پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: زيادة توضيح...؛ بيان مخلص عرشي...
توضیحات
فصل(5) في بيان مخلص عرشي في هذا المقام
وجود رابط 8
درس سیصد و هفتاد و ششم
کیفیت پاسخ فلاسفه در اشکالات مطرح شده در وجود ذهنی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
بیان اجمالی از اقوال مطرح شده در باب وجود ذهنی
بحث راجع به وجود ذهنی از نقطهنظر طرح مبانی تا اینجا به اتمام رسید. ادلۀ قائلین به وجود ذهنی عبارت از وحدت حقیقت بین محاکی و محاکات است. اشکال بر وجود ذهنی به لحاظ عدیدهای وارد شد. بعضیها مسئلۀ اندراج تبدّل مقولات را از مقولهای به مقولۀ دیگر بهعنوان اشکال مطرح میکردند. بعضیها اشکال را وجود حقیقت واحده در تحت دو مقوله قرار میدادند که بنا بر فرمایش مرحوم حاجی در اینجا به «جوهرٌ معَ عرضِ کیفَ اجتمع»1 تعبیر میآورند. این دو اشکال، مهمترین اشکالاتی بود که بر وجود ذهنی وارد میشد.
اشکال اول اندراج یک ماهیت در تحت دو مقوله و اشکال دوم تبدل یک ماهیت از یک مقوله، اندراج یک مقوله در تحت مقولۀ دیگر که از اوّلی این اشکال أصعب و أشکل بود. به فرمایش مرحوم حاجی أم کیف تحت الکیف کلٌّ قَد وَقَع، تعبیر آورده میشود.
اشکالات دیگری هم در این زمینه مطرح کردند که چگونه ممکن است صور عظیمه در ذهن تقرر پیدا بکند. لازمۀ این مسئله اگر به آن کِبَر خودش باشد محالیت لازم میآید و اگر به صِغَر خودش باشد تبدل امر کبیر به صغیر در ذهن، این خودش موجب عدم وجود ذهنی و انفکاک بین وجود ذهنی از تعیّن خارجی است. اینها هم اشکالاتی بود که در طیّ مباحث گذشت.
برای فرار از این اشکال، بعضیها قائل به یک نحوه ارتباط بین نفس و تعین خارج شدند. در واقع انکار وجود ذهنی را به این وسیله طبعاً مطرح میکنند که وجود ذهنیای در کار نیست و ما مقولهای به نام وجود ذهنی نداریم بلکه آنچه که هست عبارت از یک نحوه تعلق و ارتباط بین نفس و خارج است که حالا به آن تعلق، وجود ذهنی میگویند، بعضیها [به آن] ظهور صور اعیان در لوح و مرآت نفس میگویند، بعضیها اظهار نفس، آن صور ذهنی را بر وزان صور خارجی میگویند، تمام اینها بهواسطۀ این تعلق پیدا میشود. اما در واقع چیزی در ذهن قرار نمیگیرد و واقع نمیشود و ذهن و نفس ظرف برای تحقق این صور نیست.
بعضیها برای فرار از اشکال قائل به اشباح شدند؛ یعنی وجود خارجی بِحیازها در ظرف و در وعاء خودش محفوظ است. ذهن بهواسطۀ ارتباط با خارج شبحی از آن وجود خارجی در خود میآورد که آن شبح عین آن ماهیت نیست بلکه حکایت از او میکند و بهواسطۀ شبح آن واقعیت و آن ماهیت خارج شناخته میشود. اشکالاتی که در زمینۀ معرفت ـ کیفیت تحقق معرفت ـ در اینجا میآید را فعلاً مطرح نمیکنیم. البته در مباحث بعد که مباحث نفس است قطعاً آنجا باید مطرح باشد. البته این مسئله بیارتباط با مسئلۀ وجود ذهنی نیست و بسیاری از افراد در بحث وجود ذهنی [نظرات مختلفی دارند] ـ ما این مباحث را قبلاً در بحث منظومه گفتهایم ـ و طرق مختلف، کیفیت پیدایش حقایق، فرق بین اعتبارات و حقایق، مذاهب مختلف در معرفتشناسی، مذهب اگزیستانسیالیسم که اینها قائل به عدم واقعیت خارجی هستند و تمام خارج را عبارت از اعتبارات و تخیّلات و تصورات ذهنی میدانند. نیهیلیسمها در اینجا که قائل به پوچگرایی هستند و همینطور افرادی که اینها صرفاً ایدهآلیست هستند، برخلاف روش و فلسفۀ رئالیست که قائل به وجود واقعیت و تحقق در عالم خارج هست، همۀ اینها بیارتباط با مسئلۀ وجود ذهنی نیست. البته بعد از اینکه ما بحث وجود ذهنی را تمام کردیم طبعاً انفکاک این مذاهب را هم حالا اگر دیدیم ضرورت دارد مطرح میکنیم و اگر نه، خود رفقا میتوانند به مقالاتی که در زمینۀ شناخت هست و کتابهای شناخت مراجعه کنند و فرق و افتراق بین این مذاهب را در ارتباط با وجود ذهنی پیدا کنند.
آخرین مطلبی را که مرحوم آخوند بهنحو اجمال مطرح کردند، مسئلۀ انقلاب ماهیت بنا بر مبنای مرحوم سید بود که ایشان قائل هستند که یک ماهیت که در تعین خارجی لحاظ میشود بهواسطۀ انقلاب ماهیت تبدیل به کیف نفسانی میشود. اشکال بر ایشان به اعتراض مرحوم محقق دوانی بر این مسئله بود که چطور ممکن است که یک ماهیت از حقیقت جوهریۀ خودش به یک حقیقت دیگر منقلب بشود؟! به عبارت دیگر همان اشکال اوّلی که
| فَجوهرٌ معَ عرضٍ کیفَ اجتمع | *** | أم کیفَ تحتَ الکیف کلٌ قد وقع1 |
که شبیه آن اشکال هم در اینجا میآید. آن اشکال اول این بود که یک ماهیت، جوهر و عرض با انحفاظ ذات خودش و ذاتیات خودش در تحت مقولۀ جوهر قرار بگیرد.
اشکال مرحوم محقق دوانی بر مرحوم سید این بود که یک ماهیت چطور ممکن است به ماهیت دیگر منقلب بشود درحالیکه در ذات انقلاب معنا ندارد. زوجیت برای همیشه زوجیت است و هیچوقت زوجیت به فردیت تبدیل نمیشود و هَلُمَّ جَرّاً. بنابراین ایشان معتقد بودند بر اینکه آنچه که در ذهن میگذرد و قرار میگیرد عبارت از همان ماهیت و ذات خارجی است، با صرف وجود خارجی و حذف وجود خارجی در ذهن قرار میگیرد و واقع میشود و اطلاق کیف هم اطلاق مجازی است؛ یعنی همانطوریکه بعضیها مانند خود مرحوم آخوند قائل به کیف نفسانی بودند ولی بنا بر مبنای مرحوم محقق دوانی کیف نفسانی در کار نیست بلکه اطلاق کیف بر این حالت و پدیدۀ نفسانی از باب اعتبار و مجاز است چون شبیه به کیف هست از این باب کیف نفسانی میگویند ولی در واقع آنچه که در نفس هست عبارت از همان ماهیتی است که در خارج هست.
این یک مجملی بود از مباحثی که در این مدت در بحث وجود ذهنی مطرح شد. حالا میخواهیم یک نگاه به وجود ذهنی بیندازیم و واقعیت وجود ذهنی را مورد بررسی قرار بدهیم و ببینیم وجود ذهنی چیست. وقتی که این مسئله مورد بررسی تام قرار گرفت و حقیقت وجود ذهنی روشن شد، آنگاه آن نظرهایی که نسبت به این نظریه نزدیک است و آنچه که از این نظریه دور هست، إنشاءالله در عرض چند جلسه مورد بررسی قرار میگیرد تا بعد به بحث وجود رابط بپردازیم.
تلمیذ: این قول محقق دوانی مبتنی بر اصالت ماهیت است؟
استاد: نه! چرا؟
تلمیذ: چون این ماهیت که در خارج نیست و ماهیت یک امر اعتباری است که همان ماهیت بخواهد در ذهن باشد. چون همان ماهیتی که در خارج هست عین همان در ذهن هست.
استاد: خب درست است همان در ذهن هست، وجودش که در ذهن نیست، ماهیتش در ذهن هست.
تلمیذ: شما میفرمایید: آن ماهیتی که در خارج هست.
استاد: همان، آن ماهیتی که در خارج هست با حذف وجود خارجی آن ماهیت در ذهن میآید و وجود ذهنی را به خود میگیرد و لباس وجود ذهنی میپوشد. این چه اشکال دارد؟! یعنی فرض کنید الآن در خارج این شجری را که شما در این حدیقه میبینید، این شجر یک واقعیت دارد و این شجر آهن نیست! عمود و تیرآهن با این شجر فرق میکند! ماهیت این شجر به همین کیفیت ماهیتش در ذهن میآید. پس در وعاء ذهن شما یک شجر خیالی هست، نه شجر واقعی، شجر واقعی مربوط به آنچه که فعلاً در حدیقه هست میباشد شجر خیالی عبارت از همین درخت است منتها درختی که در ذهن هست، نه درختی که در حدیقه هست، این درختی که در حدیقه هست اگر در ذهن سر کار بخواهد قرار بگیرد خیلی مشکلات پیش میآورد ولی این درخت بدون آن وجود، الآن در ذهن شما هست، ارتفاعش هم در ذهن شما هست، کیفیتش هم در ذهن شما هست، رنگ درخت هم در ذهن شما هست بهنحویکه هیچگونه تفاوتی شما در آنچه که در ذهنتان قرار دارد با آنچه که در خارج قرار دارد نمییابید.
خیلی اتفاق افتاده است که خیلی از افراد وقتی که خواب میبینند آن وقایعی را که بعداً اتفاق میافتد را میگویند. فرض کنید مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را در خواب دیدیم، بعداً که عکس ایشان را میبینیم، میگویند: ایشان بعینه همینطور و به همین کیفیت و به همین نحو بود. خب این عکس مسئلۀ صورت ذهنی نیست که اعتبار باشد بلکه عکس عبارت از یک واقعیت خارجی است. این دوربین در مقابل او قرار میگیرد، صورت واقعی او، نه آنچه که در نفس هست، صورت واقعی همین شکل و شمایل بدون حذف یک موی ابرو حتی، دقیقاً در نگاتیو این فیلم منتقش میشود و آن نگاتیو را میبرند روی آن کاغذ منعکس میکنند بعد مانند همان صورت خارجی در اینجا وجود دارد.
بنابراین آنچه را که شما قبل از اینکه عکس را ببینید، نگاه به این صورت میکنید یک ذهنیتی و یک صورتی از این واقعیت خارجی در نفس شما هست. اینکه الآن به این عکس مثال زدم بهخاطر مسائلی است که راجع به قول به شبح خواهیم گفت و یکی از ادلۀ بطلان قول به شبح همین مطلبی است که من در اینجا مثال به عکس زدم. خب این صورتی که الآن در اینجا هست، شما یک صورتی از این زید جناب حکیم متأله ما از این در ذهن میآورید، بعد عکس ایشان را هم از جیب درمیآورید؛ عکس ایشان را از جیب کناری درمیآورید نگاه میکنید، میبینید که آنچه را که از ایشان در ذهن داشتید با آنچه که الآن در روی این عکس است دقیقاً تطبیق میکند. از اینجا ما این را میفهمیم که آنچه که ما از خارج در ذهن برداشت کردیم با آنچه که پدیدۀ انتقال صورت در خارج هست یکسان است و یک سر مو هم تفاوت نمیکند! اصلاً فرق نمیکند!
دلیلی بر ردّ مکتب اگزیستانسیالیسم
آنهایی که در مکتب اگزیستانسیالیست هستند و قائل هستند بر اینکه خارجی وجود ندارد، جز ذهن ما، یکی از ردهایش همین است که شما صورت ذهنی را که از اشیاء خارجی برمیدارید با آن پدیدهای که اصلاً ارتباطی به ذهن ندارد با هردو یکی است و هیچ تفاوتی نمیکند. مسائل خیلی مختلف است و یکی عبارت از وحدت ادراکی است که بین افرادی که متعدد هستند [وجود دارد] همه این را الآن لیوان میبینند و هیچکدام این را چغندر نمیبینند یا همه میبینید این ظرف آب است که در آنهم مایعی از این مایعات هست و ممکن است بعضیها براساس دید کمشان حالا تغییرٌمائی در نگاه و در نظر احساس کنند ولی همه این را آب میبینند مگر کسی چشمش علت و مرضی داشته باشد. خب چطور ممکن است وقتی که یک پدیدهای واقعیت ندارد افراد مختلفة السلیقه و مختلفة الافکار این پدیده را به این واقعیت واحد ببینند؟! این امکان ندارد. ادلهای راجع به این مسئله اقامه کردند که در جای خودش باید مطالعه و بررسی بشود.
حالا صحبت در این است که آن واقعیت خارجی و ماهیت خارجی، آنچه را که او در ذهن میآید وجودش نیست بلکه عبارت از یک معنا و صورتی است، از یک پدیده و حادثهای است؛ ـ حالا یک عبارت و کلمۀ جامع ما بگوییم ـ حادثهای در ذهن پیدا میشود که آن حادثه اگر بخواهد منتقل به حادثۀ خارج بشود همین شجری میشود که شما دارید میبینید. این را ماهیت میگوییم.
منظور از ماهیت منتقش در ذهن
پس ماهیتی که در ذهن میآید این ماهیت عبارت از یک صورت نوعیۀ جزئیۀ یا بهطورکلی یا بهطور جزئی است ـ از اعیان خارجی که بهطورکلی معنا ندارد پس بهطور جزئی ـ [پس عبارت است از] صورت جزئیه از یک شیء در ذهن، بهطورکلیِ آن عبارت است از انتزاع ذهن معنای کلی و صورت کلیه را از اشیاء جزئی خارجی.
حالا بحثی که در اینجا هست این است که شکی نداریم بر اینکه آنچه که در ذهن هست عیناً مطابق آن چیزی است که در خارج هست و اینجا مسئلۀ انتقال عرض نیست. میگویند که در زمان مرحوم حاجی در بحث قیام عرض به معروض و به موضوع خودش در آنجا ثابت میکند که عرض قابل انتقال نیست. میگویند که در همان زمان تازه عکاسی آمده بود، آمده بودند عکس مرحوم حاجی را برداشته بودند به او نشان داده بودند و این مانده بود پس چطور عرض در اینجا منتقل شده و دیگر قائم به موضوع نیست! حالا این قضیه را یا به ایشان میبندند یااینکه [صحت دارد]. بعید است مرحوم حاجی اینقدر نسبت به این قضیه کم [اطلاع] باشد! در اینجا هم عرض قائم به موضوع است منتها در وقتی که انسان به خود عین نگاه بکند این عرض قائم به موضوع است که خود انسان است. در اینجا که این صورت عکس در کاغذ و در قرطاس وجود دارد، خب این عرض قائم به موضوعش است و انتقالی در اینجا نیست! انتقال در اینجا نیامده که این چهره و این شمایل جناب سرکار فیض آثار از اینجا منتقل بشود و کمّش در این قرطاس بیاید. نه! الآن این ابروی شما همین ده سانتی که هست مربوط به این صورت است و این از این صورت بهجای دیگر منتقل نمیشود. این محاسن سیاه و سفید و کیفیت وضع و اینها مربوط به این صورت است و امکان ندارد از این صورت بهجای دیگر منتقل بشود. آنچه که در عکس نمودار میشود، انعکاس نوری است که از پرتو این نور و ضوء بر این موضوع به شیء دیگر، این صورت را ترسیم میکند.
پس در اینجا عرضی از جای خود بهجای دیگر منتقل نشده است بلکه عرض در اینجا بهجای خودش هست، آن صورت عکس هم که در آنجاست آن صورت هم بهجای خودش است. حالا چیزی که در اینجا هست این است که آن چیزی را که ما در ذهن تصور میکنیم که عبارت از ماهیت است ـ خوب دقت کنید ما از اینجا میخواهیم وارد در همان بحث و مبنای خودمان بشویم! ـ دارای اَشکال مختلف و ماهیتهای مختلفی است.
منبابمثال یک صورت زید را الآن شما تصور بکنید صورت یک زیدی یا یک شخصی را همین الآن ما تصور کردیم؛ اولین چیزی که ما در ذهن میآوریم این است که این زیدی که الآن در ذهن ما هست سنگ، گچ، آجر، خشب و حجر نیست بلکه انسان است. این انسانیت را شما از کجا متوجه شدید؟ آیا از ابروی زید متوجه شدید یا از أنف و فم زید یا از سر و گردن و بدن زید؟! از اینها متوجه نشدید. ممکن است شما یک مجسمهای را در ذهن بیاورید و این مجسمه را که در ذهن آوردید، نمیگویید: انسان در ذهن من هست. اگر شما به موزۀ مردمشناسی در طهران بروید، در آنجا مردم قرون و اعصار مختلفه را خواهید دید. اولین قدمی که در موزه میگذارید هیچ تصوری نمیکنید این افرادی که الآن در آنجا نشستهاند انسان هستند، میگویید: اینها مجسمه هستند. چرا میگویید: مجسمه هستند؟! درحالیکه عرضی که عارض بر این موضوع شده با عرضی که عارض بر یک انسان واقعی میشود هردو یکی است! حتی گفتم که الآن مجسمههایی میسازند که بهاندازۀ سر سوزنی تفاوت با اصل ندارد! بهطوریکه اگر این شخص شروع به حرف زدن کند و سرش را تکان بدهد و صحبت کند شما میگویید: یک آدمی نشسته و دارد حرف میزند! بنابراین اینکه در این موزه شما احساس میکنید که این افراد مجسمه هستند، نه انسان، علتش چیست؟ از کجای مسئله شما احساس کردید که اینها مجسمه هستند؟ آیا ابروی اینها و حاجب اینها دلالت میکند؟! نه، أنف و فم اینها دلالت میکند؟! نه. بدن و جسم اینها دلالت میکند؟! نه، چطور شد شما اینجا متوجه شدید این مجسمه است ولی وقتی به زیدی که در حیاط مدرسه هست و دارد میرود نگاه میکنید میگویید: هذا انسانٌ؟!
معنای طبیعت نوعیه
پس معلوم میشود یک حقیقت و یک واقعیتی غیر از اعراض وجود دارد که آن حقیقت و آن واقعیت بدون اینکه شما او را ببینید، از راه اعراض آن حقیقت را ادراک میکنید، این طبیعت نوعیه میشود. پس در طبیعت نوعیه، نفس عرض دلالت بر او نمیکند بلکه آن رؤیت انسان، آن طبیعت خارجی را ایجاب میکند که یک حقیقت و ماهیتی ماوراء اعراضی که آن اعراض را میبیند [هست] چون انسان غیر از عرض چیزی نمیبیند؛ وقتی که شما زید را مشاهده میکنید، صورت زید اگر ابیض باشد، بیاض میبینید و بیاض که زید نیست بلکه عرض است. حاجب زید سیاه است لذا یک حاجب اسودی را میبینید. حاجب که زید نیست! عین که زید نیست! آن عینی را که شما میبینید عبارت از همان صورت است که این صورت سواد است و در وسطِ بیاض و فرض کنید که مقلهای ـ بهاصطلاح مژگان ـ و... شعرهای مطول یادتان میآید؟! آنجا دارد: «و مُقلَةً و حاجبا مزججا» ...1 این مقله و این سفیدی و این عین، عرض است که این عرض شما را به یک حقیقتی میرساند که آن حقیقت عبارت از موضوع و مادۀ این عرض است درحالیکه موضوع را لمس نکردید. همینطور اعراضی را که شما از یک زید مشاهده میکنید، این اعراض شما را به یک طبیعت نوعیه منتقل میکند که این طبیعت نوعیه در ذات زید موجود است.
شکل نداشتن ماهیت
لذا وقتی که زید را دارید میبینید که دارد در حیاط راه میرود، او دارد در حیاط راه میرود ولی شما میگویید: زید زنده است و دارد در حیاط راه میرود. از کجا میگویید: زید زنده است؟! چرا نگفتید که این زید مجسمه است؟! چرا؟! چون آن ماهیتش را در ذهن آوردید. حالا آن ماهیت چه شکلی است؟! بگویید! شکل ندارد ماهیت زید شکل ندارد! آنچه که شکل دارد اعراض است.
کیفیت قرار گیری ماهیت در ذهن
| و مُقلَةً و حاجبا مزججا | *** | أى مدققاً مطوَّلاً |
پس از کجا شما ماهیت را در ذهن آوردید؟ انتقال از عرض به معروض و به موضوع؛ این عرض بر موضوع خودش عارض شد و آن موضوع عبارت از بدن که این ماده است میباشد و از آن عرض و آن بدن که موضوع هست شما به یک حیات که عبارت از یک طبیعت نوعیه است میرسید. اسم این ماهیت میشود. بنابراین صور نفسانی و صور ذهنی، فقط اینها صورتی که قابل نقش باشند نیستند. ادراک حقائق کلی صورت ندارد. معانی است که آن معانی بر اعراضی در نفس عارض میشوند همانطوریکه این طبیعت نوعیۀ انسانیه در خارج بر یک جسمی به نام زید عارض میشود شما میگویید: زیدٌ موجودٌ و زیدٌ حیٌّ آنوقت این معنا را که ما در ذهن آوردیم همراه با این معنا اعراضی هم در ذهن هست. از یک طرف آن زیدی را که شما در ذهن میآورید یک متر و هفتاد یا هشتاد سانت طول دارد. کمّ در اینجا در ذهن میآید واقعاً شما میگویید: این زید یک متر و هفتاد سانت است؟! یک متر و هشتاد سانت است؟! پس در اینجا کمّ در ذهن آمد. شما میگویید: این زید الآن ترسیده و رنگ صورت و لون صورتش زرد و اصفر شد. در اینجا عرض در ذهن آمد که کیف باشد. میگویید: این زید دارد حرکت میکند، وضع در ذهن آمد. میگویید: این زید لباس پوشید، مِلک و جده درنظر آمد. میگویید: این زید در این مکان دارد راه میرود، مکان و أین درنظر آمد. این زید پسر فلانی است، اضافه و مقولۀ مضاف در اینجا درنظر آمد. تمام اعراض را دارید در ذهن میبینید، یکییکی آن اعراض در ذهن میآید و در جای خودش قرار میگیرد، به همراه آن ماهیت که عبارت از جوهریت زید است آنهم میآید در ذهن قرار میگیرد. لذا میگوییم: زیدٌ جوهرٌ، زیدٌ طبیعةٌ إنسانیةٌ، زیدٌ إنسانٌ، زیدٌ لیسَ بِحمارٍ و امثالذلک. اینکه دارید میگویید: زیدٌ لیسَ بِحمارٍ، زیدٌ إنسانٌ و امثالذلک اینها همه بهخاطر این است که انسانیت را در ذهن آوردید. این انسانیت که عبارت از طبیعت نوعیه است، حقیقت جوهریۀ زید که عبارت از انسانیت است، اینهم در ذهن آمده است. در کنار اعراض این انسانیت هم شما میبینید در ذهن میآید.
مشاهَد ذهن در نفس، واقعیتی به وزان واقعیت خارج
بنابراین از مطالبی که بیان شد اینطور نتیجه میگیریم که آنچه را که ذهن در نفس خود میبیند عبارت از یک واقعیتی به وزان واقعیت خارج است و هیچگونه تفاوتی در اینجا ندارد. بله! دقت بیشتر و تعمّق بیشتر موجب میشود که آن واقعیت خارج دقیقتر و ظریفتر در ذهن بیاید. فرض کنید یک نفر یک شخصی را از صد متری میبینید، این یک نحو در ذهن میآید. یک نفر یک شخصی را از دو متری میبیند، این یک نحو در ذهن میآید. یک وقتی یک نفر یک شخصی را از یک سانتی میبیند این یک نحو دیگر در ذهن میآید!! اینها همه فرق میکند. کیفیت دقت و کیفیت آن حقیقت و واقعیت و آن ظرافت مسئله در اینجا بنا بر نحوه و اختلاف ابعاد در اینجا تفاوت دارد. شما یک وقت شبحی را میبینید، ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾،1 یک وقتی میروید، از جلو ماء را در اینجا میبینید. این مسئله دوتاست! اما اینکه ذهن و نفس از نظر واقعیت با خارج متفاوت باشد، این مسئله اصل و اساسی ندارد. این مجمل و مقدمه بود تا وارد در مسئله بشویم.
تلمیذ: راجع به ظاهر مثلاً موجودیت در خارج هست، آن واقعیت و حقیقت چطوری در نفس ایجاد میشود؟ یا مثلاً در مورد انسان هم آن ناطقیتش؛ چطوری من آن را ادراک میکنم که با من اتحاد پیدا میکند که من میفهمم که این انسان است یا ناطق است؟
استاد: خب حالا بروید فکر کنید ببینید چطوری میشود دیگر. ما گفتیم که وقتی شما میبینید زید دارد در این صحن حرکت میکند کمّ و آنچه را که شما میبینید اعراض است. شما غیر از اعراض هیچ چیز نمیبینید. شما میگویید: حالا من بشرهاش را دیدم. خب بشره که چیزی ندارد، لون بشره دیده شد. شما میگویید: من حرکتش را دیدم. خب در اینجا وضع را دیدید. فرض کنید که سرش بالا بود و پایش روی زمین بود. یااینکه فرض کنید میگویید: من لباسش را دیدم و امثالذلک. آنچه را که مشاهده میکنید اعراضی هست که از این اعراض ما پی به یک ماهیتی میبریم که آن ماهیت عبارت از طبیعت نوعیه است. حالا چطوری پی میبریم؟ میخواهید این را بگویید دیگر؟!
تلمیذ: بله.
استاد: إنشاءالله برای وقت دیگر باشد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد