پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهفقه
مجموعهوجوب عمره مفرده و بحث از تکرار آن در یک ماه
توضیحات
وجوب عمره مفرده و بحث از تکرار آن در یک ماه
- 1434-12-03
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
گرچه مطلبی که دیروز خدمت رفقا عرض شد مقداری به تطویل کشیده شد، قصد من این بود که اینها را در آخر مبحثِ جواز اتیان به عمره مکرّره در شهر واحد، همراه با موارد دیگر از آنچه که از نظر اصولی رعایتش در اینگونه مطالب لازم است قرار بدهم. و لیکن چون مقداری این مسأله به طول انجامید امروز با خودم فکر کردم که همین قضیه و همین مطلب را امروز به انتها برسانیم و بعد به سراغ آن مطالب برویم.
دیروز عرض شد که مولی و فرق هم نمیکند همه موالی؛ در اوامر ونواهی، تابع ملاکاتِ نفس الامریّه در تعلق امر یا نهی نسبت به مورد هستند. آن ملاک در ارتباط با ملاکات دیگر اگر ترجیح پیدا کند در جنبه وجودی آن، رضای مولی یا کراهت مولی به آن فعل خارجی تعلّق میگیرد. و اگر آن ملاکِ نسبت به وجود با ملاکات نسبت به عدم در سایر موارد و در سایر جهات، جنبه تساوي الطرفین پیدا شد خب طبعاً اراده مولی نسبت به وجود و نسبت به عدم در آن فعل، متساوی خواهد بود كه از آن تعبير به اباحه و استواء طرفين میشود.
و اگر آن ملاك، نسبت به خود فعل، مورد رضای شارع و مورد قبول شارع هست و لكن به جهات ديگر و ملاكات ديگر، انجام آن فعل مورد رضای شارع نيست، طبعاً مصلحت فعليّه در انجام آن عمل، مقهور و مغلوب آن ملاكات نافيۀ فعل خواهد بود و طبعاً كراهت مولي نسبت به آن فعل خارجي در آنجا تحقق پيدا ميكند. مثلاً فرض كنيد كه در بحثِ إكرام زيد، ممکن است مولي امر به إكرام زيد كند به جهت نفس خود زيد، چون زيد فرد عالمي است و یا زيد فرد قابل إكرامي است و يا زيد ضيف است، آن اطلاق أَكْرِمِ الضَّيْف، شامل اين مورد ميشود. در اينجا، إكرام به خود زيد مِنْ حَيثُ هُوَ هُو تعلق ميگيرد و مورد رضاي مولي است. امّا اگر شرائط و جوّي بر جامعه حاكم است به نحوي كه اگر آن زيد مورد إكرام واقع شود ممكن است براي او مشكلاتي پيدا شود. فرض كنيد كه اگر أفراد بفهمند و یا اشخاص متوجه شوند يك محذوراتي در اينصورت وجود دارد، ديگر در اينجا آن جهات خارجيّۀ از نفس إكرام كه نسبت به آن زيد تعلق ميگيرد، آن ملاكات غالب ميشود و إكرام را در نظر مولي نه تنها از آن مرتبۀ رجحان مياندازد، بلكه از مرتبۀ تساو الطرفين هم عبور ميدهد و به مرتبۀ مرجوحيّت، آن اكرام را واميدارد، لذا إكرام زيد ميشود إكرام مكروه، خطاب، خطاب لا تُكرِمْ زيداً ميآيد، لا تُكرِمْ زيداً؛ نه به جهت اين است كه اين إكرام الآن مورد رضاي مولي نيست، بلکه جهات خارجيّه ميآيد و اين إكرام را در اين شرايط و در اين ظرف خاص، رجحان آن را حذف ميكند. نظايرش هم وجود دارد. فرض كنيد در مورد صوم، نفس صوم در اينجا يك امري است، في كُلِّ يومٍ عدا يوم الأضحي و يوم الفطر، اين صوم در اينجا صومِ ممدوح هست. صوم يك امر ممدوحي است. «صُومُوا< دراينجا تعلق ميگيرد، البّته خود آن روزهاي مشخّصه در ماه سر جاي خود محفوظ و يا آن ايامي كه آن ايام مانند دهه ذي الحجه، نهم ذي الحجه و مانند ايام رجب و يا شعبان و يا صوم يوم الغدير، صوم نيمه شعبان، صوم روز مبعث، اين ايامي كه ايام متبرّكه هستند روزه مستحب است. و در بین ساير اعمال، صوم خودش مستحب است و خودش در تحت ملاك قرار ميگيرد، نفس صوم خودش َ تَقَرُّبٌ، نفس صوم خودش تقّرب است كه در آن روايت دارد كه "و انا اُجزي به " و يا دارد كه «أنا اَجْزِى بِه» بنابر دو قرائتي كه دارد. و اين فقط اختصاص به صوم ماه مبارك ندارد. نسبت به همۀ مواردِ صوم و موارد مستحبۀ صوم صائمين داريم كه" الصوم لي و انا اُجزي به " «اُجزي به» خودش معناي خيلي بالايي است1.
علي كل حال خود صوم في حد نفسه، مطلوب مولي است. چرا؟ چون بر آن جوع، تقرب است، بنابراين نميتواند مورد عنايت مولي نباشد. از جمله مواردي كه يك مجتهد بايد آن را لحاظ كند، آن است كه مجتهد با توجه به مسائل و جوانبي كه در آن فرع، از قرائن و از شواهد به دست ميآورد ميتواند به حسن و قبح فعليِ در آن فعل، نسبت به نظر مولي دسترسي و اطلاع پيدا كند. وقتي كه ما به اين موارد اكيدۀ از اطلاقاتي كه راجع به صوم است نگاه مي كنيم، ميبينيم خود صوم فيحد نفسه، مورد نظر مولي هست. اين همه ايام مستحبه راجع به صوم داريم، اين همه تأكيدات داريم، اين همه بزرگان نسبت به صوم تأكيد كردهاند، البته مرتبه افراد هم بايد ملاحظه شود. رسول خدا رجب و شعبان را متصل به رمضان ميكرد، يعني سه ماه را پشت سر هم روزه ميگرفت. اينها چه مسألهاي را در اين صوم ديدهاند، چه خاصيتي در اين صوم ديدهاند كه رجب و شعبان را به رمضان متصل ميكنند؟! بزرگان هم همينطور ائمه نيز همينطور. ما درتمام موارد مي بينيم كه مسأله صوم يك مسأله بسيار مهمي است و آنچه را كه در روايات هم نسبت به آن تأكيد شده اين است كه گويا اصلاً در حال صوم بنده تقربش به خدا بيشتر است، اتصالش به خدا قويتر است و آن تجرّدي كه بايد پيدا كند آن تجردِ نفس كه لازمۀ تقرّب به خداست، آن تجرّد بيشتر است. خطورات شيطاني در حال صوم كمتر سراغ انسان ميآيد، حالات شهواني درحالت صوم كمتر براي صائم پيدا ميشود. تخيّلات و توهّماتي كه در ساير ايام مي بينيم كه براي افراد از شيطنتهايي كه افراد نسبت به همديگر ميكنند در حال صوم كمتر است. مجالس غيبت در ماه رمضان كمتر است، بخشش و سخا و جود براي افراد در حال صوم بیشتر است، راحتتر پول ميدهند، راحتتر انفاق ميكنند1. مثلآً فرض كنيد كه در مجالس اهلبيت چطور وقتي كه حالت رقّتي براي شخصي پيدا ميشود، قطعاً فرق ميكند با اينكه اين شخص خارج از مجلس باشد. ممكن است در خارج از مجلس اگر بگوئيد: آقا پنجاه تومان بده زورش بيايد، ولي در مجلس اهلبيت پرداخت ميكند.
يكي نفر ميگفت: ببين تا اينجا هستم از من [پول] بگير، از اينجا در بيایم هيچ تضميني نميدهم كه بخواهم بر وعده خودم پايدار باشم، تا اينجا هستيم از من بگير. خلاصه در اين حال، حالت بذل و بخشش بيشتر است. اين آثار، مشخص است که آثار عنايت و افاضات همين مجلس است، معنايش همين است. وقتي كه رحمت پروردگار ميآيد يك همچنين ظهورات و بروزاتي از انسان نشأت ميگيرد. به عكس در جايي كه خلاف اين مسأله در آنجا تحقق پيدا ميكند، مكان مكدّر است، مكان ظلماني است، صحبت اهل دنياست، صحبت اهل معاصي است، افرادي كه درآنجا هستند، افراد متوغّل در كثرات هستند، متوغّل در دنيا هستند، ميبينيم در آنجا اين حالت نيست. اين جنبه، در يك همچنين فضايي وجود ندارد . فلهذا بزرگان هميشه توصيه ميكردند كه انسان بايد خودش را در این فضاها قرار بدهد، تا آن فضاها. اينقدر اين فضا مؤثر است و اينقدر اين جرياني كه انسان در آن قرار ميگيرد تأثير دارد كه اصلاً قلب را از اين رو به آن رو ميكند.
اگر شخصي در يك جرياني قرار بگيرد اطرافيانش، محيطش، مطالبي كه ميشنود، صحبتهايي كه ميشنود...، بابا ما که چُدن نيستيم، آهن را هم اگر در آب یا جای نم يك مدتي بگذارند ميبينيد كم كم، لايه لايه از آن زده ميشود. كسي به ما تضمين و گارانتي نداده است، اينقدر كه بزرگان تأكيد ميكنند، ائمه در كلماتشان، در آثارشان بر داشتن رفيق خوب، بر رفيق صديق، بر مصاحب صالح و دوري از فضاهايي كه آن فضاها، فضاي معصيت، فضاي كدورت، فضاي نفاق ...، اين فضاي نفاق عجيب است، خيلي عجيب است كه چطور اين نفاق ميآيد و اصلاً بخواهي و نخواهي قلب را كم كم برميگرداند1، برمی گرداند. وقتی قلب را برمیگرداند، تمام حالات روحی، افکار، تعقل، این تعقل تبدیل به شیطنت میشود.
حضرت راجع به معاویه میفرمایند: وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِر2... خیال نکنید از من زرنگتر است، این شیطنت و پدر سوختگی است، این عقل نیست، این شیطنت است. اینجاست که ما اهل علم هم نباید به علم خودمان گول بخوریم، ما اهل علم هم به علم خودمان نبایدگول بخوریم، چقدر بگویم؟ نباید بگويیم حواسمان را ما جمع میکنیم، نباید بگوییم این فضاها، در ما تأثیر نمیگذارد، نباید بگوئیم فرض کنید که ما هرجا برویم دیگر مطلب را میدانیم. قضیه، قضیه علم نیست، قضیه قضیه قلب است نه مسأله علم. علم کمک میکند، تفکر کمک میکند، تعقل کمک می کند، ولی وقتی که قلب کمکم برگشت، وقتی حب و بغض در قلب مستقر شد اين عقل را هم به کار میگیرد و عقل را هم به استخدام خودش میگیرد. این که دیگر کاری به علم و هوش و کیاست و سیاست و فلان و ... ندارد. اینجاست که میگویند نباید درفضای مسموم قرار بگیری، برای همین است که میگویند باید رفیق تو رفیقی باشد که تو را به جنّت بخواند3. در فضای نفاق قرار گرفتن خود عالم را هم برمیگرداند، و او عالمِ منافق میکند. علم را از او نمیگیرد - البته آن "العلم نورٌ" آنها مسأله دیگری است. محفوظات، یعنی ذخیرهها، اطلاعات، آگاهیها، اینها را برمیگرداند و در راستای تمایل خودش به کار میگیرد.
تا به حال میدیدید که راجع به این قضیه استدلال میکرد، این یکی دو هفته که مسألهای عوض نشد، همین آقایی که دارد راجع به این قضیه استدلال میکند بعد از دو هفته شرائط که عوض میشود میبینید با همین صغری و کبری، با همین مقدمه و مؤخره، با همین ترکیب و مونتاژ مقدمات، با همین ترتیب مبانی و استنباط، مقدمات استنباط، با همینها میآید فتوا را از حرمت تبدیل به فتوای وجوب میکند. بابا یک هفته گذشته، چه شد؟!! در عرض یک هفته حرام، حلال شد، حرام، واجب شد؟!. بنده خودم در قضایای متعددی بودم و خودم اطلاع دارم که در یک هفته و ده روز، استدلال بر این و این و این و این و این؛ آقا، ده روز بعد بر ضدش استدلال میکرد. همان شخص، همان شخص، همان آگاهی، همان وضعیت، استدلال بر این و این و این و این...، این چیست؟ این، به خاطر این است که این شخص دیگر استقامت ندارد. استقامتش را از دست داده است. در هرجا که به او میگویند اینجوری بگو، بلند میشود و عین قطار براي شما ردیف میکند تا به یک نتیجه برسد. بعد میگویند حالا بیا برای ما اين را بگو.
در زمان مصدق در طهران تظاهرات بود، یکی نقل میکرد میگفت من در سرچشمه بودم، پیرمردی بود که فوت کرده است میگفت خودم در سرچشمه بودم دیدم که مردم روز میآمدند و میگفتند: مرگ بر مصدق. بعد از آن رفتند چلوکباب خوردند. بعد از ظهر هم یکی گفت: شام بیایید منزل ما، بعد از ظهر میگفتند: درود بر مصدق. همانها، صبح در سرچشمه میگفتند: مرگ بر مصدق. عصر به وعده چلوکبابِ شب میگفتند: درود بر مصدق. ما هم همین هستیم. ما را هم اگر ول کنند، افسار را از گردن ما بردارند، ما هم همین هستیم. همین معلومات، همین برداشتها، همین بصیرت، همین تفکر، همین استدلال، همین قدرت، همین قبّه، همه اینها امروز در اینجا، فردا در آنجا. این به خاطر این است که استقامت از بین رفته1.
اینجاست که خیلی فضا مهم است، خیلی فضا مهم است. بنده در طول مصاحبتم با مرحوم آقا رضوان الله علیه، از این مطالب خیلی دیدم. خیلی دیدم افرادی که میآمدند، اهل علم بودند، بعضی از آنها الان هم هستند، اینها در یک شرایطی، حالی پیدا میکردند، صفایی پیدا میکردند و خلاصه در یک فضایی قرار میگرفتند و با چه جزمی - آدم تعجب میکند-، با چه جزمی، چه سخنانی از اینها سر میزدمیگفتند: «آخر کجا را میتوانیم پیدا کنیم که همچنین جایگاهی داشته باشد؟ خدایا این را از ما نگیر، خدایا اینها را از ما نگیر خدایا دست ما را از دامان این بزرگان کوتاه نکن». این حرفها را تو میزنی؟ اِ اِ !! بعد یک جریانی تغییر پیدا کرد و اوضاعی عوض شد، همین آقایی که فلان است میگوید: هنر نیست آدم بگيرد گوشهای بنشیند و فقط ذکر بگوید. اِ اِ اِ !!! تو همان شخصی هستی که دو سال پیش آن حرفها را میگفتی؟ حالا کس دیگری بوده؟ چه شد؟
این آقا که همان آقاست!! این آقایی که تو میگفتی: خدا دست ما را کوتاه نکند، که همان است و عوض هم نشده است، افکارش هم که تغییر پیدا نکرده است، تو چه شدی؟! تو چه به سرت آمده؟! که آن زمان میگویی: خدایا دست ما از دامان اولیا کوتاه نشود، خدایا این نعمت را از ما نگیر. همینطوری اشک میریختی و میگفتی، حالا میگویی: هنر نیست آدم بنشیند گوشهای و فقط نگاه کند و بقیه جلو بروند. پس اينجاي قضيه چطور اتفاق افتاده؟ چه شد؟! فضا عوض شد، وقتي فضا عوض ميشود، همين آقا با همين علميّت، علميتش سرجايش هست، علميتش كم نميشود بلكه اضافه هم شده، بالاخره در اين مدت مطالعاتي دارد كتابهايي ميخواند و مسائلي ميخواند و ...، اين آقاي با همين علميّت و با همين اطلاعات چه ميشود كه در عرض دو سال اين علميّت را در راستاي تقابلِ با اين جريان به كار ميگيرد؟ تقابل با اين جريان!! اين مربوط به چيست؟ مربوط به فضاست. علميّت نميتواند كار بكند، بله كمك میکند. من نميخواهم نفي كنم، آن چيزي كه خطر دارد اين است. اين را انسان بايد مراقب باشد. اين همه بزرگان ميگويند رفيقت را انتخاب كن، صديقت را انتخاب كن، مواظب باش، نرو اينجا، نرو آنجا1.
يك دفعه مرحوم آقا، به يكي از بستگان نزديك که در مجلسي از مجالس اخلاق، در طهران رفته بود - الآن آن شخص فوت كرده است، حسابهم علي الله ديگر، آدم در مورد بندگان خدا صحبت نكند بهتر است، هرچه خدا خودش ميداند- و در آن مجالس شركت كرده بود و خيلي از آن مجلس خوشش آمده بود حالا آن بنده خدايي كه آنجا بود حرفهايي زده بود. من نشسته بودم در آنجا كه آن شخص پيش مرحوم آقا آمد و ميگفت ما به مجلس فلاني رفتيم و حرفهاي خوبي هم ميزد. مرحوم آقا نگاهش ميكرد سرشان را بلند كردند و گفت: «براي بار دوّم اگر پايت را در آن مجلس بگذاري با شما ديگر قطع رابطه خواهم كرد». برق سه فاز كه هيچ، برق سي فاز از همه جايش پريد. آنطوري كه ايشان گفتند اصلاً بايد ترك كند و برود در جزاير خالدات زندگي كند. حالا آن فرد كه حرفهاي بدی نميزد، همين كه آمده و از آن مجلس خوشش آمده است، يعني كار دارد چه ميشود؟ كار دارد تمام ميشود، يعني دارد دل را ميبرد، دارد اين وضعيت را تغيير ميدهد؛ توجه كرديد؟! اينجا خطر است، اينجا بايد قاطع برخورد كرد. فرمودند: اين دفعه اگر پايت را آنجا بگذاري با ما ديگر ارتباط نخواهي داشت. تمام شد1.
خب حالا شما ببينيد و فرض كنيد كه در اين فضا، وقتي كه مولي راجع به همين مسأله، وقتي كه مولي به واسطه جريانات خارجي، خود فعل ممكن است مورد نظر مولي باشد امّا مسائل ديگر، جريانات ديگر، ملاكات ديگر وقتي كه جنبه نفي را غلبه دهد اينطور است. لذا در مورد صوم كه صحبت ميكرديم، صوم خودش في حدّ نفسه مستحب است، اين كه دارم خدمت شما عرض ميكنم اين يك كليد خيلي مهمي براي استنباط است، خيلي از مشكلات با اين وسيله حلّ خواهد شد. خيلي از روايات همه توجيه ميشود، خيلي از مسائلي كه در ارتباط با ماوراء طبیعه كه در اينجا هست ميتواند هضم شود و اشكالات برطرف شود. صوم في حد نفسه مي بينيد مورد امضاء شارع است، مثل فرض كنيد كه " الصَّلَاةُ خَيْرُ مَوْضُوعٍ فَمَنْ شَاءَ أَقَلَّ وَ مَنْ شَاءَ أَكْثَرَ ".2 خب اين را راجع به صلاة داريم، همينطور راجع به صوم هم داريم. مسأله صوم مثل مسأله صلاة است تفاوتي از اين نقطه نظر ندارد. امّا همين صوم وقتي كه در زمان بنياميه به عنواني كه: " انّ هذا يومٌ تَبَرَّكَت بِهّ بَنو اُمَيَّهَ وَابنُ اكِلَه الاَكبادِ الَّلعينُ ابنُ اللَّعين" ميآيد همين جا در فضاي حکومت بنياميه به عنوان روز متبرّك و روز مبارك، روز عاشورایی كه پسر پيغمبر را در آن روز به قتل رساندند، بني اميه به عنوان تبرك، ميبينيد روزه ميگيرند. وقتي كه آنطور است امام صادق علیهالسلام ميفرمايد: روزه روز عاشورا مكروه است3. ما در روایات نداريم كه در زمان اميرالمؤمنين علیهالسلام روزه روز عاشورا مكروه بود باشد، يعني آيا اميرالمومنين در روز عاشورا روزه نميگرفت؟ فرض كنيد كه كراهت داشت؟ ما روایت نداريم. آيا پيغمبر گفته روزه روز عاشورا مكروه است؟ نه. امّا وقتي به زمان امام صادق ميرسيم حضرت ميفرمايند كه: روزه روز عاشورا مکروه است، چون بني اميّه امروز را روز مباركي ميدانند و به واسطه فضاي حاكم بر روز عاشورا، به واسطه تبرّك و شكرانه بر اين جنايت و فاجعه تاريخ، این روز را روزه ميگيرند. لذا شيعيان امروز را نبايد روزه بگيرند. صوم روز عاشورا مكروه ميشود. امّا آيا همان حُسنش را صوم دارد؟ بله دارد. صوم حُسن خودش را دارد، اين صوم فی حدّ نفسه، مقربٌ. جوعِ در روز عاشورا با جوع و عطش در ساير ايام چه تفاوتي دارد؟ تفاوتي ندارد. همانطوري كه در ساير ايام براي انسان جوع حاصل ميشود و به واسطه جوع و عطش عبد، تقرب الي الله پيدا ميكند در روز عاشورا هم همينطور است، فرقي نمي كند.
الاّ اینکه به واسطه این مسأله حضرت میفرمایند بواسطه ملاکات دیگری که جنبه فرح و انبساط و تبرّکی که بنی امیّه و فضای حاکم بر جامعه در روز عاشورا به واسطه این عمل پلید پیدا میکند، شیعیان ما در این فضا نباید روزه بگیرند. گرچه روزه یک امر مخفی است، روزه مثل جهاد که نیست، روزه مثل حج نیست که همه ببینند، حالا شخصی که با شما صحبت میکند چه میدانید روزه هست یا نه؟ من اگر آب نخورم شما میدانید که من روزه هستم یا نه؟ همانطور که من نمیدانم کدام یک از شما روزه هستید و کدام یک روزه نیستید. روزه یک امر باطنی است، ولی امام میفرماید: چون فضای حاکم بر جامعه، این فضا، فضای مکدِّر است، شیعیان ما نباید در این فضا روزه بگیرند. این ملاکات، خارج از نفس الفعل ميآيد و بر ملاک مقربیّت خود فعل ترجیح و حکومت پیدا میکند. حکومت که پیدا کرد این ملاک کنار میرود- حالا یا ورود یا حکومت، البته دراینجا حکومت است- و بعد ملاکِ استحسان صوم کنار میرود و روزه در روز عاشورا مبغوض شارع میشود در این صورت کراهت به آن تعلق میگیرد که صوم در روز عاشورا میشود. مکروهٌ، یعنی این صوم مورد نظر شارع نیست و شارع این صوم را نمیخواهد. اگر این صوم را انجام بدهی ثوابی از این صوم بر تو تعلّق نمیگیرد.
حالا اگر این فضا تغییر پیدا کرد مثل الان مثل زماننا هذا که دیگر در ایران این مسأله منتفی است. بنی امیّه و فلان معنی ندارد. یك وقتی در شام باشد شاید بگوییم. البته خدا رحمت کند مرحوم جدّ ما را ایشان میگفت من در روز عاشورا در شام بودم در همان زمانهای سابق، میدیدم که در روز عاشورا، مردم وقتی که به هم میرسند به یکدیگر مبروک میگویند، مبروک، مبروک، مبروک. میگفت خودم بودم در روز عاشورا که چنین موردی را مشاهده کردم. ولی در ایران یک فضای وجود دارد و این مسائل طبعاً منتفی است. وقتی منتفی باشد دیگر ملاکی که امام صادق در اینجا مطرح میکند این ملاک منتفی است. ملاک که منتفی شد نفس ملاک استحسان صوم و مقربیّت صوم در اینجا میآید و غالب میشود، دوباره آن استحباب صوم جای خودش را میگیرد. لذا صوم در روز عاشورا الان اشکالی ندارد، کراهت ندارد. چرا اشکال ندارد؟ چون اینجا دیگر آن ملاک نیست. نه بنی امیّهای و نه تبریک و نه مبارک بادی هست و چیزی در اینجا وجود ندارد. اصل مقربیّت به واسطه جوع، در اینجا هست. لذا مشاهده میکردیم که بزرگان حتی در روز عاشورا روزه میگرفتند، این به این لحاظ بود. توجه كرديد؟ بر این اساس صحبت در این است. این بزرگان که فرمودهاند: در مواردی که نهی تعلق گرفته است نسبت به فعل مثل صلاة فی الحمام و یا فرض کنید همین صوم در روز عاشورا یا عمره متکرّره در شهر واحد، - حالا احكام اقلّ من شهر را خواهيم گفت- و در نظایر اینها، به معنای اقلُ ثواباً هست. این بر چه ملاکی است؟ و روی چه حسابی است؟
وقتی که نهی شارع به یک امری تعلق میگیرد، اِمّا بِلحاظِ ذاتِهِ و اِمّا بِلحاظِ سایر مسائل و سایر مقارنات و سایر ملاکات. یا اینکه خود اکرام الان فی حد نفسه مبغوض شارع هست یا نه؟ چون خود اکرام در حق این شخص، اسراف است. نفس اکرام الان اسراف است، نفس اکرام برای این ضرر دارد. نفس اکرام موجب عجب این شخص میشود، نفس این اکرام موجب تباهی وی میشود، نفس خود فعل در اینجا مورد کراهت شارع است. یا اینکه نه، اکرام آن بنده خدا مسألهای نیست، خیلی هم برایش خوب است. پس جهات خارجی در اینجا دخالت دارند، فرض کنید باعث شهرت این میشود یا افرادی ممکن است نسبت به این نظر پیدا کنند. خلاصه به جهات دیگری این اکرام داراي اشكال است.
در هر صورت اکرامی که شارع این اکرام را مورد خطاب قرار میدهد، و مورد انشاء قرار می دهد اِمّا بِلحاظِ ذاتِهِ و اِمّا بِلحاظِ مقارنات و ملاکات خارجی از ذات، من حیث المجموع آیا این اکرام مورد رضایت و امضای او هست یا نیست؟ صحبت این است.
اگر مورد رضایت اوست صد درصد به نحو استحباب در این صورت میشود: اَکرِم زیداً. اگرمورد رضایت اوست به نحو هشتاد درصد باز میگوید: اَکرِم زیداً. اگر صد درصد باشد لازمٌ انْ تُکْرم زیداً میآید. اگر هشتاد درصد باشد « لازمٌ » را نمیآورد، اگر به مرتبه ایجاب برسد، یجبْ انْ تُکْرِم زیداً، یا اَکْرِمْ زیداً علی کل حال که به نحو وجوب میآید. علی کل حالٍ با عبارات، انسان میزان رضایت و رغبت شارع را نسبت به انجام یک فعل، یا کراهت شارع را نسبت به یک فعل با کیفیّتِ عبارت میتوان تشخیص داد. همانطوری که ما در عبارات داریم «ينبغي » در لسان ادله هست یا« یجبُ» هست یا «یجب عن لا تفعل» هست، «ینبغی عن لا تفعل» است، «انا لا اُحبُ ذلک»، «لا اُحبُّ اَنْ تفعلَ» این معنایش این است که کراهت، کراهت مختصری است. یک وقتی« ینبغی ان لاتفعل » یعنی انا احبُ عن لا تفعل، اِنْ لا تفعل یکون احسن و امثال ذلك.
یك وقتی میگوید لاتفعل، لا تفعل به شِدَّت و به آن حدَّت.علی کل حال، چه درصورت کراهت و چه درصورت استحباب بالاخره باید رضای شارع نسبت به آن فعل و لو یک درصد وجود داشته باشد یا نه؟ حرف ما این است که کراهت شارع و لو یک درصد نسبت به اتیان آن فعل که آن نهی لاتفعل به آن تعلق میگیرد. اگر اینطور باشد پس بنابراین در کراهتِ صلاة فی الحمام چطور ممکن است عبادتی که اصل وضعش و مقبولیتش بر اساس رضایت شارع هست، در حمام مکروه باشد و درعین حال اقلُّ ثوابً باشد؟ این تناقض را چگونه ما دفع میکنیم؟ این امکان ندارد، که یک امری حالا به هرجهتی که شما میخواهید بگوئید یا کراهت به نفس آن فعل تعلق بگیرد و آن استحباب، بالاخره شارع یا راضی هست و یا راضی نیست، وقتی شارع راضی نیست در عین حال بگوید من این عبادتت را قبول دارم؟ عجب شارعی است! مثل اینکه این شارع باید بیاید و در همین فیضیه نزد ما بشیند و اصول بخواند و این مفاهیم و الفاظ و این مسائل را مقداری به شارع یاد بدهیم. جناب شارع این چه طرز اخذ ملاک و انشاء و مقام جعل و وضع و فعلیّت و تنجّز و همین بساطی که در آوردهاند از اینگونه چیزها، این چطور میتواند باشد؟ در عین حال که این مورد رضای توست و در عین حال مورد مبغوضیّت توست!! این چه سنخیّت است؟ ما نمیفهمیم.
بنابراین، اینکه میفرمایند: کراهت با لحاظ آن صحتش، حکایت از اقلُّ ثواباً میکند، این نمیتواند مورد پذیرش ما باشد. حالا که مورد پذیرش نیست پس چه چارهای ما برای این مسأله بیاندیشیم؟ چاره برمیگردد به حسن فعلی و حسن فاعلی. این دیگر باشد طلب شما. ان شاء الله روی حسن فعلی و حسن فاعلی، قبح فعلی و قبح فاعلی فکر کنید که حلّ مسأله فقط در همین جاست.
تلميذ: نماز در حمام كه باطل نيست؟
استاد: نماز، نه، باطل نیست، کراهت دارد.
تلميذ : اگر نماز دارد قضاء ميشود باز هم نماز در حمام کراهت دارد؟
استاد : نه دیگر آن اشکال ندارد. مثل اینکه فرض کنید سلام مستحب است ولی میگویند سلام در موارد مختلف یکی درحمام به شخصی که دارد تنظيف ميكند کراهت دارد، یکی سلام به مصلی کراهت دارد1، یا فرض کنید که سلام به خطیب کراهت دارد. به طور کلی آدم یك مقداری باید عقل هم در سرش باشد دیگر. درست است که گفتهاند سلام کنید ولی نه اینکه دیگر هرجایی و به هر کیفیتی، - جابجا كنعبد جابجا كنستعين- ، هرچیزی یک جایی دارد یک مسألهای دارد، حساب و کتاب دارد. قضیه مولانا را دارید که طرف رفته بود دستشویی داشت دعای استنشاق را میخواند، گفت این دعا معلوم است.
گفت: جانا خوب ورد آوردهای لیک سوراخ دعا گم کردهای2
آن دعای اشتنشاق، آن دعا مربوط به یک چیز دیگر است. گفت جانا خوب ورد آوردهای بقیهاش را خود آقایان انشاء الله که میدانند. بله این مولانا خدا رحمتش کند چقدر مطالب دارد، دریائی است از معارف3. يك وقتي كجا بود ميگفتم؟ كجا بود اين مطلب را نوشتم؟4، خيلي بابا از مولانا که راجع به عمر گفته ناراحت هستيد آن يك صفحهاي كه مربوط به عمر است، آن صفحه را اصلاً از داخل مثنوي، بِكَنيد، خيالتان راحت شد؟ بِكَنيد و کنار بیاندازيد و بقيهاش را بخوانید. خيلي شما از اسم عمر و ابوبكر ناراحت هستيد؟ بله عجب عجب عجب خيلي ديگر چه بگوييم آقا چه بگوييم؟
استاد :ببخشيد، مرحوم علامه در مورد روزه روز عاشورا نظرشان اين بود كه كراهت ندارد، در حاليكه كسي چنين حرفي نزده است امّا در مورد انگشتر در دست چپ كردن نظرشان اين نبود، علّت خاصي داشت؟
استاد : نه انگشتر علت خاص ندارد، انگشتر به طور كلي است. عَلاماتُ المؤمنِ خَمس..... والتَّخَتُّم بِاليَمينِ....5
تلميذ : ايشان ميفرمايند به خاطر اينكه مخالفت با پيامبر و مخالفت با شيعيان كنند، بني اميه آمدند، انگشتر را در دست چپ كردند.
استاد : بله، بله لذا اين ديگر به عنوان آن سنت ديگر در دست راست میکنند...
تلميذ : خب الآن كسي كه به اين مبنا و اين نيت نيست؟
استاد : درست است امّا چون الان هم هستند، اتفاقاً الان هم هستند و افراد در دست چپ ميكنند، خودِ اهل تسنن تعمداً به دست چپ میکنند. ولي مسأله اين است كه در اينجا ممكن است ملاكِ انگشتر در دست راست کردن، اين ملاك به خود نفسالفعل برگردد. شرائط ديگر با ملاكات ديگر ضميمه ميشود. مثل اينكه اگر پاي راست را انسان در مسجد بخواهد بگذارد، نفس پاي راست را در مسجد گذاشتن خودش مسأله ممدوحی است. يا نوشتن با دست راست، باليمين و انجام كارها با دست راست. همينطور مسأله، مسأله تَخَتُم است. تَخَتُم باليمين اين علامت مؤمن است، علامتي كه دارد، یعنی در راستاي اين مكتب حركت ميكند. لذا در زمان معاويه قبل از اينكه معاويه بيايد و انگشتر را در دست چپ بكند، پيغمبر هم فقط انگشتر را در دست راست ميكرد و در دست چپ نميكرد. اميرالمؤمنين و امام حسن هم در دست راست ميكردند. ما نديديم كه اينها انگشتر در دست چپ كنند و اين انگشتر کردن در دست راست خودش مثل پاي راست در مسجد گذاشتن است. مثل نوشتن است، مثل تبّركي است. يمين از يُمن گرفته ميشود، دست راست را كه يمين ميگويند، به واسطه اين است كه يُمن با اين دست راست حاصل ميشود، لذا مستحب است انسان غذا را هم كه ميخورد با دست راست بخورد نه با دست چپ.
با دست چپ كمك گرفتن كراهت دارد. غذا را بايد با دست راست بخورد، بعضيها چپ دست هستند و عادت به اين دارند و از اين مسأله محروم هستند. در مورد آداب أكل همچنين مطالبي هست. آنوقت قضيه انگشتر در دست راست کردن چون به عنوان يك سنت مطرح بود، اين معاويه آمد و بر خلاف سنت انگشتر را در دست چپ كرد، يعني سنت از اوّل سنت بر دست راست بوده است. نه اينكه تفاوت بكند و معاويه بيايد يكسره كند، نه. معاويه آمد انگشتر را حتي در ملإ عام از دست راست درآورد و در دست چپ کرد. اين كار را معاويه كرد. بعد اهل سنت هم به تبع معاويه آمدند انگشتر را تَخَتُم باليسار قرار دادند. اين قضيه شعار شد. نه اين كه اين سنت از زمان معاويه تشكيل شد كه به خاطر معاويه مؤمنين دست راست ميكردند و آن اهل تسنن دست چپ ميكردند. معاويه آمد و بر خلاف سنت عمل كرد. لذا در روايت امام عسكري عليهالسلام كه ميفرمايند: علامت المؤمن، اين علامت المؤمن، به خاطر اين نیست كه از اهل تسنن شناخته بشود، نه ! علامت إيمان. سواء اينكه معاويه باشد يا نباشد. حالا ميخواهد تَخَتُم باليسار باشد يا نباشد. مؤمن اين عمل را انجام ميدهد مثل فرض كنيد كه و زيارة الاربعين، در زيارت اربعين علامت مؤمن است، يعني مؤمن ميآيد زيارت اربعين را انجام ميدهد كاري ندارد به اينكه اهل تسنن چه ميكنند. ميگويند: منع ميكنند، منع نميكنند؟ خودشان اربعين دارند يا ندارند، برای مُردههاي خودشان؟ مؤمن ميآيد زيارت امام حسين را انجام ميدهد. بنابراين كساني كه همين الان راجع به اربعين، اقدام ميكنند اينها فاقد علامتهايي هستند كه در روايت است. الان اين اربعينهايي كه دارند ميگيرند چه وجه شرعي دارد به من بفرماييد شما؟ ما كجاي اسلام اربعين داريم؟ كداميك از زمان ائمه، اربعین گرفتند؟ 275 سال زمان ائمه بود يا نبود؟ يك نمونه اربعين داشتند؟ ائمه در زمان خودشان يك نمونه داشتند به من نشان بدهيد. امام صادق اربعين داشت؟ موسي بن جعفر اربعين داشت؟ امام سجاد داشت؟ پيغمبر خودش نداشت.
من وقتي شنیدم برخي از اين آقايان گفتهاند كه ائمه اربعین داشتند و فقط الان مربوط به امام حسين مانده است، خيلي تعجب كردم. گفتم كه خيلي خوشحال ميشوم سند اين قضيه را ببينم. چرا ما بايد به مردم دروغ بگوييم؟ چرا؟ آيا غير از آن كُتُبي كه الان در دست ماست، شما به مطالبي رسيدهايد؟ اگر هست ارائه بدهيد. اگر ارائه نميدهيد چرا به مردم دروغ ميگوييد؟ امام حسين يعني از پيغمبر بالاتر بود كه مال پيغمبر نسخ شده ولي اربعین مربوط به امام حسين باقي مانده است؟ يعني اگر پيغمبر اربعين داشت تا حالا باقي نميماند؟ خيال ميكنم عذر بدتر از گناه به اين بگويند. اگر پيغمبر اربعين داشت، امام حسين در سال چندم هجري قضيه كربلا اتفاق افتاد در سال شصت و يك بود ديگر، در سال شصت و يك، پنجاه سال از شهادت پيغمبر گذشته بود ديگر- پيغمبر را شهيد كردند، سم دادند ديگر. فوالله قد سمتاه...1 در روايت داريم كه به پيغمبر سم دادند- پنجاه سال از شهادت پيغمبر گذشته، پنجاه سال براي پيغمبر اربعين بگيرند، بعد يك دفعه از زمان امام حسين همه تعطيل بشود؟ خنده دار نيست؟ كجاي تاريخ يك همچين چيزي هست؟ توجه كرديد، اين طريق صحبت كردنها مسئوليّت دارد، روز قيامت حساب و كتاب دارد. امام حسين ميآيد جلوي ما را ميگيرد چرا اين حرف را زدي آقا؟ اگر سندی ديدهاي بياور، اگرنديدي چرا ميگويي؟ فقط و فقط اربعين مربوط سيد الشهدا است، نه مربوط به پيغمبر، نه مال حضرت زهرا نه مربوط به اميرالمؤمنين، نه مال امام حسن نه مربوط به هيچ كدام از ائمه، حتي مربوط به امام زمان، فقط مربوط به امام حسين است. چرا ما الان اربعين ميگذاريم براي موتاي خودمان؟ ما علامات مؤمن را نداريم، علامت المؤمن خَمس، زيارت اربعين حضرت امام حسين، درحالي كه ما آمدهايم همراه امام حسين، براي موتاي خودمان هم اربعين ميگذاريم. در جايي كه 270 سال از زمان ائمه گذشت، 270 سال، يك هفته و دو هفته كه نبود، نزديك به 3 قرن گذشت و ائمه يك اربعين نگذاشتند. براي خودشان نگذاشتند، براي اصحابشان نگذاشتند، براي فاميلهايشان نگذاشتند. درحالي كه اين مسأله مبتلي به بود1. اتفاقاً يكي از مسائلي كه حالا در قضيه عمره، ما اين مسأله را مطرح ميكنيم، همين است كه مجتهد بايد نگاه كند و ببيند قضايايي كه در جامعه هست آیا روايات و اخبار نسبت به اين موضوع، چه موضعي گرفتهاند. اين خيلي مهم است ولذا مسأله تَخَتُّم باليمين هميشه بوده است.
تلميذ : پس اگر اهل تسنن در ايران نبودند، شيعيان اگر انگشتر را در دست چپ مي كردند، اشكال نداشت؟
استاد: نه اين سنت عرض كردم از اوّل هست، معاويه آمد برخلاف اين سنت در دست چپ كرد، يعني انگشتر در دست پيغمبر در يمين بود، دست اميرالمومنين يمين بود. معاويه آمد برخلاف سنت، انگشتر را درآورد و در دست چپ کرد.
تلميذ : آن رواياتي كه دلالت بر جواز انگشتر در دست چپ مي كنند، چه ميشود؟
استاد : نه، نه آن دلالت بر تقيّه است. بله داريم راجع به تقيّه اتفاقاً داريم1.
اللهم صل علی محمد وآل محمد