622

تحلیل دقیق تمایزات ماهوی در فلسفه اسلامی

بررسی تفاوت‌های جنس و فصل با ماده و صورت

13981
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 2 و 3: فی الکلی و الجزئی؛ فی أنحاء التعیّن


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مبانی فلسفی در باب تصور ماهیت و تمایزات میان جنس، فصل، ماده و صورت می‌پردازند. بحث با تأکید بر اهمیت دقت‌نظر در مفاهیم ذهنی آغاز می‌شود و با نقد رویکردهای سطحی در فلسفه غرب، جایگاه رفیع حکمت متعالیه در تحلیل حقایق هستی تبیین می‌گردد. استاد با بهره‌گیری از کلام مرحوم آخوند، کیفیت لحاظ ماهیت به صورت لابشرط و بشرط‌لا را تشریح کرده و نشان می‌دهند که چگونه این دقت‌های ذهنی، راهگشای فهم مسائل عمیق توحیدی و عرفانی است. در ادامه، ضمن اشاره به ضرورت اصلاح نفس و پرهیز از قضاوت‌های نادرست درباره دیگران، بر لزوم درک صحیح واقعیت‌های خارجی تأکید می‌شود. در نهایت، با بازگشت به مباحث منطقی، تفاوت‌های دقیق میان جنس و فصل در مقام حمل و تعریف، و نسبت آن‌ها با ماده و صورت در خارج، به عنوان ابزاری برای شناخت دقیق حقایق تبیین می‌گردد.

/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۲۲

1
  • درس ششصد و بیست و دوم

  • ارتباط کیفیت لحاظ ماهیت در نوع و جنس و فصل بودن (1)

  • اهمیت مکان برای ذکر گفتن

  • ... هوای سرد به کلیه‌ها آسیب می‌رساند لذا باید حتما چیزی بسته باشد.

  • مرحوم قاضى ـ رضوان ‌الله ‌تعالی ‌علیه ـ مى‌گفتند: اگر یك‌جا نشستید كه ذكر بگویید و دیدید حال پیدا نكردید جایتان را عوض كنید؛ هرجایی كه مى‌بینید احساستان احساس بهترى است [آنجا ذکر بگویید] چون [مكان] فرق مى‌كند. این مکان‌ها و زمان‌ها چطور آثار مى‌گیرند! خیلى عجیب است!

  • اثرپذیری مکان‌ها

  • شخصى از دوستان ـ خدا رحمتش كند ـ مى‌گفت كه پسر بچه‌اى [خدا به ما داد]، خیلى شب‌ها گریه مى‌كرد، تااینكه یك شب مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به منزل ایشان رفته بودند، نشسته بودند و اینها هم بچه را براى اذان و اقامه و دعا [پیش ایشان] برده بودند، بعد شب [در آنجا بودند] و رفتند، آن شب ما دیدیم این بچه گریه نكرد. فردا شب شد دوباره این بچه شروع به گریه كردن كرد، نمى‌دانم دل‌درد گرفته بود یا هرچه خلاصه بچه که همین‌طوری گریه نمی‌کند، دیدیم نمى‌خواهد بگذارد ما بخوابیم! خوابمان مى‌آید، بچه‌ها معمولاً نمى‌گذارند پدر و مادرها بخوابند، حالا بیدار هم باشند باید بچه‌دارى كنند! این‌طور نیست كه بچه خودش به خودش مشغول باشد، بالأخره باید بچه‌دارى كرد! مى‌گفت كه یك‌دفعه به ذهنمان رسید و این بچه را برداشتیم و گذاشتیم همان‌ جایى كه دیشب مرحوم آقا نشسته بودند؛ تا او را آنجا گذاشتیم دیدیم خوابش برد! دیگر هر شب كارمان همین بود! تا گریه مى‌كرد مى‌گذاشتیم همان‌جا! حالا یا مى‌خوابید و یا دیگر بچه مزاحم‌ نبود! علیٰ‌کلّ‌حال گفتیم که اى كاش آقا زودتر مى‌آمد! خیلى این فضا و مكان عجیب است.

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • فصلٌ (4) فى الفرقِ بین الجنسِ و المادةِ و بَینَ النّوعِ و الموضوع‌.1

  • ماحصل مطلب ایشان در اینجا این است كه در تصور ماهیت، یك وقت آن ماهیت لابشرط‌شیء تصور مى‌شود یك وقت آن ماهیت بشرط‌شیء است و یك وقت لابشرط مُطلق؛ لا بِشرط شیءٍ مَعَه، كه همان بشرط‌لا مى‌شود و در تصور ماهیت اگر ذهن آن ماهیت را لابشرطِ از انضمام او با امر دیگر و خود آن مفهوم را فى‌حدّ‌نفسه تصور كند در‌این‌صورت این یا جنس است و یا فصلِ تنها و فى‌حدّ‌‌نفسه است و دلیلش هم مشخص است زیرا هر نوعى مركب از جنس و فصل است و ذهن تا براى جنس یك معناى لابشرط‌شی‌ء تصور نكند نمى‌تواند او را جزءِ مركب براى نوع قرار بدهد؛ باید لحاظ اوّلیه در مورد آن شی‌ء در ذهن تام باشد تا بعد ذهن او را به انضمامِ امر دیگری ـ هردو را ـ یك نوع از انواع قرار بدهد.

    1. الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 16.

جلسه ۶۲۲

2
  • موشكافى ذهن برای فرق گذاشتن بین حقایق و اعتبارات

  • بنابراین تصور یك شی‌ء، حالا فى‌حدّ‌نفسه هرچه مى‌خواهد باشد؛ یا ذهن خودش چیزى را از آن مرتكزات خودش به‌دست بیاورد یااینكه از آن اعیان خارجى انتزاعاتى مى‌كند و آن انتزاعات را به‌صورت معرّىٰ و منزّه از ضمّ ضمائم در صورت ذهنى خود ترسیم مى‌كند و بعد حالا یا شی‌ء دیگرى را ضمیمۀ او مى‌كند یا نمى‌كند، علیٰ‌کلّ‌حال خود تصور اجزاء نوع كه عبارت از جنس و فصل است یك اقتضاى بشرط‌لائى یا لا بشرط شی‌ءٍ معه [است]، فرق نمى‌كند در اینجا هردو یك معنا را دارد كه خودش فى‌حدّ‌نفسه در ذهن ترسیم مى‌شود و ذهن یك حقیقت متصورۀ مابازاء خارجى براى او ترسیم مى‌كند كه البته آن حقیقت متصوره بدون فصل نمى‌شود و اگر فصل است بدون جنس نمى‌شود. ولى در اینكه ذهن یك هم‌چنین مطلبى را انتزاع مى‌كند و در این انتزاع خودش فصل را دخالت نمى‌دهد یا وقتى كه فصل را در این انتزاع تصور مى‌كند جنس را دخالت نمى‌دهد، براى هركدام یك حقیقت خارجى [مدّنظر هست] گرچه آن حقیقت خارجى اتحاد خارجى داشته باشند ولیكن یك مابازاء خارجى باید براى این حقیقتى كه تصور كرده مدّنظر قرار بدهد و در اینجا ذهن این موشكافى را مى‌كند تااینكه بین حقایق و اعتبارات امتیاز و فرق بگذارد. همین لحاظ‌ها است كه ذهن انسان را در انتزاع مفاهیم مختلفه از یك موضوع واحد نقّاد مى‌كند و آن تحقیق و تدقیق را براى انسان ایجاب مى‌كند و بین متشابهات براى انسان فرق مى‌گذارد. مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان ‌الله ‌تعالی‌ علیه ـ یك حاشیه‌اى در اینجا دارند كه توضیح همین كلام مرحوم آخوند است و فرق نمى‌كند و مطلبى در آن نیست.

  • عدم وجود دقت در فلسفۀ غرب

  • این چیز عجیبى است كه ما این مسائل را در فلسفۀ غرب اصلاً نمى‌بینیم یعنى به‌طورکلی اینها یك هم‌چنین دقت‌هایى در اینجا ندارند و خیلى سطحى و بسیط آمدند چند‌تا موضوع و محمول‌هایی در كنار هم قرار دادند و اسمش را فلسفه یا كلام جدید گذاشتند و وقتى آدم نگاه مى‌كند خنده‌اش مى‌گیرد! اینها چیست؟! این شد كلام؟! این شد فلسفه؟!

جلسه ۶۲۲

3
  • اشکال به نظریۀ دکارت دربارۀ تسمیۀ وجود به جنس

  • شخص چقدر باید آدم بسیطى باشد كه اسم وجود را جنس بگذارد! یعنى اصلاً خنده‌دار است! حتى اصالة‌الماهوی‌ها كه ما به آنها مى‌خندیم یك هم‌چنین حرفى را نمى‌زنند و اسم وجود را جنس نمی‌گذارند! اگر هم آنها قائل به اعتباریت ماهیت هستند بالأخره آن را امر زائدِ منتزعِ از ماهیت مى‌دانند نه‌اینكه دیگر اسم جنس را بر وجود بگذارند! اسم جنس را بر وجود گذاشتن خیلى سخافت‌ مى‌خواهد كه یكى مثل دِكارت یك هم‌چنین مطلبى را بگوید و تصورش از وجود [این‌گونه باشد]! یعنى اصلاً حتى یک هستى عادى را هم تصور نكرده است؛ یک هستىِ عادى كه به معناى «بود» است [را تصور نکرده است]! خب «بود» اصلاً به جنس چه مربوط است؟! جنس و فصل حدود شی‌ء هستند، علیٰ‌کلّ‌حال این [دکارت] بهترشان است! حالا نسبت به بقیه که دیگر چه عرض کنم!

  • ولى شما وقتى به فلسفۀ ما و صدرالمتألهین نگاه مى‌كنید، مى‌بینید اینها اصلاً در عالم دیگر هستند اصلاً انگار از كُرات دیگر آمدند كه چگونه مِیز و امتیاز بین جنس، فصل، نوع، ماده و صورت قائل مى‌شوند! [در اینجا] می‌گویید که این مغز، مغزى است كه مى‌شود گفت دارد به مطالب و مسائل دسترسى پیدا مى‌كند!

  • اهمیت و تأثیر تدریس تفسیر المیزان در حوزه‌های علمیه

  • من سابق بارها نكته‌اى از مرحوم آقا ـ رضوان‌ الله‌ تعالی ‌علیه ـ راجع به تفسیر المیزان مى‌شنیدم كه مى‌فرمودند:

  • اگر تفسیر المیزان در حوزه‌هاى علمیه تدریس بشود دویست سال بعد تازه مى‌فهمند مرحوم علامه ـ رضوان ‌الله ‌تعالی ‌علیه ـ چه گفته است!

  • و خب این شاید در بادى امر یك مطلب ثقیل و اغراق‌آمیز به نظر بیاید ولیكن وقتى ما به سایر تفاسیرى كه امروزه نوشته مى‌شود نگاه مى‌كنیم مى‌بینیم چنان حرف بى‌ربطى هم نیست! این آقایانی كه مدعى تفسیر هستند، تفاسیرى كه نوشتند در باب تبیین آیات و مطالبى كه نقل مى‌كنند مى‌بینیم نه، [چنان] چیزى نیست، اتفاقاً بعداً من از مرحوم مطهرى هم شنیدم كه ایشان در مجلسى به افراد گفته بود كه من از آقاى آقا سید محمدحسین یك هم‌چنین چیزى را شنیدم و مدتى دربارۀ این قضیه فكر مى‌كردم تااینكه دیدم بله، مطلب همین است و این تفسیر المیزان در شرایط فعلى قدر و قیمتش معلوم نیست و باید خیلى بگذرد و تازه تدریس بشود [تا قدر و قیمتش معلوم شود] نه‌اینکه همین‌طورى افراد بخواهند مطالعه كنند.

جلسه ۶۲۲

4
  • حالا اگر كسى تفسیر نوین1 را کنار تفسیر المیزان بگذارد و بگوید: این مفسر این را مى‌گوید و آن مفسر این را مى‌گوید، خب هردو [تفسیر] هستند! معلوم می‌شود این آدم مریضى است، [این آقای صاحب تفسیر نوین] آدمى بود كه یقینیاتش براى ما وهمیات بود! بنده خودم با آنها بودم و مجالس هم‌ داشتیم! در آن زمان نوجوانى یقینیاتش براى ما وهمیات بود! حالا این افراد بیایند در این محدوده [وارد شوند و تفسیر] بکنند واقعاً تضحیه و ابطال علم است. خلاصه خدا باید انصاف بدهد.

  • آثار تحقیق و تدقیق در فلسفه و منطق

  • وقتى كه ذهن و نفس با این‌گونه تحقیقات و تدقیقات و تمایزات عادت كند و بتواند به یك تحلیلى برسد در آنجا دیگر انسان در مطالب و علوم کاملاً مى‌تواند صاحب‌نظر بشود و مى‌تواند موارد صلاح و فساد، صحیح و سقیم را تشخیص بدهد كه كدام مورد مغلطه است، کدام جدل است، كدام برهان است، كدام یقین است و كدام بر پایۀ حدس و خیال است. نفس یك هم‌چنین چیزى دارد.

  • یك وقت شخصی فاضل و عالم ـ خدا رحمتش كند، به رحمت خدا رفته است ـ از مرحوم علامه و خصوصیات ایشان نقل مى‌كرد که مرحوم علامه اگر در علمى هم وارد نبود وقتى شخص حرفى را مى‌زد، [ایشان] مى‌فهمید این خلاف است یا نه، [بااینکه] وارد نبود ولى چون نفس، نفسى است كه قدرت تشخیصش دیگر واقعاً به یك حد پختگى كامل رسیده است، حرف را كه مى‌شنود مى‌فهمد كه این چقدر از استحكام پایه‌اى برخوردار است یااینكه چرت‌وپرت است و خیلى نمى‌شود به آن توجه‌ کرد، یعنى منطق و فلسفه درصورتی‌که رویش تحقیق بشود و نظر داده بشود یك هم‌چنین قدرت و جنبه‌اى را براى انسان به‌وجود مى‌آورد.

  • علیٰ‌کلّ‌حال مرحوم آخوند در اینجا مى‌فرمایند که وقتى ما مى‌خواهیم به جنس نظر بكنیم، یك وقت روى خود آن جنس فى‌حدّ‌نفسه نظر مى‌كنیم این مسئله همان بشرط‌لا بودن است، مثلاً همین قضیه را شما در باب توحید هم مى‌توانید مورد استفاده قرار بدهید؛ در قضیۀ توحید و این اختلافاتى كه در اینجا هست كیفیت بشرط‌لا بودن مقام أحدیت و كیفیت لابشرط‌شیئى او كه همان مقام هو‌هویت است. كیفیت به شرط‌ شىء بودن او كه آن مقام جامع الجمعى كه مستجمع جمیع صفات كمالیه در تمام مراتب اسماء است كه آن مسئلۀ به شرط شىء بودن حقیقت خارجى اسم الله است. یا لابشرطى اوست كه مقام واحدیت است؛ یعنى در آنجا منافاتى با نزول اسماء و صفات ندارد. یك حیثیتی هست كه آن حیثیت یَجتَمِعُ مَعَ‌ التَعَیُّنات یعنى لا یَمتَنِع الاجتِماع مَعَ التَعَیُّنات خب در اینجا، اگر این سه مرحله را مورد دقت قرار بدهیم آن‌وقت دیگر كلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام و سایر مطالب روشن می‌شود. [مثل] ﴿وَهُوَ مَعَكُمۡ أَيۡنَ مَا كُنتُمۡ﴾2 و ﴿فَأَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَهِ﴾3 یا ﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ﴾4 یا ﴿هُوَ ٱلۡأَوَّلُ وَٱلۡأٓخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلۡبَاطِنُ﴾5 یا «داخلٌ فى الأشیاءِ لا بالمُمازَجةِ و خارجٌ عنها لا بالمُزایَلة».6 ما مى‌توانیم با همین سه تصوری که می‌توانیم بكنیم [ادراك كنیم] و این سه تصور اعتبارى نیست بلكه سه تصور واقعى است كه ناشى از كیفیت لحاظ حقایق خارجى است نه كیفیت یك حقایق خارجى براساس اعتبار شخصی که آن اصلاً معنا ندارد، بلکه انسان براساس حقیقت خارجى آن معنا و حقیقت خارجى را انتزاع مى‌كند، این را انسان کاملاً مى‌تواند درك كند و بفهمد كه مقام أحدیت در لابشرطى چه تعیّنى باید در خارج داشته باشد تا انسان بتواند تصور کند، یا همان مقام أحدیت در بشرط‌لائى چطور مى‌تواند باشد یا همان مقام أحدیت در به شرط شىء بودن چطور مى‌تواند باشد؟ ما نمی‌توانیم خارج را جدا کنیم! ما نمى‌توانیم ظهورات خدا را از مُظهِر جدا كنیم و نمی‌توانیم مَظهَر را از ظهور منفك كنیم! نمى‌توانیم به یك هم‌چنین مسئله‌اى در اینجا معتقد باشیم پس در اینجا این مقام مُظهِریت و جمعش با مقام مَظهَریت و مُظهَریت و اینكه به شرط شی‌ء است چگونه با به شرط لا بودن جور درمى‌آید؟! خب خیلى راحت است، دیگر تصور در اینجا بسیار تصور راحتى است و مى‌بینیم آن مطالبى را كه مرحوم آقا شیخ محمدحسین در مقام ردّ و انكارش بودند چقدر سهل است‌ و چقدر راحت براى انسان قابل توجیه است! می‌بینیم که آن مطالبى را كه بین علمین مرحوم والد‌ و مرحوم علامه طباطبائی ـ‌ رضوان ‌الله ‌تعالی ‌علیهما ـ در بحث فنا [ردّوبدل] شد چقدر راحت شد یعنى دیگر نیاز به این‌همه بحث و فلان و جلسات متعدده ندارد، ما می‌توانیم همین حقیقت به شرط‌ شىء بودن را در آن حقیقت به شرط ‌لا بودن لحاظ كنیم. چرا؟ چون مسئله، مسئلۀ اعتبار معتَبِر نیست بلكه مسئلۀ وقوع خارجى و برداشت ما از این وقوع خارجى است و معتَبِر در اینجا نمى‌تواند حقیقت خارجى را به نفع خود تغییر بدهد.

    1. تفسیر نوین اثر محمدتقی شریعتی است. (محقق)
    2. . سوره حدید (57) آیه 4. امام ‌شناسی، ج 12، ص 375:
      «او با شماست هر جا بوده باشید.»
    3. . سوره بقره (2) آیه 115. الله‌ شناسی، ج 2، ص 257:
      «پس به هر جانب روى خود را بگردانید، در آنجا وجه خدا وجود دارد.»
    4. . سوره زخرف (43) آیه 84. الله‌ شناسی، ج 2، ص 181:
      «و اوست آن‌كس كه در آسمان معبود است و در زمین معبود است.»
    5. . سوره حدید (57) آیه 3. الله ‌شناسی، ج 12، ص 257:
      «اوست اوّل، و اوست آخر، و اوست ظاهر، و اوست باطن.»
    6. شرح فصوص الحكم، قیصرى، ص 27 به نقل از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام؛ شرح مثنوى، ج 3، سبزوارى، ص 455 و ص 509. این مضمون با عبارات مختلف از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نقل شده؛ التوحید، ص 306؛ الأمالى، شیخ صدوق، ص 342 و 343: «هو فى الأشیاءِ على غیرِ مُمازَجَة، خارجٌ مِنها على غیرِ مُبایَنَة. ... داخلٌ فى الأشیاءِ لا کَشَى‌ءٍ فى شى‌ءٍ داخل، و خارجٌ منها لا کَشَى‌ءٍ مِن شَى‌ءٍ خارج.» (محقق)
      نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص 40: «معَ کلِّ شى‌ءٍ لا بمُقارَنَة، و غیر کلِّ شَى‌ءٍ لا بمُزایَلَة

جلسه ۶۲۲

5
  • تمام دعواهاى دنیا به‌خاطر دعواهاى زن و شوهر!

  • [مثلاً] الآن تصور كنم این عبایى كه الآن بر قامت جناب آقاى شیخ ... است سیاه است و پنج دقیقه دیگر بگویم که من این عبا را سفید تصور مى‌كنم! خب به من مى‌خندید و مى‌گویید که آقا حالا شما هر تصورى مى‌خواهید بكنید بكنید ولى عباى سفید، سفید است و عبای سیاه هم سیاه است. بله! ممكن است من در تشخیص آن حقیقت خارجى دچار اشتباه بشوم و این یک مطلبی است ولی حقیقت خارجى تفاوتى نخواهد كرد و یك واحد بیشتر نیست؛ اگر سیاه است سیاه است و اگر سفید است سفید است، نه‌اینكه به اعتبار من سفید یا سیاه بشود! اشیاء خارجى به اعتبار من صورت پیدا نمى‌كنند بر خلاف [نظریۀ] بعضى از همین بى‌سوادهاى نفهم غربى كه مى‌گویند: هرچه هست همان ظرف علم است و غیر از آن ظرف علم چیزى در خارج نیست. فرض کنید که امروز مى‌گویم: این سفید است و حالا فردا زنم در كله‌ام زده و كله‌ام یك مقدار ورم كرده است و چشمم یك مقدار سیاه مى‌بیند! نه‌اینكه حالا سیاه ببینم، عصبانى هستم و مى‌گویم که آقا چرا عباى سیاه پوشیدى؟! مى‌گویید: برو با زنت آشتى كن آن‌وقت همۀ عباها را سفید مى‌بینى، اگر سیاه هم باشد سفید مى‌بینى! همۀ این دعواهاى دنیا به‌خاطر دعواهاى زن و شوهر است، وقتى باهم دعوا مى‌كنند تمام عالم سیاه مى‌شود و وقتى باهم آشتى هستند همۀ عالم سفید مى‌شود! چقدر خوب است كه همیشه آدم آشتى كند نه‌اینكه در كلۀ همدیگر بزنند. پس این حقیقت خارجى در جای خودش هست و شما باید چشمت را باز كنید! بزرگان از عرفا مثل مولانا، شبستری، محى‌الدین، ابن‌فارض و حافظ مدام مى‌گویند که برو چشم دوبینت را درست كن!

  • رمد دارد دو چشم اهل ظاهر***كه از ظاهر نبیند جز مظاهر1
  • لزوم اصلاح و پرداختن به خود، نه دیگران

  • اینکه اینها مى‌گویند که برو رمد چشمت را بردار و چشمت را صحیح قرار بده، این براى این قضیه است كه به‌‌جاى اینكه نقص خود را برطرف كنیم، نقص را بر دیگران بار نكنیم! ما ناقص هستیم، ما وضعمان خراب است، ما درست تربیت نشدیم، ما سواد و بینش و اطلاعمان كم است، ما عناد داریم و چشممان را مى‌بندیم. چرا مدام مى‌گویم که آن‌طرف خراب است، آن‌طرف ناقص است، آن‌طرف كم دارد و آن‌طرف با واقعیت تطبیق نمى‌كند؟! آنچه كه مربوط به ما است به خود ببندیم و آنچه كه مربوط به آن‌طرف است به آن‌طرف ببندیم تااینكه نفع ببریم والاّ نفع نمى‌بریم! كامل بر كمال خودش است و از جایش هم تكان نمى‌خورد! اگر بنده صدهزار سال هم مدام بگویم که این عبایی كه آقاى فلان پوشیدند سیاه است و اصلاً روزى ده دور تسبیح بیندازم كه این عباى شما سیاه است، سیاه نمى‌شود! هم زحمت خودم را زیاد كردم و خودم را بیچاره و بدبخت كردم و هم بیرون را خراب و آشوب كردم! یعنى نه‌تنها عمر خودم را ازبین بردم كه هیچ، دیگر چیزى جاى او نخواهد آمد! آن عمرى كه باید صرف اصلاح خودم بشود، آن دیگر ازدست رفت! پس بلند شوم بیایم و بر عجز خود اعتراف كنم و به‌دنبال رفع نقص و فقدان‌هاى خود بكوشم.

    1. گلشن راز، بخش 5.

جلسه ۶۲۲

6
  • در یک جریانى كه اتفاق افتاده بود و شما همه این مسائل را مى‌دانید و اطلاع دارید، یک روز من به یكى از همین اشخاص گفتم كه شما در این مطالبى كه به‌طور تهمت یا به‌نحو غیبت به دیگران مى‌بندید، فرق نمى‌كند؛ یا دارید تهمت مى‌زنید كه این افراد و دیگران‌ این خلاف‌ها را دارند و یا دارید غیبت مى‌كنید یعنى مطالبى هست و شما اظهار مى‌كنید که این آقا این‌طور است و آن آقا آن‌طور است، منظورتان چیست؟! منظور از این تهمت‌زدن به دیگران یا غیبت‌كردن از دیگران چیست؟! اگر منظور این است كه این‌طرف مقابل به كمال برسد عیب ندارد، بگویید و هر تهمتى مى‌خواهید بزنید بزنید! ولى اینكه با این تهمتى كه شما به این می‌زنید کامل نمى‌شود!

  • فرض كنید الآن بگویم: عبایى كه شما پوشیدید سیاه است عباى شما سفید نمى‌شود، فقط یك مطلب خلافی را گفتم. اگر با این سیاه گفتن عباى شما سفید مى‌شد عیب نداشت، باز جایى داشت که حالا تهمت هم بزنیم و غیبت هم بكنیم بالأخره عباى شما سفید شد! برو آن‌طرف را درست كن، چرا مدام به این‌طرف تهمت مى‌زنى و غیبت و ... مى‌كنى؟! شما همین‌قدر برو براى افراد، [به] کمال دلیل بیاور [آن‌وقت] دیگر نیازى نیست به دیگران تهمت بزنى، همه هم قبول مى‌كنند، اینكه داعى ندارد. اینكه تو به دیگرى تهمت مى‌زنى معلوم است این‌طرف چیزی نیست چون وقتى در كوزه انسان آب هست مدام به دیگران نمی‌گوید که كوزۀ تو خالى است! خب خالى باشد یا نباشد. وقتى من الآن در كوزه‌ام آب هست خب آب هست دیگر، دیگر نیازى نیست که من به دیگران بگویم که شما نصیب ندارید، آب ندارید، تشنه هستید و چه هستید! حالا یا هستند یا نیستند. پس معلوم است که این‌هم طبل توخالى است و چون نمى‌تواند بگوید که من توخالى هستم مى‌گوید که خیال نكنید من توخالى هستم بقیۀ طبل‌ها هم توخالى است! خیلى خب بقیۀ طبل‌ها توخالى هستند، طبل تو كه پر نمى‌شود! اینکه بقیۀ طبل‌ها توخالى هستند باعث نمى‌شود طبل تو پر بشود! و این صداى توخالى بودن و دَنگ را مى‌دهد! پس ما به‌جاى اینكه مدام بر دیگران نقص ببندیم که این نمى‌فهمد و [عقلش] نمى‌رسد، خودمان را درست كنیم و بالا ببریم و نسبت به این قضیه و مسئله، مسیر خودمان را اصلاح كنیم.

جلسه ۶۲۲

7
  • مرحوم آخوند مى‌خواهند بفرمایند که انسان باید آنچه كه در خارج هست را همان‌طورى‌كه در خارج هست استنباط و ادراك كند، اگر لابشرط مى‌خواهد باید بفهمد که منظور از لابشرط بودن چیست؟ اگر به شرط‌ شىء بودن هست باید بداند منظور از به شرط شیء بودن چیست؟ و اگر لابشرط‌شی‌ء هست درآن‌صورت انسان باید منظور را بداند! بنابراین در اینجا لحاظ مسئلۀ جنس و فصل به لابشرط‌شیئی بودن است یعنى وقتى که شما حقیقتى را تصور مى‌كنید كه خود او را درنظر مى‌آورید و در اینجا حتى نمى‌توانید بگویید: الحیوانُ ناطقٌ، چون آن تصورى كه در اینجا از حیوان كردید، حیوانِ به‌عنوان یك حقیقت است كه فقط جنس مى‌تواند واقع بشود و جزئى از یك مركب است، وقتى که این‌طور باشد پس باید خود او را در حمل بر حیوان، محمول قرار بدهیم. وقتى که مى‌گویید: الحیوان، بگویید که الحیوانُ حیوانٌ. ما در فارسى هم مى‌گوییم؛ مى‌گوییم که آدم، آدم است و الاغ هم الاغ است، اینها را باهم اشتباه نمى‌كنیم. آب، آب است و خاك هم خاك است، اینها را در جای همدیگر نمی‌گذاریم! یعنى هركدام ماهیت خودش را دارد و هیچ‌کدام دیگرى نخواهد شد. اینكه مى‌گوییم: هیچ‌کدام دیگرى نخواهد شد، در همین محاوراتى كه خودمان داریم نظر به این مسئله داریم كه خود آن شخص را در این نظر مورد توجه قرار دادیم، نه‌اینكه بخواهیم به‌واسطۀ عروض عوارض جای این دو موضوع را عوض كنیم. مى‌گوییم که مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله‌ تعالی ‌علیه ـ مرحوم آقاست و ما هم ما هستیم و به‌اصطلاح هركدام جای خودمان را داریم و حساب‌وكتاب خودمان را داریم! نباید خودمان را جاى بزرگان بگذاریم و نباید آن ردایى كه بر قامت بزرگان زیبا و مناسب است را بر قامت خود بپوشانیم! این دیگر ناشى از همین قضیه است كه باید هركدام در جا و موقعیت خودش قرار بگیرد؛ وقتى مى‌گوییم که الحیوان و مقصود ما حیوان لابشرط‌شی‌ء است یا معناى بشرط‌لائى است، هردو در اینجا یكى است، [اینکه می‌گوییم که] چیزى ضمیمۀ او نشود یعنی خود او مدّنظر ما است؛ همان حقیقتى كه آن حقیقت جزء یك مجموعى است كه آن مجموع را نوع تشكیل مى‌دهد و جزء کاملاً از جزء دیگر جداست و این جزء یك مفهوم و تصورى دارد و این جزء دیگر كه فصل است یك مفهوم و تصورى از او دارد.

جلسه ۶۲۲

8
  • پس در این حمل، آنچه كه مى‌تواند براى این موضوع محمول قرار بگیرد خودش است مثل اینكه مى‌گوییم: زیدٌ زیدٌ. همان‌طوری‌که در زیدٌ زیدٌ و عمروٌ عمروٌ و حَجَرٌ حَجَرٌ هركدام از اینها به حمل هوَ هو همان موضوع خواهد بود، در اینجا هم حیوان به حمل هوَ هو نمى‌تواند ناطق باشد یا نمى‌توانیم بگوییم: الحیوانُ انسانٌ، اگر بگوییم: الحیوانُ انسانٌ یا الإنسانُ حیوانٌ، انسان در اینجا مركب از جنس و فصل است پس ما دیگر در اینجا حیوان را لابشرط‌شىء و بشرط‌لا تصور نكردیم بلکه ما حیوان را لابشرط‌ تصور كردیم؛ لابشرط‌شیء و لابشرط أن لا یَکونَ شی‌ء، هیچ‌کدام از این دو موردنظر نیست كه درآن‌صورت مى‌تواند با ناطق هم جمع بشود ولى در اینجا نمى‌تواند جمع بشود. الحیوانُ حیوانٌ، حیوان حیوان است و ناطق هم ناطق است و هركدام از این دوتا جایگاه خودشان را دارند.

  • معنای فصل

  • سراغ ناطق می‌آییم كه فصل است، فصل به‌عنوان حقیقتى است كه آن حقیقت تخصیص‌‌دهنده و تشخّص‌دهنده و تعیّن‌دهندۀ این جنس است که ما اسم آن را ما فصل مى‌گذاریم بنابراین در این حقیقت فصلیه هیچ‌وقت حیوان دخالتى ندارد و در حقیقت فصلیه، خود فصل است یعنى خود این فصل فى‌حدّ‌نفسه موردنظر قرار مى‌گیرد. پس اگر بگوییم كه مفهوم ناطق چیست؟ دیگر نمى‌توانیم حیوان را درقبال این تعریفى كه براى مفهوم ناطق مى‌آوریم دخالت بدهیم، حیوان با ناطق فرق مى‌كند. در جایى كه این دو بخواهند باهم آشتى كنند، در آنجا مى‌توانیم بگوییم که الحیوانُ ناطِقٌ یااینكه بگوییم: الناطِقُ حیوانٌ؛ ناطق همان حیوان است و حیوان هم همان ناطق است یعنى با همدیگر سر جنگ و نزاع ندارند اما اگر بخواهیم خود مفهوم را فى‌حدّ‌نفسه مورد توجه قرار بدهیم، دیگر در اینجا نمى‌توانیم بگوییم: الناطِقُ ناطِقٌ! نمى‌توانیم‌ بگوییم: الإنسانُ حیوانٌ! نمى‌توانیم بگوییم: الحیوانُ إنسانٌ! نمى‌توانیم بگوییم: الناطِقُ حیوانٌ مُنضَمٌّ إلَیهِ النُطق! نمى‌توانیم هیچ‌کدام از اینها را بگوییم. این معنا، معناى لابشرطیت و به شرط‌ لا بودن جنس و همین‌طور معناى فصل است.

جلسه ۶۲۲

9
  • تعریف ماده

  • آن‌وقت اگر شما بخواهید همین مفهوم جنس را در نوع ملاحظه كنید و بخواهید لابشرط‌شی‌ء در نظر بیاورید، در وجود خارج اسمش ماده مى‌شود. پس ماده عبارت از یک ظرفیت و حقیقت و تعیّن خارجی است، ماده متعیّن است حالا تعیّنش تعیّن ابهامى است، اشكالی ندارد ولى خود همین ماده عبارت از همان جنس است كه در اینجا لابشرط‌شیء‌ یا بشرط‌لا اخذ شده است و در اینجا تفاوتى ندارد كه ما فى‌حدّ‌نفسه براى او از نظر خارج همان معنا را مى‌كنیم كه براى جنس از نظر كلى در ارتباط با نوع معنا كردیم و وقتى این حقیقت بخواهد تنهایى موردنظر قرار بگیرد اسمش را جنس مى‌گذاریم و اگر آن حقیقت فصلیت تنهایى مورد تصور قرار بگیرد اسمش را فصل می‌گذاریم و همین حقیقت در خارج، ماده مى‌شود یعنى ماده عبارت از مصداق و مَحكىِ آن جنس است كه آن جزئى از تعیّن خارج است و یك امر دیگر باید ضمیمۀ این جزء بشود که آن امر دیگر همان فصلى است كه ما آن فصل را منحاز از جنس تصور كردیم و اسم آن صورت مى‌شود. پس صورت و ماده همان مصداق جنس و فصلى است كه ما در آن نوع مورد توجه قرار دادیم.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد