پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 16: في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
توضیحات
فصل (16) في أن كل ممكن محفوف بالوجوبين و بالامتناعين
جلسه 5 ـ
نکته ها و گفته های استاد: تاثیر توجه به تصویر برای سالک
درس دویست و شصت و هفتم
بررسی ادلۀ متکلمین مبنی بر عدم استناد حدوث یا امکان ذاتی به جاعل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
علت نگهداری عکس توسط علامه طهرانی در منزلشان
آقای شیخ صدرالدین وقتی قم بودند ـ حدود یک ماه پیش قبل از ماه رمضان ـ میگفتند که یک روز من دیدن آقا سید محمدحسین رفتم. نشسته بودیم دیدیم عکس پدر و جدشان را اینجا گذاشتهاند. گفتم که آقا مفاخر شما اینها نبودند! شما مثلاً بیایید عکس اساتیدتان را بگذارید؛ عکس آقای حداد و آقای قاضی و آقای طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیهم. بعد نظر ایشان این بود که مرحوم آقا قبول کردند ولی ظاهراً فراموش کردند بگذارند. ولی نظر مرحوم آقا اصلاً در این مسئلۀ عکس، این نبود که بخواهند فخری داشته باشند یا عکسهای اساتیدشان را بگذارند یااینکه بخواهند اطاق را تبدیل به عکاسخانه بکنند بلکه نظر ایشان این بود که این نسب ایشان در میان افراد، نوهها، نتیجهها و امثالذلک محفوظ بماند و این یک امر طبیعی است که از نظر انتساب بهجهت اینکه طبعاً ظروف ممکن است حائل و مانع بشود از اینکه انسان مخصوصاً بچهها و احفاد و اولاد ـ اگر مثلاً این نسب یک نسب علم و تقوا است ـ متذکر بشوند و بهواسطۀ تذکر در خیلی از موارد ممکن است تنبهاتی برای اینها پیدا بشود. مثلاً ما بلند شویم بیاییم به عکس پدربزرگ و پدرمان نگاه کنیم، انسان نگاه کند حالاتی که بوده است تجدید میشود. وضع و تعصب و روش و مرامی که آنها داشتند [تجدید میشود]. حالا فرض کنید یکی پدربزرگش یک آدم [دزد] سر گردنهای بود، این دیگر لازم نیست حالا عکسش را دو متر قاب کند آنجا بگذارد! مثلاً آدم سر گردنه و حرامی بود، حالا این هیچ لزومی ندارد ولی اگر فرض بکنید شخصی متدین و متقی بود [این کار خوب است].
مثلاً یکی از آن افرادی که واقعاً من همیشه یادش میکنم همین جد شیخ علی بیضون است. پدربزرگ ایشان یعنی پدر والدۀ ایشان بسیار مرد متقیای بود و از حواریون آقا سید عبدالحسین شرفالدین جبلعاملی بود و... خیلی در حفظ داشت و هرجا مینشست خلاصه به ذکر مناقب و اینها میپرداخت. من در دو سه سفری که در آنجا رفتم ـ خدا رحمتشان کند ـ من قبل از [وفاتش] با او بودم. ایشان در محاضراتمان میآمد و هرجا که صحبت از ائمه و امیرالمؤمنین علیهمالسّلام میشد یکدفعه بندۀ خدا در وسط صحبت ما شروع میکرد به روایت خواندن و صلوات فرستادن و مخالفین و اینها را لعن میکرد! آثار ولایت در چهرهاش پیدا بود! من هیچوقت خسته نمیشدم و هروقت با او مینشستم دلم میخواست ساعتها طول بکشد! پیرمردی بود دیگر اصلاً قدرت بر تکلم نداشت ولی اصلاً خیلی خوشم میآمد بنشینم و فقط به او نگاه کنم! و میتوانم بگویم که واقعاً شیعۀ واقعی بود یعنی شیعۀ بمعنی الکلمه بود و مثلاً لازم است که در بیوت صورتی از ایشان و عکسی از صورت ایشان باشد که بچهها بیایند ببینند مثلاً نگاه به این پدربزرگ و جدشان کنند و خصوصیات و آثار روحی را بگیرند چون همینها مسائلی است که انسان را متذکر و متنبه میکند. اگر اینها نباشد آدم در ظروف مختلف میافتد و اصلاً در یک مسائلی [میافتد] که همه چیزها را فراموش میکند. نه پدری داشت و نه پدربزرگی داشت و اصلاً به راهی و آنها ... به قول مرحوم آقا میفرمودند که وقتی این عکسها نباشد بهجای آن، چیزها و مسائل دیگر میآید.
من خودم یک روز به منزل یکی از بستگان بسیار نزدیکمان رفتم و باور نکردم اصلاً ایشان فرزند یک عالم بوده است! یک عکسها و چیزهایی [داشتند] که احساس کردم این بهخاطر تقصیر ما است! چون ما آنجا کم میرویم بهجای اینکه برویم صحبت کنیم، همان یک مجلسی که من رفتم ... تقوا و علم و اینها. خانوادهاش محجبه هستند! نهاینکه حالا بیحجاب باشند ولی صحبت در تبدل فرهنگ است. اگر اینها نباشد کمکم بهجای آن مناظر، منظرهها، اَشکال مختلف، کوبیسم میآید و هزارتا از این مسائل میآید و کمکم این نفس و روح با مظاهر جدید خو میگیرد و آشنا میشود.
لهذا ما اصلاً در منازلمان باید این عکسها را داشته باشیم. مثلاً مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در منزلشان در همان اندرونی عکس حرم امام رضا علیهالسّلام را گذاشته بودند و قاب کرده بودند. در اطاقها عکس گنبد امیرالمؤمنین علیهالسّلام و عکس کعبه و فلان گذاشته بودند. خود عکس که ملاک نیست. حتی خود حرم هم ملاک نیست! آنچه که ملاک است خود نفس امام علیهالسّلام است! چرا میگویند که بلند شویم به حرم امام رضا برویم؟ بهخاطر اینکه نفس در ارتباط با این مظاهر شکل میگیرد. وقتی در حرم امام رضا میرود شکل میگیرد و آن روحیات و معنویاتی که الآن در آنجا هست بهواسطۀ همین مظاهر منتقل میشود یعنی آن روحیات از دریچۀ این مظاهر وارد میشود. همین مسئله هم راجع به عکس هست؛ شما عکس حرم امام رضا جلویتان باشد یا منبابمثال عکس یک هنرپیشۀ کذا جلوی چشمتان باشد، فکرتان و ذکرتان این هست، در نماز و خوابتان این هست، یااینکه حرم حضرت [باشد] نمیشود چشمتان به حرم امیرالمؤمنین و گنبد بیفتد و خاطرهای در ذهن نیاید این نمیشود! اصلاً امکان ندارد. نمیشود چشمتان به آن مسجدالحرام و کعبه بیفتد و همینطور فقط مثل بیتفاوت به این مسئله نگاه کنید. این اصلاً امکان ندارد! این مظاهر انسان را هم بهدنبال خودشان میکشانند. یک منظرۀ جالب انسان را بهدنبال خودش میکشاند. یک عکسی که حاکی از یک مسائل است انسان را بهدنبال خودش میکشاند.
علت ضرر داشتن تقویت تخیلات برای سالک
چرا میگویند که برای سالک تقویت تخیلات ضرر دارد؟ بهخاطر اینکه او را به دنیا میکشاند و او را به تعینات همینطور سوق میدهد و منظور مرحوم آقا در اینکه عکسهای اساتید خودشان را در کتابخانه گذاشتند بهخاطر این بود که بچهها و شاگردهایشان این چیزها را ببینند و این سلسله و تقوا را ببینند حالا پدرشان را بیایند مشاهده کنند و متنبه و متذکر بشوند بالأخره اینها هم یک وقتی بودهاند. از این نگاه کردنها این ذهن به طرف آن معنویات میرود و انسان را رها نمیکند تااینکه انسان وارد اطاق بشود فقط ببیند به دیوار رنگ است و چیز دیگری نیست.
انتقال محکی به ناظر توسط عکس
این اثری که الآن این عکسها دارد انتقال محکی به ناظر است یعنی آن پیامها و پیغامهایی که در درون خودش هست دارد همۀ آن پیغامها را به ناظر منتقل میکند. این مسئله است فلهذا ایشان درصدد این مسئله بودند. اما اینکه چرا عکس اساتیدشان را نگذاشتند [بهخاطر این بود که] اگر میآمدند این کار را انجام میدادند ممکن بود که برای خیلیها سؤال پیدا بشود که چرا از میان این عکسها اینها را انتخاب کردند؟! ممکن است عکسهای دیگری هم باشند، چرا نسبت به آنها غفلت شده است و حالا آیا مقصود جناحبندی است؟! آیا منظور یک حسابهای دیگری است؟! منظور مقابلهای است؟! چرا عکس آقای کذا و فلان مرجع تقلید که اینهمه رایج و دارج است در این اطاق نیست و مثلاً عکس علامه طباطبایی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هست؟! چطور اینکه الآن میبینیم، به خیلی از جاها که میرویم اینها افرادی هستند که با این جاها مرتبط هستند اینها خیلی از عکسها را در اطاقشان گذاشتند. برای چه گذاشتند؟! میگوییم: شما معتقد به این آقا هستید؟! میگوید: نه، بهخاطر مردم گذاشتیم! اگر راست میگویی بردار! میگوید که دلیل ندارد، بنده از این آقا خوشم میآید دلم میخواهد بگذارم. پس بهخاطر همین مسائل و ملاحظهکاریها حالا ولو این ملاحظهکاریها درست باشد ولی از هر کسی یک چیزی زیبنده است.
حالا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ با آن شأن و شخصیت بلند شوند یکییکی عکسها را بگذارند و عکاسخانه [بشود]! فرض کنید عکس آقای قاضی و علامه طباطبائی را بگذارند بعد هم افراد دیگر بیایند [بگویند که] چرا عکس فلان آقا را نگذاشتید و چرا عکس آقایان فعلی را نمیگذارید؟! خب دیگر دورتادور همه این مسائل میشود! چون در اینجا افرادِ مختلف و از هر صنفی میآیند و از هر صنفی در اینجا شرکت میکنند؛ یکی ممکن است موافق با این آقایان باشد میگوید که این آقا جزو خودمان است. یکی ممکن است اصلاً مخالف با این آقا باشد و موافق با آقای دیگر باشد میگویند که چرا آقای طهرانی عکس فلان آقا را از همین مراجع نگذاشت؟ ایشان شاگرد آقای خوئی و آقا سید محمود شاهرودی و آقا شیخ حسین حلی بود و ایشان کفایه را پیش مرحوم آقا سید محمد داماد خوانده بود و امثالذلک. اگر قرار باشد که ایشان وضعیت بیطرفی داشته باشد که همه را لحاظ کند از اول در که وارد میشویم تا نزدیک آن منبر که دور میزنیم باید این عکسهای آقایان باشد که دل همه بهدست بیاید! والاّ اگر نه، بخواهد یکی از آنها را بگذارد و یکی را نگذارد فوراً ـ مخصوصاً در این زمان آنها که اطلاع بر منویات انسان ندارند ـ انسان را به یک جناح وابسته میکنند که این آقا از اینطرفی است و انقلابی است و ضد انقلابها میگویند که این آقا انقلابی است و انقلابیها میگویند که این آقا تأیید ما را میکند!
اساس جریان مرحوم علامه طهرانی بر محوریت و ترکز بر جنبۀ اعتدال
درحالیکه اصلاً اصل و اساس جریان مرحوم آقا بر محوریت و بر ترکز بر یک جنبۀ اعتدال و عدم گرایش به آنچه که سایر افراد گرایش دارند بود. آنهم گرایشهایی که همۀ آنها معلوم نیست منبعث از مسائل اعتقادی باشد! چهبسا مسائلی که بهدنبال شایعات و بیاوبروها و قضایای دیگر [باشد]. مکتب مرحوم آقا و مرام ایشان ارائۀ مکتب اهلبیت است. فقط این است و دلیلی نداریم بر اینکه ظهور این مکتب فقط در بعضی از چهرههای خاص است و دیگران از این مسئله محروم هستند و اگر قرار بر این باشد که ایشان هم بخواهند در این مسائل متابعت دیگران را بکنند بنابراین مثل دیگران شدند و این دیگر ارائۀ چه مسئلهای است؟! مثل افراد دیگر شدند!
ما خیلی از جاها میرویم مثلاً شخصی هست اصلاً خیلیها را قبول ندارد ولی این عکس را روی طاقچه گذاشته است چون افرادی که در اینجا میآیند خوششان بیاید که مثلاً فلان عکس [آنجا هست] اما کسی که بخواهد بهدنبال یک مسیری باشد که به دور از این مسائل و منویات باشد او باید از این مطالب دور باشد. اصلاً عکس یعنی چه؟! معنا ندارد انسان [بخواهد عکس بگذارد]. اگر قرار بر این باشد که بخواهیم عکس هر کسی را بگذاریم ...، بعضیها هستند یک کلکسیون درست کردند از زمان امیرالمؤمنین علیهالسّلام و پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از عکس پیغمبر گرفته تا هر آخوند روضهخوانی در آن کلکسیون آوردند! [از اینها] هستند تازه یکی از آن را هم برای من هدیه آوردند! یک بنده خدایی هدیه آورد و خیلی هم [تعریف میکرد] ما نگاه کردیم دیدیم آقا هر نخود و لوبیایی را در این وسط گذاشته بودند! آنهم چه کسانی واقعاً! ساواکی در آن دیدم! آخوند ساواکی در آن بود! آخوند اطلاعات و ساواکی و وعاظ السلاطین در آن بود! خب این چه چیزی هست؟! یعنی چه؟! اگر نه، یعنی اگر قرار بر این باشد که انسان بخواهد هر شخص متقیای را بیاورد و این عکس آوردن موجب بشود که انسان را به گروه و فئهای منتسب نکنند انسان باید دویستتا عکس بیاورد در اطاقش بزند!! از عکس آقای بروجردی و قبل و سلف صالح و خلف لاحق گرفته همه [را باید بیاورد در اطاقش بزند]! و اگر نه، بخواهد یکی را دون دیگری بیاورد، این امتیاز و ترجیح از چه باب است؟! بنابراین اصلاً عکس گذاشتن یعنی چه؟!
آنچه که منظور از عکس گذاشتن ایشان بود این بود که آن افراد نسبت به انتساب ایشان به این بزرگان مطلع باشند و اما عکسهای اساتید عرفان و معارف خودشان را در اطاقهای دیگر گذاشتند. در این اطاقهای ما این عکس آقای انصاری، آقای قاضی، آقای حداد و آقای طباطبائی هست. اینها در اطاقهای دیگر هست و هر کسی میخواهد بیاید ببیند اما آنچه که در معرض هست طبعاً باید به دور از جهتگیری باشد.
ایشان میفرمودند که یک کسی پیش ما آمد و به ما اصرار داشت که عکس بعضیها را بگذاریم. من به ایشان گفتم که اگر قرار است این عکس را بگذاریم خب افراد دیگر میآیند میگویند که آقا این چه خصوصیتی دارد که شما این عکس را گذاشتید؟ حالا باید عکسهای دیگر هم گذاشته شود. بالأخره آقای خوئی هم استاد ما در اصول بودند. آقای شاهرودی هم [استاد ما] بودند. خب اصلاً آقای شاهرودی ضد عرفان بود! اصلاً ضد عرفان و فلسفه و اینها بود و خیلی بر این مسئله منکر و مُصر بود. باز هم آقای خوئی نسبت به مسئلۀ عرفان اینطور نبود یا مثلاً فرض کنید آقا شیخ حسین حلی، آقا شیخ آقا بزرگ طهرانی، آقا سید عبدالهادی شیرازی و آقا سید جمال گلپایگانی را بگذارند خلاصه همینطوری [عکس همه را] بگذارند. اینکه نمیشود! تازه ایشان گفتند که ما قبول نکردیم که مثلاً یک عکسی را بگذاریم. دوباره ایشان میفرمودند که آن شخص برای گذاشتن اصرار کرد و من دیدم که نه، این اصرار دیگر خارج از متعارف است لذا نپذیرفتیم. خب این مسئله مسئلۀ واقعی است و لهذا انسان اصلاً نسبت به این قضیۀ عکس و اینها همانطوریکه نظر خود ایشان هم بر این مسئله بود اصلاً عکس گذاشتن یعنی چه؟! البته نظر ایشان نبود که مثلاً افراد عکس بگذارند لذا من هم هیچ توصیهای به رفقا حتی راجع به عکس ایشان ندارم که در محل داشته باشند. اگر کسی میخواهد داشته باشد در اطاق خاصش اشکال ندارد عکس [ایشان را بگذارد].
من عکس را از همین باب میگذارم یعنی از همین فلسفهای که چون خود ایشان گذاشتند از این قضیه میگذارم والاّ اگر من هم تشخیص بدهم باز ایشان نسبت به این عکس که ما میگذاریم ... مثلاً الآن من عکس ایشان را در اندرونی گذاشتهام و در بیرونی نیست. البته قصد دارم بگذارم نهاینکه نگذارم و حتی یک عکسی هم تهیه کردم. ایشان یک وقتی خودشان یک عکسی انداخته بودند تقریباً حدود شش هفت سال قبل از فوتشان بهنظرم میرسد در یکی از همین عکاسخانهها در چهارراه شهداء که الآن دیگر نیست و به جای دیگر رفته است. کوچک [عکس] را به ما دادند پشت آنهم نوشته بودند. بالأخره یکی از دوستان به آنجا رفت و توانست این عکس را پیدا کند و یک عکسی تهیه کرد گرچه فیلمش خراب شده بود و کپک خورده بود، یک اصلاحاتی روی آن انجام داد. من از نظر همین مسئله این را انتخاب کردم که حالا یک قابی برایش بگیریم و بزنیم. این [عکس زدن] فقط برایناساس است یعنی برایناساس است که انسان و افرادی که در آنجا میآیند و همینطور به بچهها، قوموخویشها و دوستانش آن موقعیت و کیفیتِ شخصیتی یک بزرگ [را نشان دهد] چون اینها در همان ظهورات، خودش را نشان میدهد و جلوات مُظهر همین مسائل است و تا وقتی که انسان پایبند ظواهر است نیاز به اینها دارد. وقتی که دیگر از اینها عبور میکند یک مطلب دیگری است.
فعلیٰهذا این نکته باید رعایت بشود والاّ نه،... ما که اصلاً جای این حرفها نیست یعنی بیش از آن مقدار که جنبۀ لحاظ مسائل معنوی در آن هست این موجب بعضی از حرفها و صحبتها میشود و داعی هم نیست. چرا بیخود انسان بیاید یک حرفی را بهوجود بیاورد؟! من شنیدهام که بعضی از دوستان ما که آمدهاند صحبت کردهاند و همین حرف عادی زدند افراد آمدند گفتند که فلانی مبلغینش را این شهر و آن شهر میفرستد تااینکه برایش مرید پیدا کنند! یک حرف عادی یعنی همان راهی را که از خود مرحوم آقا این راه را گرفتند نه از بنده، حالا من دارم به شما میگویم که شما این حرفهایی را که بلد هستید از بنده بلد بودید یا از زمان آقا این حرفها را بلد بودید؟! حالا دارید طبق همان در فلان شهر در شهر خودتان تبلیغ میکنید، آیا این تبلیغ بنده است؟! گرچه ما نباید که اصلاً به حرف و نقلهای دیگران توجه کنیم ولی داعی هم نیست بر اینکه بیخود آدم چرا بیاید [این کار را بکند]؟ آدم عکس را بین پاکت در کمدش میگذارد. اینهمه عکس هست این را بالا بگذارد. واقعیتش را عرض میکنم.
تلمیذ: ببخشید از ایشان بعضی از رفقا نقل کردهاند که در مورد عکس خودشان اینکه توجه به صورت مانع از توجه به معنا میشود.
استاد: البته این مسئله درست است که توجه به صورت مانع از توجه به معنا میشود ولی انسان باید نسبت به آن مرتبه و مرحلهای که خود سالک در آن مرتبه هست توجه کند. بله، در یک مرتبه اگر انسان بخواهد از صورت به معنا برسد خود صورت حاجب و مانع است ولی صحبت این است که تا انسان به آنجا نرسیده است برحسب ظروفی که دارد حکم خاص به خودش را دارد. در بعضی از موارد تا انسان توجه به صورت نکند اصلاً نمیتواند برسد! چطور اینکه خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در سیر خودشان به همین مسئله هم بودند. ایشان عکسهای مرحوم استادشان را داشتند و من خودم هم یادم هست که این عکس را قاب کرده بودند و عکس را در اطاق ذکر خودشان گذاشته بودند در همان منزل دولاب و احمدیه [عکس را] قاب کرده در آنجا گذاشته بودند و حتی در روی طاقچۀ خودشان عکس دیگری بود هروقت از مسجد میآمدند به این نگاه میکردند و من آثار شعف را وقتی که ایشان نگاه به عکس آقای حداد میکرد اصلاً از چهرۀ ایشان میدیدم و میدیدم اصلاً چطور ایشان دارد با اینها واقعاً عشقبازی میکند ولی تمام اینها همه مادون وصول به این مرتبه بود. بله، ایشان وقتی که به یک مطلبی و مرتبهای رسیدند که احساس کردند ممکن است این عکسها مانع بشود تمام عکسهای آقای حداد را بین ما تقسیم کردند. بعضی از آن را به من دادند و بعضیها را به اخوی بزرگ دادند و بعضیها را به آقا سید ابوالحسن دادند. این مربوط به این است ولی برای افرادی که هنوز نیاز دارند و هنوز برای راهشان نیاز به کمک دارند، مطلب تفاوت پیدا میکند و اینطور نیست.
تلمیذ: توجه به صورت و شکل که در رسالۀ مرحوم بحرالعلوم هست مطلب درستی است؟
استاد: توجه به صورت همینطور که خدمتتان عرض کردم نکتۀ ظریفش در اینجا این است که یک وقتی انسان به این صورت عادت میکند بهنحویکه اگر توجه نداشته باشد یک احساس خلائی برای او حاصل میشود. این صحیح نیست حتی در همۀ مراتب صحیح نیست! یعنی انسان بهواسطۀ توجه به یک شیء نفس او عادت میکند و نمیتواند از او عبور کند. این مطلبی را که ایشان هم میفرمایند شاید منظور آقا ناظر به این قسمت باشد. آن چیزی که منظور من است خیلی بالاتر از این مرتبه است. یعنی افق این مسئله خیلی افق بالایی است اما حالا من آن را بهاصطلاح مطرح کردم و این مرتبه را نگفتم.
یک وقتی انسان توجه به یک صورت میکند و از آن صورت به یک معنا میرسد این اشکال ندارد. اگر اینطور بود خود مرحوم آقا هم حتی عکسهای اساتیدشان را دیگر نباید جلویشان بگذارند؛ در همان جایی که مینشستند مینوشتند. رفقا میدیدند در آن بالای این کتابخانه مسائل و عکسهایی بود یااینکه گاهگاهی نگاه میکردند.
علت حرمت موسیقی
آنچه که هست این است که انسان در ارتباط با صورت گیر کند. یعنی فرض بکنید نفس عادت کند. چرا میگویند که شنیدن موسیقی حرام است؟ مخصوصاً برای سالک شنیدنش اشکال دارد؟ بهجهت اینکه موسیقی در انسان یک حالت عادت میآورد صرفنظر از بعضی از جهات مخربی که دارد، حالا گیرم بر اینکه به قول بعضیها موجب تلطیف بشود و برای بعضیها انسان را به حیوانیت و اینها نیاورد ولی خود نفس موسیقی حالتش حالت مُعَبِدَّه است و انسان را به این مسئله عادت میدهد. این عادت ضرر دارد یعنی این عادت، نفس را میبندد و نمیگذارد که انسان از این مرتبه رشد کند و در همان مرتبه نگه میدارد. نسبت به جنبۀ صورت که در آنجا هست و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ البته در آنجا اشکال دارند نسبت به اینکه شما فرمودید، این جنبه است که انسان نسبت به صورت قفل بشود و نفسش به صورت عادت کند بهطوریکه دیگر نفس نتواند غیر از این صورت بخواهد به آن معنا برسد و به قول معروف در معانی گیر کند و نتواند به آن حقیقت برسد، در الفاظ گیر کند و نتواند به آن معانی برسد. اینجا بهاصطلاح اشکال هست و این روش، روش صحیحی نیست. انسان را گیر میاندازد و اما اگر انسان توجه به لفظ کند و از آن بهعنوان نردبان و سُلّمی برای رسیدن به آن معانی استفاده بکند این اشکالی ندارد.
کیفیت حال سالک در وقت ذکر گفتن
تلمیذ: در ذکر هم سالک باید نظرش به همان معنا به استادش باشد؟
استاد: در ذکر اصلاً نباید انسان نسبت به استاد نظر داشته باشد اصلاً! اگر [توجه به استادش] داشته باشد ذکرش خراب میشود! در ذکر فقط باید توحید مدّنظر باشد حتی امام هم نباید که درنظر انسان باشد. چون سالک در موقع ذکر دارد مظاهر را کنار میگذارد و فقط دارد به مبدأ توجه میکند. بله، حقیقت امام اصلاً عین توحید است ولی چه کسی حالا میتواند به آن حقیقت امام برسد که حالا فرض کنید او را مدّنظر قرار بدهد یا ندهد؟! اگر ما به یک جایی رسیدیم که ولایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه برای ما عین ولایةالله شد عیب ندارد آنوقت در ذکر، امام زمان را هم بیاورید مسئلهای نیست ولی أنّیٰ لَنا بإثباتهِ؟! ما اصلاً در الفاظش گیر هستیم! یعنی تا یک لفظی نگوییم و... اگر بخواهیم یک ذکر قلبی بگوییم در مرتبۀ دهم پانزدهم چرتمان میگیرد! یعنی برای اینکه بیدار باشیم مجبور هستیم زبانمان کار کند! خود اذکار قلبی اذکار مهمی است! یااینکه در بعضی از چیزها در آن مواردی که انسان اصلاً نباید به هیچ ظهوری راه بدهد و توجهی در آنجا داشته باشد در آنجا اصلاً نفس عادت ندارد! این عادت برای گردش لسان است زبان حرکت بکند و طبعاً این موجب تنبه بشود که البته اشکالی هم ندارد اما اگر قرار باشد که انسان بخواهد در ذکر صورتی بهکار بیاورد خود آن صورت حاجب است و جایش در اینجا نیست.
وَهمٌ و تَنبیهٌ:
رُبَما تَوهَّمَ مُتوهمٌ أنَّ ذاتَ المُمکنِ المَأخوذِ معَ الوجودِ مُمتنعٌ لَهُ العَدمُ امتناعاً ذاتیاً نَظراً إلَى المَجموعِ لِکونِ اجِتماعِ النَّقیضین مَحالاً لِذاتهِ فَیکونُ ما بِإزائهِ وجوباً ذاتیاً لا بِالغیرِ.1
در اینجا مرحوم آخوند بعد از اینکه اثبات وجوب ذاتی به شرط محمول را برای ممکنِ محفوف به وجود یا برای موجود خارجی کردند و فرمودند که هر وجودی که در خارج تحقق خارجی داشته باشد و هر موجودی، به نفس وجود ضرورت به شرط محمول بر او عارض میشود و این ضرورت، ضرورت ذاتیه است نه ازلیه. یعنی ضرورتی است تا مادامی که موضوع موجود باشد. در اینجا ممکن است که بعضیها ایراد وارد کنند و بگویند که شما که قائل به ضرورت ذاتیه و وجوب ذاتی برای ممکن هستید پس دیگر در اینجا بین واجب الوجود که ضرورت ذاتیه دارد و ممکن الوجود به شرط محمول یعنی به شرط وجود، دیگر در اینجا فرقی نیست. یعنی همانطوریکه وجود برای واجب ضرورت دارد و طارد عدم به امتناع از موضوع خود است همینطور ممکنِ موجود در خارج در ظرف وجود دیگر وجود برای او ضرورت دارد و طارد عدم به امتناع است و چون عدم برای او ممتنع است پس وجوب برای او ضرورت دارد پس دیگر نیازی به علت ندارد و خود او بینیاز از محدث و جاعل است. این اشکالی است که اینها کردند.
علت فرق قائل شدن بین ضرورت ذاتیه و ضرورت ازلیه
مرحوم آخوند در اینجا اختلاف در قضیه را به فرق بین ضرورت ذاتیه و ضرورت ازلیه برمیگردانند. ایشان در اینجا میفرمایند که بله، ممکن است محفوف به وجود یا آن موجود خارج بر یکی از دو قسمین انتساب در اینجا گرچه این وجوب محمول برای او ثابت است ولی این وجوب محمولی قوام و ضرورتش به غیر است یعنی تا آن واجب بالغیر نباشد که واجب جاعل و وجوب فاعل و علت است این وجوب و ضرورت ذاتی تحقق ندارد. فلهذا ما بین ضرورت ذاتیه به شرط وجود موضوع و ضرورت ازلیه فرق گذاشتیم و در هردو قضیه ضرورت برای آن موضوع هست منتها یکی ضرورت را ازلاً بدون انتزاع تحقق موضوع برای خودش ثابت میکند مانند اللهُ واجبٌ یا اللهُ قَیومٌ و یکی از اینها چون ماهیات امکانیه است گرچه همان هم ضرورت ذاتی و به شرط محمول دارد و میگوییم که زیدٌ موجودٌ بِوجوبٍ ضروری منتها میگوییم که مادامَ زیدٌ زیداً اما اگر زید از زیدیت افتاد بهواسطۀ قطع ارتباط بین جاعل و این زید و بهواسطۀ عدم عنایت و لطف و بهواسطۀ عدم دوام افاضه و اضافۀ اشراقیه دیگر بنابراین زیدی نیست. وقتی که زیدی نبود دیگر وجود خارجی هم نیست. یا بهعکس دیگر وجودی نیست و وقتی که وجودی نبود دیگر زیدی هم در کار نخواهد بود.
پس وجوب زید به خود زید مشروط است یعنی این وجوب به ضرورت محمولی برای زید، مشروط است به اینکه خود زید باشد. اگر زید نبود دیگر وجودی هم نیست. مثل اینکه میگوییم: الآن وجود این کتاب ضرورت دارد. چرا ضرورت دارد؟ چون هست. اینکه هست الآن ضرورت دارد. حالا من این کتاب را برمیدارم و داخل در بخاری میاندازم و میسوزد. وقتی که سوخت دیگر کتاب نیست و خاکستر است. الآن خاکستر ضرورت دارد و وجوب کتاب دیگر در اینجا ضرورت ندارد. الآن امتناع برای این کتاب ضرورت دارد یعنی انتظار عدم برای او در اینجا ضرورت دارد. چون ممتنع و معدوم است.
بنابراین وجوب این وجود برای این کتاب تا مادامی است که علت معدمه، این کتاب را معدوم نکند و علت موجده بقاء این کتاب را تضمین کند. اگر علت مبقیه آمد و دست از تضمین خودش برداشت مثل اینکه یک اوراقی هست و از طرف شخص یا مرکز و بانکی الآن به این اوراق اعتبار داده میشود و این اوراق الآن این مقدار ارزش دارد. ارزش این اوراق از تاریخ فلان تا تاریخ فلان خواهد بود. یک ساعت که از آن تاریخ بگذرد دیگر این اوراق با کاغذهای دیگر فرقی ندارد. قبل از این یک ساعت ممکن است که این اوراق میلیونها تومان قیمت داشته باشد. پس تمام ارزشی که الآن بر این اوراق مترتب شده است بهواسطۀ اعتبار معتبر است چون معتبر در اینجا اعتبار کرده است و موضوع را در اینجا باقی گذاشته است. به عدم آن اعتبار، آن موضوع هم ازبین میرود. پس این وجوب اعتبار و ارزش برای این اوراق مادامی است که معتبر بخواهد به اعتبار خودش ادامه بدهد.
وجود در اشیاء هم همینطور است؛ وجوب در این ماهیات ممکنه وجوب محمولی و وجود و ضرورت وجود برای این ماهیات تا مادامی است که آن علت مبقیه دست عنایت خودش را بر سر این ماهیات گسترده است. اگر آن دست را بردارد دیگر زیدی نیست تااینکه وجود را بخواهیم به او نسبت بدهیم یا ندهیم. روی این جهت بین ضرورت ذاتیه و ازلیه که مربوط به پروردگار است و نیاز به علت مبقیه ندارد و مستقیم به ذات است در آنجا تفاوت هست.
وَهمٌ و تَنبیهٌ:
رُبَما تَوهَّمَ مُتوهمٌ أنَّ ذاتَ المُمکنِ المَأخوذِ معَ الوجودِ مُمتنعٌ لَهُ العَدمُ امتناعاً ذاتیاً نَظراً إلَى المَجموعِ لِکونِ اجِتماعِ النَّقیضین مَحالاً لِذاتهِ.
ممکن است اینطور تصور بشود که ذات ممکنی که با وجود اخذ شده است یعنی خود ذات ممکن، نه آن ممکن. ذات ممکن یعنی ذات به شرط وجود و ماهیت به شرط وجود که گفتیم که بالنسبه به وجود و عدم، متساوی الطرفین است این عدم بر او در ظرف وجود امتناع دارد و امتناع بالغیر ندارد بلکه این امتناع، امتناع ذاتی است. چون وجود الآن بر این ممکن احاطه پیدا کرده است و در هرجا که وجود احاطه و استیلاء پیدا کند وجوب را با خودش میآورد. چون طرد عدم میکند. نظراً به مجموعِ ممکن با این وجود، در اینجا قائل به وجوب ذاتی برای اوست چون با فرض وجود برای ممکن اگر احتمال عدم را بدهیم به معنای این است که این ممکن در وقتی که موجود است در همان وقت بتواند عدم بر او صدق بکند و این نیست مگر اجتماع نقیضین. بله، ممکن است آن وجود ازبین برود بعد عدم جایگزین بشود اشکالی ندارد. عدم با آمدن وجود ازبین میرود و دیگر عدمی نیست. در وقتی که وجود، وجود است و با فرض حیثیت وجود، فرض عدم بشود این مثل این است که با فرض سواد، بیاض هم در همان محل ثابت بشود و این اجتماع نقیضین است.
فَیکونُ ما بِإزائهِ وجوباً ذاتیاً لا بِالغیرِ فَیلزمُ کون المُمکنِ المُرکبِ واجباً بِالذاتِ.1
پس مابإزاء این که امتناع عدم باشد وجوب ذاتی میشود و این دیگر وجوب بالغیر نیست. خب نتیجهاش چیست؟ ممکن مرکب واجب بالذات است و وجوب همۀ ماهیات وجوب بالذات است و با باری تعالی دیگر فرقی ندارند و دیگر احتیاج به صانع ندارند و اینها نتایجی است که بر این مسئله بار میشود و نفس حدوث خودش کفایت برای این میکند و دیگر احتیاج به جعل ندارد.
فَیجبُ عَلیهِ أن یَتنبَهَ مِمّا کَررنا الإشارةَ إلیهِ أنَّ الضَّرورةَ هاهُنا لَیسَت مُطلقةً أزلیةً بَل ضَرورةٌ بِشرطِ الذّاتِ فَکَما أنَّ الإنسانَ إنسانٌ بِالضَّرورةِ ما دامَ کونهُ إنساناً.
باید این آقا متوجه بشود که ضرورت در اینجا با ضرورت مطلقۀ منتسب به ذات باری تفاوت میکند بلکه ضرورت به شرط ذات و به شرط موضوع است [همانگونه که انسان به ضرورت انسان است تا زمانی که انسان باشد]. همانطوریکه شما ذاتیات یک شیء را به یک شیء منتسب میکنید در وقتی که فرض این است که آن شیء مورد لحاظ قرار بگیرد نهاینکه تغییر پیدا کند همینطور اگر شما یک وجود را به یک شیء منتسب میکنید تا وقتی این وجود منتسب به شیء است که آن علت مبقیه این شیء را نگه دارد.
فَکذلکَ الإنسانُ الموجودُ موجودٌ بِالضرورةِ ما دامَ کونهُ موجوداً.
در انتساب ذاتیات به شیء، مادامی که انسان است همچنین انسان موجود موجود بالضروره است تا وقتی که موجود است، نه وقتی که معدوم شد و باید در اینجا بهدنبال علت مبقیه بگردیم.
فَهذا بِالحَقیقةِ وجوبٌ بِالغیرِ لِأنَّ الوجوداتِ الإمکانیةَ و اتِّصافَ المُمکناتِ بِها إنَّما یَکونُ بَعدَ تَأثیرِ الفاعلِ إیّاها و مِن هاهُنا وَضحَ أنَّ وجوبَ الوجودِ فی المُرکبِ مِنَ الواجبینِ المَفروضینِ إنَّما هوَ بِالغیرِ لا بِالذاتِ.
[پس این حقیقتاً وجوب بالغیر است زیرا وجودات امکانیه و اتصاف] ممکنات به این وجودات امکانیه بعد از این است که فاعل اثر گذاشته است، نه قبل آن. از اینجا روشن میشود که آن بحثی که قبلاً در شبهۀ ابنکمونه در بحث ترکب از دو واجب گذشت، آن وجوب وجود در مرکب از دو واجبی که فرض بشود در صمدیت حق و در عدم نیاز و غناء ذاتی پروردگار در آنجا وقتی که صحبت این شد که اگر دو واجبِ مفروض بخواهند با همدیگر جمع بشوند این وجوبِ وجود، وجوب بالغیر است و بالذات نیست چون نفس اجتماع از ناحیۀ غیر آمده است. گرچه آن دو جزء، واجب مفروض و بالذات هستند ولی اجتماع آنها مستند به آنها خواهد بود. اجتماع آنها مستند به خود اجتماع نیست چون هردوی اینها متفاوت هستند. الآن این دو چیز در دست من هست. فرض میکنیم هردو واجب بالذات هستند؛ هرکدام از اینها واجب بالذات برای خودشان هستند ولی اجتماع اینها و اینکه بخواهند به این حالت دربیایند این ممکن میشود و این از وجوب بالذات خارج شده است. تا وقتی که همۀ اینها جدا هستند این واجب بالذات میشود و اینهم واجب بالذات میشود ولی اگر این دوتا بخواهند باهم بر سر یک سفره جمع بشوند آنوقت جمع شدنشان ممکن میشود و وجوبش از بالغیر آمده است. حالا میگوییم که وجوبش از خودش آمده است فرق نمیکند ولی بالأخره بحث بر سر اجتماع است. این اجتماع و ترکیب این هیئت، این هیئت چه میشود؟ وجوب ذاتی یا وجوب بالغیر میشود؟ این وجوب بالغیر میشود. این وجوب را از ناحیۀ اجزاء در اینجا آورده است نه از ناحیۀ خودش.
وَ مِن هاهُنا وَضحَ أنَّ وجوبَ الوجودِ فی المُرکبِ مِنَ الواجبینِ المَفروضینِ إنَّما هوَ بِالغیرِ لا بِالذاتِ و کَذا الامتناعُ فی المرکبِ مِنَ المُمتنعینَ امتناعٌ بِالغیرِ لِأنَّ المَجموعَ فی مَرتبةِ أحدِ الجُزءینِ لَیسَ واجباً و لا مُمتنعاً بَل ما دامَ کونهُ مَجموعاً.
وجود در مرکبِ از دو واجبین مفروضین، بالغیر است و بالذات نیست. امتناع در مرکب از دو ممتنعِ امتناع بالغیر است و امتناع بالذات نیست. مجموع و آن جمعیت در مرتبۀ یکی از دو جزء، واجب نبود. آنچه که واجب بود أحد الجزئین تنها بود. این جزء برای خودش واجب است و این جزء هم برای خودش واجب است. این اجتماع در آن مرتبه، واجب نبود. اجتماع در مرتبۀ متأخر از جزئین است و این دو جزء حکم علت برای اجتماع را دارند. بلکه مادامی این مجموع، واجب است تا وقتی که مجموع باشد. اگر این جمعیت ازبین رفت دیگر اصلاً جمعیتی دراینصورت وجود ندارد.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد