روابط عاطفی در گذشته
در حدود ٣٠سال پیش در ایام جوانی با دختری از فامیل آشنا شدم؛ علاقهاى بين ما بهوجود آمد؛ خانوادۀ ایشان و خودم در جریان موضوع قرار گرفتند و مخالفت خاصی نداشتند، ولی بهدلايل مختلف از جمله سخنچینی دیگران و ادامۀ تحصیل بنده و دور افتان از ایشان و امروز و فردا کردن و تصمیم قاطع نگرفتن، در نهایت ایشان پس از ده سال با فرد دیگری ازدواج کردند و من در طول این سی سال با ایشان حتّی يکبار هم صحبت نكردم تا اينكه ايشان امسال پيش من آمد و پس از گریه و زاری فراوان و اینکه من از زندگی و شوهرم بسيار راضى هستم ولى از تو راضى نیستم چون سی سال است که عشق تو در دلم هست و تو هیچ اعتنایی نكردی و من هميشه بهياد تو هستم؛ الآن هم حاضر نيستم دست از شوهرم بردارم ولى تو را هم نمىتوانم فراموش كنم!
علیرغم میل من البته بهخاطر حرمت اینکار، بنده هم دوست دارم با ايشان صحبت كنم، ایشان به من زنگ میزند و گریه میکند و من نمیدانم چهکار کنم! تلفنش را جواب نمیدهم میآید سر راهم! این را هم عرض کنم بنده در این سی سال در شهر دیگری زندگی میکردم و گاهی به شهر خودمان میآمدم و خود نیز زن و بچّه دارم؛ او هم بچّه دارد و میگوید: «از تو هیج توقّعی ندارم و نمىخواهم تو را ببينم؛ فقط گاهى جواب تلفنم را بده و با من صحبت كن!» ایشان مرتب اصرار میکند که برایش یک هدیه بگیرم، آیا میتوانم برایش هديه بخرم؟
ممنون میشوم مرا راهنمايى كنید.
باید بهنحوی با ایشان برخورد شود که طمع در مسائل خلاف نکنند.