پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهالمرحلة 4 - فصل 1: فی الماهیة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه «منشأ انتزاع» در مباحث فلسفی و عرفانی پرداخته و تأکید میکنند که هرگونه اعتبار و انتزاعی در عالم، نیازمند یک ریشه و حقیقت خارجی است. ایشان با نقد رفتارهای اعتباری و سطحی در جامعه، بر لزوم عبور از تخیلات و اوهام تأکید کرده و مسیر سلوک را منحصر در توجه به حقیقت توحیدی میدانند. در ادامه، با اشاره به سیره اولیای الهی و نحوه ارتباط آنان با عالم و افراد، تفاوت نگاه توحیدی با نگاههای اعتباری و نفسانی را تشریح میکنند. این بحث به مخاطب کمک میکند تا با شناخت دقیقتر از جایگاه اعتبارات در زندگی و سلوک، از افتادن در دامهای نفسانی و شیطانی که مانع رسیدن به توحید است، پرهیز کرده و با استقامت بر مسیر حقیقت، از تزلزل در برابر حوادث و تغییرات ظاهری مصون بماند.
درس ششصد و چهارم
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بِخلافِ ما إذا سُئِلنا بِطرفَىِ النَقیضَین لأنّ معنَى السؤال بِالموجِبتَینِ بِحسبِ العُرف إنَّه إذا لَم یَتَّصِف بِهذا اتَّصَف بِذاک.1
مرحوم آخوند در تتمۀ كیفیت تقریر تقدیم سلب بر حیثیت فرمودند كه مسئلۀ تقدیم سلب بر حیثیت بنابر اصطلاح به ارتفاعُ الموضوع عَن طَرفَىِ النَقیضَین است و اثبات موضوع بهنحو مرتبه، به این بیان كه وقتى كه موضوع مقید به حیثیت و متأخر از سلب مىشود، معنای آن همان لحاظ خود آن طبیعت و ذات صرفنظر از اشتراط و اقتران به وجود است چون همانطوری که در روز گذشته عرض شد موضوع یا به شرط وجود لحاظ مىشود فرض كنید اوصافى كه ما براى ماهیت مىآوریم مثل الإنسانُ متعینٌ، الإنسانُ متکیفٌ، الإنسانُ متکمِّمٌ یا انسان در أحدٌ مِنَ الأزمنة استقرار دارد یا در أحدٌ مِنَ الأمکنة یااینكه عوارضى مثل اضافه و امثالذلک برای آن مىآید، این انسانى كه شما عوارضى برایش مىآورید این عوارض، عوارض به شرط وجود است یعنى بر خود انسان مِن حیثُ هو هو مكانیت عارض نمىشود یااینكه بر ذات انسان كه عبارت از جنس و فصلش است كیف عارض نمىشود، زمان بر او عارض نمىشود، اضافه و سایر مقولات بر او عارض نمىشود. این انسانِ به شرط وجود است و وقتى شرط وجود لحاظ میشود آنوقت انسان فى أحدٍ مِنَ الأزمنة هست، انسان فى أحدٍ مِنَ الأمکنة هست و دیگر در اینجا انسان مِن حیثُ هو هو ملاحظه نمىشود و شرط وجود در اینجا هست.
بعضى اوصافى كه داریم، این اوصاف با اقتران به وجود یعنى به ملاحظۀ با وجود، عارض بر انسان مىشود؛ شما كه مىگویید: انسان ممکنالوجود است یااینكه شریکالباری ممتنعالوجود است یااینكه انسان به ملاحظۀ به علت، واجبالوجود است، خود ماهیت انسان مِن حیثُ هى هى نیست. زیرا همانطوری که مىدانید در ماهیت انسان مِن حیث هى هى، نه امكان در آن منطوى است، نه امتناع، نه وجوب و نه غیر از این مسائل، هیچكدام در ذات انسان منطوى نیست بلكه به ملاحظۀ به وجود است یعنى وقتی که این تصور انسان را با ملاحظۀ وجود خارجى و در ارتباط با وجود خارجى درنظر مىگیرید آنوقت مىگویید: ممکنالوجود است. اما خود ذات انسان نه ممكن است و نه واجب است و نه ممتنع است، این ذات انسان هیچكدام از اوصاف وجودى را ندارد.
شرایط حمل اوصاف بر ماهیت
بنابراین وقتى كه ما میخواهیم اوصافى را بر ماهیت حمل كنیم باید متوجه باشیم که در اینجا چه ملاحظهاى نسبت به این اوصاف مىشود! آیا این وصف، وصفى است كه به خود ماهیت مِن حیثُ هى هى برمىگردد یااینكه به ماهیت به لحاظ وجود برمىگردد؟ و باز اوصافى را كه به ماهیت مِن حیثُ هى هى برمىگردد، آن اوصاف ذات خود ماهیت نیست بلكه وصف براى ماهیت است مثل زوایا براى مثلث یا زوجیت براى اربعه و فردیت برای ثلاثه و امثالذلك. در خود اربعه زوجیت منطوى نیست، شما اربعه را بدون زوجیت درنظر مىگیرید. بله! زوجیت از اربعه منتزع مىشود و این انتزاع زوجیت از اربعه بدون ملاحظۀ وجود، چه این اربعه وجود خارجى داشته باشد یا نداشته باشد، این به اعتبار متكلم است و این اعتبار حقیقى است. یك وقتى تصور نشود كه هرجا صحبت از اعتبار شد این یك معناى نسبى و تخیلی و ساختگی است!
هر اعتبار دارای یك منشأ حقیقى
بلكه هر اعتبارى یك منشأ حقیقى دارد كه به لحاظ آن منشأ حقیقى شما معتبَر مىكنید. باید این مسئله را درنظر داشته باشید كه مسئلۀ بسیار مهم فلسفى و عرفان نظرى است كه در مسئلۀ اعتبار، تا یك ریشۀ حقیقى وجود نداشته باشد معتبِر نمىتواند از پیش خود هر صفت و هر عارضى را بر موضوع حمل و عارض كند، باید یك منشأ داشته باشد. تا در اربعه زوجیت نباشد، شما هر كارى هم بخواهید بكنید نمىتوانید زوجیت را از اربعه انتزاع كنید و نمىتوانید بگویید كه حالا امروز من اربعه را زوج قرار دادم و فردا اربعه را فرد قرار مىدهم و به دلخواه من است هرطورى بخواهم در اینجا این كار را خواهم كرد و ما فعّال ما یَشاء و قادر بر ما نُرید هستیم! امروز این كار را مىكنیم و فردا هم آن كار را مىكنیم و به هیچ كسی هم كارى نداریم! گفت که دو دوتا میشود هفتتا! دست خودمان است دلمان بخواهد مىگوییم: چهارتا و دلمان بخواهد مىگوییم: هفتتا، كسى هم نمىتواند حرف بزند! ولى در فلسفه و عرفان اینطور نمىگویند، در فلسفه و عرفان منشأ انتزاع را مدّنظر قرار مىدهند و از پیش خود نمیآیند یك وصف و قیدى را از یك موضوع و یا محمولى منتزع كنند و بعد او را به آن حمل كنند، باید منشأ انتزاع وجود داشته باشد.
همانطوری که در جلسات گذشته عرض شد اعتبار مقام أحدیت و مقام واحدیت و همینطور سایر صفات به لحاظ تكوّن، یك عینیت خارجى است و اگر آن عینیت خارجى محقق نباشد هزار بار شما بخواهید هیچوقت نمىتوانید واحدیت یا أحدیت یا سایر صفات را بر ذات بارى حمل كنید! اگر ذات بارى وجودش واجب نبود شما نمىتوانستید واجب را از وجود بارى انتزاع كنید و بگویید که بارى ممكن است، این نمىشود! چون در اینجا وجود بارى وجود مستغنى از غیر است، وجود صمد است، وجود اطلاقى است، وجود بالصرافه است و حد ندارد بنابراین جنس و فصل و علت ندارد و ممكن نیست پس واجب است. ببینید تا یك امرى در خارج نباشد شما نمىتوانید هیچ چیزى را انتزاع كنید، باید این وجود بارى بهنحو صرافت باشد تااینكه بگویید: حالا كه وجود بارى بهنحو صرافه هست بنابراین این اوصاف و این عوارض همینطور بر این وجود بارى مترتب مىشود.
در مقام واحدیت اینطور نیست كه شما بخواهید تصور كنید كه حالا ما یك وجود بالصرافه را فرض مىكنیم و یكى هم وجود منبسط، اسم آن بسیط را أحد مىگذاریم و اسم آن منبسط را واحدیت مىگذاریم! اسم آن بسیط را فیض اقدس مىگذاریم و اسم این را فیض مقدس مىگذاریم! اسم آن را أحدیت مىگذاریم و اسم این را واحدیت مىگذاریم، نه اینطور نیست.
وجود باری دارای تعیّن و تشخّص
خود این تعیّن خارجى بهعنوان وجود بارى بهنحو اطلاق است، وجود بارى هم تعیّن دارد خیال نكنید تعیّن فقط اختصاص به اشیاء ممكنه یا مبدعاتِ خارجیۀ مجرده دارد، خود وجود بارى هم متعین و متشخص است منتها تشخّص او تشخّص اطلاقى و وُحدانى است نهاینكه تشخّصش مانع از غیر و متمایز به حدود و ثغور است، نه! یك تشخّص و تعینى دارد كه براساس آن تشخّص و تعیّن تحول خارجى ندارد و چیزى كه تشخّص ندارد وجود ندارد، چیزى كه تعیّن بر آن بار نمىشود وجود خارجى ندارد منتها آن تعیّن و تشخّص، تعیّن اطلاقى است، تعیّن و تشخّص ما تعیّن و تشخّص محدود به حدود ماهوى است.
این ذات بارى كه به یك امر دیگر متحول مىشود یعنى از آن مرتبۀ بساطت صورتى پیدا مىكند در عین آنكه بساطت را دارد، آنگاه انتزاع واحدیت مىكنیم والاّ وقتى كه خود وجود بارى بدون این حیثیت باشد هزار بار هم بنشینیم و با تسبیح واحد واحد بگوییم، وجود أحد تبدیل به واحد نخواهد شد! هرچه بخواهیم اعتبار كنیم فایده ندارد. تا چیزى نباشد كه انسان نمىتواند مسئلهاى را انتزاع كند، باید یك حقیقت خارجى وجود داشته باشد تا بشود. فرض کنید حتی در مسائل اعتبارى هم یكى را رئیس میكنند و چندتا را مرئوس مىكنند و فردا دوباره جا را عوض مىكنند، بالأخره باید افرادى باشند که یك نفر ازبین آنها رئیس بشود و این ریاست را به او مىدهند حالا یا با گل یا پوچ به یكى ریاست مىدهند یا با رأیگیری یك نفر را بر بقیه رئیس مىكنند! جاحظ مىگوید: «الحمدلله الذى قدّم المفضولَ على الأفضل»1 در مقارنۀ بین ابوبكر و امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىگوید كه ستایش [مخصوص] خدایى است كه مفضول را بر فاضل مقدم كرد! خب خدا غلط كرد كه مفضول را مقدم كرد! این دیگر ستایش ندارد، این لعن دارد! خدایا تو كه آمدى مفضول را بر فاضل ترجیح دادى، تو بیخود كردى این كار را كردى! این آقا خواسته مسخره كند چون جاحظ آدم باسواد و عالمى بوده است! یااینكه بالأخره آدم هم گاهی اوقات خر مىشود، خر هم كه یكى دوتا نیست! حتماً خر نباید چهار دست و پا باشد، خر دوپا هم داریم، نگاه کنید ماشاءالله! ببینید اینهمه افراد كه اینها نمىدانند چگونه روزشان را به شب میگذرانند و دنبال چه هواوهوسها هستند! هزار دفعه پایشان در [چاه] مىرود و مىشكند و دوباره پایشان را مىگذارند! خر یك دفعه مىرود، والله این خرها عقلشان میرسد! نمىدانم آن موقع خدا چطورى بود بعضى چیزها را به خرها داده كه به آدمها نداده است! این خر وقتى تجربه پیدا كند، تجربه را بهكار میبندد ولی بعضى حیوانها هستند كه هزار دفعه هم تجربه میکنند! عجیب است، اصلاً آدم واقعاً مىماند.
مولانا ـ رحمةاللهعلیه ـ واقعاً چقدر قشنگ میگوید:
| چشم باز و گوش باز و این ذکا | *** | خیرهام در چشمبندیِ خدا1 |
این چشم باز است و گوش هم دارد ولى دوباره مىرود! اصلاً خیلى عجیب است! در همین سفر اخیر كه عمره مشرف بودم شب در مسجدالحرام نشسته بودم، شب قبلش دیده بودم که یك بنده خدایی آمد و از ایرانیها بود و معمم بود و با او كسى نبود و از این شرطهها و پاسبانهای سعودى همراهش نبودند، با یكى میآمد و مىرفت و نه كسى نگاهش مىكرد و نه كسى كارى با او داشت، سرش را پایین انداخته بود و خیلى هم ناراحت بود كه چرا مورد توجه نیست! دید اینكه نشد، فردا شب یكدفعه دیدم چندتا از اینطرف و از آنطرف او راه میروند و از عقب هم شرطهها! چه خبر است؟! همین یك روزه یكدفعه طرح ترور شما ریخته شد كه اینها را دنبال خودت راه انداختى؟! چون اینها براى جلوگیری از ترور است! یعنى اینها مىآیند که محافظت كنند تا یك وقت [کسی] سوءظن یا كارى یا قصد بدى به اینها نداشته باشد و اینها را محافظت كنند ولو در مسجدالحرام! ﴿ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ ٱلَّذِي جَعَلۡنَٰهُ لِلنَّاسِ سَوَآءً ٱلۡعَٰكِفُ فِيهِ وَٱلۡبَادِ﴾2 حتى ممكن است در مسجدالحرام هم قصد ترور باشد و حتماً باید بیست نفر اینطرف و آنطرف آدم را بگیرند تااینكه انسان در مسجدالحرام با كبكبه و دبدبه بیاید! اینكه ارزش ندارد که تنهایى بیاید و برود، اینهم شد حج؟! اینهم شد عمره؟! این عمرۀ [اینطوری] براى ما بیچارهها است! آنهایی كه عمره انجام مىدهند و داراى مقامات و درجات هستند، آنها باید مورد توجه قرار بگیرند!
یک قضیهای یادم آمد؛ قدیم این بنزها بودند كه افراد سوار مىشدند اتفاقاً در همین قم هم یکی بود و ما آن موقعها جواب سلامش را نمىدادیم! دیدیم آمده و در چه عالمى است، واقعاً عالمش عالمه! حالا یكى سوار مىشود و به زور سوارش مىكنند و چقدر ناراحت است، اینطور افراد هم هستند ولى بعضىها نه اصلاً دلشان لك مىزند و پر مىزند براى اینكه یك دفعه سوار این ماشینها بشوند! خب بالأخره حفظ جان واجب است و اینها را مورد [ترور قرار میدهند]! یك وقت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ تا یك نگاهى به آن كردند گفتند که إلى جهنم و بئس المصیر! پیدا بود و نیازى به توضیح نداشت. بعد رو كردم به آقا و گفتم که شما از این ماشینها نمىخواهید؟! گفتند که جان ما ارزش ندارد! اینها براى آنهایى هست كه جانشان ارزش دارد! ما كجاییم [که اینها را سوار بشویم؟!] آنها كه جانشان ارزش دارد و براى حفظ اسلام حتماً باید اینها باشند، اینها باید سوار بشوند! علیٰكلّحال عمره هم همینطور است.
علت توصیه به نگاه کردن به کعبه در روایات
علت نهی از توجه به اهل دنیا
خلاصه ما در مسجدالحرام روبروى مستجار نشسته بودیم و یكدفعه دیدیم شلوغ شد آنوقت كنار ما چند نفر بودند و دیدم اینها بهجاى اینكه قرآن بخوانند [توجهشان به اینها بود]! در مسجدالحرام که دیگر كه نمىآیند بنشینند و غیبت كنند و حرفهاى لغو و بیهوده بزنند! آقا بنشینید قرآن بخوانید! «النظرُ إلى الکعبةِ عبادة»1 نگاه كنید، اینجا دیگر گیرتان نمىآید! هر مقدار كه انسان به این كعبه نگاه كند از آن كیفیت ربط بین ظاهر و باطن، استجلاب آن باطن را براى خودش مىكند و این توجه، ارتباط دادن نفس به باطن است نهاینكه فقط نگاه كردن باشد! چرا مىگویند که به زن نامحرم نگاه نكن؟! ـ البته یك نظر حلال است، نظر دوم را نگاه نكنید! ـ چون همینكه نگاه مىكنید خودتان را هم مىبرید و جزو آن مىكنید! نفست را متوجه آن مىكنى، خیال و نفس و ذهن همه در آن متمركز مىشود! چرا مىگویند: وقتى كه یك كسى دارد مىرود و اهل شئونات و دنیا است به او نگاه نكن؟! چرا مىگویند که وقتى چندتا ماشین دارند از یك جا رد مىشوند و خیلى شلوغ میشود نگاه نكن؟! چون در آنها میروی؛ در این دنیا و این حالوهوا! آنها چندتا ماشین با خودشان راه مىاندازند كه تو نگاه كنى و اگر تو نگاه نكنی، خر هم آنها را سوار نمىكند نهاینكه آنها سوار خر نشوند! این نگاهى كه مىكنى، نفس و ملكوت خودت را در ملكوت او مىبرى لذا تأثیر میگذارد! اینكه مىگوید: «النظرُ إلى الکعبةِ عبادة» یعنى ملكوت خودت را در ملكوت كعبه ببر! در توجه به ظاهر، این ظاهر وقتى كه توجه مىكند همراه با این توجه، برزخ و مثال و ملكوت [هم متوجه میشود] دیگر بسته به اینكه شخص در چه مرتبهاى است هرچه بالاتر، بالاتر.
کعبۀ بدون امام
مگر امام زمان به كعبه نگاه نمىكند؟! امام زمان هم به كعبه نگاه مىكند، او هم كه هرسال به كعبه مشرف مىشود نگاه مىكند بااینكه تمام ارزش كعبه به وجود امام است و بدون امام كعبه كلوخى بیش نمىارزد، كلوخى كه با او دیوار مىسازند! وجود امام است كه به كعبه ارزش مىدهد و واسطۀ آن نفحاتى كه از جانب ملكوت كعبه بر نفس انسان مىآید امام است، اگر امام نباشد بهاندازۀ سر سوزن نصیب من و شما نمىشود! یك سر سوزن! ولى همین امام وقتى كه به كعبه نگاه مىكند چه مىفهمد؟ چه چیزی را درك مىكند؟ وقتی که ابنمسعود برای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم قرآن میخواند ـ معمولاً ابنمسعود میخواند و قشنگ هم قرآن مىخواند و صداى حزینى داشت ـ حضرت گریه مىكرد، او چه چیزى را درك مىكرد؟ چه چیزى را مىفهمید؟ آیا ما هم همانطوری که او بود هستیم؟! نه، هزار بار از اول تا آخر قرآن را هرّى مىخوانیم و یك قطره اشك هم برایمان نمىآید هیچ، هیچ چیزی هم متوجه نمىشویم! ولى او نه، او گریه مىكرد و متحول مىشد و رنگش قرمز مىشد! خلاصه اینجا یك خبرهایی هست كه ما نمىدانیم ولى همینقدر مىدانیم که هست چون خودمان دیدیم.
این مسائل را از بزرگان دیدیم؛ اسم حج كه مىآمد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ همینطور اشك از چشمشان مىآمد، مىنشستند و اشك میریختند! ایشان از حج چه مىفهمیدند؟ شما همین را نسبت به امام زمان علیهالسّلام درنظر بگیرید منتها بالاتر! او هم همین است، شما فكر كردید امام زمان كه هر سال به حج مىرود همینطورى است؟! میگوید: حالا كه بیکار هستیم به آنجا برویم؟! نه! امام زمان هم مىرود و از آن حج استفاده مىكند منتها استفادهاى كه او مىكند با استفادهاى كه ما مىكنیم بینَ الأرضِ و السماء فاصله هست؛ هركسى به حسب خودش!
[منبابمثال] استفادهاى كه ما میكنیم؛ خیلى استفاده كنیم حالمان خوب بشود و تغییر و تحولاتى در ما پیدا بشود و چهبسا مسائلى پیدا بشود و خوابى ببینیم. دیده شده است افرادى كه به حج مىروند در آنجا خوابهایشان فرق مىكند، اینها همه بهخاطر آن تأثّراتى است كه از تأثیرات آن امكنه و آن فضاها براى اینها حاصل مىشود. آیا امام زمان هم همین است؟! نه آقاجان، او در یك عالم و فضاى دیگرى است، او هم كه به كعبه نگاه مىكند، دارد در آن مرتبۀ خودش سیر خود را مىكند. حالا این آقا نشسته و شروع به غیبت كردن میکند که فلان آقا این كار را كرده است! همین آقایی كه ما دیشب بدون پاسدار دیدیم البته پاسدار كه آنجا نیست از همین شرطههای سعودى همراهش بود شروع كرده بود فلان حرف را میزد یعنى آنقدر بلندبلند حرف مىزد مىخواستم بگویم که ساكت باش، اینجا جاى این حرفها نیست! بلند شو برو بیرون حرف بزن، برو در مسافرخانهات حرف بزن! به مكه آمدی و در مسجدالحرام نشستی و غیبت مىكنى و از اینوآن حرف مىزنی؟! درست نیست! همینكه داشتند حرف مىزدند یكدفعه همهمه شد و ما سمت چپ را نگاه كردیم و دیدیم همان دیشبى دارد میآید ولى با چه هیئتى! حالا این مسجدالحرام، مسجدالحرام است! حالا سهتا شرطه از اینطرف و از سمت چپ و راست و از عقب و جلو، حالا درست شد! هر چیزی زیبندهاش یك چیز است، بالأخره حساب و كتاب دارد! كار خدا كه مثل ما نیست، حساب و كتاب دارد! بعد هم این افراد كمكم جمع شدند! این را دارم مىگویم كه چشم و اینها را نگاه كنید! همۀ ما در خیالاتیم! همۀ ما در اوهامیم! یكدفعه سى چهل نفر دور او جمع شدند! این دیگر مثل دیشب نبود كه همینطور كله را پائین بیندازد و بیچاره مثل كشتىشكسته و طوفانزده باشد، نه! دیگر با همه خوشوبش میکرد و دست تكان مىداد و لابد برای كعبه هم یك دستى تكان داد و آن را مورد لطف قرار داد! بعد دیگر در این موقع رسیدند و اینها تا نگاه كردند گفتند: فلانى، فلانى! بلند شو برویم عكس بیندازیم. همینهایى كه داشتند غیبتش را مىكردند گفتند که برویم عکس بیندازیم! چند نفرى آمدند!
این مردم همین هستند؛ نه به پیششان مىشود نگاه كرد نه به نیششان! بلند شدند و رفتند و شروع به عكس انداختن كردند كه مثلاً ما در اینجا با حاجى فلان عكس انداختیم! او هم رفت و بعد آمدند نشستند و دیگر غیبت تمام شد، دیگر عكس انداختند و مسئله حل شد! گفتم که خیلى خوب شد اقلاً حُسنش این شد كه این آقا با این كبكبه و دبدبه اینها را از این غیبت كردن در مسجدالحرام نجات داد! بالأخره اینها همه اعتباریات است.
سلوك باسكولى
بزرگان راه را به ما نشان دادند و گفتند که قضیۀ این راه این است. از وقتی خدا آدم را خلق كرد و آدمیزاد را خلق كرد، مردم در یك حالوهوایی هستند تو خودت را در آن حالوهوا نینداز! راه این است و مسیر این است، برو به فكر خودت باش! خلاصه این قضیه هست یعنى مسئله بروبرگرد ندارد و ما هم نباید فریفتۀ اعمال خودمان بشویم، باید مرتب حالات خودمان را چك كنیم و مواظب باشیم بر اینكه به آن مصیبتى كه دیگران مبتلا شدند، به آن مصیبت مبتلا نشویم والاّ شكلش یکی است؛ امروز این و فردا آن، هر روز یكى مىآید و چند روزى بساط و معركهاى راه مىاندازد و مىرود و بعد معركه را به دیگرى مىسپارد، ما این وسط گرفتار معركۀ دیگران شدیم و از خود غافل!
بروید نگاه كنید ببینید بزرگان در کتابهایشان چه گفتند، واقعاً مطلب را تمام كردند! این عبارتى را كه مرحوم آقا در كتاب روح مجرد از مرحوم آقاى حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ نقل كردند، اصلاً همین یك جمله واقعاً مطلب را براى ما تمام مىكند! مىگویند: فلانى گفت كه همه رفتند و شروع کردند یكىیكى زیر پاى افراد را خالى كردند و آنها را از دور شما پراكنده كردند. فرمودند: خب بكنند! حالا من دارم مىگویم و زبان حال ایشان این است که یك زحمت كمتر و یك دردسر كمتر! جهنم! این جهنم را من دارم مىگویم، حالا آنها ادب داشتند و مثل ما بىادب نبودند! آنها نمىگفتند، من مىگویم که به جهنم! یك دردسر كمتر و یك زحمت كمتر! حالا کمی دیگر هم چیزتر بودیم یك حرف دیگر هم مىزدیم! گاهى اوقات چیزهایى كه خدا خلق كرده است بهدرد مىخورد! بعد مىگوید كه با آقا سید محمدحسین هم صحبت كردند و با او حرف مىزنند و رفیق دارد و رفیقش فلانى است و او هم در او تأثیر مىگذارد! آقاى حداد فرمودند: اولاً اینكه او كوه است وانگهى او هم رفت كه رفت، وقتى ما خدا را داریم حالا آقا سید محمدحسین هم برود!1 ببینید فقط همین یك حرف [کافی] است، اصلاً لازم نیست که شما آقاى حداد را دیده باشید و با صحبتها و مطالبش مأنوس بوده باشید، همین یک حرف را از این شخص [بشنوید کافی است]! اصلاً شما این شخص را نشناخته باشید كه او عارف است و ولىّ الهى است و نظیرش در دنیا وجود ندارد، نظیرش كه هیچ ناخنش در دنیا نیست! والاّ نظیر گفتن قبیح و وقیح است و اهانت به اینهاست. خلاصه اگر اصلاً اینها را ندانید همین یك كلمه [برای شناخت ایشان کافی است]!
عزیزترین افراد در دنیا نسبت به ایشان مرحوم آقا بودند و بنده این را مىدیدم. خودشان هم آوردهاند که وقتى كه ایشان مىرفتند و مىخواستند برگردند تا یك هفته بعد از مراجعت ایشان، آقای حداد نه آب داشتند و نه غذا! اینها را افراد به من مىگفتند؛ زن و بچۀ ایشان به من مىگفتند. [مرحوم آقا میگفتند که] وقتى كه مىخواستیم برگردیم یكطورى ترتیب مىدادیم كه ایشان نفهمد كه چطورى از منزل خارج شدیم! همۀ اینها محفوظ. اصلاً قبل از اینكه ایشان بخواهند بیایند از پانزده روز قبل آقاى حداد بشارت میداد، آن موقع كه نامه و تلفن نبود، ایشان از همان باطن میگفتند که آقا سید محمدحسین مىخواهد دو هفته یا یک ماه یا بیست روز دیگر بیاید! این خانوادۀ آقاى حداد منتظر بودند كه مرحوم آقا مىخواهند بروند! ببینید با تمام اینها او در چه وضعیتى قرار دارد كه مىگوید: آقا سید محمدحسین هم رفت كه رفت! او در چه استقامت، متانت، استحكام، إحكام و إتقانى قرار دارد كه فقط و فقط خدا بر همۀ وجود حاكم است و دیگر هیچ نیست.
بقیه مىگویند که ما فقط خدا را داریم ولى وقتى بالاوپایین مىشود مىفهمیم كه نه بابا قلابى بوده است! ما در مدت عمرمان فقط این خدا را داریم و همه را از خدا میبینیم خیلى شنیدیم ولى یك مقدار این قضیه اینطرف و آنطرف بشود و یك مقدار به مسئله پایینوبالا برود و کمی بر خلاف توقع ما بشود [اوضاع متفاوت میشود]! آن موقع كه وفاق توقع ما پیش مىآید میگوییم: باید انسان همه را از خدا ببیند و خدا كمك كرده است ولى همینكه یك مقدار قضیه خلاف میل ما بشود فحش اول و آخر را به بالاوپایین و همه [میدهیم]! چطور شد؟! تو كه مىگفتى: «خدا»، یكدفعه چطور شد؟! صبر كن! یكدفعه همه چیز را دور مىریزد! اما او مىگوید: آقا سید محمدحسین هم رفت كه رفت!
اتفاقاً گاهى اوقات اگر ما باشیم ممكن است وقتی كسى یك همچنین مطلبى بگوید به ما بربخورد! فرض كنید پدر ما به من بگوید: آقا سید محمدمحسن هم رفت كه رفت! میگوییم که اى بابا! مىنشینیم با خودمان فكر مىكنیم که مثلاً طور دیگر هم مىتوانستید بگویید! ولى انسان همین مطلب را كه مىشنود باید بر اعتقاد و استقامت و اطمینانش اضافه شود! باید بفهمد كه راه كجاست! بفهمد كه صدق كجاست! بفهمد كه حقیقت كجاست! این مطالب آن حقیقت را براى انسان نشان مىدهد که اینجاست، بقیه دنبال این هستند که تا کسی رفت، به خانهاش مىروند که فلانى چه شده است؟! دلت از ما گرفته است؟! ناراحتی؟! [بله]، در مسائل شخصى [اینطور نیست]، در مسائل شخصى آدم مىرود و از دل طرف درمىآورد ولى مسئله یك مسئلۀ اعتقادى و كلى است. [او میگوید که] رفت كه رفت [ولی این شخص میگوید که] نه نه! خوب نیست. بعد دنبال او مىفرستد که بگویید: بیاید خوب نیست که برود، او وزنهاى است الآن که مىرود اینطرف ترازو پایین مىآید و درمقابل آنطرف ترازو سنگینتر مىشود! تا حالا سلوك باسكولى نشنیده بودیم! تازه شنیدیم كه باسكولى هم داریم، این مسئله كموزیاد دارد!
همۀ اینها بهخاطر چیست؟! بهخاطر تخیلات است، ما در تخیلات هستیم و آن خیالات است كه ما را به این سمت و به آن سمت مىكشاند. بیخود نمىشود، منشأ انتزاع باید وجود داشته باشد تا انسان بخواهد یك چیزى را انتزاع كند. این قاعده قاعدهاى است كه همهجا بهدرد مىخورد یعنى اصلاً زندگی، ارتباطات، تفكرات و معاشرات انسان براساس اعتباراتى است كه آن اعتبارات به اعتبار معتِبر از یك منشأ انتزاع نشات مىگیرد که آن منشأ انتزاع، یا منشأ انتزاع نفسى است یا منشأ انتزاع خارجى است یعنى یا در خارج چیزى وجود دارد یا انسان، خارجى را براى او قرار مىدهد؛ یعنى خود انسان یك خارجى برای آن درست مىكند و مىگوید که فلانى این است پس قضیه اینگونه است. میگوییم که آقا فلانى این نیست، میگوید که این هست. یعنى با نفس خودش به او وجود خارجى مىدهد و او را متصف به این مىكند و حالا كه این نشد پس من این كار را مىكنم. اینجاست كه اگر منشأ انتزاع خارجى نباشد انسان باید سراغ خودش برود و خودش را درست كند تااینكه آن اعتباریات و منتزعاتش، منتزعات صحیحى باشد.
تأثیر عجیب دروس فلسفه در تحولات ذهنیات
واقعاً این دروس فلسفه و عرفان و بهخصوص فلسفه عجیب تحولاتى در ذهنیات انسان بهوجود مىآورند و واقعاً اگر كسى بخواهد به این فلسفه جامۀ عمل بپوشاند چنان انسان را در چهارچوب و نظام درمىآورد كه بر همۀ آرائش تأثیرگذار خواهد بود؛ بر فقه، مسائل، اداره، مدیریت، تدبیر، بر همۀ امور و كیفیت نظراتش تأثیرگذار خواهد بود مگر اینكه یكى بخواهد همینطور سطحى بخواند و بعد هم فقط همین نفسِ ممارست با این مطالب مدّنظرش باشد که این شخص نمىتواند چندان بهرهای ببرد.
وجود تعلّق ظاهری در اولیاء بهنحو لطیفتر و قویتر
تلمیذ: در مسئلۀ زیارت امام علیهالسّلام كه فرمودید ظاهروباطن و قربوبعد ندارد، پس زیارت براى چیست؟
استاد: مسئلۀ نفس و تعلقات نفس سرجایش هست، تعلق نفس یك تعلق الهى است كه خدا قرار داده است همانطوری که آن حضور معنوى در اینجا هست خود ظاهر هم خودش قسطٌ مِن الثمن! امام رضا علیهالسّلام همینجا هم هست چرا به زیارت امام رضا میروید؟! رفتن خدمت حضرت و قبر حضرت را زیارت كردن و بدن حضرت را از نزدیك زیارت كردن، خود همین توجه موجب انقلاب و تحول انسان مىشود همینكه آدم مىرود و خودش را در كنار او احساس مىكند در واقع بدن که نیست، آن ظاهر از آنجایى كه خودش مرتبهاى از مراتب حضور است، ـ از آن نظر، نه جنبۀ خاكى و جسمیت ـ تعلق آن روح به شخص در كنار حضور ظاهر بیشتر است.
سیدالشهدا كه در شهادت حضرت علىاكبر علیهماالسّلام مىگوید: «علَى الدُنیا بَعدَکَ العَفاءُ»1 براى چیست؟! مگر حضرت نمىدانند كه خودشان یك ساعت یا دو ساعت دیگر مىروند؟! مگر خودشان نمىدانند كه او با این وضعیت الآن دارد به چه جاها و مقاماتى مىرسد؟! حضرت همه را مىداند و یك سر سوزنى هم از ایشان مخفى نیست ولى یک تعلق ظاهر هست یا نه؟! بالأخره شما بچهتان را در یک همچنین وضعیتی ببینید ناراحت نمىشوید؟! بالأخره این تعلق ظاهر لازمۀ ارتباط نفس با این دنیا و این بدن است و در آنها هم هست و بیشتر هم هست و اتفاقاً در این تعلق، اولیاء الهى قویتر و لطیفتر هستند مثلاً در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ وقتی بچههاى ما زمین مىخوردند ما آنقدر ناراحت نمىشدیم كه ایشان ناراحت مىشدند! یا یك اتفاقى که مىافتاد براى ما عادى بود ولى ایشان تحت تأثیر قرار میگرفتند که چرا اینطور شد و چرا فلان شد! مثلاً بچه که كوچك بود و یك چیزى از ما مىخواست تا مىدیدند از ما بخارى بلند نمىشود و کاری برایشان نمیکنیم ـ آنها هم راهش را خوب یاد گرفته بودند! ـ سراغ بابابزرگشان مىرفتند و بستنى و آبنبات میخواستند! خب ایشان هم مىگفتند که بروید برایشان بخرید. این جنبه، جنبۀ پدربزرگى نیست بلکه آن جنبۀ رأفت و... است!
حتی در غریبهها هم این را مىدیدم نه فقط نسبت به بستگان ایشان، نسبت به غریبهها هم این جنبه قوىتر بود بهنحویكه براى ما موجب تعجب بود و بعد حتى این مسئله بالاتر مىرود و نسبت به افراد بزرگ هم این مسئله پیدا مىشود و مسائلى براى بزرگسالهای غریبهها هم مىدیدیم. گاهى اوقات که با ایشان اینطرف و آنطرف مىرفتیم یك چیزهایى را که مشاهده مىكردیم مثلاً ناراحتىهایى كه براى افراد بزرگ پیش میآمد؛ بچۀ بزرگ، زن بزرگ، پیرمرد و فلان است، آنقدرى كه مىدیدیم ایشان تحت تأثیر قرار مىگرفتند که ما [اینطور نبودیم] و ما یك مقدار ناراحت مىشدیم ولى مىدیدیم اصلاً ناراحتى ایشان اعتبارى و تصنّعى نبوده است و جدّى وضعشان بههم مىریخت و اصلاً بهطوركلى وضعشان بههم مىریخت!
اتحاد و ارتباط ولیّ خدا با تمام عالم
من یك دفعه از ایشان یك مسئلۀ خیلی عجیبى دیدم؛ ایشان در بیمارستان قلب بودند البته از سىسىیو به بخش آمده بودند و من با ایشان بودم، من خیلى در سىسىیو نمىرفتم و در بخش بودم. یك روز یك عدهاى از [پزشکان] آمدند، هر روز دكترهاى بیمارستان میآمدند و با ایشان آشنا بودند مثل دكتر اعتمادی، دكتر بیرجندی، دكتر افروزدوست، دكترزادهوش، دكتر فیض که دكتر قلب یا كلیه بود، دكتر افشار و دكتر خوارزمى مىآمدند و سلیقۀهایشان مختلف بود. یك روز دكتر فتاحى آمد ـ بعداً دكتر فتاحى و زن او نمایندۀ مجلس شدند و اتفاقاً هردو آدمهای خوبى هستند مخصوصاً خانمش هم زن خوبى است ـ که جراح توراکس و قفسۀ سینه بود و از دكترهاى متدین بیمارستان قائم بود. اینها آمدند و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ روى تختشان نبودند و آمده بودند روى صندلى نشسته بودند و اینها آمده بودند و ایستاده بودند چون صندلى نبود. او گفت كه فلان آقا ـ الآن فوت كرده و عضو دستگاه قضایى بوده است ـ حكم داده و نوشته است كه مىشود جنینها را تا قبل از چند ماه سقط كرد و اشكالى ندارد! و حكمش هم به بیمارستان آمده و به همه دادهاند منتها در سطح عموم پخش نشده است، فقط به دكترها و بیمارستانها دادهایم! ایشان گفتند که جداً ایشان یك همچنین كارى كرده است؟! خب ایشان از دکترهای بیمارستان در مشهد بودند، گفت که بله. من یكدفعه دیدم ورق برگشت و ایشان رنگشان قرمز شد و رگهاى گردن متورم شد! گفتم: خدا خیرت بدهد در یک چنین وضعیتی چه حرفی بود که به ایشان گفتی؟! خب من عكسالعمل ایشان را مىدانستم. ایشان رنگشان قرمز شد و این رگهاى گردنشان متورم شد و گفتند: من در روز قیامت با دست خودم این مرد را در قعر جهنم خواهم افكند! گفتم که ایدادبیداد حسابش رسیده شد!
من فهمیدم مسئله چیست و چرا ایشان اینطور تغییر كردند، مسئله این نبود كه این شخص یك حكم خلاف شرع داده است بلکه مسئله این بود كه ایشان در آن موقع تمام این جنینهایی كه بهواسطۀ این حكم سقط مىشوند را با خودشان مرتبط مىدیدند، قضیه این بود! این دیگر یك عالمی است كه ما نمىدانیم! التفات مىكنید چه عرض مىكنم؟! ما اینها را نمىفهمیم و این مسائل برای ما قابل هضم نیست ولی ایشان در آن موقع تمام این جنینها را که بعد باید یك انسان بشوند، به دنیا بیایند، زندگى كنند، لا إله إلاّ الله بگویند، عمرشان را سپرى كنند، به آن مراتبشان برسند و چهبسا بعضى از اینها مىتوانستند به مراتب كمالیه راه پیدا كنند [با خودشان مرتبط میدیدند]! تمام اینها همه مضمحل، باطل، محو و نابود شدند و این قضیه باعث شد كه ایشان اینقدر بههم بریزند و بهطوركلى حالشان یك همچنین چیزى بشود. فعلاً كه آن آقا جایش خیلى عالى است و مشخص است كه آقا به وعدهشان عمل كردهاند! از كار اولیاء خیلى باید ترسید! آدم باید حواسش باشد و پا روى دم شیر نگذارد كه خلاصه این شیرها بد شیری هستند و فیل را زمین مىاندازند!
خلاصه من گاهگاهى این جهت قضیه و این ربط با این مسئله را از ایشان در طول حیاتشان در موارد مختلف مشاهده میکردم و اصلاً ربطى به قوموخویش هم نداشت و در مورد غریبهها [هم اینطور بود]. این افراد باید زمامدار و لوادار شریعت باشند. همۀ ما در تخیلات و اعتباراتیم!
لذا اتفاقاً اینها از نقطهنظر تعلق نفس از ما قویتر هستند؛ هزار بار قویتر و دقیقتر هستند و حساسیت بیشتری دارند.
تلمیذ: روایتى را مرحوم آقا در نور ملكوت نماز آوردهاند كه شیطان به فرد ساجد میگوید: «أطاعَ و عَصَیتُ و سَجَدَ و أبَیت» آیا در اینجا غبطه هم میخورد؟!
استاد: البته تا یك احساسى در ما نباشد كه این حرف را نمىزند! انتساب این مسئله به خودش حكایت از یك واقعیت درونى مىكند چون فرض كنید دارد به خودش مىگوید، سَجدتَ این مسئلهاى است كه به او برمىگردد ولى اینكه مىگوید: عَصَیت، این یك وضعیتى است كه خودش دارد میبیند که بالأخره بهواسطۀ این استكبار محروم شده است ﴿أَسۡتَكۡبَرۡتَ أَمۡ كُنتَ مِنَ ٱلۡعَالِينَ﴾.1 او بهواسطۀ این محروم شده است لذا ادراك ـ لفظ «درك» صحیح نیست در لغت ادراك داریم و به غلط درك آمده است ـ و شعور این مسئله براى شیطان یك امر مسلم است منتها وضعیت شیطان یك وضعیتى است كه حتى همین الآن این حیثیت در او هست یعنى اگر حتى همین الآن هم خدا این آدم را دوباره درست كند، دوباره شیطان همین استكبار را مىكند و دوباره همین ادراك و شعور را دارد و همین عدم سجده را دوباره انجام مىدهد و دوباره همین مهلت را از خدا مىخواهد و مىگوید كه حالا كه اینطور شد پس ما شروع به إغواء بقیه مىكنیم! یعنى خودمان كه به یك جایى نرسیدیم و به نان نرسیدم، بقیه را هم از نان خوردن مىاندازیم! یعنى این جناب شیطان یك همچنین مرضى دارد كه نه خودش مىخورد و نه مىگذارد بقیه بخورند! منتها یك وقتى شخص نمىفهمد مثلاً این [شیء] الآن نمىفهمد و جامد است ولى یک وقتى مىفهمد و به آن چیزها پى مىبرد و به مراتب و درجات پى مىبرد و نظیر این روایات هم زیاد است؛ پیغمبر وقتى كه به دنیا آمدند شیطان همه را جمع كرد و...2 استغفار وقتى آمد شیطان چه كرد و ... امیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمودند که من صداى رنین شیطان را مىشنیدم كه اظهار یأس مىكرد و رنین و رنَّه به معناى همان لهفی است كه از نفس براى یأس میآید یعنى آن حالت یأسى كه براى انسان بهواسطۀ عدم دسترسى به متوقَّع خودش پیدا مىشود كه میگوید: والهفاه كه یعنى مأیوس از دسترسى به امیال خودش شد. اینها همه حكایت از آن جهتِ دو حیثیت مخالف مىكند كه این یكى حیثیت، حیثیت ادراك آن مراتب است و حیثیت دوم حیثیت ذاتى است كه ذات خراب است و آن خلاصه در مقام استكبار خودش باقى مىماند، این دو جهت هست.
این دوجهت در ما هم هست؛ همین دو جهت در ما هم هست، اینهایی كه چشم نداشتند ببینند اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسّلام دور امیرالمؤمنین هستند ...، مگر اصحاب چند نفر بودند؟! ده نفر پانزده نفر بیست نفر را هم نمىتوانستند ببینند. بابا شما یك لشگرید! حالا دهتا هم دور على باشند دهتا را هم نمىتوانستند ببیند و مدام مسخره مىكردند و... از یك طرف مىفهمد كه خبر اینجاست ـ این را مىفهمد چون اگر بفهمد خبرى نیست دیگر مسخره نمىكند ـ مىفهمد كه اگر خبرى هست اینجا پیش على این خبر هست و آنطرف امثال ابوبكر و اینها همه طبل توخالى هستند و ارزشى ندارند، این را میفهمد ولی از یك طرف بهخاطر نفسانیات نزد علی نمیرود! میگویند: تو هم بلند شو برو! مىگوید: نمیروم! یعنى این دو جنبه را خود ما هم داریم همۀ ما داریم مگر اینکه بالأخره انسان از این مسائل بیرون بیاید و بالكل كارش یكطرفه بشود والاّ همه داریم.
در همین جریاناتى كه پیش آمده بود و مرحوم آقا در كتابشان نوشتهاند که یك عدهاى براى خودشان رفتند و تشکیلاتی بههم زدند ...، خب دیگر به اینطرف چهكار دارید؟! رفتید دیگر چهكار به اینطرف دارید؟! نه، یكىیكى به خانۀ او بروید و او را بِكشید. خودش دارد مىفهمد، او یا میآید یا نمىآید، تو چرا بلند مىشوى به خانۀ او میروی و مدام زنگش را فشار مىدهى كه آقا چرا دنبال آقا سید محمدحسین مىروی؟! چرا فلان مىكنی؟! [میگفتند] اینها سنّى هستند، اینها روضه در خانههایشان نمىخوانند، اینها قبر ابوحنیفه و شیخ عبدالقادر را زیارت میکنند و دیگر تهمتهای غیر واقعی ... به آقاى حداد چه تهمتهایی مىزدند، بابا اقلاً یك چیزى بگویید كه بشود توجیه كرد! آقاى حداد سر قبر ابوحنیفه رفت؟! او كه از كربلا به زور بیرون مىآید، آنوقت بلند شود برود قبر ابوحنیفه را زیارت کند؟! واقعاً آدم وقتى چیزهاى بعد از ایشان را دید باید گفت: صد رحمت به آنها! نشستند مدام تهمت زدند! براى چه؟! به چه خواستى مىرسید؟! به چه توقعى مىرسید؟! تو راهش را پیدا كردى و نیاز به استاد ندارى و به توحید رسیدى و به همۀ مراتب رسیدى، نوشجانت مبارك باشد، ما به كار شما كار داریم؟! بفرما برو، چرا بلند مىشوى مىروى یكییكى زیر پاى این زیر پاى آن مینشینی؟! افرادى بودند در آن موقع میرفتند و حرف میزدند و بار اینطرف را زیاد میکردند، میگفتند: فلانى این را مىگوید و ... بابا به خدا دروغ و تهمت است!
این برای چیست؟! بهخاطر این است كه خودش مىفهمد دروغ است منتها این دروغ را بر خودش هم مىخواهد مخفى كند! اگر نفهمد دروغ است سرش را پایین مىاندازد و مىرود، اینكه سراغ اینوآن میروی برای چیست؟!
یك بنده خدایى بود با ما مدتها بود ارتباط نداشت ـ البته سابق ارتباط داشت ولى تا حدود هفده یا هجده سال ما دیگر ایشان را اصلاً ندیدیم ـ تااینكه یكى دوسال اخیر ارتباطى پیدا شد و بنده خدا به ما اظهار محبت و اینها مىكند. اخیراً به من تلفن زد و گفت: آقا یك چند نفرى به خانۀ ما آمدند تا ما را هدایت كنند! گفتم که چطورى هدایتت كردند؟! گفت: اول شروع كردند به شما فحش دادن، به آنها گفتم: احمقها اگر مىخواهید هدایت كنید، این رسم هدایت است؟! بلند شوید بروید گم شوید! حالا من مىخندیدم و او مىگفت: چرا مىخندی؟! بگذار بگویم، گفتم: نمیخواهد بگویی! این شخص را من هجده سال بود كه ندیدم و من هم كه سراغش نرفتم بلکه خودش سراغ من آمد نهاینكه من سراغش بروم. او این حرف را به آنها زده که شما در این بیست سال كجا بودید؟! چرا الآن پیدایتان شد؟! خودش اتفاقاً آدم اهل بحث است و همه را چنان مقهور کرد که دست از پا درازتر از خانهاش بیرون رفتند! ایشان هم پزشك خبرهاى است و هم اینكه از نظر سواد اهل درس و مطالعه است و در دانشكده هم درس معارف مىدهد. گفته بود او كه سراغ من نیامد، من سراغش رفتم، تازه شما خیال مىكنید رفتن من همینطورى بود؟! من وقتى كتابش را مطالعه كردم؛ جلد اول و دوم [اسرار ملکوت] را مطالعه كردم دیدم ایشان یك مطالبى را گفته است که ... او ادعایى ندارد، به آنها گفت که ایشان در مدت دو ساعت یك كلمه به من نگفته است، فقط رفتیم سلام علیكم حالتان خوب است؟ همین! شما دنبال چه مىگردید؟! ایشان كه این حرفها را به من نزد، شما آمدید دارید این حرفها را به من مىزنید، شما خیال مىكنید من گاوم! من خودم سیصد دفعه آقا را تست كردم، شما خیال مىكنید همینطورى بود؟! بله، ما حرفى نداریم مىآییم آنجا جلوى شما صحبت مىكنیم و بحث مىكنیم، اگر [حرف شما] ثابت شد ما مىپذیریم. دیدیم سرشان را پایین انداختند! آقایى كه وضعیتش آنطور است كه شصت سال سن دارد، وقتی او را به سینۀ دیوار چسبانده آنوقت دیگر بقیۀ افراد كه جاى خود دارند!
گفت که همین یك كار شما دلیل بر بطلانتان است که شما در طول بیست سال كجا بودید؟! شما در این بیست سال سراغ من آمدید؟! چرا الآن پیدایتان شد؟! آدم باید فهم داشته باشد، فكر داشته باشد، تو كه الآن مىگویى که ما الآن نیاز نداریم، ما آقاى انصارى را دیدیم و همه چیز را ایشان براى ما تمام كرده بسیار خوب برو جلساتت را تشكیل بده، دیگر مدام سراغ اینوآن رفتن به چه انگیزهاى است؟! این همین است چون میداند که در اینجا یك خبرى هست والاّ اگر خبرى نبود رها مىكرد و مىگفت که بگذار برود ولی چون مىبیند که یك خبرى هست و او هم از نظر نفسانى نمىتواند خودش را رها كند و از نفسانیت بیرون بیاورد، این نفس شروع به بههم ریختن مىكند و میگوید که حالا برویم ضربه بزنیم!
او دنبال انتقام گرفتن از جهل خودش است! دارد الآن از جهل خودش انتقام مىگیرد؛ جهل نسبت به راه، علم دارد كه حقیقت اینجاست او هم مىگوید که در باز است و بلند شو بیا، او كه نمىگوید: در بسته است. آقاى مطهرى رفت پیش آقاى حداد و برگشت و گفت که این سید مُحیى است آقاى ... رفت گفت: ما هرچه سؤال مىكنیم دارد جواب مىدهد. هركسى پیش او رفت مىگوید که او یك فرد غیرعادى است، در را هم كه نبستهایم، در باز است، بفرمایید بیاید صحبت كنید بحث كنید اگر ما محكوم شدیم بلند شوید بروید! این حرف ما است. تو كه یك همچنین وضعى را مىبینى بهجاى اینكه بروى زیرآب اینوآن را بزنی، بهجاى آن بلندشو برو جلوى بقیه زیرآب او را بزن، یك دفعه همه را راحت كن! یك مناظره راه بینداز زیرابش را بزن، همه هم میبینند بیست نفر نشستند و دیگر نمىتواند حرف بزند، اما آنجا دیگر این حرفها نیست یكدفعه همه چیزشان میرود ﴿هَبَآءٗ مَّنثُورًا﴾1 میشوند. لذا از این پشت میآید و میگوید که برویم آن یكى را ببینیم آن یكى را از آنطرف رد كنیم این یكى كه از این در آمد خب فلانى هم آمد و یكى كم شد، دلمان خنك شد یك نفر كم شد، ولى امیرالمؤمنین در خانهاش مىنشیند و میگوید که همه رفتید، بروید! احمقها اگر دلم میسوزد بهخاطر دین خود شما دلم میسوزد و بهخاطر عاقبت خودتان دلم مىسوزد. همه دنبال ابوبكر بروید! من هم مىروم در خانه مىنشینم، یك بیل دست مىگیرم فردا میروم بیل مىزنم و قنات مىكنم، كارهاى زراعتى میکنم، بهدنبال كارها و اشتغالات علمى مىروم؛ قرآن را جمع مىكنم و به قرآن حاشیه مىزنم و شرح مىكنم و كارهاى علمى را اینطور انجام مىدهم.
اختلاف مراتب ایمان و فهم افراد
لذا این افرادى كه رفتند، یكىیكى برگشتند؛ دور امیرالمؤمنین علیهالسّلام اول سه چهار نفر بودند بعد در عرض چند ماه تقریباً حدود چهل نفر جزو حواریون امیرالمؤمنین بودند و فهمیدند كه اشتباه كردند. بالأخره مراتب ایمان افراد و فهم افراد مختلف است، مراتب فهم افراد فرق مىكند، بالأخره این قضیه هست و كاری نمىتوان كرد. این الآن نه مىتواند آنجا برود و نه مىتواند از فهمش دست بردارد.
مادون توحید، کمینگاه شیطان
قاتلِ شیطان
امکان نفوذ شیطان در برزخ و ملكوت انسان
شیطان هم همینطور است. آن وقتى كه بنده سجده مىكند آن كیفیت اتصال سجده را احساس مىكند، شیطان خیلى دقیق است! قشنگ میزان و مرتبۀ هر شخص را مىداند كه چقدر این شخص جلو رفته و چقدر عقب رفته و چقدر نزدیك است و خیلى عجیب است كه چطور خدا به او چنین قدرتى داده كه در برزخ و حتى ملكوت انسان هم مىتواند نفوذ كند و حتى براى بزرگان قبل از اینكه به آن مقامات اخلاص و اینها برسند و نفس آنها به خلوص مبدّل بشود براى آنها هم حتى شیطان هست؛ حتى در جایی که حجابهای ظلمانى به حجابهای نور تبدیل مىشود در آنجا هم هست؛ «حتی تَخرِقَ أبصارُ القلوبِ حُجبَ النّور فَتَصِلَ إلى مَعدِنِ العَظَمَه»1 در آنجا هم ما حجابهای نورى داریم؛ یعنى خیال نكنید شیطان فقط انسان را به عرق، ورق، شطرنج ـ البته شطرنج الآن حلال شده و دیگر شیطان نیست! ـ و این چیزها دعوت مىكند، نه شیطان یك موجودى است كه فقط و فقط كاردش به توحید كارساز نیست و مادون توحید حتى هرچه از مظاهر جمال هم مىخواهد باشد كه در چهارچوب حجابهای نور قرار دارد آنجا هم راه دارد؛ یعنى حورالعین را کنار آدم مىگذارد تا آدم را از توحید باز بدارد! حالات خوش و جذبات و جلوات را براى انسان مىآورد تا آدم را از آن توجه به این مطالب منصرف كند و دلبسته كند، مسائل غیرعادی و خوارق عادات را براى انسان مىآورد تااینكه انسان نتواند به توحید توجه كند! واقعاً غیر از اینكه در اینجا توحید و عرفان بیاید به داد آدم برسد هیچ چیز نمیتواند کاری کند.
بیان مصداق کارهای مانع از رسیدن به توحید
یك بنده خدایى بود مىگفت که ما با یك فردى كه از اهل معنا بود از شاه عبدالعظیم راه افتادیم و به قم آمدیم. خودش براى من تعریف مىكرد ـ الآن آن شخص فوت كرده است ـ مىگفت که یكدفعه به ما گفت: مىآیى قم برویم؟! آمدیم و یكى ما را از همان زیارتگاه حضرت عبدالعظیم سوار كرد ـ در زمان شاه ـ و این دست مىكرد از توى جیبش پانصدتومانى درمیآورد و به این راننده مىداد، یك مدت مىگذشت؛ یك ربع بیست دقیقه یك پانصدتومانى دیگر مىداد! گفتیم که او كه از این تقاضایى نكرده ولی دوباره بیست دقیقۀ دیگر مىگذشت دوباره یك پانصدتومانى میداد!
پانصدتومانى زمان شاه با پانصدتومانى الآن خیلى فرق مىكند الآن با این یك شكلات هم نمىدهند! با پانصدتومانى زمان شاه یك گوسفند مىخریدند، بنده خودم بودم و دیدم كه پدر ما یك پانصدتومانى به آقاى حاج تقى مسچى داد با بعضى از آنهایی كه الآن طهران هستند رفتند یك گوسفند در منزل ما به وزن هفتاد كیلو آوردند؛ گوسفند هفتاد کیلویی در زمان شاه پانصدتومان قیمت داشت، بنده خودم دیدم! الآن با پانصدتومانی چقدر مىشود گوشت خرید؟ نمىدانم، یك بند انگشت مىشود؟! اگر به قصاب بدهید آن را مىاندازد جلویتان مىگوید که آقا آن زمان گذشت، حالا برو ده هزارتومانی بیاور تا به تو یك كیلو بدهم؛ یك كیلو از آن هفتاد کیلو را بدهم! تو برو بیست برابرش كن تا من به تو گوشت بدهم!
علىٰكلّحال میگفت: به قم كه رسیدیم تقریباً هفت هشتتا پانصدتومانی همینطور داد. در یك مسافرخانه ایستادیم كه آنجا برویم و بمانیم و بعد برگردیم دیر شده بود ـ زمستان هم بود ـ مىگفت که وقتی پیاده شدیم این راننده به من گفت که این آقا كیست؟! این یك آدم عادى نیست! گفتم که چطور؟! گفت که من یك مشكلى برایم پیش آمد و كسى اطلاع ندارد و این مقدار مقروض هستم و فردا قرار است كه سراغ من بیایند و درست آن مبلغى را كه من قرض داشتم، همین مبلغى بود كه از طهران تا قم این آقا به من داد تااینكه من قرضم را بپردازم. مىگفت که ما رفتیم، حالا این چیزها را از ایشان مىدانستیم، یك زیارت كردیم و یكدفعه رو به من كرد و گفت: ما كه به مقصود رسیدیم حالا برگردیم طهران. گفتم: شب را بمانیم، گفت که نه دیگر برگردیم طهران! دوباره یك ماشین گرفتیم و با زن و بچه برگشتیم طهران و ایشان حضرت عبدالعظیم پیاده شد و ما هم در منزل خودمان رفتیم.
کارهای اولیاء در خفاء
بزرگان و اولیاء كارهایشان فرق مىكند، آنها یك نحو دیگر كار انجام مىدهند و اینطور نمود ندارند، به مردم اینطور نمىگویند، نمىخواهند نشان بدهند، طور دیگر مسائل را مىرسانند و مىفهمانند. این مسائل امورى است كه انسان را از رسیدن به آن توحید نگاه مىدارد، اینها همان است یعنى وقتى كه شخص بلند مىشود یك همچنین كارى را انجام مىدهد و میگوید که الحمدلله رفع مشكل كردیم و از یك مؤمنى رفع مشكل شد و حاجتش برآورده شد، الحمدلله كه زیارتمان مورد قبول واقع شد و ...
امروز درس اخلاق شد! آقایان آخر ماه درس اخلاق داشتند ولی ما تا حالا نداشتیم، درسهای اخلاقى كه سر از انكار حدیث قلم و قرطاس دربیاورد و درسهاى اخلاقى كه سر از فحش به علامۀ طباطبائى دربیاورد! واقعاً پناه بر خدا!
اللهم صل علی محمد و آل محمد