پدیدآور
گروهاسفار
مجموعهفصل 21 و 22: وجود الممكن زائدا علی ماهيته عقلا؛ في إثبات أن وجود الممكن...
توضیحات
فصل (22) في إثبات أن وجود الممكن عين ماهيته خارجا و متحد بها نحوا من الاتحاد
درس سیصد و سوم
نحوۀ ارتباط بین وجود و ماهیت (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
طَریقٌ آخَر لَو قامَ الوجودُ بِالماهیةِ فالماهیةُ المَعروضةُ إمّا مَعدومةٌ فَیَتناقَض أو موجودةٌ فَیدور أو یَتسلسَل.1
در این طریق که خیلی راحتتر نسبت به طریق گذشته بحث میشود، مرحوم آخوند میفرمایند که اگر وجود قائم به ماهیت باشد یا به ماهیتِ موجود قائم است که دور یا تسلسل لازم میآید که در جلسۀ قبل گذشت و یا به ماهیت معدومه تعلق پیدا میکند که متناقض است چون ماهیت معدومه که تحصل خارجی ندارد، پس چطور یک شیء قائم به اوست؟!
بعضیها در اینجا بین لوازم ذاتی ماهیت و لوازم خارجی و عوارض خارجی بر ماهیت خلط کردند و گفتند که چطور شما یکسری لوازم دارید که بر ماهیت حمل میکنید و نیازی به وجود یا عدم ماهیت نیست مثلاً زوجیت را بر اربعه حمل میکنید؛ الأربعةُ زوجٌ سِواءٌ کانَت فی خارجٍ أو لا تکون در اینجا هم ما همینطور میگوییم که وجود مِن حیثُ هو هو، لا مِن حیثُ الوجود و لا مِن حیثُ العَدم قائم به ماهیت است. بنابراین در اینجا اشکالی لازم نیست و وجود به خود ماهیت تعلق میگیرد.
جوابی که مرحوم آخوند میدهند خیلی جواب واضحی است! میفرمایند که قیام شیء به شیء فرض تحصل او در خارج است. وقتی که یک شیئی در خارج محصل نباشد دیگر نمیتواند موضوع برای عرض قرار بگیرد! این یک مسئلۀ پیش پا افتاده است!
انواع عرض!
ما عوارض متفاوتی داریم؛ یک عرض داریم که بر شیء خارجی بهلحاظ نفس ذات قائم میشود و یک عرض داریم که به شیء خارجی بهلحاظ وجود او در خارج قائم میشود؛ آن که بهلحاظ نفس ذات است مِن حیثُ هی هی است مثل اینکه میگوییم: از لوازم مثلث این است که زوایای ثلاث او مطابق با 180 درجه باشد یااینکه از لوازم ذاتیۀ اربعه زوجیت است یا از لوازم ذاتیۀ انسان تعجب است. تعجب و فُسود2 و آثار ذاتی به طبیعت نوعیه برمیگردد که آن طبیعت نوعیه یکسری لوازم ذاتی و عوارض ذاتی دارد ولی اگر صفتی یا عرضی بهلحاظ تحصل خارجی بر موضوعی حمل بشود حالا یا این حمل، حمل ذاتی باشد و یا حمل غیر ذاتی باشد [فرق ندارد]. [حمل] ذاتی مانند اینکه یک شیء علت برای شیء دیگر باشد مثل برودت که علت برای مائیت است یااینکه مانند سایر عوارض غیر ذاتی باشد [مثل] بیاض که بر موضوع عارض میشود و تقدم زمانی را اقتضاء میکند که در اوّلی تقدم ذاتی بود که جنبۀ علیت داشت. در برودت و در تمام اینها احتیاج به تحصل خارجی دارد و ما نمیتوانیم به ماهیت مِن حَیثُ هیَ هیَ اطلاق کنیم.
خلق ماهیت به انواع مختلف توسط ذهن
بنابراین ما وقتی که ماهیت را تصور میکنیم و بعد وجود و یا عدم را بر او حمل میکنیم، برای او نه لحاظ وجود ذهنی میکنیم و نه لحاظ عدم! ذهن چند نوع میتواند ماهیت را فرض کند؛ ماهیت را به شرط وجود فرض کند که ماهیت موجوده میشود؛ زیدٌ الموجود. ماهیت را به شرط عدم و به اعتبار عدم فرض کند که الماهیةُ المعدومة میشود که زیدٌ المعدوم میشود. ماهیت را نه به شرط وجود و نه به شرط عدم فرض کند مثل اینکه بنشیند همین زید را تصور بکند که این زید چه شخصیتی است! فرض کنید که حالا زید از دنیا رفته است و اینهم راجع به موت او تصور نمیکند بلکه مینشیند راجع به احوال این زید [تأمل میکند] که او عجب آدم خوبی بود و این خصوصیات را داشت! بهعنوان عدم این اوصاف را برای او حمل نمیکند بلکه فقط بهعنوان خودش؛ خودش تنها، و نه بهعنوان وجود چون الآن که موجود نیست، بهعنوان خودش! این زیدی که ما دیدیم پارسال از دنیا رفت، این عجب آدم خوبی بود و چقدر آدم سخّی و خوش اخلاق و با معرفتی بود و چه اوصاف و خصوصیاتی داشت! به خود این ماهیت صرفنظر از وجود و عدم بهعنوان یک حقیقت و یک واقعیت دارد فکر میکند.
اگر اشکال بشود بر اینکه همین فکر کردن به ماهیت، خودش یک وجود ذهنی است و وجود ذهنی در اینجاست شما چه میگویید که اعتبار وجود میشود [تصور] ماهیت نکند؟! مگر میشود ذهن تصور ماهیت را بدون وجود ذهنی بکند؟! اصلاً این وجود ذهنی است که ماهیت را خلق میکند! در عالم ذهن بهواسطۀ وجود ذهنی ماهیت خلق میشود. بنابراین اینکه جدای از وجود ذهنی و جدای از عدم، ماهیت تصور بشود چه معنا دارد؟!
لحاظ ماهیت بدون اعتبار از کارهای ذهن
جوابی را که مرحوم آخوند میدهند [این است که] میگویند: شما یک وقت یک شیء را لابِشرط اعتبار تصور میکنید و یک وقت یک شیء را به شرط عدم اعتبار تصور میکنید. تصور یک شیء بدون اعتبار با تصور یک شیء با اعتبار عدم فرق میکند. تصور زید بدون اعتبار وجود و عدم با تصور زید با اعتبار عدم تفاوت میکند. به عبارت دیگر اصطلاحی که هست میگویند: عَدمُ الوِجدان لا یَدُلُّ عَلیٰ عَدمِ الوجودِ؛ عدمُ العلم با علم به عدم منافات دارد! یک وقت شما علم به عدالت زید ندارید و یک وقت علم به عدم عدالت زید دارید! در ماهیتی که تصور میشود و متصوِر این ماهیت را درنظر میآورد بدون لحاظ وجود ذهنی و عدم ذهن تصور میکند؛ [یعنی] غافل است، غافل از اینکه الآن این در ذهن آمد. یک وقت این ماهیت را بهلحاظ وجود ذهنی تصور میکند؛ میگوییم که من این معنا را تصور کردم و این الآن در ذهن من هست. این شاعر بودن به وجود ذهنی مانند شاعر بودن به وجود خارجی است مثلاً زید در خارج نشسته است. الآن ایشان در اینجا نشستهاند، لحاظ ایشان بهلحاظ وجود خارجی است. یک وقت میگوییم که من ایشان را تصور کردم و الآن ایشان در ذهن من هست پس این لحاظ ماهیت به اعتبار شیء است ـ منتها به اعتبار وجود ذهنی است ـ ولی لحاظ ماهیت بدون اعتبار از کارهای ذهن است. ذهن ماهیت را تصور میکند و اصلاً غافل است از اینکه این الآن وجود ذهنی یا وجود خارجی دارد!
یکی از اسرار عالم هستی مسئلۀ کیفیت تعلق وجود ذهنی و وجود خارجی
میخواستم بحثی را در جلسۀ قبل بگویم ولی نمیدانم چطور از ذهنم رفت! حالا إنشاءالله در جلسۀ بعد یادآوری بکنید؛ ارتباط بین وجود ذهنی و وجود خارجی چه نحوه ارتباطی است؟! این یک مسئلۀ بسیار دقیقی است که یکی از اسرار عالم هستی این مسئلۀ کیفیت تعلق وجود ذهنی و وجود خارجی و نحوۀ چگونگی ارتباط [آنها] است. اگر ما به این مطلب رسیدیم حقایق بسیار زیادی برای انسان منکشف میشود! حالا بهنحو اجمال میخواستم بگویم، منتها دیگر از این بحث دور نشویم. این را تذکر بدهید تا بالأخره در جلسۀ دیگر راجع به این موضوع قبل از اینکه به وجود ذهنی برسیم [توضیح] داده باشیم.
خلاصه این زید و این ماهیتی را که الآن انسان تصور میکند این ماهیت لابشرط است و شما میتوانید روی این ماهیت لابشرط محمول حمل کنید. وجودی را که بر این ماهیت حمل میکنید، این ماهیت بدون لحاظ عدم و لحاظ وجود است بنابراین اشکالی بر این مسئله مترتب نمیشود.
طَریقٌ آخَر لَو قامَ الوجودُ بِالماهیةِ فالماهیةُ المَعروضةُ إمّا مَعدومةٌ فَیَتناقَض أو موجودةٌ فَیدور أو یَتسلسَل و الجوابُ بِأنَّ قیامَه بِالماهیةِ مِن حَیثُ هیَ هی لا بِالماهیةِ المَعدومةِ لیلزمَ التّناقضَ و لا بِالماهیةِ الموجودةِ لیلزمَ الدّورَ أو التَّسلسل.1
دلیل دیگر بر این مسئله؛ اگر وجود قائم به ماهیت باشد ماهیتی که معروض است یا معدوم است که این تناقض پیش میآید یا موجود هست پس دور یا تسلسل بنا بر دو تقریر پیش میآید. خبرِ «بِأنَّ قیامَه ...»، «غیرُ نافعٍ» است که سه یا چهار خط بعد میآید. اگر از این اشکال کسی جواب بدهد که قیام وجود مِن حَیثُ هی هی به ماهیت است نه به ماهیت معدومه تا تناقض پیش بیاید. شما میگویید که چطور یک چیز به امر معدوم تعلق میگیرد؟! نه به ماهیت موجوده است تااینکه لازمۀ دور و تسلسل باشد.
کَما أنَّ قیامَ البَیاضِ لَیسَ بِالجِسمِ الأبیضِ و لا بِالجسمِ اللاأبیضِ لیلزم إمّا التَّناقضَ و إمّا الدّور أو التّسلسُل بَل قیامُه بِالجسمِ مِن حَیثُ هوَ غَیرُ نافعٍ.
قیام بیاض نه به جسم ابیض است که تحصیل حاصل باشد و دور و تسلسل، و نه به جسم لا ابیض است تااینکه تناقض لازم بیاید و إمّا الدّورَ أو التَّسلسل بلکه قیام بیاض به خود جسم مِن حَیثُ هو است. بیاض قائم به جسم است نه به جسم بیاض که تحصیل حاصل یا دور تسلسل میشود و نه به جسم بهعنوان أنّه لا بیاض که تناقض پیش بیاید. جسم بهعنوان لِأنّه لا بیاض نمیشود دیگر که بیاض به او قائم بشود! این درست نیست.
لِأن َّ الماهیةَ مِن حَیثُ هیَ هی معَ قطعِ النظرِ عنِ الوجودِ و العدمِ لَیسَ لَها تحصلٌ فی الخارجِ إلاّ بِاعتبارِ وجودها لا سابقاً علیه
ماهیت مِن حَیثُ هیَ هی با قطع نظر از وجود و عدم فقط تحصلش در ذهن هست و تحصلش در خارج نیست مگر به اعتبار وجودش درحالیکه این وجود سابق بر او نیست.
فَلا یَجوزُ أن یثبتَ لَها فی الخارجِ شیءٌ مِن هذهِ الجَهةِ بَل کلُّ ما یَعرضُها مِن هذهِ الجهةِ یَکونُ مِن لوازمِها الانتزاعیةِ الّتی لا وجودَ لَها فی العینِ.
جایز نیست که برای ماهیت در خارج از جهت عدم تحصل و از جهت مِن حَیثُ هیَ هی بودن ثابت بشود. هر صفتی که از این جهت بر ماهیت عارض بشود؛ یعنی از حیث لابشرط وجود و عدم و مِن حَیثُ هیَ، این قطعاً باید از لوازم ذات باشد و کاری به خارج نداشته باشد. مثل اینکه میگوییم: الإنسانُ ناطقٌ، نطق بهلحاظ وجود خارجی نیست بلکه بهلحاظ ماهیت نوعیۀ انسان است؛ از لوازم انتزاعیهای که وجودی برای این لوازم در عین نیست بلکه این لوازم ماهیت است که قبلاً [راجع به آن] صحبت شد.
بِخلافِ الجسمِ مِن حیثُ هو أی مَع قطعِ النّظر عَن البیاضِ و اللابیاضِ فَإنَّه موجودٌ فی الخارجِ بِهذهِ الحیثیةِ وجوداً سابقاً على وجودِ البیاضِ و مقابلهِ و أیضاً.
جسم اینطور نیست. جسم با قطع نظر از بیاض و لا بیاض در خارج موجود هست به همین حیثیت یعنی قطع نظر از بیاض و لا بیاض، یک وجودی دارد که سابق بر وجود بیاض و مقابل بیاض هست. الآن ما که این کتاب را داریم در دست میگیریم، جسمیت کتاب را در دست میگیریم، نه بیاضش را، بیاض یک وصفی قائم به او است. ما با جسم کتاب کار داریم این بیاض میآید و به این جسم میخورد. بیاض ازبین میرود و بعد سواد میآید و به این جسم میخورد. باز به جسمیت این کتاب بیاض و سواد تعلق میگیرد جسمیت هم سابق بر این عوارض است بنابراین این مسئلۀ ما در اینجا با مسئلۀ ماهیت فرق میکند. این یک جواب بود.
قاعدۀ فرعیت
ثبوتُ البیاضِ لِلجسمِ لَیسَ فَرعَ بیاضِ الجسم بَل فرعُ وجودِ الجسم و کذا ثبوتُ کلُّ صفةٍ بیاضاً أو غیرِه لِکلِّ موصوفٍ جسماً أو غیره یَتفرعُ على ثبوتِ الموصوفِ فی نفسِه لا حصولِ تلکَ الصفةِ.
جواب دیگر اینکه ثبوت بیاض برای جسم متفرع بیاض جسم نیست بلکه فرع وجود جسم است و به بیاض جسم کار نداریم. همینطور ثبوت هر صفتی چه بیاض باشد و یا غیر بیاض باشد، برای هر موصوفی؛ جسم باشد یا غیر جسم باشد، متفرع بر ثبوت موصوف فی نفسه است؛ خود موصوف باید باشد نهاینکه متفرع بر حصول این صفت است و این همان قاعدۀ فرعیت است که ثبوتُ شیءٍ لِشیءٍ فرعُ ثبوتِ المثبت لَه عَلی الثابت.
فَلا یلزم توقفَ الشیءِ على نفسهِ و لا التسلسل بِخلافِ الوجودِ فَإنَّه لو کانَ صفةً لِلماهیةِ لَکانَ وجودُ الماهیةِ متوقفاً على وجودِها فَیتوقفُ الشیءُ على نفسهِ.
پس دیگر توقف شیء بر نفسه و تسلسل هم لازم نمیآید. اما در مسئلۀ وجود قاعده فرق میکند، وجود که میخواهد در خارج عارض بر یک ماهیت بشود این جناب وجود اگر صفت برای ماهیت باشد وجود ماهیت متوقف بر وجود ماهیت است ـ باید ماهیت موجود باشد ـ پس وجود ماهیت متوقف بر وجود خودش است که این توقف شیء بر نفس است.
فَقیاسُ الوجودِ لَو کانَ صفةً زائدةً لِشیءٍ عَلى سائرِ الصّفاتِ مُغالطةٌ فالحقُّ کَما سَبقَ أنَّ زیادةَ الوجودِ عَلى الماهیةِ فی التصورِ لا فی العینِ1
اگر صفت زائد برای شیء بر سایر صفات باشد این قیاس مغالطه میشود. حق همانطوری است که قبلاً گذشت ـ اینکه میخوانم بهخاطر این است که سهل است یعنی دیگر در این قسمت مطالب قابل [توجهی] ندارد ـ زیادی وجود بر ماهیت در تصور است نه در عین، در عین خارجی زیادتی نیست وحدت است.
بِأنَّ یُلاحظَ العقلُ کلّا ً مِنهما مِن غیرِ ملاحظةِ الآخر و یَعتبرَ الوجودَ مُنفصلاً و یُلاحظ معنى لَه اختصاصُ ناعتٍ لِلماهیةِ لا بِحسبِ الخارجِ کاتصافِ الجسمِ بِالبیاضِ لیلزم تقدمَها علیه بِالوجودِ تقدماً زمانیاً أو ذاتیاً فَیلزمُ المَحالات.
عقل هرکدام از ماهیت و وجود را بدون ملاحظۀ دیگر ملاحظه میکند. وجود را متصل به ماهیت میداند و یا جدای از آن ماهیت تصور میکند. یک معنایی را برای او ملاحظه میکند و این اختصاص است که برای ماهیت صفت است و اختصاص به او دارد، نه بهحسب خارج؛ یعنی این معنایی را که برای این ماهیت تصور میکند برای ماهیت خارجی نیست بلکه برای ماهیت مِن حَیثُ هی هی است مانند اتصاف جسم به بیاض تااینکه تقدم ماهیت بر آن وجود بهواسطۀ وجود لازم بیاید یا به تقدم زمانی مانند بیاض و جسم و یا تقدم ذاتی مانند برودت نسبت به ماء تااینکه محالات لازم بیاید که گذشت.
بَل غایةُ الأمرِ أنَّهُ یَلزَم تَقدمُها علیه بِالوجودِ العقلیِّ و نَلتزمُ ذلکَ لِجوازِ أن یُلاحِظَها العَقلُ وَحدَها مِن غیرِ ملاحظةٍ وجودٍ خارجیٍ أو ذِهنی مَعَها و مُلاحظتها معَ عدمِ ملاحظةِ شیءٍ مِن الوجودِ مَعها و إن کانَت نَحواً مِن الوجودِ الذّهنی لکن لا یُلاحظُها العقلُ مِن حیثُ ذلکَ الوجودِ إذ لا یُلاحظ ذلکَ الوجود و إن کانَ هوَ نَفسَ تلکَ المُلاحظة.
غایت امر و نهایت قضیه این است که تقدم ماهیت بر آن وجود بهواسطۀ وجود عقلی لازم است! اول عقل ماهیت را تصور میکند بعد وجود را حمل بر ماهیت میکند و اشکالی هم ندارد چون عقل میتواند او را بهتنهایی و بدون وجود ملاحظه کند و میتواند او را ملاحظه بکند بدون اینکه شیئی از وجود را با آن ماهیت ملاحظه بکند اگرچه خود همین ملاحظه یک نحو از وجود ذهنی است. همینکه عقل میآید و او را در این قسمت ملاحظه میکند یعنی وجود ذهنی تحقق پیدا کرده و در اینجا مُهر شده است ولکن عقل این ماهیت را از حیث وجود ذهنی ملاحظه نمیکند و اصلاً به فکرش هم نمیآید و غفلت میکند زیرا این وجود را ملاحظه نمیکند اگرچه این وجود خودش نفس این ملاحظه است و این لحاظ خودش نفس این ملاحظه است.
فَإنَّ عَدمَ اعتبارِ الشیءِ غیرُ اعتبارِ عَدمهِ فَلِلعقلِ أن یَصفَ الماهیةَ بِالوجودِ المطلقِ فی هذهِ الملاحظةِ لا بِحسبِها.
عدم اعتبار شیء غیر از اعتبار عدم است. ما وجود ذهنی را اعتبار نکنیم غیر از این است که عدم او را اعتبار کنیم. عقل میتواند ماهیت را به وجود مطلق در این ملاحظه متصف کند، نه بهحسب این ملاحظه؛ عقل میتواند ماهیت را به وجود مطلق متصف کند و بگوید: الماهیةُ موجودةٌ نهاینکه با ملاحظۀ این وجود ذهنی آن ماهیت را به وجود مطلق متصف کند. نه! ماهیت را معرّای از وجود ذهنی و وجود خارجی ملاحظه میکند و بعد متصف میکند ولی نهاینکه خود وجود ذهنی را هم جزو ملاحظه بیاورد و بگوید که این ماهیتی که الآن وجود ذهنی پیدا کرد موجودةٌ فی الخارجِ، این کار را عقل نمیکند!
ثُمَّ إن اعتبرَ العَقلُ وجودَها الذّهنی لَم یَلزم تَسلسل فی الوجوداتِ بَل یَنقطعُ بِانقطاعِ الاعتبارِ.
اگر عقل بیاید وجود ذهنی را معتبر بکند یعنی بگوید: الماهیةُ موجودةٌ فی الذهنِ تسلسل لازم نمیآید چون خود عقل آمده و وجود ذهنی به آن داده است. تسلسل لازم نمیآید. میگوییم: الماهیةُ الموجودةُ فی الوجودِ الذّهنی دیگر تسلسلی در اینجا نمیآید. این ذهن است و خود ذهن هم به این ماهیت وجود داد! در اینجا دیگر تسلسل قطع میشود؛ یعنی دیگر همۀ افراد میگویند که این ماهیتِ در ذهن، وجودش از ذهن است. این را دیگر همه میگویند که این ذهن خلاق هست، برای ماهیت خلق وجود میکند پس تشؤُّن و حیثیت و تکوّن ماهیت بهواسطۀ همین خلق ذهن است و دیگر تسلسل نیست! ذهن به او داده است، این وجود را ذهن به ماهیت داده است و تسلسلی نیست. همینجا دیگر قطع میشود! بحث در تسلسل در وجود خارجی بود!
وَ مِنَ النّاسِ مَن مَنعَ لُزومَ تَقدمِ المَعروضِ عَلى العارضِ بِالوجودِ عَلى الإطلاقِ قائلاً إنَّ ذلکَ فی عوارضِ الوجودِ دونَ عوارضِ الماهیةِ.
بعضی از این آقایان گفتند که مطلقاً منع میکنیم که باید معروض مقدم بر عارض باشد! نه! گفتند که این در عوارض وجود است و در عوارض ماهیت اینطور نیست. درحالیکه این مطلب واضح البطلان است؛ یعنی مطلب روشن است! خب معلوم است که عوارض ذاتی ماهیت در اینجا کاری به وجود خارجی ندارد و این به خود ذات برمیگردد، چه ماهیت در خارج باشد و چه در خارج نباشد! بحث ما راجع به عوارض وجود است نه به عوارض ماهیت.
أللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد