللهی» كه با حُقهبازی نوشته شده است، یك ظلمت دارد! هر دو «بسم الله» است و هر دو را هم نمیشود بیوضو به آن دست زد، عجیب اینجا است! اما آن «بسم اللهی» كه از روی حقیقت است یك نور دارد، آن شخصی كه با این نور سنخیت دارد، میفهمد. اگر به من نشان بدهند نه، «بسم الله» آن، ممكن است قشنگتر هم باشد، خطش قشنگتر باشد ولی نور ندارد. امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید: «این قرآنها را با تیر بزنید»1 چون این قرآنها دیگر نور ندارند. همین قرآنی كه اگر شما ببینید که یك كاغذش روی زمین افتاده، واجب است كه بردارید و ببوسید و سر جایش بگذارید یا در نهر آب بیندازید، همین قرآن وقتی که در مقابل علی قرار میگیرد، باید آن را با تیر زد و سوراخ سوراخش كرد و نابودش كرد، چون این قرآن، قرآنِ باطل است. این دیگر فقط شده جوهر، شده مركّب، فقط شده چاپ، فقط شده كاغذ، فقط شده پوست چرم و...، دیگر قرآن نیست. آن قرآنی نور دارد كه از دهان امیرالمؤمنین علیهالسّلام دربیاید، آن قرآنی نور دارد كه از دهان امام حسن علیهالسّلام دربیاید، آن قرآنی نور دارد كه از دهان امام حسین علیهالسّلام دربیاید والاّ در روز عاشورا آنهایی كه به جنگ پسر پیغمبر آمدند، آنها هم قرآن میخواندند، ولی آن قرآن، قرآن یزید بود نه قرآنی كه بر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل شده بود، آن قرآن بر یزید نازل شده بود، آن قرآن، قرآنی بود كه بر عمر سعد نازل شده بود.
این مطالبی كه میگویم دقیق است، بزنگاه مسائل در این نكات قرار دارد، خلاصه دیگر از خیلی از مطالب، ناگفته میگذریم، رفقا روی آن فكر میكنند.
آن قرآن بر عمر سعد نازل شده نه بر مردم، آن قرآن بر یزید، آن قرآن بر ابنزیاد، آن قرآن بر ابوبكر، بر عمر، بر عثمان، بر عبدالملك مروان، بر مأمون، بر هارون، اینها قرآنشان همه یكی است. قرآن اهلبیت علیهمالسلام آن قرآنی است كه انسان را به ولایت دعوت كند نه از ولایت دور كند! [آن قرآنی که از ولایت دور کند،] پشیزی ارزش ندارد، پشیزی فایده ندارد. آن قرآنی كه انسان را به امیرالمؤمنین علیهالسّلام نزدیك كند، آن قرآن قرآنی است كه نور دارد، «بسم الله» آن نور دارد، «الحمد» آن نور دارد، سورۀ بقرۀ آن نور دارد، تمام اینها نور دارد و این انوار ساطعۀ از این آیات میآید و قلب را به همان مبدأیی حركت میدهد كه قرآن از آنجا آمده، این [آیات، قلب انسان را] میگیرد و به آنجا میكشاند.
آن قرآنی كه بر عمر و ابوبكر نازل شده، آن قرآن خوانده میشود و افراد وقتی كه این قرآن را میشنوند، به ابوبكر و عمر گرایش پیدا میكنند! الآن بروید آنجا [در مکه و مدینه و...] ببینید، قرآن میخوانند ولی چون قلب بهسمت ابوبكر و عمر است، دل به آن سمت میرود، یك آیه است، خیلی عجیب است! یك آیه است ولی دو كار مختلف را انجام میدهد: یكی انسان را بهسمت نور میبرد و یكی بهسمت ظلمت میبرد؛ یكی بهسمت ولایت میبرد، یكی بهسمت كثرت میبرد؛ یكی به عالم بهاء و بهجت میبرد، یكی به عالم ظلمات! یك جمله، یك سوره! اینجا است كه انسان باید وقتی كه قرآن میخواند، متوجه این باشد كه خدایا این قرآن را آنطور كه ولیّت (امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف که متولی این قرآن و نازل كنندۀ این معانی از عالم مبدأ و عالم وحدت به عالم كثرت است) [میپسندد،] ما را به همان طریق و به همان سمت حركت بده. آنوقت میبینید که حركت داد، آنوقت یکدفعه میبینید که معانیای به نظرت رسیده كه قبلاً نرسیده است، با این قرآنی كه دارید میخوانید معانی دیگری به نظرت میآید، این معانی از كجا دارد میآید؟ از قلب امام زمان علیهالسّلام میآید. وقتی که انسان خود را به ولایت میسپرد، ولایت آنطور كه همین معانی [در قلب خودش قرار گرفته،] البته برحسب استعدادات و ظروف و مراتب وجودی و سعۀ وجودی هر كس، به همان كیفیت میآید و حركت میدهد و معانی را به ذهن میسپرد. وقتی كه معانی آمد، فوری باید آن را بگیرید، نگذارید برود. این معنا بهنظر آمد و بهدنبالش بروید، كه حالا راجع به این قضیه هم صحبت خواهم كرد.
این نامه [(نامهای که از روی حقیقت نوشته نشده باشد بلکه از روی کلک و حقهبازی نوشته شده باشد)]، میشود نامۀ مجاز! طلب دستگیری شده ولی مجاز است. عبارت دیگر ایشان این بود كه «این نامه با شوخی نوشته شده است»؛ یعنی حقیقت در آن نیست، خواست در آن نیست، طلب در آن نیست. گفته شده: «عنایت بفرمایید و دست ما را هم بگیرید، لطف بفرمایید!» او هم میفرماید: «چشم! بنشین، باشد! صبر كنید، بنده یك وقت استخاره بگیرم و ببینم که خوب میآید یا نه که دست شما را بگیرم!» گفته شده: «عنایت بفرمایید، لطف بفرمایید ما را تنها نگذارید»، او هم میفرماید: «خیلیخوب! تنهایت نمیگذاریم!»
نظیر یكهمچنین نامهای را یكی از شاگردان مرحوم آقا سید احمد كربلایی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ برای ایشان نوشته بود و در آخر نوشته بود که:
راجع به فلان مسئله هم اگر توضیح بدهید كه مطالبی که فرمودید، دیگر دستهبندی و تمام بشود و دیگر در طبقات خودش قرار بگیرد، (بهقول شماها در کَتِگوری و همان فایلهای خودش قرار بگیرد) این خیلی جای خودش را پیدا میكند.
مرحوم آقا سید احمد هم وقتی كه این نامه را مطالعه كردند، جوابی نوشتند و در آخر هم عبارتی از آن عبارتها دارند! البته عین عبارت در ذهنم نیست ولی مضمونش این است:
بنده نمیدانم که بر حماقت خود اینقدر تأسف بخورم یا بر ذكاوت و تیزی و تیزهوشی شما كه بنده را آنچنان خَر یافتید كه خواستید با تتمیم مطالبِ مطرح شده، دیگر جای خالی نماند و همه در جای خودش قرار بگیرد. جان من! این مطالب با گفتن درست نمیشود، پس در این پندار بمانید! در این پندار بمانید كه حالا ما بنشینیم و برای شما نامه بدهیم و مطالب را یكییكی دستهبندی برای شما در جای خود بیان كنیم تااینكه یك چیز شسته رُفته، خوب، قشنگ و آماده [در اختیارتان قرار بگیرد.] نه آقاجان! ما وقت این حرفها را نداریم! شما در این پندار بمانید. بهتر است كه شما به همان دستهبندی كردن مطالب بپردازید تا به عمل كردن مسائل.1
این عبارتی كه الآن عنوان دارد به امام علیهالسّلام عرض میكند که: «اوصنی یا ابنرسولالله؛ به من وصیتی بكنید.» یعنی یك وصیت عملی.
ما از یك دیدگاه كه تذكری است نسبت به مسئله، مسئله را بررسی میكنیم و بعد به مطلب خود عنوان میپردازیم. باز هم خدا خیرش بده كه آمد به امام صادق علیهالسّلام عرض كرد که «اوصنی»، تااینكه این مطالب به ما برسد. و مطالب بسیار عجیبی است كه إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد [آنها را در جای خودش بیان خواهیم کرد.]
بیان مطالب براساس مبانی بزرگان، بدون دخل و تصرف در آنها
ولی مطلبی كه باید در اینجا قبل از وارد شدن در آن مطلب، خدمت رفقا عرض كنم این است كه ما تصورمان این است كه حقایق و مسائلی كه گفته میشود دو جنبه دارد: یك مسئله و جنبهاش جنبۀ عمومی است و بهطوركلی است و آن مطالبی است كه در سطح عموم و جماعت مطرح میشود و مخاطبینش، مخاطبین زیادی هستند و از نظر گسترش در یك گسترشی قرار دارد، اینها در یك جایگاه قرار دارد.
و یك مطالب دیگری هم هست كه آن مطالبِ خاص است، به هر كسی گفته نمی شود و آن مطالب با هر شخصی مطرح نمیشود، آن مطالب دارای خصوصیاتی است كه باید بهطور خصوصی و بهطور مشخص به هر شخصی گفته بشود.
مطلب اینطور نیست. مسائلی را كه بزرگان فرمودند و ما هم به متابعت از آنها و با استخراج همان مطالب، [آنها را بیان میکنیم، اینها برای همۀ افراد است و تقسیم کردن مطالب بزرگان به دو قسمِ خصوصی و عمومی، غلط است.] ما كه از پیش خودمان چیزی نداریم، و اینكه میگویم از پیش خودمان چیزی نداریم، شكستهنفسی و تواضع نیست، چون من اهل تواضع نیستم، شما هم از من همین را میخواهید، شما هم از من می خواهید كه آنچه را ما در طول مدت معاشرت و مصاحبت با بزرگان بهدست آوردیم، آن را در اختیار رفقا قرار بدهیم، از خودمان كم و زیاد نكنیم، إنشاءالله كه در ادای این امانت خداوند ما را توفیق بدهد و ما دست به تركیبِ مطالب نزنیم و از پیش خود، مطالب را كم و زیاد نكنیم و به نفع و موقعیت و شخصیت و شئون خودمان در آنها دستبرد انجام ندهیم، آنچه مورد خواست و مسئلۀ شما است، همین است. شما كه به اینجا آمدید، برای همین آمدید، برای همین نكته آمدید، برای همین مسئله آمدید كه مسائل و مطالبی را كه بزرگان فرمودند [بشنوید،] خب بعضی از آنها در كتابها هست و خودتان مطالعه میكنید، در صحبتها هست و خودتان میشنوید. اما بعضی از آنچه در كتابها هست احتیاج به توضیح دارد یا در صحبتها مطلب ناگفتهای هست یا ممكن است که مطلب دیگری باشد كه در آن موقع صلاح بر افشاء آن نبوده و حالا من مانعی در مطرح كردن آن نمیبینم لذا آن را خدمت رفقا عرض میكنم. علیٰكلّحال مبنا و محور مطالب، بر این اساس است. مسائلی كه گفته میشود و مسائلی كه خدمت رفقا و دوستان مطرح میشود، رفقا باید بدانند كه چیز دیگری ماوراء این نیست.
حرمت افشاء سرّ
البته مسائلی هست كه خب اینها از اسرار و رموز است، و خیلی از اینها را خود ما هم نمیدانیم و اینها مطالبی است، معانیای است كه بر قلب فرد بهواسطۀ اتصال و تقرّبش به عالم تجرّد و عبورش از كثرات، افاضه میشود و احتمال دارد كه اینها از اسرار باشد و فهم این مطالب مختص خود او است، و جایز نیست كه این مطالب را به سایر افراد تسرّی بدهد و طرح بعضی از این مطالب حتی ممكن است كه موجب انحرافِ در مسیر یك فرد بشود و ممكن است که موجب تشتّت فكر یک فرد بشود و تردید در بعضی از مسائل اعتقادیِ یك فرد بهوجود بیاورد، لذا فرمودند: «افشاء سرّ حرام است، افشاء مطالبی كه به انسان میرسد، حرام است.»
من یك وقت در خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودم، استاد ایشان مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از دنیا رفته بودند و به رحمت خدا رفته بودند، یكی از دوستان ایشان كه صاحب بعضی از این مسائل بود، از یكی از شهرستانها به ایشان تلفن كرده بودند و میخواست تسلیت بگوید، در ضمن تسلیت من نمیدانم که چه گفت ولی یكمرتبه دیدم ایشان متغیر شدند و با لحن خیلی تند فرمودند: «آقا اینجا كه جای این حرفها نیست كه دارید میزنید؛ ما كُلّ ما یعلم ان یقال؛ هر چیزی را كه انسان میداند که نباید بگوید!» حالا لابد داشت بعضی از مطالبی را میگفت كه ایشان یكمرتبه قطع كردند و فرمودند: «اینجا جای این مسائل و گفتن آنها نیست.» سرّ را كه نمیشود در تلفن گفت، سرّ را که نمیشود انسان در جلوی جمع بگوید، سرّ را كه نمیشود انسان در موقعیتی بگوید كه احتمال افشاء آن برود. لذا بزرگان نسبت به این مسئله خیلی تأمل و دقت داشتند.
یك وقت یك كسی از شاگردان مرحوم آقای حداد، نسبت به بعضی از مطالبی را كه مرحوم آقا در روح مجرد از آقای حداد نقل كردند، اعتراض و ایراد داشت، (یكی از آنها قضیۀ آن مُهر بود، قضیۀ كیفیت اتحاد وجود در مظاهر مختلف با آن اصل كه ایشان ذكر كردند كه: «اگر آن ماهیت را، آن صورت را بردارید، آن حقیقت واحد میماند»1 این مطالب هست، لابد رفقا هم دیدهاند.) ایشان داشت به بنده ایراد میکرد كه:
پدر شما كه این مطالب را در اینجا مطرح كردند، آیا نظر آقای حداد هم بر این قضیه بوده یا نبوده است؟ چون دأب و دِیدن ایشان بر كتمان سرّ بوده و این مطالب، اسرار است!
من به ایشان عرض كردم كه: این مطالبی را كه ایشان در اینجا گفتند، اینها جزو اسرار نیست گرچه ادراكش برای خیلیها مشكل است! این مطالب، مطالب تخصصی است، پاسخش را با دوتا جملۀ فلسفی هم میشود داد. خاطر شما جمع، آنچه از اسرار است، آقای حداد آن را نه به شما گفتند و نه به من، آن را به پدر ما فرمودند. و آن را هم كه ایشان نوشتند، اینها جزو اسرار نیست، حالا شما نمیفهمی، خیلیخوب توضیح بخواه، درس بخوان، چه بكن، كار بكن تااینكه تا حدودی این قضیه را متوجه بشوی. نه، این جزو اسرار نیست. من الآن برای شما با دو سهتا جمله توضیح میدهم شاید تا حدودی متوجه بشوی. و خلاصه بندهخدا دیگر چیزی نگفت.
آن مطالبی كه بین مرحوم آقا و آقای حداد گذشته و جزو اسرار بوده، ما از آنها اطّلاعی نداریم.
من نمیدانم این مسئله را خدمت رفقا عرض كردهام یا نه،1 وقتی كه از حج برگشتیم و به كربلا مشرف شدیم، شب كه تشک میانداختند و ما با اخوی بزرگترمان و با مرحوم آقا میخوابیدیم، آقای حداد هم در اطاقی كه دوتا پله بالاتر بود، به آنجا میرفتند و استراحت میكردند. یكی دو ساعت که میگذشت ما میدیدیم كه اینها آمدند و مشغول صحبت كردن شدند. حالا ما هم خواب بودیم، گاهی اوقات که بیدار میشدیم، میدیدیم هنوز سه ساعت به اذان مانده، اطاق هم تاریك بود و چراغ را هم روشن نمیكردند كه حالا ما از خواب بیدار شویم یا مطالبی بود كه ما نباید متوجه بشویم، همینطور در تاریكی تا اذان صبح حرف میزدند و بعد هم موقع اذان ما را بیدار میكردند و به اتفاق، نماز صبح را میخواندیم.
گاهی از اوقات ما از خواب بیدار میشدیم، در آن اوقاتی كه باید چیزی سرمان بشود نه همیشه، حالا مثلاً پنج دقیقه، میدیدیم دارند صحبت میكنند، نمیگذاشتیم پتو هم تكان بخورد و همانطور ساكت بودیم تا ببینیم چه میگویند، بعضی از شبها هم چیزهایی میفهمیدیم، بعد هم كه قرار بود دیگر [چیزی نفهمیم،] دوباره خوابمان میبرد و دیگر هیچ. من در آن موقع مسائل و مطالبی را متوجه شدم. من در اواخر زمان مرحوم آقا، شاید سال آخر بوده یا مثلاً چند ماه به فوت ایشان مانده بود، یك دفعه از بعضی از آن مطالبی را كه در آن شبها شنیده بودم، [به مرحوم آقا گفتم،] یكدفعه ایشان فرمودند: «عجب! آیا تو هم این مطالب را میدانی؟» گفتم: آقا! قرار بوده که ما بیدار بشویم و این قضیه را بدانیم. بعد گفتم: آقا بقیهاش چیست؟ فرمودند: «اگر قرار بود که بقیهاش را بدانی بیدار میشدی، قرار بوده که این مقدارش را بدانی.»
علیٰكلّحال، خب آنهایی كه از اسرار است، كسی اطّلاع ندارد، یعنی قرار نیست که كسی بداند، باید هم مكتوم بماند.
سلوک عقلانی یعنی لزوم پایبندی به حقایق، بدون توجه به مظاهر
ولی مطلبی كه من در این مدتی كه در خدمت رفقا و دوستان بودم، روی آن خیلی تكیه میكردم، سلوك عقلانی بوده است؛ پایبندی به كلیات بدون توجه به مصادیق و مشخصات خارجیه؛ بدون توجه به مظاهر؛ فقط تكیه بر آن معانی كلیه كه دأب و دِیدن مرحوم والد و طریقۀ مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ بر این كیفیت سلوك عقلانی بوده است، حالا دیگران هم بودند، ولیكن این مسئله در مكتب آنها خیلی ملموس و روشن است. سلوک عقلانی این است كه انسان بدون توجه به مظاهر، به آن حقایق پایبند باشد. اینكه بارها اتفاق افتاده كه ما مثلاً دو ساعت برای رفقا و دوستان صحبتی میكنیم، خب این مطالبی را كه میگوییم چیست؟ نصیحت است، نحوۀ سلوك و سیر عملی و عِلمی برای انسان است، بعد وقتی كه تمام میشود یك نفر میآید و میگوید: «آقا مطلبی به ما بگویید، نصیحتی بكنید»! پس ما تابهحال در این دو ساعتِ صحبت، چهكار میكردیم؟! زبانمان خشكید! این مسائل همان است و تفاوتی ندارد، مطلب فرق نمیكند، چه بهطور خصوصی گفته بشود یا بهطور عموم گفته بشود. و این مطالب همانهایی است كه در كتب نوشته شده است و همانهایی است كه خود مرحوم والد میفرمودند که: «اگر كسی به این مطالب عمل بكند، برای او فتح باب خواهد شد.» حالا ما یك مطلب را میگوییم و افراد ترتیباثر نمیدهند، خب آن یك مطلب دیگری است. اینكه ترتیباثر داده نمیشود، این دیگر تقصیر صاحبخانه نیست. آن یك مطلب دیگری است كه ما باید از خداوند توفیق بخواهیم كه ما را پایبند كند كه نسبت به این مسائل، مطیع و منقاد باشیم و به این مطالب توجه كنیم و تكتك ما، خود را مخاطب این مطلب بدانیم، تكتك ما، خود را فرض كنیم كه الآن من با یكیك آن افراد راجع به این قضیه صحبت كردم.
الآن این رفقایی كه در اینجا هستند، تعدادشان چقدر است، فرض كنند كه من نشستهام و یك ساعت بهخصوص وقت اختصاصی قرار دادهام برای اینكه با این شخص صحبت كنم، یك ساعت با او، یك ساعت با او، یك ساعت با او، حالا این یك ساعتها همه در این یك ساعت جمع شده است، مطلب عوض نشده، همان است، مسئله هیچ فرقی هم نكرده است. به این مسئله، سلوك عقلانی میگویند؛ یعنی انسان بدون توجه به خصوصیت فردیه و مشخصات خارجیه، بهدنبال ادراك معانی كلیه برود. مسئله در مكتب اهلبیت علیهمالسّلام، مسئلۀ سلوك عقلانی است.
دین یعنی امام معصوم و امام معصوم یعنی دین
امام زمان علیهالسّلام برای ما همه چیز است، اگر ما امام زمان را از دین حذف كنیم، دین مساوی با صفر است، هیچ ارزشی ندارد و تبدیل به كاه خواهد شد! كاه هم تازه ارزش دارد، میان دیوار میگذارند، ولی دین بدون امام زمان هیچ ارزشی ندارد. امام علیهالسّلام همۀ دین است و دین همۀ امام است، در این مسئله حرفی نیست. اما اگر امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف بیاید روی این منبر بنشیند و یك مطلب را به ما بگوید و ما چون امام زمان است بپذیریم، این فایده ندارد، (متوجه شدید؟!) نه، ما كه این مطلب را از امام زمان میپذیریم چون امام زمان در ذهن ما بزرگ است والاّ همان مطلبِ امام زمان علیهالسّلام در فلان كتاب هم هست، همان مطلب را ممكن است که یك نفر دیگر هم بگوید، البته اگر بدانیم که همان است، مشروط بر اینكه یقین داشته باشیم که همان است.
اگر امام علیهالسّلام براساس تثبیت موقعیت خود بخواهد در این دنیا گفتار خود را به ما القا كند، پس چرا غیبت كرد؟! این غیبت برای همین است. غیبت امام علیهالسّلام برای این است كه ما این پردۀ احساس و تصور و تخیل را از ذهن خود بیرون ببریم.
نزول اسماء و صفات پروردگار در عالم، بهواسطۀ حقیقت ولایت
حقیقت ولایت، یك حقیقت كلی است. آن حقیقت كلی یا در مظاهر مختلفه بهصورت افراد مختلفه در زمانهای مختلف برای انسان تجلی میكند یا اصلاً تجلی نمیكند، ولایت كه سر جایش هست. قبل از اینكه پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به دنیا بیاید مگر ولایت ائمه علیهمالسّلام نبود؟ آیا حتماً احتیاج بود به اینكه پیغمبر در فلان سال از حضرت آمنه سلاماللهعلیها متولد بشود؟! نه، از زمانی كه خدا خدایی میكرد، ولایت ائمه علیهمالسّلام بهصورت نزول اسماء كلیه و صفات كلیۀ الهی در این عالم متمشّی و جاری و ساری بود. اصل ظهور اسم كلی پروردگار مثل علیم، علم، یا اصل كلی صفات كلی پروردگار مثل خلقت و رأفت و عطوفت و محبت و لطف و...، نزول این اصل كلی بهواسطۀ ولایت است كه آن ولایت اندازهدهندۀ به آن اسماء است، والاّ آن اسم كلی چطور میتواند در افراد نزول پیدا كند؟! اسم علیم پروردگار اگر بخواهد یك ذرهاش در نفس ما كه اینجا نشستهایم بیاید، وجود ما چنان متلاشی خواهد شد كه هر ذرهاش به یك نیمكرۀ سماوی پرتاب خواهد شد! اگر یك مقدار از لطف پروردگار بخواهد بر وجود ما نازل بشود، آنچنان ما مضمحل و نابود خواهیم شد [که دیگر هیچ اثری از ما باقی نخواهد ماند!] چرا؟ چون وجود لایتناهیٰ نمیتواند در وجود محدود، بدون قید و بدون حد، تجلی پیدا كند.
الآن این نیروگاهی كه در اینجا دارد پانصد مگاوات، هزار مگاوات، دو هزار مگاوات برق تولید میكند، تمام این شبكههای سیصد هزار ولتی كه در بین شهری میرود، اگر این شبكههای سیصد هزار ولتی را یكدفعه به این چراغ وصل كنید، چه میشود؟ آنچنان منفجر میشود كه شما اصلاً نمیدانید كدام ذرهاش كجا رفت؟! این سیصد هزار ولت باید در مخازنی بیاید و بعد در آنجا كسر بشود، خازنهای آنها را دائماً كم كنند به شصت هزار ولت، به شش هزار ولت، سه هزار ولت، بعد در اینجا میشود 220 ولت، اینها 220 ولت را میتوانند تحمل كنند، ولی ما همان 220 ولت را هم نمیتوانیم تحمل كنیم، اگر دست بزنیم یكدفعه ذغال میشویم!
ما به یكی از این نیروگاهها رفته بودیم و داشتیم نگاه میكردیم، جلوی اینها پنجرۀ مشبكی بود، بعد آن شخص راهنما میگفت: «اگر شما انگشتتان را از این شبكه به داخل فرو كنید و با هیچ چیزی هم تماس نگیرد، اما همینكه شما انگشتتان را داخل كنید یكدفعه ذغال میشوید، درحالیکه با سیمی هم تماس نگرفتید!» چرا؟! چون ما نمیتوانیم آن فركانس و تشعشعی را كه الآن دارد از این جریان متصاعد میشود تحمل كنیم، ولی همین 220 ولت را بهوسیلۀ آدابتور و خازنهایی كم میكنند و به ده ولت و پنج ولت تبدیل میكنند، شما دست میزنید و طوری هم نیست. اگر بیست ولت باشد، یكخرده میلرزید ولی طوری نیست.
آن علم پروردگار اگر بدون خازن و معدّلی كه بتواند كیفیت علم را در میان افراد برطبق نفس و موقعیت آنها بالانس كند، [نزول کند،] در عرض یك ثانیه، اگر انسان نمیرد قطعاً دیوانه خواهد شد، بیبُروبرگرد دیوانه خواهد شد! و برای خیلیها این مسائل اتفاق افتاده است! تازه این یک ثانیه که چیزی نبوده. آن لطف الهی، آن قهر الهی، آن محبت الهی، آن فیض الهی، تمام اینها آن نور و مجلایی است كه از ناحیۀ پروردگار میآید و در قلب انسان [قرار میگیرد.] ولی این را هم بدانید که انسان به رتبه و مقامی میرسد که این شخصی كه یك ثانیه و یك لحظه را هم نمیتوانست تحمل بكند، همین شخص به جایی میرسد كه خدا دربارۀ او میفرماید:
لایَسعُنی أرضی و لاسمائی و لكن یَسعُنی قلبُ عبدی المُؤمنِ بی؛1
«نه زمین و نه آسمان، هیچكدام نمیتوانند آن تجلی مرا تحمل بكنند، ولیكن قلب عبد مؤمن من میتواند تجلی من را قبول كند!»
یعنی قابلیت برای سیصد هزار ولت را هم پیدا میكند، این کسی كه اگر پنجاه ولت بزنیم پرت میشود، صد ولت بزنیم پرت میشود، بعد میتواند سیصد هزار ولت را هم تحمل بکند!
اهمیت قرائت دعای شب بیست وهفتم ماه رجب
راجع به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم داریم که: «أللَهم إنّی أسئلك بالتجلّی الأعظم»1 (رفقا در شب بیست وهفتم رجب یادتان نرود که این دعا را حتماً بخوانید كه بزرگان بر خواندن این دعا در آن شب راجع به پیغمبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بسیار تأكید داشتند!) «خدایا من تو را به همان تجلی اعظم میخوانم»، تجلیای كه دیگر بالاتر از آن نیست؛ یعنی خدا بالاتر از آن تجلی، خلق نكرده است، آن تجلی عبارت از نفس پیغمبر است. یعنی نفس پیغمبر چه بود كه توانست آن سیصد هزار ولت را تحمل كند؟! «اللَهم إنّی أسئلك بالتجلّی الأعظم»؛ یعنی من تو را میخوانم، نهاینکه قسم میدهم، یعنی او را برای اجابت خواست و دعوات خودم وسیله قرار میدهم، «فی هذه اللّیلة مِن الشَّهر المُعظّم؛ در این شب معظّم که ما را چه كنی و چه كنی»، تا آخر دعا كه در این زمینه مضامین عالیهای هست. این نفس ولایت چیست؟ نفس ولایتِ امام علیهالسّلام، حكم آن خازنها و معدّل را دارد كه از آن نیروگاه آن برق را میگیرد و به كارخانهها، كارگاهها، منازل، ادارات، به باطریها، به آن لامپهای یك واتی میرساند؛ یكییكی دارد به ذرات میرساند، به آن پشه میرساند، به آن موجود ریزی كه دارد روی هوا میرود میرساند. این نفس امام علیهالسّلام، كار واسطه را دارد. پس تا زمانی كه اسماء و صفات كلیۀ پروردگار در عالم مظاهر، جلوهگر بوده و خواهد بود، نفس امام زمان علیهالسّلام كاربرد داشته و خواهد داشت.
سلوک عقلانی یعنی عمل به مطالب اهلبیت علیهمالسلام بدون درنظر گرفتن حضور و غیبت آنها
این امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف میفرماید: بهخاطر اینكه من الآن امام زمان شدم و یك هیمنه و هیبت و بزرگی و جلال و عظمتی از من در میان شما هست، حرف من را گوش ندهید، اگر بهخاطر این حرفم را گوش بدهید، حرفم را گوش ندادهاید.
من امام زمانی هستم كه بود و نبودم باید برای شما یكسان باشد؛ زندان و غیر زندانم باید برای شما یكسان باشد، نهاینكه موسی بن جعفر علیهماالسّلام تا وقتی كه در مدینه بود میرفتند و میگفتند: السلام علیك یابن رسولالله، اما همینكه هارون، حضرت را گرفت و در زندان انداخت، مردم یادشان برود! این فایده ندارد. این دیگر موسی بن جعفر علیهماالسّلام نیست. امام رضا علیهالسّلام تا وقتی كه در مدینه بود میرفتند و میگفتند: السلام علیك، تعظیم میكردند و حرف امام رضا علیهالسّلام را هم گوش میدادند، اما همینكه امام رضا علیهالسّلام از مدینه بیرون رفت، اگر كسی آمد و خبر آورد كه حضرت اینطور میفرماید، بگویند: «حالا ببینیم، باشد، بسیارخوب، انجام میدهیم»، این فایده ندارد.
امام زمانی كه بیاید و با انسان صحبت بكند و در قبال انسان قرار بگیرد و انسان تحت تأثیر احساسات و عواطف و تخیلات و توهمات، مطلب او را بپذیرد نهاینكه حرف امام را چون امام است بگیرد و بپذیرد، [این فایده ندارد.] الآن هم در زمان غیبت مگر از امام زمان چیزی كم شده؟! مگر از شخصیت امام علیهالسّلام چیزی كم شده؟! مگر حتماً امام زمان باید ظهور كند تااینكه ما مطالب او را بپذیریم؟! مگر حتماً امام زمان باید به انسان وقت ملاقات خاص بدهد تااینكه انسان مطالب او را بپذیرد؟! ما رفتیم امام علیهالسّلام به ما وقت ملاقات داد، آیا به شما وقت ملاقات نداده است؟! نه، خب حالا حضرت چه فرمود؟ «حالا چیزی به ما برای خودمان گفته است» خب این فایده ندارد، این که گوش دادن نیست، این نتیجهای ندارد. این تحت هیمنه و شخصیت امام زمان قرارگرفتن میشود، نه اطاعت كردن. گرچه شما از امام علیهالسّلام قبول میكنید، ولی این كم است. گرچه ما میپذیریم چون امام فرموده و از غیر امام نمیپذیریم، این درست است، اگر كسی از غیر از امام به ما مطالبی را بگوید، ما رد میكنیم و قبول نمیكنیم و اگر امام زمان علیهالسّلام بفرماید، امام رضا علیهالسّلام بفرماید، امام حسن علیهالسّلام بفرماید، ما میپذیریم، چون امام حسن است، ولی باز این كم است، بالاتر از این هم هست، آن چیست؟ آن این است كه اگر انسان حق را از امام علیهالسّلام ادراك بكند، بهدنبالش برود ولو امام علیهالسّلام هم به او چیزی نفرموده باشد، این درست است، این میشود سلوك عقلانی.
آنچه از امام علیهالسّلام بیابد، انسان باید آن را بپذیرد، آنچه از امام تراوش كند، انسان باید آن را بپذیرد، اصلاً بلكه امام به انسان وقت ملاقات ندهد، انسان بگوید: آقا میخواهیم بیاییم فقط پنج دقیقه مزاحم بشویم، حضرت بفرماید: «بنده اصلاً وقت ندارم»، خب ندارند كه ندارد، چه اشكالی دارد؟! حالا چون حضرت به ما وقت نمیدهد، كم لطفاند! امام علیهالسّلام به ما كم لطف شده! دیگر به ما وقت نمیدهد! دیگر تلفنها را برنمیدارد! حالا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف که تلفن ندارد، مثل ما صبح تا شب گرفتار نیست که زینگ زینگ! نه، الحمدلله، این یكی را ندارد! قسم میخورم كه امام زمان در خانهاش تلفن ندارد و از شرّ این یكقلم جنس راحت است.
مضرات تلفن و موبایل و کیفیت استفادۀ صحیح از آن
واقعاً شرّی است، واقعاً این تلفن هم شرّ شده است! بدتر از آن، این موبایلهایی است كه درآمده، آن دیگر أشرّ است! این موبایل دیگر چیست که هر كسی با خودش راه میاندازد، قر قر قر؟! بابا اینها را در خانههایتان بگذارید، اینها چیست؟ دو دقیقه فكرتان راحت باشد، آرامش، طمأنینه و سكونت داشته باشید. بابا قبلاً موبایل نبود، خب ما هم راحت برای خودمان میگشتیم! قبلاً تلفن نبود، [همه راحت بودند.] مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ وقتی كه آن منزل را ساختند، سیمكش آمده بود و میخواست که سیم تلفن را وصل كند، ایشان فرمودند: «اصلاً من نمیخواهم که سیم تلفن در خانه باشد.» البته بعد مجبور شدند و آوردند. در همان موقع من طفل بودم، شش سالم بود، این جملۀ ایشان را یادم هست كه میفرمودند: «من اصلاً نمیخواهم که در منزلم سیم تلفن باشد.» حالا اینکه وصل بشود یا نشود، آن یك مطلب دیگر است. ولی بالأخره زمانه اقتضا میكند، ولی دیگر انسان با دست خودش، خودش را داخل چاه نیندازد! حالا راجع به این قضیه هم در ضمن صحبتهایمان بعداً مطالبی خواهد آمد، فعلاً پیش درآمدش را گفتم تا خیلی وحشت نكنید، فقط زمینهای به شما داده باشم.
بله، درست است که موبایل وسیلۀ خوبی است ولی نهاینكه حتماً همیشه روشن باشد. نه، خب انسان مدتی آن را خاموش میكند، میخواهد استراحت كند، كسی با او ارتباط نداشته باشد، میخواهد به وضع خودش برسد، دلیل ندارد كه هر چیزی از آن طرف آمد، انسان خودش هم دوتا روی آن بگذارد و خودش را مبتلا كند! نه، اینها برای افرادی است كه دنبال این مسائل (سیر و سلوک) نیستند و میخواهند زندگی خودشان را به هر نحوی بگذرانند، اینها برای آنها درست شده، اینها که برای ما نیست، ما باید استفادۀ بهتر را بكنیم. مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «سالك باید از وسایلی كه دنیا در اختیارش میگذارد بهترین استفاده را بكند.»1 نهاینكه موبایلش را كنار سجادۀ نماز بگذارد تا ببیند که شمارهاش افتاده یا نیفتاده و بفهمد که آن كسی كه زنگ زده كیست! این شخص که سالك نیست.
یا وقتی که میآیند با آدم حرف میزنند و دارند از انسان، سؤال و مطالب اعتقادی میپرسند و دائماً یكییكی از جیبشان صدای دلنگ دولونگ درآید، اینها که طریقه و آداب معاشرت نیست. التفات کردید؟!
انسان باید از این وسایل به بهترین نحو و به بهترین كیفیت استفاده بكند تا بتواند بر شرایط غالب باشد، نهاینكه مغلوب باشد. مغلوب بودن، ازدست دادن فرصتها است، انسان فرصتها را ازدست میدهد.
امام، واسطۀ فیض الهی
امام زمان علیهالسّلام كه یكهمچنین خصوصیتی را دارد میفرماید: «به حرف من فقط در وقتی كه پیش شما هستم نباید توجه كنید، من غیبت و حضور ندارم، من زندان و در كنار شما بودن ندارم.» موسی بن جعفر علیهماالسّلام را چهار سال در زندان كردند، آیا حضرت در آن چهار سال از امامت افتاد؟! نه، امام بود؛ بر همۀ عالمِ وجود، والی و حاكم بود؛ واسطۀ فیض پروردگار بود، در غل و زنجیر بود ولی بهاندازۀ سرسوزنی كار ولایی او تا وقتی كه در بیرون در كنار زن و بچهاش بود، فرق نكرد، سر سوزنی تفاوت نداشت، زیر شكنجۀ هارون بود ولی بهاندازه سر سوزنی فرق نكرد. (ما سرمان درد میكند، دیگر به رفیقمان نمیتوانیم جواب بدهیم، میگوییم: برو دنبال كارت و این مسئله را برای یك وقت دیگر بگذار.) اما او ولیّ است، او امام است، او واسطۀ فیض پروردگار است، او غل و زنجیر نمیفهمد. حضرت سجاد علیهالسّلام را از كربلا در غل و زنجیر قرار دادند و به كوفه بردند، از زیر دانههای زنجیر خون میآمد! ایشان را با این وضع به كوفه بردند، از كوفه به شام بردند و چند روز در شام بودند، تازه آن موقع یزید گفت: «بیایید این غل و زنجیر را بردارید.» در تمام این مدت امام سجاد علیهالسّلام، امام بود، صاحب مقام ولایت كلی بود. ما داریم امام را با بقیه یكی میكنیم! همان موقع تمام عالم وجود از دریچۀ نفس امام سجاد علیهالسّلام، داشت ارتزاق میشد. همان كسی كه امام سجاد علیهالسّلام را سوار كرده و دارد میبرد، همان شمر و...، از دریچۀ نفس امام سجاد علیهالسّلام ارتزاق میشوند والاّ اگر یك نظر كند، همۀ آنها پودر، عدم و محو هستند، نیستی بر همۀ آنها حاكم است. یزید بر تخت نشسته و امام سجاد علیهالسّلام را در غل و زنجیر میبیند و خیال میكند که حضرت اسیر است. آن كسی كه چشم حقیقت داشته باشد میبیند که [ای یزید] بدبخت! تو در دست او اسیر هستی، نهاینكه او اسیر تو است! حضرت بر عزرائیل امر و نهی میكند كه جان این را بگیر و جان آن را نگیر، آنوقت تو خیال میكنی که او در دست تو اسیر است؟! او الآن دارد به جبرائیل امر و نهی میكند كه افاضۀ علوم را بر همۀ عالم بكند، آنوقت تو خیال میكنی او در دست تو اسیر است؟! امام این است.
پس امام علیهالسّلام یك حقیقت و یك ولایتی است كه آن ولایت و آن حقیقت، فقط در وقتی كه در مرأیٰ و منظر ما هست، جلوه ندارد، ما او را به این كیفیت میبینیم ولی خود ولایتِ امام علیهالسّلام، این مسائل را ندارد. بنابراین اینكه ما بیاییم و امام علیهالسّلام را چون امام است و چون صاحب ولایت است و یکهمچنین خصوصیاتی را در كتاب راجع به او گفتهاند و وعّاظ و منبریها آمدند این مطالب را راجع به امام زمان گفتند، پس حالا ما حرفش را بپذیریم، این فایده ندارد. امام علیهالسّلام در وجود انسان باید بهنحوی باشد كه الآن كه ما در اینجا نشستهایم و در زمان غیبت حضرت هستیم و حضرت بهحَسب ظاهر در میان ما نیستند، حضرت به همان میزان در قلب ما ارزش داشته باشد كه ما احساس كنیم که حضرت آمده در كنار ما نشسته است و به یكی از این پشتیها هم تكیه داده است، هیچ فرق نكند، هیچ تفاوت نكند، بهاندازۀ سر سوزنی تفاوت نكند. آن موقع تازه ما به سُلوك عقلانی رسیدهایم. آن وقت است كه دیگر مرتّباً احتیاج به تذكر نداریم، آنوقت است كه دیگر احتیاج به اینكه حتماً كلامی را از بزرگی بشنویم، نداریم.
عدم فرق بین غیبت و حضور امام، در مکتب اولیای الهی
در زمان سابق، ما خودمان میرفتیم بعضی چیزها را میخواندیم، برای خودمان كارهایی میكردیم. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند: «حالا این برای شما زود است.» ولی ما روی علاقۀ خودمان علاوه بر آن دروس خودمان، چیزهای دیگری هم میخواندیم و بهحساب خودمان هم مثلاً مرحوم آقا نمیدانست. سنمان حدود 22 سال بود. یك روز مرحوم آقا وارد اطاق شدند و دیدند كه من دارم راجع به اینها مطالعه میكنم. فرمودند: «آقاجان من! این مطالب دیر نمیشود، فعلاً شما به مطالب اهم بپردازید.» من آنجا یكدفعه منفعل شدم و گفتم: چشم آقاجان! دیگر نمیخوانم. ولی همان موقع یكدفعه آقا ایستادند و فرمودند: «این چشمی را كه گفتی برای چه گفتی؟» (ببینید، من واقعاً چشم گفتم و دیگر هم نخواندم، تا چند سال بعد هم نخواندم، یكسری مطالعات خاصی بود.) فرمودند: «این چشمی را كه گفتی برای چه گفتی؟ آیا مطلب مرا فهمیدی و چشم گفتی یا اینكه چون من الآن به تو گفتم؟» گفتم: نه، چون الآن شما گفتید. فرمودند: «این فایده ندارد. من میخواهم تو به حرف من برسی نهاینكه چون من به تو گفتم بگویی چشم!» من دیگر مطلب را گرفتم و بعد رفتم روی آن فكر كردم و دیدم که به مسئله رسیدم و چند سال ترك كردم.
اگر به حرف من رسیدی...، البته این را من میگویم، ایشان دیگر نگفتند، اگر به حرف من رسیدی، دیگر چه من در منزل باشم یا نباشم، سرزده به اطاق تو بیایم و در را باز كنم و ببینم داری چهكار میكنی یا نه، (كه وقتی که در خانه نیستم، تو بروی به كارت بپردازی و وقتی كه آمدم جمع كنی و آنها را داخل كمد بگذاری! چون وقتی كه به حرف باشد، اینطوری میشود دیگر!) [در هر دو صورت برای تو یکسان است و تو به وظیفهات عمل میکنی.] اگر انسان به آن مطلب برسد، به آن حقیقت برسد، دیگر وجود و عدم برای او فرقی ندارد. این مكتب، مكتب اولیاء الهی است. میگوید: «به من نگاه نكن كه پدرت هستم، دنبال حرف من برو، دنبال مغزای مطلب برو، بهدنبال مفهوم برو و آن مفهوم را بگیر، چه من در این دنیا باشم که بگویم این كار را بكنید و چه نباشم.» [اما اگر به من نگاه کنی نه به حرف من] وقتی كه سر به زمین گذاشتم هر كاری دلتان میخواهد میكنید، چون کسی بالای سرتان نیست که تذكر بدهد! آیا مطالب آقا فقط مربوط به زمان حیات ایشان بود که اگر میخواستیم چیزی بنویسیم باید مواظب باشیم که یك وقت از مشهد امر و نهی نرسد یا نه، الآن قضیه سختتر و محكمتر است، تفاوتی نمیكند؟! ما باید مطالب را جدّی بگیریم و افراد برای ما فرق نكنند.
سورۀ حمد، سرمنشأ تمامی عافیتها و صحتها در عالم
در جنگ صفین، یك كسی دستش قطع شد، پیش امیرالمؤمنین علیهالسّلام آمد و گفت: «یا علی دستم قطع شده است.» حضرت دستش را برداشتند و كلمات و عباراتی را خواندند و دستش وصل شد. گفت: «یا علی، چه خواندی؟» حضرت فرمودند: «حمد خواندم.» گفت: «آیا فقط حمد خواندی؟!» فرمود: «اگر نمیخواهی، پس میگیریم.» یکدفعه دستش افتاد! مگر حمد چیست؟ آیا آن را آسان میگیری؟ آیا بیاعتنایی میكنی؟ خب نمیخواهی پس میگیریم. و بعد هرچه داد زد، حضرت فرمود: «نه دیگر، فایدهای ندارد، برو.»1
حمد، حمد است، هیچ فرق نمیكند. حالا میگویند: برو به مریض حمد بخوان، میگوید: حالا یك چیز دیگری نیست؟! مثل اینكه حتماً باید یك جار و جمبل و از این چیزهایی باشد كه مارگیرها از جعبه درمیآورند و چیزهایی كه كسی نمیفهمد! درحالتیكه تأثیر تمام این مطالب، بهواسطۀ اسراری است كه در سورۀ حمد است، آنچه در عالم، لباس عافیت و صحت میپوشد، بهواسطۀ اسراری است كه در سورۀ حمد است، كسی خبر ندارد؛ میگوییم: ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ * ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ * مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾1 تا آخر. نه، اینطور نیست، آسان نمیشود گرفت. انسان باید به آنچه میشنود، بهعنوان یك مفهوم كلی عمل كند، اگر كرد، حركت میكند. و اگر نكرد، در همان حیطه میماند. ممكن است حالاتی پیدا بكند، ممكن است بعضی از مسائل برایش روشن بشود، ولی اینها عمقی نیست.
شخصیتپرستی، عامل انحراف افراد پس از فوت اولیای الهی
آن مسائلی كه بعد از فوت مرحوم آقا ـ رضوان الله علیه ـ اتفاق افتاد، تمام اینها بهخاطر این بود كه افراد، مطالب را از مرحوم آقا بهخاطر شخصیت مرحوم آقا میگرفتند! بهخاطر این موقعیت و جلال و عظمت و وضعیت و جبروت میگرفتند! او هم وقتی که میرود همۀ اینها را با خودش میبرد، همه در قبر میرود، دیگر چه چیزی برای این شخص باقی میماند؟! هیچ، وقتی كه هیچ، آن موقع وقتی كه باد میآید انسان را به هر طرف متمایل میكند. ولی آن كسانی كه به مسئله رسیده بودند، به آن مطالب رسیده بودند، به كیفیت مكتب ایشان وارد شده بودند، آن مطالب را به عمقش دریافته بودند، [بعد از فوت ایشان هم ثابتقدم ماندند.] همانطوری كه من در آن شب سوم بعد از فوت ایشان این مطلب را به رفقا عرض کردم که: رفقا، مرحوم پدر ما و استاد شما از دنیا رفته، خدا كه از دنیا نرفته، چرا اینقدر گریه میكنید؟! مرحوم پدر ما در قبر رفته، خدا كه در قبر نرفته است! این برای همین مسئله بود. من میخواستم به آنها این نكته را بگویم كه آنچه را پدر ما میگفت، بهخاطر شخصیت ظاهریاش نبود كه ما میپذیرفتیم، بهخاطر حقانیت مطالب او بود كه ما میپذیرفتیم. خب همان حقانیت، الآن هم هست، تغییری نكرده است. یك جسمی بوده که حركت میكرده و الآن آن جسم بیجان شده و گفتهاند باید آن جسم را در زیرِ زمین بگذاریم، خب میگذاریم. اگر مكلَّف نبودیم بر اینكه دفن كنیم، خب همینطور به قسمی مومیایی میكردیم و كناری میگذاشتیم و میماند، و میگفتیم: هر روز هم بیایید نگاه بکنید و تعظیم هم بکنید! آن كسی كه میآید عكس مرحوم آقا را روی دیوار منزلش میگذارد، هر روز صبح میآید پای ایشان را میبوسد و عصای ایشان را میبوسد و بعد در مطالبش در اینطرف و آنطرف، برخلاف آنچه ایشان گفتهاند انجام میدهد و مطالبی را میگوید كه ایشان صد درصد بدنش از این تعابیر در آن عالم به لرزه درمیآید، او آن كسی است كه در تمام مدت عمر، شخصیتپرستی كرده، نه مطلبپرستی، نه حقیقتپرستی، نه واقعپرستی!
وقتی كه ایشان میگویند: «گفتن این تعبیر برای بعضی از افراد حرام است و اشكال دارد»، آنوقت ما همینطور میگوییم! وقتی كه ایشان میگویند: «انجام دادن این عمل، خلاف است»، آنوقت ما انجام میدهیم! وقتی كه ایشان میگویند: «یكهمچنین جملاتی را بهكار بردن، یكهمچنین مسائلی را گفتن، اشكال دارد»، آیا اینها فقط مربوط به زمان حیات خود ایشان است؟! (اگر اینطور بود پس باید وصیت میكردند که همۀ كتابهای من را هم با من دفن كنید، چون ما این كتابها را نوشتیم فقط تا زمانی كه خودمان هستیم، وقتی که ما رفتیم باید یك قلم بطلان و قرمز بر تمام مطالب معاد شناسی، امام شناسی، الله شناسی و... كشیده بشود و همۀ آنها با ما دفن بشود!) یا نه، كلام ایشان این است که: «وقتی که من دفن میشوم تازه اول این است كه كتابهای من زنده بشود.» من زیر خاك رفتم ولی مطلب من با من زیر خاك نیامده، آن مطلب سر جای خودش محفوظ است. ما به این مطلب دقت نمیكنیم، كم دقت میكنیم، به آن توجه نداریم. این نكته باید در میان ما قدری تقویت بشود. رفقا باید به این مسئله بیشتر توجه كنیم كه سلوكی كه امام صادق علیهالسّلام میفرماید و به عنوان [بصری] این مطالب را تذكر میدهد، دیگر جایی را برای «اوصنی» باقی نمیگذارد که حالا یابنرسولالله یك چیز اضافه و خصوصی برای ما بفرمایید! نه، آنچه امام فرموده، تمام است. گرچه مطالبی را كه حضرت بعد ذكر میكنند، مطالب اساسی است و خواستهاند توضیح بیشتری بدهند والاّ همین مطالبی را كه در آنجا فرمودند: «وَ اهرُب مِنَ الفُتیا هَربَكَ مِنَ الاسَد؛1 از فتوا دادن بپرهیز همانطور كه از شیر فرار میكنی!» آیا این در مطالب گذشتۀ حضرت نبوده است؟ یكی از مصادیقِ آن مطالبِ كلی نبوده است؟ «غذا را بهنحوی بخور كه هنوز سیر نشدهای»؛2 یعنی بر تو سنگینی نكند، آیا این در آن مطالب گذشته نبوده است؟ آیا این مسائل در توضیحاتی كه میدادیم نبوده است؟
با مردم آنچنان معاشرت كن كه اگر كسی به تو یك دشنام داد، تو پاسخ خودش را به دشنام مده، به او بگو كه اگر این مطلب را كه گفتی در مورد من درست باشد، از خدا بخواه كه از من بگذرد و اگر غلط باشد، من از خدا میخواهم كه از تو بگذرد.1
آیا این مسائل نبوده است؟ نه، بوده، منتها حضرت توضیح بیشتری دادند و خصوصیات بیشتری را بیان كردند. والاّ اگر این جناب عنوان به آن مرتبهای رسیده بود كه میتوانست در قلب خودش این معانی را بیشتر حفظ كند، دیگر احتیاج به «اوصنی» مجدد به امام صادق علیهالسّلام نبود. ولی باز خدا پدرش را بیامرزد که این مطالب را گفت تا ما بیشتر به آن مطالب امام علیهالسّلام برسیم. حالا هم إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد رفقا خواهند دید كه در این مسائلی كه امام علیهالسّلام میفرمایند، چه اسرار و رموزی نهفته است و چه مسائلی هست!
اینها مطالبی بود كه خواستم در ابتدای ورود در كلمات بعدی امام صادق علیهالسّلام، بهعنوان مقدمه اینها را خدمت رفقا عرض كرده باشم، إنشاءالله تتمۀ مطالب برای جلسۀ آینده.
ماههای رجب، شعبان و رمضان ماههای تثبیت مراقبات نُه ماه گذشته
نكتهای كه الآن در اینجا قابل توجه است، خب ما هر سال نسبت به ماه رجب مطالبی را خدمت رفقا عرض میكردیم و در جلسۀ قبل هم مطالبی عرض شد، بعد یكدفعه به نظرم رسید که من آنچنان که باید و شاید در مورد خصوصیات این ماهها و دقتی كه باید نسبت به این مسئله داشته باشیم، صحبت نکردم.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هر سال قبل از ورود در ماه رجب برای رفقایشان مطالبی را میفرمودند و این مسئله تا اواخر حیات ایشان هم باقی بود و حتی در وقتی كه در مشهد هم مشرف شده بودند، مسائلی را تذكر میدادند، مسائل خیلی مهم و اساسی كه افراد آن استفادهای را كه باید و شاید در این مدت نُه ماه ببرند كه از بعد ماه رمضان شروع میشود و در مراقبات خودشان هستند، در حالت توجه خودشان هستند، در این سه ماه آن مسائل نُه ماه به بار بنشیند و خصوصیات خودش را ظاهر كند و آثار خودش را ظاهر كند. در واقع میتوانیم بگوییم كه این سه اشهر مبارك: رجب و شعبان و رمضان، اینها ماههای تثبیت مراقبات نه ماه گذشته است. لذا روی این مسئله خیلی توجه میكردند و عبارت ایشان و بزرگان نسبت به این سه ماه این بود كه این سه ماه منت الهی است که خدا این را برای سالكان راه خدا قرار داده است، یعنی یكی از منتهای عظیم پروردگار، منت عظیم برای سلاك و مریدین طریق إلَیالله، این است كه خدای متعال در این سه ماه عنایت خاصی را نسبت به بندگان دارد. لذا خود رفقا هم این مسئله را متوجه میشوند كه وقتی که ماه رجب میآید میفهمند كه حال و هوا تغییر میكند، اصلاً وضع تغییر كرده و خصوصیات تغییر كرده.
البته الحمدلله بهنظر میرسد که این مسئله یك جنبۀ عمومی هم پیدا كرده، یعنی افراد، خود مردم هم بهطور وسیع، مخصوصاً در ایران به این قضیه خیلی توجه دارند و همان حال و هوای آنها هم در فضا خیلی مؤثر است، همین اجتماعاتی كه میشود، همین اعتكافهایی كه الآن انجام میشود، همین روزههایی كه در این ماه گرفته میشود، اینها مسائل عادی نیست، اینها تأثیر معنوی خودش را در آن فضای كلی میگذارد، در این قضیه هیچ شكی نیست. خب الحمدلله این یكی از نعمتهایی است كه خداوند نصیب ما كرده است كه بهطوركلی همۀ ما تا حدودی متوجه این مطالب شدهایم و بهدنبال دست یافتن به این فرصتها هستیم.
توصیه بزرگان به خواندن ادعیۀ ماه رجب در هر روز از این ماه مبارک
لزوم تأمل در ادعیه نه صرف خواندن آنها
راجع به خصوصیات ماه رجب، بزرگان تأكید بسیار زیادی داشتند و حتی همانطوریكه خدمت رفقا عرض شد، ماه رجب را بر ماه شعبان و حتی بر رمضان از بعضی از جهات ترجیح دادند و سفارش بزرگان بر این بوده كه روزانه بهطور معمول این ادعیۀ ماه رجب خوانده بشود. البته بهتر است كه انسان با تأمل بخواند، مفاتیح و کتب ادعیهای كه ترجمهدار باشد، اینها برای افرادی كه نسبت به زبان عربی قدری كمتر انس و مؤالفت دارند، بهتر است. و بهتر است كه قرائت این ادعیه با طمأنینه باشد، انسان به آن مطالبی كه در این ادعیه هست توجه كند. البته زیاد خواندن و اینكه انسان دائماً بهدنبال این باشد كه زیاد بخواند، این چندان تأثیری ندارد. دعا باید با تأمل باشد. اگر یك دعا با تأمل باشد، این بهتر است از اینكه انسان چندتا دعا را پشت سر هم و تند بخواند. کسی از زیاد خواندن به جایی نمیرسد.
تأکید بزرگان نسبت به انجام اعمال لیلة الرغائب
همینطور نسبت به لیلة الرغائب كه اولین شب جمعۀ ماه مبارك رجب است، خیلی تأكید شده و آنچه من از كلمات بزرگان استفاده میكردم این بود كه كسی كه اعمال یكهمچنین شبی را ازدست بدهد، آن سال را باخته است! اینقدر روی اعمال شب رغائب تأكید شده است! و توضیح هم نمیدهیم چون اینها در مفاتیح هست. و بهتر است که روز پنجشنبه را انسان روزه بگیرد تااینكه برای این اعمال آمادگی پیدا بكند.
اهمیت روزه و زیارت در ماه رجب و شعبان
هرچه انسان در ماه رجب و همینطور در ماه شعبان، بیشتر روزه بگیرد، این بهتر است، این روزه انسان را آماده میكند. روزه گرفتن خیلی خوب است.
زیارت قبور معصومین علیهمالسّلام یا امامزادگان یا بزرگان [خیلی خوب است،] اگر كسی در شهری است كه امامزادهای موجّه ندارد، به زیارت بزرگان آن شهر برود که بسیار خوب است. كسانی كه در طهران هستند حداقل هفتهای یك بار زیارت حضرت عبدالعظیم علیهالسلام را نباید ازدست بدهند و بدانند که در سابق بزرگان، حضرت عبدالعظیم را به نور طهران تعریف میكردند و در روایت امام هادی علیهالسّلام است كه فرمودند:
مَن زار عبدالعظیم بری كمن زار الحسین بكربلا؛1
«كسی كه حضرت عبدالعظیم را زیارت كند و دستش به زیارت حضرت سیدالشهدا نمیرسد، مانند این است كه امام حسین علیهالسّلام را زیارت كرده است.»
دیگر «تو خود حدیث مفصل بخوان [از این مجمل.»] و اتفاقاً این مسئله عجیب است، بعضی از اهل باطن برای من نقل كردهاند كه «ما در زیارت حضرت عبدالعظیم آن حالتی را كه در زیارت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام هست، مشاهده میكردیم» خیلی عجیب است! ممكن است كه در حضرت معصومه سلاماللهعلیها این خصوصیت نباشد، با آن جلالتی كه شاید از حضرت عبدالعظیم هم بالاتر باشد، ما كه در آن مقام نیستیم، ولی حالا چه خصوصیتی راجع به حضرت عبدالعظیم است نمیدانم، حالا حضرت معصومه جای خود را دارد، شاید ایشان آنقدر به عظمت و مقام رسیدهاند كه خودشان برای خودشان جای خود را دارند! ولی راجع به كسانی كه در طهران هستند و اینهایی که نزدیك هستند و فاصلهای ندارند، مثلاً دو فرسخ، این چه سختی و مشقتی دارد؟! رفقا حداقل هفتهای یك بار را فراموش نكنند. و این زیارت بزرگان آثاری را در انسان مِن حیث لایشعر بهوجود میآورد كه انسان را برای ادامۀ مسیر امداد میكند! باطریِ انسان را شارژ میكند؛ نفس انسان را نسبت به آن مسیر حركت میدهد؛ آن حركت انسان را نسبت به راهی كه دارد، تقویت میكند، تسریع میكند؛ موانع را برمیدارد، كسالت و سردی را از وجود انسان كنار میزند؛ شوق و رغبت انسان را بهواسطۀ افاضۀ نفوس این مشاهد مشرفه در انسان زیاد میكند، وقتیكه آن شوق زیاد بشود طبعاً تعلقاتِ دیگر بیرون خواهد رفت. كسانی كه در قم هستند زیارت حضرت معصومه و قبور بزرگان، و کسانی که در مشهد هستند، زیارت امام رضا علیهالسّلام [را فراموش نکنند.]
اهتمام مرحوم علامه طهرانی نسبت به زیارت امام رضا علیهالسلام
در آن زمان من یادم هست كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هر روز یا یک روز در میان به زیارت حضرت مشرف میشدند، آن هم با آن وضعیتشان و با آن كسالتی كه داشتند، ناراحتیهای دیسك كمر و... که داشتند و پیاده هم میرفتند! ایشان با ماشین نمیرفتند و میفرمودند:
انسان نباید با ماشین به زیارت امام رضا علیهالسّلام برود، انسان باید با پای پیاده حركت كند، این اهانت است كه انسان وقتی که میخواهد به زیارت حضرت مشرف بشود، سوار ماشین بشود و كنار حرم هم پیاده بشود.
حالا یك وقت مسیر خیلی بعید است، انسان خوب است که تا نزدیكهای حرم با ماشین بیاید و با مقداری فاصله از ماشین پیاده بشود و بقیۀ راه را پیاده بیاید. همۀ اینها آداب است، رعایت این مسائل، ادبی است كه انسان نسبت به این ساحت مقدسه إعمال میكند و طبعاً فایدهاش هم بیشتر است. راجع به زیارت امام رضا علیهالسّلام مرحوم آقا میفرمودند:
اگر كسی از آن طرف نیمكرۀ ارض به زیارت امام علیهالسّلام بر روی یخ، سینهخیز بیاید، كاری انجام نداده است!
اینها شوخی نمیكردند، اینها حقایقی بوده، در كتابهایشان هم نوشتهاند که زیارت حضرت در ماه رجب چه خصوصیاتی دارد!1
ثواب زیارت امام رضا علیهالسلام در روایات معصومین علیهمالسلام
اتفاقاً ما راجع به ائمه علیهمالسّلام آنچه را راجع به امام رضا علیهالسّلام هست، نداریم و این تعبیر را من راجع به غیر از امام رضا علیهالسّلام ندیدم كه «زیارت ایشان ثواب هزار حج و هزار عمره دارد!» وقتی كه عایشه از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم سؤال میكند، حضرت میفرمایند: «ثواب یك حج و یك عمرۀ مقبوله!» تازه حج و عمرۀ مقبوله! یعنی حج و عمرهای كه آنها میروند! حج و عمرههای ما كه مشخص است. بعد عایشه خیلی تعجب میكند و میگوید: «یك حج و یك عمره؟!» خب عایشه است دیگر! فهمش هم همینقدر است! حضرت میفرمایند: «دهتا»! بعد میفرمایند: «صدتا»! بعد میفرمایند: «هزارتا»! بعد آن میگوید: هرچه ما بگوییم، پیامبر میگوید یك میلیون! بعد حضرت میفرمایند: «اینقدر ثواب دارد كه نه ملائكه میتوانند بهحساب بیاورند و نه جن و انس!»2 البته خب مراتب معرفت در این قضیه دخالت دارد.
رفقا راجع به این قضیه خیلی رعایت داشته باشند و اگر كسی در شهرستانی هست كه حتی امامزاده هم ندارد و بزرگی در آنجا دفن است، انسان به زیارت آنها برود.
تأکید بزرگان بر زیارت در بینالطلوعین
و بهتر است که زیارت در بینالطلوعین، در صبح پنجشنبه باشد كه آن فایدهاش بیشتر است و انسان همان مطالبی را كه خود ایشان در كتابشان راجع به كیفیت زیارت اهل قبور گفتند، آنها را رعایت كند.1
ازبین رفتن آثار عبادت و توجه انسان بهواسطۀ صحبت کردن
انسان كمتر صحبت كند، این صحبت كردن آثار عبادت و توجه انسان را ازبین خواهد برد، ولو اینكه انسان حرفهای عادی هم بزند! ازبین میبرد! انسان در این سه ماه كمتر صحبت كند، تا ضرورت پیدا نكرد، صحبت نکند. حالا نمیگوییم انسان مثل مربای آلو باشد كه اصلاً نشود نگاهش كرد و همیشه اخمش را در هم بكند! نه، بخندد، ما قائل به اخم و تخم و... نیستیم. ولكن دائماً نشستن و حرف زدن و از اینطرف و آنطرف، نفت ارزان شد، بنزین گران شد، اینها حرفهایی است كه ما باید اینها را برای افراد دیگر بگذاریم، به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ «خدا هر كسی را برای یك كاری خلق كرده است، آن كاری كه دیگران متصدیاش هستند و به خوبی هم از عهدۀ آن برمیآیند، ما در آن دخالت نكنیم»؛ كار را به آنها بسپریم كه خود آنها با تمام توان به این مطالب بپردازند و ما هم بیاییم سر كار خودمان و مشاغل و بیچارگیهایی كه خودمان داریم، به بیچارگیهایمان برسیم، به دردهای بیدرمانمان برسیم، به آن چیزهایی برسیم كه جای دیگر درمان نمیشود. برای مطالبی كه همهجا نقل میشود، خدا افرادی را خلق كرده و آنها هم به آن مطالب میپردازند و رفع نگرانی از ما هم میكنند که ما دیگر به آنها نپردازیم. كمتر صحبت كنیم، فكرمان را به اینطرف و آن طرف نبریم، قضایا و مسائل روزمره را در ذهن خودمان راه ندهیم، نفس خودمان را بهدنبال مسائل و حوادثی كه این طرف دنیا و آن طرف دنیا اتفاق میافتد نبریم، مرتب این مطالب و اخباری كه آنجا زلزله شد و آنجا صاعقه شد، آنجا بارقه شد، اینها برای ما دردی را دوا نمیكند كه هیچ، باعث توقف ما هم خواهد شد! و ما بدانیم كه از پرداختن به این مسائل، مشكلی را حل نمیكنیم و گِرهی را باز نمیکنیم، پس بهتر این است كه به مطالب خود بپردازیم.
لزوم تصحیح ذهنیت خود نسبت به دیگران و صله ارحام
ذهنیت خود را نسبت به برادران ایمانی تصحیح كنیم، نسبت به افراد تصحیح كنیم، اگر مطلبی هست برویم و مطلب را توضیح بدهیم، حلالیت بطلبیم. اگر مسئلهای در بین افراد هست، در صدد رفع آن بربیاییم.
در مسئلۀ صلۀ رحم چقدر توضیح داده شده است كه انسان بهخصوص در این سه ماه باید به ارحام سر بزند و باید نسبت به رفع حوائج آنها قیام كند و باید باعث خشنودی دل مؤمن بشود كه همۀ اینها با هم دست به دست هم میدهند و انسان را برای رسیدن به مطلوب نگه میدارند.
لزوم پاک کردن ذهن از خطورات، برای جلب انوار عالم ملکوت
علیٰكلّحال آخرین جمله اینكه مهمترین چیزی كه برای انسان در این سه ماه توصیه شده است، عبارت از این است كه انسان ذهن خود را از خطورات و مسائل پاك كند، نگذارد که هر چیزی به ذهنش بیاید، یا دائماً خطور بیاید، یا اگر خطوری میآید نگذارد که در آنجا لانه كند و بایستد، زود از ذهن خودش دفع كند و آنها را رد كند تااینكه نفس او بتواند قابلیت برای انواری كه از عالم ملكوت میآید، کسب کند (كه با وجود این خطورات و ذهنیات، دیگر جایی برای آنها نیست) و ذهن خود را برای آنها آماده كند.
امیدواریم كه خداوند توفیق ادراك هرچه بهتر و بیشتر فیوضات خودش را بهطور عامه و بهطور خاصه در این سه ماه قسمت همۀ ما بگرداند؛ ما را مشمول عنایت خاصۀ صاحب مقام ولایت قرار بدهد؛ در دنیا از زیارت و در آخرت از شفاعتش ما را محروم نفرماید.
اللهمّ صل علی محمّد و آل محمّد