پدیدآورعلامه آیتاللَه سید محمدحسین حسینی طهرانی
گروه تاریخی و اجتماعی
هو العلیم
چرا امام صادق علیهالسلام
به کار حکومت نپرداخت؟
حضرت علامه آیتاللَه حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی
امام شناسی، جلد 17
بسم اللَه الرحمن الرحیم
چرا امام صادق علیهالسلام به کار حکومت نپرداخت
ممکن است بعضی اشکال نمایند که: به چه علّت حضرت از قبول بیعت امتناع ورزیدند؟! به چه سبب امَّت بختبرگشته را به دست دیو شوم فراعنۀ امَّت و جبَّاران ملّت سپردند؟! به چه جهت از تحمل این بار که بار الهی بوده است، شانه خالی کردهاند؟!
اگر شرط امامت، تنصیص از جانب رسول اللَه است، ایشان به اتفاق جمیع امَّت منصوص بودهاند. اگر شرط، وصیت امام پیشین است، حضرت امام محمد باقر علیهالسلام وصیت به امامتش فرموده بودند. اگر شرط أعلمیت است، إجماعاً و اتّفاقاً آنحضرت أعلم امَّت بودهاند. وانگهی زمینه فراهم و ملَّت آمادۀ قبول و پذیرش. امَّت اسلام در خراسان به نفع علویون کاخ استبداد و بیدادگری امویان را در هم فرو ریخته، و با جنگهای متوالی و مداوم شکست بر ناصیهشان نشسته است. یعنی یگانه دشمن خونخوار و سفّاک و تنها خصم ستیزهگر مستبد آنان «بنی امَیه» و خاندان و پیروان و شیعیانشان را از صفحۀ روزگار برانداختهاند. بَه بَه چه موقعیتی از این بهتر؟ چه وضعیتی از این مناسبتر؟ چه امکاناتی از این رساتر و آمادهتر؟
اگر امام صادق علیهالسلام در این موقع به مسند خلافت مینشست و إحقاق حقوق ضایع شده و از میان رفته را مینمود بهتر نبود؟ اگر به بسط عدل و داد امَّت اسلام را از زیر بار طغیان بیرون میآورد، بهتر نبود؟ اگر به ضعفاء و مستمندان که یک قرن است حقوقشان ضایع گردیده است رسیدگی میکرد بهتر نبود؟ اگر امَّت را از زیر یوغ استعباد و بندگی و بردگی سلاطین جور بیرون میکشید، و عنوان حُرِیت و آزادی به آنان عنایت مینمود بهتر نبود؟ اگر مسئلۀ جهاد را براساس جهاد رسول اللَه قرار میداد و در آن روز تمام عالم را مسلمان مینمود بهتر نبود؟ و هَلُمَّ جَرّاً تا دلت میخواهد از این اگرها بشمار!
جواب این اشکالها و پاسخ این سؤالها چندان مشکل نیست.
اوَّلاً امام صادق علیهالسلام با وجود فهم و درایت و کیاست و قدرت علم و ذکاء خویشتن قبول نفرمود، نه آنکه سَطحی و بَدوی قبول نکند و سپس پشیمان گردد، و تا آخر که جنایات منصور را در برابر چشم خود ببیند بگوید: ای کاش قبول نموده بودم، و تا این سرحد امَّت را دچار مشکلات و آلام نمیساختم.
حضرت تا پایان عمر خود بر همان قرار و اصل پا برجا بود و لحظهای دیده نشد که بر مافات تأسّف خورد، و آرزوی راحتی و گشایش خود را بنماید، با وجود آنکه مشکلات در عصر بنیعباس روز به روز به طور مضاعف بالا میرفت، و جنایات منصور از حدود نصابهای ستمگران، گذشته و پیوسته اوج میگرفت.
این دلیل، دلیل مهمّی است؛ زیرا هر کاری را که انسان انجام دهد اگر با چشم آخربین و مصلحت اندیش غایی نبوده باشد، هنگامی که به آثار منفی آن مواجه میگردد پشیمان میشود و تأسّف میخورد، ولی کار صحیح هیچوقت ندامت ندارد گرچه مشکلات و سختیهای پیدرآمد آن روز به روز زیاد شود.
دوم آنکه حضرت صادق علیهالسلام در میان آن عصر و آن خصوصیات و آن وضع مردم و امّت و آن امکانات و اقتضاءات بوده است، ولی ما اینک شَبَحی از آن به چشممان میخورد. او میدید و ما میشنویم. او در عین و شهود بود، و ما در اثر و خبر. وَ الشَّاهِدُ یرَی مَا لَایرَی الْغائبُ. «شخص حاضر و شاهد در حاقّ قضیه و عین واقعه میبیند چیزی را که أبداً شخص غائب و دور نمیتواند ببیند.»
بیرون گود زورخانه ایستادهای و صدا میزنی: لنْگَش کن!!
ثالثاً حضرت به رأیالعیان میبیند که: اگر بیعت را قبول کند آن طور نیست که جهان اسلام در برابر وی خاضع و تسلیم و مطیع باشند، و فقط در انتظار یک فرمان او مدتها نشسته باشند.
بلکه اوَّلاً گروه امویون که باقیماندهاند در هر گوشه و کنار جهان عَلَم مخالفت و جنگ را برافراشته و تا آخرین قطرۀ خون خود را برای عدم اعتلاء حکومت او میریزند.
ثانیاً عبّاسیون که خود را بنیأعمام و وارثان پیامبر میدانند، با هزار و یک دلیل قدم به عرصۀ ظهور گذارده، مدّعی وارثیت محراب و منبر، و سلاح و شمشیر، و عصا و پیکان، و عَلَم و رایت میگردند، همانطور که دیدیم و در تواریخ و سِیر خواندیم و در آثار و أخبار مشاهده نمودیم که با همین عناوین پانصد سال بر أریکۀ خلافت نشستند، و علویون و بنیفاطمه را محکوم همین أباطیل و تُرَّهات مینمودند، و بیعت و امارت و حکومت غاصبانۀ خود را مستند به براهین شاعرانه میکردند. شُعرایشان بر این منوال شعر میسرودند و قصائد میگفتند.
عبّاسیون تنها به اقامۀ دلیل و برهان اکتفا نمیکردند، بلکه با سَیف و سِنان، طغیان خود را ظاهر مینمودند. در این صورت حضرت باید در تمام مدّت حیات که باز معلوم نبود در کدام کارزاری شهید گردد، عمر و وقت و فرصت خود را در جنگها برای سرکوبی معاندان و مخالفان سپری کند.
ثالثاً بعضی از علویین نیز که دعوی امارت داشتند، عَلَم مخالفت برمیافراشتند؛ یا حضرت باید با آنها هم جنگ نماید، و یا باید بدیشان مقام و مسندی از استانداری و فرمانداری ولایات و بلاد و مقامات قضاوت و نماز جمعه و جماعت، و تصدّی امور بیت المال و امثالها را به عنوان حقّالسّکوت بذل کند و نثارشان نماید.
انتخاب صورت دوم برای ولیّ خدا که کارها را بر اساس حق بهجای میآورد متصوّر نیست، و صورت اوَّل هم موجب قتل و کشتارهای بیجا و اتلاف نفوس در غیر مسیر حقیقی است.
از همۀ اینها که بگذریم، حضرت یک مأموریت الهی خاصّی دارند که احیای شریعت مندرسه میباشد. اگر بالفرض تمام دشمنان و مخالفان ولایت را سرکوب و منکوب نمودند، و بر مقرِّ امارت مستقر گردیدند، تازه نهایت کاری را که میتوانند انجام دهند رسیدگی به امور عامّه، فصل خصومتها و رفع منازعات شخصیه، و امر و فتوا برای حلال و حرام مردم میباشد. امَّا تحقیقاً آن مسئلۀ به داد شریعت فرسوده و آئین واژگون گردیده رسیدن، به زمین میماند. چرا که همانطور که ذکر شد آن نیاز مبرم به سالیان دراز درس و تعلیم و تربیت شاگرد و بحث و نقد و حلّ و إبرام دارد. فلهذا این موجب شد که حضرت تشمیر ذیل نموده، کمر برای آن امر خطیر ببندند، و تمام ساعات و لحظات خود را در آن مدت مدید صرف مدرسۀ علم و فهم و بیان و قلم بفرمایند.
این امر از جهت اهمیت قابل مقایسه با امر خلافت نمیباشد، و در درجۀ والایی از اهمیت قرار دارد. حضرت کاملاً خود را بر سر دو راهی مشاهده کردند: قبول خلافت و رسیدگی به امور ولایت مردم، و ردّ بیعت و رسیدگی به زنده کردن اسلام فرسوده و خراب شده. و شِقِّ دوم را انتخاب نمودند، زیرا که آن در رتبۀ اصل نبوّت رسول اکرم صلّیاللَهعلیهوآلهوسلّم، و امامت امیرالمؤمنین علیهالسلام و شهادت سیدالشهداء علیهالسلام حائز عظمت بود.
شِقِّ دوم حیات روح نبوّت و ولایت و سِرِّ شهادت را نوید میداد، گرچه مستلزم مشقّات طاقتفرسا و از دست دادن حقوق ظاهریه و امارت دنیویه بوده است. امَّا آیا میدانید: تحمَّل این گونه زحمتها و رنجها بالاخره در مسیر زحمتها و رنجهای رسول اکرم و امیرالمؤمنین است، و از دست دادن عناوین خلافت و امارت برای وی، در برابر حفظ آن امر عظیم به نظر امام حقّبین و واقعنگر ناچیز میباشد؟!
حضرت شقِّ دوم را اختیار فرمود و برای برقراری این امر گرانقدر یکسره از قبول خلافت و امارت دست شست، و از نزدیکی به دستگاه فرماندهی هم به شدّت تَأبِّی نمود، و چنان از حکومت و امارت بیرون رفت که گویی أبداً چنین لغتی در قاموس وجود او نیامده است و خداوند به وی شأنیت آن مقام را هم عطا نفرموده است تا عندالمصلحه به فعلیت برساند. باغی در مدینه داشت واسع برای پذیرایی وفود و واردین و محلّ تدریس جالسین و اهل سؤال که از نواحی متفاوته به محضر أنورش حضور مییافتهاند. و شباروز خود را برای مسائل علمی و مباحثات علمی و مناظرات علمی و همه گونه تحقیقات علمی وقف فرمود تا بتواند از عهدۀ أعْباء مسئولیت عظیم و ارائۀ دین راستین برآید، و آبشخواری به سوی شریعۀ ماء فرات و گوارای فهم آیات قرآنیه و سنَّت نبویه در پیشراه مردم گمگشته قرار دهد. این آبشخوار عبارت است از مذهب جعفری، سلام اللَه علی موجده و الذَّاهب إلیه.
به قدری این عمل، مهم و خطیر و دارای جوانب و اطراف به نظر آمد که حضرت در مدت سی سال تمام غیر از اوقاتی که به عراق آمدهاند بدان اشتغال داشتهاند، مضافاً به آنکه در مدّت سفرهای خارج از مدینه نیز اشتغالات علمی حضرت بر همان اساس بوده است.
با تربیت چهار هزار شاگرد در فنون مختلفه، و نگاشته شدن چهارصد تألیف از چهارصد مولِّف در اصول مختلفه، و با بیان شرح و تفصیل و تفسیر، و بیان تأویل حقایق آیات و واقعیت سنَّت، حضرت صادق علیهالسلام به منظور خویشتن نائل گشت. با إرائۀ احکام مستدلّ و قوانین صحیحه، راه جور و اعتساف دربار خلفا و درباریانشان را مسدود فرمود. و با فلسفۀ الهیه و حکمت عالیه و عرفان به عوالم غیب و تجرّد، راه مردم چشم بسته و گوش بسته و مُهر بر دل نهاده را به سوی آسمانهای ملکوت باز کرد. و راه عبودیت را در برابر ربوبیت حضرت حقّ عزّ اسمه نشان داد، و مردم پس از دوران رسول خدا و آن اصحاب بیدار دل و شبزندهدارش الآن به صفوف عابدان در شب و عالمان در روز پیوستهاند، و پس از ایام امیرالمؤمنین اینک با امثال اصحاب زاهد و عابد و ناسک و سالک و عارف وی همچون عثمان بن مظعون و ابن التَّیهان برخورد میکنند.
اینجاست که بدون اختیار لسان برای درود به آن حضرت به حرکت آمده توأماً با قلب و فکر، هم زمزمه و بدین ترانه مترنّم میباشد که: ﴿وَسَلَٰمٌ عَلَيۡهِ يَوۡمَ وُلِدَ وَيَوۡمَ يَمُوتُ وَيَوۡمَ يُبۡعَثُ حَيّٗا﴾
«مقام سلام و امن خداوندی برای اوست در روزی که پا به جهان گذارد، و در روزی که رخت از این جهان برمیبندد، و در روزی که زنده در پیشگاه خداوندی مبعوث میگردد.»
حضرت به قدری در حفظ اوقات خویشتن، و وظیفۀ هر شاگرد را به قدر وسع و استعدادش از علوم دادن، و در خود نباختگی و بدون جهت خود را به زندان و تبعید و قتل و زجر نیفکندن، اصرار داشت که معلوم میشود: تمام این جهات برای حفظ عمر و تأمین قوا و عِدَّه و عُدَّه به جهت وصول بدان غایت عالی بوده است. زیرا معلوم است: اگر در این میان کشته میشد، و یا اموال او را تاراج مینمودند، و یا محل تدریس او را میربودند، دیگر سلسلۀ تعلیم و به دنبالش داستان احیاء دین منقطع میگشت. با وجود آنکه یکبار خانهاش را آتش زدند، و اموالش را ربودند، و بالاخره خودش را با سمّ کشتند. درست به مثابۀ سیدالشهداء علیهالسلام که برای اجرای آن امریۀ مهمّه چقدر حفظ قوا و استعداد مینمود! اصحاب و أرحام و اولاد خود را یکایک به نوبه میفرستاد، و به عالیترین طریقی شهید میگردیدند، و خودش تا عصر روز عاشورا در دفاع از حریم اسلام زنده بماند، و تا آخرین رمق حیاتی خود را نگه داشت، و قطرات خون را به هدر نمیداد. وگرنه برای وی که کشته شدن امری حتمی بود، ممکن بود با یک یورش در اوَّل صبح، و یا در شب عاشورا کشته گردد و خلاص شود. سخن در خلاص شدن و راحت شدن نیست. سخن در زنده ماندن، و تا آخرین قوّه و قدرت را در دفاع از حریم إعمال نمودن میباشد.
وانگهی که گفته است: قبول بیعت بر امام واجب الطّاعة واجب است؟! لزوم و وجوب در صورتی میباشد که تمام امکانات و محاسن قبول جمع، و اشکال و ایرادی به نظر وی در بیعت نیاید.
امام شأنیت و فعلیت مقام امارت را دارد، چه مردم بپذیرند و یا نپذیرند، چه بیعت بکنند و یا نکنند، امَّا قبول بیعت متوقّف بر اقبال مردم، و عدم محاذیری است که باید در نزد امام مسلّم بوده باشد. بر مردم واجب است مانند طواف کعبه دور و اطراف امام را بگیرند، نه آنکه کعبه به سراغ مردم آید تا به دورش طواف نمایند.