پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 2 و 3: فی الکلی و الجزئی؛ فی أنحاء التعیّن
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین ضرورتِ «تمایز و تمیّز» در شئون وجودی انسان میپردازند و تأکید میکنند که هر لحظه از عمر، ظرفیت و پروندهای اختصاصی برای رشد دارد. ایشان با نقدِ نگاههای افراطی به کار و فعالیت که منجر به غفلت از خویشتن میشود، بر لزومِ حفظِ تعادل میان وظایف اجتماعی و تهذیب نفس تأکید میورزند. در این مسیر، با نقل خاطراتی از توصیههای بزرگان همچون علامه طباطبایی و مرحوم علامه طهرانی به شاگردانشان، روشن میشود که عملِ بدون طمأنینه و آرامش، انسان را از فیضِ حقیقی محروم میسازد. بحث به اینجا میرسد که اشتغالات علمی یا اجرایی، اگر بدونِ مراقبت و تهذیب باشد، تنها به کثراتِ دنیوی میافزاید و مانع از وصول به حقیقت میشود. در نهایت، ایشان با بیانِ سیره عملی بزرگان در برخورد با مصلحتاندیشیهای کاذب و حفظِ کرامتِ نفس، راهکارِ رسیدن به ثباتِ قدم و اخلاقِ نبوی را در گروِ توجهِ مستمر به خود و پرهیز از غرقشدن در هیاهوی کثرات معرفی میکنند.
درس ششصد و هفدهم
بحث تمایز و تمیّز شیء از غیر (1)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فصل (3) فی أنحاءِ التعیّن:
قَد مَضىٰ أنَّ تعیّنَ الشیءِ غیرَ تَشَخُّصِهِ إذ الأولُ أمرٌ نسبیٌ دونَ الثانی لأنَّه نحوُ وجودِ الشیءِ و هویتِه لا غیرَ فالتعیّنُ ما به امتیازُ الشیءِ عن غیرِه بِحَیثُ لا یُشارِکُه فیه.1
این بحث، بحث تمایز و تمیّز شیء از غیر است؛ در بحث تمیّز مسئله فقط به افتراق بین شیء و غیر شیء برمىگردد و كارى به تشخّص و مسئلۀ ماهیت نوعیۀ او ندارد، همینكه یك شیئی از آن شیء دیگر متمایز شد مىگویند که این شیء متمایز است و غیر از اوست و این شیء با او تفاوت دارد و فرق مىكند.
برگشت هر تمیّزى به یك منشأ انتزاع
البته شكى نیست كه هر تمیّزى به یك منشأ انتزاعى برمىگردد و به یك منشأ مِیْزى برمىگردد، مابهالاِمتیاز باید وجود داشته باشد حتى در مورد محل واحد، باز باید منشأ انتزاع و آن مابهالاِمتیاز متفاوت باشد، در مابهالاِمتیاز بهواسطۀ اضافۀ یك وصفى به آن محل است یا بهواسطۀ عدم وصفى از آن محل است. شخصى كه در حال تحصیل هست هر روز خود را متمایز از روز دیگر احساس مىكند، این تمایز امروز از آن روز دیگر بهواسطۀ اضافۀ علوم و مدركاتى است كه هر روز براى او حاصل میشود و در روز قبل فاقد آن بود و همینطور فردا نسبت به امروز است.
شرح روایت «مَن اِسْتَوَى یومَاهُ»
حضرت فرمودند: «مَن استَوَى یوماهُ فَهُوَ مَغبونٌ»؛2 كسى كه دو روزش به یك كیفیت بگذرد و احساس اضافى در مدركات نسبت به روز گذشته نداشته باشد مغبون است. چرا؟ چون خداى متعال براى هر روز از این فرد پروندۀ خاص خودش را قرار داده است، اگر در امروز آن پرونده امضاء شد این بهرهاش را از آن پرونده گرفته است و اگر نگرفته باشد آن پرونده بدون امضاء و بدون فائده سپرى شده است. ما نباید به این فكر باشیم كه حالا بعداً یك درى به تختهاى خواهد خورد، ده سال دیگر بالأخره وضعیتى پیش خواهد آمد، نه! همین الآن و همین امروز و همین ساعاتى كه براى ما هست، همین ساعات براى خودش حساب خاص خودش را دارد و اگر از این ساعت استفاده نشد دیگر تا آخر عمر اگر به مقام قابَ قوسین هم برسید به آنچه را كه ازدست دادید نخواهید رسید! این مسئله است كه براى انسان در هر ساعتى صفحۀ مخصوصى هست كه باید آن صفحه را پُر كند و نباید آن صفحه را مهمل بگذارد.
مابهالاِمتیازی بین انسان و غیر انسان
چرا؟ چون در همان موقع یك نحوه افاضه از باب ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾ [میشود]؛1 كل یوم نه بهعنوان هر روز است بلكه در هر دورى از ادوار وجودی، خداى متعال شأنى از شئون خود را ابراز و اظهار مىكند و كسى كه در آن دور به آن مطلب نرسیده است به آن مسئله نخواهد رسید و به آن سعۀ وجودى نخواهد رسید و این مسئله در باب مكاشفات خیلى روشن است و افراد و آنهایى كه در مقام فهم و ادراك هستند نسبت به این مطلب مطالب خیلى عجیب دارند كه واقعاً در اینجا مسائل خیلى مهمى است و واى به حال كسى كه روز بعدش از روز قبلش أسوَء باشد، در روایت داریم كه «فَهُوَ مَلعونٌ».2 حالا ما ببینیم وضع خودمان و زندگى خودمان و ارتباطات خودمان را به چه نحوى مىگذرانیم! این مسئله مابهالاِمتیازی است كه بین انسان و غیر انسان است. لذا ما مىبینیم افراد در هنگام جوانى آنقدر داراى قساوت نیستند، آنقدر أنانیت ندارند، آنقدر خودمحورى و توغّل در كثرات ندارند ولى هرچه مىگذرد [بدتر میشوند] این بهخاطر قرار نگرفتن در مسیر تهذیب است یعنى در سایر مسیرها میرود، حالا یا كاسب است و ذهنش فقط در ماده و مادیات مالى و اینها مىرود، اگر در غیر از كسب است پس در مسیر اكتساب شئون و اكتساب شخصیتهاى كاذب میرود و در آن مسیر ذهنش حركت مىكند.
توصیۀ علامه طباطبائى به آقای مطهری
یكى از افراد براى كسى تعریف مىكرد و او به یك واسطه به من گفت كه یك دفعه مرحوم آقاى مطهرى با یك نفر به قم برای دیدن علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آمده بودند، آن موقع لابد ایشان زیاد منبر مىرفتند و صحبت و سخنرانى مىكردند مرحوم علامه به آن شخص مىگوید که به آقاى مطهرى بگویید که كمتر منبر برود و یک مقداری بیشتر به خود بپردازند! ببینید این شخصی مثل علامه طباطبائى را مىخواهد که این مطلب را بگوید، حالا اگر دیگران باشند میگویند که بفرمایید تبلیغ اسلام بروید، هرچه بیشتر بهتر است!
دكتر سجادى به من مىگفت كه وقتى كه در تهران بودم و در بیمارستان مشغول مداوا بودم خیلى وقت ما پر بود، علیٰکلّحال وضعیت من بهنحوی بود كه دیگر حتى مجال غذا خوردن نداشتم یعنى ایشان مىگفت که وقتى در اطاق عمل بودم غذا مىآوردند و در دهان من مىگذاشتند و من وقتى نداشتم که به این مسئله بپردازم و شب وقتى در منزل مىآمدم در رختخواب مىافتادم و قادر بر اینكه بلند شوم نماز بخوانم نبودم؛ یعنى نمىتوانستم بلند شوم و نماز بخوانم و همینطور در بعضى از اوقات به اهل بیتم مىگفتم که بگذار یكى دو ساعت بخوابم و قبل از اینكه نماز قضا بشود من را بیدار كن كه یك نمازى بخوانم! خب این چه نمازى است؟! این دیگر چه نمازى است؟! و درعینحال هركجا كه رفتم از همین معممین گفتند که اصلاً وظیفۀ شما همین است، وظیفۀ شما این است كه بمیرید [ولی کار کنید]! دیگر یك وقت است که وظیفه مردن است! گفت: فلانی، شنیدم تو شهید شدى! گفت: نه، خدا به من توفیق شهادت عنایت نكرده و نخواهد كرد. یك جا بودیم یكى داشت به یکی مىگفت که فلانى بهدرد شهادت هم حتى نمىخورد! چون هر چیزى بالأخره باید سر جاى خودش باشد! اینكه اثر وجودى ندارد هیچ، این فیض را هم از خودش محروم مىكند.
اولین توصیۀ علامه طهرانی به آقای دکتر سجادی
علیٰکلّحال ایشان به این نحو بود تااینکه به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رسید، وقتى به ایشان رسید اولین حرفى كه مرحوم آقا به او گفتند این بود که اگر عمل تو و كارى كه انجام مىدهى بهنحوى باشد كه شما از خودت غافل بشوى آن عمل برخلاف رضاى خداست! اصلاً یك چیز عجیبى یکدفعه شنید! بنده پیش او بودم در آن مجلس كه یکدفعه شوك بر او وارد شد! آقا گفتند که در وهلۀ اول خودت هستى و بعد دیگران! تو اول باید به خودت برسى! حالا یك وقت برحسب اتفاق یك عمل طول مىكشد و آن عمل واجبتر است چون مریض است باید به او رسید اما نهاینكه برنامۀ كاری طورى ترتیب داده شود كه هر روز این مسئله تكرار شود، خب یک وقت در ماه یك روز است [اشکال ندارد] خب براى انسان هم اتفاق مىافتد كه مىخواهد نماز اول وقت بخواند مادرش صدایش مىزند باید بلند شود برود جوابش را بدهد كه از نماز اول وقت اهمّ است و بعد نماز بخواند. نسبت به پدر هم همینطور است. به من گفتند که شما در نوشتههایتان و در صحبتهایتان گفتهاید كه اگر در اول وقت پدر یا مادر به انسان امر بكند انسان نباید امر آنها را اطاعت كند و باید نماز بخواند. نهخیر! من چنین حرفى را نزدم، اگر هم زدم اشتباه كردم و الآن تصحیح مىكنم! نماز اول وقت با اینهمه اهمیتى كه دارد [مستحب است] ولی اطاعت امر پدر و مادر واجب است و واجب مقدم بر مستحب است و انسان باید هر وقتى كه از امر آنها فراغت پیدا كرد برود نمازش را بخواند. بعد آن موقع وسعت دارد و خدا به او ثواب بیشتر میدهد. این خرمقدّسىها انسان را به بیراهه مىبرد. البته پدر و مادر نباید در اول وقت امر كنند، آنها هم وظیفهشان این است که امر نکنند نهاینكه بخواهند سوءاستفاده كنند و بگویند كه ما امر مىكنیم و تو هم باید بلند شوی بروی، یك وقت مىبینى كار واجبى است آن مسئله فرق مىكند، آنها نباید امر كنند و این هم نباید مخالفت كند. هركدام از آنها جاى خودش را دارد.
خلاصه دکتر گفت: چهكار كنم؟! ایشان گفتند که شما باید بهاندازهای عمل بپذیرید و بهاندازهای انجام بدهید كه فراغت خاطر و آرامش نفس و طمأنینۀ نفس براى شما در این حاصل باشد و هرچه از این مسئله به انحراف افتادید ضرر كردید و از کیسهتان رفته است و خدا هم به پایتان نمىگذارد! یك وقت آدم كارى صعب و با مشقت انجام مىدهد [ثواب دارد] ولی یک وقت هم مىگویند که مىخواستى انجام ندهی! مریض، مریض است ولى تو هم آدمى و براى خودت هستی، تو براى خودت یك تكلیف دارى، یك مسئله دارى، تو زن و بچه دارى، زن و بچه حق دارند، مریض به جاى خودش و زن و بچه هم به جاى خودش هست و هركدام باید در آن وضعیت خودشان رسیدگى شود و این روش مرحوم آقا بود.
ایشان خودش به من گفت كه اگر من به پدر شما نرسیده بودم یا مىمردم یا دیوانه مىشدم و شقّ ثالث نداشت و ایشان آمد من را از مردن یا دیوانه شدن نجات داد و مىگفت که من پیش هركسى رفتم خلاف مطلب پدر شما را گفت، میگفتند: تكلیف است! این هركسى را مطلقا گفت که پیش هركسى رفتم! خیلىها هم با ایشان ارتباط داشتند، بالأخره ایشان فردى از جهت طبابت مبرز بود و حتى از همین آقایان قم به تهران برای مداوا مىرفتند.
خلاصه این یك مسئلۀ حیاتى است و همان تا الآن او را نگه داشته است و همان مطالبى كه از آن بزرگ شنیده بود در میان اینهمه هیاهوها و اینهمه مسائل مختلفى كه دیده و شنیده بود او را تا الآن حفظ كرده است و ایشان را پابرجا نگه داشته است. در همین سفر اخیرى كه ایشان به ایران آمده بود، دو یا سه ماه پیش كه من ایشان را دیدم، به ایشان این را گفتم كه شما یادتان مىآید كه در آن موقع راجع به پدر ما شما این مسئله را گفتید؟! گفتم که الآن احساس نمىكنید كه بودن در بلاد كفر همان ضرر و همان خصوصیت را دارد؟! ایشان گفت: بله، من این كار را مىكنم و مىخواهم برگردم. منتها چون وضعیت اینجا برای او بالأخره یك مسائلى داشت، فعلاً در همین كشورهاى همجوار اقامت مىكند تا بعد بیاید.
مصلحت اندیش حقیقی!
این روش، روش بزرگان است كه آنها به صلاح مىاندیشند و صلاح را تشخیص مىدهند كه این اصل قضیه است و دیگران صلاح را تشخیص نمىدهند؛ آن آقایى كه هزارتا حرف مىزند و بعد خودش بهخاطر یك پادرد مىرود در همان ممالكى كه دارد به آن ممالك فحش مىدهد، آن دیگر چه تبلیغى است؟! بنده شاهد بودم یكى از افراد كه با یكى از اشخاص به انگلیس رفته بود، در آنجا آن دكتر رو مىكند و مىگوید: شما كه به ما فحش مىدهید حالا چرا بلند مىشوید اینجا مىآیید؟! دیگر چه آبرویی از اسلام مىماند؟! شما از یك طرف به ما فحش مىدهید و از طرف دیگر مىگویید که تو را به خدا مرا نجات بده! كسى كه به آمریكا و انگلیس مىرود، كسى كه به آن بلاد مىرود، چرا دیگر فحش مىدهد؟! مىگوید: من نتوانستم در آن كشورى كه هستم خودم را بهبود ببخشم و سلامتىام را بهدست بیاورم، شما بیا از صدقهسرى مرا نجات بده، این آبروى اسلام را بردن نیست؟! مسخره كردن خودمان نیست؟! مگر آنها یونجه یا كاه خوردند؟! اگر کاه خوردند پس چرا آنجا مىروی؟! پس كاه نخوردند و خیلى هم خوب مىفهمند، اینجا بود كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتند: اگر بمیرم از مشهد پایم را بیرون نمىگذارم و به آنجا نمىروم! ایشان مصلحت را تشخیص مىدهد او درد دین دارد، او درد امام زمان را فهمیده است و همۀ ما داریم به جاى دیگرى مىرویم!
شرح حال یكى از همین آقایان را خوانده بودم که الآن فوت كرده است پسرش نوشته بود که بله، ایشان به استشارۀ طبیب مشاور به انگلیس رفتند! چه استشارهاى و چه طبیبی؟! یعنى ما در ایران دكترى كه بخواهد ایشان را معالجه بكند نداشتیم؟! اتفاقاً پزشكان ما خیلى هم بهتر از آنها و حاذقتر از آنها و بسیار واردتر هستند و دستگاههایی هم كه هست همه دستگاههای خوب و جدیدی است و همچنین مشکل و عویصهای نیست که انسان بخواهد به آنجا برود. آنهم شخصى با این وضعیت و اینها بخواهد این كار را بكند! یااینكه بهتر نبود بهجاى اینكه ما به ممالك كفر برویم ـ كسانى كه از ما داراى وجاهت اجتماعى هستند ـ به یكى از كشورهاى مسلمان برویم بهجاى اینكه برویم دست به دامن ملكه الیزابت یا تونى بلر دراز كنیم، بعد هم از آنطرف فحش بدهیم؟! آنها چه چیزی مىگویند؟!
اینها مسائلى است كه از دیدگان آنها پنهان نمىماند و خوب اشخاص را مىفهمند، آنوقت روى مسائل فكر مىكنند و شروع مىكنند ما را بازی دادن و مدام بازى مىدهند، روزى اینطرف مىبرند و روزى آنطرف مىبرند، امروز یك چیز درست مىكنند، فردا چیز دیگر درست مىكنند، چون ما را شناختند و فهمیدند مسئله چیست، فهمیدند قضیه چیست!
دكتر توسلى پزشك جراح معالج مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ كه رئیس بخش جراحى بیمارستان قائم در مشهد بود، آن وقتى كه مرحوم آقا از دنیا رفته بود، پیش من آمد ـ با من هم خیلى ارتباط داشت و علاقه داشت، الآن چند سالى است او را ندیدهام، چون رفتوآمدی نیست، سالى یك ماه دو ماه مىآید، آن هم من نیستم ـ كنار من نشسته بود و همینطور داشت گریه مىكرد، خب اینها افراد بىحساب و كتابى نبودند بالأخره آدمهاى نمازخوان و مسلمان هستند، ایشان یك حرف به من زد، گفت: فلانى من همۀ این آخوندها را دیدم، دیگر با وجود رفتن پدرت من در ایران نمىتوانم زندگى كنم، همینطور بندۀ خدا گریه مىكرد و حرف میزد! گفتم که بابای ما رفته است اما خدایش كه نرفته است، گفت: نه، من دیگر نمىتوانم، من دیگر این وضع را نمىتوانم [تحمل کنم]، تنها حرفش این بود که تنها امید من در این مملكت پدر تو بود و بس، او هم كه رفت! این آدم از كوه و غار درنیامده است، مسائلى براى من تعریف كرد كه من تابهحال جرئت نكردم براى كسى تعریف كنم. همه را دیده است.
اینگونه افراد طبعاً با خیلى از افراد ارتباط دارند و اتفاقاً افراد در این موقع خوب خودشان را نشان مىدهند؛ یكى در وقت تنگدستى و یكى در وقت بیمارى است؛ در وقت بیمارى است كه شخص هرچه در دلش است بیرون مىریزد، وقتى سالم است میگوید: آقا سلام علیكم، مرحمت عالى زیاد، خیلى هم خودش را نگاه مىدارد، خیلى مواظبت مىكند که یك وقت خطایى از او سر نزند ولى وقتى مریض مىشود، آنهم یك مرضی كه کمی دچار شك بشود، دیگر آن شخصیتش را بیرون مىریزد. ایشان مىگفت: «پدر تو سلامت و مرض برای او فرقى نمىكرد!» عجب آدم بافهمی! ما خیال مىكنیم فقط خودمان در این دنیا عاقلیم و بقیه كاه مىخورند! نه آقاجان بقیه كاه نمىخورند، خیلى هم خوب مىفهمند! گفت: پدر شما مرض و سلامتى برای او یكسان بود. اصلاً تعجب كردم که چقدر اینها نكتهبین و چقدر نكتهسنج هستند و چقدر استقامت نفسى افراد را در اینگونه موارد تشخیص میدهند كه نفس چقدر باید در مسیرش مستقیم باشد تا در جایى كه از هر طرف به مرحوم آقا پیشنهاد مىشد كه برای رفع انسداد مجراى صفرا به روده به ژاپن بروند كه با این وسایل شبیه آندوسكوپى سنگ را دربیاورند، به انگلیس بروند و فلانجا بروند، از هر طرف هركدام از دوستان پیشنهاد میدادند، من در بیمارستان بودم ایشان غشغش مىخندیدند و مىگفتند که مبارك خودت باشد! بعضى از این قوموخویشها با آقا شوخى مىكردند؛ یكى مىگفت كه آقا دایى لندن خیلى خوب است، خودم با شما مىآیم آنجا پرستارهاى زیبا و قشنگ دارد، گفتند که مبارك خودت باشد!
حالا همین افراد با یك درد چشم به آنجا مىروند و میگویند که بله، به توصیۀ پزشك معالج میرویم! حالا پزشك معالج كیست؟! دختر عمهاش است پسر عمهاش است! بلند شو برو بفرما، توصیه شده و راست هم مىگوید که توصیه كردند که برو! وقتى پول، پولِ بادآورده باشد كار به توصیه ندارد، تو پول را از خیار و چغندرفروشی نرفتى در جیبت بگذارى كه حالا با توصیۀ پزشك معالج آنجا بروى! حالا این پول از كجا آمده است؟! نهخیر، ایشان اصلاً پول خرج نمىفرمودند! لابد از گرسنگى صد و بیست كیلو شده بودند! اینها همه بازى دادن است.
وقتى رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم مىفرمایند: كسى كه روز بعدش از روز قبلش بدتر باشد ملعون است، بلند شویم بیاییم به خودمان برسیم، ببینیم حال قبلمان چه بوده و الآن چیست؟ قبلاً به دنیا چقدر توجه داشتیم و الآن چقدر توجه داریم؟ وضعیتمان قبلاً چطور بود و الآن چطور است؟ اینها همهاش بهخاطر این است كه مسیرى را كه انتخاب كردیم در ظرفیت و در محدودۀ تربیت نبوده است، این همین است؛ درس خواندیم در غیر از این محدوده! خیال كردیم درس فقط همین اسفار است و تمام شد! اسفار خواندیم و فکر کردیم که دیگر ملك دنیا و آخرت را متصرف شدیم! فقه خواندیم و خیال کردیم هركسى كه لمعه و امثالذلک بخواند دیگر مسئله تمام است، دو صفحه مكاسب شیخ انصارى را خواندیم خیال كردیم که از فتح چین برمىگردیم، نه آقا این خبرها نیست! هر چیزى كه در مسیر ظرفیت [تربیت] قرار نگیرد [فایده ندارد] كسبِ بدون تهذیب باشد یا اشتغالات امروزى باشد یا علوم تجربى بدون تهذیب باشد یا معارف اسلام بدون تهذیب باشد فرق ندارد.
به شما گفتم که در همین مدرسۀ فیضیه، همینجا كه دارید تماشا مىكنید مرحوم شیخ محمدعلی اراكى نماز جماعت مىخواندند. وقتى من میخواستم به قم بیایم به آقا گفتم که نماز چه كسى بروم؟ ایشان گفتند که برو مدرسۀ فیضیه نماز آقا شیخ محمدعلی اراكی شرکت کن. ما هم عصرها اینجا مىآمدیم و دأب ما این بود هر روز اول حرم مىرفتیم ـ مثل الآن نبودیم كه هفتهاى یك بار هم نرویم! ـ و زیارت مىكردیم و بعد اینجا مىآمدیم و نماز را مىخواندیم و بعد از نماز هم به حجره مىرفتیم. این كار هر روز ما بود. در همین مدرسۀ فیضیه مرحوم آقا شیخ محمدعلی اراكى نماز مىخواندند و طلبهها دوتا دوتا دور مدرسه موقع نماز مىچرخیدند و خیلى سروصدا مىكردند و گاهى دعوا مىشد، مىگفتند که نماز شركت نمىكنید اقلاً حرف نزنید! جلوى آقا شیخ محمدعلی اراكى كه در فیضیه نماز مىخواند با همین چشمهایم مىدیدم که اینها حرف مىزدند كه موجب اعتراض اینها بود، توجه كردید! حالا این درسى كه این مىخواند ـ این درسها به كمرش بزند! ـ [نتیجهاش میشود اینکه] موقع نماز بلند شود حرف بزند! آنهم نماز مرحوم آقاى حاج شیخ محمدعلی اراكى با این وجاهت و با این تقوا! مرحوم اراكى خیلى آدم متقى بود، آدم بىنفس و بىهوایى بود، مرحوم آقاى اراكى آدم درسخواندهاى هم بود، خود من هم در درس ایشان شركت مىكردم آن موقع ما لمعه مىخواندیم ولى درس خارج هم شركت مىكردیم! لذا از شاگردان ایشان هم بودیم!! البته هیچ چیز نمىفهمیدیم ولی شاگرد آقا شیخ محمدعلی اراكى هستیم، این را بدانید!! در درس ایشان شركت مىكردیم البته پنج دقیقۀ آخر یا ده دقیقۀ آخر در آنجا بودیم!
یک وقت داشتم نماز مىخوانم یكى از آقایانى كه اسمش را نمىبرم و الآن معروف است كنار من نشسته بود، حالا در حال تشهد خواندن با انگشتِ دستش كمر مرا راست مىكند، بابا تشهدت را بخوان! تو به كمر من وسط نماز چهكار دارى؟! آن قال الصادق و قال الباقر علیهماالسّلام به تو یاد داده است كه مسئول كمر بنده باشى؟! كمر و بالا كمر و... بالأخره ما یك چیزیمان مىشد و خم میشدیم، دوباره دست آقا از پشت ما را راست مىكرد، حالا خوب است دستش را مىآورد! سه دفعه در تشهد من خودم را خم مىكردم او درست مىكرد! به او گفتم که آقا شما در نماز مسئول كمر بنده هستید؟! حالا ایشان یكى از معروفین و ارباب فتوا هستند، بفرما این چه نمازى است؟! این برای این است که اینها در مسیر تهذیب قرار نگرفتهاند! یك علامه طباطبائى مىخواهد تا راهوچاه را نشان بدهد، وضعیت آدم را نشان بدهد، این كارى كه مىكنى غلط است، اینقدر كه مطالعه مىكنى غلط است، نباید اینقدر مطالعه كنى، این یك ساعت را باید براى خودت بگذارى، بلند شو برو یك گوشه بنشین و ... .
توصیۀ مرحوم قاضى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ راجع به زیاد درس نخواندن
مرحوم قاضى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ را مىخواهد كه بهجاى مدام مطالعه كردن ـ حالا به آنهایى كه وقتشان را به بطالت مىگذرانند و هرهر و كركر و شب تا صبح میگذرانند به آنها که اصلاً هیچ كار نداریم، منظور آنهایی است كه مطالعه مىكنند، اهل مطالعه و كتاب و دفتر هستند ـ بفرماید که چرا انسان باید اینقدر به این مطالب درسى و اصولی و اینها بپردازد؟! اینها یك حدى دارند، وقتى که انسان به این مطالب پرداخت باید برود به خودش برسد، باید به قبرستان برود، آن طلبهاى که بعد از درس بلند مىشود به قبرستان مىرود با این رفتن، این درس و معنویتش را و روحانیتش را در وجود خودش تثبیت مىكند. حالا اگر اینطور نباشد مسئله طور دیگرى خواهد شد، دیگر مسائل در نقل و انتقالها و در نقد و انتقادها مىرود و تمام فكر آدم را میگیرد. من خودم یك وقتی در این مایهها بودم که چه اشكالى بكنم كه دقیقتر باشد، چطور بپیچانم و چطور مچ استاد را بگیرم و از این بوی قورمهسبزیها در سر ما هم بوده است! شب بهجاى اینكه بروم یك ساعت درس مطالعه کنم چهار ساعت مطالعه میکردم تا فردا مچ استاد را بگیرم! نهاینكه نگرفتم، مىگرفتم. خب ثم ماذا؟! حالا چه شد؟! ثم ماذا؟! چه هنرى كردیم؟! چهكار كردیم كه فكر یك طلبه این باشد چطور این مشكل را حل كند و چطور بر این مطلب نقد وارد كند، این تمام ذهن یك طلبه بشود! آیا این درست است كه من بیایم فلان مطلب را حل كرده باشم؟! اسمم در همهجا بپیچد كه فلانى، فلان اشکال اصولی را حل كرده است! اینها همه دنیا است و همهاش كثرات است!
انواع مختلف كثرات
كثرات انواع مختلفى دارد که یك قسمش دنیا است ـ همه دنیاست ـ یك قسمش پول است، یك قسمش زن است، یك قسمش رفیق است، یك قسمش همین تكیّفات و مسائل است، یك قسمش هم شهرت، سمعه، ریا، شئونات، جلب شئونات و امثالذلك است، اینها همه كثرات است منتها به این كیفیت و به این نحو است. خب اینهم از اسفار امروز!
مصداق اخلاق اسلام و اخلاق پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
در سفرى یكى از افراد معروف به مشهد آمده بود و كسالت قلبى هم داشت ـ الآن باید حیات داشته باشد ـ بعد از چند روز مریض مىشود و نصف شب با یك دكتر قلب تماس مىگیرد ـ آن دكتر هم پزشك مرحوم آقا رضوان الله تعالیٰ علیه بود ـ و میگوید كه من فلانى هستم و به اسم طهرانى خود را معرفی میکند، اصلاً بندۀ خدا یك همچنین اسمى ندارد، اسم دیگرى دارد ولی میگوید که من طهرانى هستم و الآن مریض شدم [شما به منزل بیایید]! این دكتر نمىتوانسته برود، از خواب بیدار مىشود و به آن دستیارش مىگوید که شما برو و خلاصه بررسى كن، من مىآیم. در همان موقع با یكى از رفقا كه پزشك است تماس مىگیرد و مىگوید كه آقاى طهرانى مسئلهای برایشان پیش آمده است و الآن تماس گرفتند، او مىگوید كه نه اتفاقاً من امروز با ایشان بودم و مشكلى نداشت و شما كه ایشان را مىشناسید، اینطور نیست كه اگر یك وقت مسئلهاى بشود تلفن بكند بگوید که منزل بیایید، گفته بود كه شما ایشان را مىشناسید اهل این حرفها نیست! از نصف شب گذشته بود ایشان با من تماس مىگیرد و من گفتم: نه، آقا خبرى نیست. آن شخص معاونش را مىفرستد و بررسى مىكنند و خلاصه حالا مشكلش حل مىشود. آن شخص پزشك اصلى مىفهمد قضیه چیست و خیلى از رفتار اینگونه متأثر مىشود. حالا هر چیزى یك راهى دارد، دلیلى ندارد كه آدم بخواهد به این كیفیت بیان كند.
خلاصه بعد آن شخص رفیق كه از دوستان است پیش مرحوم آقا مىآید مىگوید که حالا عیب ندارد و این شخص چند روز در مشهد هست و برای پیگیرى سراغ او برویم و بگوییم که این چه كارى است كه به اسم یكى دیگر مىكنى؟! ـ آن شخص نسبت به ارادت این دکتر به مرحوم آقا متوجه شده بود ـ ایشان فرمودند که آقا چرا شما مىخواهید یك كارى انجام بدهید، حالا خدا خواسته به همین اندازه اسم ما به شخصى نفعى برساند، حالا شما چرا جلوى این را مىخواهید بگیرید؟! بروید و از طرف من ـ شما به من هم نگویید ـ كارهایش را انجام بدهید.
ببینید واقعاً چقدر این اخلاق انسان را نگه میدارد! مىگوید که حتى اگر شخصى بخواهد، به حساب خودش از اسم ما سوءاستفاده بكند، میگوید که الحمدلله خدا اسم ما را موجب سلامتى افراد قرار داده است! حالا من بلند شوم بروم او را توبیخ كنم و پیگیرى كنم و آبرویش را ببرم که چرا این کار را کردی؟! این اخلاق اسلام و اخلاق پیغمبر مىشود، این است كه انسان بیش از آنچه كه مسئله به خود او مربوط باشد مطلب را از نگاه و نظرۀ نفسالأمر نگاه كند و نه در محدودۀ انتساب به خود نگاه کند! مگر اینكه موجب فسادى بخواهد باشد؛ از انسان بهعنوان وسیلهای براى فساد بخواهد استفاده شود مثلاً بگویند که فلانى اینطور گفت و... از مسئلۀ فساد و افساد باید جلوگیرى كرد و اینها تفاوت مىكند.
این نحو صحبتها در مقام اثبات، بیانگر حالات روحى خود شخص است كه او در چه وضعیت نفسى قرار دارد و این در چه وضعیتى قرار دارد. آن وقتى كه در بیمارستان لبافىنژاد بودیم و ایشان عمل كرده بودند، یك روز دوتا زن به دیدنشان مىآیند؛ یكى را اسم نمىبرم ولى دومى مسئول هلالاحمر بود و خیلى ابراز ارادت مىكنند. در همان موقع كه اینها مىآیند، آقاى دکتر سجادى هم براى معاینه مىآید چون هر روز براى سرزدن مىآمد. این خانم که محجبه هم بود به من رو مىكند و مىگوید كه من یك روز قبل از اینكه دكتر ایشان را عمل بكند مرحوم بهشتى را در خواب دیدم که به من مىگوید: برو به دكتر سجادى بگو كه آقاى آقا سید محمد حسین طهرانى به بیمارستان آمده است و ایشان را عمل كن، او مىگوید كه من شب به منزلش تلفن كردم ـ از نظر كاری همدیگر را مىشناختند و باهم ارتباط داشتند ـ منتها در آن موقع ایشان نبود یا خواب بود و گوشى را برنداشت. او خیلى ناراحت مىشود و دنبال این بود كه این قضیه را پیگیری و حل كند، فردا كه تلفن مىكند خانم ایشان مىگوید که خیالت راحت الآن ایشان دارد عمل مىكند! بعد دكتر سجادى به آن خانم رو مىكند و مىگوید که حالا اگر آقای بهشتى را در خواب دیدى به او بگو ما عمل كردیم! آقا فرمودند که او زودتر از تو مىداند که الآن چه كردى یا نكردى! آنها كه آنطرف هستند زودتر از ما خبر پیدا مىكند!
اللهم صل علی محمد و آل محمد