پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 2 و 3: فی الکلی و الجزئی؛ فی أنحاء التعیّن
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق تفاوتهای فلسفی میان دو مفهوم «تعیّن» و «تشخّص» میپردازند. ایشان با بیان اینکه تشخّص به اصل وجود و هویت شیء بازمیگردد، تعیّن را امری نسبی و ناشی از حدود و امتیازات میدانند که در مراتب وجودی معلولها پدیدار میشود. در ادامه، این مبحث به عرصۀ اخلاق و عرفان کشیده شده و با استناد به کلام مولانا، تبیین میشود که چگونه «اسیر رنگ شدن» و تعلقات نفسانی، منشأ اصلی اختلافات و درگیریهای انسانی است. استاد با ذکر نمونههای تاریخی از سیره بزرگان، نشان میدهند که چگونه رهایی از این تعلقات و تعیّنات زائد، انسان را به آرامش و آزادی حقیقی میرساند. در پایان، مباحثی پیرامون احکام شرعی و مسائل مبتلابه در مجالس و تعاملات اجتماعی مطرح شده و بر ضرورت نگاه دقیق به مبانی شرعی و پرهیز از تسامح در امور دینی تأکید میگردد.
درس ششصد و نوزدهم
اقسام تعیّن
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
این بحث دربارۀ اقسام تعیّن است كه با تشخّص فرق مىكند. مسئلۀ تعیّن به صرف امتیاز برمىگردد و امتیاز بین دو شیء به حیثى است كه انسان افتراق بین آن دو شیء را در تشخّص خارجى مشاهده مىكند حالا چه اشیاء خارجى متحدةالحقیقه و مشترکةالحقیقه و متّفقةالحقیقه باشند یا مختلفةالحقایق باشند از این نقطهنظر تفاوتى ندارد. آنچه كه باعث امتیاز مىشود عبارت از خصوصیاتى است كه بهواسطۀ خود ماهیتِ ذاتى یا بهواسطۀ عوارض، عارض بر آن شیء مىشود.
حد، باعث تعیّن و امتیاز
در تشخّص صحبت از این است هرچه كه لباس وجود به خود مىپوشد آن داراى تحقق خارج است، درقبال قائلین اصالت ماهیت كه ماهیت را اصل مىدانند و وجود را یك امر عارض و اعتبارى و انتزاعی میدانند. در بحث تشخّص خود آنچه كه لباس وجود دارد آن متحقق است و عین خارجى است و این تعیّن خارج یا بهنحو وجود اطلاقى و بسیط است یا بهنحو وجود محدود است. حد باعث تشخّص نمىشود بلكه حد باعث تعیّن و امتیاز مىشود. اینكه الآن دو نفر مانند هم متّفقةالحقیقه هستند ولكن در تعیّن خارجى اختلاف دارند بهخاطر حدود آنهاست و اگر آن حدود خارجى آنها از آنها سلب بشود همان مسئلۀ متّفقةالحقیقه و متحدة التعیّن براى آنها ثابت خواهد شد.
بی تعلق بودن ذات
آنوقت در اینجا خیلى مطالب هست كه عرفاء هم در همان مباحث خودشان در رفع حدود و تعیّنات این مسئله را بیان كردند. آنچه كه موجب دقت است این است كه ما در كلام عرفاء مىبینیم که آنها رفع تشخّص نمىگویند بلكه رفع تعیّن مىگویند، رفع تشخّص به رفع الوجود است درحالىكه وجود متصف به عدم نمىشود. وقتى كه یك ماهیتى لباس وجود پوشید دیگر بر او عدم عارض نمىشود چون اینها متعارضین و متناقضین هستند. بنابراین در نفس تحقق خارج آنچه كه ما لازم داریم همان موجودیةالشیء است، آن موجودیت موجب تحقق خارج است ولى از آنجایى كه هر معلولی نسبت به علت مافوق خودش از محدودیت بیشترى برخوردار است بنابراین این معلول در اینجا كه عبارت از تعیّنات خارجى است، این معالیل بهواسطۀ آن حدود وجودیهاى كه دارند داراى امتیاز و تفارق بین یكدیگر خواهند شد. به قول مولانا كه مىفرماید:
| چون كه بىرنگى اسیر رنگ شد | *** | موسئى با موسئى درجنگ شد1 |
اگر قرار بود كه آن حقیقت بىرنگى به همان بىرنگى و ساذجیّت خودش تحقق خارجى پیدا كند كه دیگر در اینجا جنگ و دعوایى معنا نداشت. شما تا حالا دیدهاید چندتا بچههای كوچك با همدیگر جنگ و دعوا كنند؟! بچههاى کوچک تعیّن ندارند، آنها رنگ ندارند و باهم اختلاف نمىكنند و اگر هم اختلافى با همدیگر بكنند این اختلاف نیست بلکه همینطور در سروكلّۀ همدیگر مىزنند و بازى مىكنند. قهر مىكنند و آشتى مىكنند و این لازمۀ اطوار وجودى آنهاست نهاینكه لازمۀ رنگپذیرى آنهاست. آن رنگپذیرى وقتى پیدا مىشود كه اینها به سنین بالا برسند و تعلقات آنها تعلقات زائدى بشود و اینها بهواسطۀ آن تعلقات به آن اختلاف ذاتى برمىگردند؛ یعنى اختلافى كه به تعلق برمىگردد نه به خود ذات آنها، چون ذات تعلق ندارد.
منشأ اختلافات
بنابراین این اختلافاتى كه ما در اینجا مىبینیم همه برای اسیر رنگ شدن است، برای تعلق به دنیا و هوا و نفس است و اگر این تعلق نباشد وجود هست ولكن صلح برقرار است، وجود هست ولكن اختلاف نیست.
عدم وجود اختلاف در زمان ظهور امام زمان علیهالسّلام
در زمان امام زمان ارواحناه فداه وقتى كه حضرت ظهور مىكنند در آن زمان وجود هست ولى اختلاف نیست، همه باهم در صلح و صفا هستند چون وجودشان ازبین نمىرود، تشخّص آنها از بین نمیرود، آن مابهالاِختلاف آنها كه تعلق به نفس و تعلق به دنیاست بهواسطۀ ظهور و بهواسطۀ افاضه و عنایت حضرت ازبین مىرود و وقتى که آن ازبین رفت، همه مثل آدم راحت مىنشینند و در صلح و صفا و خوشی زندگى مىكنند. نه او از این طلب دارد و نه او به این بدهكار است و نه او از این توقعى دارد بلکه همه در یك وضعیت بهشتگونه زندگى مىكنند و آن حقیقت معناى کلام مولانا است كه مىفرماید: «چونكه بىرنگى اسیر رنگ شد» در زمان ظهور حضرت این کلام تحقق پیدا مىكند و رنگها در زمان ظهور ازبین مىرود، تعلقها در زمان ظهور ازبین مىرود، آن گرایشها و خودمحورىها و أنانیّتها ازبین مىرود. وقتی مىخواهند رئیسجمهور تعیین بكنند این به او پیشنهاد مىدهد و او به این پیشنهاد مىدهد، دیگر همدیگر را نمیدرند و همدیگر را به هزار تهمت، كذب، دروغ و مطالب خلاف شرع متهم نمىكنند بلکه گریه مىكنند و براى فرار از این مسئله از شهر بیرون مىروند كه اصلاً مبادا باشند و قرعه به نام اینها بیفتد!
انتخاب مرجعیت بعد از مرحوم شیخ انصارى رضواناللهعلیه
در زمان بعد از مرحوم شیخ انصارى رضواناللهعلیه در مرجعیت بعد از ایشان اختلاف شد و چند نفر از اعاظم جمع شدند، آنهایی که رئوس بحث مرحوم شیخ بودند از جمله میرزا حبیبالله رشتى بود، مرحوم میرزا حسن شیرازی بود، مرحوم حاج میرزا حسین بود، حاج میرزا خلیل بود، مرحوم حاج میرزا نجمالدین تهرانى بود، مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانى بود، این افرادى كه استخواندار بودند در آنجا جمع شدند و باهم صحبت مىكردند كه قضیه چطور باشد. مرحوم آقا میرزاحسن براى تجدید وضو بیرون مىرود و در این موقع آقا میرزا نجمالدین تهرانى رو به بقیه مىكند و مىگوید که رفقا بدانید هیچ كسى از میان ما مثل این مرد نمىتواند كلید بهشت و جهنم را در جیب خودش نگه دارد، ممكن است از میان ما كسى از او اعلم باشد ولى آن كسى كه مىتواند این كلید بهشت و جهنم را در جیبش نگه دارد فقط میرزا حسن شیرازى است و او هم از این مسئله فرار کرده است، من مىدانم این الآن بیخود بیرون نرفته است بلكه تجدید وضو را بهانه كرده است چون دیده قضیه دارد مشکل پیدا مىكند، گفته که من تجدید وضو مىروم تا ما بتوانیم این مسئله را حل كنیم، حالا ما از همین فرصت استفاده مىكنیم و وقتى که آمد مجموعاً حكم مىكنیم.
خلاصه مرحوم آقا میرزا نجمالدین این طرح را ریختند كه انجام بشود، مرحوم میرزا حسن كه برگشت خیال كرد قضیه تمام شده است و در نبودش كار فیصله پیدا كرد یکدفعه دید همه بالاِتفاق گفتند: حَکَمنا به اینكه تو باید باشى، ایشان آنقدر شوكه شده بود كه اصلاً زارزار شروع به گریه كردن کرد، گریۀ دروغى هم نكرد، گریۀ قلابى نكرد بلکه واقعاً خودش را نسبت به این مسئله ناتوان احساس كرد، آنها هم گفتند كه شما این مسئولیت را بپذیر و ما هم به تو کمک میکنیم اما بعد بالأخره شیطان وارد شد و ایشان پذیرفت و آمد. بالأخره قضایا و بیا و بروها و مسائل شروع شد. این دوروبرىها دور حاج میرزا حبیبالله رشتى را گرفتند، امان از این دوروبرىها! اى فریاد از این دوروبرىها! اى فغان از این دوروبرىها كه انسان را به قعر جهنم داخل مىكنند و بعد هم یك فاتحه براى انسان نمىخوانند! بعد هم در آن دنیا مىگویند که چشمت چهارتا، دندهانت نرم مىخواستى به مطلب ما گوش ندهى! ما كه دستت را نگرفته بودیم و اختیارت را برنداشتیم، ما كه زنجیر به گردنت نینداختیم، مىخواستى حرف ما را گوش ندهى و حرفشان هم درست است.
تعریف از شخصیت مرحوم حاج میرزا حسن شیرازی
خلاصه قضیۀ بین حاج میرزا حبیب را با حاج میرزا حسن خراب كردند، مرحوم حاج میرزا حسن که دید كمكم مسئله برگشته است و ارتباطات بههم خورده و سست شده است، حرف و نقلها دارد پیش مىآید، مسائل دارد عوض مىشود. او هم آدم زرنگ و متقی بود؛ مرحوم حاج میرزا حسن بسیار آدم باتقوا و اهل دل بود و همین نجاتش داد! كیِّس بود. «المؤمن کَیِّس»؛1 مؤمن نمىگذارد آب از زیر پایش رد بشود، تا بخواهد احساس كند یك قضیهاى بو دارد فرار میکند و دیگر خداحافظ! اگر این مرجعیت ریاست و دنیا است، ما این را به شما تحویل دادیم. خلاصه به بهانۀ بیمارى به كاظمین آمد و بعد هم به سامرا رفت و بعد دیگر در آنجا ماند و هرچه به او گفتند، گفت که آبوهواى اینجا به مزاج ما بهتر مىسازد! یك كلام از او شنیده نشد كه بخواهد حرف بزند. ببینید چقدر آدم باید باتقوا باشد، مرحوم حاج میرزا حسن اینطورى بود.
حاج میرزا حبیبالله رشتى هم آدم خوبى بوده است و تا آخر هم آدم خوبى بود ولى زمین تا آسمان بین میرزاى شیرازى و حاج میرزا حبیبالله فرق است. میرزا حبیبالله رشتى بسیار مرد ملاّیى بود و شش ماه فقط در «مقدمه» بحث مىكرده است که مقدمِه درست است یا مقدَمه درست است، من جزوۀ مقدمۀ واجب او را داشتم آن زمان که قوانین مىخواندیم خواندم. ایشان بسیار مرد جوّالى بود و اصلاً خیلی مطالعۀ مباحث ایشان از نقطهنظر جولان فكرى براى طلبه مفید است و فكر را خیلى جولان مىدهد، یكى آن است و یكى جامع الشتات مرحوم میرزاى قمى است، این را رفقا فراموش نكنند كه بسیار كتاب مفیدى است و از نقطهنظر تفریع و تشقیق فروع براى استنباط خیلی مؤثر است!
خلاصه ایشان گذاشت و رفت و هرچه گفتند که چرا به نجف نمىآیید؟ ایشان گفت: آبوهواى اینجا به من مىسازد! یك كلام اشاره بكند که حالا نگاه كنید ببینید آنجا چه خبر است، بلند شوم اینجا بیایم، ابداً! هرچه از آنطرف اشاره و كنایه بود، ایشان سكوت کرد و هیچ نگفت و تا آخر هم نگفت و یك بهانه بهدست كسى نداد. مرحوم میرزا حسن بسیار آدم زرنگى بود، ایشان همان كسى بود كه وقتى آخوندها از گناباد به عراق آمدند و از ایشان تقاضا كردند كه نامهاى بنویسد كه مرحوم سلطان محمد گنابادى كه در آنجا هست و درویش است فتوا به طرد و رفض و مقابله با ایشان بدهد، ایشان جواب نامه را نداد و افراد چند ساعت پشت در بودند ولى ایشان پاسخ نداد و وقتى آنها آمدند به خادم گفتند كه برو بگو این نامۀ شما جوابى ندارد. ببینید ایشان چقدر آدم زرنگی بود. این را مؤمن مىگویند، این كسى است كه نور ایمان دارد، این كسى است كه مىفهمد یك حرفش چه تبعاتى دارد، یك حرفى كه مىزند چه مفاسدى ممكن است پیش بیاورد و از یك كلمه چه سوءاستفادهای ممكن است بشود. نه بله مىگوید و نه، نه مىگوید! نه مىخندد و نه اخم مىكند و نه اشاره مىكند! هیچ، فقط ساكت ساكت است.
ولى ما نه همینطورى هرچه دلمان بخواهد مىگوییم و اصلاً متوجه نیستیم كه این چه توالى فاسدى دارد، این چه تبعاتى ممكن است داشته باشد و چه افرادى را نسبت به خود بدبین و موقعیت خودمان را در بین مردم تخریب کنیم، همینطورى هرچه از دهانمان دربیاید مىگوییم و اصلاً متوجه نیستیم كه به شأن و موقعیت خودمان هم نظرى بیندازیم و بفهمیم كه الآن این وضعیت با توجه به آن نگرش مردم نسبت به انسان خیلى وضعیتِ حساسى خواهد بود و خیلى موقعیتِ حساسى خواهد بود.
نقش فلسفه و عرفان در راحت زندگی کردن
وقتى که مرجعیت را به ایشان پیشنهاد كردند مرحوم حاج میرزا حسن گریه كرد، حال بنگرید که الآن چطور است! علىٰكلّحال این تعلقات و رنگها مىشود، وقتی كه انسان رنگ نداشته باشد. مىگوید: راحت باشم! ولى وقتى رنگ داشته باشد احمق خودش را به هزار بدبختى مىاندازد، به هزار بیچارگى مىاندازد تااینكه مثلاً به فلان پول برسد و به فلان موقعیت و شخصیت برسد! این بهخاطر تعلق است! وقتى كه آدم تعلق نداشته باشد عقب مىنشیند و مىگوید: چرا من بیایم براى خودم دردسر درست كنم. این خیلى عجیب است که واقعاً این فلسفه و عرفان چطور انسان را راحت مىكنند؛ یعنى زندگى را براى آدم راحت مىكنند، بابا وقتى كه امام زمان علیهالسّلام به تو تكلیف نكرده است مگر مجبورى بار برداری؟! شما طى این سالها شده ببینید در این مدرسۀ فیضیه دوتا گونى آجر و هر گونى پنجاه كیلو را ـ كه باید یك خر بگیرید و این دوتا گونى را بردارید و روى آن خر بگذارید ـ خودتان این دوتا گونى را بر دوش بگذارید؟! این همان است، این گونىها را خر باید ببرد، این آجر است چرا من ببرم؟! ما خودمان را خر مىكنیم و بعد گونىهاى آجر را بر دوشمان مىگذاریم، خب نگذار! بلند شو برو سرت را پایین بینداز، برو به زندگیات برس، برو به عشق و حالت برس، نه! من حتماً باید بیایم این كار را انجام بدهم، اینها همه بهخاطر این است ـ همانطور كه عرض كردم ـ ما خودمان را جاى چهارپایان گذاشتیم و بعد این بلایا و مصائب را بر خودمان مىآوریم، وقتى كه تكلیف نكردند براى چه بلند میشوی و بار آجر را برمیداری، بلند شو برو، به تو كه نگفتند، یكى پیدا مىشود برمىدارد حالا حتماً تو باید باشی؟!
مرحوم پدر ما فرمودند كه اگر دستور استادم نبود یك ساعت در تهران نمیماندم. دروغ هم نمىگفت! ایشان بیست و یك سال در مسجد قائم تهران بود و موقعیت و... داشتند. وقتى ایشان به مشهد هجرت كردند من در یك مجلس روضهاى كه ائمۀ جماعات تهران حضور داشتند حضور داشتم، آنها بالاِتفاق مىگفتند: موقعیت ایشان و مسجد ایشان جایى نبود كه ایشان بخواهد ترك بكند و برود و رها كند. یك نفر مىخواست طعنهاى هم به ما بزند گفت که ایشان اینجا مریدهایى داشتند! من دیدم نه دیگر كار دارد از قضیۀ امامت جماعت به مرید و اینها مىكشد، گفتم كه پس حالا ما هم بگوییم؛ گفتیم: «مرید باید تابع مراد باشد یا مراد تابع مرید باشد؟!» به همهشان برخورد و رنگشان قرمز شد! شما همه تابع مرید هستید! آن کسی كه رفت كسى بود که مسجد و همۀ مریدها را رها كرد.
| غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود | *** | ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است1 |
او اینطور بود. گفت که ما دیگر به مشهد رفتیم و هركسى تكلیفش را خودش مىداند و خودش به تكلیفش عمل بكند و وقتى ما یك اسمى از مسجد قائم مىآوردیم، ایشان مىگفت که من دیگر نمىخواهم حتى اسم مسجد قائم را بشنوم! اینها اینقدر راحت بودند و اینقدر بىتعلق بودند. اینها راه را به ما نشان مىدهند، اینها راه را به ما ارائه مىدهند و وضعیت ما را این مسائل مشخص میکند. حالا اگر ما در این مكتب نباشیم و در دست مكتبهاى دیگر بیفتیم، چه چیزی میشود؟! آقا هنوز پدرش نمرده است، خودش براى خودش هزارتا لباس، خیمه، عتبه و دستگاه دوخته است! چه كسى به تو مىگوید؟! از كجا؟! چه مسئولیتی؟! چه كسى برعهدۀ تو گذاشته است؟! چهكار كردی؟! تو خیال كردى همه كاه خوردند، یونجه خوردند و نمىفهمند؟! بعد هم دیگر نامهها و اوراق و اجازات یكىیكى پشتسرهم درمىآید و دیگر هیچ، تمام شد؛ فَصارَ کأحدهم!
مرحوم آخوند مىگوید که تعیّنات را كنار بگذار، امتیازات را كنار بگذار، صرفالوجود را بچسب؛ آن صرفالوجود تشخّص است، آن كه نمىخواهند دارت بزند، آقا زنده باش ولى حىّ باش، براى خودت باش، حر باش، آزاد باش، به كارت برس، به نفس و روح و زندگى اخروی خود برس! كسى نخواست تو را اعدامت كند، كسى نخواست تو را بُكشد، كسى نخواست ذبحت كند! دست از این تعلقات و تعیّنات بردار! حالا این حرف بدى است؟! اشكال دارد؟! آقا حر بودن بد است؟! حتماً ایشان باید مقیّد باشد و زنجیر و سلاسلى دست و پاى او را گرفته باشند و او را به اینطرف و آنطرف بكشاند؟! باید انسان این قضایا را در مرام خودش و در راه خودش بهكار ببندد.
قَد مَضىٰ أنَّ تَعیّنَ الشَّیءِ غیرِ تَشخّصِه إذ الأولُ أمرٌ نِسبیٌ دونَ الثانی لِأنَّه نحوُ وجودِ الشیءِ و هویّتِهِ لا غیر فالتعیّنُ ما بِهِ امتیاز الشیءِ عَن غیرِه بِحیثُ لا یُشارکه فیه و هو قَد یکونُ عینَ الذّاتِ کَتعیّنِ الواجبِ الوجودِ الممتازِ بِذاتِه عن غیرِه.1
این مطلب گذشت كه بحث تشخّص به خود وجود برمىگردد و قصد تعیّن به امتیاز بین انحاء وجود برمىگردد. اوّلى امر نسبى است؛ تعیّن امر نسبى است ولى دومى امر نسبى نیست بلكه ذاتى است. نسبت به شیء دیگر این تعیّنات برمىگردند، نسبت به او این سفید است و آن سیاه است. نسبت به او این جاهل است و او عالم است، نسبت به او این زیباست و او زشت است. نسبت به او این داراى این صفت است و آن عادم این صفت است.
علم حضورى به ذات از آثار تشخّص
تلمیذ: تشخّص ممکن است علم حضوری باشد و تعیّن علم حصولی باشد.
استاد: آن اثرش بود. آن را گفتیم که تشخّص یكى از آثارى كه دارد علم حضورى به ذات است اما نهاینكه تشخّص مساوى با علم حضورى باشد. در هرجا كه تشخّص هست در آنجا علم حضورى هست.
چون تعیّن عبارت از نحوۀ وجود شیء و هویتش است، نه غیر از این! كیفیت وجود است نه اصلالوجود! تعیّن چیزى است كه به آن، امتیاز شیء از غیر او حاصل مىشود به حیثى كه دیگر آن غیر در آن شیء شریك نیست. این تعیّن گاهى اوقات عین ذات است؛ نهاینكه بهواسطۀ وصفى تعیّن آن ذات از غیر او پیدا بشود بلکه خود ذات فىحدّنفسه از غیرش فرق مىكند و تفاوت دارد مثل تعیّن واجبالوجود، زیرا واجبالوجود وجودش بالصرافه است؛ خود واجبالوجود فىحدّنفسه از غیر به صرافت و حدّ، امتیاز دارد نه صفت دیگری! غیر، از واجبالوجود به حدود ماهوی امتیاز دارد.
و کَتعیّناتِ الماهیاتِ الإمکانیةِ و المفهوماتِ العقلیةِ فی الذهنِ فَإنّها أیضاً عینُ ذواتِها و قَد یکونُ أمراً زائداً على ذاتِه حاصلاً لَه دونَ غیرِه کامتیازِ الکاتبِ مِن الأمّی بِالکتابةِ.
ماهیات امكانیه كه شما در ذهن تصور مىكنید منبابمثال مفاهیم عقلیه، كلی، جزئی، امكان، وجود، ضرورت، شیئیت و اینهایى كه در ذهن تصور مىكنید نفس همان تصور، امتیاز اوست و نیاز به چیز دیگر ندارد چون خود نفس حصولِ صورتی در ذهن، خود نفس او موجب تعیّن از صورت دیگر خواهد شد. این تعیّنات عین ذوات این ماهیات امكانیه است نهاینكه وصفى بر آن عارض شده باشد و گاهى اوقات این تعیّن بهواسطۀ امرى است كه زائد بر ذات آن شیء است كه فقط براى این حاصل مىشود مثل امتیاز كاتب از اُمّى به كتابت؛ یكى كاتب است و یكى نیست.
و قد یکون لِعدمِ حصولِ ذلکَ الأمرِ لَه کامتیازِ الأمّی مِنَ الکاتبِ بِعدمِ الکتابةِ و الأولُ لا یَخلو مِن أن یُعتَبرحصولُ هذا الأمرِ لَه معَ قطعِ النظرِ عن عدمِ حصولِ غیرُ ذلکَ الأمرُ لَه کاعتبارِنا حصولَ الکتابةِ لِزیدٍ معَ قطعِ النظر عن عدمِ حصولِ الخیاطةِ لَه أو یُعتَبرُ حصولُه معَ عدمِ حصولِ غیرِه لَه.
گاهى اوقات بهخاطر عدمش است مثل امتیاز اُمّی از کاتب به عدم کتابت در اینجا جنبۀ عدم باعث امتیاز شده است. مىگویند: این عدمالكتابة دارد، این جاهل است، این نمىتواند بنویسد، این نوشتن بلد نیست.
در قسم اول كه حصول شیء باعث امتیاز است، خود آن وصف حاصل مدّنظر قرار مىگیرد، حالا چه غیر، آن وصف را دارد یا ندارد. مىگویند که این شخص كاتب است و بهواسطۀ كتابت از سایر افراد امتیاز پیدا مىكند. اوّلى از اینكه حصول این امر براى او معتبر شود خالى نیست ولى توجهى به عدم حصول این براى غیر نیست، مىگوییم که فلان شخص عالم است، این دلیل نیست كه غیر از او عالم نباشند یعنی این وصف در ایشان محقق است و این باعث امتیاز ایشان است. حالا ممكن است سایر افراد مثل ما جاهل باشند یااینكه جاهل نباشند و عالم باشند. این با قطع نظر از این مسئله است. مثل حصول کتابت برای زید با قطعنظر از عدم حصول خیاطت براى زید یعنی كتابت را دارد ولى خیاطت را ندارد كه بهواسطۀ آن عدم خیاطت از بقیه امتیاز دارد. یااینكه حصول این معتبر است با عدم حصول غیر براى او مثلاً مىگوییم که این عالم است و خیاط نیست یعنى یك وصف وجودى دارد و یك وصف را عادم است كه آن عدم خیاطت باشد.
فالتعیّنُ الزائدِ قد یکونُ وجودیاً و قَد یکونُ عدمیاً و قد یکونُ مرکباً مِنهما و النوعُ الواحدُ قَد یَجمَعُ لِجمیعِ أنواعِ التعیّنِ فالإنسانُ مثلاً ممتازٌ بِذاتِه عنِ الفرس.
تعیّن زائد گاهی وجودى است مثل كتابت و گاهی عدمى است مثل عدم خیاطت و گاهی مركب از این دو است مثلاً مىگوییم كه نسبت امتیاز این آقا از این آقا این است كه این عالم است و خیاط نیست و ایشان خیاط است و عالم نیست؛ دو وصف وجودى و عدمى را به هركدام از آنها انتساب مىدهیم.
نوع واحد ممكن است انواع تعیّن را جمع بکند؛ هم تعیّن ذاتی و هم تعیّن وصفی و هم ثبوتى و هم سلبی را جمع بكند. انسان از اسب و الاغ امتیاز پیدا مىكند. مرحوم آخوند چقدر خوشبین است!!
و بِحصولِ صفةٍ وجودیةٍ فی فردٍ مِن أفرادِه یَمتازُ عَن المتّصفِ بِصفةٍ أخرىٰ وجودیة کَزیدِ الرحیمِ الممتاز عن عمروِ القهّار و عنِ المتصف بِصفةٍ عدمیةٍ کالعلیمِ عنِ الجهولِ و یَمتازُ الکاتبُ الغیرُ الخیاط عنِ الخیاطِ الغیرِ الکاتبِ بِصفةٍ وجودیةٍ معَ عدمِ صفةٍ أخرىٰ و بِالعکس و التعیّناتُ الزائدة کلُّها مِن لوازمِ الوجوداتِ.
و به حصول یك صفت وجودیهای در فردى از افراد انسان كه از یك طرف ممكن است بهواسطۀ یك صفتى یكى از افراد انسان از فرد دیگر امتیاز پیدا كند مثل زید رحیم كه ممتاز از عمرو قهّار است. و از متصف به صفت عدمیه بهواسطۀ یك صفت وجودى از آن فردى كه این را ندارد امتیاز پیدا كند مثل شخص عالم از شخص جاهل که این متصف به علم است و او فاقد علم است. حالا در اینجا مثال برای مركب از وجود و عدم هست؛ كاتبِ غیر خیاط از خیاط غیر كاتب هم به صفت وجودیه با عدم صفت دیگر و بهعكس امتیاز پیدا مىكنند. این تعیّنات هم همه از لوازم وجودات است و تا شیئى وجود نداشته باشد تعیّن معنا ندارد! برگشت تعیّن به یك امر وجودى خارجى است.
حتى إنَّ الأعدامَ المتمایزةَ بعضُها عَن بعضٍ تمایزُها أیضاً بِاعتبارِ وجوداتِها فی أذهانِ المُعتبرین لَها أو بِاعتبارِ وجوداتِ مَلَکاتِها لا أنَّ لَها ذواتٌ متمایزةٌ بِذواتِها أو بِصفاتِها.1
اعدامى كه بعضى از بعضى متمایز هستند مثل عدم كتابت با عدم خیاطت، تمایزشان بهخاطر این است كه خود همینها در اذهانى كه اینها را اعتبار مىكنند وجود دارند یعنى چون عدم خیاطت در ذهن هست بهواسطۀ آن، ما این را از این شخص جدا مىكنیم. یا بهخاطر این ملكات هستند چون وقتى كه عدم خیاطت را درنظر بگیریم طبعاً خود خیاطت را هم درنظر مىگیریم، وقتى كه جاهل بودن را درنظر مىگیریم، عالم بودن را كه ملكهاش بشود آن را هم درنظر مىگیریم چون علم و جهل از ملكات هستند و به هر ذاتى حمل نمىشوند بلکه به ذاتى كه قابلیت اتصاف را دارد حمل میشوند. نهاینكه براى این اعدام یك ذواتى هست كه اینها به ذاتشان یا به صفاتشان متمایز هستند. چون عدم لا یُخبَرُ عنه و لیسَ بِشیء است.
و الحقُ أنَّ التمیزَ بِالصفاتِ الزائدةِ یرجِعُ فی الحقیقةِ إلى تمیّزِ تلکَ الصفات.
حق این است که تمیّز به صفات زائده در واقع تمیّزش به تمیّز خود صفت است؛ وقتى كه زید عالم از زید جاهل تمیّز پیدا مىكند این بهخاطر تمایز بین علم و جهل است؛ چون بین علم و جهل تمایز است و این بر این زید عارض مىشود باعث میشود كه آن شیء كه موضوع این عروض است و معروضش هست آنهم تمایز پیدا بكند والاّ نهاینكه خود زید فىحدّنفسه تمایزى دارد.
تلمیذ: ...
استاد: ببینید ما در اصل وجود كه صحبت نكردیم. خود مرحوم آخوند هم در اینجا فرمودند كه خود این تمایزات بهخاطر اوصاف وجودیه است یعنى بهخاطر این است كه یك امر موجود باید تحقق داشته باشد بهخاطر این، این تعیّن در اینجا پیدا مىشود. در تشخّص، نفس وجود مورد نظر است و آنچه كه در عالم تحقق پیدا مىكند به تشخّص برمىگردد حالا چه ذات زید باشد و چه اوصافى كه بر زید عارض بشود، همۀ اینها به تشخّص وجود برمىگردد العلمُ لَه تَشخّصٌ کَما أنَّ الذّات لَه تَشخّصٌ؛ ذات تشخّص دارد تشخّصش زید است و علم هم تشخّص دارد تشخّصش آن حقیقت است که حالا آن حقیقت یا بر زید عارض مىشود یا عارض نمىشود بالأخره خود علم فىحدّنفسه لَه حقیقةٌ مِنَ الحقائق! خود این خیاطت یك مهنهاى است كه بعضىها این مهنه را در وجود خود احساس مىكنند و بعضىها نمىكنند. خطاطى یك فنى است یك نحوى از وجود است كه این را بعضىها در وجودشان احساس میکنند؛ الآن اگر صدتا كاغذ هم به شما بدهند با یك قلم و دوات بهترین خط را مىنویسید اما اگر همان را بهدست من بدهند یك چرندى مىنویسم كه در جلوى آفتاب كه هیچ بلکه جلوى ماه هم شروع به راه رفتن مىكند!
این حالت خیاطت و این حالت خطاطى را چرا یك نفر دارد و دیگرى ندارد؟ خطاطى كه هنوز خطى را از خود بروز نداد آیا در یك همچنین موقعیتى متصف به خطاطى نمىشود؟! گرچه ابراز و اظهار ندارد ولكن فىحدّنفسه واجد یك حقیقتى است كه آن حقیقت را سایر افراد واجد نیستند. اسم آن را تشخّص مىگذاریم و براساس آن تشخّص این تعیّن از بقیه پیدا مىكند و این حالتى دارد که دیگرى ندارد گرچه حالا بروز هم ندارد.
و تَمیّزُها یکونُ بِنفسها لا بِصفةٍ أخرىٰ و إلاّ لَزِمَ التسلسلُ المستحیلُ فالتمیزُ بِالذّاتِ منحصرٌ فیما یکونُ بِحَسَبِ نَفسِ الذواتِ لا بأمرٍ زائدٍ على المتمیزِ إلاّ بالعرضِ.
تمیّز این اوصاف بهخاطر خودشان است و بهخاطر صفت دیگرى نیست والاّ تسلسل لازم مىآید. والاّ اگر وصفى در او باشد پس آن تمیّز به آن وصف برمىگردد و باید سراغ او برویم. مثلاً شما الآن به یك لیوانِ آب دست مىزنید مىبینید شیرین است، مىگویید: حتماً در این لیوان یا استكان چاى خورده شده است كه شیرین بود. خود این لیوان شیشه است و شیشه نمىتواند شیرین باشد! شما سراغ آن چای مىروید و مىگویید: شاید چاى شیرین است، مىبینید شیرین نیست مىگویید: پس این بهواسطۀ خود نفس چاى نیست پس بهواسطۀ امر دیگرى ممکن است شیرین باشد. مىگویید: شكر باید اینطور باشد، سراغ شكر مىروید و مىبینید که این شكر حلاوت ذاتى دارد ولی مىبینید که انواع سُكَّرها در میزان حلاوت متفاوت هستند؛ یك شكر داریم كه شكر قلابى است و این را آوردند و مىخواهند به مردم قالب كنند و این شیرینىاش كم است! ولى شكر دیگر که به همان مقدار است ولكن شیرینىاش دو برابر است پس معلوم مىشود مادۀ دیگرى باید در این باشد كه در آن نباشد مثلاً مواد دیگرى از انواع املاح و معدنیات كه در این شكر هست میزانش بیشتر است چون بعضی شكرها كلسیمش حتی بیشتر از بقیه هست. تااینكه آن مادهاى كه این حلاوت به او برمىگردد آن دیگر باید یكسان باشد و دیگر در آنجا امتیازى نباید وجود داشته باشد والاّ همینطور تسلسل لازم است.
فالتمیّزُ بِالذّاتِ منحصرٌ فیما یکونُ بِحسبِ نفسِ الذواتِ لا بِأمرٍ زائدٍ علَى المتمیزِ إلاّ بِالعرضِ.
تمیّز به ذات منحصر در آنجایى است كه این تمیّز به خود آن ذات برگردد نه به امر زائد بر آن ذات الاّ بِالعرض كه در آنجا باز نقل كلام خواهد شد.
وجود تسامحات در تعابیر
تلمیذ: ...؟
استاد: نه، یك وجود تبدیل به عدم بشود والاّ عدم چیزى نیست كه تبدیل به وجود بشود، عدم چیزى نیست. فرض كنید الآن اتاق تاریك است براى چه تاریك است؟ بهخاطر اینكه چراغى در آن روشن نیست. شما چراغ را روشن مىكنید یعنی كلید را كه فشار مىدهید چراغ روشن مىشود و تاریكى تبدیل به روشنایى نمىشود بلکه نور مىآید تاریكى را كنار مىزند نهاینكه تاریكى تبدیل شده باشد، اینها همه مسامحه در تعبیر است والاّ تاریكى تاریكی است و هیچ هم جایش را عوض نمىكند دوباره شما این نور را قطع مىكنید و چراغ را خاموش مىکنید، وقتى چراغ خاموش شد نور تبدیل به تاریكى نشد بلکه نور رفت و وقتى نور رفت یعنى تاریكی! از این مسامحات داریم فرض كنید نشستهایم میگویند که یك مقدار دایره را بزرگتر كنید! دایره که بزرگتر نمىشود بلکه دایرۀ جدید ایجاد مىشود. هر شعاعى یك دایرۀ خودش را ایجاد مىكند و آن شعاع كوچك هیچوقت بزرگ نمىشود و همیشه تا ابد كوچك هست بلكه ما شعاع بزرگتری ایجاد مىكنیم! اینها تسامحات است؛ تسامحات در تعبیر است.
تذکر مطلبی راجع به زمان مجالس اعیاد و وفیات که در اول یا آخر ماه قمری واقعاند
تلمیذ: اینکه شهادت امام جواد علیهالسّلام آخر ماه است چه روزی باید مجلس گرفت؟
استاد: مطلبى که شما مىفرمایید در مورد تاریخ شهادت حضرت جواد علیهالسّلام آن كه معروف است آخر ماه است و در بعضىها سىام هست البته بیستونهم هم هست منتها از جهاتى باید به این قضیه نظر بشود؛ مسئلۀ اول این است كه میزان در دخول شهر رؤیت است؛ لا بِالتَّظنّی و لا بِالتّخمین أو إتمام ثلاثین این معیار در این مطلب است. بنابراین اقوالى كه بر شهادت امام جواد هست كه در آخر ماه است و همینطور آنچه كه مربوط به اول ماهها است مثل اول ماه رجب كه تولد امام باقر علیهالسّلام است در اینجا اشكالى كه پیش میآید این است كه اگر انسان بخواهد به تقویم نگاه كند چهبسا تقویم مخالف با رؤیت باشد. چطور اینكه در خیلى از موارد اتفاق افتاد مثل همین سالهاى اخیر كه تقویم طور دیگرى بود و رؤیت چیز دیگرى را اثبات كرد.
آنوقت صحبت در این است كه اگر ما بنای روز شهادت امام جواد را بر سىام بگذاریم لعلّ اینكه بعد از روز 29، اول ماه ذیحجه بشود یعنى حالا فرض كنید پریشب ماه دیده مىشد، دیگر شهادت امام جواد رفت، چون شهادت امام جواد در اینجا آخر ماه بود یعنى سىام بود و به یك روایت روزى بود كه شهادت در آن روز واقع شده است و از آنجایى كه ماه بیش از سى روز نیست طبعاً منطبق بر روز آخر ماه مىشود لذا صحیح است كه هم گفته بشود: آخر ماه آن حضرت به شهادت رسید و هم سىام، البته در بعضى از اقوال 29 هم داریم. مهم در اینجا این است كه از آنجایى كه بناى موالید و وفیات ائمه علیهمالسّلام بر شهور قمریه است اگر در شهادت امام جواد قرار بر ملاحظۀ سى باشد لعلّ اینكه در شب 29 ذیقعده ماه دیده بشود و وقتى ماه دیده شد پس خودبهخود شهادت امام جواد منتفى خواهد شد چون با حلول ماه ذیحجه وارد ذیحجه مىشویم و دیگر ذىقعده نداریم و شهادت امام جواد هم كه در ذیحجه نبود بلکه ذىقعده بود.
براى این قضیه هیچ چارهاى به نظر من نمىرسد ـ گرچه ما براساس همان چیزى كه گفته شده و سنّتى كه هست عمل میکنیم ولى اى كاش غیر از این انجام بشود ـ الاّ اینكه شهادت امام جواد را روز 29 بگیرند حالا یااینكه فردا اول ماه هست یا نیست اگر روز 29 باشد با بعضى از اقوال كه روز 29 هست موافق است و اگر هم ماه 29 روز بود خب آخر ماه هم در اینجا صادق است اما اگر روز سىام را مجلس گرفتیم و روز 29 نگرفتیم یكدفعه دیدى ماه دیده شد، آنوقت همه چیز تمام مىشود.
یعنى در اینجا این اشكال هست كه اگر روز 29 قرار بدهند قاعدتاً باید بهتر باشد. یعنى این یك قاعدهاى است كه در زمان خود ائمه علیهمالسّلام هم اگر مىخواستند مجلس بگیرند، غیر از این كار نمىتوانستند کار دیگری بكنند یعنى در اینگونه موارد كه بنا بر شهور قمریه است [اینگونه عمل میشود]. حالا فرض كنید امام على النقى علیهالسّلام مىخواهد براى پدرش سال بگیرد اگر بگوید: سىام، شاید سىام اول ماه باشد! یا فرض كنید امام باقر وصیت كردند كه تا ده سال در منا براى حضرت در هفتم ذىحجه مجلس بگیرند.1 اساس بر شهور قمریه است نهاینكه اساس بر تاریخ شمسى باشد وقتى حضرت مىفرماید که تا ده سال براى من در منا مجلس بگیرید یعنى هفتم ذىحجه را با رؤیت هلال ذىحجه بگیرید؛ یعنى رؤیت هلال ذىحجه كه مسلّم شد روز هفتم شهادت من است و باید براى من تا ده سال این كار انجام بشود.
خلاصه این مشكل هست لذا ما امسال هم به همین جهت اول گفتیم كه روز 29 باشد بهخاطر اینكه یك همچنین مسئلهاى پیش نیاید بعد كه دیدیم رسم بر سىام بوده و حوزه هم كه سىام را اعلام مىكند و ما هم استصحاب بقا میکنیم ولى در این مسئله جاى این شبهه هست.
اتفاقاً یك روز هم در اینجا صحبت شد ـ نمىدانم شما حضور داشتید یا نه ـ كه باید روز 29 گرفت حالا آن روز آخر ماه باشد یا نباشد. اگر نقل اقوال نسبت به روز سىام نبود و فقط 29 تنها بود مشكل در آنجا حل مىشد چون وقتى كه خبر مىگوید: این قضیه در روز 29 اتفاق افتاد، آن دیگر كارى با اول و آخر و وسط ماه ندارد؛ یعنى یك روز بعد از روز 28 این واقعه اتفاق افتاد. حالا چه ماه سى روز باشد یا نباشد. آن اخبار و اقوالی هم كه مىگویند: شهادت حضرت آخر ماه بود، اشكالی ندارد چون آن ماهى كه شهادت حضرت در آن بود روز 29 آخر ماه بود ولى چون در بعضى از اقوال روز سىام هست این مشكل را ایجاد مىكند و این مسئله هست. علىٰكلّحال چون سنت بر این بود ما دست به آن نمىزنیم.
كیفیت انجام تكالیف در ایام و شهور قمری
تلمیذ: ...
استاد: البته در همان زمان سابق كه ما خدمت ایشان [اخوى] بودیم نسبت به مجالس بنا را بر همان عموم مىگذاشتند یعنى هرچه عموم در مملكت و اینها میگرفتند ایشان هم نسبت به این قضیه بنا را بر آن مىگذاشتند الاّ اینكه مسئلۀ خاص باشد مثل شبهاى قدر و... ولى خب شنیدهام شبهاى قدر را هم الآن طبق همین تقویم مىگیرند و این خلاف است و باید كه...
تلمیذ: همان شش شب باشد؟!
استاد: حالا جای احتیاط نیست علىٰكلّحال اشكال ندارد ولى اینطور چیزها را باید انسان طبق همان میزان شرعى قرار بدهد. بله، اگر در اینجا ماه دیده بشود دلیل بر رؤیت در مشهد و بلاد غربى نیست و حكم به استمرار و استصحاب شهر قبل مىشود. ما هم بر این اساس عمل مىكنیم.
اینجا خیلى قضیه جالب است مثلاً فرض كنید یك نفر در اینجاست و یك قضیهاى اتفاق مىافتد خب این را باید چه بنویسد؟ این واقعه روز هجدهم ماه رمضان اتفاق افتاد یا روز هفدهم؟! حالا اگر كسى فرض كنید در مشهد هست و مىخواهد این واقعه را بنویسد، براى مشهد هفدهم است و براى اینجا كه قم است هجدهم است، این چه بنویسد؟ این باید قاعدتا آن منطقهاى كه این حادثه در آن اتفاق افتاده تاریخ آن را بنویسد. میزان تاریخ محل خودش نیست چون اگر بنویسد این واقعه در روز هفدهم اتفاق افتاد درحالىكه آنجا هجدهم بود بااینكه الآن در مشهد هست ولكن باید بهحساب آن قضیه و واقعه نگاه كند و بهعكس، ولى مىبینیم این اشتباه معمولاً هست. مگر اینكه یك اتفاقى را بنویسیم منطبق با یك تاریخ شمسى یا میلادى.
تلمیذ: در خصوص شهادت امام رضا علیهالسّلام چطور؟
استاد: شهادت امام رضا روز 29 است و در آن حرفى نیست.
تلمیذ: ...
استاد: وحدت بهعنوان خود اصل اسلام منظور است، فرض كنید اگر تاریخ در تمام ممالك اسلامى تاریخ قمرى باشد براساس آن بین مسلمین وحدت خواهد بود! نه وحدت در روز بلكه وحدت در بِناء منظور است، ولى فرض كنید الآن یكى تاریخ قمرى مىگیرد مثل سعودى و حتی عراق تاریخشان قمرى است ـ در آن زمان سابق بود الآن نمىدانم ـ حالا ایران در زمان شاه، تاریخ شاهنشاهى مىگرفتند؛ 2500 كوروشی و شاهنشاهی، قبلش تاریخ قمری بود و بعدش شمسی است. یك عده هم در ممالك اروپایى تاریخ را تاریخ میلادى قرار مىدهند. هركسى براى خودش یك مبدأ و یك میزان دارد ولى اگر این مسئله براساس بِناء قمرى باشد آن بناء از اسلام آمده است خب این بهتر نیست؟! این یكى دو روز اختلاف، كارى ندارد چون این اختلاف در همهجا هست. الآن فرض کنید حكومت آمریكا حكومت اسلام بشود الآن یك روز اختلاف بین آمریكا و ایران است ولى اگر هردو تاریخ، تاریخ قمرى باشد آیا این وحدت نیست؟! حالا که تاریخ آنها تاریخ میلادى است این باعث مىشود روز و شب ما با آنها یكى بشود؟! نه، الآن براى آنها دوشنبه است و براى ما سهشنبه است.
بالأخره آنچه كه نقش اساسى دارد شرق و غرب بودن است یعنى طول جغرافیایى است نه عرض جغرافیایی، شرط اساسى طول جغرافیایى است یعنى آن كه دور زمین است خط نصفالنهار [است]، ولى عرض جغرافیایى نقش خیلى زیادى ندارد آنچه كه باعث مىشود ماه برگردد و قابل رؤیت باشد چرخش زمین است و چرخش زمین هم براساس طول جغرافیایى است. علىٰكلّحال این قضیه به خود اسلامى بودن این مسئله برمىگردد یعنى به مبناى تاریخ اسلام برمىگردد نه به خود روز و شب، بالأخره روز و شب براى همه است و یك امر تكوینى است و اختلاف هم هست.
در قضیۀ تاریخ میلادى هم همینطور است مثلاً الآن یك نفر در آمریكا بخواهد یك قضیهاى را بنویسد، مىنویسد که در چندم میلادى این قضیه اتفاق افتاد. خب این را چطورى باید بنویسد؟! به تاریخ خودش دارد مىنویسد یا به آن تاریخى كه آن واقعه اتفاق افتاد. مىگوید: در امروز این مسئله اتفاق افتاد درحالىكه این قضیه كه در فلان جاى زمین اتفاق افتاده شب است و نسبت به آنها تاریخ یك روز عقبتر است! این چیزها در نوشتن باید رعایت بشود. آن اختلاف روز و شب فرقى نمىكند یعنى وحدت ایجاد نمىكند چون روز و شب هست و كاری نمىشود كرد. وحدتى كه ایشان مىگویند فقط براساس مبناست.
تلمیذ: حکم پذیرش مسئولیت روحانى كاروان با توجه به مشكلات آن و مستطیع شدن به این واسطه براى حج چیست؟
استاد: علىٰكلّحال مسئولیت مهمى است و مسئولیت مشكلى است، آدم نمىداند چهكار كند! نمیداند آنجا به نواى چه كسى به صدا درآید؟! هركسى مقلد یك فردى است آنهم با اینهمه فتاواى عجیب و غریب، اختلاف و تشتت! از یك طرف بخواهد براساس آن نظریات به اینها بگوید هزارتا بدبختى و بیچارگى و مشقات براى اینها بهوجود مىآورد و اگر بخواهد به نظر خودش عمل كند اینها كه از او تقلید نمىكنند.
به اعتقاد حقیر فردى كه قطع به حكم شرعى در مسئلهاى دارد حرام است شرعاً فتواى دیگرى را مطرح کند چون قطعاً فتواى دیگرى درنظر او مخالف با شرع است گرچه براى آن مجتهد دیگر و براى مقلیدینش حجت است ولى از نظر این، آن فتوا خلاف ما أنزل الله است و شخصى كه قاطع نسبت به خلاف فتوا است ـ نهاینكه حالا شك و شبهه دارد و مىخواهد احتیاط بكند آن یك بحث دیگر است ـ بیان حكم شرعى و آن فتوا حتى براى مقلدین آن مرجع جایز نیست كه انجام بدهد. با توجه به این مسئله روحانى كاروان چهكار مىخواهد بكند؟ چطورى مىخواهد بین این دو قضیه جمع كند؟!
در یك سفرى براى ما اتفاق افتاده بود که ما با یك كاروانى بودیم ـ خیلى وقت پیش؛ ده یا دوازده سال پیش ـ اتفاقاً كاروان لبنانىها هم بود یك كاروانى بود با عنوان حملة السلام، ما آزاد رفته بودیم ولى در آنجا به كاروان آنها ملحق شدیم، در آنجا خیلى از آنها مقلدین بعضى از افراد و اشخاص بودند كه مىشناسید، اینها مىآمدند پیش ما و مسئله مىپرسیدند، ما كه نظر آنها را نمىگفتیم! مىگفتند: این نظر، نظر آنهاست؟! مىگفتم: من خودم اصلاً او را نمىشناسم تااینكه بخواهم نظر و فتوایش را بدانم، من نظر خودم را مىگوییم اگر نظر من را نمیخواهید سؤال نكنید و بروید از كسى سؤال كنید كه نظر او را بداند! اینها ماندند كه چهكار كنند! چون مىرفتند سؤال مىكردند مسئله مشكل مىشد، از من مىپرسیدند آسان مىشد! آخرِ كار همه رها كردند و گفتند که اصلاً نخواستیم! همه آمده بودند فقط از ما مىپرسیدند و ما مىگفتیم که درست است، درست است، هرچه هست درست است! مىگفتند: سید راحتمان كرد! آن مسئول كاروان اول کمی حرصوجوش مىخورد ولى وقتى دید گوش آنها بدهكار نیست او هم رها كرد و بعد مىآمد از من مسئله مىپرسید! گفتند: خدا پدر این سید را بیامرزد ما را راحت كرد. مىگفتند: باید نماز طواف را دو دفعه بخوانید، من مىگفتم که اصلاً هم نمىخواهد! بنشین نمازت را بخوان، حمد و سورهات را بخوان ببینم درست است؟! میدیدم درست است. به تمام آنهایى كه آنجا بودند گفتم که نمازشان درست است و به ذمۀ من! آنها میگفتند: نه باید بروى استیجار كنى و فلان كنى و ...!
خلاصه مجتهد حق ندارد شرعاً فتواى فردى كه مخالف با نظر اوست مطرح كند. این حرفها الآن مطرح نیست حالا ما مبسوطاً به این حرفها در آن اجتهاد و تقلید مرحوم آقا مىپردازیم.
تلمیذ: ولى شیخ طوسى فتاوى اهلسنت را نقل میکند.
استاد: فقط بهعنوان یادآورى آن فتاوا را میگفت نه بهعنوان عمل، اصلاً کتاب خلاف شیخ طوسى بر همین مبنا است؛ فتاواى مخالف را در كنار مطالب شیعه بیان مىكند. این اشكال ندارد که بدانیم شیعه چه مىگوید و ائمۀ اربعه چه مىگویند. اصلاً از اول خودش دارد مىگوید كه این خلاف مذهب است و این اشكال ندارد ولى ما در اینجا فتواى مجتهد دیگر را بهعنوان ما أنزل الله داریم مىگوییم و این خلاف شرع است. او از اول هم دارد مىگوید كه ابوحنیفه هم این را مىگوید، از اول مىگوید که این خلاف ما أنزل الله است اما این آمده از انسان سؤال مىكند كه من الآن در طواف این عمل را انجام دادم چه كنم؟ خب من كه نمىتوانم بگویم که شما از چه كسى تقلید مىكنید؟ یا برو این كار را بكن! این الآن بر این اعتقاد، عملى كه دارد انجام مىدهد خلاف است. مثلاً آمده سرش را كج كرده و شانهاش از بیت منحرف شد و عمل خلافى هم انجام نداد، بنده باید طبق فتواى دیگرى بگویم که این طوافى كه انجام دادى باطل است و برو دوباره از سر بگیر! بنده غلط مىكنم یك همچنین حرفى بزنم، پدرش درآمده این طواف هفت شوط را انجام داده است تازه بیایم به او بگویم که هفت شوط تو باطل است و بلندشو برو دوباره از اول طوف کن؟! میگویم که طوافت درست است! چرا؟! چون قاطع هستم بر اینكه این عمل اخلالى به این صحت طواف وارد نمىكند.
تلمیذ: خود مجتهد هم ادعا دارد به ما أنزل الله رسیده است؟!
استاد: البته مجتهد داریم تا مجتهد. بله! ما فرض را بر اجتهاد مىگذاریم یعنى كسى كه بداند و قاطع باشد نهاینكه فقط وسائل الشیعه را نگاه كرده باشد و یك روایتى را دیده ولى از هزارتا چیز دیگر غافل است. با عرض معذرت این اجتهادهاى امروزى همه كشك هم نیستند نهاینكه حالا... نهخیر او در قطعیات خودش هم ظنى است! مجتهدى كه قاطع باشد و بتواند قسم حضرت عباس بخورد روى فتوایى كه دارد مىدهد كه این فتوا موافق با ما أنزل الله است، این مجتهد جایز نیست كه فتواى دیگرى را نقل بكند كه در نزد او خلاف ما أنزل الله است!
تلمیذ: حکم سود پرداختى به ودیعۀ ثبت نام حج از طرف سازمان حج و زیارت چیست، آیا مثل سود بانکی است؟!
استاد: به دو صورت مىتوانیم این را تصویر كنیم؛ صورت اول اینكه خود سازمان حج و زیارت با این پولهایى كه مىگیرد برود كار كند و احتمالاً این كار را خواهد كرد یعنى حج و زیارت این پول را در بانك نمىگذارد بماند تا بعد هم از جیب خودش پول بدهد! چه كسى چنین كارى مىكند؟! صد تومانى كه ده سال پیش ثبتنام كردند آن صد تومان كه رنگش عوض نمىشود، پس حج و زیارت وقتی که ارزش این صد تومان پنجاه تومان شده است پول طیاره و پول اسكان اینها را از كجا مىدهد؟! درحالىكه مخارج دیگرى هم ندارد؛ یعنى آن موقع كه حج و زیارت گفته ثبت نام كن مثلاً من صدتا یك تومانى در حساب و سپردهام گذاشتم و در آنوقت با این صد تومان هم طیارهام تأمین مىشد هم پول فنادق و ایاب و ذهاب و ... تأمین مىشد اما الآن كه ده سال گذشته است پول آن فندقى كه در مدینه هست سه برابر شد، پول طیاره دو برابر شد، مخارج دو برابر شد، حج و زیارت از كجا تأمین مىكند؟! پس حتماً باید با این كار بكند. یا حج و زیارت خودش باید برود این پول را بهكار بیندازد تااینكه میزان مالیت آن صد تومان تا ده سال بعد محفوظ بماند والاّ اگر شما صد تومان را روی طاقچه بگذارید ده سال دیگر بردارید یك پرتقال هم با آن به شما نمىدهند البته الآن هم نمىدهند آن موقع دوتا گردو هم به شما نمىدهند یك گردو اگر بشود! گردو هم گران شده است! الحمدلله، قرار بود همه چیز مجانى بشود اما نمىدانم چرا اینطورى شد؟! این صدتومان هیچ فرقى در اینجا نكرد! پس این یك حالت است.
حالت دوم این است كه حج و زیارت این پول را به بانك مىدهد و بانك این سود را به این مىدهد. خود حج و زیارت در این قضیه كارى انجام نمىدهد یعنى همانطور كه شما پولى را در بانك میگذارید تا بعد بروید سودش را بگیرید حالا حج و زیارت این سود را مىگیرد و به شما مىدهد؛ فقط یك واسطه در اینجا خورده است. در اینجا مسئلۀ ربا پیش مىآید كه اگر آن میزان مالیت مبلغ بهواسطۀ مرور زمان تغییر نكرده باشد دراینصورت چنانچه آن فردى كه مستلم آن اموال است بنا را بر شركت نگذاشته باشد بلكه فقط بنا را بر اقتراض و ایداء ودیعه گذاشته باشد دراینصورت ربا در اینجا پیش مىآید اما اگر نه، میزان مالیت تفاوت كند و او براساس اختلاف مالیت بخواهد بپردازد اشکال ندارد.
این مسئله در مورد قرض هم همینطور است؛ شما اگر یك مبلغى را یكساله قرض مىگیرید مثلاً صد هزار تومان، در رأس سال نباید صد هزار تومان بپردازید بلکه با 120 هزار تومان یا 130 هزار تومان بپردازید و اگر صد هزار تومان بپردازید خلاف است چون هرچه بر ما مىگذرد الحمدلله باعث افت پول خواهد شد. نمىدانم امسال چقدر گفتند؟! خیلى رقم زیادى شده است!
من هجدهساله بودم در عربستان یادم هست كه یك ریال هجده قِران و دهشاهى قیمت داشت الآن یك ریال 250 تومان به بالا باید باشد، 300 تومان قیمت دارد! البته یك چیز جزئى فقط اضافه شده!! این تفاوت بین ما و آنها در مسائل اقتصادى است و در سایر چیزها هم خدا اعلم است!
خلاصه به همان میزان مالیت بر سازمان حج و زیارت شرعاً واجب است که بپردازد نهاینكه برود از جیب خودش بدهد و منّت بگذارد. وقتى كه شخصی یك میلیون مىدهد ثبتنام مىكند ده سال دیگر مىخواهد مکه برود سازمان حج و زیارت باید دو میلیون به او بدهد چون الآن بهاندازۀ دو برابر افت کرده است. به مقدار هر سالى كه افت كرده به همان مقدار در بازپرداخت باید جبران كند پس این سود نیست! اینكه مىگویند: سود مىدهد این افت مالى را مىدهد و اشكال ندارد. آنوقت خمس هم به آن تعلق نمىگیرد و این پول خمس ندارد. از من سؤال مىكنند. این همان مبلغ مالى است و هیچ خمس هم ندارد، چون این افت مالى با مسئلۀ زائده بودن بر رأسالمال تفاوت مىكند. خمس بر ارباح مترتب بر رأس المال مترتب مىشود نه بر افت مال و ضرری که رأس المال بهواسطۀ نوسانات برایش هست. آنها در واقع سود نمىدهند و آن میزان افت مالى را مىدهند.
بله! اگر همین پول را شما در عربستان بخواهید بگذارید یعنى فرض كنید آنها بخواهند ثبتنام كنند در آن صورت ربحى كه بخواهند بدهند آن ربا مىشود البته اگر بهصورت شراكت نباشد.
تلمیذ: این افت پول را میتواند در طى مدت بگیرد؟
استاد: فرق نمىكند؛ ببینید شخص پنج میلیون در بانك مىگذارد بعد از پنج سال آن افت مالیش چقدر است؟ فرض كنید یك میلیون است منتها اگر یك میلیون را در طول پنج سال بگیرد اشكال ندارد چون اگر پنج میلیون روی طاقچه بگذارد بعد از پنج سال سه میلیون برایش مىماند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد