پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهطرح مبانی اسلام
تاریخ 1429/10/12
توضیحات
اسفار درس 598 : دیدگاه اولیاء الهی نسبت به مساله مرجعیّت -
هو العلیم
دیدگاه اولیای الهی نسبت به مسائل مرجعیت
و اهمیت پرهیز از احساس تکلیف کاذب
بیانات
آیتاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدّساللهسرّه
[بسم الله الرّحمٰن الرّحیم]
... آن موقع مرحوم آقا [علامه طهرانی] به ما گفته بودند: «بروید قم.» [و ما هم] قم بودیم. در یكی از این سفرهای كه مشهد میرفتیم؛ رفتیم پیش [یکی از رفقا] صحبت قم شد و ایشان با ما خیلی شوخی داشت.
[رفیق ما] گفت: «پس رسالۀ عملیۀ شما چه شده؟! شما مدتی است که قم رفتهاید و رساله هم ندارید!»
گفتم: «آقا، خیلی جلوتر از ما در صف هستند! ما آخر صف هستیم.»
گفتند: «نه آقا! نه آقا! از شما گذشته! برو حقّت را بگیر!»
تفاوت ادراک اولیای الهی با دیگران در پذیرش مسئولیت
آدم واقعاً [وقتی] به اوضاعِ حال و جریانات [امروز] و به آنچه كه سابقیها بودند نگاه میكند، [میبیند که] واقعاً چقدر [تفاوت وجود دارد]! اصلاً تفاوت بهنحوی است که قابل تصوّر نیست. انسان میخواهد بگوید چقدر [تفاوت وجود دارد]؟! از مشرق تا مغرب؟! اینکه دیگر چیزی نیست؛ مشرق تا مغرب [که چیزی نیست]! از زمین تا آسمان؟! چیزی نیست [که]! مثل آن چیزی که سید احمد [کربلایی] فکر میکرد: «اگر جهنم رفتن واجب کفایی باشد، مَنبِهالکفایه1 هست که برود! نوبت به ما نمیرسد!»
به این آقا سید احمد كربلایی که او را أعلَم از علما میدانستند، بیاید یکچنین حرفی بزند! این [شخص] برای خودش از تقلید و مرجعیت واقعاً چه تصوری دارد که چنین مسئلهای را میگوید! و [اینکه] چطور نمیخواهد آن آزادی خودش را از دست بدهد؛ این خیلی مهم است. این چه ادراكی از آزادی داشته؟ [چه ادراکی] از فراغ بال داشته؟ [چه ادراکی] از آثاری كه بر این آزادی مترتّب است [داشته است]؟! بالأخره انسان یک تصوّری باید بكند. عقلی كه بقیه داشتند، اینها هم داشتند. اگر بیشتر نداشتند، دیگر كمتر از بقیه كه نداشتند. ولی اینها چه دركی داشتند كه این مسائل را مانع و حاجز میدیدند؛ به نحوی كه تصوّرش آنها را مضطرب و مشوّش میكرد!
اضطرابِ علامه طهرانی از انتصاب برای یک منصب حکومتی
وقتی كه مرحوم آقا [علامه طهرانی] میفرمودند: «بعد از انقلاب [وقتی] میخواستند ما را دبیر شورای نگهبان كنند، من تا دو شبانهروز خوابم نبرد.» خودشان به من فرمودند: «تا دو شبانهروز [خوابم نبرد]!» صبح ساعت دَه یک بندهخدایی زیدی به ایشان تلفن كرده بود [و] این مسئله را گفت که: «در فلانجا الآن جلسه است؛ برای اینکه راجع به مسئلۀ [دبیر شورای نگهبان] تصمیم گیری کنند و شما مطرح هستید؛ یعنی میخواستم به شما بگویم الآن.» که ایشان گفتند: «وقتی که من شنیدم تا دو شبانهروز خوابم نبرد» ـ ببخشید یك شبانهروز ـ [گفت: «وقتی این را شنیدم،] یک شب خوابم نبرد و مضطرب بودم.» و حالا یك عبارتی گفتند كه شاید درست نباشد من بگویم! با خدای خودشان یک حرفی زده بودند. و بعد میگفتند که فردا صبح كه من داشتم میرفتم ـ مثل اینکه داشتند با تاکسی میرفتند؛ با یک شخص دیگر؛ ماشین نبود ـ راننده گفت: «آقا، شما اطلاع دارید كه دبیر شورای نگهبان که شد؟» گفتم: «نه!» گفت: «آقای لطف الله صافی را انتخاب كردند.» بله، ایشان میگفتند [که] آنجا من گفتم: ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِيٓ أَذۡهَبَ عَنَّا ٱلۡحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُور شَكُورٌ ٱلَّذِيٓ أَحَلَّنَا دَارَ ٱلۡمُقَامَةِ مِن فَضۡلِهِۦ لَا يمَسُّنَا فِيهَا نَصَب وَلَا يمَسُّنَا فِيهَا لُغُوب﴾.1
این همان است؛ این همان مَنبِهالکفایه است. این عبارت همان است. خیلی عجیب است. حافظ وقتی که میگوید:
| من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان | *** | قال و مَقال عالمی میكشم از برای تو 2 |
او هم همین را دارد میگوید؛ همه در یك خط [قرار دارند]؛ همه یك ادراك را کردهاند؛ همه برایشان یك فهم حاصل شده.
مرزِ باریک میان حجت شرعی و توهم تکلیف
نهاینكه بخواهند از مسئولیت فرار کنند؛ از مسئولیت فرار کردن هنر نیست. [اینکه] آدم به او مسئولیت بدهد و طرف كنار بکشد و بنشیند همه را بیربیر نگاه كند و بگوید: «ها! من جاخالی دادم!» این هنر نیست؛ این ضعف است! [این] یك نوع اظهار ضعف است. نه! [منظور] این است که انسان بر خودش مسئولیت كاذب ایجاد بكند؛ تكلیف كاذب ایجاد بكند. مسئولیت کاذب؛ یعنی مسئولیتی كه خدا به [عهده] او نگذاشته و این [شخص] تصوّر بكند كه مسئول است. تصوّر بکند [و] برای خودش [این تکلیف کاذب را] بگذارد. [مگر] نمیگویند؟! میگویند: «ما دیدیم بار زمین میماند آمدیم برداشتیم!» از كجا دیدید زمین میماند؟! چه کسی به توگفت؟! به تو وحی شد؟! جبرئیل پر زد آمد به تو گفت كه این بار را بردار وإلّا زمین میماند، آفتاب میخورد، خیس میشود و میپوسد؟! هان؟! یا [میگویند:] «اگر ما این مرجعیت را قبول نمیکردیم، مردم میرفتند...!» اصلاً به توچه ربطی دارد؟! بگذار بروند. مردم نماز و روزهشان را كه منتظر تو نبودند! منتظر تو نبودند که بخوانند! تو از كجا این را درك كردی؟! آدم باید در دركش مستند و حجّت داشته باشد. درکی که میکند حجّت داشته باشد. [میگوید:] «من خیال كردم!» خب شاید خیال شما بیخود بوده! [اگر] از حجّت شرعی به این مطلب رسیدی، بسیار خوب؛ اشكال ندارد. حجّت شرعی هم چیست؟ یا قطع است یا انكشاف از باطن است. یكی از این دو تا است دیگر. انسان [باید] قطع پیدا كند به این که الآن تکلیف به [عهدۀ] اوست و به او تعلّق گرفته. یا از راه باطن كه آن هم حجّت است. حضرت پیغام میدادند یا در حالی برای او منکشف میکردند كه باز انكشاف حضرتِ در حال هم [باید] مستند شرعی داشته باشد؛ چون ممكن است شیطان تمثّل کند! شیطان! اینهمه افراد [هستند که شیطان برای آنها تمثّل کرده است]؛ الآن بنده خودم افرادی را میشناسم (همین الآن اطلاع دارم) كه طبق دستور حضرت، دارند عمل حرام انجام میدهند! طبق دستور! میگوید: «من دستور دارم!» عمل حرام است دیگر! آن حرامی که دیگر حرام رسالۀ عملیهای [است]! دیگر از این واضحتر؟! خب این حضرت است یا شیطان است [که از آن دستور میگیرد]؟! شیطان است [که] تمثّل میكند. این جا باید مایز باشد، فارق باشد و بتواند تشخیص بدهد.
این صورتِ منكشفه، صورت شیطانی است! صورت رحمانی نیست. خب ما مسئله را فرض بر این میگذاریم [که] صورت، صورت رحمانی بوده و حضرت این مسئله را گفتهاند؛ بسیار خوب، تمام شد؛ خود ایشان هم پشتش را دارد؛ [یعنی] اگر او گفته، پشتش را هم دارد. وإلّا [اینکه بگوییم:] «من خیال می كنم و به نظرم رسیده است!» [باید گفت:] ما چه کسی هستیم که خیال کنیم و به نظرمان برسد؟! و فلان بکند؟! اگر به نظر شما برسد، الآن چطور به نظر شما نرسیده که بلند شوید بروید كار كنید؟! این فقرایی که دور نیروگاه و بالا و [پایین آن] زندگی میکنند، بروید صبح تا شب كار كنید، بعد بلند شوید پولتان را بروید به اینها بدهید. ها! چطور اینجا این به نظرتان نمیرسد؟! ها؟! چون زحمت دارد؟! صبح تا شب آدم [کار بکند] خیلی زحمت دارد؟! زور میبرد ها؟! [فقط] بعضیها پیدا میشوند مثل [حضرت] علی [علیهالسلام] صبح تا شب کار میکند و بیل میزند و چاه میكند و قنات راه میاندازد و بعد هم وقف فقرا میكند! خب اینها از مُستَثنیات هستند. آدم صبح تا شب كار كند و بعد بگوید: «حالا بلند شو برو بده به آنها!» خیلی زور میبرد.
ولی نمیدانم این مرجعیت چطور است که کار نکرده «به ذهنم میرسد»، کار نکرده مرجعیت و ولایت [را میپذیرند]؟! ولایت هم مسئلهاش همینطور است دیگر. [میگویند:] «اگر ولایت را قبول نكنیم، خلافت [را قبول نکنیم،] سلوك همه عقب میافتد! بار همه روی زمین میماند، ذكرها همه باطل میشود، حالها همه از بین میرود!» ها! چطور بیل زدن این حرفها را ندارد؟! یا اینكه فرض کنید یک فرش خانهات را بردار ببر بده به فلان جا! فلانی فقیر است دیگر، بلند شو برو بده! دو دانگ خانهات را برو بده دیگر! بفروش؛ طوری نیست. [چرا] این چیزها به فكر آدم نمیآید؟! بار زمین نمیماند. قضیه این است.
فرار از مرجعیت در سیرۀ علمای ربانی
اینجاست كه [از امام صادق علیهالسلام] روایت شده: «فِرَّ مِنَ الفُتییٰ فرارَکَ مِنَ الأسَد.1 ”[از فتوا فرار کن مثل اینکه از شیر فرار میکنی!]“» اینها همان کسانی هستند كه مطلب امام صادق علیهالسلام را فهمیدند. ما نفهمیدیم؛ یك چیزی برداشت [کردیم! البته] اگر هم تا حدودی برداشت [کرده باشیم،] آن برداشت ما هم از همین حرفهای اینهاست نه آنهایی كه مطرح است؛ همین چند نفری كه اینها به مطلب رسیدهاند. این [فرد] «فِرَّ مِنَ الفُتییٰ» را میفهمد؛ حافظ میفهمد، آقا سید احمد كربلایی میفهمد، [حضرت آیةالله] قاضی میفهمد؛ اینها كلام امام صادق را درك كردهاند. و اینها میدانند [که اگر این مسؤلیت را بپذیرند،] از كیسۀ آدم چه میرود و چه خسارتی متوجّه میشود [که حضرت میفرمایند]: «مثلاینکه از اسد فرار کنی!» حضرت نمیگویند كه: «از فُتییٰ كناره بگیر [و] فتوی نده!» حضرت میگوید: «مثلاینكه از شیر فرار [میکنی، از فتوی فرار کن!]» یعنی اگر صریحتر، بلیغتر و رساتر از این مثالی بود، حضرت آن را میگفت دیگر. [میگوید:] «از شیر چطور فرار میكنی؟ [از فتوی همانگونه فرار کن!]» یک پنجه میاندازد بالا و پایینت را یکی میکند! این [شیر] که دیگر شوخی ندارد. [میگوید:] «اینطوری فرار كن.» خدا آقا میرزا تقی شیرازی را رحمت کند؛ آدم با صفا و از هوی گذشتهای بود. او هم میدانست مردم را به چه کسی حواله بدهد. مرحوم آقا در اول توحید علمی و عینی دارند. وقتی سید احمد، كلام آقا میرزای تقی شیرازی [را میشنود] به هم میریزد! آنچنان كه اصلاً نمیتواند صحبت كند! وقتی که این قضیه را آقا سید... داشت برای مرحوم آقا [علامه طهرانی] تعریف میكرد، من [آنجا] بودم. میگفتند: «وقتی که میخواست برای آقا سید ابوالقاسمخوانساری بگوید، نمیدانست از كجا شروع كند! که این وقتی که آقا سید ابوالقاسم دید وضع ایشان این طور است، بلند شد رفت یک قلیانی چاق كرد و برداشت چایی آورد و گفت: ”آقا، این چه هست [که شما را تا این حد ناراحت کرده؟!] چه قضیۀ اتفاقی افتاده؟“ نمیتوانست حرفش را بزند! این قدر به هم ریخته بود و وضعش [بد] بود! [میگفت:] ”آقا دارد افراد را به من مراجعه میکند! چنین حقّهایی را از كجا برداشته آورده؟! فلان کرده!“» ببینید! تا فهمید، مسئله [را] قطع كرد؛ قطعش كرد [تا] جلو نیاید و صدایش در نیاید؛ مبادا فردا دوباره به یکی دیگر بگوید؛ مبادا پس فردا دوباره برود به یکی دیگر بگوید؛ صاف قطعش کرد؛ آن هم با این حدّت كه: «فردا با جدّ من طرف هستی! حواست باشد!» آن هم خب، آقا میرزا تقی هم میدانست دیگر بابا؛ [اینکه] این بیخود نمیگوید؛ یک چیزی هست که میگوید. [لذا] ترسید! ایشان هم جا زد خلاصه. حالا چه کسی؟ آقا میرزا تقی! كه اصلاً یک ناخنش دیگر پیدا نخواهد شد! آنها. ناخنش [دیگر] پیدا نخواهد شد.
تفاوت سیرۀ عملی بزرگانی چون مرحوم قاضی با سایر افراد
حالا نگاه میكنی تكالُب1 بر دنیاست آقا! این حرفها شده تكالُب بر متاع، [تكالُب] بر جیفه! من این مطالبی که میگویم، از خود نمیگویم ها! تعبیراتی است که از بزرگان شنیدم، دارم به شما میگویم؛ یعنی تبدیل به جیفه شده است. از كجا به كجا [رسیدیم]! لذاست [که] میگویم [اگر] بگوییم «بین مشرق و مغرب»، اصلاً تعبیر نارسایی است. «بین زمین و آسمان» [تعبیر نارسایی است]. [بلکه] اصلاً فرق بین مردار و حی [است]. بگوییم فرق این [است؛ یعنی] بین مردار متعفّن و موجود حی زنده.
اینها چیزهایی است كه [بزرگان] اینها را برای ما نوشتهاند. وإلّا قبلیها خب انجام دادند و رفتند دیگر! قبلیها خب كار خودشان را كردند. لذا مرحوم آقا هم نوشتهاند كه اینها برای ما عبرت است و ما باید بدانیم؛ وضعیت را بدانیم. آنوقت ما باید ببینیم كه در همین مجامع علمی و حوزههای علمی که افراد آنچنانی بودند، افرادی هم سر و پا افتاده مثل مرحوم قاضی، مثل شاگردانش و علامه طباطباییها، مثل آقا شیخ محمّد تقی آملیها، مثل بزرگانی [چون] آقا سید حسن مسقطیها و آقا سید احمد کشمیریها [هم بودند]. اینها سرشان را پایین میانداختند و میآمدند و میرفتند. كار خودشان را هم در همین اوضاع و احوال میكردند. به کسی هم کاری نداشتند. همین مرحوم قاضی مگر درس خارج نداشت؟! درس خارج فقه داشت. آدمی نبودند كه بروند بنشینند كنار و فقط نگاه كنند، نه! درس خارج داشت. صاف میگفت: «هر كه هم میآید، بیاید بسم اللّه!» اینطوری نبودند كه راه ندهند و در را ببندند و قضیه یواشكی و فلان [بوده] باشد. [نکته اینجاست که] كسی نمیآمد، خب به جهنم! نیاید! [مرحوم قاضی] میآمد و آن فقهی را كه امام صادق علیهالسلام در مدینه درس میداد، در نجف میگفت؛ آن فقه را میآمد میگفت. آن فقهی را كه امام صادق و امام باقر میگفت را میآمد برای چه کسی [میگفت]؟ برای چند نفری كه در آن جا بودند. میگفتند [که] آقا فقه میخواهیم بشنویم حالا این [فقه.] این روش ایشان [بود] و آن را هم ما از پای منقل نیاوردهایم! پدرمان درآمده! از بقیه هم بیشتر كار كردیم و یک جاهای دیگر هم اطلاع پیدا کردیم بسیار خوب؛ حالا نتیجهاش این چیزها و این كیفیت و این مسئله است. و بعد همانها منتقل میشود به علاّمه طباطباییها و همانها منتقل میشود به مرحوم آقا و اینها. لذا ما احساس میكنیم كه آنجا یک خبرهایی دیگر است؛ وإلا بقیۀ جاها را آدم نگاه میکند واقعاً [تعجب میکند].
تأسف از رویکرد ناپسند مواجهه با مخالف در جوامع علمی
من اصلاً نمیدانم چهجوری شدم؛ اصلاً نمیتوانم [تحمل کنم]. حالم یک جوری میشود. چندی پیش بود یک بنده خدایی برای من یک چیزی آورد؛ صحبت بعضیها را آورد. از آن اول كه نگاه كردیم، [دیدیم] اُه اُه اُه! چه بساطی است! چه طرز صحبت كردن است! تعجب کردم. خیلی تفاوت بود.
[...] نتیجۀ اینها همین مسائل است. همین حرفهاست. نگاه كنید ببینید [با] همین صدرالمتألهین [چگونه برخورد میکردند!] این واقعاً چقدر روش ناپسند و زشتی باید باشد كه یك حكیم باید بلند شود از قم به كهك برود و بهخاطر حرف و نقل و تكفیر و سّب و این چیزها [با ایشان اینگونه برخورد شود]. خب بابا، بنشینید حرف بزنید! بنشینید با او بحث كنید! خب این که دیگر... خیلی واقعاً طریقه، طریقۀ زشتی تا بهحال همینطور بوده، و هست ها! و این مسئله همینطور هست؛ نه تنها در اینجا، [بلکه] در هر جایی این قضیه هست. نه تنها فقط در این حوزه و این چیزها [در همۀ جاها همینطور است]. این چیزهایی هم که ما میدیدیم. [مثلاً وقتی] طرف یك عقیدهای برخلاف عقیدۀ انسان دارد، دلیلی ندارد به او سلام نكنند. برای چه [سلام نکنند]؟! اعتنا نكنند؟! اخم كنند؟! فلان؟! واقعاً خیلی جای تأسف است كه كارهایی كه مردم عادی نمی كنند، ما داریم انجام میدهیم.
اللَهمّ صلّ علیٰ محمّدٍ و آلِ محمّد