پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 2- فصل 1 و 2: تحقيق الوجود بالمعنى الرابط؛ أن الوجود علة...
توضیحات
المرحلة الثانية في تتمة أحكام الوجود و ما يليق بأن يذكر من أحكام العدم
فصل(1) في تحقيق الوجود بالمعنى الرابط
وهم و تنبیه
فصل 5 ـ
درس سیصد و نود و هفتم
بیان مبانی مطروحه راجع به ارتباط و تعلق عالم وجود با مبدأ اول (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَهمٌ و تَنبیهٌ:
إنَّ بَعضاً مِن أجِلَّةِ العُلماءِ المُتأخِّرین أرادَ أن یَصِلَ إلى مَقامِ الواصِلینَ مِن أصحابِ المَعارجِ و أولیاءِ الحِکمةِ المُتعالیةِ فَقالَ فی رِسالَتهِ المُسمّاة بِالزَوراءِ المَعقودَةِ لِبیانِ تَوحیدِ الوجودِ السَوادُ إنِ اعتُبِرَ.1
تا آنجایی که بهنظر میرسد مطلب را راجع به کلام مرحوم محقق دوانی و ایرادی که مرحوم آخوند برایشان وارد کردند عرض کردیم و اشکالی که بر کلام مرحوم آخوند بهنظر میرسید مطرح کردیم. حالا اجمالاً دیدم که اگر دوباره بهنحو اجمال یک نظری بشود شاید از این نقطهنظر بد نباشد.
مثال مرحوم دوانی درخصوص توحید وجود و وحدت شخصیه
مرحوم محقق دوانی مسئلۀ توحید وجود و وحدت شخصیۀ وجود را به مثال عَرَض و صورت مثال زدند؛ در باب عرض و صورت که وجود عرض و وجود صورت، وجود رابطی است و در مورد وجود رابطی عرض شد؛ وجودی است که وجود فی نفسه دارد ولی وجود او عین عبارت وجود او برای موضوع است مانند اَعراض یا مانند صور؛ وجود عرض در عین اینکه وجود فی نفسه دارد و ما آن وجود را از وجود موضوع جدا میکنیم، میگوییم: فرش و قرمزی فرش، فرش و سواد فرش، فرش و بیاض فرش، فرش و کمّ او، کم یک وجود فی نفسهای دارد که ما نظر استقلالی نسبت به آن کم داریم. گرچه وجود آن کم عین وجود آن برای موضوع است ولی بالأخره وجود فی نفسهای که انسان مستقلاً لحاظ کند، وجود دارد. میگویند: کمّ این فرش چقدر است؟ میگوییم: ثَلاثةَ امتار. کمّ این فرش چقدر است؟ میگوییم: مِترَین. یعنی میتوانیم این قضیۀ کم و کیف و سایر اعراض را جدای از آن وجود تصور کنیم گرچه این کم بدون موضوع در خارج محقق نیست، این را وجود فی نفسه و لِغیره میگویند؛ یعنی وجودی که وجودش در عین اینکه میشود به آن نظر استقلالی کرد و وجودش مانند وجود حرفی، وجود رابط نیست درعینحال این وجود عین وجود موضوع است و جدای از وجود موضوع نیست.
کلام مرحوم آخوند در مورد عَرَض
در باب عَرَض مرحوم آخوند میفرمایند که نسبت به عرض میشود سه نوع حکم کرد؛ مطلب اول وجود عرض را به معنای همان وجود رابطی بگیریم یعنی وجودی که این وجود گرچه وجود محمولی است و در قضایای هلیّت مرکبه مانند زیدٌ أبیضٌ محمول واقع میشود. در این ابیضیت یک وجودی هست که وجود او وجود رابطی است یعنی انتساب این ابیض به زید، انتساب آن که عبارت از همان معنای حرفی است که آن انتساب وجود استقلالی ندارد بلکه وجود او در ضمن وجود زید هست یعنی با انتساب ابیض به زید این وصف، تحقق خارجی پیدا میکند، اگر این انتساب نبود این وصف در خارج نبود! گرچه خود وصف که ابیضیت است یک معنای استقلالی دارد ولی تا به زید تعلق نگیرد، این عدم تعلق موجب امتناع خارجی اوست، در خارج محقق نمیشود. باید بیاض بر زید تعلق بگیرد تااینکه او را در خارج مشاهده کنیم! باید بیاض بر این قرطاس تعلق بگیرد تا این بیاض را در خارج مشاهده کنیم و بیاض بدون تعلق به قرطاس در خارج وجود ندارد! پس این تعلق و انتساب بیاض به قرطاس عبارت از وجود رابط است که همان وجود تعلقی و وجود نِسَبی و وجود رابط است که همان معنای هلیّت مرکبه و یا وجود حرفی است. این یک مسئله راجع به صفت و عَرَض و راجع به معروض و موضوعش است.
مطلب دیگر که در اینجاست این است که خود این ابیض در اینجا وجود فی نفسه دارد یعنی وجود فی نفسه ابیض که این وجود فی نفسه در ضمن وجود فی غیره هست و در ضمن وجود غیر است. الآن خود این ابیض و احمر در خارج محقق است، الآن این احمر را در خارج میبینیم. همانطوریکه در جلسۀ قبل خدمت رفقا عرض کردم بهطورکلی قبل از اینکه موضوع برای عرض برای ما روشن باشد، خود عَرَض برای ما روشن است. قبل از اینکه بدانیم در این کتاب چه نوشته است، نظر اول ما بر این سفیدی کتاب میافتد حالا سفیدی این کتاب جنسش از قُطن است یااینکه جنس آن از نفت است، ما دیگر نسبت به معروض اطلاع نداریم. در وهلۀ اول نظر ما بر بیاض میافتد در وهلۀ اول نظر ما بر سواد میافتد حالا این سواد عربی یا فارسی است؟ آن را بعد باید دقت کنیم. این سواد چه مطالبی دارد؟ در دقت بعدی باید دقت کنیم. آیا کفر است یا ایمان است؟ اینها همه مربوط به مسائل بعدی میشود. آنچه که در وهلۀ اول نظر ما را جلب میکند فقط صرف عرضیت است و آن عرضیت یا بیاض است یا سواد است یا کمّ است یا کیف است، خصوصیاتی [است] که از مشاهدۀ این اشیاء خارجی میفهمیم. خود موضوع و ادراک ماهیت آن اولاً و بالذات در ذهن نمیآید بلکه بعد ماهیت آن موضوع به ممارست و دقت برای انسان روشن میشود. براساس همین ترتب و ترتیب معلوم میشود که وجود عرض، وجود فی نفسه است یعنی وجودی است که میشود آن را جدای از موضوع لحاظ کرد. قبل از اینکه وجود موضوع را بهدست بیاوریم، وجود عرض را لحاظ کردهایم. گفتهایم: این سفید است، میگوید: تو که نمیدانی جنس آن از چیست از کجا میدانی سفید است؟ میگوییم: سفیدی آن را میدانم حالا جنسش را نمیدانم چیست، به آن دست میزنم و میفهمم چیست، وقتی دست زدم آنوقت میفهمم جنسش جنس خوبی است یا جنس بدی است.
یک نفر داشت فوتبال تماشا میکرد و بعد دید که [دروازهبان] گل خورد و توپ در دروازه رفت. بعد گفت: تو بلد نیستی! او گفت: اگر خودت بلدی بیا. او گفت: فوتبال بلد نیستیم ولی اینکه توپ در دروازه رفت را که دیدیم! این را که دیگر میبینیم!! حالا بلد نیستیم بازی نمیکنیم ولی این مقدار را که فهمیدیم که این [توپ داخل دروازه] رفت! در مورد عرض در وهلۀ اول آن اعراض بهنظر میآید حالا موضوعش را کاری نداریم؛ دیگر هرچه میخواهد باشد با آن موضوع کار نداریم. عرفان نسبت به موضوع در مراحل بعد است و آنچه که در مرتبۀ اول هست عرض است. وَ کفا به فرقاً بینَ الوجودِ الرّابِطی و الرّابِط، در وجود رابط اصلاً وجود استقلالی نیست و اینکه الآن این عرض تعلق به آن صفحه دارد، قابل وجود استقلالی نیست.
وجود موضوع سبب تحقق وجود رابطی در خارج
میگوییم: این صفحه ابیض است و این ورق ابیض است، ابیضیت را به این صفحه متعلق کردهایم، به آن واسطۀ بین وصف و موصوف تعلق میگویند. میگوییم: ابیضیت بر این قرطاس عارض شده است، نه بر این عبا! ابیضیت بر این قرطاس عارض شده است، نه بر این قبا! ابیضیت بر قرطاس عارض شده است، نه بر این سجّاد! خب اینکه میگوییم: ابیضیت و این وصف عارض شده است، اسم آن جنبۀ تعلق را وجود رابط میگذاریم اما خود ابیض که دیگر وجود رابط نیست، این وجود رابطی است یعنی خود ابیض که چشم ما به او تعلق میگیرد، وجود فی نفسه دارد یعنی خودش روی پای خودش ایستاده است اما بینیاز از موضوع نیست و تا موضوع نباشد، این نمیتواند در خارج وجود پیدا کند! پس این وجود عرض به این لحاظ وجود رابط میشود.
به یک لحاظ دیگر میتوانیم این ابیض را درنظر بگیریم و آن اینکه این ابیض صرفنظر از موضوع خودش بهنحویکه به او عنوان جوهریت بدهیم، در خارج ممتنع الوجود است یعنی ابیض را بدون موضوع آن درنظر بگیریم درحالیکه چیزی که میخواهد در خارج وجود پیدا کند، باید جوهر باشد یا عرض قائم به جوهر باشد اما این جوهرِ بدون محل، مثل صورتِ بدون محل یا عرض بدون موضوع، اگر شما بخواهید خود این را لحاظ کنید در ذهن وجود دارد اما در خارج وجود ندارد. این سه لحاظ را بنا بر فرمایش مرحوم آخوند نسبت به وصف و نسبت به عرض بیان کردیم.
انتساب حقایق اشیاء به مبدأ اعلیٰ سبب وجود خارجی آنها
بیان مرحوم محقق دوانی در اینجا اینطور است، میفرمایند: وقتی که ما نگاه به حقایق اشیاء کنیم، متوجه میشویم که وجود حقایق اشیاء مانند وجود عرض وجود رابط است، نه رابطی! یعنی اینها در واقع اصلاً وجود ندارند بلکه نفس انتساب این حقایق به مبدأ أعلیٰ است که موجب وجود خارجی آنها است! اگر این انتساب از میان برداشته شود دیگر حقایقی برای اشیاء باقی نمیماند. اگر طرفین ازبین بروند، وقتی که میگوییم: الورقُ أبیضُ، وقتی که ورقی نباشد دیگر تعلقی هم وجود ندارد که بیاض به این ورق تعلق داشته باشد! چون ورقی در کار نیست تااینکه بیاض باشد یا سواد باشد. خودِ اصل، انتفاء پیدا میکند.
روابط محض بودن اعیان ثابته
عدم و امتناع اعیان ثابته بهخاطر جدایی از وجود باری
بنابراین اعیان ثابته که بزرگان فرمودهاند: ما شَمَّت رائِحةَ الوجود بلکه نمود و ظهور اعیان ثابته در عالم خارج هست اشاره به همین مطلب است. چون همۀ اعیان ثابته بهطورکلی روابط محض هستند و مانند عرض میمانند. اگر این اعیان ثابته جدای از وجود حق تعالی لحاظ شود، حکم عدم و امتناع بر آن بار میشود! اگر ما بخواهیم ماهیات را قبل از تعلق وجود به آن ماهیات در خارج تصور کنیم، این ممتنع است. بله، وقتی که عنایت حق به ماهیات تعلق گرفت، وجود آن ماهیات مثل وجود اعراض میشود و در خارج وجود دارند. زید در خارج وجود دارد، کتاب در خارج وجود دارد، فرش در خارج وجود دارد و زمین و سماء در خارج وجود دارند، همۀ اینها هستند اما اگر اینها را جدای از وجود حق لحاظ کنید، حکم اَعدام بر آن میشود! مانند اسود میماند؛ اگر اسود و احمر در ضمن و مستند به موضوع لحاظ بشود وجود خارجی دارد و اگر بدون استناد به فرش لحاظ شود حکم عدم به آن بار میشود و در خارج وجود ندارد.
نظر مرحوم دوانی درخصوص کیفیت تحقق اعیان خارجی و اعیان ثابته
تعریف اعیان ثابته
پس مرحوم محقق دوانی کیفیت تحقق اعیان خارجی و اعیان ثابته را در وجود و در عدم در صورت انتساب عرض به موضوع و انتساب صور به محل، ملحق به وجود اعراض و صور کردهاند. چطور اینکه در مورد اعراض با توجه به موضوع، عرض در خارج هست، بدون توجه به موضوع عدم در خارج هست، صورت با توجه به محل در خارج تحقق دارد و بدون توجه به محل عدم در خارج وجود دارد، نه صورت، اعیان ثابته هم همینطور هستند. اعیان ثابته عبارت از حقایق اشیائی هستند که در صورت عنایت اضافۀ اشراقیه در خارج وجود دارند و بدون اتکاء به آن اضافۀ اشراقیه در خارج عدم دارند لذا میگویند: ما شَمَّت رائِحةَ الوجود، خودش فی نفسه رائحۀ وجود را در اینجا استشمام نکرده است.
اعتراض مرحوم آخوند نسبت به تمثیل محقق دوانی
مرحوم آخوند آمدند نسبت به تمثیلی که محقق دوانی آورده است اعتراض میکنند. ایشان میفرمایند که حرف شما در اینکه اعیان ثابته ما شَمَّت رائِحةَ الوجود درست است و با آن حرف کاری نداریم، دلیلی که شما آوردهاید به این نتیجه نمیرسد و دلیل شما مثبت نیست. شما گفتید که اعیان ثابته مثل اعراض میمانند درحالیکه اعراض وجود فی نفسه دارند و اعیان ثابته وجود فی نفسه ندارند! اعراض وجودشان فی نفسه است یعنی شما عرض را بدون توجه به موضوع میبینید گرچه در خارج محتاج به موضوع است ولی شما دو حکم جدا میکنید، یکی بر عرض و یکی بر موضوع درحالیکه نسبت به اعیان ثابته وجود اعیان ثابته وجود رابط است، نه وجود رابطی؛ یعنی هرچه هست عبارت از ربط است.
عدم وجودِ وجود فی نفسه و مستقل در خارج
بنا بر حکمت متعالیه و مشرب مرحوم صدرالمتألهین و عرفاء الهیه هیچ وجود فی نفسه و مستقلی در خارج تحقق ندارد. آنچه که در خارج تحقق دارد روابط محضه هستند و جنبۀ ربطی دارند و وجود آنها وجود ربطی است مانند وجود هلیّت مرکبه و مانند وجود حروف که چطور وجود حرف خودش وجود فی نفسه نیست و قابل اشاره نیست، وقتی حقایق خارجیه را با دقت نگاه کنیم، ـ نه با یک نظرۀ بسیطه و ابتدائیه ـ میبینیم که اصلاً همۀ حقایق خارجیه پُف و توخالی هستند و آنچه که هست یک وجود است که از آن تعبیر به تشخص در وجود و وحدت در وجود میآورند و آن عبارت از همان اضافۀ اشراقیه است و دیگر غیر از این چیز دیگری نیست. این اشکال مرحوم آخوند به مرحوم دوانی بود.
عدم وجود فی نفسه در اعیان ثابته
مرحوم آخوند اشکال به این میکنند که اینکه گفتید: اگر به وجود فی نفسه بدون موضوع توجه کنیم ممتنع است، این حرف شما درست است. بله، اگر ما به عرض بدون موضوع توجه کنیم، در خارج ممتنع الوجود است ولی عرض که فقط این نیست! عرض یک وجود فی نفسه هم خودش دارد؛ وجود فی نفسهای که عین وجودِ در موضوع میماند درحالیکه اعیان ثابته اینطور نیستند، اعیان ثابته اصلاً وجود فی نفسه ندارند و وجودشان فقط وجود حرفی، ربطی، تعلقی و نِسَبی است؛ نسبت با مبدأ دارند و خودشان فیحدّنفسه استقلال ندارند. ما نمیتوانیم اشیاء خارجی را جدای از معروض آنها لحاظ کنیم، معروضی وجود ندارد و معروضی در اینجا نداریم! در مورد بیاض، معروض داریم و معروضش عبارت از همین ورق است، این ورق معروض است و سفیدی عارض است اما معروض اشیاء خارجی چیست؟! عارض بر خدا شدهاند؟! آیا میشود یک همچنین چیزی را تصور کنیم که اشیاء خارجی عارض بر خدا شدهاند؟! خدا یک هیکلی درست کرده است و این معروض است و بعد زید عارض بر او میشود! بله، ممکن است که زید عارض بر هیکلی بشود ولی آن فرق میکند، آن یک مسئلۀ دیگر است. اما آنچه را که این عارض بخواهد عارض بر آن بشود، نمیشود! این ماهیات هم که نمیشود عارض بر آن وجود بشوند و وجود چیزی نیست که این بخواهد نسبت به آن عارض بشود. بنابراین آنچه که در خارج هست فقط عبارت از نمود و ظهور بدون تعلق وجود لِنفسه به آنها است. پس بین مثالی که شما زدید و مطلبی که در بیان تحقق و تقریر آن هستید فرق هست، مطلب درست است که اعیان ثابته ما شَمَّت رائِحةَ الوجود است ولی دلیلی که آوردید و گفتید: این مانند اعراض است و مانند صور بدون محل میماند، آن دلیل شما به نتیجه نمیرسد و سایر محشین و مقررین هم بالإتفاق نظریۀ مرحوم آخوند را در اینجا تایید کردهاند و بر مرحوم محقق دوانی به سختی تاختهاند!
فهم نادرست مرحوم آخوند از معنای عرض
ما دلمان برای محقق دوانی سوخت و راستش گفتیم که این بیچاره اینقدر از زمان مرحوم آخوند به اینطرف مورد هجوم حملات و هجمات از هر طرف واقع بشود، خدا را خوش نمیآید! گفتیم که در مقام دفاع از او بربیاییم و یکقدری از آن هجمات کم کنیم، مطلب را به این نحو بیان کردیم؛ بهنظر میرسد که مرحوم آخوند و جمیع مقررین ـ با عرض معذرت ـ معنای عرض را نفهمیدهاند! چرا نفهمیدهاند؟! تصور اینها از عرض این است که عرض عبارت از یک وجود فی نفسهای است که وجود فی نفسه او عین وجود او لِموضوعه است. این مطلب درست است که اگر احمرار بخواهد در خارج وجود پیدا کند، وجودش عین وجود این سجّاد است و اگر بیاض بخواهد در خارج وجود پیدا کند، وجود او عین وجود این قرطاس است. در این مسئله حرفی نیست که وجود بیاض و وجود الوان و وجود اعراض در خارج، عین وجود خارجی همان موضوع و همان محل میماند منتها صحبت در این است که آیا میتوانیم بهنحوی بر این اعراض نظر استقلالی بیندازیم که آن نظر استقلالی ما خودِ وجود خارجی آنها را هم ممتاز از وجود خارجی این معروض کند؟! شکی در این نیست که ما یک کمّ و موضوعی میبینیم کمّ ما ـ این را خوب توجه کنید، اینجا دیگر مطلب دارد دقیق میشود ـ عبارت از این خطی است که بعد از او عدم است و اینطرف آن عبارت از همان وجود خود این کتاب است! خب اسم این خط را کم میگذاریم.
حالا صحبت ما این است که حکمی که بر این خط میکنیم با حکمی که بر قرطاس میکنیم دوتا است و این را هم قبول داریم. میگوییم: این کم عبارت است از چهل سانت و یا 35 سانت ولی کتاب که دیگر 35 سانت و چهل سانت برنمیدارد! [در مورد] کتاب یا حکم به محتوایش میکنیم و میگوییم: کتاب فلسفه یا حکم به مادهاش میکنیم و میگوییم: قطن و قرطاس و اینها. قرطاس که دیگر کم ندارد و آن کم یک عرضی است که عارض بر این قرطاس میشود و آن قرطاس را به نوع خاصی متصف میکند و میگوییم: طول این قرطاس چهل سانت است و یا طول این فرش چهار متر است یا طول این قامت 180 سانت است و همینطور راجع به [مورد های دیگر]. فعلاً بحث را راجع به کم بیان کردیم، راجع به کیف و امثالذلک از اعراض خودتان قیاس کنید. حالا بحث راجع به کم است. این کمی که الآن اینجا درنظر میگیریم، یک مسئلۀ جدایی است که این وجود فی نفسه دارد و همانطور که مرحوم آخوند فرمودهاند میشود این وجود فی نفسهاش را جدای از موضوع لحاظ کرد اما اگر بخواهد وجود خارجی او لحاظ بشود، باید این وجود خارجی در ضمن وجود موضوعش لحاظ بشود. اگر این کتاب را بسوزانیم دیگر کمّی باقی نمیماند! اگر این کتاب را دود کنیم دیگر کمّی باقی نمیماند! این عبارت از این است که وجود فی نفسه او در ضمن یا عین وجود فی نفسه برای موضوع است. سؤال ما این است که این عَرَض و تحقق این عَرَض به چه نحو است؟! آیا به نظر شما عرض یک امری است که از خارج میآید ـ اینجا همین جایی است که محل توجه و دقت ماست! ـ و بر این کتاب عارض میشود و حمل میشود منتها چون محلی در خارج ندارد حتماً باید در ضمن موضوعی تحقق خارجی پیدا کند، اینطور است؟! خب این عرض از کجا آمد؟! بالأخره این سی سانت و بیست سانتی که در اینجا هست باید از یک جا روی این کتاب بیاید و این کتاب را از قد و قواره دربیاورد و تبدیل به چهل سانت اینطرف و بیست سانت اینطرف کند! این عرض از کجا آمد؟!
این مثال کم خیلی مثال روشنی است. ممکن است شما در مورد کِیف دچار اشکال بشوید و بگویید: این کتاب که سیاه نیست، برای اینکه این کتاب سیاه بشود ما باید یک مادهای؛ قیر یا جوهر بیاوریم و روی این کتاب بمالیم تااینکه سیاهی عارض بر این کتاب بشود. ما باید بحث را روی قیر ببریم، بحث را روی جوهر ببریم، نه روی کتاب! یعنی چه چیزی بر جوهر عارض شده است؟ سواد به آن عارض شده است درحالیکه جوهر ماده است و شما ماده را بر این کتاب میمالید، سیاهی را که به این کتاب نمیمالید! ماده را که جوهر است و سواد به آن عارض شده است، آن ماده را به این کتاب میمالید. این قضیه را بعداً درنظر بگیرید، حالا فعلاً راجع به کم صحبت میکنیم … .
آیا عرضی که عارض بر این کتاب میشود غیر از این است که خود کتاب بروز و ظهور کرده است؟! یعنی بروز و ظهور خود این ماده بهصورت کمّ سی سانت یا بیست سانت است؛ این سی سانت و آنهم بیست سانت. خود این ماده عَرَض را در مقام بروز و ظهور بهوجود آورده است! یک وقت میگویید: عرض عارض بر این میشود و یک وقت میگوییم که خود ماده عرض را بهوجود میآورد. وقتی جناب مستطاب شیخنا الأکرم با یک مخدرۀ مجللۀ مطوله ازدواج میکنند، خب نتیجۀ این ازدواج چه میشود؟ یک آقا پسر یا یک دختر خانم! این آقا پسر یا دختر خانمی که پا به عرصۀ وجود میگذارد، بنوّت خود را از کجا میآورد؟! یعنی وقتی که این متولد شد، یک بنوّتی از خارج میآید و عارض بر این میشود یا نه، همینکه به دنیا آمد گفت: سلام علیکم من به دنیا آمدم، این بنوّت را هم با خودش بیرون آورد؟! یعنی هم خودش به دنیا آمد و هم بنوّت و ابوّت را با خودش بیرون کشید و تا قبل از اینکه بیاید، ابوّتی در کار نبود! پس ما خیلی حق به گردن پدرانمان داریم!! ما اگر نبودیم، ابوّت هم به ایشان حمل نمیشد و ما بودیم که آنها أب شدند!! ما که بیرون آمدیم و پا به عرصۀ وجود گذاشتیم، این عَرَض را با خودمان متحقق کردیم و این آن چیزی است که از آن غفلت شده است!
تعریف عَرَض
بنابراین مسئلۀ عَرَض عبارت از بروز و ظهوری است که نفس ماده و نفس موضوع، خود را به آن کیفیت درمیآورد! حالا که این مطلب را فهمیدیم فوراً به اینجا منتقل میشویم که وجود عرض از کجا آمده است؟! از خود موضوع! خود موضوع است که عرض میسازد نهاینکه عرض بیاید و عارض بر موضوع بشود! کجا عارض بشود؟! چه کسی عارض کند؟
علت فاعلی و علت معدّه
فرض کنید که شما در اینجا با یک چاقویی این کتاب را نصف کنید، شما فقط یک آلت فاعلی هستید اما اگر این علت مادی که باعث [نصف شدن] شده است، درمقابل کار شما مقاومت میکرد، اینکه نصف نمیشد! پس من فقط علت فاعلی هستم و علت معدّه همان چاقو و سکّین است. علت صوری همان کیفیت صورت این است و علت مادی عبارت از همان مادۀ این شیء است. خود همین، آن عرض را برای خودش میسازد و عرض را درست میکند. بنابراین اگر بخواهیم بیشتر دقت کنیم مسئلۀ وجود فی نفسه عرض چیزی جز بروز و ظهور خود موضوع نیست که اگر بروز و ظهور موضوع نبود، این وجود فی نفسه هم در خارج نبود!
تبیین کلام مرحوم دوانی درخصوص حقایق خارجی
انتفاء وجود فی نفسه با انتفاء موضوع
مرحوم محقق دوانی حقایق خارجی را تشبیه به وجود اعراض کرده است و گفته است: همانطوریکه وجود عرض ـ با این بیانی که الآن این بیان را عرض کردیم ـ عبارت از ظهور موضوع است و بهواسطۀ ظهور موضوع است که یک وجود فی نفسه در خارج محقق میشود و بدون موضوع آن وجود فی نفسه نیست، اعیان ثابته هم همینطور هستند! اعیان ثابته هم عبارت از ظهور وجود است و بدون ظهور آن وجود چیزی در خارج نیست. پس یک نَظره به عین ثابت نگاه میکنیم و میبینیم در خارج هست، این وجود فی نفسه میشود! با یک نَظره نگاه میکنیم و میبینیم وجود آن عین ثابت عین همین وجود است که در اینجا هست، درست عین عرض است. پس کجای قضیه اشکال داشت؟ دیدیم که خیلی به او ظلم میشود گفتیم که از او دفاع کنیم! پس این وجود عرض در خارج که عبارت از وجود فی نفسه است، همین وجود فی نفسه وجودی است که موضوع خودش ساخته است نهاینکه بخواهد از خارج بیاید! پس این موضوع وجود فی نفسهای را درست کرده است که به انتفاء موضوع، انتفاء او هم خواهد شد.
وَهمٌ و تَنبیهٌ:
إنَّ بَعضاً مِن أجِلَّةِ العُلماءِ المُتأخِّرین أرادَ أن یَصِلَ إلى مَقامِ الواصِلینَ مِن أصحابِ المَعارجِ و أولیاءِ الحِکمةِ المُتعالیةِ فَقالَ فی رِسالَتهِ المُسمّاة بِالزَوراءِ المَعقودَةِ لِبیانِ تَوحیدِ الوجودِ.1
به ادعای مرحوم آخوند بعضی از اجلّۀ علماء متأخرین و اصحاب معارج و اولیاء حکمت متعالیه بلند پروازی کردهاند و خواستهاند به مقام واصلین برسند! خیال کردهاند همینطور کشک است! ظاهراً این رساله را در وقتی گفته بودند که در بغداد بودند و به مناسبت اینکه اسم آن محلی که در آنجا بودند زوراء بود، اسم این رساله را هم زوراء گذاشتهاند و در بیان توحید وجود اینطور فرمودهاند:
السَوادُ إنِ اعتُبرَ عَلى النَّحوِ الّذی هوَ فی الجِسمِ أعنی إنَّه هیئةُ الجِسم کانَ موجوداً و إنِ اعتُبِرَ عَلى أنَّه ذاتٌ مُستَقلَّةٌ کان مَعدوماً و الثَوب إنِ اعتُبرَ صورَةً فی القُطن کانَ موجوداً و إنِ اعتُبِرَ مُبایناً لِلقُطن ذاتاً عَلى حیالِهِ کانَ مُمتَنعاً مِن تِلکَ الحیثیَة.
اگر سواد را به این نحو اعتبار کنیم که در جسم هست یعنی هیئت جسم است، این سواد است و اگر بخواهیم این سواد را بهعنوان یک ذات مستقلۀ از جسم لحاظ کنیم، طبعاً این وجود خارجی ندارد و معدوم است و وجود آن فقط وجود ذهنی است. یک مثال برای عرض و یک مثال برای صورت زدهاند، اگر ثوب ـ همان صورت لباسیه ـ به اعتبار این است که یک صورت ساختگی و صناعی در قطن است، خب هست. همین لباسهایی که ما [استفاده میکنیم]. اگر جدای از قطن، خودش بدون توجه به قطن درنظر گرفته شود، از این حیث ممتنع است و وجود خارجی ندارد، ثوب بدون قطن در خارج نداریم.
فاجعَل ذلِکَ مِقیاساً لِجَمیعِ الحَقائِق تَعرِفُ مَعنى قَولِ مَن قالَ الأعیانُ الثابتةُ ما شَمَّت رائِحةَ الوجودِ و أنَّها لَم تَظهَر و لا تَظهَرُ أبداً و إنَّما َیظهَرُ رَسمَها انتَهَت ألفاظُه و قَد ذَکرَ فُصولاً أخرىٰ لَیسَت مَعانیها فی القوةِ و المِتانةِ أقوىٰ مِن مَعنى هذا الکَلامِ فی هَذا المَقام.
این مطلب را برای حقایق خارجی قیاس قرار بدهید، قول این بزرگان که فرمودند: اعیان ثابتۀ موجودات و حقایق ثابتۀ موجودات، اینها رائحۀ وجود را استشمام نکردهاند و ظاهر نشده و ابداً ظاهر نمیشوند و فقط نمودی از او ظاهر میشود. این معنایش این است که همۀ آنچه در عالم اتفاق میافتد، وجودات خاصه است منتها اعیان ثابته عبارت از ماهیاتی است که این ماهیات وجود خارجی ندارند بلکه به انتساب وجود به آنها، صورتی از آنها ظاهر است نهاینکه درقبال وجود، خودشان وجود استقلالی دارند و میخواهند عرضاندام کنند! این کلامی است که مرحوم محقق دوانی آمدند و حقایق خارجیه را اینطور ترسیم کردهاند و تشبیه به اعراض و صور با اختلاف انظار در آنها کردهاند.
ایشان میگویند: در موارد دیگری از کتاب برای این مطلبشان مطالب دیگری ذکر کردهاند که در قوت و متانت بهتر از این نیست یعنی هرچه هست بقیهاش هم همین است یعنی خیلی حرف خوبی نزدهاند.
و إنّی لَقَضَیتُ مِن ادِعائِه الطَّیَرانَ إلى السَّماءِ بِهذه الأجنِحَةِ الواهیةِ فإنَّ الخَبطَ و الخَلطَ فی هَذا القَول أوضَحُ مِن أن یَخفىٰ عِندَ المُتِدَرِّبِ فی الصَّناعاتِ العِلمیَّة أوَ لَم یَقع فیهِ وَضعُ أحَدِ مَعنییِ الوجودِ الرابطی مَوضِعُ الآخَر فإنَّ الأسوَدَ فی قَولِنا الجِسمُ أسوَد مِن حَیثُ کَونِهِ وَقعَ مَحمولاً فی الهَلیَّةِ المُرکَّبة لا وجودَ لَه إلاّ بِمَعنى کَونِه ثُبوتاً لِلجِسم.1
ایشان میگویند: من خیلی از این مسئلۀ ایشان تعجب کردم که چطور ایشان میخواهد با این جناحهای واهیه و با این کیفیت استدلالی که کردهاند به آن آسمانهای عقل پرواز کند و بالا برود. خیلی کار ما خراب است پس تکلیف معلوم شد با این خبط و خلط در این قول پیش کسی که یک مقداری در صناعات علمیه یک تجربهای دارد أوضَحُ مِن أن یَخفىٰ است.
معنای یکی از دو وجود رابطی بهجای دیگر قرار نگرفته است. چون ما قبلاً گفتیم که وجود رابطی دو معنا دارد؛ یک معنا، معنای وجود رابط است و یک معنا وجود رابطی است یعنی یک معنا وجود رابطی را در معنای وجود رابط، معنای حرفی استعمال میکند و یکی هم در معنای همان وجود محمولی استعمال میکند. اسود در قول ما که میگویید: الجسمُ أسود، چون در هلیّت مرکبه محمول واقع شده است و گفتیم: الجِسمُ أسوَد، وجودی ندارد مگر به معنای اینکه ثابت برای جسم است یعنی خودش فیحدّنفسه وجود مستقل ندارد و وجود او عبارت از وجود او برای [جسم] است.
و هذا ممّا لا یَأبىٰ أن یکونَ لِلأسودِ بِاعتبارٍ آخَر غَیرِ اعتبارِ کَونِه مَحمولاً فی الهَلیّةِ المُرکبةِ وجودٌ و إن کانَ وجودُه الثابتُ فی نَفسِه هو بِعینِه وجودُه لِلجسم.
و اینکه وجود ندارد مگر در جسم، آبی از این نیست که برای اسود به اعتبار دیگر بدون اینکه محمول در هلیّت مرکبه واقع بشود یک وجودی باشد؛ منافاتی با این ندارد یعنی ما برای این اسود یک وجود فی نفسه میدانیم منتها آن وجود فی نفسه عین وجودش فی موضوع است.
مرحوم آخوند میخواهند این را بگویند که ما حساب اسود را با حساب موضوعش جدا میکنیم و میگوییم: همانطوریکه موضوع وجود دارد، اسود هم وجود دارد منتها این اسود در خارج باید در ضمن آن موضوع تحقق پیدا کند. اینطور نیست که اصلاً اسود را نفهمیم و حکم استقلالی به اسود نکنیم، نه! اسود را خودمان بهتنهایی ملاحظه میکنیم و وجود او را جدای از وجود موضوع میدانیم. الآن معنای احمرار با وجود این فرق میکند گرچه در خارج وجود او فی ضمن وجود موضوع است اما حکم عقل بر موضوع و بر اسود دوتا است؛ یکی حکم بر اسود میکند و یکی حکم بر موضوع میکند. خب این منافات با این ندارد که این وجود او وجود مستقل باشد گرچه در خارج وجود او در ضمن وجود موضوع هست. اگر چه وجود ثابت او در خارج بِعینه وجود او برای جسم است.
قولُهُ و إن اعتُبِرَ على أنَّه ذاتٌ مستقلةٌ کانَ معدوماً إن أرادَ بِالذّاتِ المستقلةِ الحقیقةَ الجوهریةَ فَکلامُه حقٌ لا ریبَ فیه لأنَّ الحقیقةَ الجوهریةَ ممتنعةُ الثبوت لِلأعراضِ.
حالا ایشان که میگویند: اگر اعتبار بشود که این عرض که یک ذات مستقلهای است که معدوم است، باید این کلام ایشان را تفسیر کنیم. اگر منظور ایشان از این ذات مستقل، حقیقت جوهریه است یعنی عرض مانند حقیقت جوهریه میماند که این حقیقت جوهریه یک ذات مستقلی است و روی پای خودش ایستاده است و این اعراض به آن حمل میشوند و نیازی به محل و موضوع ندارد چون هیچوقت عرض مانند حقیقت جوهریه لحاظ نمیشود، عرض قائم به موضوع میشود و با جوهر فرق میکند. این کلام ایشان صحیح است. چون حقیقت جوهریه برای اعراض ثابت نمیشود. اعراض با جوهر فرق میکنند؛ اعراض اعراض هستند و جوهر هم جوهر است و هیچوقت عرض جوهر نمیشود پس حقیقت جوهریه برای عرض ثابت نمیشود.
لکنَّ التردیدَ غیرُ حاصرٍ لِجوازِ أن یُعتَبرَ لَهُ ذاتٌ عَرضیةٌ لَها اعتبارٌ غیرُ اعتبارِ کونِها صفةً لِشیءٍ بَل بِاعتبارِها فی نفسِها.
لکن مطلب فقط این نیست و یک قسم دیگری هم داریم. ما میتوانیم برای این عرض یک ذات عرضیتی درنظر بگیریم که غیر از اینکه صفتی برای شیء باشد، خودش را درنظر بگیریم. خود بیاض را درنظر بگیرید، آیا وجود فی نفسه دارد یا ندارد؟! خود سواد را درنظر بگیرید، آیا وجود فی نفسه دارد یا ندارد؟! ما الآن نگاه به این بیاض میکنیم بدون اینکه توجهی به موضوع آن بکنیم! یعنی برای خود بیاض یک وجود فی نفسهای درنظر میگیریم؛ الآن در ذهن خود یک وجودی برای بیاض و سواد و کمّ درنظر میگیریم، این اعراضی که در ذهنمان جداجدا برای آنها وجودی درنظر میگیریم دلیل بر این است که آنها وجود فی نفسه دارند. بله، در خارج وجود خارجی آنها عین وجود موضوع است، در این حرفی نداریم ولی برای خود اینها میتوانیم درنظر بگیریم؛ آیا استقلالاً بیاض با سواد دو چیز است یا یک چیز است؟ دو چیز است دیگر! ما در ذهن هم آوردیم و وجود ذهنی هم دارند. همینکه میگویید: وجود ذهنی دارند و مستقلاً برای آنها درنظر میگیرید دلیل بر این است که با وجود موضوع فرق میکند و این دوتاست.
إذ لا شُبهةَ فی أنَّ الإضافةَ إلى الموضوعِ خارجةٌ عن نفسِ ماهیِتها المَأخوذَةِ بِما هی هی؛
شبههای نیست که عرض بخواهد اضافه به موضوع خودش بشود، این اصلاً به ماهیتش کاری ندارد. بیاض یک مطلب است و اضافۀ آن به قرطاس یک مطلب دیگر است. سواد یک مسئلهای است و اضافۀ آن به این جلد کتاب یک مطلب دیگر است؛ شما اصلاً سواد را بدون اینکه به هیچ چیزی اضافه کنید درنظر بگیرید؛ الآن چشمانمان را ببندیم همهجا سیاه میشود. اینکه الآن سواد را بدون اضافه به چیز دیگر درنظر گرفتیم، آیا شد یا نشد؟ پس معلوم است میتوانیم بفهمیم! بیاض، سواد، کم، کیف، ابوّت، بنوّت، اضافه، نسب و همۀ این اعراض وجود فی نفسهای دارند که ما این وجود فی نفسه را عارض بر موضوع خارجی میکنیم.
پس خود وجود فی نفسه اینها صرفنظر از تعلق به موضوع یک مسئله است و تعلق آن به موضوع یک مسئلۀ دیگر است. مثل اینکه زید را درنظر بگیرید؛ زید در حال قیام و زید در حال قعود، زید در حال قیام با زید در حال قعود فرق میکند درحالیکه زید واحد است! قیام را درنظر بگیرید، یک وقت این قیام را بدون انتساب به زید درنظر میگیرید و یک وقت این قیام را با انتساب به زید درنظر میگیرید. پس معلوم میشود خود این اعراض وجودشان وجود فی نفسهای که بشود آنها را بهتنهایی لحاظ کرد هستند، درست مثل ماهیات میماند که شما یک وقت ماهیت را به شرط وجود درنظر میگیرید و یک وقت بهتنهایی.
و إن أرادَ بِها اعتبارَ الأسودِ بِحسبِ ماهیتِها المَأخوذَة بِنفسِها فالحکمُ بِکونِها معدومةً غیرُ مسلَّمٍ إذ کَما أنَّ لِلجوهرِ وجوداً فی نفسِه کذلِکَ لِلعرضِ وجودٌ فی نفسه إلا أنَّ وجودَ الأعراضِ فی أنفسِها هی بعینِها وجودُها لِموضوعاتِها.
اگر به این اعراض اعتبار اسود را بهحسب ماهیت آن اراده کرده است؛ یعنی اسود را بهحسب ماهیت آن ملاحظه کرده است که بِنفسها اخذ شده است، خود این را بهتنهایی بدون توجه به موضوع خودش اخذ کردیم، اینکه حکم کنید این معدوم است غیر مسلم است چون خودش فیحدّنفسه وجود فی نفسه دارد. همانطور که برای جوهر یک وجود فی نفسه هست برای عرض هم وجود فی نفسه هست. اما با این شرط که وجود اعراض فی نفسه عبارت از وجودشان برای موضوعات خودشان است و جدا نیستند یعنی اگر در خارج بخواهد وجود عرض تنهایی تحقق پیدا کند ممتنع است اما خود وجود عرض بهتنهایی قابل تصور و قابل فهمیدن است.
فَلِلجوهرِ وجودٌ فی نفسِه لِنفسِه و لِلعرضِ وجودٌ فی نفسِه لا لِنفسِه بَل لِغیرِه إذ قد مَرَّ أنَّ المرادَ مِنَ الوجودِ لِنفسِه أن لا یکون قائماً بِغیرِه.1
جوهر یک وجود فی نفسه دارد لِنفسه که یک پله بالاتر از عرض است برای عرض وجود .... این قضیه روشن شد که وجود لِنفسه این است که قائم بِغیره نباشد.
بنابراین ماحصل کلام مرحوم آخوند این شد که وجود اعراض وجود فی نفسه هستند و وجود رابط نیستند بلکه وجود رابطی هستند درحالیکه اعیان ثابته و حقایق خارجیه وجودشان وجود رابط است و اصلاً وجود فی نفسه ندارند. عرض ما نسبت به مرحوم آخوند این بود که خود اعیان ثابته دارای دو مرتبۀ از وجود هستند؛ یک مرتبه وجود رابط هستند، تعلق اینها به مبداء اول که این تعلق اینها به مبداء اول عبارت از همان وجود رابط است که بدون این تعلق، عدم بر تمام حقایق خارجی صادق است. مرتبۀ دوم این است که خود این اعیان ثابته از باب اینکه نمود و ظهور آن حقیقت وجود هستند وجود فی نفسه دارند و درست مثل عرض میماند؛ عرض دو وجود دارد: یک وجود رابط دارد درحالیکه تعلق به موضوع دارد و یک وجود فی نفسه دارد که عبارت از همان وجود خارجی موضوع است. وجود خارجی موضوع را دارید میبینید. پس همانطوریکه شما عرض را بدون موضوع میبینید ما هم اعیان ثابته را بدون وجود میبینیم. بیشتر دقت بکنیم اعیان ثابته را نفس بروز و ظهور وجود میدانیم. بیشتر دقت کنیم همین اعراض خارجی را نفس بروز و ظهور این ماده میبینیم! پس در این تمثیلی که مرحوم دوانی زدند هیچ اشکالی نیست و بلکه به دو طرف هم میتوانیم به این حقایق عالم وجود اطلاق وجود رابط کنیم و هم میتوانیم اطلاق وجود رابطی کنیم.
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد