پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 7: في تحقيق اقتران الصورة بالمادة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مبانی عمیق فلسفی در کیفیت تحصّل و تکوّن حقیقت اشیاء میپردازند. محور اصلی بحث بر این پایه استوار است که حقیقت هر موجودی به صورت و هویت صوریه آن بازمیگردد، نه به ماده و ابزاری که برای ظهور و ابراز خود به کار گرفته است. استاد با استفاده از مثالهای ملموس هنری و طبیعی، نشان میدهند که چگونه ارزش و واقعیت یک شیء در گرو هنر و صورتگری است، نه در مواد اولیهای که در آن به کار رفته است. در ادامه، این قاعده به مباحثی همچون ارزش نفس ناطقه در بدن، حقیقت عالم مثال، فلسفه سجده ملائکه بر آدم و همچنین چرایی احکام شرعی و تفاوت آنها با واقعیتهای تکوینی تعمیم داده میشود. این بحث در نهایت به این نتیجه میرسد که انسان با درک حقیقت صوریه اشیاء، به عالمی معقول و متصل به ملکوت تبدیل میشود.
درس ششصد و پنجاه و هفتم
کیفیت تحصّل و تکوّن حقیقة الاشیاء (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بعد از مطلبى كه مرحوم آخوند ذكر كردند واقعاً مطلب بسیار عمیق و رشیقی در كیفیت تحصّل و تكوّن حقیقة الاشیاء بود كه به همان صورت آن شیء برمىگردد نه به مادۀ شیء كه در واقع ماده براى نمودار حقیقت شیء جنبۀ ابزار دارد و از خودش چیزى و ارزش و استقلالى در مقام ابراز و مقام اظهار ندارد مثل موادى كه هیچگونه ظهور و بروزى ندارند؛ مواد رنگی كه از خودشان استقلال، بروز، ظهور و ارزشى ندارند بلکه ارزش این مواد بهدست هنرمند نقاش و مصوّر است كه چگونه اینها را به صورت و شكل و شمایلى درمىآورد كه قیمتى براى آن نمىشود گذاشت و آن هنرى است كه مصوّر آن هنر را ابراز مىكند.
اگر شما یك ماده را دست یك نفر آدمِ عادى بدهید یك صورتى را مىكشد كه شما فقط آن را مىگیرید و به دور مىاندازید ولى همان ماده و همان كیفیت را اگر بهدست یك صورتگرى بدهید او تابلویى از آن درست مىكند كه اصلاً در ارزش و قیمت نمىگنجد درحالیكه این ماده یكى است و هردوى اینها موادى مثل آبرنگ یا مداد بودند، آنچه كه آمده و این [ماده را] به این كیفیت در اینجا برگردانده غریزۀ آن مصوّر و خبرویت و هنرمندى اوست كه یك همچنین تابلویى درست مىكند كه براى این تابلو نمىتوانند قیمتى بگذارند درحالىكه ماده همان است و ماده و موادى كه در اختیار او قرار گرفته است را از آسمان نیاورده بلکه از همینجا و با همین كیفیت الوان و اینها آمده این مطلب را سرهم كرده است. این عبارت از همان حقیقت شیء است. در واقع وقتى كه دارید به یك دید عمیقتر به صورت و به نقش نگاه مىكنید، آن قیمتى را كه براى این تابلو مىدهید قیمت خود این الوان نیست چون اگر بخواهد قیمت تابلو [براساس] قیمت این الوان باشد پس قیمت این تابلو با آن تابلویی كه شخص دیگرى كشیده است چه فرقی مىكند؟! ممكن است تابلوى دیگر رنگ و الوان بیشتری هم بهكار برده باشد و اصلاً تابلو را خراب كرده است [یعنی] نهتنها هیچ مزیتى براى آن نیاورده بلكه خرابش هم كرده است و این تابلویى را كه او كشیده است یك تومان هم نمىخرند.
اینكه الآن دارید به این تابلو نگاه مىكنید و از آن عكس مىگیرید و برای آن قیمت مىگذارید و عجب عجب مىگویید، این عجبعجب گفتن شما به آن خبرویت برمىگردد نه به الوانى كه در اینجا قرار گرفته است و در واقع شما به آن موادی كه در اینجا بهكار رفته است عجب نمىگویید بلکه به آن دستِ هنرمندى كه خودش را در این تابلو نشان داده است عجب میگویید والاّ مواد همان مواد است و اگر بنده همان تابلو را بكشم دوتا یك تومانى هم این تابلو را نمىخرند ولى همین مواد را دست كمالالملك مىدهید و او براى شما همین تابلو را حتى با مواد و با نقشونگار كمتر مىكِشد، آنوقت روى تابلوهاى او قیمت نمىتوانند بگذارند درحالیکه موادى كه من بهکار بردم بیشتر از اوست و آن الوانى كه من بهكار بردم بیشتر از اوست پس چرا این تابلو ارزش ندارد؟! ارزش به مواد نیست بلکه ارزش به هنر است، آن هنر صورة الشیء مىشود.
بنابراین این كلام مرحوم آخوند بسیار كلام دقیق و عمیقى است كه حقیقةُ الشیءِ بصورتِه لا بِمادته و در همۀ مسائل ما این را مىبینیم گرچه مردم توجه به این مطلب ندارند، مردم نگاه مىكنند و میگویند: عجب تابلویى است، عجب نقشى است، عجب هنرى است و عجب کاری است. این عجبهایى كه مىگویند خودشان نمىدانند كه دارند این تعجب را به چه سمتى متوجه مىكنند. آیا فقط به رنگ و لعاب، سیاهى ابرو، بینى، لب و عارض و اینها برمىگردانند؟! خب همین در همهجا هست. همین تابلویى كه این شخص ایستاده و مدام نگاه مىكند و تعجب مىكند را فرض كنید بیایید به صورت یك عكس قرار بدهید پنج تومان یا ده تومان میارزد چون عکس است گرچه عینِ عین این تابلو است و یك سر سوزن تفاوت ندارد ولى همینكه مىگویند که این عكس است و این نقش است، یکدفعه میبینید قیمت كفۀ ترازو پایین آمد و قیمت تابلو نقاشی میلیونها دلار شد و قیمت آن تابلوى دیگرى كه عكس است هزار تومان شد! هزارتومان كجا و چند میلیونها دلار كجا؟! این تفاوت برای چیست؟! این عکس عین همان نقاشی است و هیچ فرقی نمىكند [اما] این تفاوت به ماده و هنر برمىگردد، در آنجا قیمت میلیونها به هنر او داده شده است ولی ماده یكى است یعنى همان قرمزى كه اینجاست در آن عکس هم هست، همان سیاهى ابرو آنجا هم هست، همان بینى و لب و اینها آنجا هم هست و یك سر سوزن هم فرق نمىكند و این عین همان است، مثل نسخۀ خطى و چاپى مىماند که وقتى نسخهای چاپ شد دیگر قیمت نسخۀ خطى را ندارد، قیمت نسخۀ چاپی قیمتهایى عادى است پس این مردم هم همین نظر را دارند منتها خیلی از آنها توجه نمىكنند به اینكه بالأخره ارزش این تابلو به چه برمىگردد.
وجود هر چیزی به حقیقت صوریۀ او
بنابراین مرحوم آخوند مىفرمایند که از اینجا به این نكته مىرسیم ـ خب البته در بحث بعد خیلى مطلب عمیقتر مىشود ـ كه وجود هر چیزى به همان حقیقت صوریۀ اوست نه به آن شكل و آن لباسى كه او به تن كرده و مادهاى كه او آن ماده را براى ابراز و اظهار خودش بهكار گرفته و استخدام كرده است، وقتى كه نفس تعلق به بدن در این دنیا مىگیرد ارزش او به این بدن نیست چون این بدن در گاو و خر هم پیدا مىشود و همین پروتئین و مواد دیگر و استخوان در بقیه هم هست بلکه ارزش نفس به همان نفس ناطقۀ اوست كه در اینجا آورده و به این بدن، ارزشى سواى سایر اجسام و ابدان داده است و همینطور وقتى که انسان از این دنیا مفارقت مىكند و به عالم قیامت میرود، ارزش او به بدن مثالى او نیست چون بدن مثالى عبارت از یك وسیله و آلتى است كه نفس این وسیله و آلت را برای بقاء و استمرار در عالم مثال بهكار مىگیرد، باز خود او در یك مرتبۀ بالاترى هست كه در آن مرتبۀ بالاتر حقیقت او وجود دارد، آن حقیقت را ما به صورت مثال مىبینیم، در خواب و مكاشفات و عالم خیال آن حقیقت مثالیه به این صورت ظهور پیدا مىكند ولى باز آنچه كه به این حقیقت مثالیه ارزش داده است عبارت از همان نفس ناطقه است و همینطور بالا برویم تا برسیم به آنجایى كه حقیقة الشیء عبارت از همان جنبۀ ارتباطى و جنبۀ ربطى است كه آن مقام ﴿فَإِذَا سَوَّيۡتُهُۥ وَنَفَخۡتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُۥ سَٰجِدِينَ﴾1 است.
علت سجدۀ ملائکه به آدم
آن مقام، مقام صورةُ الصُّوَر و أصلُ الصّوَر و حقیقةُ كلِ صورَة و حقیقةُ فوقَ كلِ جَوهر است و آن حقیقت، حقیقتى است كه ارزش همۀ این اشیاء به آن جنبۀ ربطى برمىگردد و آن جنبۀ ربطى است كه ملائكه را وادار به سجده در مقابل آن حقیقت نوریۀ خودش كرده است و ما مىدانیم مقام سجدۀ ملائكه فقط یك مقام تعبّد نبوده است كه خدا بگوید: تعبِّداً سجده به آدم بكنید، من خدا هستم و شما هم بندههاى من هستید و این مقام، مقام عبودیت است و دیگر نیازى به این حرفها ندارد و باید سجده كنید و مقام تعبّد و اینهاست. نه، این مسئله مسئلۀ تعبد نیست چون اگر مقام تعبد بود خدا به ملائكه مىگفت که به شیطان سجده كنید چون تعبد، تعبد است دیگر! وقتى مقام تعبد است چه به تربت امام حسین علیهالسّلام سجده كنی چه به فرش سجده كنی [فرق ندارد]! بگویند: آقا اینجا سجده كن، چشم! آنجا سجده كن، چشم!
فلسفه و علت سجده بر تربت سیدالشهداء
اینكه مىگویند به تربت سیدالشهداء باید سجده كرد، صرف تعبد نیست بلکه اینها همه مقام إخبار است. ائمه و اینها إخبار از نوامیس خلقت میدهند، سجدۀ به تربت سیدالشهداء مسئلۀ تعبد نیست یعنى خدا گفته باشد دلم مىخواهد به این خاک سجده کنید، چه فرقی میکند فعلاً دلبخواهى است و دلمان مىخواهد و وقتى هم دلمان مىخواهد كسى هم جرأت نمیکند به ما بگوید که خلافش را انجام بده. تمام این مسائل، مستحبات، مكروهات و واجبات همه براساس یك واقعیت خارجى و تکوینی است و براساس تكوین است كه تشریع آمده و فقط جنبۀ اِخبارى و حكایى دارد والاّ تشریع هیچوقت جنبۀ انشائى در مسئله ندارد بلکه جنبۀ حكایى دارد منتها ما چون از آن حیثیت حكایى و نفس الأمرى او اطلاع نداریم آنوقت در مقام انشاء مىگویند که انجام بده یا نده. حالا چرا؟ آن چرایش را ما نمىدانیم، اگر مىدانستیم دیگر تمام انجام بده و نده إخبار بود و دیگر انشاء نبود و خود ما بدون انشاء آنها را انجام مىدادیم و اینكه ما انجام نمىدهیم چون ما عالِم نیستیم؛ عالم به این محكى خارجى مُنشأ نیستیم و آن محکی خارجى منشأ از دیدگان ما غایب است لذا مىگویند که انجام بده. چرا؟ خب نمىفهمیم. نماز صبح را دو ركعت بخوان. چرا؟ نمىفهمیم.
حالا اگر بگویند که چون صبح از خواب بیدار شدهایم و خسته هستیم، نماز صبح دو رکعت است! نه آقا انسان هیچ هم خسته نیست و اتفاقاً وقتى بین الطلوعین بلند مىشود از همۀ موقعها خیلى هم سرحالتر است و خستگى برای ظهر است و اگر خدا مىخواست بر ما منت بگذارد [انسان] نماز ظهر را یك ركعت مىخواند، چون آدم از کار و درسش برگشته و خسته و هلاك است و حالا بهجای رفتن سر سفره و غذا خوردن و با اهلبیت خوشوبش كردن مىگویند که بلند شو و چهار ركعت هم نماز بخوان! اى دَدَم واى! حالا موقع چهار ركعت است؟! خدایا خوب شد نگفتى که هشت ركعت نماز بخوان گفتى چهار ركعت بخوان! همان یك ركعت [برای ظهر] کافی بود و به جای آن صبح، برای تو دو رکعت نماز صبح و سه ركعت هم بهحساب ظهر، مجموعاً پنج ركعت نماز مىخوانیم الآن بگذار برویم حال و احوالمان را بكنیم خسته و هلاک هستیم. خدا مىگوید: نه، موقع ظهر نماز چهار ركعت است و چانه هم نزن و این فیض را هم ازدست نده. حالا چرا؟ چون من گفتم. چه گفتهاى؟ هر چیزى حساب دارد. خدا بگوید که من دلم مىخواهد بگویم که چهار ركعت نماز بخوان، در اینجا دل نیست بلکه این چهار ركعتى كه تشریع شده براساس حقیقت تكوینیه است.
بله، آن حقیقت تكوینیه بهدست خدا هست و بهدست غیر خدا هم نیست و درست است. مثل اینكه كل عالم وجود از حقایق تكوینىاش مُنشئ من عندالله است. از نقطهنظر ارتباط و انشاء مِن عند الله كسى نیست، الآن چطور خدا ما را خلق کرده است؟ اینطور خلق كرده که سر، چشم، دست، پا، بینى، گردن، رگ و فلان داریم حالا كه اینطور وضع كرده است [خدا] میگوید که فلان غذا را نخور برای تو بد است ـ چرا بد است؟ مىخورم! [خدا هم] میگوید که بخور نوشجانت. تو هم میخوری و یکدفعه سکته میکنی و میمیری!
اینكه الآن مىگوید: بخور یا نخور تمام اینها اوامر و نواهى إنشائیه است و همۀ اینها حكایت از آن سیستم بدن و مزاج بدن مىكند كه الآن وضعیت تكوینى او با این مسائل ملایمت دارد و با این مسائل ملایمت ندارد، نسبت به آن مسائلى كه ملایمت دارد مثل استفاده از اكسیژن خوب، هواى سالم، ورزش، تفریحات، حركت، جنبوجوش، غذاى سالم و [نخوردن] غذاى چرب و سرخكردنى و از این چیزها، با این امورى كه ملایمت دارد ـ چون اطلاع نداریم ـ مىگوید که انجام بده و نسبت به بعضى از مسائل مثل استفاده از هواى آلوده، غذاى مانده، آنچه را كه از نقطهنظر هضم و اینها براى بدن ممكن است موجب ضررها و زیانهایى باشد، عدم موافقت این امزجۀ اطعمه در معده و اینها كه موجب اختلالاتى خواهد شد و این را با آن نخور، این را با آن نخور با آن نخورهایی كه در اینجاست [و ما اطلاع نداریم، میگویند که انجام نده].
علت کراهت ایستاده آب خوردن
یک دفعه راجع به این قضیهاى كه چرا در شب ایستاده آب خوردن كراهت دارد ـ باور كنید ـ از هر کسی از پزشكان و اینها سؤال میکردم، مىگفتند که نمىدانیم. گفتم که اما بنده مىدانم چون در شب وضعیت و سیستم بدن به یك نحوى است كه آن اعصاب هاضمه و اعصاب معده اگر كسى در حال ایستاده آب بخورد موجب مىشود كه خود معده از نقطهنظر واكنشى كه به این آب نشان مىدهد، آن واكنش، واكنش منفى باشد و اسید را بالا ببرد. آنها مىگفتند كه نه، شاید اینطور نباشد و اتفاقاً بعداً دیدیدم كه مقاله هم چاپ آمد و این مطلب را تأیید كرد و خود بنده هم این مطلب را اتفاقاً فهمیدم، یك زمانى كه ناراحتى معده من حاد شده بود اگر شب ایستاده غذا مىخوردم بعد از یک مدتی [معدهام] درد مىگرفت ولى مینشستم میخوردم هیچ مشکلی نبود انگارنهانگار که [معدهام درد میکرد] و این اتفاق نه یک دفعه و نه دو دفعه بلکه صدها مرتبه تکرار شد، مگر چند دفعه براى یك تجربه كافى است؟! صدها مرتبه تكرار شد بهنحوىكه وقتی که در آن وضعیت خاص نه همیشه، در آن وضعیت خاص که خودم احساس مىكردم اگر ایستاده آب مىخوردم پنج دقیقه بعدش معدهام شروع [به درد] مىكرد، بااینكه اتفاقاً آب باید اسید را رد كند و وارد روده كند ولى این عجیب بود كه اثر عكس داشت و اسید را بالا مىبرد و بیشتر باعث ناراحتى مىشد. در همان موقع نشسته آب مىخوردم، وقتى که نشسته مىخوردم چنین مسئلهاى نبود یعنى در همان حال و عین صورت مسئلۀ واحد.
یك وقت من در كربلا شب ایستاده آب مىخوردم آقاى حداد فرمودند كه آقا شبها بنشین و ایستاده آب خوردن در شب كراهت دارد، ایشان که این مطلب را میگوید از كجا مىگوید؟! ایشان طب خوانده است که این حرف را مىزند یا به آزمایشگاه رفته است؟! نه، دارد یك واقعیتى را مىبیند كه آن واقعیت را ما نمىبینیم، به ما مىگویند که انجام بده، خب چرا؟! زهر مار چرا! خب بخور! هرچه هست چرا چرا میکنی، كوفت! خب اگر میخواهی انجام بده، مىگویند: آقا براى خودت بد است، اگر بد نیست خب بخور نوش جانت!!
برگشت اوامر مولویه به جهل انسان
مقام تمام اینها مقامات إخبار است، منتها إخبار از چیست؟ إخبار از یك واقعیت و حقیقتى است كه آن مقام اخبار براى جاهل انشاء مىشود، لذا كسى كه به آن مقام إخبار برسد دیگر نیاز به انشاء ندارد و این بحث، بحث فقهی مىشود كه آیا انسان براى ترتّب احكام بر او و الزامهایى كه براى او مىشود، نیاز به امر مولا دارد یا ندارد. تمام اوامر مولویه به جهل ما برمىگردد. برای امیرالمؤمنین علیهالسّلام چه امر به وجوب صلاة ظهر بیاید یا نیاید ایشان صلاة ظهرش را مىخواند. مای بدبخت هستیم که باید امر به صلاة ظهر بیاید بعد هم چماق و تنۀ درخت به ما نشان بدهند تااینكه به اجبار به صلاة ظهر و صلاة عصر بخواهیم بپردازیم. آن على نیازى به چماق و تهدید و عقاب ندارد.
معنای حدیث «وَجَدتُكَ أَهلاً لِلعبادةِ»
خیلى این عجیب است! «ما عبدتُكَ طمَعاً فى جنَّتكَ و لا خوفاً مِن ناركَ و لكن وَجَدتُكَ أهلاً لِلعبادةِ فَعَبَدتُكَ»؛1«وَجَدتُكَ أهلاً لِلعبادةِ»؛ یعنى من به مقام إخبار رسیدم و دیگر از مقام انشاء گذشتم، اصلاً بگویى یا نگویى براى من دیگر فرقى نمىكند. این حقیقت و این وجود و این تعیّن در ارتباط با آن تعیّن لایتناهى باید این را انجام بدهد و باید این كار را بكند، حقیقتش حقیقتى است كه اقتضاى این مسئله را مىكند و خود را بهواسطۀ این مطلب به تو نزدیك مىكند. این مطلب را على علیهالسّلام مىفهمد و الاّ امثال بنده و امثال بنده تا قیامت نخواهیم فهمید مگر اینكه همان راه على را برویم كه عرفا و اولیاء الهى رفتند! آنها هم این مطلب را مىفهمند و ادراک مىكنند والاّ اگر به ما نگاه مىكنى باید تا قیامت كتاب ورق بزنیم و دنبال سند بگردیم و دنبال اسماعیل بن بزیع بگردیم که آیا سلسلۀ روایتش درست است یا نه!
مرحوم آخوند این مطالب را مىگویند كه ببینید حقیقت شیء به چه مسئلهاى برمىگردد! آیا به جنبۀ ظاهری او برمىگردد یا این مسئله به جنبۀ حقیقى او دور مىزند!
تلمیذ: این جنبۀ ربطى را همۀ موجودات دارند؟ پس چرا انسان مسجود قرار گرفت؟ اگر صرف این باشد که مربوط به همه است.
استاد: بله، چون جنبۀ ربطى داریم تا ربطی؛ یك ربط است با یك جلوۀ خاص و یك ربط است با كلِّ جلوه. «اللهُمَّ إنّی أسألُكَ بِالتَّجَلّی الأعظَمِ فی هَذِهِ اللیلَةِ مِنَ الشَّهرِ المُعَظَّمِ»1 آن جنبۀ ربطى با تمام تجلى اسماء و صفات است ولى در سایر اینها نه، با اسامى جزئیه و محدودیت جزئیۀ وجودى است لذا بهخاطر آن جهت است كه [انسان] مقام خلافة اللهى دارد.
تلمیذ: اینکه پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم قبل از بعثت به چه دینى بوده و به چه مسائلی اهمیت میداده با حرف شما منتفی میشود؟ یعنی هیچ دینی حاکم نبود.
استاد: نه آن ﴿قُلۡ بَلۡ مِلَّةَ إِبۡرَٰهِۧمَ حَنِيفٗا وَمَا كَانَ مِنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ﴾؛2 ملت، ملت ابراهیم بوده است.
تلمیذ: بالأخره پیامبر باید از یك جایى دستورات را بگیرد؟
استاد: از آن ملت ابراهیم! از کجا میگویید که نبوده؟! مگر شما در شکم پیامبر بودید؟!
تلمیذ: این که در کتب داریم یک حج بوده و بعضی از موارد خاص که در زمان جاهلیت هم بوده است.
استاد: آنچه را كه پیامبر انجام میداد؛ نماز بود، روزه بود، محرمات را ترك مىكرد، واجبات را انجام مىداده و آنچه كه در ملت حضرت ابراهیم بود را انجام میداده است. البته یك تغییرات و تحولاتى بوده كه آن تغییرات و تحولات مقتضاى خود «بُعثتُ لأتمِّمَ مکارمَ الأخلاق»3 بوده كه باید در وقت خودش بیاید نهاینکه نبوده، بوده است. یك وقتى هست ولی مىگویند: انجام نده، هست ولى مىگویند: انجام نده لذا در وقت خودش، این مطلب غیر از این است كه جعل بشود و مقام جعلى درست بكنیم و از این چیزها.
تلمیذ: مسئلۀ دیگر این تغییر و اختلافى كه در احكام هست به شرایع مختلف حالا یك دفعه که جنبۀ انشایى پیدا میکند و الآن پیغمبر این را نسبت به فرد إخبار میکند، منتها بعضی مواقع هست كه مسائلی بوده که بعداً حرام شده مثلاً ازدواج با عمه یا خاله که در شرایع گذشته بوده، ظاهراً یکی از زوجههای حضرت ابراهیم علیهالسّلام عمۀ ایشان بوده یا همینطور جمع بین اختین بوده است، اینها به چه نحوی است؟
استاد: جمع بین اختین بوده ولى عمه نبوده است شاید دختر خواندۀ پدرش بوده اما عمۀ نسبى نبوده است علیٰکلّحال ببینید برگشت مسئله باز به همان وضعیت استمرارى اوست و مسئله به خود شریعت برنمىگردد؛ یعنى آن وضعیت و آن خصوصیت و نفس، یك همچنین چیزى را اقتضاء مىكرد. الآن اگر ما كه در زمان رسالت پیغمبر خلق شدیم و بهدنیا آمدیم و با این وضعیت و خصوصیت هستیم، با این وضعیت در آن زمان بودیم نمىتوانستیم آن كار را انجام بدهیم. ما كه در آن زمان هستیم حالت نفس و آن كیفیت ارتباطى ما تا اینجا فرق مىكند. حالا این براساس تكوین است؟ بله، بالأخره براساس تكوین است و یك سرى خصوصیاتى است كه این خصوصیات را خدا همراه با این نفس و در یك مجموعهاى از نفس قرار داده كه به مقتضاى آنها یك امرى هم در آنها حرام مىشود ولى امرى كه در آنجا حرام مىشود اینطور نیست كه خدا الآن بگوید که من از حالا به بعد [آن امر را] حلال كردم و آن مفسده را برداشتم و این براى تو دیگر بلامانع است نه، اول تغییرى در اینجا داده مىشود و بعد بهواسطۀ او حلال هم حرام مىشود، این به همان جنبۀ تكوینى برمىگردد.
تقلید اولیاء
تلمیذ: مسئلۀ دیگر راجع به تقلید اولیاء هست، آنها که به آن مرتبۀ إخبار رسیدند مثل مرحوم آقا که مقلِّد نسبت به اجتهاد خودشان بودند و مثل مرحوم آقای حداد، اگر در مرتبۀ إخبار رسیده چطور بعضی از محرماتی که در نظر مرجعشان بوده انجام میدادند و این را خودشان متوجه نشدند تا موقعی که متوجه شدند که نظر مرحوم آقا بر این است که سیگار حرام است، ترک کردند.
استاد: این سؤالی است که قبلاً هم در این مسئله سؤال شده است. باز این مطلب به همین كیفیت برمىگردد، اینكه بعداً اینها متوجه مىشوند كه قضیه این است، چه كسى این توجه را به آنها مىدهد؟ اینكه آنها الآن در یك همچنین وضعیتى این را انجام مىدهند این را چه موقعیتى براى آنها بهوجود آورد؟ آیا از پیش خود است یااینكه نه این یك مرام و یك جریانى است كه این مسئله در آن جریان قرار مىگیرد، ما وقتى كه مىگوییم: یك امرى حرام است، حرمت این قضیه فقط یك حرمت عادى كه نیست بلکه یك حرمتى است كه این به شخص در موقعیت فعلى و در مقام انتباه با خصوصیاتى كه این شخص دارد برمىگردد یعنى در این مجموعه این مسئله مورد ملاحظه قرار مىگیرد. وقتى كه ایشان الآن براساس تقلید مقلَّد خودشان كه مرحوم شیخ هادى زین العابدین بوده براساس او این عملى بوده كه مباح بوده و این را انجام مىداده و مسئلهاى نبوده است و علماى سابق و الآن تنباكوهایى كه اینها مىكشیدند همه ضرر داشته است ولكن حالا كیفیت برداشت آنها از این ضرر آیا ضرر ضررِ ملزمى نسبت به ترك است یااینكه ملزم نیست اینها چیزهایى است كه این مسئله را آنجا تعیین مىكرده است، بر آن اساس یك حكمى را و یك مسئلهاى را انجام مىدهد.
ممكن است در آن موقع كه این را انجام مىدهد این همان حكم الهى نسبت به خودش را مىبیند یعنى مىبیند عمل به ظاهر است یعنى الآن خدا براى او همین عمل به ظاهر را مىخواهد، گرچه بعد این عمل به ظاهر تغییر پیدا میکند. این چه اشكالى دارد؟ آن حكم را همین عمل به ظاهر مىبیند و استغراق در آن مراتب كلى موجب توجه خاص به تكتك این احكام در مراتب جزئى نخواهد شد كه انسان به تمام احكام در مراتب جزئیه توجه داشته باشد بلكه همانى كه الآن مقلّد او دارد مىگوید که اشكال ندارد، این را الآن بهعنوان یك حكم شرعى كه براى او در یك همچنین وضعیتى جعل شده [درنظرمیگیرد]، اگر در همان موقع مقلَّد او مىگفت که سیگار حرام است، همان موقع احساس مىكرد كه براى او حرمت دارد، هیچ فرقى نداشت یعنى این مسئله را در باطن خود احساس مىكند كه این الآن به انجام این تقلید نسبت به این مقلَّد موظف است وقتى كه تقلید عوض شد و آن حكم به او ابلاغ شد یا خودش در بعضى از مراتب توجهى كه او براى او پیش مىآورد به این مسئله رسید.
تقیه، حكم الله واقعى در موقعیت خاص
تلمیذ: حكم ظاهری و حکم واقعى دو جنبه پیدا میکند و نسبت به ما است چون شما میفرمایید: امر مولوی برای ما است که جاهل هستیم آنجا اصلاً احتیاجی به این امر ندارد چون امر ظاهری نیست.
استاد: نهخیر، شما در تقیه چه میگویید؟ تقیه حكم ظاهرى است یا حكم واقعى است؟ ولو اینکه خود امام هم دارد همین تقیه را انجام مىدهد و تكرار هم نمىكند، خود تقیه حكم الله واقعى در این موقعیت خاص میشود، نهاینکه حكم ظاهری باشد؛ یك حكم ظاهرى داریم که آن حكمى است كه در مقابل حكم واقعى هست و یكى هم حكم الله واقعى هست كه در مقام لوح محفوظ است.
تعریف حكم در مقام عمل
از جملۀ احكامى كه در لوح محفوظ است یكی از آنها مسئلۀ تقیه است، یكی از آنها همین حكم ظاهرى بهعنوان حكم در مقام عمل است؛ حكم در مقام عمل حكمى است كه الآن براى من در این وضعیت و در این موقعیت جعل و تشریع شده است و باید به او عمل بشود، این حكم در مقام عمل است حالا گاهى از اوقات همراه با این حكم ظاهر، علم به حكم واقع پیدا مىشود که علم به حكم واقع یعنى حكم ابتدائى، علم به حكم اولاًبلااول، نسبت به او گاهى یك علمى پیدا مىشود و گاهی پیدا نمىشود. اگر نسبت به او پیدا نشد پس معلوم مىشود که خواست خدا بر این نبوده است كه من نسبت به او علم پیدا كنم بلکه خواست خدا بر این است كه فعلاً نسبت به همین حكمى كه الآن با این شرایط خاص [است] حالا یا مسئلۀ تقیه است یا مسئلۀ مقلَّد یعنى فتواى مقلَّد است یا مسئلۀ خود مجتهد است یعنی خود آن مقلِّد نسبت به تقلید است و یكى هم مسئلۀ خود مقلَّد است برای او که الآن این مسئله براى انسان در اینجا حاصل مىشود، همین حكم ظاهرى هست [اما] یکدفعه برحسب اتفاق مىبینید دست مىكند و یك كتاب بیرون مىآورد و مىبیند حكم خلاف است، این حكم واقعى مىشود.
خب چرا این تا دیروز اتفاق نیفتاد؟! پس معلوم میشود این امور همه از یك جاى دیگر مىآیند و نسبت به این فرض یكىیكى قرار مىگیرند، آن حكمى كه آن شخص در آن مرتبه مكلَّف است انجام بدهد، این حكم واقعی براى او در این ظرف خاص میشود، حكم واقعى دیگرى كه هست حكم واقعى اطلاقى است؛ یعنى ظرف خاص دونَ ظرفی در آنجا لحاظ نشده است منبابمثال الخمرُ حرام [حکم] تمام شد. ولكن حكم واقعى در مقام عمل همین الخمرُ حرامٌ براى فردى كه در مقام موت است مىشود واجبٌ، این حكم أکل میته و اینها را دارد، آیا آن حكم حكم ظاهرى است؟ حکم واقعى مىشود یعنى شارع اصلاً جعل كرده است؛ منِ شارع، منِ الله جعل كردم كه در این موقعیت خاص كه حیات تو مشروط و منوط به شُرب خمر است بهعنوان وجوب جعل حكم كردم، اگر این ظرفیت برطرف شد دوباره حرمت را جعل مىكنم.
پس هردو حكم الله واقعى میشود و این حكم، حكم ترتّب مىشود. این در آن ظرف آن جنبه را دارد اینهم در اینجا [این جنبه را دارد]، نسبت به موضوع خاص که خودش هم حكم خاص را مىطلبد در این شرایط این حكم را به جعل شارع دارد، نه به جعل مقلِّد و به جعل مكلف، مكلف جعل نكرده است بلکه خود شارع جعل كرده است كه در حال مرض این دارو را گرچه نجس است باید بخوری، چون تداوى مرض منوط به شرب این دوا است گرچه در این دوا الكل باشد، اشكال ندارد. باید دوا را بخورى اگر هم دوا را نخورى بهعنوان قتل نفس محترمه تو را عقاب مىكنند، تو آن دنیا مىگویى که خدایا این دارو نجس بود. [خدا میگوید]: غلط كردى! چه كسى گفت که نجس است؟! همان كه [گفته] نجس است حالا مىگوید که باید بخوری چرا نخوردی، مگر من نگفتم که نجس است، مگر من جعل نجاست نكردم؟! آن کسی كه جعل نجاست كرده همان هم جعل وجوب شرب كرده، نجاست را برنمىدارد ولى بالأخره حرمت استعمال را برمىدارد، آن حرمت استعمال را که شارع آورد، همان حرمت استعمال را خودش برمىدارد پس هردو جعل شارع است، من كه جعل نكردم.
فرق حكم ظاهرى و حكم واقعى
پس اینكه مىگویند که حكم ظاهرى آن است كه در مقابل حكم واقعى است نه، یك همچنین چیزى نیست! حكم ظاهرى آن حكمى است كه مكلف آن حكم را براى خود واجب یا حرام ببیند، به آن حكم ظاهرى مىگویند. حالا یا حكم ظاهرى با حكم دیگر اطلاقى غیر از مقام علم و جهل منطبق مىشود یا نمىشود. اگر منطبق شد، حكم واقعى مىشود و اگر منطبق نشد این براى من در موقعیت فعلى حكم واقعى است تا زمانى كه رفع جهل نشود. وقتى كه رفع جهل شد دیگر تبدل حكم است پس هردو یكى است و تفاوت نمىكند.
تلمیذ: آنجا كه فرمودید: من ایستاده آب میخوردم فرمودید: آقاى حداد كراهت آن را لحاظ فرمودند و به شما متذکر شدند اما نسبت به امر حرام ایشان [اقدامی نکردند] چه لزومی دارد ما این تعهد را برداریم و بگوییم که مرحوم آقای حداد هم بهخاطر اینکه روایت گفته تعهد داشت نسبت به اینکه ایستاده آب بخورند یا نخورند؟!
استاد: خب من آن را از جاى دیگر كشف كردم. بله، ممكن است آن را از مرحوم آقا هم شنیده باشند، من خودم برداشتم این بوده است و همینطور نسبت به سایر مسائل ما میدیدیم که خود ایشان بدون كتاب، به مقلَّد خودش كه مرحوم آقاست مىگوید که این كار را بكنید و بعد که آقا به كتب مراجعه مىكنند مىبینند همین است، آقاى حداد كدام كتاب را خواند؟! وسائل خواند؟! اینجاست كه آدم باید یکقدری بیشتر نسبت به اینها فكر كند که بالأخره قضایایى هم هست.
فَبعدَ تمهیدِ هذه المقدمة یَتفطَّنُ اللبیب منها بأنَّ كلَّ حقیقةٍ تركیبیةٍ ـ فإنها إنَّما تكونُ تلكَ الحقیقة بحسبِ ما هو منها بمنزلةِ الصورةِ لا ما هوَ منها بمنزلةِ المادّة.1
«تكوّن این حقیقت تركیبه بهحسب آن شیئى است از آن حقیقت كه به منزلۀ صورت است نه بهواسطۀ شیئى است از آن حقیقت كه به منزلۀ ماده است، ماده كارى در وجود این حقیقت تركیبیه ندارد.
فإنَّ المادةَ مِن حیثُ إنَّها مادة مستهلكة فی الصورة استهلاك الجنس فی الفصل إذ نِسبتُها إلیها نسبةُ النقصِ إلى التمام و الضعفِ إلى القوَّة و تَقوُّمُ الحقیقة لیسَ إلاّ بالصورة و إنَّما الحاجةُ إلیها لأجلِ قبولِ آثارِها و لوازِمها و انفعالاتها الغیر المنفكة عنها من الكم و الكیف و الأین و غیرها حتى لو أمكنَ وجودُ تلكَ الصورةِ مجردة عن المادةِ لَكانت هی تلكَ الحقیقة بِعینها لِما عَلمتَ أنَّ المادةَ لا حقیقةَ لها أصلاً إلا قوة حقیقة [الحقیقة] و قوَّةُ الحقیقة مِن حیثُ إنَّها قوَّةُ الحقیقة لیست حقیقةً
[ماده از حیث ماده بودن] مستهلك در صورت است مثل استهلاك جنس در فصل. نسبت این ماده به صورت نسبت نقص به تمام است و ضعف به قوت است. تقوّم و قوام حقیقت فقط به صورت است و همانا نیاز به ماده نیست مگر بهخاطر اینكه این ماده آثار صورت و لوازم صورت و انفعالات آن ماده را قبول مىكند كه غیرمنفك از آن آثار است از كم، كیف، أین و امثالذلک، حتى اگر ممكن بود این صورت را بدون ماده در خارج محقق كنیم، آن صورت باز حقیقة الشیء بود و كارى به ماده نداشتیم ولى خب چه مىشود كرد كه صورت بدون ماده در خارج محقق نمىشود.
برای اینکه دانستی اصلاً حقیقتى براى ماده نیست مگر قوۀ حقیقت، و آن از حیث حالت استعدادى حقیقتى ندارد بلكه آن در مقام قوه بودن خود او حقیقت دارد نه در مقام فعلیت داشتن.
فالعالمُ عالمٌ بالصورةِ العالَمیة لا بِمادَّتِها و السریرُ سریرٌ بِهیئتِهِ المخصوصة لا بِخشبیَّتِه و الإنسانُ إنسانٌ بِنفسِهِ المُدبِّرةِ لا بِبَدنِه و الموجودُ موجودٌ بِوجودِه لا بِماهیَّتِه فَصورةُ العالَمِ لو كانت مجردةً لَكانت عالماً و الهیئةُ السریرةِ لو تحقَّقت بِلا خشبٍ لَكانت سَریراً و كذا نفسُ الإنسان حینَ انقطاعِها عَن علاقةِ البدن إنسانٌ و الوجودُ المجردُ عنِ الماهیة موجودٌ كالواجبِ تعالى.
عالَم به همین صورت عالمیت عالم است نه به مادۀ او. سریر، سریر است به هئیت مخصوصۀ او نه به خشبیت ـ خشب هم زیاد پیدا مىشود ـ انسان انسان است بنفسهِ المُدبِّرة، نه به جسمیتش و نه به بدنش. موجود، موجود است بوجوده نه به مادیت. اگر صورت عالم مجرد بود باز هم به او عالَم گفته مىشد درحالىكه سنگ و آجر در اینجا نبود لذا ما به همان جنبۀ مثالى كه علت براى این هست هم عالَم مىگوییم و به بالاتر از او، و هئیت سریر اگر بدون خشب تحقق پیدا کند به او هم سریر گفته مىشود و...»
این مسئله در بحث تجرى مىآید كه چرا حقیقت تجرى حرام است و عِقاب بر او مترتب است درحالىكه هنوز مادۀ فعل را انجام نداده و شخص هنوز ضربى نزده است، مادهای در خارج محقّق نشده است ولى عقاب مىكنند؛ آن عقاب بهخاطر این است كه آن صورت بدون ماده در اینجا محقق است؛ صورت عمل حرام هست ولى ماده در خارج وجود ندارد. این بهخاطر همین است. پس ببینید چقدر این بحث، بحث عالى است و در چه مباحثى مىتواند [بسط] پیدا کند!
و كذا نفسُ الإنسان ... و همین طور وقتى که علاقۀ نفس انسان از بدن گرفته مىشود باز انسان، انسان است لذا وقتى اینها از دنیا مىروند به خیلیها که آنها را میبینند مىگویند که ما زنده هستیم پس چرا شما براى ما گریه مىكنید؟! خیلى اتفاق مىافتد مثلاً اینهایی كه مىمیرند وقتى آنها را در خواب مىبینند مىگویند ما كه زنده هستیم چرا دارید براى ما گریه مىكنید؟! تعجب مىكنیم! گریه براى خودت بكن ما كه الآن زنده هستیم. یعنى هیچ تغییرى در خودش نمىبیند كه بخواهد بهخاطر آن تغییر بگوید که حق دارى گریه بكنی، چیزى براى من اتفاق نیفتاده كه تو الآن دارى براى من گریه مىكنى. من همین هستم، این بدنم هست كه حالا افتاده است خب افتاده كه افتاده اینكه دیگر مشکلی ندارد، تو دارى براى چه گریه مىكنی؟! یعنى آن شخص اصلاً نسبت به این احساسى ندارد و همان حقیقت خودش را یکدفعه اینجا مىبیند! تا حالا اینجا بود خب حالا آنجاست ولی این همان است.
اگر شما از این حجره بیرون بروید و به حیاط بروید آیا عوض میشوید و باید در سرشان بزنند و گریه کنند که آقا از این اتاق بیرون رفت؟! پس همه در سرتان بزنید و گریه کنید، ایام فاطمیه است! نه بابا من تا حالا در اتاق بودم حالا بلند شدم و در حیاط برای خودم راه میروم خب اینكه طورى نشده است [کسی که مرده] همان است یعنى به همین وضعیت و كیفیت است.
این مسئله را من در همان زمان مرحوم آقا كه بیمارستان بودم و در آنجا خیلى عجیب بود كه اینهایى كه همیشه دور [ایشان] بودند، آمده بودند و چه میکردند و... چندتا از دوستان در آنجا بودند و غریبه هم زیاد بود، بیستتا سىتا در آنجا ریخته بودند و من هرچه مدام نگاه مىكردم مىدیدم که ایشان زنده است! بعد یكى آمده بود ـ الآن دیگر ارتباطی نداریم ـ مىگفت: آقا چرا شما دعا نمىكنید؟! گفتم: برای چه دعا کنم؟! گفت: یك كارى بكن! گفتم که طورى نشده است.
أشیرَ إلى ذلك بِما قالوا الإنسان إذا أحاطَ بكیفیةِ وجودِ الأشیاء على ما هیَ علیه یصیرُ عالَماً معقولاً مُضاهیاً لِلعالَمِ الموجودِ و قیل فی الأشعارِ الحكمیة.
| ده بود آن نه دل که اندر وی | *** | گاو و خر باشد و ضیاع و عقار1 |
و مِن هذا السبیل تحقَّقَ وجهُ لِما صارَ إلیه قُدماءِ المنطقیین مِن تجویزِ التَّحدید بِالفصلِ الأخیر وحده معَ أنَّ الحدَّ عندهم لیسَ لِمجردِ التنزیل لاكتناهِ حقیقةِ الشیء و ماهیته.
اشاره به همین مطلب شد که گفتهاند انسان وقتى كه احاطه پیدا كند على ما هىَ عَلیه درست و راستى، وقتى به آن واقعیتش احاطه پیدا كند نه به جنبۀ ظهور و مثال و مادۀ او، خود او یک عالَم معقول مىشود كه آن شبیه عالم موجود است و در اشعار حکیمه گفته شده است:
وقتى كه انسان توجه به آن عالم نداشته باشد و فقط توجه به ظاهر داشته باشد این گاو و خر است گرچه این گاو و خر دارد روى دو پا راه مىرود. آن انسانى انسان است كه متصل به ملكوت باشد.
و مِن هذا السبیل ... گفتند كه مىشود اصلاً تحدید یك شىء را به همان فصل اخیرش آورد چون حقیقة الشیء همان فصل اخیر آن است و جنسش دیگر جزء حقیقیة الشیء بهحساب نمىآید مهمِّ در ذات شیء همان فصل اخیر اوست كه بروز و ظهور اوست. بااینكه حد نزد آنها به آن مجرد تنزیل در مقام اعتبار نیست بلكه حقیقة الشىء به همان ماده و صورت و ذاتى او برمىگردد.
البته در اینجا مرحوم علامه یك اشكالى كردند كه تحدید به همان ذاتیات برمىگردد. به نظر من همان مسئلۀ بالا صحیح است كه خود فصل حقیقت شیء است و اینكه فصل جنس را هم در ضمن حدّ شىء مىآورند فقط این مقام ابهام آن ذات را مىرساند والاّ شما هم نیاوردید باز وقتى انسانیتى را تصور مىكنید، آن انسانیت با همان جنبۀ جنس بودن او عجین است و نیاز ندارد بگویید که انسان یك حیوانى است كه فلان است و ناطقیت هم در آنجا ضمیمه شده است. نفس اینكه بگویید: ناطقٌ! خود آن ناطقیت معلوم است که به آجر، درخت، سنگ و چوب نمىچسبد بلکه آن ناطقیت به حیوان تعلق مىگیرد. لذا میتوانیم بگوییم که اشكال مرحوم علامه وارد نیست.
حقیقت ماده
تلمیذ: خود ماده بِما هى ماده داراى یك حقیقتى است؟
استاد: بله، حقیقت ماده همان جنبۀ ابهام و استعدادش هست نهاینکه خودش استقلال داشته باشد والاّ ماده بدون صورت كه نداریم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد