/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۶۲

1
  • درس یکصد و شصت و دوم:

  • بحث در مورد خیر و شر از نظر فلسفی

جلسه ۱۶۲

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • بحث در مورد خیر و شر از نظر عرفا مطرح شد و از نظر فلسفی باقی ماند. در مسلک عرفان چون یک هویت بیشتر در خارج وجود ندارد و آن هویت همان اصل وجود است که در مرایا و مظاهر مختلف جلوه می‌کند بنابراین اصلاً نمی‌شود که معنای شر در آنجا مطرح باشد و تمام جلوات همه خیر محض می‌شوند. البته این از نقطه‌نظر ادراک باطن و جنبۀ توحیدی مسئله است.

  • به اعتبار دیگر ما در اینجا دو نسبت داریم؛ یک نسبت، نسبت حقیقی مسئله و واقع آن است که جنبۀ توحیدی آن است و یکی جنبۀ کثرتی آن است. جنبۀ واقعیت و حقیقت و آن سِرّ مسئله همین است که عرض شد که در عالم یک هویت متعیّنه بیشتر نیست که همان عبارت از تشخّص در وجود است و تمام مرایا و مظاهر، آن تشخّص را از تشخّص بیرون نمی‌آورند و هرچه آن به صور مختلف به ‌هر لحظه به شکلی درآید باز همان اوست که به این شکل درمی‌آید نه‌اینکه هویت خودش را ازدست می‌دهد. پس آنچه در عالم کُون است خیر است به‌جهت اینکه دارای هویت واحد است.

  • و اما از طرف دیگر عرفا خود تحقق و تکَوّن این مظاهر را انکار نمی‌کنند و حکمای ما به بعضی از صوفیه نسبت می‌دهند که آنها حتی هویت‌های مختلف را انکار می‌کنند و تمام اینها را سراب می‌بینند نه سرابی که واقعیت ندارد بلکه سرابی که خیال و پندار است. یک وقت از این نقطه‌نظر که استقلالی برای اینها نیست می‌گوییم که اینها سراب هستند این درست است اما یک وقت از این نقطه‌نظر که تمام اینها پندار و خیال است می‌گوییم که اینها سراب هستند، این همان مکتب پوچ‌گرایی است که آنچه در عالم است همه عبارت از خیال و وهم است و هیچ تعیّنی در عالم وجود ندارد. کسی این مطلب را نمی‌گوید بلکه همین اهل ذوق و صوفیه که چشمشان باز شده است و آن جذبات جلالیۀ الهی دیگر هویتی را برای اینها باقی نگذاشته است و چنان ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾1 آمده و اینها را به همان حقیقت توحید که «لَيسَ فى الدَّارِ غَيرَهُ دَيَّارٌ»2 است رسانده است طبیعی است که اینها دیگر نمی‌توانند برای وجودات استقلال قائل شوند وقتی که الآن می‌بینم خورشید طلوع کرده است دیگر نمی‌توانم بگویم که شب است وقتی که می‌بینم الآن در اینجا چراغ است نمی‌توانم بگویم که تاریک است.

    1. . سوره غافر (40) آیه 16. معاد شناسى، ج ‌10، ص 387:«امروز قدرت و سلطنت از آنِ كيست؟! فقط و فقط از آن خداوند واحد قهّار است.»
    2. ترجیعات شاه نعمت‌الله، ترجیع چهارم:
      که همه ظاهرند و باطن یار***لَیس فی الدار غیره دیّار
      معاد شناسى، ج ‌5، ص 209:«لَيسَ فِى الدَّارِ غَيْرَهُ دَيَّارٌ؛ در خانه غير از صاحب خانه كسى نيست؛ غيرى نيست.»

جلسه ۱۶۲

3
  • بنابراین آنها این جنبۀ تشخّص وجود را با بصیرت جان و دل خودشان لمس کرده‌اند و دیگر نمی‌توانند بگویند که برای این مظاهر تعیّنات و استقلال است و اینها سوای اراده و اختیار و قدرت پروردگار از خودشان اراده و اختیار و قدرت دارند، وقتی که این مطالب برای آنها کشف شده است دیگر نمی‌توانند انکار کنند اما از نقطه‌نظر تعبیر ممکن است تعبیر را به‌نحوی بیاورند که همین شبهات پیدا شود و بگویند که اینها اصلاً همه را پوچ می‌دانند همان‌طور که مرحوم مطهری هم به همین شبهه گرفتار آمده و این کلام اهل ذوق را بر همین سوفسطائی، سفسطه‌گرایی، پوچی و این حرف‌ها حمل کرده است1 که عرض شد این مطلب صحیح نیست و هیچ‌کدام از اینها این مطلب را نمی‌توانند بگویند و آن شخص سالک وقتی که آن جذبه برایش می‌آید و در مقام انکشاف واقع [قرار می‌گیرد] ـ إن‌شاءالله خدا قسمت کند خواهیم دید! ـ اصلاً غیر از یک حقیقت نمی‌بیند بلکه می‌بیند تمام عالم دارای یک حقیقت واحده هستند که آن حقیقت واحده دارد به صورت‌های مختلف کار می‌کند و دیگر خیلی عجیب می‌شود یعنی اصلاً قضایا یک‌طوری می‌شود؛ چطور این دارد در سر این می‌زند درحالی‌که این خود این است، این دارد علیه آن توطئه می‌کند ولی این خود همان است یعنی انگار خودش برای خودش دارد توطئه می‌کند مثل اینکه شما از یک جیبتان پول بردارید و در جیب دیگرتان بگذارید، آیا این از ملکیت شما بیرون می‌آید؟! خیر، تمام آنچه که در این عالم کُون از ماسوی‌الله می‌گذرد هم همین است همه داریم برای خودمان می‌زنیم او هم دارد برای ما می‌زند و هردو و همه یکی هستیم یک شعری سابق می‌خواندند:

  • بیا تو و من باهم ما بشویم***قصۀ کتاب عاشق‌ها بشویم
  • اینها یک مقداری از آن حقیقت را فهمیده‌اند و این عجیب است که ما هرچه که در مجاز می‌بینم یک انتزاعی از حقیقت و واقعیت دارد یعنی ولو اینکه این عشق‌ها عشق‌های مجازی است ولی بالأخره واقعیتی است که نمی‌توانیم انکار کنیم البته اینها در صورت گرفتار آمده‌اند اما در سیرت که بویی از او دارد إن‌شاءالله خدا همۀ مجازهای ما را تبدیل به حقیقت کند!

    1. مجموعه آثار شهید مطهری، ج 6، ص 512.

جلسه ۱۶۲

4
  • اختصاص ملکیت حقیقی به خدا

  • آن ملکیت و جِدِه‌ای که ما از اموال خودمان داریم یک صورتی دارد اما حقیقتش این است که آن ملکیت، ملکیت پروردگار است و آن جهت باعث شده که ما هم برای خودمان ملکیت قائل بشویم این قدرتی که الآن در خودمان می‌بینیم چون یک سَری به باطن دارد لذا این قضیه باید روشن شود نه‌اینکه قدرت دیدن ما خلاف و پوچ است این‌طور نیست بلکه القدرة لِلهِ، و العزة لِله، العِلمُ لِله تمام اینها اختصاص به خدا دارد منتها ما اینها را به خود می‌بندیم و اشکال در اینجا است که می‌گوییم: ما قادر هستیم نمی‌گوییم: او قادر است، می‌گوییم: ما علیم هستیم نمی‌گوییم: او علیم است، می‌گوییم: ما عزیز هستیم نمی‌گوییم: او عزیز است. اما در اینکه عزت و قدرت و همۀ اینها اوصاف حقیقیه‌ای هستند و واقعیت دارند و پوچ نیستند و یک ذره‌ای از آن عزت و قدرت و علم کلی در ما افاضه شده است نه‌اینکه جدا شده باشد بلکه همان است که طلوع کرده است هیچ جای بحثی نیست و هیچ جای شکی هم در اینجا نیست بسته به ظروف است که هرکدام از ظروف چقدر وسعت داشته باشند.

  • لذا عرفا از این نقطه‌نظر آمده‌اند و مطلب را در این قضیۀ خیر و شر حل کرده‌اند و اصلاً [طوری بیان کرده‌اند که] به‌اصطلاح چشمی نیست که بخواهی برایش عینک بگذاری؛ عینک را برای چشمی می‌گذارند که ضعیف است یا سمعک را برای گوشی می‌گذارند که کم می‌شنود ولی در اینجا اصلاً از اوّل به‌اصطلاح سَری نیست تا بخواهی بتراشی. اصلاً چیزی وجود ندارد، اصلاً شرّی وجود ندارد. شر برای انتساب یک شیء به شیء دیگر و انتساب یک امر به امر دیگر است اگر یک هویت در خارج باشد این می‌خواهد برای خودش چه‌کار کند؟! دیگر کسی وجود ندارد تااینکه او بخواهد نسبت به او بسنجد [و بگوید که] آیا وجود این نسبت به او خیر است یا شر است، اعمالش خیر است یا شر است، افعالش خیر است یا شر است. اصلاً این دیگر معنا ندارد. این از این نقطه‌نظر بود.

جلسه ۱۶۲

5
  • شر: عدم یک امر متوقَّع

  • اما از نقطه‌نظر کثرت و جنبۀ فلسفی قضیه، باید در اینجا همان مسلک و مطلب افلاطون مورد بحث قرار بگیرد به‌جهت اینکه همان‌طوری‌که عرض شد در قضیۀ خیر و شر همیشه شر برای ما عدم یک امر متوقَّع است این می‌شود شر.

  • علت مورد تنفّر واقع شدن عدمیت در وجود

  • پس چون خود عدم مذموم است و چون خود وجود اقتضای کمال و صمدیت می‌کند و جمیع کمالات در خود وجود است این جنبۀ عدمیت در وجود مورد تنفّر موجود واقع می‌شود. ما وقتی که جنبۀ جامعیت را در خودمان می‌بینیم و خود را واجد جامعیت احساس می‌کنیم جنبۀ عدم یک قضیه برای ما موجب تنفّر است. آن‌وقت به‌جهت آن ‌حالت تنفّر، به آن امر عدمی هم شر ‌گفته می‌شود اما من‌باب‌مثال آیا تابه‌حال یک حیوان از زیبایی یک زن یا از زیبایی یک مرد تأسف خورده است؟! فرض کنید شما یک خری را به طویله ببندید و یک زن زیبای مثلاً نمره یک که در عالم به قول مشهدی‌ها: «تَلِّش پیدا نمی‌ره!» بیاید و این خر بگوید: ای داد داد بیداد! چقدر خوب بود که من جای این زن بودم و جمال او را داشتم! اصلاً به فکر خر هم نمی‌آید بلکه فقط می‌گوید که برای من علف خوشمزه بیار که علف را بخورم! خیلی هم بخواهم کاری انجام بدهم یک خر ماده هم کنارم بیاور! چون جنبۀ جامعیت در وجود خود احساس نمی‌کند جنبۀ فقدان در وجود خود احساس نمی‌کند یا اگر احساس کند در همان رتبۀ خودش هست نه بالاتر ولی چون انسان جنبۀ جامعیت در وجود خود می‌بیند به‌مقتضای استعدادی که در وجود اوست و وقتی که می‌بیند این استعدادها به فعلیت نرسیده‌اند ناراحت است. فرض کنید که می‌بیند این را ندارد ناراحت می‌شود مثلاً دزد می‌آید مالش را می‌برد می‌گوید: پس دزد شر است چون جنبۀ عدم بر او طاری می‌شود یا میکروب می‌آید جمال او را ازبین می‌برد و او را مریض می‌کند و در رختخواب می‌اندازد می‌گوید: میکروب شر است چون جنبۀ عدم را بر او طاری می‌کند. یا سیل می‌آید زراعتش را ازبین می‌برد صاعقه می‌آید باغش را می‌زند و امثال‌ذلک تمام اینها نزد شخص جنبۀ شر دارند به‌خاطر اینکه جنبۀ جامعیت او اقتضا می‌کند که تمام متوقع‌های خود را بالفعل ببیند لذا از این نقطه‌نظر می‌گوید: اینها شر است.

جلسه ۱۶۲

6
  • مدبّر عالم تمام نظام را درنظر می‌گیرد نه یک فرد خاص را

  • اما اگر خودمان بالنسبه به نظام احسن و به نظام اتمّ نگاه کنیم می‌بینیم که تمام این حوادث و جریاناتی که اتفاق می‌افتند براساس تدبیر مدبّر و براساس تأمّل متأمّل و براساس اشراق مُشرقی است که تمام نظام را درنظر می‌گیرد و تدبیر می‌کند نه یک فرد خاص را، اگر عالم برای یک فرد خاص خلق شده بود جای تأمّل داشت که چرا باید این مسئله راجع به من اتفاق بیفتد؟! ولی خود شما ذره‌ای در این دریای بیکرانِ هستی هستید. شرّی که متوجه شما می‌شود باعث می‌شود که خیری به دیگری برسد مثلاً دزدی می‌آید و پول شما را می‌برد و با این پول اعاشه می‌کند جنبۀ عدمی او به شما می‌رسد که شر است ولی جنبۀ خیرش به او و زن و بچه‌اش می‌رسد که امشب دارند کیف می‌کنند و سور و سات راه انداخته‌اند! همین‌طور یک وقت هم برای شما یک جنبۀ خیری پیدا می‌شود که برای دیگری جنبۀ شری دارد. این‌طور نیست که فقط تمام عالم ... البته بعضی‌ها ‌چنین اعتقادی دارند که ـ ما نمی‌دانیم! ـ که اگر قرار است یک کلاهی از آسمان بیاید به‌جای اینکه به سر ما بیاید در سر دیگری می‌رود اما اگر یک چماقی حواله بشود این‌قدر می‌چرخد تا به ما فروبرود!!

  • تلمیذ: اعتقاد نیست حقیقت است!

  • استاد: بله، جنبۀ سِعی شما است! این خوبی شما است! این به خیر شما است که...

  • تلمیذ: می‌ترسیم سعه نباشد گشادی باشد!

  • استاد: عرض بنده هم همین است! درهرصورت همه‌اش إن‌شاءالله خیر است! گفت:

  • هرچه از دوست می‌رسد برجاست***گرچه نان و پنیر و ترحلواست
  • بناءًعلیٰ‌هذا ما جنبۀ خیر و شر را در نظام کلی باید درنظر بگیریم که در نظام کلی هیچ‌وقت این قلمی که الآن به این کیفیت چرخیده است شر را رقم نزده است بلکه همیشه خیر را درنظر گرفته است یعنی برفرض که ما شر را امر عدمی ندانیم و برفرض که اصلاً شر را نسبت به خود ذات یک جنبۀ حقیقی بدانیم نه جنبۀ نسبی، من‌حیث‌المجموع ما نمی‌توانیم مسائل فلسفی و براهین فلسفی را جدای از یکدیگر بررسی کنیم. وقتی که الآن در نظامی هستیم که این نظام مانند حلقه‌های زنجیر از نقطه‌نظر علّیت و معلولیت باهم پیوستگی ذاتی دارند نه عَرَضی و ذات اینها باهم پیوسته است پس من‌حیث‌المجموع آن جنبۀ علّیت از نقطه‌نظر افاضۀ به معلول تمام ذرات را درنظر دارد نه فقط خصوص یک ذره و خصوص یک تعیّن را و به او افاضه می‌کند و چه می‌کند و چه‌بسا اگر بخواهیم نگاه کنیم می‌بینیم که این مسائلی که در این نظام برای یک فرد پیدا می‌شود و این آنها را شر می‌بیند از هزار خیری که برحسب ظاهر به او می‌رسد برای او بهتر است و در این باب مولانا خیلی مطالب عالی دارد در آنجایی که می‌گوید: باید شکر کنی که خدا به تو از این علوم ظاهر نداده است باید شکر کنی که خدا به تو جمال نداده است و اگر جمال می‌داد چه مصیبت‌هایی برای تو پیدا می‌شد اگر علم می‌داد چه چیزهایی برایت پیدا می‌شد گفت آن باز که اینکه آن صیاد من را دارد می‌زند به‌خاطر آن شهپر من است که من الآن به دام صیاد افتادم آن روباهی که پوستش را می‌کَنند و این حرف‌ها سرش را می‌برند به‌خاطر آن پوست نرم و قشنگی است که دارد.1

    1. . ظاهراً اشاره به داستان بخش ۳۳ ـ بیان آنک هنرها و زیرکی‌ها و مال دنیا هم‌چون پرهای طاوس عدو جانست مثنوی معنوی، دفتر پنجم است:
      پس هنر آمد هلاکت خام را***کز پی دانه نبیند دام را
      ...
      جلوه‌گاه و اختیارم آن پرست***بر کنم پر را که در قصد سرست
      ...
      لیک بر من پر زیبا دشمنیست***چونک از جلوه‌گری صبریم نیست

جلسه ۱۶۲

7
  • محرومیت از بعضی جهات و مسائل موجب خیرات و برکات

  • دارد وارد این می‌شود که چطور محرومیت از بعضی جهات و مسائل موجب خیرات و برکاتی برای انسان است. آن قضیۀ خضر و کشتی و اینها را پیش می‌کشد که کشتن آن بچه چه خیری برای پدر و مادر داشت و شکستن آن کشتی چه برکاتی برای صاحب این کشتی داشت.1 ایشان در اینجا مسئله را نه از باب واقعیت بلکه از باب برهان فلسفی [بیان می‌کند]

  • وجود براهین فلسفی در اشعار مولانا

  • مثنوی کتابی جامع از نقطه‌نظر ظاهر و باطن

  • چون اشعار مولانا صرف‌نظر از اشعار حافظ جنبۀ فلسفی هم دارد و فقط مسئلۀ عرفانی قضیه نیست خلاصه مثنوی کتابی جامع از نقطه‌نظر ظاهر و باطن است. از این نظر واقعاً کتاب بی‌نظیر و بی‌بدیلی است و واقعاً در این مطلب حرف ندارد و هرچه انسان بخواند می‌بیند که این مولانا اصلاً یک دریایی بود که تمامی نداشته است و مدام [مطالب] می‌آمده و همین‌طور تمامی نداشته تا وقتی خسته می‌شد و می‌گفت: رهایش کنیم و سراغ قضیۀ دیگر برویم. این کتاب به این بزرگی هیچ حرف تکراری هم ندارد واقعاً کتاب عجیبی است و شیخ بهایی بیخود نمی‌گوید:

  • مثنوی او چو قرآن مدل***هادی بعضی و بعضی را مضل2
  • شیخ بهایی این حرف را می‌زند من که نمی‌گویم! او مردی کار کرده و اهل فن است، نمی‌خواهد که حرف لغو بزند.

  • به‌هرجهت وقتی که من‌حیث‌المجموع نگاه به نظام اتمّ و احسن می‌کنیم می‌بینیم که «جهان چون چشم و خط و خال و ابروست که هر چیزی به‌جای خویش دقیقاً و دقیقاً و دقیقاً نیکوست»3 و باید به همین کیفیت باشد.

  • این مسئله مربوط به قضیۀ خیر و شر است که از جنبۀ عدمی اصلاً فاعل ندارد ولکن در اینجا آیات و روایاتی داریم که اینها شر گفته‌اند و همین افراد اهل ظاهر که بر حکما و فلاسفه اعتراض دارند و این مشرب را به خلاف مشرب شرع می‌دانند به همین مسائل تمسک می‌کنند. آیه‌ای در اینجا هست که می‌گوید:

    1. مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بخش ۳4 ـ در صفت آن بی‌خودان کی از شر خود و هنر خود آمن شده‌اند کی فانی‌اند در بقای حق هم‌چون ستارگان کی فانی‌اند روز در آفتاب و فانی را خوف آفت و خطر نباشد:
      پس خضر کشتی برای این شکست***تا که آن کشتی ز غاصب باز رست
    2. . منسوب به جناب شیخ بهائی.
    3. گلشن راز شیخ محمود شبستری، بخش 50:
      جهان چون زلف و خط و خال و ابروست***که هر چیزی به‌ جای خویش نیکوست

جلسه ۱۶۲

8
  • ﴿وَعَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡ‍ٔٗا وَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّواْ شَيۡ‍ٔٗا وَهُوَ شَرّٞ لَّكُمۡ﴾1

  • یعنی آنچه را که شما می‌خواهید برای شما شر است بنابراین خداوند در اینجا اثبات شر کرده است. در ‌جای دیگر اصلاً خداوند این شر را به خودش نسبت می‌دهد و می‌گوید: ﴿وَلَا يَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ يَبۡخَلُونَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضۡلِهِۦ هُوَ خَيۡرٗا لَّهُم بَلۡ هُوَ شَرّٞ لَّهُمۡ﴾2 آنچه را که خداوند به اینها می‌دهد شر است دیگر در اینجا جنبۀ عدمی لحاظ نشده است، ظهورات هم که گفتیم در اینجا حجت هستند. آنچه را که خداوند به اینها می‌دهد هُوَ شر یعنی نفس آن اعطاء شر است یا فرض کنید این آیه که در سورۀ جن است: ﴿إِنَّ شر ٱلدَّوَآبِّ عِندَ ٱللَّهِ ٱلصُّمُّ ٱلۡبُكۡمُ ٱلَّذِينَ لَا يَعۡقِلُونَ﴾3 آنچه خداوند به اینها داده چیست؟! شر به اینها داده یااینکه خیر است؟! ﴿فَوَقَىٰهُمُ ٱللَّهُ شَرَّ ذَٰلِكَ ٱلۡيَوۡمِ﴾4 در تمام اینها جنبۀ عدمی قضیه مورد لحاظ است منتها در اینجا به علت، شر گفته می‌شود چون علت موجب می‌شود که انسان از یک خیری محروم بماند. فرض کنید خداوند به شخصی مال می‌دهد این اِعطاء مال فی‌حدّنفسه خوب است اعطاء مال است دیگر، مگر پول بد است؟! چرا بد است؟! این پول بیچاره سکه و درهم و دینار است دیگر، چطور اگر این پول پیش من بود خوب بود پیش شما بود خوب بود حالا چون پیش قارون است بد شد؟! پس خود این پول بد نیست پول فی‌حدّنفسه و فی‌حدّذاته طوری نیست. همین‌طور اگر پیش او هم باشد باز بد نیست چه فرقی می‌کند؟! بالأخره بودن این پول یک مکانی می‌خواهد یک ظرفی می‌خواهد حالا پول چه در این کیسه باشد چه در آن کیسه باشد، فرقی ندارد. بودنش در کیسۀ قارون [یا دیگران فرق ندارد] گنج قارون هم که بد نیست. آیا اعطای پول بد است؟! نفس اعطاء بد است؟! نه، چون بالأخره هر پول یک اعطاء می‌خواهد و همین‌طور خودش که نمی‌تواند اینجا بیاید باید شخصی این پول را بدهد پس اعطاء هم بد نیست، تمام اینها هیچ‌کدام بد نیستند.

    1. . سوره بقره (2) آیه 216.
    2. . سوره آل عمران (3) آیه 180. معاد شناسى، ج ‌9، ص 43:
      «و گمان نبرند كسانى كه از انفاق آنچه را كه خداوند از فضل خود به آنها داده است بخل مى‌ورزند كه آن بخل براى آنها خوبى و خير است؛ بلكه براى آنها بدى و شرّ است.»
    3. . سوره انفال (8) آیه 22.
    4. . سوره انسان (76) آیه 11.

جلسه ۱۶۲

9
  • توجه به پول موجب ابتعاد از پروردگار

  • بد، توجه به این پول است اینکه بودن این پول موجب می‌شود یک امر عدمی بر انسان عارض بشود و آن امر عدمی ابتعاد از پروردگار است آن موجب می‌شود پس قضیه این است. بله، یعنی تمام این آیات همه به جنبۀ مانعیت قضیه اطلاق شر کرده‌اند نه به‌خصوص خود اینها چون اینها موجب می‌شوند که ذهن انسان برگردانده شود و یک جنبۀ عدمی برای انسان پیدا شود و استعدادات به فعلیت نرسد، از این نقطه‌نظر به آن علت، شر گفته می‌شود. آن‌هم اشکال ندارد در عرف هم که همین‌طور است مثل اینکه می‌گویند: میکروب شر است درحالی‌که خود میکروب شر نیست ولی چون میکروب موجب می‌شود که صحت ازبین برود و ازبین رفتن صحت را شر [می‌دانند] پس می‌گویند که میکروب که علت آن است هم شر است. اما خود میکروب زبان‌بسته که شر نیست میکروب یک جانداری است مثل بقیۀ جاندارها برای خودش زندگی می‌کند حالا اتفاقی در بدن شما رفته است و شروع کرده به اختلال ایجاد کردن.

  • پس در اینجا به جنبۀ مانعیت قضیه از این جهت که موجب یک امر عدمی است شر گفته می‌شود. و در اینجا آن جنبۀ ابتعاد چون ابتعاد است جنبۀ شرّی دارد چون هرچه که به اصل وجود و خود کمال وجود قضیه برگردد خیر است یعنی هر مسیری که موجب شود که این وجود به اصلش برگردد و جنبۀ تجردی پیدا کند، خیر است و هرچه که از آن مرحله دور باشد طبعاً شر خواهد بود. بله، «اَلخیرُ فی یَدیکَ و الشَّرُ لَیسَ إلیک»1 در ادعیه می‌خوانیم که خیر همیشه به‌دست تو است. تو همیشه افاضۀ وجود می‌کنی ولی شر به تو بر نمی‌گردد شر به خود ما برمی‌گردد که آن جنبۀ احتجاب و جنبۀ بینونیّت و افتراق ما است. این‌هم به‌اصطلاح یک مسئله و یک تذکر اجمالی نسبت به این قضیه‌ای که اینها دارند مطرح می‌کنند که تمام اینها در آیات و روایات یا جنبۀ عدمی دارند یااینکه به آن علت گفته می‌شود که آن علت موجب می‌شود که یک امر عدمی بر انسان بار شود و لذا اگر خدا همین اموال را به شخص دیگری می‌داد با یک خصوصیات دیگری چه‌بسا خیلی هم خیر بود.

    1. مصباح المتهجد، ص 36؛ مفتاح الفلاح، ص 49. از جمله دستور تكبيرات افتتاحيۀ صلاة است؛ جهت اطلاع بیشتر به مطلع انوار، ج ‌4، ص 114 رجوع شود.

جلسه ۱۶۲

10
  • و ضِلالُهم أمَّا علی مَشربِ أفلاطون فَلِأنَّ تِلکَ الشُّرورَ القَلیلةَ إذا کانَت أعداماً لا تَحتاجُ إلی العلةِ الموجودةِ کَما قالوا بِها فإنَّ العدمَ یَرجِعُ إلی العَدَمِ کَما أنَّ الوجودَ یَرجِعُ إلی الوجودِ.1

  • و گمراهی ثنویه بر مشرب افلاطون برای این است که این شرور کم وقتی که اعدام باشند دیگر احتیاج به علت موجوده ندارند همان‌طوری‌که آن مطلب را فرمودند که علت موجوده می‌خواهد. پس عدم به عدم برمی‌گردد هم‌چنان‌که وجود به وجود برمی‌گردد.

  • پس دیگر ثنوی بودن معنا ندارد چون عدم علت نمی‌خواهد ما یک خدایی داشته باشیم که عدم خلق کند، عدم خودش فی‌حدذاته هست.

  • و أمَّا عَلی مَشرَبِ أرَسطو فَلِأنَّها و إنْ کَانت مُوجودَةً و لکن لَمّا کَانت کَثیرةُ الخیرِ طَفِیفةُ الشرِّ لا یَلیقُ بِالحَکیمِ إهمالها کَما عَلِمتَ فَهی مُستَنَدَةٌ إلی مبدإِ الخیرات فَأیُّ حَاجةٍ إلی مَبدإِ موجود علی حِدَّة.2

  • اما بر مشرب ارسطو اگرچه اینها (این اعدام و این شرور) موجودند و واقعیت دارند ولکن از آنجایی که چیزی که خیرش زیاد است و شرش کم است حکیم نباید این را مهمل بگذارد (و باید خلقش کند چون از عدم خلقش کثرت شر پیدا می‌شود) همان‌طور که دانستی این شرور به مبدأ خیرات مستند هستند و دیگر نیازی به یک مبدأ دیگر نداریم.

  • خود خدا اینها را خلق کرده و البته یک عده نخاله هم از او خارج شوند. این‌هم جوابی که جناب ارسطو دادند و عرض شد که اشکالی در آن است و عدم سنخیت بین علت و معلول را نمی‌شود در اینجا کاری کرد.

  • و لمّا توجَّهَ علی قولِنا الشرُّ أعدامٌ أنَّ العدمَ لا تأثیرَ لَه و هذهِ الشُّرور مؤثّراتٌ دفَعناه بِقولِنا.3

  • وقتی متوجه به قول ما می‌شوی که می‌گوییم: شر اعدام است و عدم تأثیری ندارد و این شرور همه مؤثرات هستند (مثلاً میکروب می‌آید مرض می‌آورد و تأثیر می‌گذارد سل می‌آید فلان می‌کند اینها همه مؤثّرند باعث ناراحتی هستند) ما این اشکال را دفع کردیم به اینکه شرور اعدام هستند (منتها نه عدم مطلق بلکه عدم ملکه که یک حظّ کمی از وجود دارد).

    1. منظومه، ج 3، ص 534.
    2. منظومه، ج 3، ص 534.
    3. همان.

جلسه ۱۶۲

11
  • و إنْ علیکَ اعْتاصَ تأثیرُ العدمِ مِزْ سَلبَ قَرنٍ مِنکَ عَن س‍َلبِ النَعَم مِنک مثل سَلبِ البَصَرِ و سَلبِ مالکیةِ الدِّینار و الدِّرهم و نحوِهِما.1

  • اگر تأثیر عدم بر شما مشکل می‌آید و موجب اشکال می‌شود سلب قرن را از خودت تمییر بده از سلب نعمی که خدا به تو داده است قضیه مثل سلب بَصَر و سلب مالکیت دینار و درهم و نحو اینها است.

  • بله، یک وقت شما می‌گویید: ما شاخ نداریم این شاخ نداشتن از باب عدم ملکه نیست بلکه به‌خاطر این است که ما نباید شاخ داشته باشیم تا شاخ نداشتن ما عدم ملکه بشود ولی یک وقت می‌گوییم: نابینا هستیم نابینایی از باب عدم ملکه است چون قاعده این است که ما بینا باشیم یا می‌گوییم: کر هستیم قاعده‌اش این است که شنوا باشیم یا می‌گوییم که لال هستیم قاعده‌‌اش این است که گویا باشیم و امثال‌ذلک و این شرور از باب عدم ملکه هستند یعنی یک اثر وجودی دارند ـ حالا اگر اسم اینها را اثر بگذاریم ـ خلاصه یک حظّ کمی از وجود دارند [لذا] این‌طور به‌نظر می‌رسد که این با آن سلب مطلق که «سلب قرنٍ» است فرق دارد

  • یعنی أنَّ الشرورَ أعدامُ ملکاتٍ لَها حَظٌّ ضعیفٌ مِنَ الوجودِ لا سلوبُ إیجاباتٍ کَسلبِ القَرنِ مِنَ الإنسانِ بَل کَسلبِ البَصرِ منه فَفَرقٌ بَینَ عدمِ الشَّیءِ مطلقاً و بَینَ عَدَمِهِ عَن موضوعٍ قابلٍ.2

  • یعنی شرور اعدام ملکات هستند نه‌اینکه عدم هستند. یک حظّ کمی از وجود دارند که به‌خاطر همان حظّ کم تأثیر می‌گذارند و موجب ناراحتی و انزجار و تنفّر می‌شوند نه‌اینکه اینها سلب‌های ایجاب هستند مثل سلب قرن از انسان بلکه مانند سلب بَصَر از انسان هستند و فرق است بین نبود یک شیء به‌نحو اطلاق و عدمش از موضوعی که قابل است.

  • در صورت دوم یک حظّ کمی از وجود دارد و یک تأثیر دارد و به‌خاطر همین جهت، وجودش موجب انزجار و تنفّر در انسان می‌شود.

    1. همان.
    2. منظومه، ج 3، ص 534.

جلسه ۱۶۲

12
  • تلمیذ: بالأخره شر برگشتش همه به ماهیات است، در عالم بالا که ما شرور نداریم.

  • استاد: نه.

  • تلمیذ: در همین‌جا؟

  • استاد: آنها عالم علل هستند. در بالا عالم، عالم علل است و هرچه که در اینجا اتفاق می‌افتد در آنجا تقدیر می‌شود.

  • تلمیذ: حتی عذاب و اینها هم شرور نیست؟!

  • نفس عذاب برای کمال

  • استاد: نه دیگر، عذاب هم برای کمال است، اصلاً خود نفس عذاب هم برای کمال است منتها این را ما بد می‌بینیم؛ آن شخصی که گناه کرده و دارد در جهنم می‌رود و معذّب است او دارد به کمال خودش می‌رسد!

  • تلمیذ: حتی آنها که مخلّد هستند؟!

  • استاد: بله، آنها که مخلد هستند البته در خلود یک مطلبی هست؛ یادتان می‌آید مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله تعالیٰ ‌علیه ـ در معادشناسی در مورد خلود چه فرموده‌اند؟!1 مثل اینکه علامه طباطبایی ـ رضوان ‌الله تعالیٰ ‌علیه ـ خلود را قبول نداشتند.2

  • تلمیذ: نداشتند؟!

  • استاد: بله، بالأخره همه چیز به‌سمت خیر و کمال می‌رود منتها طول می‌کشد تااینکه این ذات برگردد و خلاصه تغییر ماهیت بدهد، تا آن زشتی‌هایش همه برگردد. بله، آنها هم برای کمال انجام می‌گیرد مثل آهنی را که در کوره می‌گذارند تا بتوانند تیز و برّاقش کنند و چه‌کارش کنند.

  • تلمیذ:...

  • استاد: من نمی‌توانم اثبات کنم.

  • تلمیذ:...

  • استاد: آن تکامل، تکامل طولی است نه تکاملی عرضی، تکامل.

  • تلمیذ: اینها چه نوع تکاملی چه رشدی است؟

  • استاد: آنها در آن مرحلۀ عرضی وجودی خودشان ـ نه در مرحلۀ طولی ـ اگر دچار اختلال باشند به همان مرحله می‌رسند فرض کنید که الآن این از نظر وجودی تا این‌قدر می‌تواند بالا بیاید، استعدادات و قوا و فلانی که برایش هست تا این‌قدر مثلاً می‌تواند رشد کند و بالا بیاید ولی به‌واسطۀ گناه و اینها به زیر رفته است خیلی پایین رفته است این جهنم و اینها او را می‌آورد به اینجا می‌رساند و در همین حدود قرار می‌دهد.

  • تلمیذ: به مرحلۀ طولی‌شان؟

  • استاد: طولی نه، بلکه در همان مرحلۀ ‌ای که می‌توانند. طولی از این باب که در آن نقطه‌ای که می‌توانند، نه بیشتر و نه بالاتر یعنی اگر فرض کنید شخصی کار کند و زحمت بکشد چقدر می‌تواند رشد کند؟! شخصی بیشتر، شخصی کمتر، کسی مجاهده می‌کند بالأخره هر شخصی در مرحله‌ای می‌تواند به‌اصطلاح تلاش کند و آن‌وقت این عذاب‌ها می‌آید آن زنگارها را ازبین می‌برد و او را در همان مرحلۀ سعۀ وجودی خودش نگه می‌دارد و دیگر اجازه نمی‌دهد بالاتر برود.

    1. . جهت اطلاع به مجلس هفتاد و پنجم معاد شناسى، ج‌10، ص 379 رجوع شود.
    2. . مصدر در حال بررسی.

جلسه ۱۶۲

13
  • تلمیذ: این به خیرات هم همین طور است هیچ‌کس بیش از سعۀ وجودی خودش نمی‌تواند.

  • استاد: نه ادامه...

  • تلمیذ: یعنی اگر شخصی که تا این حد آمد اگر ایشان هیچ گناهی هم نمی‌کرد مثلاً باز در همین حد بود بالا نمی‌رفت.

  • استاد: بله، منتها یک وقت این شخص می‌آید این جهتی که به‌اصطلاح در او هست را تمرین می‌دهد و روی آن کار می‌کند و پرورش می‌دهد بعد از نظر طولی بالا می‌رود. درست است که سعه‌اش آن‌قدر است ولی از نظر طولی رشد پیدا می‌کند تجردش بیشتر می‌شود؛ به‌واسطۀ عمل و ریاضاتی که در اینجا می‌کشد تجردش زیادتر می‌شود. آنچه که منظور من است این است که در قیامت عذاب و اینها می‌آید فقط چرک‌ها و زنگارها را ازبین می‌برد و دیگر او را بالاتر نمی‌برد. یعنی عذابِ در روز قیامت کار نماز و نماز شب و ریاضت این دنیا را نمی‌کند بلکه فقط می‌آید آن ‌حالت انانیت و حالت استکبار را از آن شخص ازبین می‌برد.

  • جهنم مختصّ رفع انانیّت

  • چون اصلاً جهنم برای انانیت است دیگر والاّ گناه که معنا ندارد. جهنم و اینها همه برای انانیت است آن انانیت ازبین می‌رود. همۀ انانیت‌ها وقتی ازبین رفتند آن‌وقت هر کسی در همان رتبه‌ای که خودش هست خواهد بود بدون اینکه رشدی کرده باشد چون رشد در این دنیا [است]، آن‌وقت افراد هم فرق می‌کنند مثلاً کسی در اینجا سی درصد کار کرده است لذا باید هفتاد درصد عذاب شود؛ در روز قیامت هفتاد درصد عذابش می‌کنند و سی درصد هم به او ارتقاء می‌دهند. کسی در اینجا نصف کارهایش خوب است و نصف کارهایش بد است یعنی آن کارهایش را می‌سنجند که این چه ‌مقدار زحمت کشیده و چه مقدار انفاق کرده و چه مقدار از خودش گذشته است و خلاصه چه مقدار مایه گذاشته است، گناهانی هم که کرده است را حساب می‌کنند و به همان مقدار که انفاق کرده است به او ارتقاء می‌دهند سَرگُردش می‌کنند سروانش می‌کنند فلان و چیز می‌کنند. درهرصورت عذاب در آن دنیا موجب کمالی که در این دنیا انسان می‌توانست برای خودش کسب کند نخواهد شد فقط آنجا می‌آیند جنبۀ انانیت و اینها را ازبین می‌برند.

جلسه ۱۶۲

14
  • در کلماتی داریم:

  • آنِ خدای دان همه مقبول و نا قبول***مِن رحمةٍ بَدا و إلى رحمةٍ يئُول‌
  • از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق***اين است سرّ عشق كه حيران كند عقول
  • خَلقان همه به فطرت توحيد زاده‌اند***اين شرك، عارضى بوَد و عارضى يزول1
  • عارضی هم با دوتا پس‌گردنی و دوتا نیم‌سوز َیَزول! این شعر برای مرحوم آقا سید محمدرضا قمشه‌ای ـ خدا رحمتش کند ـ است، حکیم قمشه‌ای مرد بزرگی بوده است. دیگران هم در این قضیه دارند.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. عدل الهى، ص 260.