/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۰۶

1
  • درس دویست و نود و سوم: صوت 306

  • بررسی دلیل عقلی اخباریین برای وجوب احتیاط در کلام فقهاء (3)

جلسه ۳۰۶

2
  •  

  • أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  •  

  • صحبت در نقل کلام مرحوم اصفهانی بود راجع به کیفیت تبیین اقسام تعریف مذکّیٰ و عدم مذکّیٰ؛ فرمودند که تقابل بین مذکّیٰ و عدم مذکّیٰ به یکی از انحاء تقابل ممکن است باشد؛ یا تقابل تضاد یا تقابل عدم و ملکه یا تقابل سلب و ایجاب که سلب و ایجاب هم یا به سلب محمولی یا به سلب رابط است.

  • در مورد تقابل تضاد که تذکیه و عدم تذکیه موضوعش عبارت بود از حیوانی که این عنوان موت یعنی زهاق روح با شرائط که از جملۀ آنها قابلیت محل است می‌باشد و موضوع برای آن عدم تذکیه، مقابل این هست چون در تضاد یعنی دو وصف وجودی که آن وصف وجودی عبارت از موت عن حتف أنفه که در اینجا ممکن است که آن عدم شرایط تذکیه هم از نقطه‌نظر شارع همان حکم به میت و موت حتف أنفه اطلاق بشود. گرچه در آیات نسبت به این مسئله تفاوت قائل شدند؛ ﴿حُرِّمَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡمَيۡتَةُ وَٱلدَّمُ وَلَحۡمُ ٱلۡخِنزِيرِ وَمَآ أُهِلَّ لِغَيۡرِ ٱللَهِ بِهِۦ وَٱلۡمُنۡخَنِقَةُ وَٱلۡمَوۡقُوذَةُ وَٱلۡمُتَرَدِّيَةُ وَٱلنَّطِيحَةُ وَمَآ أَكَلَ ٱلسَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيۡتُمۡ﴾1 که آن ﴿مَا ذَكَّيۡتُمۡ﴾ با ﴿ٱلۡمَيۡتَةُ﴾ در اینجا مخالف و مقابل واقع شده است ولی علیٰ‌کلّ‌حال از نقطه‌نظر شرعی همان حکم میته بر غیر مذکّیٰ بار می‌شود و از این نظر فرقی ندارد.

  • نوع تقابلِ بین مذکّیٰ و غیر مذکّیٰ

  • بنابراین تقابل بین مذکّیٰ و غیر مذکّیٰ تقابل تضاد است یعنی هردو دو وصف وجودی هستند یکی از آن وصف وجودی مذکّیٰ، یعنی آن حیوانی که مذبوح به فری اوداج یا به سایر کیفیت‌هایی که شارع گفته که نحر باشد یا خروجه حیّاً عن الماء باشد ولو اینکه انسان یا مسلمان مباشرت در اخراج نداشته باشد. نفس خروج سمک از آب یُعدُّ تذکیةً لا یَشترط فی التذکیةِ الإخراج بل الخروج حیّاً.

  • عنوان مشیر بودن نفس خروج سمک از آب

  • حالا که این مسئله پیش آمد این را هم عرض کنم که نسبت به خروج سمک از آب حیاً یک مسئله‌ای که مبتلا‌به هست به‌خصوص در کشورهای غربی و سایر بلدان که در آنجا قطعاً مُخرِج، مسلمان نیست و صائد مسلمان نیست این مسئله و شبهه هست؛ آن‌طوری که از روایات برمی‌آید نفس خروج از آب به‌عنوان، عنوان مشیر است نه به‌عنوان لحاظ نفس عنوان، در اینجا خود عنوان به‌عنوان موضوعیت اخذ نشده است بلکه به‌عنوان مشیر است یعنی موت این سمک مستند به آب نباشد؛ وقتی که سمک در آب هست این موت در آب عارض باشد یااینکه نه، سمک خارجاً عن الماء، نه خروج، خروج قطعیّه و بتیّه که به‌نحوی اصلاً خارج عن البحر در بَرّ در همان خشکی یا در سفینه و امثال‌ذلک است. بلکه خروجُه حیاً یعنی از آب خارج باشد این خروج از آب باشد نه‌اینکه حالا فرض کنید در هوا این مسئله انجام بشود. بنابراین اگر فرض کنید به یک وسیله‌ای این سمک‌ها گرفته بشود و بعد این سمک‌ها را درون صندوقی قرار بدهند ولو فی الماء این خروج از ماء صدق می‌کند. ولی اگر نه، این صید در ماء باشد یعنی در هنگام صید این حبال و این شبکه‌ها این سمک را صید و اصطیاد کنند ولی در ماء این موت برایش عارض بشود این در اینجا تذکیه حاصل نشده است ولو اینکه موقع اخذ این سمک حیّ است ولی چون هنوز این سمک در خود آب است [حلال نیست] بله، ممکن است با یک آلاتی و با یک وسایلی آن حالت اغماء برای اسماک به‌وجود بیاورند این اشکال ندارد و بعد هم آنها را بگیرند و خارج کنند ولی اگر موت فی الماءِ باشد در اینجا این قضیه صدق نمی‌کند. بنابراین اگر این اسماک را بگیرند و بعد اینها را درون همان سفینه قرار بدهند و حالا ولو در آن سفینه آب هم باشد، اشکال ندارد بالأخره جدای از ماء هست این‌طور نیست که حالا نباید دو قطره آب هم به این برسد بلکه کاملاً دقیقاً خشک، خشک، خشک باید باشد. اگر فرض کنید که حالا یک مقداری آب هم باشد باز این خروج از ماء در اینجا صدق می‌کند. پس این به‌عنوان موضوع در اینجا اخذ نشده بلکه به‌عنوان عنوان مشیر در اینجا لحاظ شده است.

    1. . سوره مائده (5) آیه 3.

جلسه ۳۰۶

3
  • حکم ماهی‌های صید شده در کشورهای غیراسلامی

  • بنابراین با توجه به این قضیه در کشورهای غیراسلامی آن اسماکی که آنها می‌گیرند از نقطه‌نظر عرف بعید است که موتشان فی الماء باشد بلکه ظنّ غالب این است که آن اسماک مانند سایر ممالک اسلامی و مانند سایر صائدین و مصطادین به یک منوال و به یک نحو است که همان عبارت از خروجش عن الماء باشد ولو اینکه فی الصندوق باشد. خوردن این اسماک اشکالی از این نقطه‌نظر ندارد و تحقیق هم دیگر بیش از این لازم نیست.

  • تلمیذ: نوع ماهی‌اش فرق می‌کند.

  • استاد: بله، مگر اینکه نوع ماهی در اینجا مشکوک باشد و اگر خود همان‌ها باز نوع ماهی را تعیین کردند همین کفایت می‌کند، اگر نوع ماهی را تعیین نکردند ولی انسان از نقطه‌نظر قرائن و شواهد حدس به حلال‌گوشت بزند این باز قرائن و شواهد کفایت می‌کند. در آنجا اصالت عدم تذکیه و این چیزها نمی‌آید اما اگر بین حیوان حلال‌گوشت و حرام‌گوشت در اینجا شک پیدا بشود، چه اصلی در اینجا جاری می‌شود؟! [در واقع] اگر ما در صید شک نداریم یعنی اینکه در تذکیه با همین قرائن و مبنای عرفی حکم به تذکیه در اسماک می‌شود إنَّما الکلام در کیفیت لحم آیا مِن الحرام أو مِن الحلال در اینجا اصل چیست؟! حرمت؟!

  • تلمیذ: در مورد شک چطور اصالة الحل می‌آید؟!

  • استاد: ببینید ملاک در حلیت سمک فلس داشتن است ما اصلی که ثابت بکند این فلس دارد یا اصلی که ثابت بکند فلس ندارد نداریم. مسئلۀ فلس داشتن و فلس نداشتن هر دوی اینها دو وصف وجودی هستند که این وصف وجودی مِن اول الخلق و مِن اول الوجود بر این عارض است حالا بعداً این فلسش زائل می‌شود یا نه؟ به آن کار نداریم یعنی حتی ما قائل به این هستیم که اگر یک ماهی فلس داشته باشد مثلاً در دوران طفولیتش داشته باشد بعد وقتی که بزرگ می‌شود و به سن کبر می‌رسد فلسش زائل می‌شود، این اشکال ندارد. ولی خود فلس داشتن و نداشتن درست مثل آن قابلیت محلی می‌ماند که ما راجع به آن صحبت کردیم که در قابلیت محل یک وصف وجودی هست که عارض بر ماهیت به وصف وجود است. اینکه عارض بر این ماهیت می‌شود به وصف وجود إمّا أن یکونَ قابلاً لِلمحل یَتَولَّد و إمّا أن یکونَ غیر قابلٍ و یَتَولّد. پس وصف قابلیت و عدم قابلیت مِن اول الخلق و مِن بدوِ الخلق با این هست و ما اصلی که با آن اصل عدم قابلیت ثابت بشود نداریم یعنی استصحاب نداریم این استصحاب ما به استصحاب عدم موضوع برمی‌گردد. بله، وقتی که موضوع ما نباشد قابلیت هم نیست ولی صحبت در این است که قابلیت و عدم قابلیت وصف وجود است اصلاً حالت سابقه ندارد وقتی که این به‌دنیا می‌آید یا با خودش قابلیت را حمل می‌کند و حامل قابلیت است یا با خودش حامل غیر قابلیت است. قابلیت و عدم قابلیت از باب عدم و ملکه است که اگر إن‌شاءالله وقت بشود این مسئله را در باب تذکیه می‌گوییم لذا ما در آنجا استصحاب عدم نداریم.

جلسه ۳۰۶

4
  • تلمیذ: اگر لحم مطروح باشد در بلاد مسلمین حکمش فرق می‌کند.

  • استاد: نه شما در بحث قابلیت اشکال دارید؟! در این استصحاب اشکال دارید؟!

  • تلمیذ: نه آن را قبول داریم.

  • استاد: حالا می‌آییم بحث راجع به فلس و غیر فلس می‌کنیم؛ در اسماک ذا فلس بودن به‌اضافۀ تذکیه ملاک برای حلیت است و ملاک برای حرمت، ماهی و سمک به‌اضافۀ غیر فلس‌دار بودن است، این ملاک برای موضوع برای حرمت است. حالا ما چه اصلی در اینجا داریم ـ منظور از اصل استصحاب است ـ ما چه استصحابی در اینجا داریم که ثابت می‌کند که ماهی فلس دارد یا فلس ندارد؟ اصل نداریم. وقتی که اصل نداشته باشیم که این اصل به‌عنوان اصل موضوعی هست نوبت به اصل حکمی می‌رسد. اصل حکمی در اینجا چیست؟ اصالة الحلّیه؛ «كُلُّ شیءٍ هو لك حلالٌ حَتّى تَعلَم أنّهُ حَرامٌ بعینه»1 حالا راجع به لحمی که مطروح در همین بلاد اسلامی بود.

  • تلمیذ: ما می‌خواهیم بگوییم که این کنسروی که از خارج می‌آید بالأخره حکم بلاد غیراسلامی در اینجا بار می‌شود ما در آنجا چه اصلی را جاری می‌کنیم.

  • استاد: ما هر لحمی را که اصل جاری نمی‌کنیم بحث ما در لحم سمک است؛ در سمک، اسلام شرط نیست فقط در سمک اسلام شرط نیست.

  • تلمیذ: فرقی نمی‌کند ما شکی که در مطروح داریم فقط شک در اسلام نداریم شک در خود محلش هم داریم.

  • استاد: این قضیه در مورد اسلام هم هست الآن می‌گویند که در بلاد اسلامی به‌خاطر اینکه کلام مسلمان مقبول است [باید اطمینان کرد البته] نه این مسلمان‌های اینجا که کلاهبردار هستند و سر هم کلاه می‌گذارند و حقه‌باز هستند و هزارتا حقه بار می‌کنند و تاریخ را عوض می‌کنند و چیز دیگر می‌نویسند، مواد را تغییر می‌دهند و... در شرائط فعلی خارجی‌ها معتمدتر از مسلمان‌ها هستند.

  • پاک بودن سمک در بلاد غیراسلامی درصورت خروج حیّاً عن الماء

  • در بلاد غیراسلامی نسبت به‌خصوص سمک، اسلام شرط نیست، بسم الله هم شرط نیست، استقبال قبله هم شرط نیست، هیچ‌کدام از اینها شرط نیست. فقط خروج سمک حیّاً عن الماء شرط است وقتی که این به این کیفیت بود بنابراین چه نصرانی از ماء خارج کند چه غیر نصرانی [ایرادی ندارد]، وسیله و آلات صیدی که در آنجا هست همین وسیله و آلات صید هم در همین‌جا هست. هیچ تفاوتی از این نقطه‌نظر ندارد و این‌طور نیست که این سمک در آن بحر بمیرد و زهاق روح در بحر بشود و بعد او را اصطیاد کنند این‌طوری که نقل می‌کنند هم نیست. بنابراین هیچ دلیلی بر حرمت وجود ندارد که ما به لحاظ آن قرینه حکم به حرمت بکنیم.

    1. الکافی، ج 5، کتابُ المعیشةِ، بابُ النّوادر، ص ۳۱۳، ح 40.

جلسه ۳۰۶

5
  • در لحم بقر نیاز به اسلام است، نیاز به اسلام هم نباشد همان بسم الله گفتن [لازم است] وقتی که ما احراز کنیم نصرانی این را [ذبح] کرده [نمی‌شود مصرف کرد] در مورد یهود همان‌طوری‌که گفتیم اسم الله را می‌برند. مگر اینکه طائفه‌ای باشند که آنها ملتزم نباشند ولی من‌حیث‌المجموع آنها اسم الله را بر ذبیحه‌شان می‌برند. حتی در مورد نصاریٰ هم بعضی از طوائف نصاریٰ اسم الله را می‌برند. فلهذا می‌توانیم بگوییم که آن روایاتی که دارد انسان می‌تواند از لحم نصاریٰ بخورد محمول است بر نصارای آن زمان که نصارای آن زمان با نصارای حالا تفاوت داشتند. آنها اسم أب یا اسم ابن و اینها را می‌برند لذا اشکالی از این نقطه‌نظر ندارد چون بالأخره اسم خداست ولی آنها ظهور را در أب می‌دانند.

  • گفت که جِن از بسم الله فرار می‌کند، گفت که زمان سابق بود که فرار می‌کردند الآن تمام قرآن را هم بخوانی فرار نمی‌کنند، جن هم جن‌های زمان قدیم، نصاریٰ هم نصارای زمان سابق!!

  • لذا ما داریم که وقتی که مسلمین در سرحدّات و اینها می‌روند واجب است که نصاریٰ آنها را اطعام کنند و اینها از غذاهای نصاریٰ می‌توانند بخورند که روایاتش را گفتیم.1 این محمول بر این مسئله هست. الآن هم اگر انسان احراز بکند که این لحم تسمیه هست در مورد نصاریٰ، می‌تواند که از این استفاده بکند و اشکالی از این نقطه‌نظر ندارد.

  • بنابراین عرض شد که ما در باب تضاد اصلی نداریم که در آن اصل اثبات عدم تذکیه بشود زیرا موضوع در مذکّیٰ ما زُهِقَ روحُه عن خصوصیةٍ بود و مقابلش ما زُهِقَ روحُه حتف أنفه بود و اصلی که در اینجا عدم تذکیه را ثابت بکند ما در اینجا نداریم. چون بالعیان خود ما آن مسئلۀ فری اوداج را در اینجا می‌بینیم. این در مورد تضاد بود.

  • مسئلۀ دیگر عبارت است از اینکه تقابل مذکّیٰ و غیر مذکیٰ تقابل عدم و ملکه است یعنی موضوع در مذکّیٰ ما زُهِقَ روحُهُ عن شرائطٍ مخصوصه که فری اوداج باشد، استقبال، بسم الله و کذا مع قابلیت محل، این موضوع برای مذکّیٰ است. در مقابلش ما لیس کذلک؛ یعنی زهاق روح بدون این شرائط مذکوره یعنی در جایی که این مِن شأنه أن تَجری علیه هذِهِ الشرائط و لکن لَم تَجر علیه، این موضوع برای مذکّیٰ و غیر مذکّیٰ است.

    1. وسائل الشیعة، ج ۱۷، أبوابُ ما یُكتسبُ بِهِ، 54 ـ بابُ جوازِ النُّزولِ على أهلِ الذِّمّةِ و أهلِ الخراجِ ثلاثة أیّامٍ و لا یُنزلُ على المُسلِمِ إلاّ بِإذنِهِ، ص ۲۲۲، ح 1:
      «عن مسعدة بنِ زیادٍ عن جعفرٍ عن أبیهِ علیهِما السّلامُ: أنّ رسول اللهِ صلّى اللهُ علیهِ و آلِهِ أمر بِالنُّزولِ على أهلِ الذِّمّةِ ثلاثة أیّامٍ.»
      ترجمه: «از مسعده بن زیاد از امام جعفر صادق از پدرش علیهما‌السّلام روایت است: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امر به سه روز نزول و بر منزل اهل ذمّه وارد شدن فرمود.» (محقق)

جلسه ۳۰۶

6
  • وقتی که موضوع برای این، این شد در اینجا باز ما اصلی در اینجا نداریم که بیاید این حیوان را ثابت و به غیر تذکیه ملحق بکند. چرا؟ چون در اینجا حیوان ما زُهِقَ روحُهُ موضوع برای مذکّیٰ و غیر مذکّیٰ است نه حیوان حیّ، حیوان حیّ لا یکونُ مذکّیٰ کما لا یکونُ غیر مذکّیٰ هیچ فرقی نمی‌کند. تا وقتی که این حیات دارد صدق مذکّیٰ و غیر مذکّیٰ بر او نمی‌شود. فرض کنید دیوار، دیوار لیس بِبصیرٍ و لیس بِأعمیٰ؛ بصیر نیست و اعمیٰ نیست بلکه این‌هم همین‌طور است تا حیّ است لا یکونُ مذکّیٰ و لا یکونُ غیر مذکّیٰ وقتی که زهاق روح شد ما اصلی نداریم که ثابت کند غیر مذکّیٰ است.

  • عدم و ملکه دو امر وجودی هستند نه‌اینکه امر عدمی هستند. یعنی امر عدمی‌اش هم به وصف وجودی برمی‌گردد. وقتی ما می‌گوییم که هذا لیس بِبصیرٍ معنای لیس بِبصیرٍ سالبۀ محصّله نیست بلکه معنای لیس بِبصیرٍ موجبۀ معدولة المحمول است. یک وقتی می‌گوییم که زیدٌ لیس بِقائم؛ در اینجا ربط و سلب است؛ سلب را ما در اینجا به این موضوع ربط می‌دهیم و منظور از لیس بِقائم اعم است از اینکه لیس بِقائم و جالس یااینکه بگوییم که زیدٌ لیس بِقائمٍ و لا جالسٍ و لا أدری جالسٌ أو لا، مقصود و منظور از عدم قیام، جلوس نیست بلکه مقصود فقط نفی وصف قیام است. حالا سواءٌ کانَ جالساً لا نَعتَنی به، سواءٌ لم یکن جالساً لا نَعتَنی به. ما به آن‌ طرفِ مقابلِ قیام کاری نداریم بلکه می‌گویند که زید این آدم را کشته است؟! ما فقط می‌گوییم که نکشته است حالا زید دیگری را کشته ما کاری نداریم اصلاً این آدم قاتلی باشد [کاری نداریم]. آیا زید دیگری را کشته است؟! نمی‌دانیم آیا زید دیگری را نکشته است؟ نمی‌دانیم. ما فقط در محکمه می‌خواهیم شهادت بدهیم الآن این قتلی که شما مستند به زید می‌کنید این قتل الآن مستند به این نیست.

جلسه ۳۰۶

7
  • این سالبه می‌شود؛ در سالبۀ محصله سلب و ربط است یعنی ربط برداشته می‌شود نه‌اینکه سلب نسبت داده می‌شود. اگر سلب نسبت داده بشود آن‌وقت آن موجبه می‌شود که بحثش در بحث عدمِ رابطی می‌آید. سلب ربط است؛ ربطی بین قیام و زید نیست حالا یااینکه زید هست و قائم نیست، یااینکه زید هست و جالس است یااینکه اصلاً زید هم در کار نیست الآن سلب در اینجا با سلب موضوع است نه سلب عنوان و بحث.

  • تلمیذ: در سالبه هست که رفع موضوع هم صادق است.

  • استاد: بله در سالبه انتفاع موضوع می‌شود.

  • تلمیذ: در سالبه که در عدم و ملکه نمی‌توانیم به سازگاری برسیم.

  • استاد: نه‌خیر در عدم و ملکه نیست.

  • تلمیذ: در لیس زیدٌ بقائم حتماً باید موضوع باقی باشد؟

  • استاد: نه‌خیر لازم نیست. چند طور می‌توانیم بگوییم؛ یک وقت سالبه موجبةُ المحمول است که معدوله می‌شود. یک وقتی سالبه موجبةُ الموضوع است یعنی موضوع ثابت می‌شود. یک وقتی مسلوب الطرفین است. یک وقتی می‌گوییم که زیدٌ لیس بِقائم، یک وقت اثبات زیدیّت می‌شود و بعد عدم قیام برش بار می‌شود. یک وقتی می‌گوییم که زید لا قائم است؛ قیام را از زید برداریم ممکن است زیدی هم در کار نباشد. زید قائم نداریم نه‌اینکه زید داریم و قائم نیست. همۀ اینها با سالبه جور درمی‌آید. سالبۀ معدولة المحمول مگر نداریم؟!

  • ... به نسبت به عدم و ملکه هردو وصف وجودی هستند. اگر مقصود ما از عدم عبارت از عدم وصف از محلی است که مِن شأنِهِ أن یتصّفَ بِها. الآن وقتی که می‌گوییم: الجدار لیس بِبصیرٍ، لیسَ مِن شأن الجدار أن یکونَ بصیراً بنابراین وقتی که ما نفی بصیر از جدار می‌کنیم به همان میزان باید نفی عدم بصیر را از جدار بکنیم. این عدم و ملکه می‌شود. بله، ممکن است که به یک نحو عدم بصیر را به جدار نسبت بدهیم و آن در جایی است که مقصود عدم بصیر است. آن سلب مقابل ایجاب است نه سلب مقابل ملکه، عدم مقابل ایجاب است، می‌گوییم که الجدارُ لیس بِبصیرٍ درست است چون نمی‌توانیم بگوییم که الجدارُ اعمیٰ بین عدم بصیر و اعمیٰ فرق است. اعمیٰ عدم بصیرت است در محلی که مِن شأنِهِ أن یکون بصیراً کالخفاش؛ خفاش حیوان است اما این حیوان اعمیٰ است البته می‌گویند که چشم دارد اما در روز نمی‌بیند یا مانند حیوان‌هایی که اینها عین ندارند یا مانند اعمیٰ در انسان. انسان که می‌گوییم اعمیٰ است یعنی ذاتٌ مِن شأنه أن یکونَ بصیراً و لکن فی هذه الحالةِ لیس بِبصیرٍ اما آن عدم بصیری که در مقابل بصارت است مِن شأنِه دیگر لازم ندارد ممکن ما بگوییم که الجدارُ لیس بِبصیرٍ، فرض کنید که الباب لیس بِبصیرٍ، السجّادُ لیس بِبصیرٍ، الخشب لیس بِبصیرٍ، الشجرُ لیس بِبصیرٍ این لیس بِبصیرٍ که داریم در اینجا می‌گوییم به این معنا نیست که اینها کور هستند بلکه به معنای این است که بصیرت را ندارند بصیرت نداشتن با کور بودن دوتا است؛ کور بودن وصفی است در محلی که آن محل مِن شأنِهِ أن یکون بِصیراً لذا کور و عِمیٰ را ما در حیوان می‌توانیم استعمال کنیم.

جلسه ۳۰۶

8
  • بنابراین با توجه به این قضیه، در عدم و ملکه ما اصل نداریم یعنی همان‌طوری‌که اصل عدم تذکیه در آن حیوان هست ... چون تا وقتی که حیوان حیّ است در اینجا مذکّیٰ بر او صدق نمی‌کند، پس شما می‌توانید بگویید که در اینجا همان اصلی که در حال حیات عدم مذکّیٰ هست را استصحاب می‌کنیم، می‌گوییم که بسیار خوب این با یک استصحاب دیگر مقابله می‌کند؛ آن استصحاب دیگر یعنی غیر مذکّیٰ هم صدق نمی‌کند یعنی این حیّ نه مذکّیٰ است نه غیر مذکّیٰ چون عدم و ملکه است.

  • زهاق روح موضوع تذکیه و عدم تذکیه

  • تذکیه و عدم تذکیه موضوعشان ما زُهِقَ روحُه است ما زُهِقَ روحه بِهذه الشرائط، ما زُهِقَ روحُهُ بِغیر هذه الشرائط بنابراین ما زُهِقَ روحُهُ موضوع برای تذکیه و عدم تذکیه می‌شود اما مرکب ما زُهِقَ روحُهُ بِهذه الشرائط موضوع برای مذکّیٰ ما زُهِقَ روحُه بِغیرِ هذا الشرائط موضوع برای غیر مذکّیٰ است. پس حیوانی که حیّ است لا یکونُ مذکّیٰ کَما لا یکونُ غیر مذکّیٰ. بنابراین استصحاب عدم تذکیه در حیوان حیّ با استصحاب عدمِ عدمِ تذکیه معارضه می‌کند که عبارت از تذکیه بودن است بنابراین هردو ساقط می‌شوند.

  • لِقائلٍ أن یقول که در اینجا ما زُهِقَ روحُه بِغیرِ هذه الشرائط ممکن است از باب عدمِ مقابلِ ایجاب بگیرید یعنی بگویید که در اینجا اشکال ندارد، در اینجا در این حیوان آیا صدق می‌کند ـ توجه کنید ـ ما زُهِقَ روحه بِغیرِ هذا الشرائط؟! قبل از اینکه این حیوان را سر ببرند و فری اوداج کنند این شرائط را نداشت این لم یصدقه بِهذا الشرائط این عدم زهاق روح بِهذه الشرائط را ما در حال حیات استصحاب می‌کنیم استصحاب عدم زهاق روح به این شرائط را که ما می‌توانیم استصحاب کنیم پس نفسُ العدم در اینجا استصحاب می‌شود. نفس عدمِ این شرائط، یعنی فری اوداج نشدن با این شرائط ـ دقت کنید که با اوّلی قضیه فرق می‌کند ـ الآن این غنم زنده است الآن عدم تذکیه به‌عنوان مقابلِ ایجاب بر این صدق می‌کند یا نمی‌کند؟ صدق می‌کند. این‌طور می‌گوییم که شرائط تذکیه هنوز مترتب بر این نشده است. الآن حیّ است. همین عدم را استصحاب می‌کنیم به بعد از زهاق روح، می‌گوییم که بعد از زهاق روح آن عدم تذکیۀ در دوران حیات را به‌نحو عدم، در اینجا استصحاب می‌کنیم.

جلسه ۳۰۶

9
  • این اصل مثبت می‌شود، چرا؟ زیرا موضوع ما در باب تذکیه ما زُهِقَ روحُه است بِغیر شرائط و استصحابِ عدمِ مطلق یعنی عدم تذکیۀ حال حیات اگر اثبات یک وصف وجودی را در این حیوان موجب بشود که به‌واسطۀ آن وصف وجودی این حیوان یُعدَّ غیر مذکّیٰ این از اَبرز و اَظهر مصادیق اصل مثبت است که قطعاً ما نسبت به آن نظر مساعدی نداریم.

  • بنابراین با وجود تعریف تذکیه و عدم تذکیه در باب عدم و ملکه، اصل عدم تذکیه یا اصل تذکیه در اینجا نمی‌توانیم حمل کنیم. إن‌شاءالله بعداً راجع به تقابل عدم و ایجاب و انحاء و شقوق خیلی زیادی که دارد صحبت می‌کنیم.

  •  

  • اللهم صل علی محمد وآل محمد