/10
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۲۶۶

1
  • درس دویست و شصت و ششم

  • متساوی الطرفین بودن ماهیت نسبت به وجود و عدم (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • تلمیذ: این ماهیتی که در خارج موجود می‌شود فرمودید که در واقع به‌خاطر اینکه یک وجود هم حمل بر این ماهیت می‌شود، یک وجود هم غیر از آن وجودی که از ناحیۀ علت می‌رسد قبل از وجود، در واقع آن وجودی را که ماهیت بعد از وجود در خارج پیدا می‌کند به‌واسطۀ استمرار همان علیت است. پس همان وجودی که از ناحیۀ علت آمده، همان استمرار دارد و بعد از وجود در خارج، همان وجود هست و وجود دیگری نیست، مگر اینکه بخواهیم بر ماهیت یک صفتی را حمل بکنیم و بگوییم که این صفت برای این ماهیت واجب است، این در واقع وجوب آن صفت می‌شود اما اصل خود وجود را اگر بر آن ماهیت حمل کنیم و بگوییم که وجود دارد، این همان وجودی است که از ناحیۀ علت استمرار پیدا کرده است.

  • محط بحث در وجود لاحق

  • استاد: بحث ما در وجوب لاحق اصلاً ناظر به جهت علیت نیست، به‌جهت اینکه در وجوب لاحق، به نفس خود آن موجودیت شیء ما نگاه می‌کنیم ولو اینکه آن موجودیت را از پیش خودش بیاورد و ما فرض می‌کنیم حتی بنا بر قول دهریین ـ قائل به انکار صانع هستند و منکر موجودات خارجی نیستند بلکه منکر علت آنها هستند ـ یک وجوب لاحق هم در اینجا بار می‌شود. به‌خاطر اینکه نفس این موجود در خارج و آن وجودی که الآن آن وجود درمقابل عدم قد عَلَم کرده است این وجود با فرض وجودیت و موجودیت خودش آیا ممکن است عدم را بر آن حمل کنیم یا نه؟! اگر ممکن باشد پس جمع بین نقیضین در اینجا هست و اگر ممکن نباشد پس وجود برای او ضرورت دارد و عدم برای او امتناع دارد؛ یعنی با فرض موجودیتش!

  • توضیح معنای ضرورت به شرط لاحق

جلسه ۲۶۶

2
  • همان‌طور که شما در قضیۀ وصفیه همین مطلب را قائل هستید؛ فرض کنید این قضیه‌ای که می‌گویند: تا مادامی که وصف موجود است، [مثل] الکاتبُ یتحرکُ اصابعُه مادامَ کاتباً بالضرورة لا دائماً این تحرک اصابع برای کتابت ضرورت دارد. یعنی مادامی که فرض بر این است که کتابت در خارج محقق هست با توجه به این فرض، تحرک اصابع هم ضرورت دارد چون با فرض کتابت، سکونت اصابع معنا ندارد، این جمع بین متناقضین است! حالا این تحرک اصابع از روی اختیار فاعل است یا بدون اختیار فاعل است دیگر ما به آن اصلاً کاری نداریم. اصلاً کاری نداریم به اینکه کاتب از روی اختیار دارد این کلمات را می‌نویسد یااینکه فرض کنید یکی دست او را گرفته دارد می‌نویسد. ما فعلاً به کتابت خارجی کار داریم. این کتابت خارجی ضرورت تحرک اصابع را به‌دنبال دارد. اصلاً فرض کنید فاعل نائم است و در حال نوم است. همان‌طور که بعضی‌ها در حال نوم صحبت می‌کنند و خیلی‌ها حرکت می‌کنند! حتی ما شنیده‌ایم در حال نوم بعضی‌ها رانندگی هم می‌کنند! حالا در حال نوم یکی بلند شود بنویسد! خب اینکه از روی اختیار انجام نمی‌دهد ولی علیٰ‌کلّ‌حال این کتابت در خارج محقق است. برای وجود کتابت در خارج حرکت اصابع ضرورت دارد و نمی‌شود که کتابت باشد و اصابع ولو در حال نوم ساکن باشند!

  • مسئلۀ وجود هم همین است؛ الآن ما به فاعل، علت، مفیض و مضیفِ ـ اضافۀ اشراقیه، اضافۀ مقولیه ـ این وجود کار نداریم. ما الآن یک شیئی را درمقابل خودمان حاضر می‌بینیم. این شیئی که درمقابل ما حاضر هست [صرف‌نظر از اینکه] حالا علت دارد یا ندارد. بالأخره هست الآن یا نه؟! ما به این «هست» کار داریم! به این وجودش کار داریم! به اینکه الآن درمقابل ما هست کار داریم گرچه این یک معطی دارد خب معطی دارد به جای خود برای خودش محفوظ است. این شیء به‌لحاظ وجود خودش الآن طارد عدم از خودش است. حالا آن که الآن دارد طرد عدم از خودش می‌کند البته مستند به یک علتی است و اگر آن علت نباشد تمام اینها اعدام هستند. ولی الآن این شیئی که در خارج موجود هست صرف‌نظر از آن علتش الآن دارد عدم را از خودش طرد می‌کند به‌نحوی‌که با عدم لا یَجتمعانِ فی مکانٍ واحدٍ و فی ظرفٍ واحدٍ! عدم اجتماع این وجود با عدم، در مکان واحد و در ظرف واحد عبارت از امتناعِ جمع عدم با وجود در یک جای واحد است و اصلاً به علت کار نداریم.

جلسه ۲۶۶

3
  • من‌باب‌مثال سیاهی با سفیدی در یک جا جمع نمی‌شوند. حالا آن سیاهی از ناحیۀ علت در آن مکان آمده است مثلاً نقاش آمده اینجا را سیاه کرده است یا نه، خودبه‌خود اصلاً سیاه شده است فرض کنید ذغال آمده این کاغذ را سیاه کرده است. ما می‌گوییم که سیاهی با سفیدی جمع نمی‌شود پس تا وقتی که سیاهی هست، این سیاهی برای او ضرورت دارد. ندارد؟! اگر ضرورت نداشته باشد معنایش این است که سیاهی، در ظرف سیاهی و در زمان سیاهی با سفیدی جمع بشود درحالی‌که جمع شدن سیاهی با سفیدی اجتماع نقیضین است! پس سیاهی تا وقتی که هست طارد سفیدی و بیاض از خود است و طارد بیاض به معنای امتناع بیاض برای او است امتناع بیاض بر او، اثبات نقیضش را می‌کند که وجوب سواد برای این محل است. این معنای ضرورت به شرط لاحق است لهذا در این مسئله ما اصلاً به علت کار نداریم. بحث را در واجب الوجود می‌بریم.

  • مرحوم آخوند در اینجا اقسام موضوع را هم مدّنظر قرار دادند؛ چه موضوعی که وجود برای او ضرورت داشته باشد به ضرورت ازلیه یا موضوعی که وجود برای او ضرورت داشته باشد به ضرورت ذاتیه یا به ضرورت وصفیه، داخلیه، خارجیه یااینکه وجود برای او ممکن باشد مثل ماهیات. آن که وجود برای او ضرورت دارد مثل خود وجود خارجی که نظر به آن نفس وجود خارجی است. آن که امکان ذاتی دارد همان ماهیت است.

  • بناءً‌علیٰ‌هذا این مسئلۀ وجوب لاحق اصلاً صرف‌نظر از افاضۀ علت مورد نظر قرار می‌گیرد. بله، طبیعی است اگر علت نباشد این وجود عدم محض است و این یک امر طبیعی است.

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • و ممّا یَجبُ أن یُعلَمَ أنَّه کما أنَّ الوجوبَ السابقَ لِلممکنِ بِالغیرِ فَکذلِکَ وجوبُه اللاحقُ أیضاً و هکذا قیاسُ الامتناعین فی کونِهما جمیعاً بِالغیرِ إذا أرید مِن الممکنُ ماهیتُه.1

  • از آن مسائلی که باید روشن بشود این است که وقتی ما نظر به خود ماهیت ـ نه نظر به وجود ماهیت یا ماهیت موجوده ـ می‌کنیم، گفتیم که ماهیت نسبت به وجود و عدم استواء طرفین دارد و این استواء طرفین اقتضاء می‌کند که ماهیت هیچ‌گونه تمایلی به وجود یا به عدم نداشته باشد. بنابراین حتی این ماهیت وقتی که وجود پیدا کند باز از استواء طرفین خودش بیرون نمی‌آید. پس وجوبی را که شما به ماهیت نسبت می‌دهید و می‌گویید: الماهیةُ یَجبُ بِوجودِه، همان‌طوری‌که اگر از ناحیۀ علت متصف به وجوب می‌شد این وجوبش بالغیر بود، اکنون هم وجوبش بالغیر است منتها بالغیر بودن این وجود با بالغیر بودن وجوب اول تفاوت می‌کند. در بالغیر بودن وجود اول، وصف به حال متعلق موصوف بود که علت باشد. یعنی وجوب اولاًبلااول متعلق به علت بود و از ناحیۀ علت، معلول ما وجوب پیدا کرد. پس این وجوبی که الآن بر سر معلول آمده در واقع برای علت است. چون علت تام است لذا معلول هم تمام است و تمامیت یعنی وجوب! این وجوب لاحق که الآن بر سر ماهیت آمده این‌هم باز بالغیر است ولی دیگر بالغیر بودنش از ناحیۀ علت نیست اتفاقاً بالغیر بودنش از ناحیۀ معلول است یعنی چون وجوب اولاًبلااول به وجود نسبت داده می‌شود و ثانیاً و بالعرض به ماهیت، از این باب وجوبی را که ما وصف برای ماهیت می‌آوریم در واقع وصف برای وجود ماهیت است، نه وصف برای خود ماهیت!

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 224 و 225.

جلسه ۲۶۶

4
  • و ممّا یَجبُ أن یُعلَمَ أنَّه ... از آن مطالبی که باید روشن بشود این است که همان‌طوری‌که وجوبی که سابق است، آن وجوب سابق برای ممکن به غیر بوده است هم‌چنین وجوب لاحق آن ممکن هم بالغیر است.

  • و هکذا قیاسُ الامتناعین ... هم‌چنین امتناع بالغیر امتناع سابق و امتناعی که از ناحیۀ عدم برای این ماهیت می‌آید ـ ماهیتی که در خارج وجود ندارد ـ [است] پس الآن عدم برای آن ضرورت دارد وقتی عدم برای آن ضرورت داشت وجود برای او ممتنع است. یااینکه وجود برای او ضرورت دارد پس عدم برای او ممتنع است! چرا عدم برای او ممتنع است؟! چون در ظرف وجود، عدم نمی‌گنجد! اگر ماهیت موجود باشد پس حتماً عدم برای او امتناع می‌شود منتها این امتناعش از ناحیۀ غیر است. چون علتِ موجده آمده است لذا عدم برای او دیگر ممتنع شد. تمام اینها بالغیر می‌شود در وقتی که موصوف خود را ماهیت قرار بدهیم؛ یعنی این وصف وجوب را بر سر ماهیت ببریم.

  • و أما إذا أریدَ وجودُه فالأخیران مِنَ الوجوبِ و الامتناعِ ذاتیانِ لَه أما بیانُ الأول فلأنَّ الموصوفَ بِالوجوبِ على التقدیرِ المذکور إنّما هی الماهیةُ بشرطِ الوجود على أن یکونَ الوجودُ خارجاً عنها لا مجموع الماهیة و مفهوم الوجود فالماهیةُ الموجودةُ متقدمةٌ على وجوبِها اللاحق.1

  • اما اگر منظور ما از آن ممکن، وجود باشد نه ماهیت، آن دوتای اول بالغیر هستند چون مستند به علت هستند ولی این دوتا وجوب و امتناع محمولی دیگر ذاتی می‌شوند. چرا؟ چون خود وجود در اینجا بذاته قبول وجوب می‌کند و نیازی به شیء دیگر ندارد. این اخیران ـ وجوب و امتناع لاحق ـ ذاتی برای وجود هستند.

  • أما بیانُ الأول... اما بیان اوّلی که چرا وجوب امتناع السابق، درصورتی‌که برای ماهیت باشد این بالغیر است؛ لاحق بالغیر است اما برای وجود اگر باشد و وجود موصوف به وجوب باشد، آن وجوب برای او ذاتی است؟ آن که وصف وجوب است و متصف به وجوب بر این تقدیر است ماهیت است منتها ماهیت به شرط وجود؛ ماهیتی که وجود بر او عارض شده است، نه ماهیتی که در تقرر خود باقی مانده و لباس وجود و عدم را به خود نگرفته است. ماهیتی که الآن در خارج موجود هست.

    1. همان، ص 225.

جلسه ۲۶۶

5
  • خب اینکه می‌گوییم: ماهیت به شرط وجود، این تقیدش به وجود الآن داخل در مفهوم ماهیت هست ولی خود آن قید، خارج است. تقیدٌ جزءٌ و قیدٌ خارجی.1 الآن قید در اینجا خارج هست و وجود را ما داخل در ماهیت نمی‌گیریم. من‌باب‌مثال به سبزی‌فروش می‌گویید که سبزی ‌پلو بده، او به شما همراه با آن سبزی ‌پلو که نمی‌دهد بلکه فقط سبزی دارد. می‌گویید که آقا پلوی این سبزی کجاست؟! ماهیتی که موجود است یعنی وجود بر او عارض شده است متقدم بر وجوب لاحق خودش است. چرا؟ چون این ماهیت موجود به‌واسطۀ وجودش لیاقت برای اتصاف به وجوب را پیدا کرد و اگر ماهیت موجود نبود متصف به وجود لاحق هم طبعاً نمی‌شد.

  • و ضرورةُ وجودِها بحسبِ الواقع لا تَنفکُ عن إمکانِه لَها بحسبِ نفسِها.

  • ضرورت وجود این ماهیت برحسب واقع جدا از امکان آن وجوب برای آن ماهیت برحسب نفسش نیست. این که الآن وجود برای او ضرورت دارد همراه با امکان وجود است نه‌اینکه جدای از امکان وجود. الآن که این ماهیت موجود است در عین اینکه متصف به وجوب است درعین‌حال استواء طرفین خودش را دارد و از آن استواء طرفین جدا نیست و باز امکان وجود برای آن ماهیت هست. چرا؟ چون ما ماهیت موجود را در اینجا مدّنظر قرار می‌دهیم؛ ماهیتی که لباس وجود به خود پوشانده است پس بین وجود و ماهیت در اینجا فرق هست. آنچه را که ذاتی وجود است وجوب است و آنچه را که ذاتی ماهیت است همان امکان است و تساوی الطرفین است که به حال خودش هم هنوز باقی است.

  • فلهذا مرحوم آخوند در مطالب عدیده و تعبیرات خودشان می‌فرمایند که ظلمت امکانی در همۀ مراتب وجود سایه‌اش را بر ماهیات انداخته است اما حقایق نوریه که وجود نازلۀ حق هستند، از اوصاف حق و لوازم حق و آثار حق بهره‌مند هستند. یعنی اگر ما نظر به ماهیات اشیاء بکنیم ماهیات اشیاء ظلمت محض است! اگر نظر به نفس وجود خارجی اشیاء بکنیم عبارت از وجود نازلۀ حق است و آثار او را دارد! خب این راجع به اینکه چطور اگر وجود و امتناع به ماهیت انتساب داده بشود وجوب بالغیر و امتناع بالغیر است. حالا اگر این وجوب و امتناع را شما به آن وجود نسبت بدهید ...

    1. شرح المنظومة، تعلیقه حسن زاده آملی، ج 2، ص 104:

جلسه ۲۶۶

6
  • تساوی و تساوق بین وجود و وجوب

  • و أما بیانُ الثانی فلأنَّ‌ صدقَ مفهومِ الموجود على حقیقةِ کلِ وجودٍ مِن قبیلِ صدقِ ذاتیاتِ الشی‌ءِ علیه.

  • صدق مفهوم موجود بر حقیقت هر وجود؛ هر شیئی که در خارج هست مفهوم موجود بر او صدق می‌کند و از قبیل صدق ذاتیات شیء بر شیء است. چطور اینکه بر یک شیء ذاتیاتش صدق می‌کند و صدق ذاتیات بر یک شیء ضرورت دارد، صدق حیوان و ناطق بر انسان ضرورت دارد سواء اینکه انسان در خارج باشد یا نباشد چون حیوانیت و ناطقیت ذاتی نوع هست، همین‌طور ذاتی وجود وجوب است و ما اصلاً به علت و این حرف‌ها کاری نداریم؛ هرجا که وجود هست در آنجا وجوب هست و هرجا که وجوب هست در آنجا وجود هست! تساوی و تساوق بین وجود و وجوب قبلاً هم مطرح شد.

  • حیثُ إنَّها ضروریةٌ ذاتیةٌ ما دامَت الذاتُ متحققةٌ و لیست نسبةُ الشی‌ءِ إلى نفسِهِ بالإمکانِ بل بِالوجوبِ.

  • زیرا این ذاتیات شیء ضروریت ذاتیه دارد مادامی که ذات متحقق است. مادامی که ذات، ذات است ذاتیات برای ذات ضرورت دارد و مادامی که انسان، انسان است حیوانیت و ناطقیت برای او ضرورت دارد. اگر انسان تبدیل به شجر شد آن‌وقت دیگر حیوانیت و ناطقیت ضرورت ندارد و آنگاه جنس و فصل دیگر برای این نوع دوباره ضرورت پیدا می‌کند.

  • و لیست نسبةُ الشی‌ءِ نسبت شیء به خودش که دیگر بالإمکان نیست بلکه بالوجوب است؛ زیدٌ، زیدٌ بالوجوب لا زیدٌ بالامکان! اگر بگوییم: زیدٌ، زیدٌ بالإمکان؛ معنایش این است که زید در عین اینکه زید است امکان سلب شیء از خودش را دارد و امکان سلب شیء از خود، مساوی با عدم اوست. پس اجتماع وجود شیء و عدم شیء در زمان واحد لحاظ شده و هو محالٌ پس خود شیء نسبت به خودش ضرورت دارد! حیوانیت و ناطقیت برای انسان ضرورت دارد. زیدیت برای زید ضرورت دارد. شجریت برای شجر ضرورت دارد. هر عنوانی را که شما لحاظ کنید خصوصیات او و ذات او با فرض خود آن شیء باید برای او ضرورت داشته باشد.

جلسه ۲۶۶

7
  • نَعم لو جُرِّدَ الوجوداتُ الخاصةُ الإمکانیةُ بحسبِ الفرضِ عن تعلُّقِها بِجاعلِها لم یبقَ لَها عینٌ و ذاتٌ أصلاً بخلافِ الماهیات فإنَّها حینَ صدورِ وجودِها عن العلةِ فَهی بحسبِ ذاتِها ممکنةُ الوجودِ.

  • این همان مطلبی است که شما می‌فرمایید. اگر وجودات خاصۀ امکانیه مجرد بشود و ما این وجودات خاصه و امکانیه را صرف‌نظر از تعلقش به جاعل بخواهیم تصور کنیم فقط عدم می‌ماند ولی صحبت در وجود خارجی اوست. فعلاً اگر ما آنها را جدای از جاعل و جدای از آن افاضۀ اشراقیه و اضافۀ اشراقیه‌ای که نفس تعلق، عبارت از تحقق خارجی آن شیء است؛ نفس تعلق جاعل به آن ماهیت عبارت از وجود خارجی آن ماهیت است، ما جدای از آن تعلق فرض کنیم فقط عدم بر جای باقی می‌ماند و وجود از صحنه بیرون می‌رود!

  • نَعم لو جُرِّدَ الوجوداتُ الخاصةُ ... وجودات خاصۀ امکانیه را به‌حسب فرضمان از تعلق این به جاعلش جدا و مجرد کنیم عین و ذاتی اصلاً باقی نمی‌ماند به خلاف ماهیات که اگر ماهیات را از جاعل جدا کنیم باز باقی می‌ماند. چرا؟ چون اصلاً ماهیات وجود ندارند که حالا بروند یا بیایند یا باقی بمانند یا فرض کنید که ازبین بروند.

  • فإنَّها حینَ صدورِ... در وقتی که این ماهیات از علت خودشان وجود پیدا می‌کنند همان موقع هم به‌حسب ذاتشان ممکن الوجود هستند و دیگر واجب الوجود نیستند!

  • فکلُّ عقدٍ اتحادیٍّ أو ارتباطیٍّ لا یَخلو عنِ الوجوبِ اللاحق و الضرورةِ بحسبِ المحمولِ.

  • هر قضیه‌ای که عقد در آن قضیه اتحادی است؛ در هلیّت بسیطه و کان تامه مثل زیدٌ موجودٌ، اللهُ موجودٌ که عقد در اینجا عقد اتحادی است و ترکیبی نیست یااینکه عقد عقد ترکیبی و ارتباطی است و وجود، وجود رابطی است مثل زیدٌ قائمٌ یا اللهُ قیّومٌ ـ در اینجا یک مثال برای ممکن، یک مثال هم برای واجب زدیم ـ خلاصه در هر عقدی؛ اتحادی باشد یا ارتباطی باشد خالی از وجوب لاحق که همان وجوب محمولی است و ضرورت به‌حسب محمول و به حیثیت محمول است نیست.

جلسه ۲۶۶

8
  • سواءً اقترنَ ذلکَ بالضرورةِ المطلقةِ الأزلیةِ کَقولِنا الله موجودٌ قادرٌ أو بالضرورةِ الذاتیةِ المقیدةِ بِالذاتِ أو الوصفیةِ المقیدةِ بِالوصفِ داخلاً أو خارجاً أو بالإمکانِ الذاتی.

  • حالا این ضرورت محمولی ما می‌خواهد ضرورت مطلقۀ ازلیه باشد که آن ضرورتی است که آن ضرورت قائم به ذات موضوع نیست و آن ضرورت برای موضوع ابداً و ازلاً ضرورت دارد مثل اوصاف حق متعال و صفاتی که این صفات را ما به پروردگار و به مبدأ أعلیٰ نسبت می‌دهیم مثل اللهُ موجودٌ که در اینجا عقد اتحادی است و اللهُ قادرٌ عقد ارتباطی است.

  • یااینکه این وجوب لاحق ضرورت دارد به ضرورت ذاتیۀ مقیدۀ به دوام ذات، تا وقتی که ذات باقی است این ضرورت به شرط محمول و وجوب محمولی هم برای ذات باقی است. یا ضرورت وصفیۀ مقیدۀ بالوصف مادامی که این وصف برای موصوف باقی است این ضرورت هم برای آن موصوف باقی است. تا مادامی که کتابت برای کاتب باقی است حرکت انامل و حرکت ید هم در آنجا باقی است. حالا این وصف وصف داخل باشد و منبعث از ذات فاعل باشد یااینکه وصف وصف خارج باشد و از خارج موضوع و موصوف ما به این وصف متصف شده است. مثل اینکه فرض کنید یک موصوفی در اینجا لون بیاض به خود بگیرد می‌گوییم که هذا الموصوف یعنی هذا البیاض ینعکسُ عنه الضوء مادامَ البیاض موجوداً و إذا زالتِ البیاض لا ینعکسُ الضوء؛ انعکاس ضوء متفرع بر وجود بیاض است درحالی‌که بیاض وصف داخل نیست و وصف خارج است. از خارج بر این موضوع حمل شده و ممکن است فردا ازبین برود و به‌جایش سواد بیاید.

  • أو بالإمکانِ الذاتی ... یااینکه این وجوب لاحق ضرورت دارد و حملش به امکان ذاتی است و به‌واسطۀ امکان ذاتی است که خود ماهیت باشد؛ در تمام این موارد این ضرورت یعنی همین وجود خارجی که ممکن ذاتی است یعنی ماهیتی است که آن وصف امکان ذاتی را دارد از نظر تعلقش به جاعل، این در اینجا متصف به وجوب ذاتی هست یعنی با وجود امکان ذاتی باز وجوب ذاتی را دارد؛ امکان ذاتی را از ناحیۀ ماهیت و وجوب ذاتی را از ناحیۀ وجود دارد.

جلسه ۲۶۶

9
  • و بالجملةِ إذا وَقعَ أحدُ طرفَی الوجودِ و العدمِ لماهیةٍ وقتاً ما فإن نُسِبَ طرفُه الآخرِ إلى الماهیةِ من حیث هی کانَ ممکنَ اللحوقِ لها فی ذلکَ الوقتِ البتةَ.

  • متساوی الطرفین بودن نفس ماهیت نسبت به وجود و عدم

  • وقتی که یکی از دو طرف وجود و عدم برای ماهیت واقع بشود و ماهیت متصف به وجود یا عدم شود، اگر طرف دیگر به ماهیت نسبت داده بشود از نظر خود ماهیت، طرف دیگر ممکن اللحوق برای ماهیت در این وقت است. چرا؟ چون ماهیت متساوی الطرفین است؛ در عین اینکه الآن این ماهیت، وجود است باز قابلیت برای عدم را دارد. این‌طور نیست که قابلیت عدم را نداشته باشد؛ به محض اینکه جاعل نظر خودش را برگرداند وجود این ماهیت تبدیل به عدم می‌شود. یااینکه این ماهیت ماهیت عدم خارجی است و معدوم خارجی است. به محض اینکه الآن عدم برای او ضرورت دارد ولی همین‌که نظر جاعل به این ماهیت تعلق گرفت، این عدم تبدیل به وجود می‌شود. پس این‌طور نیست که مهر بر او خورده باشد! ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ﴾1 این‌طور نیست که دیگر ختم بر این شده است و دیگری کاری نمی‌توان کرد. نه، این ماهیت در عین اینکه لباس وجود را به‌واسطۀ عنایت فاعل و عنایت جاعل به خود پوشیده است می‌شود مبدل به عدم بشود و در همان مکانی که این ماهیت معدوم است، به‌واسطۀ عنایت جاعل ممکن است این ماهیت متبدل به وجود بشود. پس امکان تساوی الطرفین را همیشه این ماهیت با خود حفظ می‌کند.

  • و إن قیسَ إلى نفسِ ذلکَ الطرف أو إلى الماهیةِ من حیثُ تلبسِها به کان ممتنعاً علیها لا بحسبِ ذات تلکَ الماهیة.

  • فرق ماهیت در حال تلبس و ماهیت به شرط تلبس

  • اگر این‌طرف دیگر را شما مقایسه با همین طرف بکنید، در اینجا امتناع هست! و اگر مقایسه بشود آن طرف دیگر به همین طرفی که الآن عارض بر ماهیت شده یا آن طرف دیگر را شما نسبت به ماهیتی بدهید که آن ماهیت در حالت تلبس است، نه ماهیت به شرط تلبس! یک ماهیت به شرط تلبس داریم که تقیدٌ جزءٌ و قیدٌ خارجی است؛ آن وجودش خارجی است. یک ماهیت با تلبس داریم یعنی ماهیت به شرط نداریم بلکه خود ماهیت و آن وجود و عدم، همه یک کاسه و یک دست شده است. در وقتی که می‌گوییم: زیدٌ موجودٌ اگر شما عدم را به همین وجود نسبت بدهید این در اینجا امتناع است یا این عدم را نسبت به ماهیت موجود بدهید باز در اینجا امتناع است چون بالأخره ماهیت الآن موجود است، الآن این وجود بر او بار شده است. بله، اگر به خود ماهیت معرّای از وجود نسبت بدهید قابل صدق است اما دیگر عدم را در اینجا نمی‌توانید به ماهیت موجوده نسبت بدهید یا نمی‌توانید وجود را به ماهیت معدومه نسبت بدهید. پس اگر آن‌ طرف دیگر را بخواهید به همین وجود نسبت بدهید این اجتماع نقیضین است و محال است و بر این ماهیت ممتنع است. این امتناع به‌خاطر خود ماهیت نیست خود ماهیت قابل جمع با هردو است یعنی قابل اتصاف به هردو است.

    1. . سوره بقره (٢) آیه ٧. معاد شناسی، ج ١٠، ص ٢٦٥:
      «خداوند بر دل‌های آنان و بر گوش آنان مهر زده است، و بر چشم‌های آنان حجاب و پرده‌ای است!»

جلسه ۲۶۶

10
  • بل بحسبِ قیدها أو تقییدها به المنافیانِ لهذا الطرفِ الآخر.

  • بلکه یا به‌حسب قیدش الآن ممتنع است درصورتی‌که ماهیت را جدا بدانیم یا به‌حسب تقید ماهیت به آن قید که در هردو صورت منافات با این ‌طرف دیگر دارند یعنی منافات دارند بااینکه در عین اینکه الآن ماهیت متصف به یکی از دو طرف وجود و عدم هست ما بخواهیم طرف دیگر را نسبت بدهیم. اگر ماهیت موجود است بخواهیم بگوییم که در عین وجود، ماهیت معدوم است! متناقض است. اگر ماهیت، ماهیت معدوم است بگوییم که الآن ماهیت موجود است! این‌هم متناقض است و هردو منافات دارند.

  • فالامتناعُ امتناعٌ بالغیرِ على أحدِ الاعتبارین و بالذاتِ على ثانیِهما.

  • امتناعی که در اینجا هست امتناع بالغیر است درصورتی‌که ما به خود ماهیت بخواهیم نظر کنیم؛ خود ماهیت به شرط وجود یا ماهیت به شرط عدم. این در اینجا امتناع طرف دیگر ثابت برای ماهیت است ولی امتناع، امتناع ذاتی نیست. امتناع را از ناحیۀ قیدش آورده است. پس در واقع این امتناع به قید خورده ما این کلاه را سر ماهیت گذاشتیم و خود ماهیت متساوی الطرفین است ولی اگر ما آن طرف دیگر را به قید بزنیم که وجود باشد یا ماهیت مقیدۀ به او باشد دراین‌صورت امتناع امتناع ذاتی می‌شود.

  • أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد