157

جلسه ۱۵۷

13854
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهمنظومه

مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۱:‌ ذات واجب تعالی


توضیحات

60. غرر في ذكر شبهة ابن كمونة و دفعها

/8
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۵۷

1
  • درس یکصد و پنجاه و هفتم:

  • بحث در توحید خداوند متعال (4) و ادامۀ دفع شبهۀ ابن‌کمونه

جلسه ۱۵۷

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • وَ أدفَع بِأن طَبیعَةً مَا انتَزَعَت***مِمّا تَخالَفَت بِمٰا تَخالَفَت
  • بَل إن سَألتَ الحَقَّ غَیرُ واحِدٍ***لَیسَ مُعَنْوَنَا لَمَعنَی فارِد
  • إذِ الخُصوصیَّةُ إمّا تُعتَبَر***فی أخذِهِ فَلَم یَکُن مِنهُ الأُخَر
  • أوِ الخُصوصیَّةُ لَیسَت تُشتَرَط***فَالواحِدُ المُشتَرَکُ المَحکی فَقَط
  • وَ حَیثُ لا موضوعٌ أو مَهیَّة***وَ لا هَیولیٰ کَیفَ الِاثنینیَّة1
  • بحث راجع به دفع شبهه ابن‌کُمونه بود. مرحوم حاجی فرمودند که اگر ما حقایق مختلفه‌ای داشته باشیم که اینها از جمیع جهات باهم فرق داشته باشند و هیچ‌ جهتِ مشترکی نداشته باشند، اگر این‌طور باشد ما هیچ مابه‌الإنتزاعی نمی‌توانیم برای اینها به‌دست بیاوریم و وقتی که مابه‌الإنتزاع و مابه‌الاِشتراک نشد، بنابراین این دو حقیقت مابه‌الاِشتراک ندارند و اگر در جایی دیدیم که صفت یا یک ذاتی یا یک عَرَضی را ـ حالا عرض ذات یا عرض به‌عنوان عارض بر موضوع باشد ـ بر دو شیء حمل می‌کنند حتی در تضاد هم باید مابه‌الاِشتراک بین آنها باشد. من‌باب‌مثال اگر گفتیم که این مانند او است در ضدیت، این عنوان ضدیتی که الآن اینها به او متصف هستند، یک وصف جامعی بین هردو است که حکایت از اشتراک این دو معنای متخالف در عروض می‌کند که مثلاً هم سواد و هم بیاض هردو در تضاد باهم اشتراک دارند و لازمۀ این اشتراک، اشتراک در حدود است، وقتی که اشتراک در حدود شد بنابراین درهرصورت این حد به خود می‌گیرد و وقتی که حد به خود گرفت، مسائل دیگری که احتیاج و امکان و نیاز و اینها است در اینجا به‌وجود می‌آید. این مطلب مرحوم حاجی بود.

  • مسئلۀ دیگری که ایشان که در اینجا مطرح می‌کنند این است که حتی ما مطلب را از این بالاتر می‌بریم؛ صحبت در این بود که مابه‌الإنتزاعی که در این دو امر مختلف هست آن‌ مابه‌الإنتزاع از خود اینها هست به‌جهت آن امر مشترک.

  • اثنینیت و افتراق لازمۀ امتیاز

  • حالا ایشان می‌فرمایند که ـ با این بیانی که الآن ما می‌آوریم ـ اصلاً امکان ندارد مابه‌الاِمتیاز در وجه انتزاع دخالت داشته باشد به‌جهت اینکه اگر این مابه‌الاِمتیاز در منشأ انتزاع به‌عنوان مابه‌الاِمتیاز بودن دخالت داشته باشد دیگر دراین‌صورت نمی‌تواند آن مابه‌الاِمتیازِ دیگر در این جهت دخالت داشته باشد چون لازمۀ امتیاز، اثنینیت و افتراق است. پس باید فقط آن مابه‌الاِشتراکِ اینها دخالت داشته باشد. فرض کنید اگر شما زید و عمرو را باهم تشبیه کردید و جهت عالِم را به اینها نسبت دادید؛ زیدٌ عالمٌ و عمروٌ عالم اگر این کار را کردید، باید بدانید که این وصف را به‌جهت علم بر اینها حمل کردید یا به‌جهت خصوصیات دیگر مثلاً چون پسر عمرو هستند یا چون در یک منزل زندگی می‌کنند یا چون هم‌سنِّ هم هستند، به اینها نیست بلکه این اتصاف عالم به‌خاطر آن وجه اشتراکی است که بین این دوتا است، آن وجه اشتراک هم واحد است که همان علم است.

    1. 1منظومه، ج 3، ص 513.

جلسه ۱۵۷

3
  • پس روی این‌ حساب هم منشأ انتزاع و هم آن مُنتزع دراین‌صورت واحد خواهند بود که منتزع ما عبارت از عالِم است که آن عالِم امر کلی است، آن‌هم واحد است ولی آن عالِم دارای دو مصداق است؛ یک مصداقش زید و یک مصداقش هم عمرو است.

  • ترقی‌ای که ایشان در اینجا فرمودند: «بل إن سألت الحَقّ» ما این‌طور می‌گوییم که به‌خاطر این است که در برهانی که اوّل آوردیم گفتیم که ما یک امر را از یک ماهیتی که دارای خصوصیات مختلف است به‌لحاظ جهت اشتراک انتزاع می‌کنیم اما ایشان در اینجا می‌گویند که ما اصلاً از جهات مختلف انتزاع نمی‌کنیم، امکان ندارد از جهات مختلف انتزاع کنیم به‌جهت اینکه اگر آن خصوصیت دخالت ندارد بنابراین ما از آن انتزاع نکردیم، اگر دخالت دارد پس آن خصوصیت دیگر در اینجا چه نقشی دارد؟! در اینجا می‌گویند که انتزاع ما فقط از یک امر است هم مُعَنوَن ما یک امر است و هم عنوان ما یک امر است؛ یک امر واحد است. در واقع وقتی که ما عالِم را انتزاع می‌کنیم به چشم و ابروی زید و به انتسابش به پدر و مادرش کار نداریم بلکه واقعاً علم درنظر ما می‌آید و فقط آن حقیقتی که این علم منشأ انتزاع برای این شده است یعنی مصداق درنظر ما می‌آید. حالا آن زید و قدوقواره، کم، وضع، انتساب و اضافاتش درنظر ما نمی‌آید. اگر هم درنظر می‌آید از باب این است که اینها مقارنات با این مُعَنوَن و مصداق هستند. بالأخره زید بدون چشم و ابرو که نمی‌شود ولی واقعاً در جنبۀ عالِمیت هیچ‌وقت این خصوصیات دخالت ندارند. یعنی فرض کنید که اگر به آقای بروجردی می‌گوییم که عالم است، این آقای بروجردی اگر قیافه‌اش هم عوض می‌شد بازهم عالمیت او سر جایش بود؛ من‌باب‌مثال اگر می‌آمدند با یک جراحی پلاستیک صورتش را عوض می‌کردند باز این عالمیت تکان نمی‌خورد یا اگر دوتا پایش را هم قطع می‌کردند باز عالمیتش سر جایش بود یا اگر چهره‌اش به‌طورکلی عوض می‌شد باز عالمیتش سر جایش بود. اینکه در تمام این مسائل باز عالمیت سر جایش هست به‌خاطر این است که مُعَنوَن، معنونِ واحد است و این خصوصیات هیچ‌گونه دخالتی در اتصاف این مُعَنوَن به‌عنوان ندارند. آن معنون همان جنبۀ علمی است که در نفس ایشان مُرتکز است و منشأ انتزاع عنوان ما همان علم کلی است، پس آن واحد است و این‌هم واحد می‌شود. این‌هم یک دلیل دیگر.

جلسه ۱۵۷

4
  • تلمیذ: فرمودید ابن‌کمونه این مطلب را گفتند؟

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: بالأخره در اینجا هرچه باشد ما فرض کردیم که دو هویت متخالف از تمام جهات است بنابراین ما دیگر نمی‌توانیم، فرض ما خلف پیدا می‌کند، چون دراین‌صورت دیگر اشتراک به‌وجود می‌آید گرچه در آن اشتراک یک امر کلی است بالأخره اشتراک به‌وجود می‌آید این فرض ما در اینجا ...

  • استاد: اشتراک در کجا به‌وجود می‌آید؟

  • تلمیذ: در همین عنوانی که ما می‌گوییم: معنونش عنوان کلی دارد.

  • استاد: عنوان واحد است دیگر.

  • تلمیذ: بالأخره عنوان واحد، دو هویت در آن با هم اشتراک دارند.

  • استاد: در آن کدام است؟

  • تلمیذ: همان علمیتی که شما فرمودید.

  • استاد: بله ما هم همین را می‌گوییم؛ در اینجا به ابن‌کمونه می‌گوییم که شما که می‌گویید: «واجب‌الوجود بالذات»، این واجب‌الوجود بالذات یک عنوان واحد است یا نه؟!

  • تلمیذ: بله؟

  • استاد: منشأ انتزاع این عنوان واحد چیست؟

  • تلمیذ: منشأ انتزاع هرچه باشد بالأخره باهم اشتراک دارند.

  • استاد: همان دیگر پس تمام است پس هویتان متخالفتان نیستند حاجی هم این را می‌گوید، می‌گوید که پس هویتان متخالفتان خُلف می‌شود. یا شما باید منشأ انتزاع را بگویید که خصوصیت دخالت دارد، آن مابه‌الاِمتیاز دخالت دارد که اگر مابه‌الاِمتیاز این دخالت دارد پس مابه‌الاِمتیاز آن دخالت ندارد. اگر مابه‌الاِمتیاز آن در اتّصاف دخالت دارد پس این دخالت ندارد پس باید مابه‌الاِشتراک باشد. یا باید بگویید که مابه‌الاِشتراک دارند، بنابراین در اینجا حد قائل شده‌اید. یا باید بگویید که مابه‌الاِشتراک ندارند پس واجب‌الوجود را به هردو اطلاق نکنید به یکی اطلاق کنید. ایشان برهان دیگری بر توحید می‌آورند ـ قبلاً هم مفصلاً این مطلب را فرمودند ـ و آن این است که به‌طورکلی هر کثرتی را که شما درنظر بگیرید یا کثرت نوعیه است یا کثرت عددیه است؛ عددیه هم دو قسم است؛ یا اینها در جوهر کثرت دارند یا در عَرَض. در کثرت نوعیه مثل انسان و غنم و بقر که اینها کثرت نوعیه دارند که در آن ماهیت است و ماهیت هم ملزوم امکان است بنابراین امکان ذاتی است که آن توحید کنار می‌رود. یا اینها کثرت عددیه دارند یعنی نوعشان واحد است اما در عدد متکثر هستند، حالا کثرت عددیه یا در جوهر است که لازمه‌اش این است که این جوهر در ماده کثرت داشته باشد بنابراین اثبات ماده می‌شود و چون ماده بالقوه است نیاز به بالفعل دارد و نیاز به علت مُفیضه دارد. این‌هم دراین‌صورت باطل می‌شود. یا در عَرَض است که آن عرض هم نیاز به موضوع دارد که آن‌هم دیگر بدتر از اوّل است که ماده و این حرف‌ها باشد. این‌هم برهان دیگری بر توحید بود. شبهۀ ابن‌کمونه تمام شد.

جلسه ۱۵۷

5
  • در بحث اثبات إلٰه عالم وارد شدیم. تابه‌حال می‌گفتیم که وجود واحد است و خداوند واحد است حالا از اینجا می‌خواهیم ثابت کنیم که صانع واحد است. چه اشکالی دارد که دو خدای فاعل وجود داشته باشند؟! بحث اوّل این بود که اصلاً چه اشکالی دارد دو واجب‌الوجود باشند؟! ولو یک واجب‌الوجود در خانه‌اش بنشیند و دست روی دست بگذارد و کاری انجام ندهد و دیگری کار انجام بدهد و فقط بگوید که تو کار کن مثل حیواناتی هستند که یا حیوان نر می‌رود شکار می‌کند و ماده می‌خورد یا بعضی‌ها به‌عکس نر در خانه می‌نشیند و ماده می‌رود شکار می‌کند! حالا می‌گوید که دو خدایی [داریم] که یکی از آنها کار انجام می‌دهد و آن یکی رفته در خانه نشسته و رفع خستگی می‌کند.

  • حالا صحبت در این است که هردو می‌خواهند با همدیگر آشتی کنند که تو یک قسمت را بساز و ما یک قسمت را می‌سازیم مثل همان یزدان و اهریمن، حالا آنها با همدیگر می‌جنگیدند اما این دوتا خدایی هستند که باهم آشتی می‌کنند و هردو باهم تقسیم کار می‌کنند؛ باران را تو بفرست برف را ما می‌فرستیم.

  • تلمیذ: یک مثقال عقل که دارند!

  • استاد: باهم کنار می‌آیند مثل آخوندها که نیستند! اینکه در ایران است آن را که در نجف است می‌کوبد! بابا این را رها کن، برو بگذار برایت بماند! می‌گوید که نه او نباید باشد! آن‌وقت دلیل هم می‌آورد که باید چیز باشد و حکومت کفر بالای سرش نباشد تحت سیطرۀ کفر نباشد و مبسوط‌الیَد باشد و اینها همه هست! آن موقعی که اینها نجف بودند انگار مبسوط‌الیَد بودند! مثل اینکه این احکام فقط برای بعد از انقلاب اسلامی است! آن زمان همۀ علمای نجف که صدام بالای سرشان بود من‌جمله همین آقایان که بعثی‌ها بالای سرشان بودند الحمدلله مبسوط‌الیَد بودند و تقلیدشان بلااشکال بوده است!

  • وَادفَع الشبهةَ بأنَّ طَبیعَةً و مَفهوماً واحِداً ما ـ نافیة ـ انتَزَعَت مِمّا أیْ مِن أشیاءٍ تَخالَفَت بِما هیَ تَخالَفَت کَالحیوانِ المُنتَزَعِ مِنَ الأنواعِ المُتَخالِفِة مِن جَهَةِ اتِّفاقِها فی حَقیقَتِه لا مِن جَهَةِ اختِلافِها بِالفُصولِ و الإنسانِ المُنتَزَعُ مِن زیدٍ و عَمروٍ و غِیرِهما مِن جَهَةِ اتِّحادِهم فی تَمامِ الماهیَّة المُشتَرِکَةِ لا مِن جَهَةِ اختَلافِهِم بِالعَوارِضِ الشَّخصیَّة.1

    1. منظومه، ج 3، ص 518.

جلسه ۱۵۷

6
  • «و شبهۀ ابن‌کمونه را دفع کن به اینکه طبیعت و مفهوم واحد از اشیائی که مخالف هستند منتزع و گرفته نمی‌شود» یعنی از نظر تخالف انتزاع شود نه از نظر توافق و اشتراک، «مثل حیوانیتی که از انواع متخالفه منتزع می‌شود از جهت اتفاقشان در حقیقت» بالأخره چون در حقیقتِ جنسیت اتفاق دارند می‌شود این را انتزاع کرد. شما من‌باب‌مثال حیوانیت غنم را از بین غنم و چُدن انتزاع کنید و بگویید که این چدن حیوان است و غنم هم حیوان است درحالی‌که چدن‌ حیوان نیست. اگر می‌خواهید از این دو انتزاع کنید، جسمیت را می‌توانید انتزاع کنید اما حیوانیت را نمی‌توانید چون چدن‌ حیوان نیست. از نظر موارد تخالف شما نمی‌توانید یک وجه اشتراک یا یک عنوان را انتزاع کنید. «نه از جهت اختلافشان به فصول، انسانی که منتزع به زید و عمرو و غیر اینها می‌شود از جهت اتحادشان در تمام ماهیت مشترکۀ نوعیه است نه از جهت اختلافشان به‌ عوارض شخصیه» مثل قد، علم، اضافات و فلان.

  • وَ قِسْ عَلیْهِمَا البَواقی حَتّی إنَّ العَرَضَ المُنتَزَع مِنَ الأجناسِ العالیَّةِ البَسیطَةِ المُتَخالِفَةِ بِتَمامِ ذَواتِها وَ هذا مِن قَبیلِ ما فَرَضَهُ هذا الرَّجُل أنَّما یَنتَزَعُ مِن جَهَةِ اشتَراکِها فی العُروضِ و الحُلولِ فِی المُوضوعِ و إذا وُجِدَ فِی الواجِبِینِ المَفروضَینِ قَدرُ مُشتَرَک تَحَقَّقَ فِی کُلِّ واحِدٍ مِنهُما ما بِهِ الإمتیاز لِیَتَحَقَّقَ الإثنینیَّةِ فَجاءَ التَرکیب.1

  • «[و قياس كن بر اين بقیۀ موارد را] حتی عرض منتزع است از اجناس عالیۀ بسیطه‌ای که به تمام ذاوتشان متخالف هستند.» شما عَرَض را انتزاع می‌کنید از کمّ و کیف و اینها و به همه می‌گویید: کُلُهم عَرَضٌ اینها همه عرض هستند. این جنبۀ عرضیت را که انتزاع می‌کنید باز به‌لحاظ عروض اینها است، چون اینها عارض بر موضوع می‌شوند از این ‌نظر یک وجه اشتراک بینشان پیدا می‌شود. «این از‌ این قبیل است که این آقا فرض کرده است، از جهت اشتراک این اعراض در عروض و حلول در موضوع انتزاع می‌شود. یعنی همین واجب‌الوجود که در این دو ماهیت متخالفۀ من جمیع جهات عارض و حال می‌شود. حالا اگر در دو واجبِ مفروض یک قدر مشترکی پیدا شد که در هرکدام از این دوتا که مابه‌الاِمتیاز است متحقق شود تا اثنینیت محقق شود، دراین‌صورت ترکیب می‌آید». وقتی که ترکیب آمد دیگر سایر مسائل از قبیل احتیاج به ترکیب و علت مُفیض و اینها در پشت آن هست.

    1. همان.

جلسه ۱۵۷

7
  • بَل إن سَألتَ الحَقَ عَنّا فَنَقولُ فی شَیءٍ مِنَ المَوارِدِ غَیر مِصداقِ واحِد لَیسَ مُعَنوَنَا لِمَعنَی فارِد إذِ الخُصوصیَّةُ الَّتی فِی واحِدٍ مِنَ المُعَنوَنات وَ المَصادیق لَو تَکَّثَرَت إمّا تُعتَبَرُ فی أخذِه أیْ أخَذِ المَعنَی الفارِدِ وَ انتَزاعِه مِنهُ و صِدقِه عَلیه فَلَم یَکُن مِنهُ أیْ مِن ذلِکَ المَعنَی الفارِد الأفرادُ الأخَر لِکونُها فاقِدَةً لِهذِهِ الخُصوصیَّةُ أو الخُصوصیَّةِ المَخصوصَة لَیسَت تُشتَرَط فی أخذِ ذلِکَ المَعنیٰ و صِدقِه فَالواحِدُ المُشتَرَک یَعنِی القَدرُ المُشتَرَکُ بَینَ المَصادیقِ هُو المَحکیُّ عَنه وَ المَأخوذُ مِنهُ فَقَط إذِ الخُصوصیاتُ مُلغاةٌ وَ قَد مَرَّ فی أوائِلِ الأمورِ العامَةِ ما یَتَعَلَّقُ بِالمَقامِ.1

  • «اگر حق را از ما سؤال کنی، در همۀ اینها که تابه‌حال گفتیم، غیر از یک مصداق، معنون برای یک معنا نیست» یعنی یک مصداق باید باشد تا معنون باشد اگر شما می‌گویید که این دوتا همه شاعر هستند و شعر را می‌دانند، این چون مصداق واحد است شما عنوان واحد را از آن درمی‌آورید یعنی چون ملکۀ شعر ملکۀ واحدی است شما از آن ملکۀ واحد یک عنوان واحد که شاعر است درمی‌آورید پس مصداق هم باید واحد باشد. بله، این مُعَنوَن برای یک معنا نمی‌شود، «خصوصیتی که در یکی از مُعَنوَنات و مصادیق در افراد هست من‌باب‌مثال اگر آن خصوصیت زیاد باشد یااینکه در اخذ آن معنا و انتزاع آن معنا از آن مُعَنوَن و صدق این عنوان بر آن مُعَنوَن معتبر است، پس از این معنای تنها، افراد دیگر نمی‌تواند باشد چون افراد دیگر این خصوصیت را ندارند و لکن خصوصیات دیگری دارند. یا خصوصیت مخصوصۀ به یک مُعَنوَن در اخذ این معنا و صدقش شرط نیست. واحد مشترک یعنی قدر مشترک بین مصادیق، آن ”محکیٌّ عنه“ است و آن فقط از او اخذ شده است. زیرا خصوصیات دیگر در این‌ موقع کنار می‌روند که در اینجا بحث شد».

  • بُرهانٌ آخِر عَلَی التّوحید.

  • وَ هُوَ أنَّ الکَثرَةَ إن کانَتْ نوعیَّةً فَبِالماهیاتِ و إنْ کانَت عَددیَةً فَإنْ کانَت فِی الجَواهِرِ فَبِالمادَةِ و لَواحِقِها و إنْ کانَت فِی الأعراضِ فَبِالموضوعاتِ وَ حَیثُ لا موضوعَ أو مَهیَّةَ وَ لا هَیولیٰ لِتَعالیٰ الواجِب عَنِ الکُلِّ کَیفَ یَتَحَقَّقُ الإثنینیَّة.2

    1. منظومه، ج 3، ص 519.
    2. منظومه، ج 3، ص 519.

جلسه ۱۵۷

8
  • «یک برهان دیگر برای توحید ذکر می‌کنیم و مطلب را تمام می‌کنیم و آن این است که هر کثرتی که در عالم هست، در وجود متحقق هست آن کثرت اگر یک کثرتِ نوعیه است و به ماهیات است ماهیات محدودند. اگر کثرتِ نوعیه نیست کثرت عددیه است و همه تحت یک حقیقت هستند یک نوع هستند. اگر این کثرت در جواهر است ماده و لواحقش موجب تکثر است. مواد موجب تکثر افراد هستند. اگر در اعراض است یعنی اگر کثرت، کثرتِ عرضی است این در موضوعات است.» موضوعاتش باید متعدد باشد، سواد و بیاض و امثال‌ذلک موضوعات مختلفی می‌خواهد موضوعاتش باید تفاوت پیدا کند. «و چون موضوعی در مورد پروردگار نیست تا عرضی بر او عارض شود ـ چون موضوع قبلاً باید باشد تااینکه عرض به او عارض شود و خداوند که موضوع نیست تااینکه عرض بر او عارض شود ـ و ماهیتی هم در خدا نیست چون خداوند محدود نیست و هیولا هم موجود نیست چون خداوند ماده نیست بنابراین دراین‌صورت دیگر وجهی بر اثنینیت متحقق نخواهد شد.» این‌هم دلیل دیگری برای توحید بود.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد