پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروه اسفار
مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت در فلسفه مشاء میپردازند. بحث با تبیین مسلک مشهور در فلسفه آغاز میشود که ماده را به دلیل ابهام، منشأ انتزاع جنس و صورت را به دلیل تعیّن و تشخّص، منشأ انتزاع فصل میداند. در ادامه، با نقد این نگاه سادهانگارانه، بر این نکته تأکید میشود که حقیقت اشیاء فراتر از اعراض ظاهری است و تنها با اتصال به عالم ملکوت و حقیقت صوریه، امکان ادراک کنه ذات اشیاء فراهم میگردد. استاد با عبور از مباحث فلسفی، به تبیین قاعده علیت در حکمت اشراق میپردازند و نشان میدهند که چگونه هر تعین خارجی، متصل به مبدأ و علتی است که لحظهبهلحظه آن را ایجاد میکند. در نهایت، با نقدی بر نگاههای اعتباری و خیالی به دنیا و سلطنت، بر ضرورت توجه به حقیقت وجودی و غفلتزدایی از امور اعتباری تأکید میشود.
درس ششصد و هشتاد و پنجم
کیفیت أخذ جنس از ماده و فصل از صورت بنابر حکمت مشاء (5)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
صحبت در کیفیت اخذ جنس از ماده و فصل از صورت بنابر مسلک باب ایساغوجى و کلیات خمس بود و مشربى که مرحوم آخوند بر آن مشرب مَشى کردند ماده بهعنوان اینکه اصالت در ابهام خود دارد جنبۀ فعلیت دارد و لذا ما مىتوانیم جنس را از ماده اخذ کنیم و بهعنوان یک مابهالاِشتراک به همۀ انواع تعمیم بدهیم و همینطور صورت از آنجایى که جنبۀ امتیاز و تعیّن و تشخّص دارد و در این تعیّن و تشخّص فعلیت دارد ما فصل را باید از صورت انتزاع کنیم.
این مطلب و مسلکى بود که تابهحال فلسفۀ مشاء و همینطور مرحوم آخوند و غیره که امثال بوعلى و اینها باشند به این مسئله مىرسیدند گرچه مرحوم بوعلى در اینجا مطلبى دارد، البته ایشان به این مسئلهاى که مرحوم آخوند در اینجا اشاره مىکنند نرسیده است ولى باز یکقدرى مطلب را از سادگى خودش بیرون مىآورد و میگوید: اینقدر هم ساده فکر نکنید که فصل را بخواهید از صورت بگیرید و تصور کنید که مابهالاِمتیاز برایتان مشخص شده است و آن حقیقة الشیء براى شما منکشف شده است. ظاهراً او هم همین را مىخواهد بگوید منتها مطلب در یک ابهام باقى مانده و با این ابهام، ایشان رد مىشوند در اینکه حقایق اشیاء را فقط خداى متعال که ﴿عَٰلِمِ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَة﴾1 هست میتواند آن مسئله را بفهمد و ادراک کند و معرفت به کُنه ذات اشیاء داشته باشد و دیگران فقط صُور ظاهر میبینند و یک اعراض و لوازمی مىبینید منتها بر اجتماع آن اعراض حکم فصلیت شیء میکنند و خیال مىکنند که حقیقت شیء همان است؛ همینکه به یک غنم نگاه مىکند و سر او را به آن شکل مىبیند و پوست او را به آن قِسم مىبیند و کیفیت صوت او را به آن شکل مشاهده مىکند و خصوصیاتى را که از نقطهنظر مسائل و خواص خود لحم و ویتامینهایى که دارد و کیفیت مزهاى که دارد و ذوق و امثالذلک رویهمرفته براى او یک صورت متعیّن و متشخّص پیدا مىشود که اسم او را غنم مىگذارد. درحالىکه مطلب اینطور نیست. یک جنبۀ ظاهر و یک اعراضى را در اینجا مشاهده کردید که اگر ذوق است به کیفیات مىرود، اگر کم است به مقولۀ مقادیر مىرود، اگر کیفیت رأس و پا و اینهاست به مقولۀ وضع و امثالذلک مىرود و همه به اعراض برمىگردند و هیچکدام از اینها نمىتواند که مشخِّص خود شیء باشد.
مثال برای تشخیص صورت از ماده
دلیلش این است منبابمثال شما یک مجمسهاى بسازید که این مجسمه عین غنم باشد. آیا قبل از اینکه به او دست بزنید شما تشخیص مىدهید این غنم هست یا نه؟ چشم شما همان عرضى را مىبیند که در غنم واقعى مىبیند و سر سوزنى تفاوت نمىکند و در وهلۀ اول مىگویید: هذا غنمٌ، یک مقداری جلوتر مىروید مىبینید ایستاده و تکان نمىخورد [با خود میگویید:] این غنم چرا خوابش برده است؟! قضیه چیست که این به این کیفیت هست؟! بعد مىروید دست مىزنید، حتى اگر حرکت هم بکند مثل آن قضیۀ سامری ﴿عِجۡلٗا جَسَدٗا لَّهُۥ خُوَار﴾،1 ﴿فَقَبَضۡتُ قَبۡضَةٗ مِّنۡ أَثَرِ ٱلرَّسُول﴾2 در آن جریان، این یک گوسالهاى است به این کیفیت، این گوساله گرچه وجود خارجى ندارد ولى بالأخره صورت و خصوصیات را دارد و حتى اگر دست به او بزنید و در تمام اینها جلوتر بروید حالا شما در آن [غنم]، خصوصیات اجزاى مادیۀ غنمیت خارجى را درست کنید ـ بالأخره الآن تکنولوژى آمده و مىتوانید چنین کارى انجام بدهید ـ و هرچه بکنید بالأخره ترکیب و مَچ و مونتاژ کردید، این مواد و اجزاء را باهم مخلوط کردید. صورت شیء را درست نکردید بلکه اجزاء را با همدیگر جمع کردید و آن تبدیل به غنم شد و یک پوست هم روى آن انداختید و پشم و فلان و این حرفها، مىگویید: هذا غنمٌ و کسی هم نمىفهمد! تکان مىخورد و اگر لحمش را بردارید مزۀ لحم مىدهد. آن واقعیة الشیءای که آمده این را از بقیه جدا کرده است یک چیزى ته دلتان مىماند که این بالأخره آن نیست. اینکه این، آن نیست پس چه چیزى است که در نهایت مسئله مىگوییم: این نمىتواند او باشد؟ این را ما درست کردیم و این را ما سرهم کردیم و این را ما ترکیب و مونتاژ کردیم تا به این وضع و به این کیفیت درآمده است. آن عبارت از صورت آن چیزى است که ذهن شما بهنحو ابهام بهسمت او کشیده مىشود ولى نمىتواند به آن دسترسى پیدا کند و امکان هم ندارد.
شما اگر تا قیامت بنشینید و فکر کنید که چه شده که این غنم شده است نمىفهمید. اگر تا قیامت فکر کنید که چه شده که این بقر شده و این غنم شده و آن جَمَل شده و او انسان شده است، به آنچه شده است نخواهید رسید! چون ما که به مجردات دسترسى نداریم ما به آن صُور مجردۀ نوعیه اطلاع نداریم. آنچه که ما اطلاع داریم عبارت از همان چیزی است که چشم ما مىبیند و گوش ما مىشنود و لامسۀ ما احساس مىکند و به این مىگوییم: غنم! چون مىبیینم آن کمیّتش از این بیشتر است، به او مىگوییم: بقر! کجا بهخاطر کمیّت است؟! شاید شما گوسفند بهاندازۀ بقر پیدا کنید، یک گوسفند هشتصد کیلویى، یک تُنى [اصلاح] نژاد شده و فلان درست کنید، دیگر تمام شد؟! نه، باز این غنم است منتها غنمى است که بزرگ است. بقر را شما کوچک کنید بهاندازۀ گوسفند بشود وقتى نگاه مىکنید میبینید یک فرق بین این و آن هست! آن فرق از کجاست؟ آنچه بین این هست و بین آن نیست! دو سنخ هستند، گرچه از نظر وزن یک اندازه و پوستشان یکى است پشمشان و خصوصیات و اعراضشان یکی است ولى یک فرقى بین این دو هست که از همدیگر تمایز پیدا مىکنند، آن فرق در کجاست؟ آن صورت، صورت نوعیه است؛ آن صورت نوعیهاى است که باعث شده شما این فرق را بهنحو اجمال مشاهده کنید نه بهنحو تفصیل.
آسان نبودن ادراک حقیقت صورت
فقط کسى مىتواند این نحوۀ تفصیل را ادراک بکند که نفسش به همان حقیقت صوریهاى متصل باشد که آن حقیقت صوریه تنازل در آن عالم پیدا مىکند و به شکل غنم ظهور پیدا مىکند و در عالم خارج جنبۀ مادی و جسدیّت پیدا مىکند. آن شخص مىتواند کیفیت صورتبندى حقیقتِ مجرّدۀ مبدأ براى نزول این صورت را [ادراک کند] ـ ببینید اینکه الآن توضیح مىدهم همان چیزى است که مىخواهیم در اینجا مطرح کنیم؛ این همان است منتها با این بیان ـ آن کسى مىتواند آن حقیقتى را که از آن وجود بالصرافه که دارد شکل و کیفیتش تغییر پیدا مىکند و به آن صورت ملکوتیهاى درمىآید که نتیجه و مآلش همین است که شما الآن دارید در خارج مىبینید، آن شخص فقط مىتواند به صورت اشیاء اطلاع پیدا کند آن شخص مىداند چه شده است که این غنم است و چه شده است که این بقر است.
نفس امام علیهالسّلام مدیر و مدبّر و مجرى نزول فیض
آن شخص مىداند و این فقط کسى است که مىتواند بر ملکوت عُلیا نه سُفلی که عالم بزرخ و مثال است در آنجا اشراف پیدا مىکند، او مىتواند کاملاً نسبت به این قضیه اطلاع پیدا کند و حقایق اشیاء در دستش باشد که در وهلۀ اول نفس امام علیهالسّلام است که خود او مجرى این نزول فیض است یعنی نفس خود امام سازنده است و آن مدیر و مدبّر است و طبعاً وقتى که یک حقیقتى خودش حقیقت مولِّده است طبعاً شاعر نسبت به تولید و مولِّد و متولّد خود هم خواهد بود. یکى نفس امام علیهالسّلام است و دیگرى شخص ولىّ است که مىتواند، و او کسى است که مراتب اسماء را درنوردیده و نسبت به آنها جنبۀ فعلیت براى خودش پیدا شده است او مىتواند آن کیفیت تغییر و تبدّل اسم را از کلى به جزئى بهدست بیاورد. دراینصورت مسئله روشن مىشود و از آنجایى که مرحوم بوعلى تا حدودى مسئله را دریافته ولیکن به حقیقت مطلب نرسیده است، مطلب را به کل رد میکند.
مرحوم ملاصدرا در اینجا با یک عبارت دیگرى [بیان میکند] که قدرى با آنچه که ما گفتیم فاصله دارد. چون این مسئلهاى که گفتیم قدرى عمیقتر و دقیقتر هست. [مرحوم ملاصدرا] با یک عبارت دیگرى بهواسطۀ جهاتى که براى ایشان بهواسطۀ کشف، پیدا شده [بیان میکند] و ما مىتوانیم مطلبى که ایشان در اینجا مىگویند یک نوع افاضه بدانیم که یک نوع افاضه و عنایت آمده است. واقعاً مسئله، مسئلۀ عالى و راقى است که ایشان مطرح کردند. البته آن حواشى که هست را عرض خواهیم کرد چه مطالبی دارد. حالا فعلاً راجع به این قضیه باید بگوییم که این چنین کسى مىتواند این مسئله را ادراک کند.
بررسی مسئله از نظر فلسفۀ اشراق
علت حدوث شیء، موجب بقاء شیء، بنابر فلسفۀ اشراق
تا اینجا آنچه را که به نظر میرسد از نقطهنظر حیثیت عرفان نظرى در اینجا مطرح است و اما از نقطهنظر فلسفه و مبانى حکمى که از این نقطهنظر بخواهیم مسئله را بررسى کنیم مطلب طور دیگرى خواهد شد. بنابر فلسفۀ اشراق و حکمت ذوقى؛ [مطلب] این است که هر شیئى که در این عالم ظهور خارجى پیدا مىکند براساس یک سلسلۀ علیتى است که آن سلسلۀ علیت همانطورىکه موجب حدوث شیء است موجب بقاء شیء هم خواهد بود یعنى وقتى که شما یک شیء را درنظر مىگیرید، الآن تصور نکنید که ارتباط او با مبدأ قطع شد؛ مثل بچهاى که از مادر متولد شود دیگر کاری با مادرش ندارد و اگر با شیر خشک هم تغذیه کند زنده مىماند.
ظهور تمام اشیاء موجود در عالم براساس قاعده و قانون علیت
این مسئله اینطور نیست بلکه این قضیه، قضیهاى است که مسئله بهعنوان نفس تعیّن شیء در خارج است، یعنى خود تعیّن شیء در هر لحظه از لحظات بقاء و کینونیّتش به اتصالى است که دارد و آن اتصال اگر بخواهد قطع شود طبعاً آن تعیّن هم منعدم خواهد شد! قضیه مثل چراغ مىماند؛ الآن این چراغى که بالاى سر ما اینطرف و آنطرف روشن است این یک تعیّن خارجى دارد ولى این تعیّن خارجى یک تعیّن جداى از آن مبدأ نیست. ما شکى نداریم بر اینکه این حقیقتى که الآن در اینجا ظهور پیدا کرده است یک ریشهاى دارد و در این مسئله که ریشه و اصل دارد شک نداریم ولى اینکه آیا وجودش باقى است به بقاء آن ریشه و عدمش محقق است به عدم آن اصل و آن ریشه، چه موقع براى انسان حاصل مىشود؟! وقتى که انسان کلید را بزند، وقتى که زد و خاموش شد همان لحظه دیگر نه تعینى وجود دارد نه تشخّصى وجود دارد! تمام شد! دوباره کلید را بزند دوباره تعیّن و تشخّص پیدا مىشود. شما الآن نمىبینید اینکه الآن در اینجا روشن است اصلش کجاست. مثلاً اصلِ آن در نیروگاهى است که در سدّ دز هست، اصلش در نیروگاهى است که آن توربینها در فلان شهر کار مىکنند چرخها چرخها را حرکت مىکنند این اصل را شما نمىبینید بلکه این را که در اینجا هست مىبینید! چه موقع برایتان مشخص مىشود؟ وقتى که نگاه بکنید یکدفعه مىبینید برق رفت! برق رفت چه شد؟ عجب! آقا برق رفت! بله، برق رفت! خب نیروگاه است و از کار افتاده دیگر! یااینکه آبها خشک شده است و این کار نمىکند و باید دنبال یک چیز دیگر برویم! الآن که برق رفت شما این «رفت» را تا مىگویید، به آن اصل مىزنید و به این دیگر کار ندارید که این الآن هست یا نیست. این تغییرى که براى شما در اینجا حاصل مىشود به همان حقیقت و اصل شیء برمىگردد یعنى سراغ علت مىروید که چرا علت قطع شده است؟ کارى به معلول ندارید یعنى بهمحض اینکه این معلول براى شما تعیّن پیدا کرد فوراً شما سراغ علت رفتید که چرا علت قطع شد. تمام اشیائى که در عالم هستند همه براساس قاعده و قانون علیت ظهور پیدا مىکنند.
حقیقت وجود اعلىٰ و اشرف از ماده و صورت
آن علیت براى شیء هست که موجب تبلور و ظهور خارجى شیء است کارى به ماده و صورت نداریم! ماده چیست؟! صورت چیست؟! این حرفها چیست؟! آن علیتى که در آنجا دارد مىآید و پشت صحنه هست و خود را نشان نمىدهد آن حیثیت عِلِّى است که در اینجا یک امر مشخّص و متعیّن درست کرده است و آن عبارت از همان صورةُ الشیء است؛ هم ماده درست مىکند هم صورت درست مىکند. نهاینکه یک مادۀ مشترک درست بکند و یک صورت مخصَّص و متشخِّص! یک علیت بیشتر نیست که آن علیت هم ماده است هم صورت است. ماده و صورت است، نه به معناى امر مشترک بلکه به معناى یک حقیقتى که آن حقیقةُ الشیء، کلُّهُ صورةٌ لا مادةٌ و صورةٌ! آن کلُّهُ صورةٌ، یعنى همان نفس الوجودى که الآن منقلب شده است. مگر نفس الوجود ماده دارد؟! شما ماده در نفس الوجود دارید؟! آیا آن وجود باری تعالى یک مادهاى دارد و یک صورتى دارد که مادهاش بین او و خلایق مشترک است و صورتش صورت واجب الوجود است و در بقیه ممکن الوجود؟! آیا اینطورى است؟! یااینکه نه، حقیقت وجود اعلىٰ و اشرف از ماده و صورت است؟!
پس در این مکتب ذوقى و حکمت ذوقى و فلسفۀ اشراقى که اینجا به این کیفیت دارد مطرح مىشود، مسئله به جنبۀ علیت برمىگردد از مبدأ اعلى، از آن حقیقت وجود بالصرافه و بسیط، از آنجا مسئله ریشهیابى و بررسى مىشود، نه از اینکه در ظاهر یک چیزى مىبینیم بین اشیاء مشترک است و اسم آن مشترک را جسمیّت و مادیّت و هیولا مىگذاریم و اسم آن مختصَّش را مىگذاریم همان صورت نوعیه که آن فصل بر آن صورت نوعیه اخذ مىشود و در ضمن آن فصلیت مصادیق متعددهاى دیگر در آنجا وجود دارد.
ما اصلاً کارى به این نداریم که این جسم است و ماده است و مابهالاِشتراک دارد و ... ما الآن سراغ علت مىرویم؛ آن علتى که الآن این تخت، تخت است چیست را حالا کار نداریم. علتى که الآن چراغ روشن است چیست؟ من به آن کار دارم. آیا این نورى که الآن اینجا هست با آن نورى که در آنجا هست باهم اشتراک دارند؟ باهم یکى هستند؟ باهم در یک سطح مقوله هستند؟ این حرفها چیست! این نور برای یک نیروگاه است و این نور هم برای یک نیروگاه دیگر است! این سیم از یک جاى دیگر آمده است. گرچه الآن در این اتاق دوتا نور وجود دارد ولى فرض مىگیریم که این از یک ترانس آمده است و آن از یک ترانس دیگر آمده است. این از یک مولّد، آن از یک مولّد دیگر آمده، فقط شما نور را مىبینید که با همدیگر مشترک است ولى هیچ ربطى به همدیگر ندارند حالا برحسب اتفاق رنگش مثل همدیگر است خب باشد به من چه! برحسب اتفاق گرمایش مثل همدیگر است خب باشد. این برحسب اتفاق که رنگ و گرماى آن و سایر خصوصیاتش شبیه همدیگر هستند نمىآید یک مادهاى مشترک بین این دو و یک صورت متمایزه درست کند بلکه اصلاً در اینجا ماده و صورت ندارد! این یک واقعیت است از آنجا آمده و اینهم یک واقعیتى است که از یک جاى دیگر آمده است و اصلاً ارتباطى به همدیگر ندارند. این از اینطرف کشور است و آن از آنطرف کشور است. دو چیز درست شده است دو امر درست شده است دو حقیقت دارد و اصلاً دو چیز مختلف هستند. آن انرژى مولّدش مشابه است ولى مبدأ یکی آب و فشار آبى است که از داخل لوله مىآید و آن پرههایى که اُریب هستند شروع مىکند با یک چرخش شدید گرداندن و وقتى آن مىگردد توربین شروع به گردیدن مىکند و با آن آهنرباهایى که در دور توربین نصب شدهاند این مدار الکتریکى حاصل مىشود و آن مدار حرکت مىکند داخل سیم مىرود و آن سیم مىآید در یک ترانسهایى تضعیف مىشود ولتاژ 6000 مىشود 220 و 220 مىآید در خانه شما و شما الآن این چراغ را روشن مىکنید و اگر کمتر بیشتر باشد اصلاً مىترکد.
یکى هم از آنطرف؛ نیروگاه گازوئیل، گاز، نفت یا هرچه که هست از اینطور چیزها، مىآید بخار تولید مىکند و آن بخار مىآید این توربین را مىگرداند و نیروى بخار مىآید و این شروع به حرکت مىکند. اصلاً از ریشه فرق مىکند اصلش فرق مىکند نوعش فرق مىکند کیفیتش فرق مىکند.
بله، آن ماحصل و نتیجهاى که خارج مىشود عبارت از همان فرکانسهایى است که بهطور متناوب حرکت مىکند و مىآید به این شکل براى ما الآن ظاهر مىشود و ما اینها را داریم مشاهده مىکنیم. اینکه الآن دارید مىبینید دو اصل دارد دو ریشه دارد و با همدیگر تفاوت مىکنند و اگر این قطع شود شما مشاهده مىکنید و آن وصل شود شما مشاهده مىکنید آنهم همینطور. یک حقیقت هست و یک واقعیت هست که اینطوری الآن دارد ظهور پیدا مىکند.
تجلّى ازلى!
بنابراین «اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود» نتیجهاش چیست؟ «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد»،1 نه دو دفعه تکرار! یعنى یک تجلّى مىکند و در آن یک تجلّى که کرده آن تجلّى ازلى بوده نه تجلّى زمانی! ما در ازل بودیم چون خدا ازلى بوده و علت هیچگاه از معلول جدا نمىشود. ما در ازل بودیم صورت ظاهرى و مادى ما الآن به این شکل در خارج هست ولى آن حقیقت وجودیۀ ما در ازل بوده است، به خدائى خدا هم بوده است! نهاینکه یک زمانى خدا بوده و ما صورت وجودى نداشتیم یعنى خدا یک زمانى بود با خودش فکر مىکرده است که حالا بنشینیم ببینیم چهکار کنیم و شروع کرده است یکىیکى نقشه کشیدن؛ این را اینطورى درست کنیم آن را آنطورى درست کنیم، این را کلهاش را اینطورى کنیم آن را کج کنیم راست کنیم فلان کنیم بالا کنیم پایین کنیم تااینکه افراد درست شوند. این آدم که در این دنیا آمده است بالأخره غذا مىخواهد لذا گوسفند درست کنیم یک گاوى برایش درست کنیم یک خرى برایش درست کنیم که سوار شود. البته خر زیاد درست کرده است ـ خر زیاد درست کنیم! ـ منتها بعضى خرها شاخ دارند و بعضى خرها بىشاخ هستند! بیچاره خرهایى که چهارپا راه مىروند آنها خر بىشاخ هستند! بعضى خرها خرِ شاخ دارند و به بقیه شاخ مىزنند اینها خر دوپاى شاخدار هستند! بله، اینطورى درست کرده است. حالا نمىدانم آنجا خدا عقل کم آورده است؟! قضیهاش چطورى بود؟ ما که نبودیم تماشا کنیم!
یک بنده خدایى بود آدم خوشمزهاى بود مىگفت: صبح که ملائکه از خواب بلند مىشوند خیلى سرحال هستند و صورتشان را آب مىزنند خلاصه صبحانهشان را مىخورند شروع مىکنند به آدمسازى و کارخانه و فلان! صبح سرحال هستند نقشهها را خوب مىکشند؛ چشم و ابرو و... همچنین آدمهایى خوب و خوشگل درست مىکنند اینها برای اول صبح هستند! اینها برای براى بعد از صبحانه و بلند شدن هستند! سرى اول اینها را درست میکنند. یک مقداری مىگذرد نزدیک ظهر که مىشود خسته مىشوند اینها هم بالأخره خسته مىشوند و خلاصه دیگر یک جورهایى دیگر مىزنند و اینها برای ظهر هست. بعدازظهر که مىشود مىگویند: اىدادبیداد چه موقع ساعت کاری ما تمام مىشود؟! این کج و کوله درمىآید! حالا آنجا اینطورى مىشود یک مقدار از بالاخانه کم مىگذارند یک مقدار از پایینخانه کم مىگذارند یک مقدار قار و قور شکم و معده و ... و همینطورى بیرون مىدهند! نزدیکیهاى نصف شب که دیگر چرتش میگیرد، همینطورى مىزند و مىرود! [حالا این شخص] افرادى که بودند یکبهیک را تقسیم میکرد!! مىگفت: تو برای کار نصفهشبی! تو برای شش بعدازظهرى! تو برای اول صبحى!! خیلى قشنگ و خوشگل و فلان و از اینطور چیزها دیگر! برحسب سلیقۀ خودش اینها را 4 بعدازظهری درست میکرد و شش بعدازظهری درست میکرد و ساعت یازده شب درست میکرد و آن موقع! مىگفت: تو موقعى که ملائکه غش کرده بودند درست شدى! بهدرد هیچى نمىخورى! به او گفتم: تو از زنت راضى هستى؟! گفت: این زن برای ساعت دوازده هست! ساعت دوازده درست شده است! علىٰکلّحال اینهم یکطور تصورى است! حالا اینهم یک قسم برداشتى است؛
| هر کسى از ظنّ خود شد یار من | *** | وز درون من نجست اسرار من1 |
این واقعه و قضیه عبارت از همان حقیقت صوریۀ مجرّدۀ فصلیه است که آن حقیقت صوریۀ فصلیه، همان تعیّن الشیء است.
اگر در یاد رفقا باشد ما در مسئلۀ بین حقیقت ماهیت و کیفیت تحققش چه مسئلهاى را عرض کردیم، همان مطلب را شما در اینجا بیاورید. آن مطلب را که در آنجا صحبت شد راجع به اینکه ماهیت یک واقعیتى خارجی است ولى آن واقعیت خارجى، جداى از وجود بسیط و بالصرافه نیست بلکه همان وجود بالصرافه و بسیط است که ما به او اسم ماهیت مىدهیم؛ این اسم ماهیتى که مىدهیم ظهورِ همان وجود خارجى است. حالا این ماهیت گاهى به یک ماهیت دیگر تغییر پیدا مىکند نهاینکه ماهیت ازبین رفته است و از وجود جدا شده و معدوم شده است و الآن یک ماهیت دیگرى به تَبَع وجود پیدا شده است تااینکه شما بگویید که ماهیت امر عدمى است. ماهیتى که آن ماهیت را شما مشاهده مىکنید نفس الوجود است! منتها آن نفس الوجود الآن در این شکل است! امروز شما نفس الوجود را بهصورت لیوان مىبینید و فردا همان نفس الوجود را بهصورت استکان مىبینید پسفردا همین نفس الوجود را شما بهصورت خاک مىبینید و سه روز دیگر هفتۀ دیگر همین نفس الوجود را به شکل دیگر مىبینید درحالیکه همۀ اینها نفس الوجود است! نهاینکه یک مادهاى داریم ـ توجه کنید! ـ که در تمام اینها باقى است و فقط صورت عوض مىکند؛ یک روز این صورت [فردا صورت دیگر!] نه، ماده و صورت یکى است که الآن آن ماده و صورت این است و فردا ماده و صورتِ دیگرى غیر از این داریم! نهاینکه این مادهاش فردا هست! تا حالا میخواندیم که این یک مادهاى دارد که همان است که دست مىگیریم و اینطرف و آنطرفش میکنیم و وزن میکنیم؛ این یک مادهاى دارد که همان است که داریم وزن مىکنیم و مىگوییم: اینکه داریم الآن وزن مىکنیم آن وزنه کارى ندارد به اینکه لیوان روى آن وزن مىشود یا یک چیز دیگر! وزنه مىگوید: من مىخواهم ببینم وزنش چقدر است؟ نمىگوید: چیزى که الآن شما روى من گذاشتید لیوان است یا استکان است یا کاغذ، من به این کار ندارم. وزنه، ما را به اصل الوجود راهنمایى مىکند. بَعد شما این ماده را بردارید بشکنید و خردش کنید و خمیرش کنید مىبینید ماده هست [ولی] صورتش عوض شده است پس صورت یک امر عرضى بود که آمد و رفت و اصل هست.
تا حالا این را میخواندیم و بحثمان این بود. و همینطور همین کاغذ از میلیونها و میلیاردها سال پیش بوده است منتها صورتش عوض شده است. یک وقتى پنبه بود، یک وقتى چوب درخت بود، آن چوب درخت قبلاً اصلش [چیز دیگری بوده است] این همان سیر را طى مىکند و ماده مىآید مىآید تا مىرسد الآن جلوى سرکار فیضآثار قرار مىگیرد. اینکه الآن جلوى شما قرار گرفته یک حقیقت و مادهاى بوده که به صور مختلف درآمد. فعلاً اینجاست و ما از فردایش خبر نداریم. فردا یکى این را مىسوزاند مثل کتابخانههایى که سوزاندند!
در زمان عمر کتابخانهها را آوردند سوزاندند گفت: ما قرآن داریم نیازى به [روایت یا کتب] نداریم؟!1 آدم چه بگوید؟! این مادهاى که در اینجاست یک امر سیالى است که هردو صورت [وجود دارد] تا حالا ... .
اینجا مرحوم آخوند چیز دیگر مىخواهد بفرماید، مىخواهد بفرماید: این یک تفکر سطحى و یک تفکر بدوى است. تفکر اصل این است که ما اصلاً مادۀ بدون صورت تابهحال نداشتیم! در هر لحظه شما یک شیء داشتید که هیچ ارتباطى به قبل ندارد. چه ربطى به قبل دارد؟! شما در هر لحظه یک تجلّى دارید، این نه ارتباطى به قبلش دارد و نه به بعدش دارد. در این لحظه تجلّى این است، فردا در این لحظه تجلّى چیز دیگرى است و به این چه مربوط است؟! پس چرا مىگویى: یک امر سیال؟! ما امر سیال نداریم اصلاً! این عبارت از همان حقیقت وجودیهاى است که آن حقیقتِ وجودیه، در هر ثانیه، در هر دهم ثانیه، در هر صدم ثانیه، در هر یک میلیونیم ثانیه، که اصلاً ثانیه نمىتواند در او قرار بگیرد و مافوق ثانیه و زمان است، آن مافوقیت ثانیه و زمان است که براى شما که در ثانیه قرار گرفتید اینطور آمده است. اگر شما در ثانیه قرار نمىگرفتید و آن چشمتان باز بود آیا او را در ثانیه مىدیدید یا در امر ثابت مىدیدید؟! یک امر ثابت است و آن امر ثابت اتصالیه هر روز یک شکلى به خود مىگیرد.
پس این در واقع یک امر است نهاینکه یک ماده است و شکلش عوض مىشود. یک حقیقتى است که آن حقیقت، در هر تشکّلى که بهواسطۀ ظروف مختلفه پیدا مىشود به یک صورت خودش را نشان مىدهد و به یک شکل خودش را نشان مىدهد و بهاصطلاح به یک واقعیت خودش را نشان مىدهد. بعد ما افراد و اشیائى مىبینیم؛ آن انسانى که یکدفعه دارد مىخندد یک واقعیت دارد و آن آدمى که دارد اخم مىکند یک واقعیت است گرچه بدنش یکى است ولى آن حالتش دوتا است و دو حالت مختلف است که این دو حالت مختلف از یک وجود نشئت مىگیرد. این یک حالت، این یک حالت، این یک حالت، این یک حالت، هرکدام از این حالتها وجودهاى مختلف با علت مختلف دارند. آن علت حالت خنده بوده شما خنده را در ظاهر مىبینید و آن علت در باطن آمده حالت قهر پیدا کرده شما حالت قهر مشاهده مىکنید. این آن چیزى است که مرحوم آخوند در اینجا مىخواهند بهعنوان مسئلۀ جدید بفرمایند. حالا این چند خط را اگر ما بخوانیم من خیال مىکنم که یک قدرى تسریع پیدا شود.
این مطلب مرحوم آخوند که قضیۀ کیفیت علیت است و آن علیت آمده، مسئله را به اینجا رسانده که از لابهلاى مطلب ایشان فهمیده مىشود و روشن مىشود، این مطلب را داشته باشید و خوب به آن برسید آنوقت بعد مىرویم سراغ آن مسئلهاى که مطرح کردیم.
فَقد ظَهَرَ وجهُ كونِ الجنسِ فی ماهیةِ الجسمِ مأخوذاً مِن الهیولىٰ و الفصلِ مِن الصورة.1
ایشان مىفرمایند: با این بیانى که گفتیم: دیگر اشکالى به مبانى مشاء وارد نمىشود بهخاطر اینکه ماده عبارت از ابهام محض است و صورت عبارت از تعیّن محض است پس جنس را باید از ماده بگیریم فصل را هم از نوع مىگیریم. نهاینکه هرکدام را از همدیگر [بگیریم]، چون جوهر در هردو هست پس از هردو مىشود گرفت.
و هكذا الحكمُ فی نظائِرِه مِن الحقائقِ التركیبیةِ بإجراء ما ذكرناهُ فیه و لنا فی هذا المقامِ زیادةُ تحقیقٍ و توضیحٍ للكلام فاستمِع لِما یُتلى علیك مِنَ الأسرار ملتزماً صونَه عَن الأغیارِ الأشرار.1
«در اینجا مسئلهای را از مطالب مخفیه برای شما مطرح مىکنیم ـ اینجا مثل اینکه فحش مىدهد که این اغیار، اشرار» هستند مثل اینکه هر چیزى را نمىشود گفت! واقعاً شما تصور کنید اگر بخواهی این مطالب را به افراد دیگر بگویی اصلاً مسخره مىکنند! اصلاً مسخره، مسخره مىکنند [میگویند:] این حرفها چیست؟ اینها قائل به وحدت وجود شدهاند! یک وجود اصل در اینجا نزول پیدا کرده است یعنى خدا بلند شده پایین آمده؟! از آن مقامش پایین آمده! فقط مسخره کردن و شِر و وِر گفتن و چرتوپرت گفتن و اصلاً بدون اینکه فهم داشته باشند تفکر کنند یا مجال تفکر را حداقل به دیگران بدهند [حرف میزنند]. خودتان که نمىتوانید فکر کنید! از وقت فکر کردنتان گذشته است! آن موقع که باید فکر کنید نکردید حالا که دیگر پیر شدید و موقع رفتن است شروع مىکنید نِق زدن و غُر زدن و فلاسفه و حکما چه مىگویند! آنها نجس هستند و اینها کافر هستند! خدا خیرت بدهد به این کارها کار نداشته باش!
و هو أنّ الحُكماءَ قد أطبَقوا على أنّ الجنسَ بِالقیاسِ إلى فصلِه عرضٌ لازمٌ كَما أنّ الفصلَ بِالقیاسِ إلیه خاصةٌ.
«حکماء مىفرمایند که جنس به قیاس به فصلش، مثل عرض لازم است» یعنى عرضى است که فصل باید آن عرض را داشته باشد [و اگر] نداشته باشد نمىتواند و فصلِ بدون عرض مىشود، فصلِ بدون عرض هم که انسان ندارد یعنى جنس ذاتى فصل نیست بلکه عارض بر فصل مىشود. «كَما أنّ الفصلَ بِالقیاسِ ... فصل به قیاس به او خاصه مىشود»، جنس هم بدون فصل معنا ندارد. جنس براى خودش حکومت خودش را دارد و فصل هم براى خودش حکومت خودش را دارد. فقط نسبتى که بین این دو هست این به نسبت به آن عرض لازم مىشود. این عرض به نسبت به فصل، عرض عام است چون مبهم است، بین همه مشترک است. فصل به نسبت به این، عرض خاص مىشود. ماده است و وقتى ماده مشترک باشد چه چیزى آن را مشخص مىکند؟ فصل! پس اینها دو حقیقتى جدا هستند که نه این از آن خبر دارد و نه آن از این خبر دارد منتها هردو ذاتى براى نوع هستند؛ نوع، هم ماده مىخواهد ـ هم نر!! ـ هم فصل مىخواهد هم صورت مىخواهد. هردو را مىخواهد بدون ایندوتا این آقا کوچولو، کاکُل زَرى بهدنیا نمىآید!!
ثُم ذَكَروا أنّ الجنسَ فی المركباتِ الخارجیةِ متحدٌ مع المادةِ و الفصلَ مع الصورةِ فیَلزَمُ مِن هذین الحُكمَین عدمُ كونِ فصولِ الجواهر جواهرَ بِمعنى كونِها مندرجةً تحتَ معنَى الجواهر اندراجِ الأنواع تحتَ جنسِها بل كاندراجِ الملزومات تحتَ لازمِها الذی لا یَدخُلُ فی ماهیتِها.
«جنس در مرکبات خارجیه با ماده متحد است و فصل هم با صورت متحد است و ترکیب نیستند. فصول جواهر دیگر دراینصورت، جواهر نمىتوانند باشند به این معنا که در تحت معناى جوهر باشند. همانطورىکه انواع در تحت جنس خودشان هستند. [بلکه مثل] ملزومات در تحت لازمشان، چون هیچکدام اینها ارتباطى به بقیه ندارند»؛ نه ماده ارتباط به صورت دارد و نه صورت ارتباط به ماده دارد. پس اینها در تحت لازم خودشان هستند.
یَلزِمُ مِن هذا عدمُ كونِ الصورِ الجسمیةِ و غیرِها جوهراً بِالمعنَى المذكور فیه و إن صَدَقَ علیها معناه صِدقاً عرضیاً.1
«لازمۀ این مطلب این است که صُوَر جسمیه و غیر آن جسمیۀ جوهر به معناى مذکور نیست اگرچه این معناى عرضى بر آنها صدق مىکند».
تلمیذ:؟؟؟
استاد: آن حقیقت ذاتیه؟
تلمیذ: در مرتبۀ ذات!
استاد: در مرتبۀ ذات که معنا ندارد آنکه کفر است. در مرتبۀ ذات فقط ذات معنا دارد. این در مرتبۀ علیت است؛ علیت همیشه با ذات هست و هیچوقت جداى از ذات نیست. این مطالبى که مىگویند: فیض و فیّاض و این حرفها، همه مطالب متکلمین و اینهاست. نه، آن حیثیت عِلّى در مرتبۀ تجرد ذات که در آنجا اصلاً زمان و مکان معنا ندارد و تقدم و تأخر معنا ندارد، آیا در آن مرتبه شما مىتوانید یک مرتبه ذات را جداى از حیثیت علّى فرض کنید؟! امکانش نیست. بنابراین تا وقتى که ذات بود حیثیت فاعلى و علِّى را داشت. اینکه مىگوییم: :از کِىْ و چه وقت» غلط است چون ذات که کِى ندارد!
تلمیذ: حیثیت داشتن با مطلبی که شما فرمودید که ما هم ازلى هستیم تفاوت مىکند؟
استاد: ازلى به ازلیتِ علت، نه ازلیت استقلالى. آیا مىشود گفت: سایه ازلى است یا نه؟ آیا شما مىتوانید بین سایه و چراغ انفکاک قائل شوید و بگویید: این چراغ یک مدتى روشن است خب حالا یک سایهاى براى خودمان درست مىکنیم نه! بخواهىنخواهى همراه با چراغ سایه هست ولى کدام، علت دیگرى است؟! این را شما در آن ذات تصور کنید.
تلمیذ: شعر مولوى «منبسط بودیم یک گوهر همه»1 این را مىخواهد بگوید؟
استاد: بله همین است یعنى مقام تجرد داشتیم!
تلمیذ: «بى سر و پا بدیم یک سر همه»، بی سر بودن یعنی آثار تجلى ...؟
استاد: تعلّقات بله، یعنی بیتعلّق بودیم. «بىسر و بی پا» نهاینکه سر و پا نداشتیم! یعنى بدون تعلّق، بدون دعوا و مرافعه بودیم! اینجا که آمدیم چوبها را گرفتیم بهجان هم افتادیم، چماق درست کردیم باتوم درست کردیم دست بلند کردیم تانک و توپ و طیّاره درست کردیم این بگیر! آن بگیر! آن کشور این کشور! در سر این بزن بر سر آن بزن! حالا رفتید یک کشور دیگر را هم گرفتید، خب چه شد؟! حالا چه شد؟! کوهها را که عوض نکردید! درّهها که عوض نکردید! آن کوهها سر جایش هست درهها سر جایش هست! جنگلها سر جایش هست! پادشاهان را نگاه کنید [میگویند]: فلان کشور را گرفتیم! خب چقدر به تو اضافه شد شصت کیلو بودی نود کیلو شدی؟! نه همان هستی! همهاش در عالم خیال است همهاش در عالم تخیل است همهاش در عالم اعتبار است.
حالا اى کاش اینها فقط خیال بود اى کاش فقط اینها در مرتبه توهم در نفس باقى مىماند! بلکه بر این خیال ترتیب اثر خارجى داده مىشود! جانها ازبین مىرود! ناموسها ازبین مىرود! اعراض ازبین مىرود! مفاسد و تخریبها [بهوجود میآید]! همه براى خیال است؛ خیال اندر خیال اندر خیال! [میگوید] فلان قضیه که انجام شود حکومت من هم دیگر مىخواهد ساقط شود! ساقط شد که شد، بلند شو برو پى کارت! نه باید نگه داریم!
عاقبت مستکبران عالم
رضاشاه خیلى قُلدُر بود. از این قلدرها همیشه هستند و زیادند و اختصاص به او ندارد، او اسمش بد دررفته است! رضاشاه وقتى که دید دیگر قرار است که برود...!
واقعاً کسى قضیۀ صدام را تصور مىکرد؟! وقتى روزهاى آخرِ صدام بود ـ خیلی قبل از روزهاى آخر ـ وقتى من به این جریان صدام نگاه مىکردم اصلاً انسان باور مىکرد یک روزى بیاید که این صدام برود؟! جدى کسى باور مىکرد؟! حالا ما بگذریم از این حرفهایی که اینطرف و آنطرف مدام مىشنیدیم! خب اینها حرف بود دیگر، اینها همه حرف بود و همه هم فهمیدند حرف است! واقعاً کسى باور مىکرد که این صدام برود؟! یعنى اگر ما در زمان شاه ده در هزار، یکصدم، احتمال رفتن شاه را مىدادیم با آن جبروت و با آن دستگاه و با آن خدمه و با آن برنامهها که خب بالأخره داشت آن یکصدم را راجع به صدام هم نمىدادیم چون خیلى قوىتر بود دیگر! آن دیکتاتورى و عجیب رعب و وحشت و واقعاً قساوتى که صدام داشت کجا آن قساوت را شاه داشت؟! اصلاً صدام چیز عجیبى بود یعنى جانور بود؛ شاید یک جانور کمنظیرى بود و اصلاً یک چیز عجیبى بود و قدرت نفس عجیبى داشت خیلى عجیب بود! اصلاً شاه به گَرد [پایش] نمىرسید. دیدهاید وقتی که اعدامش کردند اصلاً انگارنهانگار! طناب را دور گردنش انداختند همینطورى نگاه مىکند و شروع به فحش دادن و فلان مىکند شاه اینطورى نبود! بزدل بود خیلى ترسو و بزدل بود. این آدم، شخصیت چیزى نداشت همچنین شخصیت مستقل و چیزى نداشت. حالا آن بابایش [رضاشاه] نه، آن خیلى آدم چیزى بود و خلاصه خیلى همچنین بىشباهت به صدام نبود ولى باز صدام چیز دیگرى بود. پدرش بىشباهت نبود و از اینها همیشه بودند.
| منبسط بودیم یک جوهر همه | *** | بیسر و بی پا بدیم آن سر همه |
خلاصه آن یکصدم را هم ما راجع به صدام پیشبینى نمىکردیم! ولى وقتى که دیدیم آمد و جریانات گذشت، دیدیم نه، قرار بر این است که برود ...، صحبتهایى که مىشود [اینطور است] مثل اینکه اینجا بنابر مشیت و تقدیر خدا قرار بر این است که ایشان را تشریف ببرند!! ایشان را تشریف ببرند!! هرچه داد مىزد: بیایید بگردید نگاه کنید ببینید ما بمب داریم؟! هرچه گفت، عین خیالشان نبود. قرار است تشریف ببرید. بعد هم مثل اینکه معلوم شد نداشته است! آنطورى که مىگویند! حالا ما که خبر نداریم ما که از سیاست چیزی نمیفهمیم! بله، مىگویند: ما که از چیزى خبر نداریم! فلان نداریم و چشم و گوش بسته هستیم و هیچ چیزی نمىدانیم! فقط ظاهراً اخبار در تحت یک عدّۀ خاصى است و بقیه هیچ نمىدانند! اینطوری مىگویند! ولى وقتی مشخص شد که ایشان باید برود، دیگر هرچه دست و پا کرد دید فایدهای ندارد.
این جناب اعلىٰحضرت رضاشاه هم وقتى دید نه دیگر، دیگر آن زمان تمام شد و آن جریانها تمام شد و اینها و دیگر باید برود، به تنها چیزى که فکر مىکند به این [سلطنت است]! ببینید! پس سلطنت من چه مىشود؟! یعنى چه؟! یعنى تمام خدمت به ملت و فلان و اینها همه کشک است! سلطنت مهم است! مسئلۀ سلطنت من چه مىشود؟! آن جناب آقاى فروغى که رئیس همۀ آن چیزها بودند، به ایشان مىگویند که پسرت سلطنت خواهد کرد. آنوقت مىگوید: خب بالأخره پسرمان هست و او مىگیرد.
ببینید همه تخیّل است! همه تصوّر است! همه خیال است! همه ذهنیّات است؛ ذهنیّات فاسد! خب بدبختِ بیچاره بهجاى اینکه بیاى فکر بکنى، فکر آخرتت را بکنى، فکر آنطرفت را بکنى، فکر اینکه دارى مىروى را بکنی دنبال این هستى که آیا این سلطنتى که الآن من به او چسبیدهام در خانواده ما مىماند؟! چون پسر را وجود باقى خودش مىداند دلش آرام مىشود!
پسرِ انسان، وجود باقى او
پسرِ انسان وجود باقى است. حالا پسر تو سلطنت پیدا نکند یکى دیگر پیدا کند چه فرقى مىکند؟! سلطنت، سلطنت است دیگر، ما هم قول مىدهیم همانطورىکه شما بهنحو احسن الحمدلله تابهحال سلطنت کردید و عدل، امنیت، رفاه و همه چیز را براى این ملت بدبخت [آوردید، ما هم همین کار را انجام بدهیم]!
من یک وقت با خودم میگفتم که ـ حالا هم به این آقا مىگفتم ـ ما ایرانیها واقعاً چقدر بدبختیم! آن از آن زمان سابق ما و حالا دیگر چه عرض کنم! دیگر همیشه مثل اینکه ما باید بدبخت باشیم. واقعاً نمىدانم این خدا با این کشور چه تقدیرى کرده است! برویم به این خدا بگوییم: خدایا حالا تو هم نمىتوانى این قلمت را کج کنى یکخورده آنطرفی کنى اینطرفی کنى یک طور دیگر بنویسى؟! آخر ما کشورهاى دیگر را هم دیدهایم به خدا! آخر این چه بساطى است؟!
یعنى جدّاً ها! آخر آدم چه بگوید؟! این تفکرات، این تدبیرها، واقعاً چیست؟! چیزهایى که از خودشان مىشنود، آقا خودتان دارید مىگویید! به خدا حرفهاى ما نیست حرفهایی است که خودتان مىگویید! وقتى که انسان نگاه مىکند واقعاً به این مردم که با چه صدقى آمدند با چه صفایى آمدند با چه عِرقى آمدند. این شهداى ما [چطور آمدند]! واقعاً کدامیک از این افراد، از این شهداى ما را شما در سایر کشورها مىتوانید پیدا کنید؟! این جوانها! حالا عدهاى هم این وسط آمدند نان را به نرخ روز خوردند به آنها کارى نداریم! ولى اینهایى که واقعاً با چه اخلاصى و با چه نورانیتى، با چه نورانیت و با چه همّتى رفتند و به دفاع از مملکت و کیان اسلام پرداختند [کجا سراغ دارید]؟! یعنى خیلى بیش از اینها، خیلى خیلى بیش از اینها این ملت سزاوار بود که به او برسند. خیلى بیش از این مسائل سزاوارش هست! خیلى واقعاً! ما نمىدانیم؛ ما که به مسائل و سیاست وارد نیستیم و خبر نداریم چه مىشود! یک مسائلى هست که ما نمىفهمیم! عقلمان بعد از پنجاه و چند سال هم نمىرسد و خیال مىکنم اگر صد سال هم از ما بگذرد عقل ما نرسد به اینکه خیلى چیزها را بفهمیم و فقط فهمیدن این چیزها اختصاص به بعضى از عقول کامله دارد!! بعضیها فقط میفهمند!! اینطور مىفرمایند! اینطور مطرح مىشود! کسى نمىفهمد و مطالب را ادراک نمىکند!! خیلی خوب، بسیار خوب! «پس سخن کوتاه باید والسّلام»!1 حالا که قرار بر این است که ما نفهمیم پس هیچی، ما حرف نمیزنیم!
| در نیابد حال پخته هیچ خام | *** | پس سخن كوتاه باید والسلام |
تمام تفوّقهاى موجب افتخار در دنیا بهواسطۀ ایرانیها
شما الآن نگاه کنید تمام آن تفوّقهاى موجب افتخار در دنیا بهواسطۀ همین ایرانیهاست. در هرجا؛ در انگلیس، در فرانسه، در آمریکا، در اروپا، تمام اینها، همه ایرانیها، ایرانىها! هرجا مىروى پاى ایرانى در کار است. در این مسائل علمى و جریاناتى که براى آنها فخر ایجاد کردند براى آنها افتخار درست کردند همه ایرانى هستند. بهترین پزشک قلب دنیا ایرانى است. بهترین چشمپزشک دنیا ایرانى است. بهترین جرّاح کلیه ایرانى است. بهترین جراح مغز و اعصاب ایرانى است. بهترین! مهندسان فنى و غیرفنى در مراکزِ آنها همه ایرانیها هستند. لذا وقتى مىگویند که یک همچنین وضعیت است و... این ملت خیلى بیش از اینها سزاوار بودند. افسوس! آدم بیاید چیزهایى را مشاهده کند که واقعاً نمىداند چه بگوید!
این بود آن اخلاقى که ما به همۀ دنیا نوید نشر و تبلیغش را مىدادیم؟! این بود آن اخلاق؟! این بود آن فرهنگ؟! همه دیدند دیگر، همه دیدند و مشاهده کردند!
عدى بن حاتم به مدینه آمد، خواهرش [قبلاً] اسیر شده بود [و پیامبر آزادش کرد] و [وقتی عدی] در مدینه آمد سه روز در مدینه بود اخلاق پیغمبر را دید، رفتوآمد پیغمبر را دید، ارتباط پیغمبر با افراد را دید. [خواهرش را که] آزاد کردند رفت در قبیلهاش [به عدی] گفت: برو که اگر یک نفر از طرف خدا آمده باشد فقط همین است! بابا مردم کاه نخوردهاند! عدى در مدینه آمد به پیغمبر نگاه کرد، گفت: اگر پیغمبری باشد [این است]، تا آخر هم همین بود. اگر پیغمبرى باشد این است.1 به حرف که درست نمىشود! حرف بزن!
اللهم صل علی محمد و آل محمد