پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 2- فصل 1 و 2: تحقيق الوجود بالمعنى الرابط؛ أن الوجود علة...
توضیحات
فصل (2) في أن الوجود علة أي وجه يقال إنه من المعقولات الثانية و بأي معنة يوصف بذلك
فصل 8 ـ المعدوم لا یعاد 1 ـ ص 353 الی ص 355 سطر 6
درس چهارصد و دوم
بیان کلام مرحوم آخوند نسبت به اثبات مراتب مختلفۀ وجود، در ارتباط با موجودات خارجیه (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف هوهویت در قضایای وجودیه و سلبیه
بهنظر میرسد که گفتیم: مطلبی راجع به این بحث یعنی بحث لزوم تحقق وجود در قضایای حملیه و رد بر افرادی مانند سید شریف و محقق دوانی را پس از اتمام این بحث مطرح کنیم. شکی نیست در اینکه در هر حملی هوهویت شرط است، چه در قضایای وجودیه و چه در قضایای سلبیه منتها در قضیۀ وجودیه هوهویت عبارت از اتحاد در وجود بین موضوع و محمول است. در قضایای سلبیه هوهویت عبارت از سلب ربط بین موضوع و محمول در قضایای حملیه است.
تعریف هوهویت مصداقی و ماهوی
بنابراین وقتی که میگوییم: زیدٌ غَیرُ موجود، غیر موجود بودن که یک معنای نفیای است و با ماهیت زید هوهویت دارد و این هوهویت، هوهویت مصداقی است نه هوهویت ماهیتی و ماهوی! در هوهویت ماهوی در آنجایی این مسئله صادق است که ذاتیات یک شیء را بر آن شیء حمل کنیم مانند زیدٌ حیوانُ الناطق، این هوهویت، هوهویت ماهوی است. هوهویت مصداقی عبارت از تحقق موضوع و محمول و صدق محمول برای موضوع در نفسالأمر است و همانطور که صحبت شد نفسالأمر اعم از وجود خارجی و غیر وجود خارجی است. مقصود از نفسالأمر وجود خارجی نیست که وقتی میگوییم: زیدٌ غَیرُ موجود به این معنا باشد که زید با غیر موجود در خارج یکی هستند چون وقتی که سلب وجود از زید میکنید دیگر خارجی وجود ندارد تااینکه بخواهد اتحاد بین محمول و موضوع باشد! پس هوهویت در اینجا هوهویت نفسالأمریه است؛ یعنی در عالم واقع زید معدوم است ولا نَعنی بِالهوهویت إلاّ هذا.
شرط صادق بودن قضایا
بنابراین شرط صادق بودن قضایا چه در قضایای ثبوتیه و چه در قضایای غیر ثبوتیه، اتحاد محمول با موضوع در نفسالأمر است چه این اتحاد بهحسب وجود و در عالم اعیان باشد و چه این اتحاد و هو هویت در عالم واقع و نفسالأمر باشد. این ملاک، ملاک برای صدق قضایاست. بنابراین وقتی که میگوییم: زیدٌ حجرٌ، این زیدٌ حجرٌ قضیۀ کاذبه است زیرا حجریت با زید هوهویت ندارد، نه در عالم اعیان و چه در عالم نفسالأمر! این مسئله مسئلۀ کاذبه میشود. اما اگر بگوییم: زیدٌ راکبٌ درصورتیکه باشد، مسئلۀ صادقه میشود. زیدٌ غَیرُ موجودٍ درصورتیکه زید نباشد، صادقه میشود. پس مسئلۀ اتحاد بین موضوع و محمول در قضایای صادقه مسئلهای است که نیاز به دلیل ندارد و از جمله قضایای قیاساتُها مَعَها است! زیرا هرچه را که میخواهید بر موضوع حمل کنید، به این معنا است که میخواهید بین آنها یک نوع اتحاد برقرار کنید که عبارت از همان هوهویت است حالا چه آن هوهویت، هوهویت ذاتی باشد یا هوهویت نفسالأمری باشد، البته نفسالأمری اعم از ذاتی و غیر ذاتی است. و یا هوهویت، هوهویت ثبوتی باشد و یا هوهویت، هوهویت نفسالأمری باشد که حمل محمولات معدومه و سالبه بر موجودات که به معنای سلب ربط است، اینهم به معنای هوهویت است و در اینجا اشکالی بهوجود نمیآید.
لزوم اتحاد در وجود داشتن قضایا در کلام مرحوم آخوند
برایناساس مرحوم آخوند در اینجا یک مطلبی را مطرح کردهاند که بهنظر میرسد مطلب ایشان جای تأمل دارد. ایشان فرمودهاند که در قضایا نیاز به یک نوع اتحاد در وجود داریم و کلام مرحوم شیخ در شفاء و بهمنیار را هم بهعنوان تأیید آوردهاند که آنها هم قائل به همین مسئله هستند. ایشان میفرمایند که ما در قضایا نیاز به اتحادٌما در وجود داریم حالا یا این اتحادٌما در حمل ذاتیات بر ذات و بر موضوع است یا در حمل عرضیات بر او است، در هردو صورت این نیاز به این وجود دارد و نمیشود یک امر معدوم را بر یک امر موجودی حمل کرد، چون وقتی یک شیء معدوم است چطور قابل حمل بر یک امر موجود خواهد شد؟! اصلاً از نظر واقعی امکان ندارد که یک امر معدوم را که عدم بر او حاکم است، وصف برای امر موجود قرار بدهید! امر معدوم خودش فیحدّنفسه عدم است و نمیتوانید او را موضوع و محمول قرار بدهید! چطور یک چیزی را که عدم است و اصلاً قابل اخبار نیست را برای یک امر موجود وصف و صفت قرار میدهید؟! چطور این مسئله محقق است؟! مثلاً وقتی که زید اعمیٰ است، میخواهید این عمیٰ را وصف برای زید قرار بدهید درحالیکه این عمیٰ یک امر معدوم است! بنابراین اگر این زید بخواهد متصف به عمیٰ بشود؛ زیدی که خودش موجود است بخواهد متصف به عمیٰ بشود، در اینجا باید یک نوع وجودی را برای عمیٰ تصور کنید که همان حالتی را که در آن حالت عمیٰ قرار دارد و در آن کیفیت عمیٰ که یک حصۀ ضعیفی از وجود را شامل است، بتوانید آن را بر این زید حمل کنید تااینکه این صحت حمل در اینجا محقق باشد والاّ محقق نیست. این علت برای کلامی است که میفرمایند: در قضایای حملیه نیازی به وجود محمول داریم. درقبال افرادی مانند محقق دوانی و میر سید شریف و غیره که تفتازانی و اینها باشند قائل هستند بر اینکه در قضایای حملیۀ خودمان که ایجاد ربط است یا در قضایای سالبه که ربط السلب است نه سلب الربط، در همۀ اینها احتیاج به وجود محمول برای موضوع داریم اما در قضایای غیر ثبوتیه که مانند قضایای سلبیه باشد و یااینکه صفات ما صفاتی باشند که آنها وجود و تحقق خارجی ندارند و صفات اضافی و نِسَب هستند یا مانند أعدام ملکات یا مانند صفات استعدادیه و قوه برای آن موصوف، این صفات نیازی به وجود ندارند بلکه همان منشأ انتزاع آنها از موضوع کفایت میکند که در قضیه محمول واقع بشود. همینکه شما این را از موضوع انتزاع میکنید کفایت میکند که محمول واقع بشود و بر موضوع حمل بشود مثل عمیٰ، عمیٰ یعنی نابینایی، شما نابینایی را از زید انتزاع میکنید و این میتواند محمول واقع بشود و بعد در اینجا بر این زید حمل بشود. این کلام، کلام اینهاست.
اشکال به نظر مرحوم آخوند در ردّ نظر مرحوم میرشریف و محقق دوانی
خب مرحوم آخوند در اینجا در مقام رد، دلیلی که در اینجا میآورند دلیلی است که بهنظر میرسد قابل خدشه باشد! اولاً این ادعای ایشان بهنظر ما مصادرۀ به مطلوب است. ایشان میفرمایند که در قضایای حملیه باید حظی از وجود بین محمول و موضوع برقرار باشد. هذا اولُ الکلام. نه! چه کسی گفته است؟! چه کسی گفته است که در قضایای حملیه، محمول باید یک حصه و حظی از وجود داشته باشد تا بتواند بر آن موضوع خود حمل بشود؟! آنچه که شرط برای صحت حمل است عبارت از وجود موضوع است. دلیل بر این مسئله این است که قاعدۀ فلسفی در اینجا هست همانطور که مرحوم حاجی در اینجا نسبت به این قضیه تذکر میدهند و میفرمایند که پس قاعدۀ فلسفی ثبوتُ شَیءٍ لِشَیءٍ فَرعُ ثُبوتِ مُثبتِ لَه لا فرعُ ثبوتِ الثابت کجا رفته است؟! وقتی که شما شیئی را برای موضوعی ثابت میکنید باید مثبت له وجود داشته باشد اما اینکه خود این شیء هم ثابت باشد، نه این مسئله نیست و اینهم متفقٌ علیه بین همه است! این قضیه بین همۀ منطقیین و حکما متفقٌ علیه است که در صورت اتصاف یک موصوف به یک وصف، آنچه که لازم است این است که موصوف باشد اما حالا خود وصف هم باید باشد یا نباشد دلیلی برای آن نیست. لعلّ اینکه میخواهید یک وصف عدمی را حمل بر او کنید! وقتی که میگویید: زیدٌ لَیسَ بِعالمٍ، خب در اینجا زید موجود است و این مصحح حمل است. آیا حتماً باید عالمٌ را حمل کنید تااینکه صحیح باشد؟! میگویید: لَیس بِعالمٍ، زید متصف به عدم علم است چه اینکه شما بگویید: زیدٌ لَیسَ بِعالمٍ چه اینکه بگویید: زیدٌ جاهلٌ، دوتا حرف مختلف زدید حالا چطور جاهل میشود و لَیس بِعالمٍ نمیشود؟! چه مسئلهای در اینجا هست؟! پس این مسئلۀ اول.
اینکه شما میفرمایید: باید در قضایا یک حصهای از وجود باشد والاّ آن مسئله و آن قضیه صحیح نیست، این یک ادعای بدون دلیل است! نه، ممکن است در قضیهای موضوعی وجود داشته باشد و شما یک محمول عدمی را هم بر آن حمل کنید و عرف هم هیچ اشکالی نمیبینید که حتماً باید در اینجا حتماً محمول ثبوتی باشد و حصهای از وجود داشته باشد تا حمل صحیح باشد! نه، ما یک وصف عدمی را حمل میکنیم و اصلاً میگوییم: زیدٌ غیرُ موجودٍ، خب در اینجا که اصلاً زید موجود نیست، در آنجایی که زید موجود است بحث داریم حالا بعداً راجع به آنهم بحث میکنیم. میگوییم: زیدٌ لَیسَ بِعالمٍ، زید هست و در خیابان راه میرود ولی جاهل است و لَیسَ بِعالمٍ. حالا لَیسَ بِعالمٍ چه حصهای از وجود دارد؟! کجای آن حصه از وجود دارد؟! اصلاً حصۀ از وجود ندارد! زیدٌ لَیسَ بِعالمٍ یا زیدٌ لَیسَ بِناطقٍ یا زیدٌ لَیسَ بسامِعٍ، زید سامع نیست و کر است. خب حالا اینکه کر است یعنی حصهای از وجود دارد؟! پس با کر نبودن چه فرقی کرد؟! سامع باشد حصهای از وجود دارد و کر هم باشد حصهای از وجود دارد! پس در دو حال این قضیه باهم چه فرقی کرد؟! یا زیدٌ بصیرٌ، حصهای از وجود دارد و زیدٌ أعمیٰ، باز هم حصهای از وجود دارد! پس این بینابین چه شد؟! این یک مسئله.
مسئلۀ دوم اینکه شما میفرمایید: عمیٰ و نِسَب و امثالذلک حصهای از وجود دارند ولو ضعیف، این را هم نفهمیدیم که چطور ممکن است عمیٰ حصهای از وجود داشته باشد ولو ضعیف؟! خب در فلسفه همینطوری شعر گفتن که نمیشود، دست شما درد نکند! کمی آدم باید [دلیل] بیان کند! عمیٰ حصهای از وجود دارد ولو ضعیف، ما نمیفهمیم! حالا فرض کنید در نِسَب و اضافات یک چیزی را درنظر بگیرید مثلاً در ابوّت یک حالت و یک قضیه و رابطۀ خیلی ضعیفی بین أب و ابن برقرار است که اسم آن را ابوّت میگذاریم یعنی فرض کنید که نِسَب اعتباریه است و منشأ انتزاع زید است و آنهم ابن است و آن حالت ارتباط و ... اما عمیٰ دیگر چه حصهای از وجود دارد؟! در أعدام ملکات این حصۀ ضعیف از وجودش کجاست؟! بابا این کور است چه فرقی میکند که شما بگویید ... در عالم تخیل که نمیتوانید وجود بسازید! وجود ساختنی نیست، دست من و شما نیست! یک واقعیتی است که یا تحقق دارد یا ندارد، در آنجا که تحقق داشته باشد بر آن صدق موجودٌ میشود و در آنجایی که تحقق ندارد، صدق عدم بر آن میشود و وجود از آنجا منتفی میشود. حالا ما در ذهنمان وجود بسازیم و این وجود را خلق کنیم، معنا ندارد که ذهن خود وجود را خلق کند. بله، منشأ انتزاع خارجی را دارد و صفاتی را استخراج میکند نهاینکه او وجود میدهد! حالا صحبت در این کیفیت صفات است. در زیدٌ اعمیٰ که أعدام ملکات هستند و اتفاقاً خود مرحوم آخوند هم ظاهراً در أعدام ملکات و استعدادات و قوا یک مثالی را آوردهاند. در زیدٌ أعمیٰ یا زیدٌ جاهلٌ یا زیدٌ اصمٌّ، در اصمُّ و أبکَم و اینها که أعدام ملکات هستند صحبت در این است که از نقطهنظر تحقق و تعین خارجی چه فرقی میکند که بگویم: زیدٌ لا ناطقٌ یااینکه بگوییم: زیدٌ أبکَمٌ؟! چه تفاوتی دارد؟! چه فرق میکند که بگویم: زیدٌ لَیسَ بِبَصیرٍ که در اینجا سلب و ربط است یااینکه بگویم: زیدٌ أعمیٰ که در اینجا تحقق ربط و ایجاد ربط است؟! بین عمیٰ و عدم بصیرت چه فرقی میکند؟! چه تفاوتی دارد؟! چه اینکه بگویم: زیدٌ لَیسَ بِجالسٍ یااینکه بگویم: زیدٌ غیرُ قائمٍ، چه تفاوتی در این مسئله دارد؟! حالا اینکه بحث، بحث تضاد است و همان أعدام ملکات است لذا آن مثال، مثال بهتری بود. شما که مدعی مرتبۀ ضعیفی از وجود هستید، ظرف اتصاف این مرتبۀ ضعیف از وجود کجاست؟! اگر ظرف اتصاف خارجی است، چه به این آقا بگویید: أعمیٰ و چه به این آقا بگویید: لَیسَ بِبصیر، هردو از نظر خارجی بیچاره کور است و باید عصا دستش بگیرد! پس اگر ظرف اتصاف خارج است، بین عمیٰ و عدم بصیر هیچ فرقی نیست! اگر ظرف اتصاف ذهن است، ذهن هم بین عمیٰ و عدم بصیر چه فرقی میبیند؟! هیچ فرقی نمیبیند و این عبارةٌ أخرای آن است منتها بهجای اینکه بگوید: زید عدم بصیرت دارد و این عبارت بزرگ را بیاورد، گفته است: زیدٌ أعمیٰ. والاّ هیچ تفاوتی بین این دو نیست. بله، اگر بگوید: زیدٌ لَیسَ بِبصیرٍ، ممکن است این شبهه پیش بیاید که زید از زمرۀ افرادی است که ممکن است بصیرت برای آنها لازم نباشد اما اگر بگوید: زیدٌ أعمیٰ، مخاطب متوجه میشود که این از باب عدم و ملکه است یعنی قابلیت بصیرت را دارد ولی بصیر نیست! این مسئله مربوط به أعدام ملکات است و بهخاطر همین عدم و ملکه خلق شده است و استفاده میشود اما به وجود مسئله کاری ندارد! حالا چون عدم ملکه را در اینجا محمول قرار میدهیم، اثبات وجود ولو ضعیف برای محمول میکنیم؟! این دوتا چه ارتباطی به همدیگر دارند؟!
ما بهخاطر اینکه بفهمیم زید از زمرۀ انواعی است که بصیرت برای خلقت طبیعی آنها لازمۀ ذاتی آن است و از عوارض ذاتی آنها است، این را به این وسیله میفهمانیم. خب حالا که زید ندارد، پس فاقد این مسئله است. اما این دلیل نیست که شما برای این عدم، اثبات وجود کنید! وجود برای خودش پروندۀ جدایی دارد. این ابراز این نحوه به غیر از صورت نفی بلکه بهصورت عدم و ملکه مطلب دیگری دارد و ارتباطی با همدیگر ندارند و همینطور در قوا و استعدادات و امثالذلک [نیز همینطور است]. اینکه الآن نطفه قوۀ برای انسان شدن دارد، دلیل نیست بر اینکه یک حصۀ از وجود دارد که یک حقیقت وجودی ولو ضعیف در حصۀ وجودش هست، این حرفها را ندارد. این نطفه بالأخره یک خصوصیتی دارد و الآن داری این شکل، صورت، ترکیب شیمیایی و این مسائل است. از او انتزاع میکنیم و میبینیم که وقتی این ترکیبات شیمیایی ضمیمۀ هم شده است، این ترکیبات شیمیایی قابلیت برای رسیدن به انسان و ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾1 را دارد، اگر این ترکیبات شیمیایی به غیر از این شکل بود، این قابلیت ﴿وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾ در این نبود! ما این را از این مسئله انتزاع میکنیم اما این دلیل نیست بر اینکه یک امر وجودی ولو ضعیف غیر از همین ترکیبات شیمیایی و انضمام این مواد و ماتریالیسم آن به غیر از این، یک مسئلۀ دیگری بر این مترتب است که آن عبارةٌ أُخرای یک قابلیت و استعداد است، اینطور نیست.
تعریف قوه و استعداد
قوه و استعداد چیزی است که انسان او را بهواسطۀ آن تحقق فعلیِ صورت عینیۀ خارجی از منشأ انتزاع، انتزاع میکند و آن دارای یک مرتبهای از فعلیت است و وقتی که یک انسان عاقل این مرتبۀ از فعلیت را بهلحاظ مآل و مستقبل نگاه کند، حکم به قوه میکند و میگوید که نطفه دارای قوه است. این وصف قوه و استعداد بودن را بر موضوع حمل میکنیم نهاینکه این وصف الآن موجود است! این منشأ انتزاع دارد. بنابراین اگر بخواهیم دقت کنیم در نِسَب و اینها هم همینطور است و روی این جهت، اینکه شما میفرمایید: در أعدام و ملکات وجود هست، ما همچنین وجودی را نمیفهمیم! کجای آن وجود است؟! اینهم اشکال دوم.
مطلب دیگر که در اینجا هست، شما میفرمایید که اگر قرار باشد محمولی موجود نباشد، نمیشود که این محمول بر یک موضوع حمل بشود، اگر اینطور است پس شما در تمام قضایای سلبیه چهکار میکنید؟! قضایای سلبیۀ شما ـ واقعیت هم همینطور است ـ سلب ربط است، اینکه قضیۀ حملیۀ شما سلب ربط است منافاتی با هوهویت نفسالأمریه موضوع با محمول ندارد؛ یعنی این سلب کردن رابطۀ بین این و آن در قضایای سلبیه منافاتی با هوهویت ندارد و هوهویت اختصاص به قضایای ثبوتیه ندارد! هوهویت یعنی موضوع محمول است. وقتی که میگوییم: زیدٌ غیرُ عالمٍ؛ یعنی موضوع همین محمول است و محمول هم همین زید است، آیا در زیدٌ غیرُ عالمٍ سلب ربط میکنیم؟! یعنی ارتباط بین غیر عالم و زید را برمیداریم؟! بنابراین اصلاً چرا قضیه را تشکیل دادید؟! اگر میخواهید رابطۀ بین غیرُ عالمٍ و زید را بردارید پس از اول چرا قضیه را درست کردید؟! قضیه را درست کردید تا اثبات غیر علم و اثبات جهل برای زید کنید؛ اثبات کنید که زید همین غیر عالم است و این غیر عالم همین زید است منتها غیر عالم یک وصف عدمی است یعنی میخواهید بفرمایید که زید واجد علم نیست و بین علم و زید ارتباطی نیست! بنابراین زید نفسُ المحمول و محمول نفسُ الموضوع خواهد بود و این ارتباطی به هوهویت ندارد یعنی منافاتی با هوهویت ندارد و اینکه شما فقط میخواهید در قضایای ثبوتیه هوهویت برقرار کنید خلاف است و مسئلۀ سلب ربط هیچ منافاتی با اثبات هوهویت برای قضایای حملیۀ سالبۀ ما ندارد و از این نقطهنظر اشکالی وارد نمیشود. اینهم اشکال سوم.
اشکال دیگری که در اینجا هست این است که در قضایایی که موضوع خود آن قضایا معدوم است چه میگویید؟! وقتی که بگویید: زیدٌ غیرُ موجودٍ، شما غیرُ موجود را حمل بر زید میکنید و زیدٌ غیرُ موجودٍ. صحبت در اینجا نسبت به خود این موضوع چیست؟! شما غیرُ موجودٍ را حمل بر زید کردید؛ بر زیدی که در اینجا وجود خارجی ندارد، این همان معنای هوهویت است. یک وقت ایراد نشود که مرحوم آخوند در اینجا در قضایای مرکبه و هلیّت مرکبه صحبت میکند، مسئلۀ ما عام و اعم است. هر محمولی را که برای موضوع ثابت میکنید، آن موضوع باید در نفسالأمر تحقق داشته باشد، نه تحقق خارجی بلکه تحقق نفسالأمری! اگر این زید موجود نباشد، زید در نفسالأمر موجود نیست پس این قضیۀ ما صادقه است زیرا بین زید و غیر موجود در نفسالأمر اتحاد برقرار است. اگر زید موجود باشد، درعینحال که زید موجود است بگوییم: غیرُ موجودٍ، این قضیۀ ما کاذبه است زیرا بین زید و غیرُ موجودٍ در نفسالأمر اتحاد برقرار نیست. و اگر زید معدوم باشد و موجود را حمل کنید و بگویید: زیدٌ موجودٌ درحالیکه زید معدوم است، باز قضایای ما قضیۀ کاذبه است! پس ما دو قضیۀ کاذبه داریم و یک قضیۀ صادقه داریم؛ در دو قضیۀ کاذبۀ ما سواءٌ اینکه موضوع موجود باشد و محمول موجود نباشد یااینکه موضوع معدوم باشد و محمول موجود باشد، در هردو کاذبه خواهد بود. در صادقه اینطور است که موضوع با محمول هردو یک حکم را داشته باشند و در قضایای سالبه اگر موضوع معدوم است، باید بین محمول و او در عالم واقع اتحاد برقرار باشد!
اشکال مرحوم سبزواری بر نظر مرحوم آخوند در هلیات مرکبه و بسیطه
روی این جهت اشکالی که بر مرحوم آخوند در اینجا وارد میشود این است که علت عدم حکم به وجود کردن برای قضایایی که دارای هلیّت بسیطه یا هلیّت مرکبه هستند، اگر قرار بر عدم تحقق هوهویت باشد، این اشکال چه در قضایای بسیطه و چه در قضایای مرکبه وارد میشود.
روی این جهت مرحوم حاجی سبزواری در اینجا اشکالاتی را به همین بیانی که من عرض کردم وارد کرده است البته ایشان خیلی مختصرتر [بیان کردهاند] و فقط به یک قسمت از مسئله پرداختهاند. اشکالی که مرحوم حاجی در اینجا وارد میکنند این است که میفرمایند: عدم و اینکه یک شیء معدوم باشد، نافی صحت حمل محمول بر موضوع نیست! آنچه را که در قضیه لازم داریم ثبوت موضوع است و اگر در قضایا موضوع ثابت نباشد، ـ البته در هلیّت مرکبه باز برمیگردد ـ قضیۀ ما منعقد نمیشود! اگر قضیهای بخواهد صادق واقع باشد و منعقد بشود، ـ حالا انعقادش انعقاد پیدا میکند ولی خب قضیه کاذبه است نهاینکه صادقه است ـ این است که موضوع وجود داشته باشد و همین کفایت میکند. و از این موضوعی که وجود دارد یک صفتی را انتزاع میکنیم حالا یا صفت ثبوتی را انتزاع میکنیم؛ زید است و رکوب برای آن عارض شده است و ما میگوییم: زیدٌ راکبٌ. ما عدم بصیرت را از او انتزاع میکنیم، اشکال ندارد که انسان از یک امر وجودی یک صفت سلبی را انتزاع کند! زید است و جاهل است و ما عدم علم را از زید انتزاع میکنیم و میگوییم: زیدٌ غَیرُ عالمٍ. غیرُ عالمٍ یک اصل عدمی است ولی منشأ انتزاع آن، منشأ انتزاع زید است و قضیه هم قضیۀ صادقه است و اشکالی ندارد. بنابراین اینکه برای صحت حمل در قضایای مرکبه قائل به وجود طرفین شدید و اینکه میفرمایید: باید در ظرف اتصاف، طرفین وجود داشته باشند، این ظرف اتصاف اقتضای وجود طرفین را نمیکند بلکه ظرف اتصاف اقتضای هوهویت بین طرفین را میکند و ظرف اتصاف اقتضای ثبوت موضوع را میکند چه آن ظرف اتصاف خارجی باشد یا ظرف اتصاف، ظرف اتصاف ذهنی باشد!
اشکال مرحوم علامه طباطبائی بر نظریۀ مرحوم سبزواری
و از اینجا اشکالی را که مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بر مرحوم حاجی سبزواری وارد کردهاند و کلام مرحوم آخوند را تأیید کردهاند، بهنظر میرسد که در مطلب مرحوم علامه هم مطلبی باشد زیرا ایشان دلیل بر تأیید کلام مرحوم آخوند را وجود رابط در قضایای مرکبه و هلیّت مرکبه دانستهاند! ایشان میفرمایند: چطور در هلیّتهای مرکبه مثل زیدٌ سرتُ مِنَ البَصرةِ إلی الکوفةِ و امثالذلک که قائل به وجود رابط هستیم، چطور اینکه خود این افراد قائل به وجود رابط هستند درحالیکه در هلیّت مرکبه یا وجود رابط مثل زیدٌ مِنَ البَصرةِ إلی الکوفةِ، غیر از بصره و غیره از زید چیز دیگری را نمیبینیم یعنی قضیۀ ما قائم به طرفین است؛ یک طرف آن بصره است و یک طرف آن زید است، جئتُ مِنَ البَصرةِ إلی الکوفةِ یا سافرتُ مِنَ البصرةِ إلی الکوفةِ. درحالیکه وجود رابط یک وجود انتزاعی است و شما قائل به وجود هستید. در همین مطلب و همین مسئله، اشکالی را که در عدم تحقق وجود واقعی رابط دانستیم بار میشود و خود مرحوم علامه در اینجا قائل به تحقق وجودات مجازی درقبال حقیقی در اینجا شدهاند که بله، ما دو قسم وجود داریم؛ بعضیها وجودشان وجود واقعی و خارجی است حالا چه خارجی و چه ذهنی، بعضیها وجودشان وجود مجازی است یعنی وجود انتزاعی.
مطلبی که در اینجا هست این است که اولاً شما راجع به نِسَب، وجود رابط، قوه، استعداد و اینها قائل به وجود مجازی شدهاید، راجع به عمیٰ چه میفرمایید؟! راجع به جهل چه میفرمایید؟! راجع به عمیٰ که دیگر نمیتوانید بگویید که وجود مجازی است. بالأخره عمیٰ باید چیزی باشد، مجاز هم حداقل یک چیزی هست که حکم به وجود کنید! عمیٰ که عبارت از عدم بصیرت است، چطور میخواهید وجود مجازی را برای عمیٰ ثابت کنید؟! یااینکه ما نمیفهمیم و علیٰکلّحال این یک چیزی است که از تحت ادراک ما خارج است. برفرض شما وجود مجازی را برای عمیٰ و امثالذلک ثابت میکنید، با اثبات وجود مجازی برای عمیٰ که وجود ثابت نمیشود! وجود یا وجود حقیقی است، حالا آن وجود حقیقی یا وجود خارجی است یا وجود ذهنی است اما اینکه یک وجودی بهنام وجود مجازی هم در کنار وجود حقیقی داشته باشیم که در نِسَب، اضافات، قوا و استعداد، أعدام، ملکات و اینها اثبات آن وجود مجازی را برای آن صفت بکنیم، با اثبات وجود مجازی که اثبات وجود نمیشود! وجود یک امر خارجی است. شما هم که قائل هستید: الوجودُ حقٌ و الوجودُ صرفٌ!
بنابراین چطور یک وجود مجازی [حقیقی خواهد بود]! مجاز یعنی اعتبار، اعتبار یعنی از دریچۀ حق خارج است. بنابراین در اینجا با اثبات وجود مجازی مطلب مرحوم آخوند ثابت نمیشود.
لزوم احتیاج به ثبوت موضوع در قضایای مرکبه
محصل کلام اینکه حق در این مسئله با مرحوم محقق دوانی و مَن تَبعَ آنها و افرادشان امثال مرحوم سید شریف و امثالذلک است و اینکه ما در قضایای مرکبه، فقط احتیاج به ثبوت موضوع داریم حالا چه اینکه آن محمولی که بر موضوع ثابت میشود موجود باشد یااینکه معدوم باشد و سالبه باشد یااینکه أعدام و ملکات باشد، هرچه میخواهد باشد، آن وجه صحت حمل در قضایای مرکبه فقط عبارت از ثبوت موضوع است، نه چیز دیگر!
اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد