پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهاحتیاج سلوک به توفیق الهی
تاریخ 1420/08/11
توضیحات
کیفیت سلوک عقلانی. شرح فقره: فانها وصیتی لمریدی الطریق الی اللَه. 1داستان کثرت کلام يكي از علماء در حضور حضرت سيّد هاشم حدّاد رضوان اللَه عليه. 2گفتار علاّمه طهراني دربارۀ عالمي كه در فرانسه حقوق خوانده بود. 3انسان پر حرف و بيعمل مانند ضبط صوت و نوار است. 4معناي احياء ذكر توسّط حضرت استاد طهرانی دام ظلّه. 5جلوگيري حضرت استاد طهرانی از جريان انحرافي بعد از ارتحال حضرت علاّمه طهراني. 6لزوم استاد براي نشان دادن مواضع نقص است. 7اولياء خدا چشم بصيرت دارند. 8مرحوم قاضي رضوان اللَه عليه علاوه بر ذكر مراقبه را هم لازم ميشمردند. 9معاندين مرحوم قاضي نميتوانند كمترين خردهاي بر ايشان بگيرند. 10مكاشفۀ جالب علاّمه طباطبائي در مورد تحت الحنك بستن در نماز. 11نماز مرحوم قاضي با ديگران متفاوت است. 12نماز مرحوم انصاري همداني در منزل و مسجد متفاوت است. 13مقصود از وصيّت امام صادق عليه السّلام چيست؟ 14مطالب راهگشا و كارساز در مكتب علاّمه طهرانی چيست؟ 15هر لحظهاي كه بر ما ميگذرد لحظۀ حضور و شهود است. 16داستاني بسيار جالب از مرحوم قاضي قدّس اللَه نفسه. 17تعجّب مرحوم علاّمه از مشتري كتاب براي دكور منزل خود. 18توصيف رسول خدا صلي اللَه عليه و آله و سلم از مالك بن نويره. 19گفتار مالك بن نويره به كسيكه براي رفتن به بهشت به او متوسّل شده بود. 20مايۀ تأسّف است كه هر روز مباني اصيل تشيّع در فكر بعضي كمرنگتر ميشود. 21متأسّفانه ولايت اميرالمؤمنين علیه السلام و مسألۀ غدير در نزد بعضي مسألهاي اجتهادي تلقّي شده است. 22معناي كلام جسارتبار خلیفه ثانی نسبت به پیامبر اکرم: «إنّ الرّجل ليهجر». 23لغزشهاي بعضي از علماء بواسطۀ كنار گذاشتن دروس توحيد و امامت و ولايت و عرفان و حكمت است. 24عامّه و اهل تسنّن تاكنون در جهت وحدت و اتّحاد يك قدم پيش نگذاشتهاند. 25انكار بعضي از وقایع مسلم تاریخی به بهانه وحدت , از دست دادن اصول و مباني است. 26معناي وحدت ابلاغ ولايت اميرالمؤمنين علیه السلام است. 27بعضي براي رسيدن به جاه و مقام حقائق ديني را انكار ميكنند. 28بعضي افراد در عين اظهار تشيّع گرايش به منكران ولايت دارند. 29مكتب امام صادق علیه السلام مكتب حقّ و پذيرش واقع است. 30مكتب اميرالمؤمنين علیه السلام حقّ است و از مناظره و محاجّه پروائي ندارد. 31اميرالمؤمنين علیه السلام براي رسيدن به وحدت كلمه دست از امام
هوالعلیم
اختصاص داشتن وصایای امام صادق علیهالسلام به سالکین الی الله
شرح حدیث عنوان بصری ـ احتیاج سلوک به توفیق الهی ـ جلسه 146
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذ باللَه من الشیطان الرجیم
بسم اللَه الرحمن الرحیم
و صلّى اللَه على سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم محمّد وعلى آله الطّیّبین الطّاهرین
و لعنة اللَه على أعدائهم أجمعین
عنوان بصری به امام صادق علیهالسّلام عرض میكند:
یا أَباعَبدِاللَه! أَوصِنی! قَالَ: «أوصیك بِتِسعَةِ أَشیآءَ، فَإنَّها وَصیتی لِمُریدی الطَّریقِ إلَی اللَه تَعالَی، وَ اللَه أَسأَلُ أَن یوَفِّقَك لِاستِعمالِهِ.»1
«عنوان خدمت حضرت عرض میکند که توصیهای به من بكنید و یك برنامۀ عملی و توصیههایی برای متحقق كردن همان مطالب و دستوراتی كه قبلاً به ما فرمودید، بفرمایید. حضرت میفرمایند: ” من تو را به نُه مطلب تذكر میدهم و وصیت میكنم و این وصیت من است برای كسانی كه میخواهند راه خدا را بروند“.»
مطرح نبودن مسائل سیر و سلوک در اسلام ظاهری
اولاً از كلام حضرت استفاده میشود كه راه خدا را رفتن، با مسیر عادی و یك اسلام ظاهری تفاوت دارد. خب همه ادعای اسلام میكنند، همه مسلمان و مدعیِ عمل به تكالیف هستند، ولی امام علیهالسّلام در اینجا میفرمایند:
این وصیت من، این نُه مطلب برای كسانی است كه میخواهند راه خدا را بروند.
«لِمُریدی الطَّریقِ إلَی اللَه تَعالَی؛ كسانی كه اراده دارند، خواستشان، هدفشان، مقصدشان، راه خدا است.»
همانطوریكه رفقا طبعاً بارها این حدیث را مطالعه كردند و در نظر دارند، مطالبی كه حضرت در اینجا میفرمایند، بسیاری از اینها جنبۀ وجوبی ندارد، نه، حالا اگر كسی هم عمل نكرد، نكرد، به اسلام ظاهری او صدمهای وارد نمیكند. كم صحبت كردن، این همچنین خیلی جنبۀ وجوبی ندارد، حالا كسی هم مثل موتور وقتی که ماشین را روشن كنند، شروع به حرف زدن كند تا وقتی كه آن را خاموش كنند! بعضیها هستند، انگار اگر حرف نزنند یك چیزشان كم است! انگار وقتی که وارد مجلس میشوند حتماً باید حرف بزنند، اگر یكی را میبینند انگار حتماً باید حرف بزنند، اگر یك ساعت را در یك مجلس بگذرانند و صحبت نكنند، انگار وقتشان تلف شده و ازبین رفته است!
اهمیت سکوت در سیر الی الله
یادم میآید در همان سنهای كه مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به ایران تشریف آورده بودند، رفقای مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ایشان را برای ناهار یا شام دعوت میكردند، یك شب در طهران منزل یک مؤمنی دعوت داشتیم، آن موقع سنم حدود یازده سال بود، كوچك بودم، حالا آن شخص صاحب منزل چه در نظر داشته، من كه هیچ توجیهی برای این كارش پیدا نكردم، مثل بقیۀ كارهای دیگرش، یكی از این آقایان را (كه الآن نمیدانم حیات دارد یا نه، اگر حیات داشته باشد، باید خیلی معمّر باشد) بهواسطۀ بعضی از مسائل سابق كه با مرحوم آقا فیالجمله ارتباطی داشت، دعوت كرده بود! هیچ تناسبی بین او و بین آقای حداد، بین او و بین این مجلس نبود، آن آقا هم یك آدم حرّافی بود كه وقتی که مینشست، همین موتورش روشن میشد و شروع به حرف زدن از اینطرف و آنطرف میكرد! حالا همه نشستهاند، اتفاقاً بنده هم كنار مرحوم آقا بودم، مجلس به سكوت میگذشت، اصلاً مقتضای مجلس در خدمت یكهمچنین بزرگ، فقط باید سكوت و تجمع خاطر و تمركز ذهن و... باشد. آنچه را در سكوت به انسان میدهند، در صحبت نمیدهند! بارها خدمت رفقا عرض كردم که قضیه به زیاد صحبت كردن نیست، به زیاد حرف زدن نیست، به دائماً حرف زدن نیست. بفرمایید این مرحوم آقا هفتاد جلد كتاب نوشت، خب چه كسی عمل كرد؟! چه کسی گوش داد؟! یك پاراگراف از این كتابها را شب مطالعه كنیم و فردا به آن عمل كنیم، مسئله تمام است. اما نمیخواهیم! چقدر ایشان صحبت كردند؟! ایشان بیست ویک سال در طهران بودند و در تمام این مدت، مشغول صحبت و منبر بودند، شبها جلسات داشتند، روزهای جمعه و امثالذلك جلسات داشتند، خودشان چند بار فرمودند:
این مقدار كه ما برای رفقا مطالب گفتیم، چند برابر بیش از آن مقداری است كه نیاز دارند! چند برابر بیش از مقداری است كه یك سالك برای حركت و راهش احتیاج به برنامه و دستورالعمل دارد، نیاز به مطلب دارد، ما مطلب را برای افراد گفتیم.
اما دیدید که امتحانی پیش آمد و مسئله چه شد!
حالا ما در یکهمچنین مجلسی نشسته بودیم، یكمرتبه این آقا به گفتن درآمد، معمم بود و سنش هم مثل خود مرحوم آقا بود، كارهایی هم در سنۀ 42، زمان نهضت انقلاب اسلامی با هم انجام داده بودند، در آن موقع با هم ارتباطاتی داشتند، ایشان هم جزء همان برنامۀ مرحوم آقا و مرحوم مطهری به همراه آقای خمینی بودند و برنامهها را انجام میدادند، و از آن سال طبعاً فیالجمله ارتباطی بینشان بوده، رابطهای بوده است.
خیلی عجیب است، خیلی عجیب! الآن جملهای در نظرم آمد، همین شخص بعداً به فرانسه رفت و در آنجا درس حقوق خواند، حقوق همان خارجیها را خوانده بود و آمده بود، وقتی که مرحوم آقا این مطلب را شنیدند، فرمودند:
قوانین جعفر بن محمد الصادق علیهماالسّلام برای ایشان كافی نبود كه ایشان به آنجا رفت و قوانین كفر را فرا گرفت!
ببینید چقدر مسئله تفاوت میكند! بعد هم نمیدانم كه چه مسائلی پیدا شد و نمیدانم که الآن حیات دارد یا نه.
خلاصه این یكدفعه شروع به صحبتكردن كرد كه «مجلس دارد به سكوت میگذرد!»
حالا خجالت نمیكشد! آخر یابو! دعوتت كردند خب بیا كناری بنشین و حرف نزن!
میگفت:
مجلس به سكوت میگذرد، آقای فلان ـ یعنی همان صاحبخانه ـ زحمتی كشیدهاند، با سكوت، زحمت ایشان را حرام نكنید! یك مسئلۀ علمی مطرح بشود تااینكه آن زحمت حرام نشود و خوردن این غذا بر ما حلال باشد!
ماشاءالله به این عقل و درایت و فهم! آدم بیاید در مجلسی، در یكهمچنین وضیعتی و در كنار یكهمچنین بزرگی و بعد بگوید: «اگر یك مسئلۀ علمی مطرح نشود، خوردن این غذا بر ما حرام است»!
با این طرز تفكر، شاید خوردن جو هم برای شما حرام باشد! ببینید! ای نادان تو كه در اینجا نشستهای، دیگرانِ بالاتر از تو هم در اینجا نشستهاند، افرادِ عالمتر از تو هم در اینجا نشستهاند، بافهمتر از تو هم در اینجا نشستهاند. التفات میکنید که مسئله چیست؟!
عدم کفایت شرکت در جلسات، بدون عمل کردن به مطالب و مبانی اولیای دین
مسئله به حرف زدن نیست، به فهمیدن و عمل كردن و گوش دادن است و به آنچه انسان آن را بیابد و با جان و دل هضم كند و به آن ترتیباثر بدهد. ما که نوار ضبط صوت نیستیم! این نوارهایی كه در اینجا هست، اینها كارش چیست؟ فقط صدا را میگیرند، كار دیگری انجام نمیدهند و بهاندازۀ سرسوزنی بر ارزش و بهای اینها اضافه نمیشود.
ما دارای عقل و قلب و وجدان و بصیرت هستیم. خدای متعال ظرفِ وجودیِ ما را ظرف قبول و استعداد برای شكوفا نمودن این آمادگیها قرار داده، برای این مسئله، مستعد قرار داده است، آنوقت ما از آن شاكلۀ اصلی خود فاصله میگیریم و خود را به یك ضبط صوت و یك نوار تبدیل میكنیم! دائماً حرف بشنویم، دائماً در جلسات شركت بكنیم، دائماً اینطرف و آنطرف برویم! التفات میکنید؟! درحالیكه مسئله از این قرار نیست؛ مسئله، صرفِ شركت در جلسات نیست.
احیاء ذکر یعنی اعلام مواضع و معتقدات تشیّع
امام صادق علیهالسّلام، ائمه علیهمالسّلام كه اینهمه بر احیاء ذكر خدا و بر احیاء ذكر ائمه تأكید كردند: «رحم اللَه من یحیی ذكرنا؛1 خدا پدر و مادر آن كسی را بیامرزد كه بیاید ذكر ما را زنده كند، یاد ما را زنده كند» این نهاینكه دائماً حسین حسین بكند، نهاینكه دائماً در سرش بزند، نهاینكه پرچم آویزان بكند، اینها احیاء ذكر نیست، اینها صورتی است، تظاهری است.
احیاء ذكر یعنی: رهنمود، نشان دادن، آگاه كردن، خط دادن، متوجه كردن افراد به آنچه مورد رضای امام علیهالسّلام است، این را احیاء ذكر میگویند. اعلام مواضع تشیّع و معتقَداتی كه از ناحیۀ ائمه علیهمالسّلام به دست ما میرسد و ما با تذكر این مسائل و قبول این مطالب، افراد را در مسیر امام علیهالسّلام قرار میدهیم، اگر این كار را انجام بدهیم ـ منظور خودم نیستم ـ اگر این كار را انجام بدهیم، این میشود احیاء ذكر؛ یعنی مجلسی تشكیل بشود، در آن مجلس، كیفیت متابعت یك نفر شیعه از امام علیهالسّلام، از مكتب امام، از مكتب ائمه علیهمالسّلام مطرح بشود، حالا در این مجلس، دو نفر باشند یا صد نفر باشند یا یك میلیون نفر باشند، دیگر تفاوتی ندارد، این احیاء ذكر میشود. امّا نشستن و دائماً شعر خواندن، دائماً مصیبت خواندن، دائماً دست زدن، گریه كردن، چه در اعیاد و موالید و چه در وفیات، اگر مسئله بخواهد به اینصورت انجام بشود، این نتیجه و فایدهای ندارد.
آن مجلسی، مجلسِ محیی ذكر است كه در آن مجلس، خط و خطوط مشخص بشود؛ در آن مجلس، معتقدات تصحیح بشود؛ در آن مجلس، متابعت از امام معصوم علیهالسّلام ترسیم بشود نهاینكه یك مشت الفاظ تكراریِ مندرآوردی مطرح بشود، حالا چه برسد به اینكه اعتباری و توهمی و حرام باشد، آن که دیگر بماند!
مجلس امام علیهالسّلام تشكیل میدهیم، آنوقت داریم از فلان آقا تعریف میكنیم! مجلس ذكر مصیبت امام علیهالسّلام تشكیل میدهیم، آنوقت برای فلان آقا دعا میكنیم! خب اگر راست میگویید مجلس تشكیل بدهید و برای یكی دیگر دعا كنید، آیا یكهمچنین چیزی تا حالا اتفاق افتاده است؟! خیال میكنم از محالات باشد! مجلس اعیاد برای ائمه علیهمالسّلام تشكیل میدهیم برای اینكه خودمان را در میان مردم جلوه بدهیم!
اشراف اولیای الهی بر مسائل نفسانی افراد
بعد از فوت مرحوم آقا، من یكدفعه متوجه شدم که یك جریان خلافی دارد انجام میشود، در همان جلسۀ اول، جلویش را گرفتم. یك بندهخدایی در آنجا آمده بود و شروع به جلسه درستكردن، كرده بود. به چه عنوان؟ بهعنوان اینکه نذر داریم، فاطمیه نذر داریم، شهادت فلان امام نذر داریم، عیدِ فلان امام نذر داریم (نذر هم بهانۀ خوبی است، ادای نذر هم كه واجب است!) نذر داریم كه ناهار بدهیم و افراد را به اینجا بكشانیم. گفتم: نذر داری، بسیارخُوب، پولش را به من بده، همچنین برایت خوب نذر را ادا میكنم که ده برابر بیشتر به تو ثواب بدهند! مگر نمیخواهی ثواب ببری؟! پولش را بده، من به یك جای دیگر میبرم و در خانۀ یكی دیگر خرج میكنم. دیگر نذر تمام شد! نهتنها یك قران به ما ندادند، محض رضای خدا یك قرانی هم در جیبمان نگذاشتیم، بعد هم همۀ مجالس تمام شد و دیگر مسائل شروع شد! مشخص است دیگر، وقتی که دست خوانده بشود، از یك جای دیگر مطالب شروع میشود!
همۀ اینها بازی است، تمام اینها بازی است، تمام اینها تئاتر است، به اسم «نذر داریم كه جلسه داشته باشیم»، نذر داری! بسیارخوب، در منزل یكی دیگر بدون اینكه صدایت دربیاید خرج کن، نذرت هم ادا میشود. از نظر شرعی هم بنده مسئلهاش را میدانم، اگر روز قیامت ملائكه آمدند و از شما بازخواست كردند، بگویید كه مسئلهاش را از فلانی پرسیدیم تا ملائکه سراغ بنده بیایند.
خدا زود محك میزند، خدا زود مچ آدم را میگیرد و مواضع نقصان را به انسان نشان میدهد، خلأ را به انسان نشان میدهد، آن مواضعی كه احتیاج به ترمیم دارد [آنها را به انسان نشان میدهد.] استاد برای همین است. ما در زمان مرحوم آقا یكهمچنین مطالبی را دیدیم، ما كه اصلاً شاگردی از شاگردان ایشان هم به حساب نمیآییم که حالا بخواهیم [یکهمچنین مطلبی را عنوان کنیم] ولی بالأخره در همان زمان، یكهمچنین مطالبی را دیدیم و بارها هم دیدیم! مسائلی را میدیدیم كه در آن موقع متوجه نبودیم و برای ما قابل حل نبود؛ بهحسب ظاهر، صورت دیگری داشت، تعجب میكردیم كه ایشان برای چه این كار را انجام میدهند؟ چون خودمان را به جای ایشان میگذاشتیم و تصور میكردیم كه اگر ما بودیم این كار را انجام نمیدادیم، خب این فرد قصد قربت دارد، این فرد، آدم خوبی است، این كه مثلاً قصد بدی ندارد، ولی میدیدیم ایشان طور دیگری برخورد میكردند، مواجهۀ ایشان با این مسئله و قضیه به نحو دیگری بود، برای ما جای سؤال بود! بعد از سالها میفهمیدم که عجب! حكمت در این مسئله اینطور بوده. منتها آنها اولیاء هستند، چشم بصیرت و باطن آنها باز است و به همۀ زوایا و به همۀ خفایا اطلاع دارند ولی ما اطلاع نداریم، ما میآییم از این شَدُرسناها زیاد میكنیم! چرا؟ چون اطّلاع بر این مطالب، چشم دیگری را میطلبد و بصیرت دیگری را غیر از این بصر اقتضا میكند! ما آن را نداریم.
لزوم مراقبه برای تأثیر داشتن ذکر
لذا در جلسات قبل خدمت رفقا و دوستان عرض شد كه مطلب، به زیاد صحبت كردن نیست، به زیاد حرف زدن نیست، بلکه به عمل كردن است. اگر كسی عمل بكند، به آنچه باید برسد، میرسد. اگر عمل نكند، نمیرسد. ده سال كه سهل است، اگر هزار سال هم مسئله به همین كیفیت بگذرد، در همان مرتبهای كه انسان در آن مرتبه متوقف است، مستمراً متوقف خواهد بود، رشد نمیكند. وقتی که میگویند این كار را نكن، نباید كرد، حالا دائماً هزارتا نامه بنویسید، ده هزارتا بنویسید! میگویند این كار را بكن، باید كرد، حالا دائماً اینطرف و آنطرفش بكنید! خب بکنید! آنچه به ذهن میرسد كه انسان نمیتواند خلافش را بیان كند، انسان باید همان را بگوید، هر كس که میخواهد عمل بكند و هر كس که نمیخواهد، عمل نكند.
مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بارها میفرمودند: «ذكر، تنها همۀ مطلب نیست، مراقبه باید باشد تااینكه ذكر بتواند تأثیر كند.»1 ما آن مراقبه را كنار میگذاریم و دائماً بهدنبال ذكر میگردیم، دائماً بهدنبال یك چیز غیرعادی میگردیم، دائماً بهدنبال یك مطلب قلمبه سلمبه میگردیم، مثلاً تصرفی، چیزی از جانب غیبی، دستی، ارادهای، بهنحوی مشیتی انجام بشود! و مطلب همینطور [باقی] خواهد بود، مسئله همینطور [باقی] خواهد بود.
میل به عمل نکردن به مطالب و دستورات، منشأ اعتراض افراد به اولیای الهی
میگویند: «این مطالب [(مراقبه و ذکر و...)] نتیجهای ندارد، فایدهای ندارد! لازم نیست انسان به این مسائل[(مراقبه و ذکر و...)] ترتیباثر بدهد!»
خب مشخص است که آن كسانی كه این حرفها را میزنند، آن كسانی كه به امثال مرحوم قاضی و اولیاء خدا اعتراض وارد میكنند، آن كسانی كه مطالب مزخرف و بیهوده و چرند را میگویند، [اینها کسانی هستند که چون نمیخواهند به این مطالب عمل کنند، لذا از این حرفهای بیاساس میزنند! والاّ] شما كدامیك از اعمال مرحوم قاضی را در نظر گرفتید تا بشود به آن اعتراض وارد كرد؟! ایشان اینقدر فرد متعبدی بود كه معاندین ایشان میگفتند: «این دارد ریا میكند، جلوی مردم جانماز آب میكشد، مگر میشود كسی اینقدر متعبد باشد؟!»2
اگر نمیخواهیم عمل كنیم، خب نكنیم، چرا میخواهیم آبروی دیگران را ببریم كه در اینصورت در اصل آبروی خود را بردیم؟! چرا میخواهیم دیگران را از آن مرتبه به پایین تنازل بدهیم؟! چون خودمان متنازل هستیم! خودمان نمیخواهیم عمل كنیم، خودمان نمیخواهیم ترتیباثر بدهیم، خودمان میخواهیم مطالب را به همین كیفیتِ روزمره بگذرانیم، نمیخواهیم دنبال امام صادق علیهالسّلام برویم!
اهمیت تحت الحنک انداختن در نماز
امام صادق علیهالسّلام میفرمایند: این مطالب من برای هر كسی نیست، برای كسی است كه میخواهد در راه خدا برود؛ «لِمُریدی الطَّریقِ إلَی اللَه تَعالَی؛ كسانی كه میخواهند راه خدا را بروند، من این حرفها را برای آنها میزنم.»
كسی كه در رسالۀ عملیهاش، انداختن تحت الحنك را از اهمّ مستحبات میداند، آنوقت وقتی كه دارند از او فیلم میگیرند، خودش بدون تحت الحنك دارد نماز میخواند، پس مشخص است كه نمیخواهد بهدنبال مكتب امام صادق علیهالسّلام برود.
چه کسی میخواهد بهدنبال مكتب امام صادق علیهالسّلام برود؟ آن كسی كه آنچه را میگوید، خود عمل میكند.
مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
مرحوم قاضی به ما دستور میدادند که حتماً در نماز تحت الحنك بیندازیم...
و متأسفانه من در این دوره زمانه میبینم كه این قضیه اصلاً نسخ شده، خیلی كم هستند افرادی كه در موقع نماز میبینم که با تحت الحنك دارند نماز میخوانند! درحالیكه سابق اینطور نبود، اكثر افراد، حتی افراد عادی هم در موقع نماز عمامه میبستند و تحت الحنك میانداختند. مرحوم آقا به همین شاگردان خودشان، تاجر و كاسب و... میفرمودند: «موقع نماز حتماً لازم نیست که یك عمامه مثل عمامۀ ما كه چند متر است پیچیده شده و... به سر داشته باشید، نه، دو دور باشد و یك تحت الحنك هم انداخته باشید، این كفایت میكند.» حتی سابق در زمان ائمه علیهمالسّلام هم به این كیفیت بوده است. و آن نماز با عمامه و تحت الحنک با نماز عادی خیلی فرق میكند، آن نماز با نماز با سر برهنه و بدون عمامه و تحت الحنک فرق میكند، ولی الآن افراد عمل نمیكنند، گوش نمیدهند.
ایشان (مرحوم علامه طباطبائی) میفرمودند:
بعد از اینكه مرحوم قاضی از دنیا رفتند، یك شب من فراموشم شد که تحت الحنک را بیندازم، همینطور عمامه را سرم گذاشتم و مشغول نماز مغرب شدم، در اواسط حمد بودم که یكدفعه دیدم در اطاق باز شد و مرحوم قاضی وارد شدند و بعد عمامه من را باز كردند و تحت الحنك را انداختند و رفتند.1
آیا ما هم به همینجا میرسیم یا نه؟!
اولیای الهی تنها عاملین به دستورات ائمه علیهمالسلام
این كسانی كه به اینجا رسیدند، خط و خطوطشان با بقیه فرق میكرد، با این كسی كه حالا دارند عكسش را میگیرند و همچنین مرتب میایستد، فرق میکرد، این نماز، نماز برای دوربین است جانِمن! نه نماز برای خدا! داری برای دوربین نماز میخوانی که همچنین صاف سر را پایین انداختی و...! آیا در خانهات هم همینطور نماز میخوانی؟! آیا اینطوری است؟!
ولی نه، مرحوم قاضی اینطوری نبود، اولیاء خدا اینطوری نبودند، نمازشان در جلوی مردم با نمازشان در خلوت فرقی نداشت، تازه با آن رعایتهایی كه آنها در خلوت میكردند. مرحوم آقای انصاری ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در منزل طور دیگری نماز میخواندند و در مسجد طور دیگری نماز میخواندند. در مسجد یك نماز عادی میخواندند، ولی كیفیت، خصوصیات و وضعیت نمازشان در منزل و آن جای خلوتی كه كسی او را نمیبیند، در آن خلوتی كه كسی توجه ندارد، ناظری او را نمیبیند و متوجه او نیست، فرق میکرد. اینها چه کسانی بودند؟ اینها آنهایی هستند كه مصادیق فرمایش امام صادق علیهالسّلام میباشند كه میفرماید: «فانها وصیتی؛ این نُه مطلب توصیۀ من است.» وصیت چیست؟ واجب است دیگر. یعنی همۀ ما اگر بخواهیم این مطلب را پیگیری كنیم، این مسئله را پیگیری كنیم، مشمول وصیت امام صادق علیهالسّلام هستیم. اگر به این وصیت عمل نكنیم نخواهیم رسید، بروبرگرد هم ندارد.
عمل به دستورات ائمه علیهمالسلام، تنها راه رسیدن به مطلوب
شخص وصیتکننده، امام صادق علیهالسّلام است نه كسانی دیگر، حرف امام معصوم هم ردخور ندارد و خودش هم تضمین كرده است چون میفرماید: «وصیتی؛ این نُه مطلب وصیت من است، توصیۀ من است به كسانی كه اینها میخواهند راه خدا را بروند.» هر كسی عمل كرد، مورد وصیت من است، هر کس عمل نكرد، من با او حرف نزدم، من با او كاری ندارم، حالا میخواهند افراد عادی باشند یا میخواهند افراد اهل علم باشند، هرچه میخواهند، باشند، من با آنها كاری ندارم. منتها ما مطالب را دستِكم میگیریم! همانطور كه خدمتان عرض كردم، مسائل، دستكم گرفته میشود، توجهی به آن مطالب نمیشود.
اهمیت عمل به مطالب مرحوم علامه طهرانی در راه رسیدن به مطلوب
همین پریشب داشتم یكی از كتابهای مرحوم آقا را به مناسبتی مطالعه میكردم، یكدفعه به پاراگرافی برخورد كردم، وقتی که آن پاراگراف را خواندم، دیگر مطالعهام تعطیل شد، من یك ساعت راجع به این پاراگراف همینطور فكر كردم، فكر كردم تا خوابم برد!
این مطالبی را كه این مرد نوشته، برای الآنِ ما نوشته است، حالا ما به این مطالب اصلاً توجه نمیكنیم. كتاب است دیگر، كتاب را نوشتند دیگر. بالأخره یك دوره از کتب مرحوم آقا هم در خانهمان باشد خوب است! موجب بركت است! حالا گاهی اوقات هم از باب تبرك مهریۀ زنهایمان میكنیم! اما اگر بپرسیم: آقا چند صفحه از این كتاب را خواندید؟ میگوید: «مشغول هستیم، إنشاءالله میخواهیم شروع به خواندن كنیم!» این كه نشد. اگر سؤال كنند كه فلان مطلب در كجا هست؟ خب میمانیم، نمیتوانیم بگوییم؛ ایشان راجع به فلان قضیه چه گفتند؟ میمانیم!
واقعاً مطالبی را كه ایشان نوشتهاند و در این گنجینۀ لایوصف گرد آوردند، من باید عرض كنم كه این مسئله، مسئلۀ عادی نبوده و خلاصه باید روی این مطالب بیشتر فكر كرد. و همینطور صحبتها و سخنرانیهای ایشان. و واقعاً ایشان میفرمودند: «آنچه را ما به افراد میگوییم همان چیزهایی است كه نوشتهایم.» همان را كه نوشتیم به افراد هم همانها را میگوییم. ما خیال میكنیم كه اگر ایشان یك مطلب غیرعادی بگویند، آن قضیه، مسئلۀ مهمی است؛ اگر یك مطلب خصوصی بخواهند برای ما بیان بكنند، آن راهگشا است؛ اگر یك وقت خاصی به ما بدهند ـ در جلسۀ قبل خدمتتان عرض كردم ـ حتماً آن برای ما كارساز است! نه آقا، هر ساعت از ساعاتی كه بر ما میگذرد، وقت خاص است؛ هر لحظه از لحظههایی كه بر ما میگذرد، لحظۀ حضور است؛ هر آنی از آنات كه بر ما میگذرد، آن آن، آنِ شهود است. مسئله به این كیفیت نیست. ما مسئلۀ اصلی را فراموش كردیم و داریم به این مطالب عادی میپردازیم. و این مسئله هم بوده، اتفاقاً این قضیه از سابق بوده، از زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بوده، در زمان اولیاء بوده است.
تأکید بزرگان بر سلوک عقلانی
قضیهای است كه برای رفقا نقل كردهام: شخصی تصویر مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را برداشته بود، چون ایشان اجازه نمیدادند که كسی عكسشان را بردارد، علیٰكلّحال برداشته بود و بعد در جلسه آورده بود، شاگردان ایشان هم نشسته بودند، (البته همه این كار را نكردند، بعضیها بودند كه سر جایشان نشستند) او هم به آن گوشه رفته بود و شروع به پخش کردن این عكسها کرده بود. شاگردان پیش او رفتند که هر کسی یكی از آن عكسها را بگیرد. مرحوم قاضی هم میخندیدند؛ «من اینجا نشستهام، اینها دارند سر عكس من دعوا میكنند!» این همین مطلبی است كه عرض میكنم. البته بعضیها نشسته بودند، اینطور نبود كه همه بروند، آنهایی كه یکخرده چیزی سرشان میشد، آنها همانهایی بودند كه نصیب بیشتری بردند.
چقدر مرحوم آقای حداد و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ راجع به این مسئله تأکید کردند كه از همه چیز بیشتر برای سلوك، عقل بهدرد میخورد! چقدر این مسئله، مسئلۀ مهمی است!
خب این كسی است كه الآن خودش در اینجا نشسته و تو هم كه در كنار او نشستی، آیا این بیادبی نیست كه بروی آن گوشه و عكس ایشان را بگیری؟! این چیست؟ این آن میزان فهم فرد را نسبت به موقعیت بیان میكند، میزان ادراكش را از مطلب بیان میكند. همان نامهای كه قبلاً خدمتان عرض كردم که آن شخص برای مرحوم آقا سید احمد كربلایی نوشت که: «آقا این دستورات را بدهید تا تكمیل بشود، كتاب پر شود.» كاغذهایش دو سهتا صفحه مانده تا چهل صفحه کامل بشود، (حالا من دارم توضیح میدهم، همین است دیگر) سی وهفت صفحه است، اگر سه صفحه بدهید چهل صفحه کامل میشود!
مهم، عمل کردن به مطالب موجود در کتب دینی است نه صرف داشتن کتب برای دکور منزل
یك دفعه ما با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در طهران به یک كتابفروشی رفته بودیم، یك كتابفروشی بود در شمس العماره، ناصر خسرو، بهنام كتابفروشی شمس، ما هم كوچك بودیم، من حدود ده سالم بود، ایشان ما را با خودشان میبردند و ما هم آنجا كتابها را نگاه میكردیم، بالأخره كتابخانهای بود و كتابهای قدیمی هم داشت و خوشمان میآمد که اینها را تماشا كنیم. گاهی اوقات هم برای ما یک كتاب داستانی میخریدند. چندتا كتاب از آن موقع یادم هست: یكی عمار یاسر بود، یکی بهلول عاقل بود، از آن زمان دو سهتا كتاب یادم هست که ایشان در ده سالگی برایمان خریده بودند و ما هم شبها میخواندیم. یك روز كه به همانجا رفتیم و ایشان نشسته بودند، دیدیم که مردی آمد، خیلی همچنین موقّر بود ـ البته نمیشود به اینها موقّر گفت ـ ظاهر خیلی فریبندهای داشت، یك عینكی داشت و یكطوری صحبت میكرد! رو كرد به آن کتابفروش كه «آیا فلان كتاب را دارید؟» حالا نمیدانم این اسمها را از كجا یاد گرفته بود، به قیافهاش نمیآمد! اصلاً هِر را از بِر تشخیص نمیداد! یك اسم قلمبه سلمبهای گفت، گفت: «آیا فلان کتاب را دارید؟» او هم گفت: «بله داریم و برایتان پیدا میكنیم.» و معلوم بود که فرد متمولی هم هست، چون قیمت كتاب بالا بود. یكخرده گشت و بعد گفت: «یك كتاب ندارید كه جلدش سبز رنگ باشد و قطر كتاب اینقدر باشد؟» او هم مشتریهایش را میشناخت، اغلبشان هم از دانشگاه میآمدند، مربوط به همان زمانها بودند، من قصد جسارت به [دانشگاهیان] فعلی را ندارم، آن موقعها یادم هست که كتابها را میگرفتند و به خارج میفرستادند. و بارها من میدیدم كه همچنین كاری را انجام میدادند. او هم نگاه كرد و گفت: بفرمایید، كتابی پیدا كرد که جلدش سبز رنگ بود و...، من دیدم که مرحوم آقا دارند همینطوری نگاهش میكنند! بعد رو كردند به من و فرمودند: «میبینی، اینها هم یك قسم مشتریِ خرید کتاب هستند!»
حالا قضیه چه بوده است؟ این هم جزء دكور میشود دیگر، این شخص كه اصلاً نمیدانست كتاب را با «ت» دستهدار مینویسند یا بیدسته مینویسند، فقط همینكه قسمتی از منزلش، هالش، ساختمانش، كتابخانه باشد، این هم خودش یك چیزی است! خودتان بهتر میدانید، مثلاً این هم شاخصهای برای آنجا بهحساب بیاید.
منزلهایی بودند، الآن هم هستند که یك قسمت را بار درست میكنند،1 حالا فرض كنید چیزی هم ندارند و اینقدر متوجه هستند كه مثلاً چیزی هم داخل آن نگذارند (یا اگر بگذارند، آن را دیگر خدا بهتر میداند!) ولی فقط اینكه این یك قسمت باید در منزل باشد، حالا اصلاً متوجه نیستند كه این عمل حرام است و موجب نكبت است و موجب دفع ملائكه است و موجب هجوم شیاطین بر اینگونه اماكن است! خانهای كه در آن یكهمچنین ساختمانی بشود و یكهمچنین تزیینی در آنجا بشود، به جای ملائكه، شیاطین در آن منزل تردد و رفت و آمد میكنند.
آن موقع هم همینطور بوده که یک قسمت منزل را كتاب میگذاشتند، البته هرچه كتاب قشنگتر باشد، جلدهای قشنگتر و یك ردیف داشته باشد، خب جاذبهاش بیشتر است، این شخص هم یك دوره كتاب سبز داشته و بهاندازۀ سه چهار سانتی بین آنها فاصله بوده، به جای اینكه آنجا را با علف پر كند گفته حالا یك كتاب میآوریم آنجا میگذاریم که پر بشود! اینطور بوده است!
اما كتابها و مطالبی را كه مرحوم آقا نوشتهاند، باید به نظر دیگری به آنها نگاه كرد، مطالبی كه در آنجا هست باید با یك قسم دیگری به آن مسائل نگاه بشود. ما مطالب را دستكم میگیریم!
توصیف رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از مالک بن نویره
در زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، حضرت در مسجد به اتفاق اصحاب نشسته بودند، یكمرتبه شخصی به نام مالك بن نویره وارد شد، رئیس قبیلهای بود که مسلمان نبودند، در مدینه آمده بود كه رسول خدا را زیارت كند و بعد اسلام بیاورد. آمد با حضرت صحبت كرد و مرد بسیار بزرگ، بسیار متین، وزین، با فهم، عاقل، عالم، دانشمند، صاحب عشیره بود، به دست حضرت، مسلمان شد و آنچه را حضرت فرمودند، او قبول كرد، از جمله قبول ولایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام بود كه حضرت در آن مجلس به او عرضه كردند و او تمام اینها را پذیرفت و قبول کرد. پذیرفت نهاینکه فقط مثل نوار ضبط تکرار کند! نه، پذیرفت و در وجودش حَك كرد و آنها را هضم كرد و با قبول و تعهد و التزام، از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم خداحافظی كرد و آمد كه برود و عشیرۀ خودش را مسلمان كند. همینكه داشت خارج میشد رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به اصحاب رو كردند و فرمودند: «كسی كه میخواهد یك نفر از اهل بهشت را ببیند، به این فرد نگاه كند.» عمر تا این حرف را از پیغمبر شنید، در بیرون مسجد بهدنبال این شخص افتاد که بایست من با تو كار دارم، من الآن از رسول خدا شنیدم كه فرمود: «كسی كه میخواهد یك نفر از اهل بهشت را ببیند، به این فرد نگاه كند» آمدم گریبانت را بگیرم كه خلاصه در آن دنیا دستم را بگیری! گفت: «خاك بر سرت كنند! تو آن كسی كه این حرف را میزند، رها كردی و آمدی دنبال آن فردی كه هشتش گرو نُهش است؟! حالا این را من دارم میگویم، پیغمبر خدا را رها كردی، آنوقت آمدی داری گریبان مرا میگیری؟!2 ببینید فهم چقدر است!
آنوقت این شخص وقتی كه این مطلب را میگیرد، پیغمبر از دنیا میرود و خلافت به ابوبكر میرسد...
انحراف افراد در اثر کنار گذاشتن مبانی توحید و ولایت و عرفان
واقعاً چیزهای عجیبی داریم در این دوره و زمانه میشنویم، خیلی عجیب است، خیلی برای ما عجیب است كه روزگار به كجا رسیده كه هر روز كه میگذرد، آن مبانی اصیل تشیع نمیدانیم چرا در ذهن بعضیها دائماً دارد كمرنگتر میشود؟! ولایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام دارد یك مسئله عادی مثل مسائل شكیات نماز میشود! بنده خودم شنیدم كه یكی از این آقایان وقتی كه از او راجع به مسئلۀ غدیر و ولایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام سؤال كردند، گفت: «این ضروری نیست، یک مسئلۀ اجتهادی مثل نماز و... است که هر کس فتوایی میدهد، این یكی یك فتوا میدهد، آن دیگری یك فتوای دیگری میدهد»! گفتیم كه هر دم از این باغ بَری میرسد!!
در همین قم یکی آمد و مسئلۀ دوات و قلم را از عمر انكار كرد و گفت كه: «این مسئله خلاف است و این خلیفۀ مسلمین، نعوذبالله، نعوذبالله چه زمانی میآید یكهمچنین جسارتی را به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بكند و بگوید: ”ان الرجُل لیهجُر“!»1و2
آیا میدانید «ان الرجل لیهجر» یعنی چه؟ یعنی یارو دارد هذیان میگوید، «ان الرجل» یعنی یارو! ما در اصطلاح خود میگوییم یارو، حالا یك عبارتی دقیقتر از این است منتها من دیگر نمیتوانم آن را بیان كنم! مؤدبانهترش این است كه: «یارو دارد هذیان میگوید!» این معنای «ان الرجل لیهجر» است.
یعنی این، اینقدر بیشرم بود كه خجالت نكشید و در زمان خود رسول خدا، جلوی پیغمبر یكهمچنین حرفی را زد كه حتی اهل تسنن تاكنون سر خود را به خجالت و شرمندگی از این سخنان درربار موالیان و بزرگانشان، جناب عمر و خلیفه، پایین انداختهاند! آخر كسی كه خلیفه است و به پیغمبر بگوید: «ان الرجل لیهجر» چه جوابی میخواهید از این جسارت بدهید؟! واقعاً چه محملی برای این حرف وجود دارد؟! (اگر كسی بیاید به ما بگوید که یارو دارد عوضی میگوید، آیا به شما برنمیخورد؟ یكی به شما بگوید آن یارو كه بالای منبر است، دارد عوضی میگوید!) آنوقت بیایند به رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در هنگام وفات یكهمچنین حرفی را بزنند! اینها (اهل تسنن) فقط كارشان این است كه بگویند نه، ما نمیدانیم، یعنی اینقدر [را میفهمند که این حرف، جسارت خیلی بزرگی بوده است!] آنوقت ما میگوییم كه نه، اصلاً یكهمچنین قضیهای نبوده است! بَهبَه! بًهبَه! ماشاءالله!!
اینها برای چیست؟ اینها برای آن است كه ما آنچه را مربوط به دروس امامت و ولایت و توحید و عرفان است، به كنار گذاشتیم و به مسائل دیگر پرداختیم، اینها برای این است.
کنار گذاشتن اصول و مبانی تشیع به بهانۀ وحدت با اهل تسنن!
آن یكی هم آن را میگوید و آن یكی هم آن را میگوید! و اخیراً مسئلۀ ولایت را [زیر سؤال میبرند!] برای چه؟ برای اتحاد! اتحاد در چه موردی؟! در كدام قضیه ما قدم جلو گذاشتیم كه اهل تسنن هم بیایند و یك قدم جلو بگذارند؟! هر مسئلهای را كه ما عقبنشینی كردیم، آنها یك قدم جلوتر گذاشتند؛ از هر مطلبی كه ما دست برداشتیم، آنها جریتر شدند؛ هر مسئلهای را كه ما كنار گذاشتیم، آنها جلوتر آمدند. آنها که نیامدند انكار كنند، آنها که نیامدند از مسائل خودشان دست بردارند. بنابراین این که اتحاد نیست، این كه وحدت نیست، این ازدست دادن اصول است؛ ما اصول را ازدست میدهیم و آنها همینطور در سر جای خود هستند. آیا این وحدت است؟! آیا این معنا معنای وحدت است؟! ولایتی را كه رسول خدا [مطرح كردند] ما چرا نیاییم و این مسئله را اثبات كنیم؟! بیاییم بگوییم که دو دوتا چهارتا، هرچه در تاریخ است میپذیریم و هر چیز که در تاریخ نیست رد میكنیم. اما چرا اینطور؟! از چه کسی میترسیم؟! از چه کسی واهمه داریم؟! مگر میشود كسی از بیان حق واهمه داشته باشد؟! آنچه در تاریخ است میپذیریم. اگر میگویند نه، نمیپذیریم، خب خداحافظ شما، تمام شد. آنچه در تاریخ واقع شده میپذیریم گرچه علیه ما باشد، این اشكال ندارد. و آنچه در تاریخ است شما بپذیرید گرچه علیه مرامتان باشد، این چه اشكالی دارد؟! اما آیا ما بیایم از حق مسلّم و مبنایِ ضروری مكتب دست برداریم بهخاطر اینكه دو نفر خوششان بیاید؟! صد هزار سال میخواهم خوششان نیاید. آیا این خوشآمدن، مورد رضایت ولینعمت ما، امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف هم هست و او به ما جایزه خواهد داد و به ما تبریك خواهد گفت یا اینكه نه میفرماید: از كیسۀ چه کسی داری میبخشی آقاجان؟!
ولایتی كه ضروریترین مسئلۀ در دین است كه خود رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند:
مٰا نودی بِشی مِثل ما نودی بِالوِلایَة؛1
«خدا هیچ ندایی را در اسلام نداد كه مهمتر از نداء به ولایت و قبول خلافت و قبول امامت علی بن ابیطالب علیهماالسّلام باشد.»
آیا شما یكهمچنین مسئلهای را داری از كیسۀ خلیفه، بذل و بخشش میكنی؟! آیا بهعنوان اینكه یك مسئولیتی پیدا كردی، دیگر میتوانی هر غلطی که دلت بخواهد بكنی؟! آیا معنای اتحاد این است؟! میگویی: «ولایت ضرورت ندارد و یك مسئلۀ اجتهادی است، مسئلهای نیست. بله، اتفاق میافتد که در یك قضیه دوتا فقیه با همدیگر اختلاف دارند»! نه، مسئلۀ ولایت ضروریترین مسئله از مسائل است، حالا جنابعالی بهخاطر افكار سنیگری كه در ذهنت هست داری این مسئله را انكار میكنی، دیگر چرا این را به شیعه میبندی؟! ما با شما بهعنوان یك فرد سنی برخورد میكنیم؛ یعنی با كسی كه یكهمچنین حرفی را میزند نه بهعنوان یك فرد شیعه، بلكه بهعنوان یك فرد سنی که دارد این مطلب را میگوید، برخورد میكنیم، انسان با این افراد باید با این كیفیت برخورد كند.
مکتب امیرالمؤمنین و امام صادق علیهماالسلام، مکتب حق و پذیرش واقع
مكتب امام صادق علیهالسّلام مكتب حق است، مكتب واقع است، مكتب پذیرش واقع است، هرچه میخواهد باشد! وقتی که امام صادق علیهالسّلام در مسجد مدینه مینشست و میفرمود: هر كس میخواهد بیاید من را محكوم كند، بیاید محکوم بكند، ما آمدیم اینجا نشستیم، ما که فرار نكردیم، ما که بهدنبال كتمان نیستیم،2 این مكتب، مكتب امام صادق علیهالسّلام است. مكتب امیرالمؤمنین علیهالسّلام، مكتب حق است، میآید مطلب را میگوید، میخواهید قبول بكنید میخواهید قبول نكنید، آنها گفتند: یا علی قبول نمیكنیم. خب خداحافظ شما! ما دیگر با شما كاری نداریم. نهاینكه علی علیهالسّلام بیاید بگوید من دست از امامت خود برمیدارم و آن امامت شما را قبول میكنم و شما را امام قرار میدهم! نه، علی میفرماید: امام من هستم؛ خلیفۀ بعد از پیغمبر من هستم، ولیّ بر مؤمن و مؤمنه من هستم، اگر نمیخواهید بپذیرید اصرار نمیكنم.3 مسئله این است، الآن هم همین است. امیرالمؤمنین علیهالسّلام چه كرد؟! آیا شمشیر كشید؟! نه، آنها گفتند: یا علی باید بپذیری كه ما امام هستیم. امام پذیرفتن، آمپول نیست كه به یکی آمپول بزنند و بپذیرد! شما پنسیلین را داخل آمپول میكنید و میزنید، اگر شخص بخواهد یا نخواهد پنسیلین در رگهایش میرود و كارش را انجام میدهد، انسان قرص را میخورد، بخواهد نخواهد این قرص وارد معده میشود و كارش را انجام میدهد. ولایت و امامت، یك مسئلۀ تكوینی و الهی است، از ناحیۀ پروردگار آمده و آمپول و قرص نیست كه كسی بخورد.
بله، امامت ظاهری، خلافت ظاهری، امارت ظاهری، این به اختیار مردم است، میآیند یکی را اختیار میكنند و فردا هم عزلش میكنند و كس دیگری را میآورند، ولی آنچه از ناحیۀ پروردگار آمده است، آن امامت، امامت تكوین است، امامت تكوین كه قابل عرضه نیست، قابل بخشش نیست، قابل هدیه دادن نیست. آن خلافتی كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بر آن خلافت تصریح كرده است، آن خلافت، منبعث و ناشی از امامت و ولایت تكوین است، نه امامت ظاهری كه در سقیفۀ بنی ساعده (لعنة الله علیها و علی ساكنیها و علی مجتمعیها) جمع شدند و آن ابوبكر زندیق را و آن عمر را به اریكۀ خلافت و زعامت نشاندند و امارت را از صاحب اصلی آن گرفتند.
این مكتب (مکتب امیرالمؤمنین)، مكتب حق است، نمیخواهید بپذیرید، با شما دعوا نداریم، حالا با نپذیرفتن شما، من كه از امامت سلب نمیشوم، در سرم هم نمیزنم، ناراحت هم نمیشوم، خاك بر سر خودتان! كلام امیرالمؤمنین علیهالسّلام این است؛ تازه بهتر، میروم در خانه مینشینم، میروم بیل میزنم، میروم نخلستان درست میكنم، میروم چشمه درست میكنم و وقف میكنم، میروم به كارهای دیگر میپردازم. جنگ میخواهید بكنید، خودتان بروید در سر خودتان بزنید، اختلافات را خودتان بروید [حل کنید.] همچنین خدا مشغولتان بكند، همچنین خدا شما را به هم بپیچاند كه شب و روزتان به كلك و مكر و نفاق و سیاستبازی و حقهبازی و در سر این و در سر آن زدن، بگذرد كه اصلاً یادی هم از علی نكنید، بروید. بدبختها آن موقعهایی كه دیگر به آخر خط میرسیدند و دستشان به بالا میرفت، میگفتند: «دنبال علی بن ابیطالب علیهماالسّلام بفرستید که بیاید جواب بدهد»، عُرضۀ اینها همین بود، امیرالمؤمنین علیه السّلام هم بلند میشد میآمد.1
سقیفۀ بنی ساعده برای اماتۀ اسلام بود و بس!
ببینید حق چه دارد میگوید؟! مكتب امیرالمؤمنین علیهالسّلام مكتب دنبال حق رفتن است. آیا سقیفۀ بنی ساعده برای احیاء اسلام بود یا برای اماتۀ اسلام بود؟ كدامیك؟ اگر بگویی: برای احیاء اسلام بود كه لعنت خدا و لعنت ملائكه و لعنت همۀ مؤمنین و مؤمنات بر تو باد كه داری تحریف واقع و تحریف حقیقت تاریخ را میكنی كه خود اهل تسنن هم متعرف به این نیستند، خودشان نیستند، خود ابوبكر رفته بالای منبر و میگوید: «یك زلّت و اشتباهی شد، خدا إنشاءالله همۀ را حفظ كند!»2 آنوقت تو داری اینجا حمایت میكنی؟! تو داری از این سقیفۀ بنیساعده حمایت میكنی و میگویی برای احیاء اسلام بود؟! عجب! عرض کردم که دیگر مثل اینكه آخرالزمان شده و موقع ظهور حضرت دارد نزدیك میشود، گاهی اوقات انسان چیزهای میشنود كه خیلی عجیب است! در این مدت 1400 سال نشنیدیم، حالا چه مسائلی هست و چه دواعی هست كه اینطرف و آنطرف افرادی با اذهان آشفته و مُتجرّی نسبت به حقایق و مسائل، [اینگونه مطالب را دارند بیان میکنند؟!]
بیان جریان تاریخی کشتن مالک بن نویره توسط خالد بن ولید و جنایات پس از این واقعه
آنوقت همین مالك بن نویره كه اسلام را قبول كرد، دنبالش رفتند كه باید بیایی و خلافت ابوبكر را بپذیری و باید زكات بدهی. زكات دادن یعنی پذیرفتن خلافت دیگر، باید زكات بدهی، به بیت المال مالیات بدهی. گفت: «من که اصلاً این یابو را قبولش ندارم كه حالا بیایم زكات را به او بدهم! زكات را به چه کسی بدهم؟ زکات را باید به علی علیهالسّلام بدهم كه او هم رفته در خانهاش نشسته، به چه کسی بدهم؟!» گفتند: «آیا زکات نمیدهی؟!» بسیارخوب! در یك جریان مكارانه در موقع نماز، همین خالد بن ولید (سیف الاسلام، اسمش شمشیر اسلام است، این مرد و رجلی كه بهعنوان اسطورۀ مبارزه و شجاعت و پیشبَرندۀ اسلام در كتابهای ما معرفی شده!) در وسط نماز میآید و شمشیر میكشد و گردن مالك بن نویره را میزند! چون از اول نمیتوانستند، جرئت نداشتند، در موقع نماز آمدند و او را کشتند. این یک!
بعد چهكار میكند؟ بعد در شب این خالد بن ولید میرود با زن او زنا میكند! (بدانید، اینها امراء اسلام بودند! اینها چشمروشنیهای ما در اسلام بودند! چشم ما به اینها روشن میشود!) كار به جایی میرسد كه عمر، البته آن هم نه بهخاطر خدا، بلکه بهخاطر یك مسائل اختلافی كه با او داشته، نمیتواند تحمل كند و به خالد میگوید که «تو باید حد بخوری»، پیش ابوبكر میرود، بعد هم خالد بن ولید خندان میآید و به عمر میگوید: «برو دنبال كارت برو، آیا تو میخواهی به من حد بزنی؟!» وقتی كه وارد میشود، عمر به ابوبكر میگوید: «خالد باید حد بخورد.» این ابوبكر، این خلیفۀ مسلمین، این كه موجب چشمروشنی اهل تسنن است، این كه بقاء اسلام به وجود ذی جود ایشان بستگی دارد، در جواب میگوید: «شمشیری را كه خدا به نفع ما از غلاف كشیده است، ما داخل غلاف نخواهیم كرد!»1 این جوابی است كه این خلیفۀ مسلمین میدهد! آنوقت این میشود حكومت اسلام!! این مسائلی كه عرض كردم، اینها چیزهایی است كه در تاریخ نوشته شده،2 منتها حالا نمیدانم چرا این مطالب كمرنگتر شده است!
لزوم جلب رضایت امام زمان ارواحنافداه
افراد باید به این مسائل بیشتر توجه كنند، زُعمای امور باید بیشتر دقت كنند و صاحب ولایت را از خود راضیكردن، مهمتر است از اینكه انسان به مسائل اعتباری و توهمی و تخیلی گرایش پیدا بكند و بخواهد دست به دامن آنها دراز كند. ما ولینعمت داریم، امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف ولینعمت ما است. امام زمان علیهالسلام و ارواحنافداه شیعه را نگه میدارد و حفظ میكند. مقام ولایت شوخی نیست، او نگه میدارد منتها منوط به اینكه انسان قدردان باشد و شاكر باشد و خدایناكرده كاری كه موجب سخط ولینعمت است، از انسان سر نزند. این مسئله مسئلهای است كه در جلسات قبل هم نسبت به این مسئله تا حدودی مطلب عرض شد.
امام علیهالسّلام میفرماید: «كسی كه میخواهد دنبال راه خدا برود، باید این نُه دستور را انجام بدهد.» این حرف یعنی چه؟ این حرف یعنی افرادی هستند كه دنبال راه خدا نمیروند، به احكام ظاهری عمل میكنند، به مطالب عمل میكنند، حالا یكی كم، یكی زیاد، خیلی توجه ندارند، تربیت را ضروری نمیدانند، تهذیب را ضروری نمیدانند، بهصرف نماز خواندن، مطلب را تمام شده میدانند، بهصرف روزه گرفتن، مسئله را تمام شده میدانند، چنین افرادی هستند، اینها مریدین راه خدا نیستند، اینها به راه خدا نمیروند. چه کسی به راه خدا میرود؟ آن كسی كه به این مطالب عمل میكند، دنبال این مطالب میرود، نسبت به این مسائل پایبند میشود.
كسی كه به آنچه میداند عمل كند، خدا علم آنچه را نمیداند به او الهام میكند
از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت است كه فرمود:
مَن عَمِلَ بِما یعلَمُ وَرَّثَهُ اللَه عِلمَ ما لَم یعلَم؛1
«كسی كه به آنچه میداند عمل كند، خدا علم آنچه را نمیداند برای او الهام میكند.»
«ورّثه اللَه» یعنی الهام میكند، برایش میآورد. وقتی كه انسان مطلبی را پذیرفت و عمل كرد، [خدا آنچه را نمیداند به او یاد میدهد.] در كار، در كسب، در وعده دادنها، اول كه یکی میخواهد پیشش برود یك وعدهای میدهد: «بیا این كار را میكنم» یك مدت كه ماند زیر وعدهاش میزند، پس این شخص به آنچه میداند عمل نكرده است. حالا بعضی از این مسائل كه اصلاً واجب است.
وجوب عمل به وعده و حرمت خُلف وعده
در مسائل فقهی هست که بعضیها میگویند: «وقتی که مؤمنی به یك مؤمن دیگر قولی میدهد، لازم نیست که به آن قول عمل كند، بلکه عمل به آن قول مستحب است.» نهخیر، واجب است و خُلفش حرام است، چه اینكه این شرط در ضمن عقد باشد كه موجب الزام است و چه در خارج عقد باشد، آن هم موجب الزام است. قولی را كه مؤمن به مؤمن دیگر میدهد باید انجام بدهد.
اتفاقاً این قضایا در معاملات و داد و ستدها خیلی پیدا میشود، خدا انسان را در این موارد خیلی خوب امتحان میكند، خدا هیچوقت در جای خلوت امتحان نمیكند. همیشه امتحاناتی كه بین مردم در معاملات، تجارت، كار، كسب، شرط و قول هست، در این مسائلی كه انسان تعهداتی با افراد دارد، در آنجا سلوك یادش میرود، عرفان یادش میرود، خدا یادش میرود، اما همینكه میآید در مجلس شروع میكند به یك ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾1 گفتنی كه صدایش به آپارتمان چهار طبقه میرسد! نه، آن موقعی كه در میان مردم هستید، دارید با مردم قول میدهید، قرار میگذارید، آن موقع باید یاد خدا كنید نهاینكه در آن موقع، یاد دنیا و خیابان و بازار و كار و كسب بکنید، خدا كنار برود، ملائكه كنار بروند، تمام شرع و دین، كنار بروند و فقط ماده و مادیات بماند، این میشود نكبت، این میشود ضلالت و این میشود گمراهی!
تحصیل رضایت الهی، تنها هدف اولیای الهی در قضاوتهایشان
در زمان مرحوم آقا دو نفر از دوستان بودند که اینها با همدیگر قراری گذاشتند (هر دو نفر هم الآن فوت كردند، خدا آنها را رحمت كند) یكی از آنها خلاف كرد و موجب تأثر دیگری شد، اولاً اینكه آن شخص از نظر مادی ضرر كرد، ثانیاً اینكه آبرویش در بین همكاران و... رفت. قضیه به گوش مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رسید، هر دو نفر را در طهران دعوت كردند، در همان زمان سابق، آن موقع زمان شاه بود، من حدود پانزده سالم بود، صورت مسئله را از آن دو نفر پرسیدند که: «شما چه كردید؟ شما چه كردید؟» هر کدام از آنها جواب دادند، مسئله که بیان شد، ایشان رو كردند به آن شخصی كه تخلف كرده بود و فرمودند:
اولاً شما باید توبه كنید!
این یک! مسئله حساب دارد، باید از خلافی كه انجام دادی توبه كنی، اگر توبه نكنی ماندی. راه خدا شوخی ندارد، راه خدا با كسی رودربایستی ندارد. باید از این خلافی كه كردی توبه كنی. اینجا هیئت نیست، اینجا مرید و مریدبازی و رعایت نیست، اینجا هوای یك مرید را گرفتن كه پولش بیشتر است و مطلب را به نفع او تمام كردن و در سر آن بندهخدایی زدن كه از نظر امكانات پایینتر است، در اینجا راه ندارد، اینجا این حرفها نیست. خلاف كردی، اولاً برو توبه كن.
ثانیاً میروی در بازار و محل كسبت اعلان میكنی كه من با ایشان شرط گذاشتم و قرار بر این گذاشتم و من تخلف كردم و ایشان بریء است و كارش درست بوده و خدشهای بر كارش وارد نبوده است، من خلاف كردم و از او اعادۀ حیثیت میكنم.
باید این كار را انجام بدهی، این دو.
سوم، حاج آقا رهایت نمیكنیم؛
ثالثاً: تمام آن ضررهایی را كه ایشان در این مدت متحمل شده است، باید از جیب مبارك بپردازی و بعداً تشریف بیاوری اینجا!
این میشود روش تربیتی. این روشی میشود كه آن روش، ارادۀ راه خدا را دارد. حالا اگر جای دیگر بود، میگفتند: «آقا بفرماید با همدیگر مصالحه كنید و مسئله را حل كنید و تمام كنید! بفرمایید بفرمایید.»
بنده خودم از یکی از دوستانی كه در خارج ایران هستند شنیدم که میگفت:
ما در یك قضیه یك فرد روحانی و عالم آن محل را در یكی از كشورها حَكم قرار دادیم. حق با من بود و وقتی که به او مراجعه كردیم، آن شخص وقتی که متوجه شد که حق با من است نه آن برادری از ما كه با او ارتباط مالی دارد، حق را به او برگرداند!
این هم یک قسم قضاوت کردن! اهل علم، مجتهد و صاحب وجاهت و معروفیت در میان مردم! حالا كدامیك از این دو، ارادۀ راه خدا را دارند؟ كدامیك از این دو، مقصد و هدفشان خدا است؟ هر دو هم فوت كردند، هم او فوت كرده است و هم مرحوم پدرمان، این یك قسم قضاوت كرد و او هم یك قسم دیگر، درحالیكه بهحسب ظاهر این فردی كه ایشان (مرحوم آقا) علیهاش حكم كردند، از نظر مادی و امكانات خیلی بالاتر از آن كسی بود كه [به نفع او حکم کردند.] ولی راه خدا امكانات سرش نمیشود، ماده سرش نمیشود، پول و این حرفها نمیفهمد. او نگاه میكند ببیند که حق كجا است. او به مخاطبش فقط بهعنوان انسان مینگرد نه بهعنوان اینكه دارای مكنت است. در این محاكمِ مادیِ امروزی است كه به مخاطب بهعنوان مكنت نگاه میكنند، بهعنوان مقام نگاه میكنند!
یكی از دوستان نقل میكرد و میگفت:
در همین دانشگاه كه رفته بودم برای دكترا تِز بدهم، با اینكه نسبت به یك فرد دیگر(حالا اسم نمیبرم) كه هر دو با هم رفته بودیم، [من از نظر علمی قویتر بودم،] اما آن شخصی كه از ما امتحان گرفت، چون آن دیگری دارای مقام بود، نمرهاش را نوزده داد و به من هجده داد!
درحالتیكه اصلاً خیلی از مسائل تز او را این برای او درست كرده بود و حل كرده بود.
این چیست؟! این توجه به مكنت است نه به انسان بما هو انسان، نه به حق نگاه کردن، نه به ارزش، نه به شایستگی و بایستگی یك فرد نگاه كردن.
در مكتب عرفان، فقط به شایستگی توجه میشود و بس، فقط به بایستگی یك فرد توجه میشود، حالا هر کسی که هست، پسر فلان آقا است، مدیر كل فلان اداره است، وزیر است، وكیل است، رئیس است و... . آیا قابلیت هست یا نیست؟ ارزش هست یا نیست؟ شایستگی در اینجا هست یا نیست؟ این میشود مكتب عرفان.
توفیق الهی، تنها عامل مؤثر در عمل انسان
امام صادق علیهالسّلام میفرماید: «این وصیت من برای كسانی است كه راه خدا را میروند.» كسانی كه نمیخواهند راه خدا را بروند، زحمت نكشند و خودشان را به دردسر نیندازند. «كسی كه میخواهد راه خدا را برود، كسی كه مقصدش خدا است، این نُهتا را باید عمل كند.» بعد هم حضرت میفرماید: خیال نكنی اینها از عهدۀ خودت برمیآید؛ «وَ اللَه أَسأَلُ أَن یوَفِّقَكَ لِاستِعمالِهِ؛ از خدا میخواهم كه او تو را موفق كند.» بدون توفیق خدا، كُمیت همۀ ما لَنگ است. اول مسئله را بدانیم، متوجه بشویم و بعد پا جلو بگذاریم.
باز شدن فهم انسان در اثر عمل کردن به آنچه نسبت به آن علم داریم
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «كسی كه عمل كند به آنچه میداند، خدا این عملش را وسیله قرار میدهد برای اینكه آن پردههای جهل و خفایی كه نسبت به مسائل بعدی در ذهن او وجود دارد، آن پردهها برای او باز بشود»؛ همینكه قبول كرد و یك قدم جلو گذاشت، یك پله بالا آمد. برای پلۀ بعدی، دوباره یك مطلب دیگر است، دوباره یك امتحان دیگر است، دوباره یك قضیه پیش میآید، یك مسئلۀ مادی پیش میآید، یك مسئلۀ آبرو پیش میآید، بالأخره خدا است دیگر، خدا از این چیزها در پروندۀ هر كسی قرار میدهد، یك قضیه پیش میآید، به یك قسم قضیه را میچرخانیم كه آبروی ما نرود، یك قسمی، یك لفظی، یک جوری بازی میكنیم [که آبروی ما نرود!] درحالتیكه صریح بگو که حق با این است و تمام شد. صریح بگو مطلب اینطور است. این قضیه صریح گفته نمیشود، یك قسم دیگر گفته میشود و همانجا میمانیم.
بسته شدن فهم انسان در اثر عمل نکردن به آنچه به آن علم دارد
برخلاف این روایت هم هست، یعنی كسی كه عمل نكند به آنچه میداند، خدا آنچه را دارد، در آن موقع از او میگیرد، یعنی فهمش كم میشود. هر دو طرف هست، مسئله در هر دو طرف وجود دارد. اگر عمل كردیم بالا میرویم، اگر عمل نكردیم، از آن موقعیت پایینتر میآییم، یك درجه پایینتر میآییم، دو درجه پایینتر میآییم، سه درجه پایینتر میآییم، چهار درجه پایینتر میآییم، پنچ درجه پایینتر میآییم، دائماً پایینتر میآییم تا یكمرتبه ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ﴾؛1 دیگر در آن زمان، زمانی است كه خدا ختم میکند، ختم یعنی مُهر، نامهای را كه مینویسند، زیرش را مهر میكنند دیگر، این یعنی چه؟ یعنی مطلب، دیگر در اینجا تمام است، بعد از این مهر، دیگر عبارتی نوشته نمیشود، یعنی دیگر سندیت ندارد، مطالبی كه نوشته شده تا بالای این مهر است، معنایش این است. وقتی که نامهای را میفرستادند، برای اینكه مثلاً كسی آن را باز نكند، با موم و... آن را سفت میكردند، وقتی كه باز بشود، دیگر سندیت ندارد، دیگر قابلیت ندارد، دیگر ارزش ندارد. «خَتَمَ الله» یعنی خدا مهر كرد؛ یعنی دیگر این مجموعه، این ذهن و این نفس، قابلیت برای ارتقا را ندارد. این را میگویند ختم. مهر كردن به معنای ختم كردن است و یا به معنای سفت كردن درِ یك منفذی است، هر دو به یك معنا است.
ما گوشهای اینها را ختم میكنیم، دیگر بسته میشود، تمام، دیگر چیزی نمیشنود؛ چشم اینها را ختم میكنیم، دیگر بسته میشود، جلو را نمیبیند؛ قلوب اینها را ختم میكنیم، دیگر اینها مطلبی را نمیپذیرند، مسخره میكنند! تا دیروز خودش ترویج میكرد ولی امروز شروع به مسخره كردن میكند! بابا چند سال بیشتر نگذشته، قضیه چه شده؟! واقعیت تاریخ كه عوض نشده است، چه شده که آن قضیۀ چهار سال پیش كه خودت دنبال میكردی، خودت راجع به آن كتاب نوشتی، حالا الآن آن را مسخره میكنی؟! چرا؟! چون قلبت ختم شده است، در دنیا رفتی، ریاسات تو را گرفت، حرف و نقلها تو را گرفت، یك به یك، اول نفست، نفس لوامه شروع به ملامت كردن كرد، ترتیباثر ندادی، به پیام او گوش نسپردی، به ندای او ترتیباثر ندادی، از قضیه گذشتی، افراد آمدند دور و بر تو را گرفتند، تو را از پرداختن به مسئله مانع شدند، ذهن تو را متوجه حواشی كردند، فرصتِ برای تفكر را برای تو پیش نیاوردند، مكان خلوت برای اینكه به خود بیندیشی، برای تو فراهم نكردند، كمكم، كمكم، تمام آن روزنهها یكییكی بسته شد، بسته شد و الآن تبدیل به یك سنگ خاره شد كه فرمود: «حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست»؛2 به یك سنگ خارهای سفت و محكم تبدیل شد! سنگ خاره همین سنگ پا است كه در حمام هست، از همۀ سنگها سفتتر است، اصلاً خرد نمیشود، هیچ روزنهای دیگر در او وجود ندارد، هیچ انعطافی دیگر در او وجود ندارد. و این یكمرتبه پیدا نشد.
رفقا! پس این مطالب، صرفاً به درس خواندن برای انسان پیدا نمیشود، صرفاً به مطالعه پیدا نمیشود.
لزوم تهذیب نفس و مراقبه برای دستیابی انسان به مراتب عالیۀ معرفتی
مرحوم آقای خویی ـ رحمة الله علیه ـ به پدر ما فرمودند: «نیازی به وارد شدن در این مسائل نیست، نیازی به عرفان نیست، نیازی به توحید نیست، به تربیت و تزكیه نیازی نیست. اینها خود به خود پیدا میشود!» مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ فرمودند: «جناب آقای خویی! آیا این مسائل خود به خود پیدا میشود؟! چطور خود به خود پیدا میشود؟!»1
خدمت رفقا عرض كردم که مرحوم ملا محمد علی کاظمی كه صاحب تعلیقات مرحوم نائینی بود، این شاگرد اول مرحوم نائینی بود، یك قضیه اتفاق میافتد؛ مرحوم نائینی تقریرات شاگردش، آقای خویی را امضا میكند و برای او تقریظ مینویسند؛ انگار دیگر آسمان به زمین رسیده! با وجود تعلیقات من، با وجود تقریرات من، با وجود این مطالبی را كه من از استاد دارم، دیگر چرا استاد باید برای آن یكی كه رتبهاش از نظر علمی پایینتر است تقریظ بنویسد؟! مرحوم ملا محمد علی کاظمی قهر میكند و دیگر در نماز جماعت استاد (مرحوم نائینی) شركت نمیكند و به حال قهر میرود!2 این نتیجهاش است! این مسئله است. آنوقت آیا اینها نیاز به تربیت ندارد؟ (دیگر خسته شدیم، میخواستیم مطالب دیگری بگوییم.) آیا اینها نیاز به تهذیب ندارد؟ آیا انسان احتیاج به تهذیب ندارد؟ آیا این مسائل همینطوری بهدست میآید؟! كجا بهدست میآید آقاجان؟! كجا بهدست میآید؟! اگر بهدست میآمد که یك كسی بود كه مثل مرحوم قاضی بیاید و تحت الحنك شاگردش را باز كند. حالا این که اصلاً اهانت به مرحوم قاضی است كه من دارم یکهمچنین حرفی میزنم، این كه چیزی نیست، این که تعریف نیست، فقط خواستم از باب نمونه بگویم که خب بالأخره این مسئله اهمیت دارد و بزرگان نسبت به این قضیه توجه داشتند. حالا یكی عمل میكند و یكی هم عمل نمیكند.
مرحوم قاضی چه کسی بود؟ مرحوم قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ كسی بود كه ماه رمضانش را كسی نمیدید، دهۀ آخر ماه رمضانش را كسی نمیدید، بیداری او در شبها تا صبح در ماه رمضان، برای همۀ افراد مشهود بود، بیداری شب ایشان، برای همۀ افراد مشهود بود، نالههای ایشان، برای افراد مشهود بود، همسایگان نقل میكردند که ما صدای نالۀ ایشان را میشنویم.1 آیا همهجا هم همینطور بود یا نه كیلو كیلو تنباكو و قهوه از منازل خارج میشد و صبح بیرون میگذاشتند!
آیا این مسائل (مسائل سلوکی و عرفانی) به همین قسمی حاصل میشود؟! همینطوری برای افراد حاصل میشود؟! اگر حاصل میشود بسمالله! برای چه کسی حاصل شده است؟! برای چه کسی این مسائل پیدا شده است؟! این مطالبی را كه بزرگان نقل كردهاند، این مطالب را که از داخل خانۀ خالهشان نیاوردند، راهی است كه رفتند، مسیری است كه پیمودند. از نقطهنظر عقل، اعقل از سایرین بودهاند و از نظر علم، اعلم از سایرین بودهاند و از نظر موقعیت، دارای موقعیت بهتر از سایرین بودهاند، از خانۀ عمهشان فرار نكرده بودند که بیایند این حرفها را بگویند، از پشت كوه نیامدهاند؛ از نظر علمی، از نظر فقاهتی، از نظر موقعیت، از نظر همۀ اینها، از آنها بالاتر بودند و آمدند این مطالب را بیان كردند. منتها راه و روش در عالم تكوین، این است، بعضیها به این سمت گرایش دارند، بعضیها هم گرایش ندارند و قبول نمیكنند.
عمل به دستورات ائمه علیهمالسلام، تنها راه رسیدن به مطلوب
عدهای آمدند پیش مرحوم قاضی كه «آقا ما را نصیحت كنید.» ایشان فرمودند: «نه، از من نیازی به نصیحت ندارید، این روایاتی كه در كتب شیعه مربوط به ائمه علیهمالسّلام است، بروید و به همین روایات عمل كنید.» گفتند: «نه، حالا شما بفرمایید.» فرمودند: «تمام شد، همین است. شما اینجا راهی ندارید، آن كسی كه روایت امام صادق علیهالسّلام را كنار بگذارد (ببینید همان حرفی را که من زدم!) آن كسی كه روایت امام صادق علیهالسّلام را دستكم بگیرد و بیاید از منِ قاضی بخواهد که او را نصیحت كنم، او بهدرد ما نمیخورد. من از كجا به اینجا رسیدم؟ از عمل به روایت و از شاگردی امام صادق علیهالسّلام به اینجا رسیدم، از شاگردی این مكتب من به اینجا رسیدم، آنوقت شما امام صادق علیهالسّلام را كنار گذاشتید، امام سجاد علیهالسّلام را كنار گذاشتید، و دارید از من رهنمود میخواهید، دنبال من دارید میگردید؟!»
خیلی عجیب است! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل میكردند و میفرمودند:
من یك وقت در كربلا بودم، صبح برای زیارت سیدالشهدا علیهالسّلام رفته بودم، در آنجا حالی برای ما پیش آمده بود (البته بیان نكردند ولی حالا طبق قرائن و شواهد حال خیلی عجیبی بوده!) در ایوان که آمدم یكی از دوستانی كه نگاه میکرد و میفهمید، نگاه كرد و دید که مسئله مثل اینكه خیلی عجیب است، گفت: «آقا سید محمدحسین دستم به دامنت!» گفتم: خجالت نمیكشی، خجالت نمیكشی، خورشید طلوع كرده، آنوقت تو داری بهدنبال شمع میگردی؟!
هفتۀ پیش به عتبۀ بوسی علی بن موسی الرضا علیهماالسّلام مشرف بودم، در صحن بودم، یكی از افراد که من او را نمیشناختم، لابد ایشان من را میشناخت یا نمیشناخت، نمیدانم، گفت كه «آقا برای ما دعایی كنید»، گفتم: آیا خجالت نمیكشی؟! آیا این اهانت به امام رضا علیهالسّلام نیست؟ داری در صحن میروی و میگویی دعا كن! آیا تو امام علیهالسّلام را رها كردی و دنبال من راه افتادی؟ آیا این خجالت ندارد؟ آیا این اهانت به ولایت نیست، آیا این اهانت به امام رضا علیهالسّلام نیست؟
توجه به حقیقت ولایت، شرط اول برای حرکت انسان
چه زمانی میرسد كه ما قدری رشد پیدا كنیم؟! قدری فكرمان، فهممان نسبت به مسائل واقعتر باشد، مطالب را بهتر بتوانیم ادراك كنیم، مطالب را بهتر بتوانیم بفهمیم؟ این مطالبی كه گفته میشود، ده درصدی احتمال صدقش را بدهیم؟ ما امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را كنار گذاشتیم و دنبال چه کسی راه افتادهایم؟ انگار نه انگار امامی وجود دارد! همینكه غیبت كرد، هیچ، دیگر پروندهاش بسته شد، اصلاً وجود خارجی ندارد! تمام اولیاء خدا، بزرگان، تمام آنها تلامذۀ خود را سفارش به توجه به حضرت میكردند. مسئلۀ توجه به ولایت و توجه به امام زمان علیهالسّلام شرط اول حركت ما است. حالا ما به این قضایا توجهی نداریم!
اهمیت ماه شعبان و احیاء شب نیمۀ شعبان
علیٰكلّحال ماه، ماه شعبان است و متعلق به امام زمان علیهالسّلام است و شبِ نیمه در راه است، مرحوم آقا و بزرگان، همه بر احیاء این شب مثل شبهای نوزدهم و بیست ویکم و بیست وسوم ماه رمضان توجه داشتند! یعنی همانطوریكه افراد عادی، بر خود فرض میشمارند كه شب نوزدهم و بیست ویکم و بیست وسوم را احیاء داشته باشند، بزرگان، نسبت به شب نیمۀ شعبان همین حال را داشتند و شاید هم از این نظر است كه آن شب قدری كه شب بیست وسوم است و این همه تأكید شده كه متعلق به امام زمان علیهالسّلام است و مشیت الهی از نفس آن حضرت در عالم كون، تقدیر و تحقق پیدا میكند، در شب نیمۀ شعبان كه شب ولادت ظاهری امام زمان علیهالسّلام است، از نظر تعلق به آن حضرت هم حكم شب قدر را دارد كه در بعضی از روایات هم این مسئله آمده است.1 رفقا حتماً شب نیمه را به احیاء برگزار كنند. در شب نیمۀ شعبان دعای كمیل بسیار مستحب است، دعای جوشن خیلی خوب است، قدرِ این شب را بدانند و به نماز و دعا و... بگذرانند و این شب را به بطالت نگذرانند و از استفادۀ ماه شعبان برای ماه رمضان غفلت نكنند.
در ماه شعبان انسان آمادگیِ برای ماه رمضان را پیدا میكند و لذا داریم كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، تمام ماه شعبان را روزه میگرفتند،2 البته من نمیگویم تمام ماه شعبان را روزه بگیرید ولی انسان باید با یك آمادگیِ حالِ روزهدار، وارد ماه رمضان بشود، بهتر است که با این وضعیت ماه رمضان را ادراك كند.3
دستورات بزرگان و اولیای الهی در ماه مبارک رمضان
در ماه مبارك رمضان مراقبه باید خیلی بیشتر باشد تااینكه این خصوصیات صوم و ضیافت الهی، در نفس بیشتر تأثیر بگذارد. تأثیرِ در نفس، موجب تأثیر در قوای فكری و عقلانی ما بشود و فكر ما را تغییر بدهد كه آن مهمتر از تأثیر قلب است و آن برای انسان مهمتر است.
از صحبت كردن زیاد، در ماه رمضان خودداری بشود. به خنده و مسائل بیهوده و... نباید بگذرد. انسان باید شبها را به مجالس ذكر و... اختصاص بدهد. و در رعایت غذا باید دقت كند، بهخصوص در موقع افطار باید غذایش غذای سبك باشد كه بتواند از فیوضات شب، بیشتر بهرهمند بشود. شكم پر نمیتواند آن فیوضات را بگیرد، ذهن و قوای دِماغیِ انسان متوجه معده و جهاز هاضمه است و نفس نمیتواند آزاد باشد. همچون كبوتری كه او را در قفس محبوس كردهاند، این نفس در قفس تن و پرداختن به امور تن گرفتار است. مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بارها این جمله را میفرمودند: «اگر به اندازه غذا بخوری، تو غذا را خوردهای و اگر بیشتر غذا بخوری، غذا تو را خورده است»؛ غذا تو را در تحت حكومت خودش قرار داده و به هرجا كه بخواهد میبرد، شكمت درد میگیرد، سرت درد میگیرد (یكی از سردردها مربوط به پر شدن معده و امتلاء معده است)، چربیات بالا میرود، قندت بالا میرود، هزارتا مرض پیدا میكنی. این در تسخیر گرفتن غذا است. انسان که غذا میخورد باید متوجه باشد که بیشتر بهخاطر خاصیتش بخورد نه بهخاطر رنگ و طعم و...، اینها ذهن انسان را به خود مشغول میكند.
اهمیت دادن به سنت افطاری دادن با حذف مسائل اعتباری
از استحباب افطاری دادن غفلت نكنید، سنت افطاری دادن به مؤمن را نباید فراموش كرد و نباید انسان حالا فرض كنید كه این سنت را دستخوش اعتبارات و چشم و همچشمیها و مجالس پررنگ و زرق و برق بكند و بخواهد به دیگری نگاه كند و امثالذلك. انسان دو نفر مؤمن را دعوت كند و همان غذایی را كه عیال او درست میكند، بدون اینكه زحمتی بر عیال باشد، برای آنها هم درست کند، برای چه انسان بخواهد عیال خودش را به زحمت بیندازد؟! همان غذایی را كه عیال انسان درست میکند، یكخرده اضافه كند، نیازی نیست كه حتماً پر زرق و برق باشد. این سُننی را كه در زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمه علیهمالسّلام برای ما تبیین شده است،1 ما به همان وضع خود نگه داریم، دستكاری نكنیم. و اگر به همان وضع باشد، هم ما به آن نتیجه رسیدهایم و هم اینكه زحمت را بر دیگران نیفزودیم و به آن استفاده و ثوابش هم رسیدیم. آدم یك نفر را سر راه میبیند، میگوید: بیا به منزل برای افطاری برویم و همان غذایی كه هست با هم میخورند. دو نفر را دعوت بكند، سه نفر را دعوت كند. و از آنطرف اگر انسان یك وقت میبیند كه اگر بخواهد جایی برود این موجب میشود که حالش را ازدست بدهد، خب نرود. انسان كه رودربایستی ندارد، با رفقا و دوستانش كه رودربایستی ندارد.
در بسیاری از موارد من یادم هست که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از این مجالس افطاری و... استنكاف میكردند، سر میپیچیدند، بهخاطر اینکه حالشان را ازدست میدادند، مجلسی که همه قسم آدم بیایند و بروند و هر حرفی بزنند و اول موقع افطار، افطاری بیاورند و بعد یك ساعت دیگر [هم شام بیاورند،] این هم كار بسیار بد و قبیحی است كه انسان معده را به این وضعیت دربیاورد! اول افطار بخورد و بعد از یك ساعت دیگر، تازه غذاهای چرب و نرم بیاورند، چه بلایی بر سر آن معدۀ بیچاره دربیاورند كه در طی چند ساعت که آمده یك نفس بكشد حالا بگوید: خدایا این روزه را از این بندۀ تو نخواستم، ما آمدیم نفس بكشیم، چه چیزهایی در ما ریخت؟ هرچه غذا بود در ما ریخت! یك چیز ساده در همان اول بیاورند، اگر غذایی هست، همان موقع آورده بشود و در همان موقع به میزان مطلوب بخورید، به آن میزانی كه وقتی كه از سفره برمیخیزید، در معده احساس غذا نكنید، احساس اینكه سنگینی برای شما عارض شده، نكنید. غذا را آهسته آهسته بدون عجله بخورید تااینكه آن ترشحاتی كه موجب میشود كه بهواسطۀ مغز برای معده آن حالت امساك حاصل بشود و غذا را دیگر نپذیرد، آنها كمكم بتواند روال عادی خودش را انجام بدهد و به آن مقداری كه برای انسان ضرورت دارد، انسان فقط به همان مقدار اكتفا بكند.
اهمیت شبهای ماه مبارک علیالخصوص شبهای دهۀ آخر
اگر میتوانیم شبها را بیدار باشیم، یا اینكه یكیدو ساعت بیشتر نخوابیم، و حداقل دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار باشیم. دهۀ آخر ماه مبارك را باید خیلی قدر بدانیم كه تمام نتایج صیام ماه رمضان، در آن دهۀ آخر بروز و ظهور میكند. من در زمان حیات خودم ندیدم كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آن دهۀ آخر را بخوابند، اگر هم میخوابیدند یك ساعت، یك ساعت و نیم بیشتر نمیخوابیدند و بیشتر به كارهای خودشان میپرداختند، مطالعه میكردند، عبادتی داشتند یا در حال تفكر بودند. راجع به مرحوم قاضی هم داریم كه در دهۀ آخر اصلاً ایشان از نجف هجرت میكردند و كسی دیگر ایشان را نمیدید.
اینها مطالبی است كه برای ما بیان كردند، آنوقت ما در همان زمان سابق، زمان شاه میدیدیم که بعضی از افراد اهل علم طهران، اینها جلساتی داشتند، ساعت یازدۀ شب زمستان كه شش ساعت از شب گذشته بود، تازه درب منزل ما به صدا درمیآمد! فلان آقا از افطاری و غذا خوردنش گذشته و دیگر به زور هم داشت راه میرفت و با خودش میگفت: حالا كه داریم برمیگردیم، سر راه برویم آقا سید محمدحسین را هم ببینیم! آن موقع که فرض كنید كه ما خواب هفتممان را داشتیم میدیدیم، تازه درب منزل به صدا درمیآمد، آقای فلان آمده است! میگفتند: «آقا تشریف دارند؟» میگفتیم: بله هستند، بفرمایید. میرفتیم میدیدیم که مرحوم آقا در كتابخانه مشغول مطالعه بودند (همین امام شناسی را مثلاً در همان زمانها داشتند مینوشتند) به ایشان میگفتیم و ایشان بلند میشدند میآمدند.
آخر این اولیاء خدا كه بیكار نبودند، شما بلند شدید رفتید آنجا و از ساعت پنج تا یازدۀ شب به هرهر و كركر گذراندید، معلوم است که آنجا دیگر حرف خدا و احیاء ذكر که نیست، ما خودمان هم بعضی از این مجالس را دیدیم دیگر، در این مجالس میگویند: اینجا چه خبر است و آنجا چه خبر است و از آنجا چه خبر دارید و فلان آقا چه كرد و...! همین دنیا دیگر، و این مجالس همینطور به این حرفها تمام میشود. آنوقت با خودشان میگویند: «حالا كه داریم به منزل میرویم، میرویم یك سری به آقا سید محمدحسین هم میزنیم دیگر! بالأخره وسط راه است دیگر!» آنوقت میآمدند و یك ساعت، یك ساعت ونیم همینطور با ایشان مینشستند! واین قضیه برای ما خیلی عجیب بود!
یادم هست که یكی دو مرتبه در همان زمان اتفاق افتاد که وقتی كه ایشان احتمال میدادند که کسی میخواهد بیاید، (دیگر لابد وقتش هم مشخص بوده است که روز فلان، مثلاً منزل حاج آقا فلان، در تجریش افطاری است) فرمودند: «اگر فلانی آمد بفرمایید كه بنده وقت ندارم.» خیلی صریح! یكدفعه سر وقت، یازده و ربع، یازده و نیم بود، تا در زدند، گفتم: ایشان فرمودند كه «من وقت ندارم، مشغول كار و مطالعهام هستم.» و واقعاً هم وقت نداشتند، خودمان میدیدیم دیگر، بالأخره اینها افرادی نبودند که بخواهند همینطور سرسری زندگیشان بگذرد، اینها درد داشتند، اینها هزارتا بیچارگی داشتند، اینها هزارتا مسئله داشتند، اینها دنبال درمان بودند. آن كسی كه میآید از ساعت پنج به خوردن مینشیند و تا ساعت یازدۀ شب هم همینطور به هرهر و خنده میپردازد، این شخص، درد ندارد. نماز میخوانیم، روزه میگیریم، منبر میرویم، چه میكنیم و با همه هم هستیم، ولی «فَإنَّها وَصیتی لِمُریدی الطَّریقِ إلَی اللَه تَعالَی» این حرفهای من برای چه کسی است؟ برای امثال آقا سید محمدحسین است، اینهایی كه درد دارند، نه آنهایی كه مینشیندند، حالا نمیگوییم به گناه و حرام میگذرانند، نه، به حرفهای لغو میپردازند. بعد هم كه به منزل میآییم تازه پیچ تلویزیون را باز میكنیم و تا اذان صبح فوتبال تماشا میكنیم! آن تیم چندتا گل زد و آن تیم چندتا گل خورد، این چه کسی بود، آن چه کسی بود، این چه بود! اینها برای چه كسانی است؟ اینها برای كسانی است كه نمازی و روزهای و والسلام! و بعد هم میگویند كه این مطالب خود به خود حاصل میشود! این مسائل خود به خود حاصل میشود و نیازی به تهذیب نیست! نیازی به بیداری شب نیست! نیازی به فكر نیست! نیازی به تربیت نیست! نیازی به هیچ چیز نیست! فقط نیاز به چیست؟ دیگر خودتان بهتر میدانید!
خلاصۀ مطلب:
| سر رشتۀ دولت ای برادر، به كف آر | *** | این عمر گرانمایه به خسارت مسپار |
| یعنی همهجا با همه كس در همه كار | *** | بیدار، نهفته چشمِ دل، جانب یار1 |
با همه كس هستی، ولی چشمت باید جای دیگری باشد، سرِ كارت میروی ولی چشمت باید در كار نباشد، چشمت باید جای دیگری باشد، با مردم صحبت میكنی، ولی چشمت باید جای دیگری باشد. اگر این كار را كردیم، آنوقت سررشتۀ دولت را بهدست آوردیم و آن كبوتر و پرندۀ وصل را در آغوش گرفتیم.
این مطالبی است كه بزرگان همیشه میفرمودند و همیشه تذكر میدادند. و إنشاءالله امیدواریم كه خداوند ما را توفیق بدهد، با توفیق خداوند نه با اتكاء بر خود، با اتكاء بر خداوند و با توفیق خداوند، إنشاءالله ما مورد ضیافت خاص الهی قرار بگیریم.
اللهمّ صل علی محمّد و آل محمّد