/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۴۱۶

1
  • درس چهارصد و شانزدهم

  • کیفیت تلبس مفاهیم ذهنیه به لباس وجود (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • عَلى هذا القیاسِ حُکمُ نَظائرِهِ کالمَعدومِ المطلقِ فی کَونِهِ لا یُحکمُ علیهِ بَل فی کُلِّ مَفهومٍ لا یُرتَسَمُ ذاتُهُ فی العقلِ سِواءً کانَ عدَمُ حُصولِهِ فی الذّهنِ لِغایةِ الفَسادِ و البطلانِ أو لِفَرطِ التَّحصُّلِ و الحقیقةِ.1

  • مطالب این جلسه هم تتمۀ مطالب جلسۀ قبل در خلاقیت نفس و کیفیت تلبس مفاهیم ذهنیه به لباس وجود بأیّ‌نحوٍکان است. سواءٌ اینکه مابإزاء عینی خارجی داشته باشد یا نداشته باشد بلکه مابإزاء او تقدیری است به‌عنوان قضیۀ حقیقیۀ غیر بتّیه؛ یعنی صرف بیان یک مسئله‌ یا موضوعی که انسان حکمی بر آن مترتب می‌کند و این بتّی و جزمی نیست و ممکن است که تقدیری هم تحقق پیدا کند. البته خب حالا دیگر خارج از بحث نشویم، فرق بین بتّیه و غیر بتّیه و حقیقیه و غیر حقیقیه و خارجیه چیزهایی بود که قبلاً دربارۀ آنها صحبت شد و در علم اصول هم خیلی روی این مسائل صحبت می‌شود.

  • کلام مرحوم آخوند نسبت به کیفیت ارتسام صور و نحوۀ تلبس آنها به وجود

  • مرحوم آخوند نسبت به کیفیت ارتسام این صور و همین‌طور نحوۀ تلبسشان به لباس وجود مطلب را به همان توضیحاتی که عرض شد توضیح می‌دهند و دیگر خارج از آن مسئله‌ای نیست. ماحصل مطلب این است که حکم آنچه را که ذهن مابإزاء خارجی برای او می‌یابد روشن و واضح است مانند؛ زیدٌ موجودٌ یا النّارُ حارَّةٌ یا فرض کنید قضایا و مسائلی که مابإزاء خارجی دارد. اما آنچه را که ذهن آنها را تصور می‌کند و وجود خارجی ندارد اما خود موادش در خارج هست به‌طوری‌که متخیله در قوۀ خَیال آن صورت را از یک‌سری یافته‌هایی که آن یافته‌ها مابإزاء خارجی هستند جمع‌بندی می‌کند که آن‌هم مسئله و تکیلفش روشن است و چندان مشکلی نیست.

  • یکی صحبت در قضایایی است که اینها سالبه و سالبۀ مضاف هستند که حکم آن بیان شد و همین‌طور راجع به موضوعاتی که اینها هیچ‌گونه شائبه‌ای از وجود حتی به‌نحو عدم و ملکه در آنها نیست، مانند: مجهول مطلق، شریک‌الباری، معدوم مطلق، جمع بین متناقضین و امثال‌ذلک که معنا ندارد از نقطه‌نظر حمل اوّلی یعنی از نقطه‌نظر ذات هیچ‌گونه شائبۀ وجود داشته باشند، ذهن یک نوع تصویری از اینها برای خودش ایجاد می‌کند و همین تصویری را که ایجاد می‌کند یعنی یک نوع لباس وجود به اینها می‌دهد. همین معدوم مطلق یعنی معدومی که اضافه به شیء نشده است؛ زید معدوم، عمرو معدوم، سماء معدوم و ارض معدوم، نه! المعدومی که مطلق است یعنی هیچ نوع تقیدی که شائبۀ وجود در آن حیثیت عدم راه پیدا کند ندارد. همین‌که می‌خواهد از این معدوم اطلاق‌گیری کند یعنی آن را در ذهن می‌آورد و روی آن معدوم کار انجام می‌دهد. به عبارت مرحوم آخوند یک نوع تعمّل عقلی و کار عقلی روی آن تصور انجام می‌دهد تااینکه بتواند هرچه بیشتر آن مفهوم را در اعطاء و ارائۀ معنا ساده‌تر و خالص‌تر و ساذج‌تر کند. غافل از اینکه هرچه این مفهوم را خالص‌تر می‌کند مدام بیشتر زوائد و عوارض وجود بر او عارض می‌کند منتها در ذهن خودش نه‌اینکه در خارج! معدوم، در خارج همان حیثیت معدومی خودش را دارد وَ لا یُخبَرُ عَنه و یُحکَمُ علیهِ بِشیءٍ است. اما در آن وعاء ذهن، ذهن مدام معدوم را از خصوصیات خالی می‌کند و مدام قیود را از او حذف می‌کند مثل اینکه شما به دکان سبزی‌فروشی می‌روید و به او می‌گویید: یک کیلو سبزی به ما بده. می‌گوید: سبزی آش بدهم؟ می‌گویید: نه. این قید را از او دفع می‌کنید. بعد می‌گوید: سبزی پلویی به شما بدهم؟ می‌گویید: نه! باز یک قیدی از او سلب می‌کنید. دوباره به شما می‌گوید: سبزی قورمه بدهم؟ می‌گویید: نه! آن را هم دفع می‌کنید تااینکه به سبزی‌خوردن می‌رسید یعنی به‌جای اینکه از اول بگویید: سبزی‌خوردن به ما بده و قید خوردن را بیاورید، با حذف قیود آن سبزی‌خوردن را اثبات می‌کنید. وقتی یکی‌یکی قیدها را گرفتید؛ وقتی که سبزی پلویی، سبزی آش، سبزی آبگوشت و سبزی قورمه رفت [سبزی‌خوردن اثبات می‌شود].

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 347.

جلسه ۴۱۶

2
  • توضیح کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام: «تنزیهُهُ تشبیُهُه»

  • علیٰ‌کلّ‌حال این قیودی را که مدام حذف می‌کنیم، در واقع داریم یک چیز به آن اضافه می‌کنیم. یعنی می‌گوییم: این سبزی که این‌طور هست و سبزی پلویی نیست مقصود است یا این سبزی که این‌طور هست که سبزی آش نیست مقصود است، این حذف کردن قید و به عبارت اصطلاحی تعرّی یک موضوع از قیود، خودش به‌عنوان اثبات آن موضوع است و یک قیدِ نبودِ این موضوع را به آنها اضافه کردیم! لذا اینجا دیگر در مباحث توحیدی خیلی مطالب بسیار ظریفی هست؛ در خطب امیرالمؤمنین علیه‌السّلام که حضرت می‌فرماید: «تنزیهُهُ تشبیُهُه»1 که عبارتی است که خیلی روی آن بحث شده است که چطور وقتی که ما خدا را تنزیه می‌کنیم در واقع داریم تشبیه می‌کنیم. خیال می‌کنیم که او را از بقیه جدا می‌کنیم و نمی‌دانیم داریم او را با بقیه قیاس می‌کنیم و با بقیه تشبیه می‌کنیم و در این‌طرف مشابه برای بقیه توصیف می‌کنیم چون آنچه را که ما در دایرۀ نفس و عقلمان از بقیه جدا می‌کنیم، آن جدا کردن نیست بلکه یک نوع هماهنگ کردن با بقیه است منتها از دایرۀ بقیه جدا کردن است و بین یک حقیقتی که بِالکُنهِ و بِالذّاتِ از یک دایره‌ای جدا باشد یااینکه یک حقیقتی داخل در دایره شده باشد و بعد ما به‌واسطۀ قیود آن را از آن دایره خارج کنیم، خیلی فرق است! این مسئله خیلی دقیق و حساس است!

  • لذا وقتی که ذهن این معدوم مطلق یا مجهول مطلق را تصور می‌کند، واقعاً معدوم مطلق و مجهول مطلق را تصور می‌کند؛ یعنی آن‌چنان تعمّل عقلی به‌کار می‌برد که این مجهول را مجهول مطلق کند، نه مجهول مقید. حتی ذهن تصور خود مجهول مطلق را از ذهن هم برمی‌دارد یعنی می‌گوید: به یک نحوی این مجهول مطلق را تصور می‌کنم که خود این تصور ذهنیِ من هم مشمول این قضیه نشود! درحالی‌که نفس این حالت، تصور است و شامل مسئلۀ مجهول مطلق خواهد شد یعنی همین‌که یک نحوی عدم را تصور می‌کند که هیچ شائبه‌ای از آن در ذهن او نباشد و هیچ نقطه و روزنه‌ای در ذهن او باز نشود که جنبۀ وجودی داشته باشد، خود او به این عدم ذهنی خودش لباس وجود می‌پوشاند. این کلام مرحوم آخوند بود و ایشان مطلبی هم از مرحوم خواجه طوسی نقل می‌کنند که آن‌هم دلالت بر اثبات همین مطلب می‌کند.

    1. متشابه القرآن و مختلفه، ج ۱، ص 66:
      «قال أمیرُ المُؤمِنین علیهِ السّلامُ: قولُهُ فِعلُهُ مِن غیرِ مُباشَرَةٍ و تَفهیمُهُ مِن غیرِ مُلاقاةٍ و هِدایتُهُ مِن غیرِ إیماءٍ و کلامُهُ مِن غیرِ آلةٍ و نیّتُهُ مِن غیرِ اعتِقادٍ وجهُهُ حیثُ تَوَجَّهتَ و قَصدُهُ حیثُ یَمَّمتَ و طَریقُهُ حیثُ استقمتَ مِنک یُفهِّمُک و عَنک یُعلِّمُک ارتَبَطَ کُلَّ شَیءٍ بِضِدِّهِ و قَطَعَهُ بِحَدِّهِ ما تُخُیِّل فالتّشبیهُ لهُ مُقارِنٌ و ما توُهِّم فالتّنزیهُ لهُ مُبایِنٌ.»

جلسه ۴۱۶

3
  • و سَبیلُ ما أشَرنا إلیهِ سابِقاً فی هذا الباب أنَّ مَفهومَ المجهولِ المطلقِ لمّا کانَ اعتباراً لِکَونِ الشَّی‌ءِ مُنسَلِخاً عَن جَمیعِ أنحاءِ المَعلومیةِ فَفی هذِه المُلاحَظَة مُعَرّىٰ عَن کافَةِ أقسامِ المَعلومیةِ حَتّى عَن المَعلومیةِ بِهذا الوَجه و هذا هو مَناطُ امتِناعِ الإخبارِ عَنه.1

  • آن راهی را که ما رفتیم این است که از آنجایی که اعتبار می‌شود که یک شیء از همۀ انحاء معلومیت انسلاخ پیدا کند، مجهول مطلق و اقسام معلومیت از او انسلاخ پیدا کند؛ معلومیت ذاتی، معلومیت عرضی، معلومیت ماهیتی، معلومیت بالرسم، معلومیت بالحد و همین‌طور سایر اقسام معلومیت‌ها و آنچه را که علم به آن تعلق گرفته است، همۀ آنها را از این مجهول مطلق جدا می‌کنیم و یک تصوری از مجهول مطلق می‌کنیم کَأنَّ هیچ چیزی وجود ندارد و آن‌چنان این موضوع در ابهام خودش متمحض شده است که هیچ‌گونه روزنه‌ای به انکشاف زاویه‌ای از زوایای مجهول مطلق وجود ندارد. حالا وقتی که این‌طور است در این ملاحظه از همۀ اقسام معلومیت، این مجهول مطلق را معرّیٰ می‌کنیم حتی از اینکه به این وجه هم برای نفس معلوم شده است یعنی مجهول مطلق را آن‌طور تصور می‌کنیم که حتی دیگر از نفس خود غافل هستیم که الآن داریم این را تصور می‌کنیم! حتی ما نسبت به این نکته هم جهل داریم و اگر جهل نداشته باشیم که خب تصور مجهول مطلق نشده است! مناط امتناع إخبار عَنه هم همین است یعنی هیچ حیثیتی که به‌واسطۀ آن حیثیت بشود از او خبر داد، در این تصور ما وجود ندارد.

  • مجهول مطلق مشوب به معلومیت!

  • وَ حَیثُ إنَّ هَذه المُلاحِظَةَ نَحوٌ مِن أنحاءِ مَعلومیةِ هَذا الشّی‌ءِ فَکانَ هو مَشوباً بِالمَعلومیَةِ فی ضِمنِ سَلبِ المَعلومیَةِ و هَذا هو مَناطُ صِحَّةِ الإخبار عَنه بِعَدمِ الإخبارِ عَنه.

  • و از آنجایی که خود این ملاحظه از انحاء معلومیت این شیء است بالأخره همین‌که مجهول مطلق را تصور می‌کنید و بعد به زبان می‌آورید یعنی یک مسئله‌ای را ادراک کرده‌اید، اگر ادراک نکنید که نمی‌گویید! خود همین، نحوی از انحاء معلومیت است و حتماً لازم نیست که معلومیت به شکل و قواره باشد، معلومیت یعنی دریافت یک حقیقت ولو دریافت آن حقیقت، حقیقت عدم باشد. پس این مجهول مطلق خودش مشوب به معلومیت است؛ در آن معلومیت هست در ضمن اینکه داریم معلومیت را سلب می‌کنیم. خودمان می‌گوییم که مجهول مطلق و داریم سلب معلومیت می‌کنیم و درعین‌حال معلومیت را اثبات کرده‌ایم! اینجا صحت إخبار است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 348.

جلسه ۴۱۶

4
  • آنجایی که خود مجهول مطلق فی‌حدّنفسه مدّنظر بود لا یَصِّحُ الإخبار، اصلاً گفتن إخبار از او صحیح است یا صحیح نیست معنا ندارد! دیگر اصلاً چیزی نیست تااینکه انسان بخواهد از او خبر بدهد. ولی تصور او ایجاب می‌کند که یک حقیقتی بیان بشود. وقتی شما آن تصور را بیان می‌کنید یعنی مبتدا و خبر درست کرده‌اید. این راجع به مجهول مطلق بود.

  • وَ کَذا نَقولُ مُلاحَظَةُ مَفهومِ المَعدومِ المطلقِ لَمّا کانَ عِبارةً عَن تَعریةِ الشَّی‌ء عَن کافَّةِ الوجوداتِ الخارجیةِ و الذِّهنیةِ کانَ مَناطُ امتِناعِ الحکمُ عَلیهِ مُطلقاً و حیثُ إنَّ مطلقَ اعتِبارِ الشَّی‌ءِ و تَصوُّرهِ و إن کانَ فی ضِمنِ عَدمِ الاعتِبارِ و عَدمِ التَّصوُّرِ نَحوٌ مِن أنحاءِ وجودِ ذلکَ الشَّی‌ءِ فَکانَ هو مُتَّصِفاً بِالوجودِ فی هذا الاعتبارِ و بِحَسبِه.

  • حالا راجع به معلوم مطلق همین‌طور است. از آنجایی که این عبارت از تعریه و برهنه کردن شیء از همۀ وجودات خارجیه و وجودات ذهنیه است چون ما معدوم مطلق را این‌طور تصور می‌کنیم که حتی در ذهن هم وجود ندارد چیزی که حتی در ذهن هم نیست، چون ممکن است بعضی از چیزها در خارج نباشد ولی در ذهن باشد مثل همین أنیابُ أغوالٍ یا بَحرٌ مِن زیبَق که در خارج نیست اما در ذهن هست. ولی ما در معدوم مطلق می‌گوییم که حتی در ذهن هم صورت ندارد و ذهن هیچ‌گونه ارتباطی با او ندارد و هیچ‌گونه تصوری از او ندارد. به این نحوه معدوم مطلق را در ذهنمان تصور می‌کنیم، به این کیفیت است. اگر معدوم مطلق را به این نحوه تصور کنیم، در یک هم‌چنین ظرفی ملاک امتناع إخبار از اوست و دیگر نمی‌شود از او [یعنی] خودش و ذاتش خبر داد.

  • مابإزاسازی در مقابل حقیقت، ممنوع!

  • از آنجایی که درمقابل آن، مطلق اعتبار و تصور آن در ذهن است، اگرچه درضمن عدم اعتبار و عدم تصور باشد اگرچه وقتی داریم معدوم مطلق را تصور می‌کنیم این‌طوری بگوییم که اصلاً نمی‌شود معدوم مطلق را تصور کرد، این‌طوری می‌گوییم و همین‌که می‌گوییم که معدوم مطلق را نمی‌شود تصور کرد، الآن داریم خبر می‌دهیم و آن را بیان می‌کنیم! به این کیفیت یکی از اقسام وجود ذهنی است وجود ذهنی هم نوعٌ مِن الوجودِ است. دیگر اینجا انسان می‌فهمد تمام این صور ذهنیه خودش که مبعِّد عن اطلاق است و در عالم اعتبارات هست، تمام اینها جنبۀ خلاقیت ذهنی دارد و هیچ وجود خارجی‌ای ندارد. آنچه که وجود خارجی دارد همان وجود است که همان مخلوق است و همان خیر است. آنچه را که انسان بدون اینکه وجود خارجی داشته باشد مابإزاء اعتباری و ساختگی خارجی برای آن می‌گذارد، این مبعِّد می‌شود چون سهمی از حقیقت وجود ندارد. تو یک بنده هستی و بنده را چیزی غیر از بندگی نشاید! حالا خودش را که رئیس و پادشاه نیست [پادشاه فرض می‌کند] درحالی‌که پادشاه دیگری است!

جلسه ۴۱۶

5
  • خدا مرحوم حاج میرزا حبیب را رحمت کند می‌گوید:

  • بنده را پادشاهی نیاید***از عدم کبریائی نشاید
  • بندگی را خدائی نیاید***از گدا جز گدائی نیاید
  • من گدا من گدا من گدایم1

  • وقتی که من دارم خودم را پادشاه فرض می‌کنم، دارم مابإزاء می‌سازم و چیزی که نیست را می‌سازم! پادشاه فقط یکی است! ﴿مَٰلِكِ يَوۡمِ ٱلدِّينِ﴾،2 ﴿بِيَدِهِ ٱلۡمُلۡكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٌ﴾،3 ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلۡمُلۡكَ مِمَّن تَشَآءُ﴾4 حقیقت و مابإزاء واقعی سلطنت یکی است! مابإزاء حقیقی او یکی است. آن‌وقت ما برای حکومت خود مابإزاء خارجی درست می‌کنیم، چیزی که نیست! چیزی که نیست را درست می‌کنیم. پس آن چیزی که اعتباری است در مقابل آن چیزی که حقیقی است قرار می‌گیرد و دور می‌کند و حقیقت هم که با اعتبار باهم جمع نمی‌شوند، این عقب می‌آید و مدام فاصله می‌گیرد. مابإزاء غنی یکی است و ما خودمان را مابإزاء غناء قرار می‌دهیم درحالی‌که ﴿هُوَ ٱلۡغَنِيُّ ٱلۡحَمِيدُ﴾5 این اعتبار درمقابل این حقیقت قرار می‌گیرد و فاصله [می‌گیرد] ـ البته نه درمقابل شما، شما یک حقیقت هستی ـ کُلّنا اعتباراتٌ و أنتَ حَقیقةٌ!! ـ اعتبار با حقیقت جمع نمی‌شود ولی نمی‌دانیم چطور بعضی‌ها [این کار را می‌کنند]!! همین‌طور مابإزاء قادر یکی است و ما خود را مابإزاء درست می‌کنیم! مابإزاء باقی یکی است و ما خودمان را که فانی هستیم برای این مابإزا‌ درست می‌کنیم! مدام درمقابل این حقیقت و مابإزاء واقعی، مابإزاء درست می‌کنیم! همۀ اینها امور عدمی هستند و اگر امور وجودی باشند که با حقیقت متنافیان نیستند، پس معلوم است همۀ اینها امور عدمی هستند و امور عدمی با امور وجودی نمی‌سازد و وقتی نساخت مدام فاصله می‌گیرد. هرچه این مابإزاء را کم کردیم مدام به این حقیقت نزدیک می‌شویم و هرچه مابإزاء اضافه کردیم مدام از این حقیقت دور می‌شویم و دور می‌شویم تااینکه اصلاً تمام وجودمان مابإزاء می‌شود! همه مابإزاء‌های اعتباری! مدام من من من! به‌جای اینکه مدام بگوییم: او او او، مدام می‌گوییم: من من من! و مدام این دو مسئله و این فاصله‌ها از همدیگر زیاد می‌شود. خب به قول مرحوم آخوند وقتی که عدم باشد و عدم هم که لا یُخبرُ عَنه است و فایده‌ای ندارد. بله در تصورات ذهنی یُخبرُ عنه است. از آن خبر بدهید، من چه کسی هستم و من فلانم! من بهمانم! أنا الذی کذاأنا الذی کذا! این أنا الذی ها که می‌گوییم، همه یُخبرُ عَنه است. چرا یُخبرُ عَنه است؟! چرا اینها ملاک و مناط برای إخبار است؟! چون همه تصورات ذهنی است و در تصورات ذهنی هم که می‌شود خبر داد، در معدوم مطلق هم می‌شود خبر داد، اینها که همه عدم و ملکه است. عدم و ملکه نیست، نه کجا عدم ملکه است؟! این سلب کلی است. پس این در این وجود متصف به اعتبار و متصف به وجود می‌شود و به‌حسب این وجود که وجود نفسی باشد.

    1. دیوان اشعار میرزا حبیب الله خراسانى، ترکیب بند، شماره 30.
    2. . سوره حمد (1) آیه 4. معاد شناسى، ج ‌8، ص 194:
      «خداوند مالک روز پاداش است.»‌
    3. . سوره ملک (67) آیه 1. نور ملکوت قرآن، ج 4، ص 478:
      «پادشاهى فقط در دست اوست و او بر همه چیز تواناست.»
    4. . سوره آل عمران (3) آیه 26. نور ملکوت قرآن، ج 1، ص 198:
      «بگو (اى پیغمبر): بار پروردگارا! تو هستى که فقط صاحب قدرت و پادشاهى هستى و فرمان و امر و صاحب اختیارى و تسلط بر نفوس و سیطرۀ بر جمیع عالم، از آن توست. پادشاهى و قدرت را تو به هرکه خواهى مى‌دهى و از هرکه بخواهى این پادشاهى و قدرت را مى‌گیرى.»‌
    5. . سوره فاطر (35) آیه 15. امام شناسى، ج ‌1، ص 108:
      «اوست که سزاوار تحمید و ستایش است.»

جلسه ۴۱۶

6
  • و هذا منشأُ صِحّةِ الحُکمِ علیهِ بِسلبِ الحُکمِ أو بِإیجابِ سلَبهِ فَإذَن فیهِ جهتانِ مُصحِّحَتانِ لِصِحّةِ مطلقِ الحُکمِ و سَلبِهُ و إلیهِ أشارَ المحقِّقُ الطّوسیُّ ره فی نقدِ المُحصلِ حیثُ قال رَفعُ الثبوتِ الشاملِ لِلخارجیِ و الذِّهنیِ یُتصوَّرُ بِما لیسَ بِثابتٍ و لا مُتصوَّر أصلاً.1

  • منشأ صحت حکم بر او به اینکه حکم بر او بار نشود یااینکه ما حکم سلب بر او کنیم، منشأ صحت این است. این لباس وجود دارد ولو وجود اعتباری و وجود ساختگی! دو جهت در آن هست؛ از یک جهت می‌شود بر او حکم کرد و او را مبتدا قرار داد و از یک جهت نمی‌شود. نفس قضیۀ واحده از نظر ذاتش لا یَجوزُ الحُکمُ علیه است و از نظر تصورش در ذهن یَجوزُ الحُکمُ عَلیه است. رفع ثبوت یعنی رفع آن وجود، رفع وجودی که شامل می‌شود هم به خارجی و هم به ذهنی؛ یعنی می‌گوید: همان عدم مطلق که هم عدم به عدم خارجی برمی‌گردد، چیزی که در خارج نیست و در نفس هم نیست یعنی حتی صورت ذهنی هم ندارد. در رفع ثبوتی خارجی که شامل خارجی و ذهنی است به آنچه که اصلاً ثبوت ندارد و تصور نمی‌شود، تصور هم می‌شود. چرا که اگر تصور بشود، چیزی را تصور کنیم و احساس کنیم که الآن داریم تصور می‌کنیم، به آن لباس وجود پوشاندیم. تصور ما باید به‌نحوی باشد که حتی این تصور هم در آن نباشد یعنی ما عدم را تصور می‌کنیم و می‌گوییم که از عدم نمی‌شود خبر داد. اینکه می‌گوییم: از عدم نمی‌شود خبر داد، در اینجا هم ثبوت خارجی و هم ثبوت نفسی را از آن سلب کرده‌ایم. در آن موقع که می‌گوییم: از عدم نمی‌شود خبر داد، منظور ما آن عدمی است که در نفس ما هست؟! اگر باشد که دیگر عدم نیست! پس در این موقعیت رفع ثبوت خارجی و رفع ثبوت تصوری است. در معدوم مطلق باید شامل خارجی و شامل ذهنی، هردو را بگیرند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 347.

جلسه ۴۱۶

7
  • فَیَصحُّ الحُکمُ علیهِ مِن حیثُ هوَ ذلکَ المُتصوَّرُ و لا یَصحُّ مِن حیثُ هو لیسَ بِثابتٍ و لا یَکونُ مُتناقضاً لِاختلافِ الموضوعینَ و لا مانعَ مِن أن یَکونَ شَیءٌ قَسیماً لِشَیءٍ بِاعتبارٍ و قِسماً مِنهُ بِاعتبارٍ آخَرَ مثلاً إذا قُلنا الموجودُ إمّا ثابِتٌ فی الذهنِ و إمّا غَیرُ ثابتٍ فی الذهنِ فاللاّموجود فی الذهنِ قَسیمٌ لِلموجودِ مِن حَیثُ إنّهُ مفهومٌ أُضیفَ فیهِ کَلمةُ لا إلى الموجودِ و مِن حیثُ إنّهُ مفهومٌ قَسمٌ مِنَ الثّابتِ فی الذّهنِ.1

  • پس صحیح است بر او حکم کنیم از حیث این تصوری که الآن در اینجا پیش آمده است و نمی‌شود حکم کرد از حیث اینکه معدوم است و از حیث اینکه وجود ندارد. چون اختلاف موضوع است و منتاقض نیست چون دو موضوع داریم. موضوع مُخبرَ عَنه ما تصور ما است و موضوع لا یُخبَر همان ذات خودش است از حیث ذات خودش لا یُخبرُ عَنه است و از حیث اینکه متصور ما واقع شده است [یُخبرُ عنه است] و مطالبی بر آن بار می‌شود؛ معدوم مطلق لا یُخبرُ عَنه است، معدوم مطلق لا یُحکیٰ عَنه است، نمی‌شود راجع به معدوم مطلق حرف زد و معدوم مطلق از همۀ جهات ابهام دارد. هر خبری که می‌توانیم بیاوریم و به هر نحوی که می‌توانیم این معدوم مطلق را برای مخاطبمان بیان کنیم.

  • مانعی نیست از اینکه ـ این عبارت خیلی دقیق است ـ یک شیء به یک اعتبار قسیم یک شیء باشد و به اعتبار دیگر قسم همان شیء باشد. چطور؟! موجود یا در ذهن هست یا در ذهن نیست، آنچه که در ذهن موجود نیست، قسیم برای موجود می‌شود چون موجود را بر دو چیز تقسیم کردیم؛ یا در ذهن یا در غیر ذهن. پس لا موجودی که در ذهن هست برای همان موجود قسیم می‌شود. مفهوم از این حیث مفهومی است چون کلمه لا را به آن اضافه کردیم و گفتیم: اللاموجود؛ آنکه موجود نیست. پس قسم برای خود وجود می‌شود. مفهوم از حیث اینکه مفهوم است قسم برای وجود می‌شود و قسمی است که ثابت در ذهن است و یک قسم از اقسام موجودات ذهنی می‌شود، موجودات ذهنی دو نوع است یا مابإزاء خارجی دارد یا مابإزاء خارجی ندارد، اگر مابإزاء خارجی داشت می‌شود همان صوری که [هست] و اگر مابإزاء خارجی نداشت همان معدوم مطلق و مجهول و امثال‌ذلک می‌شود. پس همین‌که لا موجود است در عین ‌اینکه قسیم برای موجود است درعین‌حال قسم برای موجود ذهنی است.

    1. همان، ص 348.

جلسه ۴۱۶

8
  • اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد