پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهعنوان بصری
مجموعهحقیقت تقوا و مراتب آن
تاریخ 1428/02/06
توضیحات
حقيقت معناي تقوا و تصور نادرست مردم از آن. شرح فقره: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ . 1 مكتب امام صادق عليه السلام مكتب فهم و تفقّه و حريت و آزادي است نه تقليد و تمجيد و چوب و چماق. 2 كلام صحيح و منطقي يكي از فلاسفه غرب در ارتباط با لزوم داشتن علم و يقين نسبت به امور به سائل. 3 تفسير آيه 36 سورۀ مباركه اِسرا:( وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) . 4 توضيح راجع به حقيقت معناي زهد و تقوا و تصور نادرست مردم از آن. 5 ملاك در ظهور و بروز افعال خارجي از انسانها نيات و دواعي ايشان ميباشد و در بسياري از موارد اين دواعي و نيات ايشان منشأ عقلاني و منطقي نداشته بر اساس اقتضاءات و خواستههاي نفساني ميباشد. 6 ذكر حكايتي شيرين از گلستان سعدي در ارتباط با افراد زاهدنما. 7 نفس افعال افراد في نفسه بدون در نظر گرفتن نيت و غرضي كه پشتوانه آن ميباشد هيچگونه ارزش و اعتباري نداشته و متصف به حسن و قبح نميشود. 8 در بسياري از موارد محور و اصل اساسي در رفتار انسان و اعمال امر مسئله حبِّ به نفس و شئوون آن ميباشد. 9 تأكيد بي حد و حصر دستورات ديني و سخنان اولياء الهي بر رعايت نظافت در همۀ ابعاد گستردۀ آن. 10 بيانات امام صادق عليه السلام در قبال اعتراضات و سخنان جاهلانه سفيان سوري در ارتباط با زهد. 11 شدت اهتمام پيامبر اكرم صلی اللَه علیه وآله وسلم در رعايت نظافت و ذكر نمونههايي از آن. 12 در صورتي كه طبيعت زيبانمايي در انسان بصورت يك بت واصل قرار گيرد و منجر به تعارض با دستورات و فرامين پروردگار متعال شود امري مذموم و غير پسنديده ميشود. 13 در بسياري از موارد انسان موجب سرپوش گذاشتن بر انانيتهاي خود و اعمال و رفتار غير صحيح خود بدنبال توجيهات و تأويلات شرعي و رنگ و لعاب الهي زدن آنها ميباشد. 14 ذكر و ديدگاه و بينش در انجام افعال و كارهاي انسان كه يكي منجر به رشد و كمال و قرار گرفتن نور الهي در قلب شده و ديگري منجر به توقف و فرو رفتن در ظلم و جهل و بُعد از پروردگار ميشود.
هوالعلیم
زهد و تقوا از دیدگاه اهل معرفت (١)
شرح حدیث عنوان بصری ـ حقیقت تقوا و مراتب آن ـ جلسه 139
بیانات
آیت الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سرّه
أعوذباللَه من الشیطان الرجیم
بسم اللَه الرحمن الرحیم
و صلّى اللَه على سیّدنا و نبیّنا أبىالقاسم محمّد
و على آله الطّیّبین الطّاهرین و اللّعنة على أعدائهم أجمعین
بحث راجع به كلام امام صادق علیهالسّلام در رعایت تقوا بود كه امام صادق علیهالسّلام به عنوان بصری میفرمایند: «فَهٰذا أولُ دَرجَةِ التُّقیٰ.»
رفقا حتماً این روایت را بهطور مرتب مورد مطالعه و دقت قرار میدهند كه مطالبی را كه گفته میشود و خدمت رفقا عرض میشود بتوانند به هم ربط بدهند و مسائل در دستشان باشد. راجع به رعایت موازینی كه آنها، انسان را به آن مرتبۀ از رشد و آگاهی برساند كه دیگر جوّ و محیط و افراد در هر مرتبه و صنفی كه هستند نتوانند در انسان تأثیر بگذارند، مطالبی عرض شد.
وظیفۀ سالک در مکتب امام صادق علیهالسلام
مسئلۀ مهم در مطالبی كه خدمت رفقا عرض شد بر این محوریت دور میزند كه در مكتب امام صادق علیهالسّلام كه مكتب فهم است نه تقلید، مكتب فقه است نه تحجُّر، مكتب حرّیت و آزادی است نه مكتب چوب و چماق، مكتب عبودیت لله است نه عبودیت ناس و مردم، انسان در این مكتب چه باید بكند؟ هدف و آن مرتبۀ اعلای از وصول، این نكته است كه انسان با رعایت مطالبی را كه امام صادق علیهالسّلام به عنوان بصری میفرمایند، به این مرتبه برسد و به این درجه از آگاهی دسترسی پیدا كند كه دیگر محیط در انسان تأثیرگذار نباشد.
محیط یعنی تمام افراد مردم و جریاناتی كه اتّفاق میافتد: چه در خود كشور و چه در سایر ممالك دیگر، مسائلی كه مطرح میشود، خبرهایی كه انسان میشنود، مطالبی را كه انسان میبیند، قضایایی كه انسان مشاهده میكند، حال و هوایی كه بر یك جمع حكومت میكند، مسائل و احساساتی كه جمعی را در درون خود حل میكند و هضم میكند و قوای عاقلۀ آن جمع را از آنان میگیرد، عقل آنها تابع احساسات و احساسات محكوم فضای حاكم بر آن محیط و ظرف میشود.
خروج از تخیلات و احساسات، هدف از تعالیم امام علیهالسلام
امام صادق علیهالسّلام با این بیاناتی كه خدمت رفقا عرض شد میخواهد انسان را از این حال و هوا بیرون بیاورد. تازه میفرماید: «هٰذا أولُ دَرجَةِ التُّقیٰ» یعنی شما به این مرتبه رسیدید که دیگر كسی نمیتواند در شما تأثیرگذار باشد و اگر قسم حضرت عباس هم بخورد دیگر در شما فایدهای ندارد، اگر قسم جلاله هم بخورد در شما فایدهایی ندارد.
ذکر کلامی از دکارت راجع به متابعت از یقین
اتّفاقاً دیروز داشتم به یك مناسبت كتابی را از یكی از همین فلاسفۀ غربی مطالعه میكردم. حرف خیلی خوبی بود، از دكارت بود. میگفت:
انسان باید به مسائل در آن حد یقین داشته باشد كه الآن من این خورشید را میبینم و باید به این نحو نسبت به مسائل توجه داشته باشد.1
این همین حرف قرآن است، همین حرف اسلام است. همین حرف مكتب اهلبیت است كه میفرماید: ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسُۡٔولٗا﴾ 2قرآن در هزار و چهارصد سال پیش با ندای متابعت از یقین صد در صد، متابعت از یقینی كه نود و نه و نیم هم نیست. اسلام این متابعت را در آن زمانی كه تمام مردم بر اساس توهّم و تخیل بنای جامعه خودشان را نهاده بودند، بتها را تراشیده بودند و بر بام كعبه گذاشته بودند و این بتها را وسیله برای تبرك قرار داده بودند، به بتها سجده میكردند، دستور داده است. در آنموقع اسلام میگوید كه مكتب من، مكتب یقین صد در صد است؛ ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ﴾ دنبال نرو، قدم نگذار، پای خود را در جایی که گمان و ظن حاكم است، نگذار. الآن مردم دیگر به سی و چهل درصد هم عمل میكنند. ظن و گمان میدانید یعنی چی؟ یعنی هشتاد درصد، نود درصد، نود و پنج درصد، نود و هشت درصد! و این بسته به مراتبی است كه گمان در آن مراتب راه دارد. باید به یقین برسی و وقتی كه به یقین رسیدی آنوقت مطلب دیگر بر تو تمام است. امام صادق علیهالسّلام میخواهند ما را به اینجا برسانند.
ادراک مسیر صحیح و حرکت طبق آن با رسیدن به مرتبۀ تقوا
حضرت با این مطالبی كه بیان شد و عرض شد، میفرمایند: «شما تازه به اولین درجه و مرتبۀ از تقوا رسیدی.» به این مرتبه كه رسیدید با عنایت پروردگار و با اتصال به آن مبدأ ـ نه بدون اتصال، چون اگر بدون اتصال باشد باز وهم است ـ و با اتصال به اشراب از ناحیۀ پروردگار و علم بهاینكه خدای متعال آنچه را كه حق است بر نفس و بر عقل انسان نازل میكند، گرچه تمام افراد حكم به جهتی بكنند ولی آن كسی كه به مرتبۀ تقوا رسیده است حكم به دیگری میكند. لازم نیست كه حتماً سروصدا بكند، لازم نیست حتماً در میان مردم به یك نحوی تظاهر كند، لازم نیست مطالبی را كه احساس میكند با داد و بیداد و جّو و تظاهر همراه باشد. خودش مطلب را میفهمد و سرش را پایین میاندازد و به دیگری هم كاری ندارد كه آیا دیگری این مطلب را میفهمد یا نمیفهمد؟ حد و ظرفیت برای ادراك به این مطلب را دارد یا ندارد؟ خودش مسئله را میگیرد وحركت میكند و به جلو میرود. اگر انسان به این مرتبه برسد این مرتبه، مرتبۀ تقوا است.
معنای تقوا در عرف و در اهل معرفت
راجع به مسئلۀ تقوا همانطوركه نظر رفقا و دوستان است در جلسات گذشته مطالبی عرض شد و خدمت رفقا معروض شد كه تقوا در میان اصطلاح و عرف جامعه یك معنایی دارد ولی در میان اهل معرفت و اهل عرفان و اهل عقل و منطق و واقع دارای معنای دیگری است. آنچه كه در میان مردم، مسئلۀ تقوا معروف است اینکه هر كسی سر به زیرتر باشد، قدمها را در خیابان آهستهتر بردارد، كمتر صحبت كند، بر سر سفره كه مینشیند از آن غذاهای خیلی پایینتر و سبكتر بهره بگیرد، از نقطهنظرعبادت بیشتر به عبادت بپردازد، وقت خود را بیشتر به اذكار و عبادات و اینها بگذراند. در پوشش و كسوتِ طبقۀ زیر متوسط خود را درآورد، لباسهایی كه میپوشد لباسهایی باشد كه در میان متعارف مردم و عرف متعارف، در یك حدّ پایینتری قرار دارد، از وسیلۀ نقلیهای كه استفاده میكند خیلی در حدّ پایین و از چشم افتادۀ طبقات جامعه باشد. این فرد به تقوا معروف است و این مسئله و این فرهنگ از زمان سابق هم بوده است. از زمان سابق چنین طرز فكری بوده منتها در طبقات مختلف زمان، در ازمنۀ مختلفه و در هر زمان به شكلی و مطابق با رسم و رسومات آن زمان بوده. از این نقطهنظرحقیقت تقوا با زهد در میان جامعه به یك معنا است. یعنی چه از نقطهنظر مفهومی و یا اصطلاحاً به حمل شایع صناعی از نقطهنظر وجود خارجی، تقوا با زهدِ به این معنا، در یك حد و در یك ردیف است، این را تقوا میگویند.
انگیزه های مختلف، سبب بروز و ظهور افعال انسان
خدمت رفقا قبلاً عرض شد كه انسان برای انجام كارهایی كه در خارج از او سر میزند دواعی مختلفی دارد و آن داعی، علت برای بروز و ظهور افعال خارجی ما است. و چهبسا افرادی برای رسیدن به آن دواعی، خود را به مشقّاتی و به زحماتی میاندازند امّا در واقع آن داعی، داعی عقلایی و منطقی نیست و آن غرض، غرض عقلایی و منطقی نیست. بسیاری از افراد برای اینكه خود را در میان مردم موجَّه نشان بدهند دست به چنین كارهایی میزنند. برای اینكه خود را در میان مردم، ممتاز از دیگران قلمداد كنند به چنین اعمالی دست میزنند. برای اینكه وضعیت خود را به شكلی درآورند كه بیشتر مورد توجه افراد باشند چنین كارهایی از آنها سر میزند.
حکایتی از گلستان سعدی راجع به زهد دروغین
آنوقتی كه ما گلستان میخواندیم، ایشان در گلستان سعدی حكایتی را نقل میكردند كه زاهدی با فرزندش در خدمت پادشاهی بود. آن زاهد هنگام نماز، اضافه بر آن نمازها، شروع به نماز خواندن كرد و در وقت غذا خیلی مقدار كمی از آن سفرهایی كه گسترده شده بود، غذا گرفت و به حال گرسنه هم برخاست. وقتیكه به منزل رسید به فرزند رو كرد و گفت: غذا را تكرار كن كه ما نصیب خود را از غذا در خدمت سلطان نبردهایم. فرزند گفت: پس نمازها را هم تكرار كن كه آن حظ و نصیبی كه باید از نماز ببری نبردهای!1 نمازت را برای پادشاه خواندهایی و واقع مسئله هم همین است.
در جلسۀ گذشته روی این نكته تأكید شد كه نفس فعل فیحدّنفسه دارای ارزش و اعتبار نیست. آن نیت و غرضی كه در پشت این مسئله نهفته است باید دید كه چه غرضی است و علت برای این مسئله چه مطلبی بوده است؟ علت برای انجام این فعل چه نیتی بوده است؟ علت برای اقدامی كه این فرد در این مسئله میكند، چه علتی است و به چه كیفیتی است؟
انسان از نقطهنظر مراتب فكری و مراتب عقلانی و ظرفیت تفكر دارای مراتب مختلف است. بهطوركلی و بهنحو غالب، آن علت و غرضی كه موجب میشود انسان یك عمل را انجام بدهد آن عمل بر اساس مبادی است و به عبارت سادهتر بر اساس یك پایههایی است كه پایههای یقینی و پایههای اساسی و پایههای منطقی نیست. در انسان مسائل مختلفی وجود دارد، از اغراض و صفاتی كه آن اغراض و آن صفات و آن خصائص و خصائل در وجود افراد مختلف است. یكی از آن صفاتی كه در وجود انسان است، مسئلۀ حبّ نفس است. مسئلۀ حبّ نفس و دوست داشتن نفس و دوست داشتن خود و احترام و ارزشی كه انسان برای خود قلمداد میكند و موقعیت خود را در نظر میآورد، در خیلی از موارد به عنوان محور و اصل اساسی در رفتار انسان و در حركات انسان است. انسان میخواهد همیشه خود را مورد توجه قرار بدهد، خود را مورد جلوه قرار بدهد، خود را مورد نظر قرار بدهد، آن هدف اصلی جلوه دادن است و بعد سایر مطالبی كه در حولوحوش انسان میگذرد.
البته یك مقدار از این مسئله بسیار مطلوب است و مقتضای روابط اجتماعی و منطبق با سلیقههای انسانی و مطابق با قضایای فطری و مسائل واقعی و حقیقی است كه خداوند در انسان قرار داده و انسان را بر آن اساس خلق كرده و در میان جامعه به تلاش و تكاپو واداشته است. مسئلۀ زیبا بودن و حالتی را كه انسان داشته باشد، در زیّ قرار بگیرد كه آن زیّ موجب توجه بشود تا حدودی مطلوب است و هیچ اشكالی ندارد و بلكه باید اینطور باشد. راجع به این مسئله قبلاً صحبت شد. در محدودهایی كه انسان با افراد تماس دارد، حتی اگر تماس هم نداشته باشد باید از نقطهنظر وضعیت و كیفیت به وضعیتی باشد كه موجب اشمئزاز و تنفّر افراد و آن اشخاصی كه با آنها در مجالس و در رفت و آمدها ارتباط دارد نباشد. پوشیدن لباس نظیف این یك مسئلهایی است كه مورد طبع انسان است، فطرت انسان اقتضای چنین مطلبی را میكند. پوشیدن لباسی كه كثیف نیست و انسان متأثر نمیشود، مطلوب انسان است.
گاهی اینطرف و آنطرف میروم، اگر مسیر نزدیك است پیاده میروم. اگر دور باشد از وسایل عمومی استفاده میکنم. گاهی اوقات هم تلفن میكنیم همین وسایل شخصی میآیند و انسان را میبرند. اگر انسان كاری دارد با همین وسایل میرود. ما تلفن كردیم و وسیله آمد، همینكه من آمدم سوار وسیله شدم از بویی كه در این وسیله بود، گفتم: آقا نگهدار و من همین جا پیاده میشوم. این دفعه اگر خواستید برای ما تاكسی بفرستید یك تاكسی نظیف بفرستید، تاكسی كه به آن رسیده باشند. گفتم: آیا شما خودت ناراحت نمیشوی در این وسیله نشستی؟ آیا واقعاً خودت ناراحت نمیشوی؟ گفتم: چرا نمیروید این را نظیف كنی؟ چرا نمیروید این صندلیهاش را تمیز كنید؟ چرا نمیروید اینها را بشویید؟ التفات کردید! پیاده شدم، یك مبلغ كه برای انصراف است دادم. گفتم: آقا این مبلغ را بگیر و برو، و من با یك وسیلۀ دیگر میروم. چقدر زشت است كه انسان در میان جامعهایی حركت كند، با افرادی ارتباط داشته باشد كه به این نحو باشند. آن لباس نظیفی را كه انسان میپوشد، وقتی در چنین ماشینی میآید و روی چنین صندلی مینشیند، تمام آلودگیهایی كه روی این صندلی است به لباس انسان منتقل میشود.
آنوقت شما ببینید كه در اسلام چقدر نسبت به مسئلۀ نظافت تأكید شده است؟ آدم وارد این مساجد میشود، وارد این تكایا میشود، با بعضی از افراد كه صحبت میكند از فاصلۀ دومتری كه با آنها نشسته، متأذّی است و میخواهد زود مطلب تمام بشود و برود. خیلی این وضع، وضع اسفباری است. چرا مردم نباید به این مطالب برسند؟ همۀ اینها بهخاطر بیتوجهی به مسائل فطری و روابط اجتماعی است كه الآن ما مبتلای به اینها هستیم، آنوقت دیگران بر ما خرده میگیرند.
توجه پیامبر به آراستگی و وضعیت ظاهری خود
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هر وقت از منزل بیرون میآمدند محاسن خود را شانه میكردند، موهای خود را شانه میكردند،1 نگاه میكردند كه جایی از لباسشان لكه نداشته باشد.2 در روایت داریم حتی اگر حضرت لكهای میدیدند لباسشان را عوض میكردند و یا به عیالشان میفرمودند كه این لباس را تمیز كن یا خودشان تمیز میكردند. در خیلی موارد داریم حضرت خودشان با آب آن لباس را تمیز میكردند. حالا لكهایی هم هست كه كنار عبا وجود دارد ولی ممكن است عبا کنار برود و اشخاص آن را ببینند. پیغمبر، این كارها را بهخاطر اینكه خودش را در میان مردم موجَّه جلوه بدهد، نمیكرد، نه! از آنطرف سوار الاغ هم میشد، یك نفر هم پشت خودش مینشاند.3 از آنطرف پیغمبر كارهایی میكرد كه از نقطهنظر جامعه، در شأن یك نفر نبود و اینها مطالب اعتباری بود، اینها بر اساس انانیت شخصیتها و توهّمات باطله بود. نظافت با مسئلۀ زهد و این حرفها چه ارتباطی دارد؟ حضرت خود را تمیز میكردند، شانه میكردند، در آینه نگاه میكردند.4 پیغمبر از جمله كارهایی كه میكرد این بود که به چشم خود سرمه میكشید.5 البته این مسئلهای است كه الآن در میان جامعه مطرح نیست، صَرفنظر از خواصی كه دارد.
اعتراض سفیان ثوری به لباس تمیز امام صادق علیهالسلام
برای رفقا آن روایتی که دربارۀ سفیان ثوری، آن درویش قلابی، آن صوفی قلابی است را عرض كردم. صوفی كه فقط برای جلب توجه مردم خود را به این اشكال غیرمتعارف در میآورد و خود را در قالبی غیر از آنچه كه باطن بر آن قالب است، در میان افراد جا میزند. یكی از همان افراد سفیان ثوری بود كه خدمت امام صادق علیهالسّلام آمد و قضیهاش معروف است. از جمله اعتراضاتی كه به امام صادق میكرد این بود كه به حضرت میگفت: «چرا شما لباس تمیز و نظیف پوشیدهاید؟» حضرت فرمودند: «پس لباس كثیف بپوشم؟»1 یعنی آنقدر این آدم، آدم احمق و نفهم است كه حتماً انسان باید لباسی را بپوشد، لباسی را باید به تن بكند، زهدی باید داشته باشد، یك كیفیتی داشته باشد كه شپش از پایین تا كلهاش بالا برود، عقرب از بالا تا پایین بیاید. آنوقت این فردی است كه در میان مردم به زهد معروف است و مورد توجه پروردگار و مورد نظر ملائكه میباشد!
پیغمبر به چشمهای خودشان سرمه میكشیدند. بهترین و نظیفترین لباس را برای بیرون آمدن انتخاب میكردند. وقتی كه میخواستند بیرون بیایند به خود عطر میزدند و با این وضعیت بیرون میآمدند،2 آن هم در میان اشخاصی كه شاید ماه به ماه اصلاً حمام را ندیده باشند و نسبت به این مسائل، بیاعتنا باشند. پیغمبر و ائمّه علیهمالسّلام در میان مردم اینطور بودند و با اصحاب خود به این كیفیت برخورد میكردند و آنها را به این نحو تشویق میكردند.
سرزنش امام صادق علیهالسلام نسبت به وضعیت نامناسب یکی از اصحاب
از جمله مطالبی كه امام صادق علیهالسّلام در روابط اجتماعی و روابط خانوادگی دارد این است كه حضرت وقتی كه میبینند یك نفر از اصحابشان ژولیده و پولیده آمده، میفرمایند: «تو چطور با خانوادۀ خودت اینطوری سر میكنی؟» آن شخص تعجب كرد كه امام علیهالسّلام این حرفها را به او میزند! حضرت میفرمایند:
چطور تو توقع داری كه عیال تو خود را برای تو بیاراید و بهنحوی درآورد كه مورد توجه تو باشد ولی آیا او دل ندارد؟ آیا او احساس ندارد؟ آیا او نباید چنین انتظاری داشته باشد كه حداقل شوهر او بهنحوی باشد كه بتواند با او سر كند و بتواند با او زندگی كند؟1
ببینید! چقدر امام علیهالسّلام همین امام صادقی كه رئیس مكتب ما است، رئیس فقه ما است نسبت به چه ظرایفی حساب باز میكند. برای هر جهتی و برای هر مهمی كه از نقطهنظر ما ممكن است اهمیت نداشته باشد و در روابط خود به این مسائل توجه نداشته باشیم ولی حضرت یكیكِ شاگردان و اصحاب خود را بهنحوی میخواهد بار بیاورد كه در هر مرتبه، در آن مرتبۀ كمال از مسائل اجتماعی و مراتب بروز و ظهور افعال یك انسان، قرار بگیرند. همانطوری كه انسان توقع دارد كه محیط منزل به آن كیفیت باشد دیگران هم از انسان همین انتظار و همین تقاضا را دارند. ولی در بعضی از موارد مشاهده میشود كه به این قضایا آن ترتیب اثر واقعی داده نمیشود و اینها را خلاف شئون یك فرد و خلاف تقوا و خلاف زهد و عبودیت قلمداد میكنند.
مذموم بودن زیبانمایی بهعنوان یک اصل
پس پرداختن به این مسائل در این محدودۀ خود، یكی از اصولی است كه انسان باید به آنها برسد. اینها به جای خود محفوظ، ولی صحبت در این است كه انسان این طبیعت زیبانمایی و جلوهگری را بهعنوان اصل برای روابط اجتماعی قرار بدهد. این مذموم است كه تمام هدف و فكر روی این جهت باشد كه انسان خود را به دیگران بنمایاند، خود را به دیگران نشان بدهد، خود را به دیگران ارائه بدهد. به یك نحوهای باشد كه از نقطهنظر روابط اجتماعی و دیدگاهی كه دیگران نسبت به او دارند، آن دیدگاه همیشه بر یك میزان بماند. نتیجهاش این میشود: وقتی كه برای انسان حكمی میآید كه آقا! فلان كار را باید انجام بدهی و این عمل با این دیدگاه در تعارض واقع میشود، [حال انسان چه باید بکند؟] مثلاً باید به حج مشرف بشوی و در حج باید سرت را بتراشی، یكمرتبه این دیدگاه میآید و درقبال حكم الهی، خود را مینمایاند و خود را درمقابل این مسئله قرار میدهد، درقبال اطاعت از امر الهی خود را مانع برای این مسئله قرار میدهد، مانعِ برای رسیدن به آن واقعیت و آن حقیقت قرار میدهد. اینجا چه باید كرد؟
مسئله اینجا است كه انسان باید همیشه شرایط موجود در حولوحوش خود را بر اساس آن كیفیت و تفكر صحیح مورد ارزیابی قرار بدهد و آنها را با آن تفكر منطبق كند، نهاینكه خود را محكوم آن شرایط بگرداند و بعد بیاید با بهانههای مختلف، با وسائل مختلف، از متون دینی، از كلمات صادره و واردۀ از ائمّه علیهمالسّلام خود را نسبت به آن شرایط منطبق كند. این قضیه مسئلهای است.
وقتی كه انسان بیاید درقبال حكم الهی بایستد، حالا بعداً به هر نحوی انجام بدهد یا نه، آن یك مطلب دیگری است ولی در خیلی از موارد انسان میبیند وقتی كه با چنین جریاناتی برخورد میكند، اولین مطلبی كه به نظر انسان میرسد این است كه یك راه فراری پیدا كند برای اینكه به آن نقطۀ مورد نظر برسد. از همانموقعی كه انسان میخواهد بهدنبال این قضیه بگردد و دنبال آن نقطه بگردد، از همانوقت ارتباط قطع شد. تا حالا ارتباط بود، تابهحال این مسائل بود، تابهحال این وارده بود، همینكه انسان آمد و آن خواست پروردگار را به كناری گذاشت و فكرش را برد بهدنبال اینكه برای رسیدن به آن خواست خود یك چارهای بیندیشد، خدا هم گفت حالا كه اینطور كردی ما هم بستیم. میبندیم و بعد هم تو را در راهی قرار میدهیم كه به مطلوب و به مقصدت و به آن نیتت برسی. مثلاً در ایام حج شخص میرود و از آن فرد سؤال میكند که مرجع شما كیست و از چه كسی تقلید میكنید؟ میگوید: من از فلانكس تقلید میکنم. میگوید: نظر او راجع به تراشیدن مو چیست؟ جواب میدهد: احتیاط بكن! میگوید: این خوب است و سراغ این برویم!
ببینید! خدا یك نفر از همان افرادی كه او را میتوانند به آن نیتش برسانند، را میآورد و در سر راه او قرار میدهد؛ چون نفس او درحال درگیری است، نفس او در حال تلاطم و تضارب است، نفس او در حال فرار است، نفس او بهدنبال بهانه است. اگر سر خود را نزند نفسِ او، او را ملامت میكند که خلاف حكم الهی را انجام دادی، مخالفت كردی، حج تو ممكن است اشكال پیدا بكند، معصیت الهی را انجام دادی. نفس همۀ اینها را در نظر میگیرد و بعد بهدنبال یك راه فرار دیگری هم میگردد كه بتواند خود را آرام كند، در سكونت و اطمینان در بیاورد. در این كشاكش و تضارب و دیالوگی كه برای این دو مسئله در نفس خود بهوجود آورده است، خدا راه را در اختیارش قرار میدهد و میگوید: بفرما! داری دنبال یك راه میگردی كه از آنچه را كه من گفتم خود را خلاص كنی و به نیات خود برسی. ممكن بود با این فرد ارتباط پیدا نكنی، ممكن بود با این شخص برخورد نكنی ولی همینكه بر سر این دو راهی برسی، بهجای اینكه از این خیابان بروی، من در فكر تو میاندازم که از این خیابان بروی و وقتی به وسط این خیابان رسیدی، چنین فردی درقبال تو قرار میگیرد و تو از او سؤال میكنی و مشكل تو را حل میكند.
اما اگر از اول دل را به من سپرده بودی و نیت تحصیل رضای من را در خاطر داشتی، من از اول تو را در این جاده نمیانداختم و در ذهنت میانداختم که از اینطرف بروی، و چنین فردی، اصلاً با تو برخورد نكند! ﴿وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ ٱللَهُ وَٱللَهُ خَيۡرُ ٱلۡمَٰكِرِينَ﴾1 اینها میخواهند درقبال حكم خدا مكر بورزند و درقبال حكم الهی چاره پیدا بكنند. مكر یعنی حیله و راه فرار. اینكه میخواهم عرض كنم یك نمونهاش است و در هر قضیه اینطور است. نمونههای دیگری دارد که خیلیهایش را خدمت رفقا عرض كردم و خیلیهایش را هم انسان باید با تجربه به آنها برسد. در زندگی خدای متعال برای انسان تمام این موارد ومسائل را پیش میآورد.
اینكه ما در مقابلۀ با این جریان، كدام یك از دو طرز تفكر و كدام یك از دو خواست را در ذهن خود و در سینۀ خود و در مغز و فكر خود قرار میدهیم؟ آیا اول آنچه را كه مورد رضای الهی است مدّنظر میآوریم و بعد بهدنبال مسائل و قضایایی كه در حولوحوش خود میگذرد حركت میكنیم؟ این میشود همان نوری كه خدای متعال آن نور را بهواسطۀ توجه انسان به او در قلب انسان قرار میدهد. با این نور مینشینید و با یك نفر صحبت میكنید، میبینید که حرفهایش با دل شما نمیخواند، رد میشوید. با این نور در یك جا میروید و با فردی صحبت میكنید كه اهل مطالب است، اهل علم است، حرف میزنید و به دلتان نمینشیند. با این نور میروید با شخص ثالث صحبت میكنید، بالاتر است، میبینید به دلتان نمینشیند، نمینشیند؛ چون او این نور را ندارد، او این اتصال را ندارد. علمش از شما بالاتر است ولی اتصال ندارد و به دل نمینشیند. اطلاعش بر كتب از شما بیشتر است ولی وقتی كه با او صحبت میكنید، میبینید نمیتوانید درمقابلش حرف بزنید و نمیتوانید از عهدۀ استدلالش بربیایید. تقصیر هم ندارید چون اهل این مطالب نیستید. اشكال هم ندارد و مسئلهایی هم متوجه شما نیست. ولی نور خدا فقط اختصاص به اهل علم ندارد، نور خدا فقط اختصاص به آنهایی كه اهل كتاب و دفتر هستند ندارد، نور خدا اختصاص به آنهایی كه سنی از آنها گذشته و هفتادهشتاد سال در این مسائل سیر میكنند ندارد. نور خدا احتیاج دارد به یك دل كه آن دل خود را پاك كرده است. نور خدا آنجا میآید!
چندی پیش یكی از دوستان که هنوز هم من او را ندیدهام، برای من نامهای نوشته و حالاتش را بیان میكند. توسط یك نفر که به او گفته بوده: شما فلان كتابها را مطالعه بكن و او شروع به مطالعۀ كتابهای مرحوم آقا كرده بود. اینكه عرض میكنم واقعیات است و چشم بندی نیست. در نامهایی كه برای من نوشته اینطور بود: از وقتی كه من شروع به مطالعۀ كتاب پدر شما كردم، احساس كردم با روز قبلم فرق كردهام! راست میگوید. همه، این مطالب را مینویسند، همهجا مینویسند و در هر كتابی هم هست و همه هم از آن صحبت میكنند. چرا خصوصیت این كتاب به این نحوه است؟ چون همان نفسی كه الآن، این مطالب را با قلم و بیان و بنان خود، به رشتۀ تحریر در آورده است، همان نفس الآن این فرد را در این مطالعه دارد ساپورت میكند، آن روح و آن تسلّط او از عالم برزخ و عالم قیامت، همراه تكتك حروف و تكتك كلماتی است كه این شخص با اطلاع بر این مطالب، به آن نفس متصل میشود. آن حقیقت، حقیقت ولایت است. امام زمان علیهالسلام او را الآن تأیید میكند و از ناحیۀ او این مسئله میآید. دل خودش را پاك كرده، دل خودش را صاف كرده و حالا كه دلش صاف شده، مطالب حقه هم میآید. در دل یا باید رحمان قرار بگیرد یا باید شیطان قرار بگیرد. رفقا! دل نمیشود که خالی باشد، دل هیچ وقت خالی نیست. «دیو چو بیرون رود فرشته درآید»1 یا جای ملك است یا جای شیطان و بدون این دو معنا ندارد. یا جای توهّم و تخیل است یا جای عقل. یا جای میل به دنیا و كثرات است یا جای میل به رحمان و توحید و معنویت. نمیشود در یك جا هر دو وجود داشته باشد. بله، انسان میتواند توجه به توحید داشته باشد، توجه به تجرّد داشته باشد، توجه به قرب داشته باشد. رضای پروردگار را محور قرار بدهد برای تمام كارهایی كه انجام میدهد، درعینحال كارهای دنیایش را هم انجام میدهد و منافاتی ندارد. كسی نگفته: حالا كسی كه بهسمت خدا میرود، برود در غار زندگی كند، حتی نهی و مذمّت هم شده، عتاب و خطاب هم روی آن آمده است. ولی صحبت در این است كه محوریت باید چه باشد؟
| منظر دل نیست جای صحبت اغیار | *** | دیو چو بیرون رود فرشته درآید |
میگفت: از وقتیكه شروع كردم این كتاب را خواندن دیدم حالم عوض شد مرتّب گذشت و گذشت، دیدم که افكارم نسبت به این مسائل اصلاً دارد یك جور دیگر میشود، یك ذهنیت دیگر پیدا میكنم. این كتاب راجع به یك مطلب نوشته شده و ذهن من راجع به فلان قضیه عوض شده است، اصلاً این ربطی به آن ندارد. این همان اتصال است. میگوید: شبهاتی برای من پیدا شده است و چه بهتر كه بروم با اهل فن و با اهل علم این شبهات را مطرح بكنم.
آمدم با یك نفر كه خیلی در آن شهر معروف و مشهور بود و مورد توجه افراد بود، صحبت كردم و مطرح كردم، دیدم که حرفهایش به دلم نمیچسبد. این یك چیز دیگر میگوید و من یك چیز دیگر فهمیدم. این از یك وادی دیگر حرف میزند و ذهن من در وادی دیگری است، ببینید! کمکم به آن مطالب نزدیک میشویم و رفقا یا امروز یا روزهای دیگر به آن جریانات و به آن نتیجهای كه میخواهیم بگیریم میرسیم. میگوید: با فردی كه خودش اهل تألیف است و مورد توجه افراد است و محل مراجعه افراد است، صحبت میكنم. مسائل، مطالب، اعتقادات افراد را [بیان میکند] و با او حرف میزنم ولی حرفهایش نمیچسبد، دلم را نمیگیرد و نتوانست آنچه را كه من میگویم به من تزریق كند. من را از آنچه كه مورد نظر من است، اشراب كند. میگفت: تااینكه من یك مطلب را بیان كردم و گفتم: این در فلان كتاب است. جواب داد: آقا! این كتاب را كنار بگذارید، اینها یك عدّه درویشاند، اینها معلوم نیست چهکاره هستند. گفتم: بله! حالا فهمیدم كه چرا نگرفت. ببینید! این که اطّلاعی ندارد و او را نمیشناسد، این که خبر ندارد. ولی آن اتصال همراه است و او را تأیید میكند. با او حركت میكند و با او معیت دارد.
میگفت: سراغ یكی دیگر رفتم و با او صحبت كردم. دیدم که او هم در یك حال و هوای دیگر است. با شخص ثالث صحبت كردم دیدم نه! او هم در حال و هوای دیگر است. آمدم كتاب را باز كردم و همان صفحۀ اول را که دیدم، تمام جواب اشكالاتم آنجا داده شد. این، آن حقیقتی است كه انسان خود را باید به آن حقیقت برساند و به آن مسئله باید وصل كند.
الآن دیگر سنی از ما گذشته است و نسبت به مطالب هم كموبیش اطّلاع داریم. چرا آنچه را كه در بعضی جاها پیدا میكنیم در جای دیگر نیست؟ چون محوریت و اساس در ظروف مختلفه و در جاهای مختلفه فرق میكند و تفاوت دارد. اساس و محوریت برای ظاهرسازی و برای كثرت است ولی در بعضی از جاها اساس و محوریت برای ظاهرسازی نیست، تمام شد. اساس و محوریت بر جلوه دادن است؛ مجالس تشكیل میشود، محافل تشكیل میشود، تبلیغات میشود، در روزنامهها نوشته میشود، به در و دیوار كاغذ چسبیده میشود، پارچه و كتان و نایلون استفاده میشود برای اینكه فلان مجلس تشكیل بشود. این مجلس كه معلوم است، این مجلس همان است كه همان است! به همان وضع است كه بر آن اساس و بر آن نیات است!
حالا اگر مجلسی با این وضعیت تشكیل شد، آن توقّعی كه میرفت كه مثلاً فلان قدر باشد ولی یك چهارمِ آن انجام شد، میبینید زمین و آسمان به هم دوخته شده؛ میگوید: ای داد چرا اینطور شد؟! ای داد چرا فلان شد؟! چون آن توقع و آن نیت حاصل نشده است. ولی انسان مجلسی میرود که [بر اساس و محوریت صحیح تشکیل شده و لذا آثار صفا و نورانیت را احساس میکند.]
من چندی پیش در یك مجلس روضه رفتم. چقدر این مجلس، مجلس نورانی بود! چقدر مجلس، مجلس با اخلاصی بود. مربوط به یكی از اساتید ما بود. در آن مجلس هفت هشت نفر آمده بودند و مرسوم هم این بود كه در شبهای جمعه روضهای هست. كل افرادی كه آنجا شركت كرده بودند هفت نفر بودند. آن حالی كه من در آنجا پیدا كردم، آن صفایی كه من در آنجا پیدا كردم، طبعاً جای دیگر نیست. چون اساس بر اساس شهرت نیست، پرچم ندارد، بیرق ندارد، تابلو و پلاكارد در آن نبود، اعلامیه نبود. بر اساس سنتی كه از پدران در شبهای جمعه بوده که یك توسل، یك زیارت، و روضهایی به مناسبت ایام موالید یا ایام شهادات و وفیات ائمّه علیهمالسّلام میخواندند یا اگر هم مناسبتی نبود، همان روضۀ توسل به سیدالشّهدا علیهالسّلام بود و همین كیفیت هم ادامه داشت. چقدر با صفا و چقدر با خلوص بود! اینها برای آن نیتی است كه در پشت این عمل قرار گرفته است.
انسان یك مجلس روضۀ دیگر میرود و از آن اول نگاه میكنند چه كسی میآید و چه كسی میرود؟ چند نفر آمدند و چند نفر رفتند؟ یكی آنجا نشسته و مرتّب آمار داد که چند نفر آمدند؟ امشب زیاد آمدند، امشب خوب شد. دوربین میآورند و عکس یكییكی از آنهایی كه آمدهاند، میاندازند تا ثبت بشود که در مجلس ما شركت كردند.
بنده روز عاشورا در یك مجلس در همین طهران به مناسبتی شركت كردم. انسان بعضی مجالس را بهخاطر رودربایستی میرود! اگر نرود، فردا میگویند آقا نیامد، بیاحترامی كرد، بیتوجّهی كرد، بیاعتنایی كرد! خیلی از این مجالس بهخاطر رودربایستی است. آن فرد از همان سی سال یا سی و پنج سال پیش حقّی به گردن ما داشته،گفتم که برای ادای آن حقّ، بعضی از سالها در یك مجلس روضهای كه دارد، شركت كنیم. در یكی از همان خیابانهای طهران است. افراد میآیند و میروند. من بعد از آن روز دیگر نرفتم. روز عاشورا منبری دارد توسل میكند و روضه میخواند، یك نفر آمده و یك دوربین دو متر و نیمی دستش گرفته و دور این مجلس همینطوری میچرخد! دوربین را در سر یكیك افراد میبرد و از آنها فیلمبرداری میکند! همراه بیا وبرو در وسط جمعیت اینگونه رفتار میکردند! فاتحۀ هر چه روضۀ امام حسین و روز عاشورا را با این ادا و اطوارها خواندند! خجالت نمیكشند! از امام حسین هم خجالت نمیكشند! واقعاً انسان چقدر باید بیحیا باشد! آقا! هزارتا مجلس درست كن، بزن و بكوب و برقص و هزارتا فیلم بساز، ولی با امام حسین چرا بازی میكنی؟! چرا با ائمّه باید بازی كنی؟!
دیشب در یك جا خدمت رفقا بودم، مسئلهای عرض كردم و گفتم: اینهایی كه چنین مجالسی تشكیل میدهند خودشان خبر ندارند که همان طنابی كه به گردن علی بن ابیطالب علیهالسلام انداختند و از منزل بیرون كشیدند و به مسجد بردند، همان طناب را الآن دارند به گردن امام حسین علیهالسلام میاندازند و در این مجالسشان میآورند. همان است و هیچ فرق نمیكند! همان طناب را الآن به گردن امام زمان علیهالسلام میاندازند و در این مجالس با این كیفیت و با این وضعیت میآورند و خجالت نمیكشند. آقاجان! هزارتا مجلس داریم هزار جور داعی داریم هزار جور مسائل داریم. آن منبری بالای منبر از روضۀ وداع و كیفیت آمدن صحبت میكند، یك نفر در مجلس راه افتاده و یكی از آنطرف مجلس برو و یكی از اینطرف برو، میگوید: تو آنطرف را بگیر و مراقب باش که یك نفر را از قلم نیندازی! همۀ اینها باید ثبت بشود، ضبط بشود و در تاریخ بماند! در نوار و این دستگاه باید بماند، كه فلانكس در مجلس آقای فلان شركت كرده است! قربان عمهام بروی با این مجلس و با این توسلات! واقعاً آیا اینها مسخره نیست؟! یعنی آیا ما نباید به فكر بیفتیم؟ یك روز نباید این مسائل تمام بشود. گمان نمیكنم تمام بشود؛ چون اغراض همیشه هست، شیطان همیشه هست، تا نفس باقی است این مجالس باقی است. تا انسان تربیت نشده است این مجالس باقی است و تا ظهور حضرت هم باقی است. خواهید دید!
آنطرف هم هست و آن اشخاص هم همانطوری كه عرض كردم هستند؛ هفت نفر، هشت نفر دور هم مینشینند و یك روضه میخوانند و به كسی كاری ندارند. هر كه آمد آمد هر كه نیامد نیامد. در این مجلس اخلاص است. حالا لازم نیست اصلاً اسم خودش را سالك بگذارد، لازم نیست انسان اسم خودش را، عارف بگذارد. عمل، عمل سلوك است. عمل، عملی است كه تقرّب إلیالله در آن است. عمل، عملی است كه برای رضای خداست. مگر ما از مردم طلبكاریم كه طناب به گردنشان بیندازیم و به روضۀ خودمان دعوت كنیم؟! هر كه میخواهد بیاید، هر كه نمیخواهد نیاید.
ما نمیتوانیم آن موقعیت خود را در میان مردم جلوه بدهیم الاّ به سرمایهگذاری از ائمّه و آنها را به وسط میكشیم! به بهانههای مختلف، به دواعی مختلف، مرتّب جلسه میاندازیم، مرتّب روضه میاندازیم، مرتّب مجلس میاندازیم. آن روضه را برای خودت میاندازی! آن مجلس را برای خودت میاندازی و آن گریهایی كه خودت ادای آن گریهگنندگان را در میآوری در روز قیامت هر كدام تبدیل به گرزی از آتش و لهیبی از آتش خواهد شد و همان سیدالشّهدایی كه الآن برای او جلسه گرفتی، بهعنوان اولین خصم در روز قیامت مقابل تو خواهد ایستاد و داد مظلومیت خود را از تو خواهد گرفت. امام حسین علیهالسلام برای این مظلوم است، الآن امام زمان ما كه مظلوم است، قضیه این است.
تقاضای افراد برای وسعت حسینیه مرحوم علامه برای جلسات و جواب ایشان
پیش مرحوم آقا آمدم و گفتم: آقا اینجا جمعیت زیاد است، اجازه بدهید كه ما فلان اطاق را اضافه كنیم یا در بالا یك طبقه بسازیم. رفقا پیش ما آمدند و گفتند: به آقا بگویید و ما به مرحوم آقا گفتیم. واقعاً هم گاهی اوقات زیاد میآمدند، در بالكن مینشستند. یك روز من از قم به مشهد رفته بودم، همان صبح که ما رسیدیم در ابتدای ورود، به مجلس مرحوم آقا رفتیم. من دیدم تا مقداری از كوچه، افراد همینطور نشستند، جا نبود، ما هم همینطور با افراد در كوچه نشستیم. وقتی كه مجلس تمام شد، بالا رفتیم و به آقا گفتم: رفقا میگویند كه یك طبقه بالا بسازیم و افراد زیاد میآیند. ایشان فرمودند: «همین است، هركه میخواهد زود بیاید!» همین یك حسینیه و یك هال بود، حتی آن اطاق كنار خودشان را هم اضافه نكردند. یك حسینیه بود که رفقا كه در آن زمان به مشهد مشرف میشدند آن را دیده بودند و همان بود. بعد از فوت مرحوم آقا به ما گفتند كه بالا یك طبقه بسازید، گفتیم كه وقتی پدرمان نساخت ما بیاییم بسازیم؟! ما چهکارهایم؟
اعتراف مخالفین مرحوم علامه مبنی بر اخلاص ایشان
این عملش، عملی است كه حتی مخالفین اعتراف میكنند، در خود مشهد با ایشان مخالف بودند، پشت سر ایشان حرف میزدند، نامههای آنچنانی برای ایشان میفرستادند. وقتی از ایشان بین خودشان و خلوت خودشان سؤال میكردیم، یكی از آنها به دیگری که به رحمت خدا رفته، گفته بود: اگر در مشهد یك نفر اخلاص داشته باشد آن هم آقای آقا سید محمدحسین است؛ چون عمل نشان میدهد. كسی كه روضه و مجلس خودش را بینالطلوعین بیندازد، بینالطلوعینی كه همه خوابیدهاند و جایی نمیروند یا مشغول صبحانه خوردن هستند، و بعد هم وقتی كه مجلس تمام شود با این وضع و این كیفیت حركت بكنند. چه کسی این كار را میكند؟ هركه بخواهد روضه بیندازد یا شب میاندازد چون بالأخره افراد از سر كار برگردند و دیگر حالا كه كاری ندارند، یك روضۀ امام حسین هم میروند. یااینكه یكی دو ساعت از آفتاب میگذرد و بعد، مجلس میاندازند؛ چون مؤمنین شركت كنند! البتّه با عین، مُعمِنین!
آیا امام حسین علیهالسلام احتیاج به اینها دارد؟! آیا امام حسین علیهالسلام احتیاج به ما دارد؟! امام حسین احتیاج به فهم دارد نه به عزاداری و بر سر و سینه زدن، او احتیاج به فهم دارد! امام حسین علیهالسلام احتیاج به شخصی دارد مثل ابالفضلالعباس علیهالسلام كه این لشكر سی هزار نفر كه سهل است، اگر لشكر سی میلیون هم در مقابلش قرار بگیرد انگار نه انگار! مثل اینکه سی میلیون پشه، سی میلیون مگس درقبال او قرار گرفته است. امام حسین علیهالسلام این فرد را میخواهد. امام حسین به زهیر احتیاج دارد، امام حسین به حبیب احتیاج دارد، امام حسین به مسلم بن عوسجه احتیاج دارد.
هدف از اقامۀ مجالس برای امام حسین علیهالسلام
ما خودِ جریان كربلا را درقبال خودمان قرار بدهیم و به آن عمل كنیم! این بازیها چیست؟ امام حسین علیهالسلام سی نفر، چهل نفر داشت! بقیه بنیهاشم بودند دیگر! امام حسین علیهالسلام میگوید: من سی نفر اصحاب دارم. حالا ما روضه میاندازیم و حتماً باید دو هزارتا شركت كنند. چه شد؟ روضه بینداز و ده نفر بیایند، بیست نفر بیایند، چرا دو هزار نفر بیایند؟! چرا؟! آن ده نفری كه میآیند، با نیت میآیند، میآیند که از امام حسین بگیرند، از آن نفس اشراب بشوند ولی آن دو هزار نفر میآیند و فقط یا اینطرف و یا آنطرف را نگاه میكنند. شخص واعظ صحبت میكند و این با بغل دستی خود حرف میزند و قضایا و قصهها و مسائل را مطرح میكند.
بیان احوال مرحوم علامۀ حلی رحمت الله علیه
مرحوم آقا میفرمودند که در همان زمان سابق یعنی زمان شاه كه ما در یكی از همین مجالس در طهران شركت كردیم. در مسجد چهل ستون یا مسجد جامع که در بازار طهران هست. مجلس ترحیم یكی از آقایان بود، یكی از افراد فوت كرده بود و به رحمت خدا رفته بود و ما رفتیم شركت كردیم. اتّفاقاً خود ایشان هم برای مجلس ترحیم اعلامیه چاپ كرده بودند. مرحوم آقا شیخ حسین حلّی ـ رحمة الله علیه ـ که بسیار مرد بزرگواری بود و استاد ایشان بود. از آن افرادی بود كه بیهویٰ بود، با اینكه ایشان از تمام مراجع وقت، اعلم بود، ولی برای رسیدن به مرجعیت قدمی برنداشت. از همه اعلم بود! و خودش در مجلس فتوا و شورای فتوای مرحوم آقای حكیم ـ رحمة الله علیه ـ شركت میكرد، درحالیكه ایشان از خود آقای حكیم اعلم بود. نفس نداشت، هویٰ نداشت. میگفت: «ما میخواهیم كار مردم را راه بیندازیم حالا ما از خود این آقا اعلم باشیم یا نباشیم، برای ما مهم نیست!» مرحوم آقا هفت سال پیش ایشان درس خواندند. بسیار مرد عالمی بود، در فنّ خودش نِحریری1 بود، واقعاً نحریری بود! من الآن بعضی از تقریرات مرحوم آقا یا نوشتجاتی كه از ایشان دارند، مطالعه میكنم ـ و مطلبی هم إنشاءالله اگر خداوند توفیق بدهد فعلاً در دست بررسی داریم که برای اهل فن مناسب باشد. البتّه كتاب، كتاب عربی است و مسائل، مسائل فنّی است2 ـ میگویم: ایشان عجب آدم روشنی بود. در آنموقع و آن فضای نجف و آن وضعّیت، اینقدر آدم روشن، اینقدر آدم اهل مطالعه بوده است! اینقدر به فلسفۀ غرب وارد بودند، اینقدر به مطالب و نوشتههایی كه از آنجا میآید وارد بودند! آنموقع که این حرفها نبود. اینقدر وارد بودند! واقعاً مرد ذی قیمت و ذی ارزشی بود. خدا ایشان را رحمت كند.
مباحثۀ مرحوم علامه طهرانی با یکی از علما مبنی بر احترام به قرآن و کلام خدا
ایشان (مرحوم آقا) برای مجلس اعلامیه داده بودند و در بالای آن نوشته بودند: ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ﴾”إذا ماتَ العالِمُ ثَلُمَ فی الاسلامِ ثُلمَةً لا یَسُدُّها شیء.“»1 این اعلامیه برای چند روز بعد بود. خود ایشان هم در مجلسی كه به این مناسبت در همان مسجد جامع یا مسجد چهل ستون تشكیل شده بود، شركت كرده بودند. میگفتند: «نشستند و یكی از این آقایان که در مقابلش یك قلیان گذاشته بود و قُر قُر قلیان میكشید، از آنطرف هم آن قاری قرآن، قرآن میخواند!» التفات كنید! آنوقت ما دین پیغمبر را مسخره نكردیم؟! آن شخص به آقا رو كرد و گفت: آقای طهرانی! آقای سید محمد حسین! شما اعلامیه دادهاید و بالای اعلامیهتان ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ نوشتهاید؟ مرحوم آقا فرمودند: «بله نوشتیم.»
ـ : آقا! این هتك حرمت است!
ـ : چی هتك حرمت است؟!
ـ : ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ است!
ـ : ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ را باید نوشت!
ـ : نه آقا! این ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ هتك حرمت است، زیر دست و پا میافتد!
ـ : هر وقت زیر دست و پا افتاد برمیدارد، اینكه هتك حرمت نیست.
ـ : نه، نمیشود! باید «بسمه تعالیٰ» نوشت یا نقطه گذاشت.
الآن مگر نقطه نمیگذارند؟! این احمقها ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ﴾ مینویسند و بهجای «الله» را نقطه میگذارند، آنوقت ﴿ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ﴾ را مینویسند. اگر اشكال دارد، ﴿ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ﴾ هم اشكال دارد، فقط الله كه نیست. «بسم الف و چند تا نقطه! (بسم ا...) والله! ما تا به حال نشنیدیم که اسم خدا چندتا نقطه باشد! خدا در قرآن فرموده: اسم من «الله» است؛ الف لام هاء! حالا ما اسم خدا را الف و چندتا نقطه گذاشتیم! بسم الف و چندتا نقطه! این هم اسم جدید شده است! اسم خدایی كه تازه درآوردیم، البته قبلاً اینطور بوده است!
عبارات نوشته شده روی مهر پیامبر
تمام اینها خلاف است. «الله» باید نوشته بشود، «الله» باید پخش بشود، «الله» باید در میان مردم حضور داشته باشد. هرجا انسان «الله» میبیند برمیدارد، نمیبیند و پا میگذارد، اشكال ندارد. هیچ ایرادی ندارد. گفت: آقا! این هتك احترام است! چهوقت پیغمبر از این كارها كرده است؟ آقا فرمودند كه آیا پیغمبر برای خسرو پرویز نامه ننوشت و بالای نامهاش ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ﴾ نوشت؟! آیا برای سایر افراد نامه نمینوشت؟! آیا برای پادشاه مصر ننوشت؟! آیا برای یمن ننوشت؟!2 نامههایی كه الآن از پیغمبر هست بالای تمام آنها ﴿بِسۡمِ ٱللَهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ﴾ است3 و خیلی عجیب كه مُهری كه رسول خدا آن را در زیر نامه میزد، بالای آن الله بود. خیلی عجیب است! وسط آن رسول بود، و آن قسمت پایینش را اسم مبارك خودشان محمّد صلی الله علیه و آله و سلّم قرار میدادند. یعنی آنقدر پیغمبر رعایت ادب و عبودیت و سلسلۀ مراتبِ تربیت و عالم وجود را دارد که اسم خودش را بهعنوان عبد پایین مینویسد. و در وسط مرتبۀ رسالت و انتصاب به پروردگار را قرار میدهد. میخواهد بگوید: من هیچ هستم. اگر شما به من نگاه میكنید من این زیر هستم، رسالت من این وسط است و «الله» هم كه در آن نقطه و در آنجا قرار دارد. اینها مسائلی است كه ما باید بفهمیم! اینها فهم ما را زیاد میكند. امام صادق اینها را میخواهد به ما یاد بدهد.
پاره کردن نامۀ پیامبر توسط خسرو پرویز و عاقبت او
ایشان فرمودند: مگر این نامههایی را كه پیغمبر برای افراد مینوشتند «بسم اللَه» نداشته است؟ آن شخص گفت: نه آقا! اینها تعظیم میكردند! تكریم میكردند این نامهها را احترام میكردند. ایشان فرمودند: آیا پاره كردن نامه توسط خسرو پرویز و زیر پا گذاشتن آن،1 تعظیم بود؟! آیا این تعظیم است؟! معنای تعظیم این است كه نامه را پاره بكند و زیر پایش بگذارد و دستور بدهد به حاكم یمن كه بفرست این فردی را كه ادعای رسالت كرده و اسم خود را مقدم بر اسم من كرده، دست بسته در اینجا بیاورند. مگر این كار را نكرد؟! حاکم یمن دو نفر را فرستاد، و گفتند: این رسول شما كجاست؟ گفتند: در مسجد نشسته است. همین دو نفر در خود مسجد مدینه پیش پیغمبر آمدند، گفتند كه ما دستور داریم. حضرت آن روز آنها را قبول نكرند و گفتند: فردا بیایید. فردا آمدند و گفتند كه ما دستور داریم كه شما را ببریم. حضرت فرمودند: میدانید چرا گفتم امروز بیایید و دیروز قبول نكردم؟ گفتند: نه! حضرت فرمود: برای اینكه دیشب جبرائیل به من خبر داد كه این پادشاه شما خسرو پرویز توسط فرزندش دیشب در هنگام خواب به قتل رسیده است، خواستم این را امروز به شما بگویم. گفتند: عجب! گفتند: حالا صبر میكنیم. یك هفته گذشت و از طرف شیرویه سلطان ایران به پادشاه یمن خطاب آمد که این دو نفر را برگردان و این مسئله را تمام كن.2 یك هفته بعد خبر آمد كه در فلان شب یعنی همان شبی كه پیغمبر این مطلب را گفتند، خسرو پرویز به دست فرزندش شیرویه به قتل رسید. پیغمبر هم همانموقع فرمودند: گرچه كشتن او بهعنوان یك فرد ظالم واجب و لازم بود ولی چون فرزند این كار را كرده، شش ماه بیشتر دوام نمیآورد. پیغمبر این را هم همانجا فرمود. شش ماه بعد هم شیرویه بهواسطۀ یك مرض از دنیا رفت.
مرحوم آقا به آن شخص فرمودند: آیا این احترام است؟! این دیگر هیچ حرفی نزد و نتوانست دیگر صحبت كند. بعد وقتی كه گذشت، ایشان به او رو كردند و گفتند كه جناب شیخنا! یك سؤال از شما میكنم: آیا ارزش صحبت شما بالاتر است و احترام آن بالاتراست یا قرآن و كلام خدا؟ گفت: كلام خدا، این چه حرفی است! گفتند: اگر الآن شما بالای منبر بودید و برای مردم صحبت میكردید و یك نفر پای منبر شما قلیان به دست قر قر قر میكرد، آیا ناراحت نمیشدید؟ آیا كلام خدا اینقدر ارزش ندارد كه این قاری الآن نشسته و قرآن میخواند. ﴿وَإِذَا قُرِئَ ٱلۡقُرۡءَانُ فَٱسۡتَمِعُواْ لَهُۥ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمۡ تُرۡحَمُونَ﴾1 و شما نشستهاید و قلیان میكشید و دودش را به این مردم میدهید؟! همین عبارت ایشان بود: چه کسی را مسخره میكنید؟ دم از كدام دین میزنید؟! آیا فقط «بسم الله» نوشتن هتك حرمت است؟! قاری قرآن الآن قرآن میخواند و شما قلیان میکشید و قرقرقر میكنید و با بغلیتان حرف میزنید، آیا این بیاحترامی نیست؟ آیا فقط «بسم الله» نوشتن بیاحترامی است؟ ببینید! در مجالس شركت میكنیم ولی فهم نداریم. اگر فهم داشته باشیم وقتی قاری قرآن میخواند، ساکت هستیم و گوش میکنیم.
لزوم استماع قرآن و سکوت در هنگام قرائت آن
من در یك مجلس در طهران شركت كرده بودم. دوسه ماه پیش یكی از اقوام ما از دنیا رفته بود. قاری قرآن میخواند، من نشستم و یك نفر با من شروع به احوالپرسی كرد. گفتم: اجازه بفرمایید این قاری قرآن را تمام بكند، آنوقت بعد خدمتتان عرض میكنم! ناراحت شد كه چرا ما نسبت به او این رفتار را داشتیم. گفتم: الحمدلله! خیلی متشكر هستم. اجازه بفرمایید این قاری قرآن را تمام كند چون الآن قرآن میخواند؛ ﴿وَإِذَا قُرِئَ ٱلۡقُرۡءَانُ فَٱسۡتَمِعُواْ لَهُۥ وَأَنصِتُواْ﴾؛ انسان باید سكوت كند و بفهمد و بشنود، نهاینكه قاری قرآن شعر بخواند یا قرآن، تفاوت نمیكند! نه! ﴿أَنصِتُواْ﴾؛ ساكت باشید. بفهمید که این آیات قرآن چه میگوید. آنوقت از همان مجلس فاتحه هم بهره میبرید، از همان مجلس ترحیم هم بهره میبرید؛ چون نیت، نیت فهم است، نهاینکه نیتِ آمدن و گوش دادن و یك چیز رلهوار و روتینی را طیّکردن باشد. حالا چه قرآن میخواند، بگذار مجلس بگذرد و چه شعر میخواند بگذار بگذرد، چه رمان میخواند، بالأخره یك جوری بگذرد و یك جوری تمام بشود، فاتحه تمام بشود و به منزل برویم! نه! این قرآن با رمان فرق نمیكند! ﴿وَإِذَا قُرِئَ ٱلۡقُرۡءَانُ فَٱسۡتَمِعُواْ لَهُۥ وَأَنصِتُواْ﴾؛ آرام باشید ساكت باشید و بفهمید و به مقدار اطّلاعتان بهره بگیرید.
آنوقت همین مرحوم آقا در مجلس امام حسین علیهالسّلام وقتی كه بنا بر عزاداری بود، ما را ملزم میكردند بالای منبر عزاداری كنیم و وقتی كه همۀ افراد برای عزاداری بلند میشدند، اول كسی كه برمیخواست خود ایشان بودند و همراه با مردم سینه میزدند، بقیه هم سینه میزدند؛ چون میخواهد مجلسش، مجلس امام حسین باشد، مجلسی باشد که برای خدا باشد نه برای تظاهر. وقتی برای تظاهر باشد یا سینه نمیزنیم و همینطوری مینشینیم یااینكه با دو سانت زاویه با سه سانت كفایت میكند، بیش از این زحمت به خود نمیدهیم و انرژی و كالری مصرف میشود! آن میشود واقع و آن میشود ظاهر. در آن ارتباط است، ولی در آن مجلس، چیزی پیدا نمیشود، مسئلهایی پیدا نمیشود. بنابراین آن چیزی كه مورد نظر و مورد توجه است این است كه بهدنبال این مطلب و بهدنبال این فعل، چه قرار گرفته است؟
روایتی از امام صادق علیهالسلام مبنی بر مذمت وسواس
یك روز امام صادق علیهالسّلام نشسته بودند و یك فرد سؤال كرد. اینطور كه در نظرم میآید ظاهراً روایت از احمد ابن ادریس است. به امام صادق علیهالسّلام رو كرد و گفت: «فلان شخص از اصحاب شما است و خیلی به وضویش میرسد، خیلی مبتلای به وضو و وسواس و تحصیل طهارت است با اینكه مرد عاقلی است. نمیدانم چرا این اینطوری شده است؟» حضرت فرمودند: «آیا عاقل است؟! كجای او عاقل است؟!»
اینكه طرز وضو گرفتن نیست. آب را دوتا مشت بردارد بریزید و تمام! وقتی كه دست میكشیم، مستحب است انسان یك مرتبۀ دیگر هم بریزد، تمام شد. من الآن برای شما با همین یك لیوان وضو میگیرم!
غسل کردن مرحوم علامه طهرانی در روز عرفه با مقدار اندکی آب
خودم با مرحوم آقا در صحرای عرفات بودیم و من آب میریختم و ایشان غسل میكردند. غسل روز عرفه مستحب است، غسل روز عید قربان مستحب است.1 قبل از ظهر غسل روز عرفه میكردند. یك آفتابه بود! من در آن زمان هفده سالم بود همان زمان سابق یعنی زمان شاه که اصلاً امكانات فعلی نبود، آنموقع اصلاً این حرفها و وضعیت فعلی نبود. حالا خیلی تغییر كرده و خیلی تفاوت پیدا كرده است. من با یك آفتابه، روی سر آقا آب میریختم و ایشان هم با دست خودشان به همان حال احرام، غسل كردند و نصف آب آفتابه زیاد آمد! یك مجتهد، یك عالم، یك مرجع تقلید این طوری غسل كرده، حالا ما میرویم یك تانكر آب را روی سر خود خالی میكنیم و هنوز میگویم: نمیدانم زیر ناخنمان آب رفته یا نرفته است! نمیدانم آیا زیر ریشمان خیس شده یا در گوشمان و پردۀ صماخمان، آب رفته است؟ همۀ اینها خلاف است.
امام صادق علیهالسّلام میفرمایند: «عقل این شخص كجاست؟ تو میگویی عاقل است و آنوقت مبتلا به وضو است! این فرد كجایش عاقل است؟» این شخص رفتار آن مرد را میبیند و از کلام حضرت تعجب میكند!
این هم همان درد ما را دارد، همان مبتلای به احساس است، همان مبتلای به چشمگیری عملِ ظاهر است. از كلام امام صادق تعجب میكند.
فرمودند: «عقلش كجاست؟ تو میگویی عاقل است امّا عقل ندارد!» پرسید: «چه كار كنم؟» حضرت فرمودند: «برو امتحانش كن؛ برو از او بپرس و بگو این كاری كه انجام میدهی، از كجا چنین قضیهای را انجام میدهی؟ از كجا برای تو چنین مسئلهای پیدا میشود؟ چرا چنین كاری میكنی؟ چه چیزی در تو پیدا میشود كه این كار را میكنی؟ برو و از او بپرس. اگر از او بپرسی میگوید: شیطان میآید من را وسوسه میكند. حالا برو از او بپرس. اگر نگفت! پیش او آمد، وقتیكه دید وضو میگیرد، گفت: «من یك ربع است كه تو را تماشا میكنم، مرتّب آب را از اینجا میبری و از آنطرف میبری، برای چه این كار را میكنی؟» میگوید: «تا انجام میدهم، یكدفعه شیطان وسوسه میكند: نكند بالاترِ آن عضو خشك باشد؟ وقتی اینجا آب میریزم، دوباره شیطان وسوسه میكند: نكند اینجا خشك شده؟ وقتی آب میریزم شیطان وسوسه میكند: حالا كه اینجا خیس شده این پایین خشک شده است.»1
مقابله با وسواس با تمام قدرت و توان
امام صادق علیهالسلام فرمود: «شیطان میآید و مرتّب وسوسه میكند!» آیا امام صادق علیهالسلام هم اینطوری وضو میگرفت؟! به چشم خود میدیدم که بعضی شاگردان مرحوم آقا كه ظهر برای وضو سر حوض میرفتند، تا شش بعدازظهر مشغول وضو بودند. شش ساعت! اسم خودشان را هم سالك گذاشتند! این همان وسواس است. این كسی كه در چنین وضعیتی باشد، وسواس قدرت تعقّل را در سائر موارد هم از او میگیرد. بدبختی و خطر اینجاست. برای این میگویند: اینقدر وسواس خطرناك است! برای این میگویند: وقتی كه احساس میكنید دارید به وسواس مبتلا میشوید با تمام قوا برعلیه آن قیام كنید و به جنگ آن بروید و هرچه را كه به ذهنتان میرسد خلافش را عمل كنید. و عجیب اینجاست که اتّفاقاً ارتباط با آدم وسواسی آدم را وسواسی میكند!
حکایتی از استاد طهرانی دربارۀ مبتلا شدن به وسواس
یك وقت در همان دوران جوانیمان که حدود بیست و دو سالمان بود. من با شخصی یك مدت مسافرت رفتیم. عجیب وسواسی بود! یك چند روزی گذشت متوجه شدم که من هم یك چیزیم میشود: من اینجوری نبودم، من اینجوری نمیكردم. مثلاً یك وضو میگرفتیم و دنبال كارمان میرفتیم. نه وضویمان درست بود و نه نمازمان! گفت: حالت چطور است؟ میگفت: خیلی عالی! نه پولی داریم که دزد ببرد و نه دینی داریم که شیطان ببرد. ما هم همینطور وضویی میگرفتیم و نمازی میخواندیم و دنبال كارمان میرفتیم. حالا دیدیم مثل اینكه یك چیزمان شده و یك قضیهای اتّفاق افتاده است. تا این مسئله شد ما برعلیه او ایستادیم. این نكته در ذهنمان آمد كه مرحوم آقا فرمودند: «هر وقت احساس كردید كه وسواس به سراغتان میآید، علیه آن را انجام بدهید و هیچ اشكالی ندارد.» تا شك میكنید که آیا اینجا را شستهای یا نه؟ اصلاً رهایش كنید، اصلاً خدا از ما بیوضو خواسته است. در وضو برای شما دست راست لازم نیست همینطوری خشك باشد، دست چپ برای شما لازم نیست! امشب بخشیدیم! فوری برعلیه آن انجام بدهیم. من تا دیدم که نكند این دستم را نشسته باشم، همینطوری رهایش كردم. حالا شاید هم بعضی جاها خشك بوده یا نبوده، نمیدانم بالأخره ما شسته بودیم. آنوقت پای این قضیه ایستادم و دو روز این كار را كردم، دیدم که تمام شد و رفت.
خطر سرایت وسواس از امور معمولی به امور مهم
این وسواس ذهن انسان را میگیرد. حضرت فرمودند: نگاه نكن به این وضویی كه میگیرد و شش ساعت طول میکشد! بیچاره خودش به من میگفت که شش ساعت طول میکشد یعنی از ساعت دوازده تا شش بعدازظهر و بعد با حالت شك بودم و میدیدم که حالا نماز قضا میشود، میرفتم و نماز را میخواندم! جان من! عزیزم! این دیگر از این نماز چه میفهمد؟ چه حالی دیگر از این نماز برای انسان پیدا میشود؟ در نمازش همهاش دنبال وضو است كه آیا وضویش درست است یا نه؟ در نمازش همهاش بهدنبال این است كه این چه وضعیتی دارد: وضویش صحیح نبوده و نمازش درست نیست.
و این خطر برای انسان پیدا میشود كه بعد كمكم، كمكم به موارد دیگر سرایت میكند و بعد برای او در استاد وسوسه پیدا میشود، این است. آن وسواس جلو میآید و حركت میكند: مثلاً این عالم است که سراغ من آمده و میگوید: آقا! یك سؤال میخواهم از شما بكنم: به نظر شما الآن فلان مرجع كه در نجف است، اعلم از پدر شما نیست؟! آیا نباید از او تقلیدكرد؟! گفتم: بَهبَه، بَهبَه، فاتحه مع الصلوات!
یكی از افراد خودش به من میگفت:
من بالای منبر بودم، میخواستم به افراد بگویم که آدم باید هرچه میشنود یكخرده فكر كند! همینطوری هرچه میشنود نباید به آن ترتیب اثر بدهد. میگفتند: «نه، ما اینطورهستیم.» شروع به صحبت كردم و همینكه گفتم: در این هنگام محمد ابن اشعث! یكدفعه همه گفتند: «اللهم صلّ علیٰ محمّد و آل محمّد» گفتم: به همین دلیل! آدم یكخرده فكر كند که این محمد كدام محمد است؟ آن محمّد بن عبدالله است یا آن کسی که به جنگ امام حسین علیهالسلام آمد؟!
گفتم: عجب، عجب، تمام شد! از آن یا از این تقلید كنیم؟ و بندۀ خدا رفت و بعد به یك وضعیتی دچار شد. این مسئله چه میشود؟ به كجا میرسد و انسان راه را به كجا میبرد!
ساعت یازده و نیم است و من هم خسته هستم. اتّفاقاً من دیشب هم تا صبح نخوابیده بودم، سردرد داشتم و احتمال میدادم كه امروز توفیق رسیدن به خدمت رفقا را نداشته باشیم. گفتیم: عَلیالله! بنا را میگذاریم و الحمدلله صبح یك ساعت خوابیدیم تا اینكه آقای دكتر آمدند و در زدند و خدمت رفقا آمدیم. دیگر حالمان بهتر شد و الآن هم كه خدمت رفقا رسیدیم، دیگر از آن آثار و عوارض بهطور كلی برطرف شده است. واقعاً من این را برای خودم یك نعمت الهی میدانم، بهواسطۀ این نیات صافی كه مشاهده میكنم كه این نیات صاف در اینجا و در حال و هوای انسان اثر میگذارند و خداوند خودش باید دست ما را بگیرد كه بسیار راه، راه ظریف ولی درعینحال متقن است.
آسان بودن سلوک با اتکای به پروردگار متعال
كسی كه بخواهد خودش را به خدا بسپارد خیلی برایش راحت است، از آب خوردن راحتتر است. كسی كه بخواهد خودش برود و با پای خودش برود و بخواهد به خودش اتّكا كند، هیچ چیزی مشكلتر از این نیست. چون شیطان در هر قضیه سراغ انسان میآید و در هر قضیه وسوسه برای انسان پیدا میشود.
امیدواریم كه خداوند ما را توفیق بدهد و ما را نسبت به این مسئله آگاه كند. إنشاءالله بقیۀ مطالب برای جلسۀ آینده باشد.
یك مطلب را میخواستم خدمت رفقا تذكر بدهم؛ قبلاً صحبت شده ولی ظاهراً اهمیت مسئله آنطوری كه بایدوشاید بیان نشده بود. این مجالس و بهطور كلی هر مجلسی نهاینكه اختصاص به این مجلس داشته باشد مجلسی است که وقتی ذكر خدا بشود، وقتی ذكر صالحین بشود رحمت پروردگار میآید؛ «عِندَ ذِكرِالصّالحینَ تَنزِلُ الرَّحمَه»1 نورانیت میآید، انسان نسبت به وضعیت و حال خودش احساس دیگری دارد. حركت كردن و صحبت كردن بعد از مجلس آن حال و هوا را در انسان ضعیف میكند. تقاضای بنده از رفقا این است كه اگر مطلبی دارند بعد از اینكه مجلس تمام شد، دیگر كسی با من صحبت نكند؛ چون حال من بعد از صحبتی كه میكنم مقتضی برای پاسخ دادن نیست و اگر رفقا با من صحبت كنند در نفس من تأثیر سوء میگذارد، صحبت نكنند و همینطور سر جای خودشان بنشینند. اگر كسی مطلبی دارد كه مورد نظر است و ضرورتی است، روی كاغذ بنویسد و به رفقا و افرادی كه آنها زحمتش را متكفل میشوند بدهد. إنشاءالله خداوند رفع نیاز میكند. إنشاءالله موفق باشید.
اللَهم صلّ علی محمّد و آل محمّد