پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4 و 5: لوجود هل يجوز أن يشتد...؛ في الشدة و الضعف
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مسئله تشکیک در ماهیات و اختلاف دیدگاه میان مشائیون و رواقیون میپردازند. بحث با تبیین جایگاه مفهوم و مصداق در فلسفه آغاز شده و این پرسش مطرح میشود که آیا اشتداد و ضعف در ماهیت، موجب اختلاف نوعی میشود یا خیر. استاد با تحلیل دقیق مبانی صدق مفهوم بر افراد، تفاوت نگاه مشائیون که قائل به تواطی مفاهیم هستند را با دیدگاه رواقیون و شیخ اشراق که تشکیک را در ماهیات نیز جاری میدانند، بررسی میکنند. در ادامه، با تفکیک میان هویت خارجی و مفهوم ذهنی، به این نتیجه میرسند که در حقایق بسیطه مانند کیف، اشتداد ماهوی قابلقبول است. این جلسه با نگاهی به سیر تاریخی تدریس فلسفه در حوزههای علمیه و اهمیت جایگاه حکیمان در حفظ مبانی اصیل معرفتی به پایان میرسد تا مخاطب با درک عمیقتری از پیوند میان مباحث انتزاعی فلسفی و واقعیتهای وجودی آشنا شود.
درس پانصد و هفتاد و هشتم
جمعبندی میان دیدگاه رواقیون و مشائیون در مسئلۀ تشکیک و وحدت کیفیات (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در بحث گذشته راجع به مقام دوم ـ که عبارت از اختلاف نوعى در اشتداد و ضعف هست یا نه ـ عرض شد که مرحوم آخوند نظر رواقیین و شیخ اشراق را در اینجا دارند که تشکیک در ماهیات موجب اختلاف نوع نخواهد بود. دلیلی که بر این مسئله ذکر مىکنند آن مطلبى است که ایشان در باب وجود قبلاً ذکر کردند بر اینکه وجود یک حقیقت واحدهای است که این حقیقت واحده داراى افراد مختلفى است، گرچه این افراد در خارج باهم اختلاف دارند و اختلافشان اختلاف نوعی است و چهبسا از نقطهنظر تجرد و ماده باهم اختلاف دارند، وجودات مجرده چه ربطى به وجودات مادى دارند؟ ولکن در صدق حقیقت وجود بر آنها، نه صدق ماهیت. یکوقت بحث صدق ماهیت است، فرض کنید شیئى یک محدودۀ خاصى دارد و هرکدام از اینها متناسب با همان ماهیت خودشان مصداق براى آن طبیعت مرسله قرار مىگیرند.
هیچوقت نمیتوانیم اسم موجود مادى را به موجود مجرد اطلاق کنیم و نمىتوانیم اسم موجود مجرد را بر موجود مادى اطلاق کنیم. شما نمىتوانید به یک درخت بگویید که این از مصادیق عالم نفس است یا به یک حجر نمىتوانید بگویید که از مصادیق عقل کلی است چون این جاى خودش را دارد و آن جاى خودش را دارد. شما به یک حیوان نمىتوانید بگویید که از مصادیق ملک هست چون وجود آنها وجود مجردی است و این وجود مادی است و بالعکس.
مابهالاِشتراک تمام اشیاء خارجی
بنابراین همانطوریکه هرکدام از این اشیاء خارجی داراى ماهیت خاص هستند و مصداق براى یک ماهیت هستند ولى درعینحال در یک مسئله مابهالاِشتراک دارند و آن اطلاق لفظ موجودٌ هست و حصهاى که اینها از وجود مىبرند. آن حصهاى که اینها از وجود مىبرند، همان حصهای است که سایر اشیاء دیگر از وجود مىبرند. گرچه بهواسطۀ عوارض خارجی [باشد]، نه عوارض خارج از وجود، چون ما چیزى خارج از وجود نداریم.
از سنخ وجود بودن ماهیت
در بحث ماهیات همانطوریکه قبلاً بیان شد خود ماهیت هم از سنخۀ وجود است یعنی اگر وجود نباشد ماهیت تحقق پیدا نمیکند؛ اینطور نیست که ماهیت بیاید و از خارج عارض بر وجود شود. ثانى براى وجود فرض نمىشود تااینکه ماهیت براى او عارض شود بلکه همان تشکلّى که شیء خارجى پیدا مىکند آن تشکلى است که وجود به خود مىدهد و بعد از تشکل، ما اسم ماهیت بر آن مىگذاریم. لذا این صدق وجود به همۀ اینها صدق واحد است یعنى خود وجود مابهالاِشتراکى دارد که در همۀ آنها وجود است، مابهالاِختلاف هم از خودش است یعنى از خارج نیامده است. هم در ملک مابهالإشتراک و مابهالاِختلاف از خود وجود است، هم در فلک مابهالاِشتراک و مابهالاِختلاف از سنخۀ وجود است.
اقتضاء غیرتِ وجود!
وجود حقیقتى است که این حقیقت تمام ابعاد تعینات و تشخصات را دربر مىگیرد و اصلاً چیزى را براى غیر خود باقى نمىگذارد. غیرت وجود غیرتی است که ثانی برای خود نمیپذیرد بنابراین تمام افراد در عین اختلاف در ماهیات، همۀ آنها در یک چیز باهم شریک هستند که مصداق حمل موجودٌ هستند. این مصداقیت حمل موجودٌ اقتضاء میکند این مسائلی که در بحث وحدت وجود و اصالت وجود مىآید، همۀ اینها به این قضیه برمىگردد که این مصداقیت حمل موجودٌ، تمام هویت خارجى آنها را تشکیل مىدهد با مراتب اختلافى که دارند و این مراتب اختلاف هیچگونه ناقض این صدق و صحت حمل نیست، نه! در عین این مسائل مختلفه، به همۀ اینها میتوان موجود گفت. هم به الله مىتوان موجودٌ گفت، هم به این شیء خارجى مىشود موجودٌ گفت. به همۀ اینها موجودٌ صدق مىکند.
بله، خود فرد و مصداق این وجود، خود فردش در خارج داراى مراتب شدت و ضعف است؛ یعنى این وجود از نقطهنظر خود حصهاى که مىبرد کموزیاد است. حصهای که یک فنجان از وجود میبرد طبعاً بسیار کمتر از حصهاى است که یک کاسه از وجود میبرد و آن حصهاى که یک کاسه از وجود میبرد کمتر از حصهاى است که یک حوض و یک برکه از وجود مىبرد. در خود حصۀ وجود کموزیاد و اشتداد و ضعف هست و لذا این اشکال ندارد. ولى صحبت در این است که ماهیت وجود بر اینها به یک عنوان صدق مىکند. اینطور نیست که بگوییم که موجودٌ به خدا اشدّ از موجودٌ بر یک فنجان است! هردو موجودند، خدا موجود هست یعنى هست به این معنا که طارد عدم است. بین یک ذره که الآن تحقق خارجی دارد چه فرقی هست با وجود واجب الوجود که مبدأ همۀ تشخصات و تعینات است؟ هردو طارد عدم هستند یعنى بهمحض اینکه شما احساس هستى را براى آنها کنید، دیگر نمىتوانید عدم را صدق کنید. تا وقتی که این هستى بر آنها صادق است این طرد عدم مىکند. هر وقت این هستى برداشته شد خود عدم هم جاى او را خواهد گرفت. از نقطهنظر صدق این وجودٌ، صدق خود مفهوم وجود و خود این طبیعیت مرسله بر همۀ اینها صدق متواطی است.
بله! آن حصهای که از وجود مىبرند ـ نه به معناى مفهومی بلکه بهعنوان اسم مصدری یعنى به همان عنوان تحقق خارجى این وجود ـ آنها داراى مراتب مختلفى است، أین الثرىٰ مِن الثریا و أین الأرض من السّماء. هرکدام بهحسب مراتب خودشان چیزهاى خاص خودشان و موقعیت خاص خودشان را دارند پس حصهاى که اینها از وجود دارند، در خارج مابهالاِشتراک در این افراد عین مابهالاِختلاف آنها است زیرا چیزى را ندارند از خارج که غیر از وجود به آنها عارض بشود و او باعث اختلاف شود. در عین این قضیه خود مفهوم حقیقت موجود در اینجا تفاوت مىکند!
پس نکتۀ ظریفى که در اینجا هست که مرحوم آخوند به این نحوه و کیفیت این قضیه را در واقع به نفع اشراقیون و رواقیون چرخاندند این است که آن که ما قبلاً صحبت مىکردیم و بحث بود، این است که مفهوم ماهیت داراى مراتب اشتداد و ضعف باشد، در اینکه خود مفهوم ماهیت یعنى ماهیت سیاهی، خودش اشتداد و ضعف بردارد ما در مورد این قضیه صحبت مىکردیم نهاینکه در مصداق خارجى سیاهى اسود باشد. آن مصداق خارجى سیاهى که اسود باشد معلوم است که شدت و ضعف دارد، سیاهى پررنگ و سیاهى کمرنگ داریم، قرمزى پررنگ و قرمزی کمرنگ داریم، اینها مشخص است.
صحبت و مطلب این بود که مفهوم سیاهى یعنى نفس خود سیاهى بدون مصداق خارجی آیا شدت و ضعف برمیدارد یا نه؟ مشائیون قائل بودند به اینکه این شدت و ضعف برنمىدارد بهخاطر اینکه خود مفهوم مِن حیث هو مفهومٌ یک حد خاص خودش را دارد و از آن حد تعدّى نمىکند یعنى حد حیوان بهنحوى است مثلاً حد غنم که حیوانیت است بهاضافۀ خصوصیتى که آن فصل منوّع اوست، این فصل منوع باعث مىشود که این غنم از غنمیت خودش تجاوز نکند و در حریم بقر داخل نشود، بقر هم براى خودش یک جنس دارد و یک فصل منوّع دارد و آن فصل باعث مىشود که بقر از حریم خود تجاوز نکند و داخل در حریم ابل نشود. هرکدام از اینها حریم خاص خودشان را دارند که ماهیت آنها را تشکیل میدهد و به این ماهیت و حد و مفهوم مىگویند یعنى همان مفهوم ماهیتى خود آن شیء را مىگویند.
منظور مشائین از نفى تشکیک از ماهیت
اما آن شیئى که در خارج هست این طبیعى است که مثلاً غنم از نظر وجود خارجی، اصغر از وجود بقر است و وجود بقر اصغر از وجود ابل است و وجود ابل اصغر از وجود فیل است و هَلُمَّ جَرّاً. این وجودات خارجى که صغر و کبر برمىدارند به اصل صدق ماهیت بر آنها کارى ندارد، ماهیت حیوان بر همۀ اینها به یک نحو ثابت است. مشائین که نفى تشکیک از ماهیت کردند، ماهیت به این معنا منظورشان بود یعنى مفهوم این حیوان، همانطوریکه نسبت به همۀ افراد على التواطى صدق مىکند، همینطور مفهوم سواد نسبت به همۀ افراد به یک نحو صدق مىکند الاّ اینکه همانطوریکه در خارج وجود خارجى غنم اصغر از وجود خارجى بقر است وجود خارجى اسود در خارج هم ممکن است اضعف از اسود دیگر باشد. در مسئلۀ مقدار این قضیه خیلى مشخص است که توضیح دادم و عرض کردم که ما در مورد کیف قبول نداریم. در مسئلۀ مقدار که مسئلۀ کم است و همینطور بهخصوص در مسئلۀ عدد که کمّ منفصل باشد یا خط که کمّ متصل باشد یا زمان که کم متصل باشد و امثالذلک غیر قارّ الذات، در همۀ اینها مفهوم این ماهیت به یک منوال صدق مىکند یعنى به یک منوال مقدار صدق مىکند، هم بر خط ده سانت و هم بر خط پنجاه سانت، به یک منوال صدق مىکند.
بله! وجود خارجى آن خط مانند وجود خارجى غنم و بقر متفاوت است که آن وجود خارجى این خط در مقام مقایسۀ با خط دیگر کموزیاد برمىدارد، اشتداد و ضعف برمىدارد. چه اینکه وجود خارجى غنم لو خلّی و طبعه درنظر بگیرید اصلاً کموزیاد معنا ندارد و غنم، غنم است. فرض کنید که شما چشمتان باز شود و نگاهتان به یک گوسفند در دنیا بیفتد، آیا اصلاً تصور مىکنید که این چند کیلو است؟ اصلاً تصور مىکنید کوچکتر از یک حیوان دیگر است؟ اصلاً تصور مىکنید این بزرگتر از یک حیوان دیگر است؟ نه! فقط خود حیوان را تصور مىکنید. بعد که یکدفعه یک گاو کنارش مىگذارند شما نگاه مىکنید در مقایسه با او مىبینید این کوچکتر است، همۀ این مطالب در مقام مقایسه است اما در مقام نظرۀ به خود آن مصداق خارجی، نه صغر در ذهن مىآید، نه کبر در ذهن مىآید، نه توسطى در ذهن مىآید، نه ثقلش در ذهن مىآید، حتى رنگش درنظر شما نمىآید که آیا غنم دیگری داریم که اگر یک غنم سفیدى آوردند آیا غنم اسود هم داریم یا نداریم؟! یا غنم احمر هم داریم یا نداریم؟ نه! اصلاً این مطالب درنظر نیست، خود نفس این حیوان مورد نظر است.
این مطلب، مطلبى بود که مرحوم آخوند از این قضیه دفاع کردند. مشائین این مسئله را رد کردند و تشکیک را بهطورکلى در ماهیات برداشتند. حالا آن تشکیکى که مشائین برداشتند با آن مطلبى که مرحوم آخوند نقل مىکند، دوتاست. آن را که مشائین برداشتند، آنها این را مىخواهند بگویند ـ مخصوصاً در باب مقدار و عدد و خود ماهیت و امثالذلک مثل انسانیت ـ که خود ماهیت على التواطى نسبت به افراد صدق مىکند و این تشکیک برنمىدارد و کسى شکى ندارد که وجود خارجى مصادیق باهم اختلاف دارند، قطعاً یک خط دهسانتی با یک خط پنجاهسانتی تفاوت میکند و این ارتباطی با صدق مفهوم مقدار بر هردو ندارد و بر هردو تواطی است و کذلک مفهوم عدد به پنج صادق است بهعنوان مفهوم به همان مقدار که بر ده صادق است و به همان مقدار که بر صد صادق است. این صدق مفهوم عدد بما هی عددٌ این عدد عبارت از مفهومى است که ماهیت خاص خودش را دارد. کمّ است و این کمّ غیر قارّ الذات است یعنى منفصل است و موجب تعدد و شمارش آن مصداق خودش خواهد شد.
این تعریفی که الآن براى عدد هست هم نسبت به عدد یک است، هم نسبت به عدد دو، هم سه، هم صد، هم هزار و همه چیز، اصلاً تفاوت نمىکند، بله! آنچه که در خارج هست و ما یک عددى را در خارج ترسیم مىکنیم مثل عدد سیزده، میبینیم که این عدد سیزده در مقایسه با عدد دوازده بیشتر است، این مورد نظر مشائین است و در اینجا حق با مشائین است یعنى مشائین در اینجا مىگویند که این مفاهیم تشکیکبردار نیستند از این نقطه حق با آنهاست مگر در کیف که مورد کیف گفتیم: مسئله در مورد کیف فرق میکند و فرقش در کیف این است که ما در خود این مفهوم لو خُلّی و طَبعه اشتداد مىبینیم یعنى در خود سواد ما این اشتداد را ملاحظه مىکنیم. یا باید براى هر مقطعى از سواد یک تعریف خاص خودش را درست کنیم پس دراینصورت اختلاف انواع خواهد شد إلى ما غیر نهایة که این امری است که اصلاً عقل این را مستبعد مىشمارد و دلیلى براى او نمىبیند و همینطور از نقطهنظر فعل یعنى برگشت قضیه به وجدان و فطرت است که این مسئله به بدیهیات است.
وقتى که عقل یک مفهوم مشترک را از چند مصداق خارجی میگیرد خود همان میتواند تشخیص دهد که آن انتزاعی که کرده است به یک کیفیت بر آنها قابل صدق است یا قابل صدق نیست. در سیاهى یک مفهوم را مىگیرد یعنی مفهوم خاص را از یک حقیقت خارجیه که عبارت از سواد است انتزاع مىکند و نمىتواند بین آن سوادها از نقطهنظر تطبیقش با این مفهوم اختلاف بیندازد و مىبیند همۀ اینها منطبق هستند و در عین اینکه همه منطبق هستند، همۀ اینها با همدیگر تفاوت مىکنند! مثل انسان، مىبیند نمىتواند یکی از این افراد مختلف با این اختلافشان را از انسانیت خارج کند و یکى را داخل کند، نه! او قدش بلند است، او قدش کوتاه است، او رنگش اینطور است، او برای این نژاد است، همۀ اینها را عوارض خارجیه مىداند که آن عوارض خارجیه دخلى در ماهیت ندارند. همینطور به همین کیفیت براى سیاههاى خارجی یک مفهوم مشترک درست میکند که آن عبارت از قابض البصر بودن است. آن قابض البصر بودن از یک نقطه شروع مىشود تا نقطهاى که دیگر سیاهى بالاتر از او نیست؛ مثلاً سیاهى کلاغ، سیاهى ذغال، شما دیگر از سیاهى ذغال چیزى بالاتر ندارى، دیگر همۀ تشبیهات اینطور است که مثلاً ابروى یار را به فحم تشبیه کردند و موى مجعّد او را به آن تشبیه کردند، دیگر منظور این است که نهایت سیاهی در فحم تجلّى پیدا مىکند.
در اینجا عقل در عین اینکه این تعریف را براى آنها مىآورد اما در خود همین مفهوم شدت و ضعف قائل است یعنى در خود این مفهوم و ماهیت اشتداد وجود دارد و این اشتداد به آن چیز خارجى کار ندارد و این اشکالی که کردهاند که اگر قرار بر این باشد که خود جنس قابل اشتداد و ضعف باشد موجب میشود که صدق جنس بر همۀ افراد صدق واحد نباشد درحالیکه مشاء گفتند که صدق جنس بر همۀ افراد صدق واحد است، این مطلب در اینجا محلّ نظر هست زیرا ما نمىخواهیم بگوییم که در اینجا استثناء قاعدۀ عقلى برداشته است ولى در این حقایق بسیطه مانند اعراض ـ که اینها حقایق بسیطه هستند، نه حقایق مرکبه ـ جنس و فصل خودش یک چیز است؛ یعنى یک واقعیت و یک حقیقت که هم جنس است و هم فصل است براى آن اشیائى که در آن وجود دارند.
به عبارت دیگر همان مسئلهاى که ما در باب وجود مجردات قائل هستیم بر اینکه در وجود مجرد مابهالاِشتراک عین مابهالاِختلاف است و امتیاز مراتب تشکیک در مجردات را عین مابهالاِشتراک میدانیم به خلاف وجود مادى که یک مابهالاِشتراکی برای آن قائل هستیم و یک مابهالاِختلافى برای آن قائل هستیم و از ترکیب اینها که ترکیب اتحادی است، این مىآید و یک نوع را تشکیل مىدهد، همینطور جنس و فصل در اعراض به یک معنا است یعنى این جنس به یک معناى اعتبارى است، این اعتبار عقلی است که براى جنس یک معنا و یک مفهوم اعتبارى را تشکیل مىدهد که در آن حقیقت اعتباریه، مسئلۀ تشکیک وجود دارد و این فقط در کیف هست؛ یعنى ما نه در کمّ این مسئله را مشاهده مىکنیم و نه در خود ماهیت و نه در سایر اعراض مثل اضافه و امثالذلک، اینها را مشاهده نمىکنیم. در ابوّت و بنوّت عرض کردیم، در دو شیئى که متقارنین و متقابلین هستند عرض کردیم. چه در اضافات و چه در زمان و امثالذلک، تمام اینها این خصوصیت را ندارد ولى در خود نفس کیف و ماهیت کیف، مسئلۀ اشتداد و اشتداد ماهوی را احساس میکنیم زیرا آن حقیقت قابض البصر بودن، در نفس قابضیت اشتداد و ضعف وجود دارد، نه در مصداق خارجى آنها. یا فرض کنید فاتح البصر بودن در مورد بیاض یا خضرویت و اصفرار و امثالذلک، در خود نفس فاتحیت، کموزیاد معنا دارد.
تعریف فعلیت
تلمیذ: ...
استاد: نه! فعل در خود همان مرتبۀ فعلیت براى خودش دیگر تمام است.
تلمیذ: نسبت به آن مسئله ...
استاد: نه! ببینید خود فعل در هر مرتبهاى که هست یعنى خروج من الاستعداد إلى القّوة، این را فعلیت مىگویند لذا این دیگر زیاد و کم ندارد. بله! مصداق خارجی کموزیاد دارد.
یک وقت مثلاً خروج مِن القّوة إلى الفعلیة را یک کتاب درنظر بگیرید، کتاب یک کیلویی، فعلیت در این کتاب این است که این نیرو باعث شود چنین کتابی باز شود. یکوقت فرض کنید که یک ضبط را مثل این ضبط که الآن اینجا هست که مثلاً وزنش از یک سیر کمتر، پنجاه گرم هست، شما این را از داخل قابش درمىآورید. این خروج از قوه به فعل در هر مرتبه خودش یک جهت خودش را دارد یعنى بهاندازۀ یک سانت خارج بشود یک سانت است، دو سانت خارج بشود دو سانت است و همۀ دستگاه را از قابش هم بیرون آورید، همۀ این مسئله به این کیفیت است.
یا همینطور در مورد تکوّنى که اشیاء به خودشان مىگیرند، این تکوّن تبدیل بذر به گیاه شدن و امثالذلک، یا تبدیل نطفه به علقه، هرکدام از اینها یک مرتبۀ فعلیت در همان موقعیت خودش را دارد یعنى در همان موقعیت، در همان لحظه همینکه خروج مِن القوّه إلى الفعل شد، فعلیت در اینجا دیگر صادق است.
تلمیذ: یعنى مابهالاِختلاف عین مابهالاِشتراک شده است یعنى در همان چیزى که شدت و ضعف در آن هست، در همان چیز هم مشترک شدهاند.
استاد: بشود!
تلمیذ: تبدیل فقط در کیف هست!
استاد: نه!
تلمیذ: یعنى منحصراً ...
استاد: خروج قوّه به فعل در همان مرتبه اختصاص به همان مرتبه دارد منظور من این است که دیگر در خود فعلیت اشتداد در آنجا وجود ندارد، اشتداد در فعلیت نیست، اشتداد در آن جایی است که صدق فعلیت یعنى خود مفهوم فعلیت کموزیاد بردارد درحالیکه ما در انفعال یک تعریف را قائل هستیم، در قبول استعداد و قبول وصول و بلوغ براى فعلیت شدن، ـ در قبول ـ کموزیاد نیست. البته در بحث امکان استعدادی بعداً ایشان میخوانند. بله، آن یک امکان خارجی است که استعدادها مختلف هستند، امکان وقوعی، امکان فعلی، امکان استعدادى که آیا شیء از نقطهنظر تهیؤ و آمادگى براى فعلیت در چه مرحلهاى هست. آیا قریب به علت تامه است یا بعید از علت تامه است؟ آن مربوط به آن استعداد خارجی است ولى در خود آن فعلیت، ما فعلیت را در همان نقطهاى مىدانیم که در آن نقطه استعداد تمام شده و این مسئله حاصل شده است لذا این کموزیاد ندارد. این قضیه مربوط به مسئلۀ مشّاء میشود.
اما دلیلى که مرحوم آخوند در اینجا ذکر کردهاند مسئله را در باب هویت بردهاند. گفتهاند که رواقیین که قائلاند بر اینکه این اشتداد در اینجا برمىدارد مربوط به هویت خارجى آنهاست و بعد مثالش را «وجود» زدهاند، درحالیکه وجود ماهیت ندارد. شما که براى این قضیه «وجود» را مثال مىزنید باید مثال دیگرى بزنید چون بحث و دعواى بین رواقیین و بین مشائین بر سر صدق مفهوم است که اشتداد برمىدارد، نه بر سر آن هویت خارجى. در هویت خارجى هم مشّاء قائل به اشتداد و ضعف هستند و هم رواقیون قائل به اشتداد و ضعف هستند الاّ اینکه رواقیون در اینجا قائل هستند بر اینکه مفهوم در اینجا اشتداد و ضعف برمیدارد همانطور که مفهوم سواد اشتداد و ضعف برمىدارد، همینطور مفهوم خط هم اشتداد و ضعف برمىدارد، همینطور مفهوم عدد هم اشتداد و ضعف برمىدارد.
تقابل دیدگاه مرحوم بوعلی و اشراقیون در مسئله تشکیک کیفی
بنابراین در اینجا کأنّ مىتوان گفت که مرحوم آخوند میخواست یک نوع زرنگى کند و خلاصه این رواقیون را ترجیح دهد با آن مشربى که دارد و خودش هم به این رواقیون کشش داشت آن مسئلهاى که بیچارۀ بوعلى ـ عرض کردم ما در کیف حرف بوعلى را قبول نداریم ولى در مقدار قبول داریم ـ اینقدر در شفاء زور زد و همینطور [مشائین] هم این را گفتهاند که مسئلۀ کیف و مسئلۀ اشتداد و ضعف به مفاهیم برنمىگردد بلکه به مصادیق برمىگردد،1 در همین مسئله رواقیون و شیخ اشراق حرف دارند؛ آنها مىگویند که نه! خود مفهوم هم قابل براى شدت و ضعف است همانطور که ما در مقدار و عدد و کیف مىبینیم و در اینجا مرحوم آخوند براى توجیه کلام رواقیون، ماهیت را به هویت تبدیل کرده است و در اینجا مقصودش از ماهیت را هویت بیان کرده است. این را مىخواستیم مخفیانه بگوییم که خلاصه بدانید در اینجا کاسهای زیر نیمکاسه وجود دارد!
و أما المقامُ الثانی.
فالحقُ فیه ما ذهبَ إلیه الرواقیون مِن الأقدمین و غیرِهم لِما ذکرناه أیضاً فی حقیقةِ الوجودِ مِن أنّها لیست ذاتَ أفرادٍ متخالفةٍ بِالفصولِ معَ أنَّ بعضَها فی غایةِ الشدة و العظمة و بعضَها بِحسبِ هویاتّها التی لا تزید على مرتبتها فی غایةِ الوهن و الخسةِ کوجودِ الحرکةِ و الهیولى و العدد و أمثالها من ضعفاءِ الوجود.2
در مقام دومى که بین مشائین و شیخ اشراق و رواقیین اختلاف هست و آن این بود که آیا تشکیک در این هویت و در این مواردى که ذکر شد، مثلاً تشکیک در بیاضیت یا تشکیک در سوادیت، آیا موجب اختلاف انواع میشود؟ نوع درست مىکند یا نه؟! یا نوع، نوع واحد است ولکن این نوع مراتبى دارد؟ بیاض، بیاض است اما بیاض ممکن است ما ده، پانزده یا بیست نوع بیاض داشته باشیم؟! سفید داریم تا سفید! قرمز داریم تا قرمز! همۀ اینها انواع مختلفش است.
همان دلیلى را که ما در مسئلۀ «وجود» آوردیم، آن دلیل در اینجا کاربرد دارد و در اینجا آن مسئله مىآید، همانطور که حقیقت وجود با اختلاف افرادش در خارج و صدقش بر آن افراد موجب اختلاف در نوع نیست مثلاً وجود «جنس» شود و آن حقایق خارجى هرکدام فصل شود، آن فصل به اضافۀ جنس که وجود است مثلاً غنم شود، نه! اینطور نداریم! هم بر غنم موجودٌ مىگویند و هم بر شیر موجودٌ مىگویند و هم بر شجر موجودٌ مىگویند، هم بر ملائکه موجودٌ مىگویند و هم بر مبدأ المبادى موجودٌ میگویند، همۀ اینها را موجودٌ مىگویند، ما در اینجا فصلى نداریم، نوعى در اینجا نداریم بااینکه در همۀ این اختلافات هست.
حقیقت وجود دارای افراد متخالفۀ بالفصول و النوع نیست. بعضیها در غایت شدت است مثل مبدأ المبادی و بعضی از این افراد متخالفه بهحسب هویات خارجیشان ـ نه ماهیاتشان! ماهیاتشان باهم فرق مىکند ـ و همان تعین خارجیشان که نگاه مىکنیم و همان شیئیت خارجیشان که چیزى اضافۀ بر آن مرتبه ندارند یعنى مرتبۀ وجودى آنها را همان هویت آنها تشکیل مىدهد، اضافه بر آنها نیستند مثل وجود حرکت، هیولا، عدد و امثالذلک که اینها یک حقایق وجودیه هستند که هیچ چیزى خارج از همان حقیقت خودشان بر آنها عارض نمىشود یعنى همان نفس خود تحقق اینها که اینقدر این ضعیف است که عقل چنین چیزى را انتزاع مىکند لذا هیولا که اصلاً وجود خارجى ندارد چون هر چیزى که وجود خارجى دارد باید فعلیت داشته باشد و هیولا قوت محض است. حرکت چیزى جز همان مرتبۀ خودش نیست، همان مرتبۀ خودش یعنى همان چیزى که عقل انتزاع مىکند.
شما آن چیزى را که در اینجا مىبینید کتاب است، از اینجا مىبینید این کتاب وضعى دارد، این وضعش اینجا عوض شد. اسم این وضعهاى متکاثره را حرکت مىگذارید، اینهم از این مطلب! والاّ خود حرکت بدون موضوع در خارج اصلاً تحقق ندارد! حرکت کجاست؟ مگر مىشود؟ اینکه این کتاب یک متر حرکت کرد، مگر شما چیزی غیر از کتاب دیدید؟ فقط آن چیزی را که دیدید وضعهای متفاوت دیدید که ما اسمش را حرکت مىگذاریم پس حرکت چیزى جداى از مرتبۀ خودش ندارد یعنی همان چیزی را که عقل انتزاع میکند در همان مرتبۀ وجود بسیار ضعیفى که اصلاً اسمش را نمىتوان وجود گذاشت، همان هویت حرکت را تشکیل مىدهد و همینطور هیولا و عدد.
حالا در عدد شما تصور کنید، چندتا کتاب است؟ این یک کتاب است! یک آن کجاست؟ شما یک آن را به من نشان دهید! الآن این کتاب التهذیب جناب شیخ طوسى ـ أعلى الله مقامه ـ است. البته نمىدانم چطور کتاب شیخ طوسى در کنار کتاب صدرالمتألهین قرار گرفته است! اینهم از عجایب آخرالزمان و علائم ظهور است! این کتاب شیخ طوسی به اضافۀ کتاب صدرالمتألهین ـ نعوذ بالله! نستجیر بالله که این دوتا کنار هم قرار گرفتند! ـ الآن شما به این دوتا کتاب «دو» مىگویید، دو کجاست؟ به من بگویید! شما فقط دوتا کتاب مىبینید، این عقل «دو» را از خود همان شیء خارجی انتزاع کرده است و از همان هویت خارجى موضوع که این عدد بر آن عارض مىشود.
برداشتن موانع تدریس فلسفه در حوزه از طرف مرحوم علامه طباطبائی
واقعاً در سابق در نجف کتاب فلسفه را با انبر برمىداشتند! خدا استاد ما مرحوم آقاى غروی را رحمت کند، ایشان مىگفت که وقتی ما درس علامه طباطبائی مىرفتیم، من اسفار را زیر قباى خود مخفی مىکردم چون قبلاً درس خارج آقاى داماد مىرفتیم و افرادى که در آنجا بودند اگر مىدیدند من اسفار دارم کار ما تمام بود! البته لابد ایشان خیلى احتیاط مىکرده است بالأخره و این مسائلى را که ما الآن مىبینیم همۀ اینها از برکات مرحوم علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است. الآن ما سر سفرۀ ایشان متنعم هستیم که ایشان فقط قربةً إلى الله و تحصیلاً لِرضا الله با تمام فشارهایى که از ناحیۀ مرجعیت شیعه و افراد و اطرافیان بر ایشان مىآمد در [مقابل] همۀ اینها ایستاد و صبر کرد و تهمتها را خرید و مطالب را خرید.
[مرحوم علامه] به مرحوم پدر ما مىگفتند که شما خبر ندارید که در نامههایی که افراد براى من مىنویسند چه فحشهایى در این نامهها به ما مىدهند. به مرحوم آقا مىگفتند و من نشسته بودم. تازه اینها برای اواخر بود! آن اوایلش که عالیتر بود! و ایشان با تمام این مسائل صبر کرد و عمرش را به متانت و رزانت و صلابت گذراند. آنوقت ما سر سفرۀ اینها نشستهایم و الآن بدون هیچگونه دردسر این مطالب مرحوم صدرالمتألهین و بزرگان و عرفا را [بحث] مىکنیم و همۀ اینها را باید بدانیم و ما شاکر و قدردان اینها باشیم. مرحوم صدرالمتألهین هم مىتوانست مثل آخوندهاى دیگر دکان و دستگاه درست کند و روزى سه کیلو قهوه از خانهاش در سطل خاک بریزند و شب تا صبح صداى قلیان و کرکر و هرهر تا موقع اذان صبح از خانهشان بلند باشد! ایشان به کهک رفت و این اسفار را نوشتند! اینها چیزهایی است که باید ببینیم! صدرالمتألهین و امثال ایشان جو نخورده بودند که این نحوه زندگى را پذیرفتند. اگر قرار بود خدا عقل تقسیم کند 99تا را به امثال صدرالمتألهین داده بود و یکی را به فقها! تازه اگر آن یکى هم نصیبشان مىشد که گمان نمىکنم در آن هم قسمتى داشته باشند!
آن فقیهى که در همین فیضیه همینجا روبهروى ما بعد از نود سال درس اخلاق گفتن شبهای پنجشنبه قضیۀ عمر را انکار مىکند، متأسفانه خدا به او از آن یک درصد هم نصیب نداده است! نهخیر! او اینطور نیست! یا امثال آنها! اینها فلاسفه و عرفا نبودند که تمام مبانى تشیع را زیر پا بگذارند، همین فقها بودند که این کار را کردند. آنهایى که لگد زدن به در خانۀ حضرت زهرا علیهاالسّلام را انکار کردند از فلاسفه نبودند، از فقها بودند. آنهایى که زیارت عاشورا را انکار کردند از فلاسفه نبودند بلکه از فقها و محدّثین بودند! آنهایى که قضیۀ عمر [که در مورد پیغمبر گفت] که «إنَّ الرَّجل لَیهَجُر»1 را در کتابشان انکار کردند اینها از عرفا نبودند، از همین فقهاى حوزه علمیه بودند. آنهایى که علم امام را انکار کردند و امام را مثل بقیه شمردند از همین فقهاى حوزه بودند.
اثبات علم اطلاقی برای امام معصوم علیهالسّلام توسط حکیم و عارف
حکیم و عارف [این کار را نمیکند] بلکه حکیم و عارف علم اطلاقى را براى امام ثابت مىکند، امثال صدرالمتألهین از اینها نبودند! الحمدلله نامههایی که همین آخوندهای مشهد و طهران برای مرحوم آقا میدادند الآن موجود است. هرجا هست بالأخره الآن هست! من خودم اینها را یک وقت مىخواندم، دیگر هرچه بخواهید در این نامه بود یعنى فحشهایى که این علما با این عمامه به مرحوم آقا مىدادند معلوم بود این برای کیست و عبارت نشان مىدهد که این آخوند نجفرفته است و این آدمى نیست که در خیابان خیار و طالبى بفروشد. آخوندهاى نجفرفته و امثالذلک بدون امضاء میدادند یعنى اینقدر عرضه نداشتند که امضا هم کنند، فحشهایی میدادند! آخر بدبخت بلند شو و بیا!
قضیهاى اخیراً از من دربارۀ مباحثۀ مرحوم آقا با آقاى مروارید پخش شد، من نمىخواستم این قضیه را بگویم، این در جُنگ آقا هست و یکی دو هفته است که منتشر شده است. من دیدم که واقعاً نامردى مىکنند! بعضىها اصلاً دین ندارند، حسابوکتاب ندارند. وقتی که صحبت شده است بارها من گفتهام که من براى هرگونه صحبتى [آمادهام] بفرمایید هر کسی از هرجایی بیاید، خب انسان صحبت مىکند و بحث مىکند. اینکه مسئلهاى نیست. نهاینکه از آنطرف فرار میکنند و چه میکنند! این مسئله هست دیگر یعنى از همان زمان بوده است و در هر قضیهاى هم این مسئله وجود دارد. علیٰکلّحال چیزهایی است که انسان باید به آن دقت کند.
أللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد