وظیفۀ ما در برابر پدرمان چيست؟
بنده دختری هستم که یکی از دلایل ازدواجم، نداشتن آرامش در خانۀ پدرم بود. پدرم از سنّ سی و چند سالگی بازنشسته شد و از همان زمان تن به کارکردن نداد. در این سالها چند بار کار برای پدرم جور شد، امّا هر بار مسئلهای پیش آمد که باعث شد شغل او دوام نداشته باشد. مهّمتر از فقر و مشکلات مالی، نداشتن آرامش در خانه از مشکلات بسیار بزرگ خانوادۀ من است. پدرم صبح تا شب در خانه بیکار است، و همین امر سبب شده حساستر از قبل شود و از همه چيز و همه کس ايراد بگیرد. در حال حاضر زندگی من از آنها جدا شده، امّا مادرم بسیار عصبی شده و بیماریهای عصبى گرفته و برادرم افسرده و بیانگیزه شده است. با این حال همۀ ما در برابر پدرم سكوت میکنیم. در ضمن، هر وقت شغلی را به پدرم پیشنهاد میکنیم، میگوید نمیتواند و دیگر پیر شده. وقتی با پدرم با ملایمت و طوری که ناراحت نشود در رابطۀ با مسئله شغل او صحبت میکنم، میگوید: اینها خواست خداست و خدا هر چه بخواهد همان میشود. به شخصه مشكلی با این جملات ندارم، امّا نباید هیچ تلاشی کرد؟ گاهی دوست دارم تمام مشکلاتی که او با کمکاریهایش باعث آن شده به او بگویم تا شاید تحولّی در او ايجاد شود، امّا مىترسم در نظر خدا بىاحترامى محسوب شود. وظیفۀ ما در برابر پدرمان چيست؟
احترام ایشان باید حفظ شود.