پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهطرح مبانی اسلام
تاریخ 1430/04/09
توضیحات
کرمان : اهمیت جایگاه تقوی و صدق در مسیر سیر و سلوک الی اللَه
هو العلیم
جایگاه تقوا
بیانات
آیتاللَه حاج سيّد محمدمحسن حسينی طهرانی
قدّساللَهسرّه
اعوذ باللَه من الشّیطان الرّجیم
بسم اللَه الرّحمٰن الرّحیم
و صلَّی اللَهُ عَلَی سیّدنا محمّدٍ
و آله الطّاهرین و لَعنَةُ اللَه عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
حسابرسیِ الهی بر اساسِ میزانِ آگاهیِ انسان
﴿يٰا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا ٱتَّقُوا ٱللَه و كُونُوا مَعَ ٱلصّٰدِقِينَ﴾؛1 «ای کسانیکه ایمان آوردهاید، متّقی باشید و همگام و همراه با صادقین باشید»؛ افرادیکه دارای صدقاند و کارشان بر اساس صدق است.
تمام حرکت انسان در این دنیا و متابعت از دستورات الهی شامل این مسئله میشود. اگر دقّت کنید در این آیۀ شریفه میفرماید: ﴿يٰا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا ٱتَّقُوا ٱللَه﴾؛ در وهلۀ اوّل، ایمان شرط است و باید باشد. بنابراین، کسیکه نسبت به یک موضوعی ایمان ندارد، از دایرۀ بحث در این آیه خارج است. شنیدهاید وقتی مطلبی با بعضی مطرح میشود، میگویند: «ما قبول نداریم، به دل ما نمیچسبد، ما این را نمیخواهیم، ما این را نمیپذیریم!» این مسئله بین افراد، متعارف است. چرا این حرف را میزنند؟! اینکه [میگویند]: «ما این مطلب را قبول نداریم»، حکایت از چه مسئلهای میکند؟! حکایت از این میکند که: «ما نمیخواهیم بپذیریم!»
«قبول نداریم» یک مطلب است، «نمیخواهیم بپذیریم» یک مطلب دیگر است؛ انسان ممکن است نسبت به یک مسئله جاهل باشد [و] اطّلاع نداشته باشد، [نسبت] به او میگویند: «[بعداً] میفهمد»؛ وقتیکه فهمید دیگر وضعیت و موقعیتّش با قبل از اینکه فهمیده باشد، تفاوت و فرق میکند. [اما] بعضی [از افراد] هستند [که] بعد از اینکه فهمیدند، میگویند: «ما نمیخواهیم بپذیریم!» آن یک مطلب و مسئلۀ دیگر است.
در این آیه میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید...»؛ یعنی میدانید خدایی هست. اگر نمیدانید خدایی هست، خب خدا هم با شما کاری ندارد؛ واقعاً نمیدانید ها! خدا هم با شما کاری ندارد؛ اگر نمیدانید پیغمبری آمده، خدا با شما کاری ندارد؛ اگر نمیدانید بهشت و جهنّم و معادی هست، خدا با شما کاری ندارد؛ اگر نمیدانید مراتب تجرّد و قرب پروردگار هست، خدا با شما کاری ندارد؛ «کاری ندارد» یعنی از شما حسابوکتاب نمیکشد. خیلی از این افرادیکه الآن در خیابان دارند راه میروند، در منازلشان زندگی میکنند، کار میکنند، کسب میکنند، از این مسائل خبر ندارند [و] به گوششان نخورده، خدا هم با آنها کاری ندارد.
صحبت در این آیه مربوط به کسانی است که مطلب به گوششان خورده [و] وقتی خورده، پروندۀ جدیدی تولید و باز شده که با پروندۀ قبل تفاوت میکند. این آیه خطاب به افرادی است که ایمان آوردهاند؛ یعنی قبول کردهاند و پذیرفتهاند؛ پرستش خدای متعال و رسالت پیغمبر را پذیرفتهاند. در این فرض، خداوند میفرماید: ﴿ٱتَّقُوا ٱللَه﴾؛ حالا که پذیرفتهاید، پس مواظب خودتان باشید؛ بفهمید چهکار دارید میکنید؛ بدانید که وضعیتّتان با قبل فرق میکند؛ مسئله تفاوت میکند.
حکایتی از عدمِ پذیرش نفْس با وجود ایمان
یک وقتی در زمان مرحوم آقا [علامه طهرانی] یکی از دوستان ایشان1 با اینکه مرحوم آقا یک مطلبی را به ایشان گفته بودند، [ولی] ایشان انجام نمیداد. وضعیّت و موقعیّتش به یک نحوی بود که نمیتوانست بپذیرد. مرحوم آقا به ایشان یک مطلبی را گفته بودند که شما باید این کار را انجام بدهید. خب طبعاً پذیرش این مطلب مشکل بود. ما آن زمان ارتباطمان خیلی وثیق و نزدیک بود. مینشستیم و صحبت میکردیم. ایشان هم فرد تحصیلکرده و دانشگاهی بود؛ مجامع علمی امروز روی او حساب میکنند. من یک شب یادم است زمستان بود، در منزل ایشان که بودم از ساعت هشت شب تا چهار صبح صحبت کردیم؛ یعنی هشت ساعت صحبت کردیم و [در] نتیجه بالأخره به یک جایی رسیدیم که دیگر ایشان مفرّی نداشت؛ یعنی ما از چند طرف ایشان را محاصره کردیم و هیچ راهی جز پذیرش این مطلب نداشت. او [در] آخر به من گفت: «فلانی نفْسم قبول نمیکند!» گفتم: «خدا عمرت بدهد آن را اوّل میگفتی! این هشت ساعت پدر ما را در نمیآوردی!»
صحبت در این است که «آیا ما میپذیریم» یا «نمیخواهیم بپذیریم!» این مطلب است: ﴿يٰا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا...﴾؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید؛ [یعنی] ایمان به خدا آوردهاید، ایمان به پیغمبر [آوردهاید]، ایمان به ولیّ خدا آوردهاید... .
ایشان فردی بود که مرحوم پدر ما [علامه طهرانی] را قبول داشتند؛ حتّی در بین صحبتهایش میگفت: «اگر ایشان به من الآن بگویند که من خودم را از پشتبام پایین بیندازم و از بین ببرم، تو خواهی دید که انجام میدهم!» و راست هم میگفت؛ دروغ نمیگفت. خب معلوم میشود این شخصی است که باور کرده؛ یعنی نسبت به این مسئله ایمان دارد و اِلا یک فردی که سی و پنجشش سال از سنّش میگذرد و برای خودش کسی است [و] حساب و کتابی دارد، همینطوری یک نفر بلند شود بگوید: «آقا خودت را از پشتبام بینداز پایین!» کدامیک از شما که در اینجا هستید قبول میکنید؟! [میگویید:] «خب تو خودت را پایین بینداز!» پس معلوم است ایمان دارد.
معیارِ صدق؛ فرار نکردن از حقیقت
حالا بر اساس این ایمان، میآیند [و] میگویند: ﴿كُونُوا مَعَ ٱلصّٰدِقِينَ﴾؛ حالا که ایمان آوردهاید، حالا که به دنبال تقوا رفتهاید، با صادقین باشید؛ [یعنی] با افرادی که صدق دارند و خودشان را فریب نمیدهند، کلک نمیزنند، سر خودشان را زیر برف نمیکنند، با این افراد سروکار داشته باشید.
انسان اگر صادق باشد ولو اشتباه هم بکند، خدا کارش ندارد، ولی صادق باشد ها! راست بگوید، خودش را گول نزند، خودش را فریب ندهد، فرار نکند. وقتی میگویند: «آقا، بیا بنشین این صحبت را بکنیم» در نرود! نگوید: «به ما ارتباط ندارد!» نگوید: «به ما چه مربوط است؟!» نگوید: «شما آن طرف جوی، ما این طرف جوی؛ ما به شما کاری نداریم!» اینها شعار است! [وقتی میگویی:] «بیا صحبت کنیم»، خب بفرما صحبت میکنیم! [وقتی میگویی:] «بیا حرف میزنیم»، خب بفرما حرف بزنیم!
هر جایگاهی، اهلیتِ متناسب با خود میطلبد
وقتیکه ابوبکر رفت بالای منبر [باید همان حرف پیامبر را بگوید]؛ کسی که بالای منبر رسول خدا میرود و به جای رسول خدا مینشیند، باید مایه داشته باشد؛ تو رفتی به جای رسول خدا نشستی! به جای رسول خدا! [باید مایهاش را داشته باشی یا نه؟! فرض کنید] وقتی که یک اطاق عمل را [به دیگری] میسپارند، [مثلاً] وقتیکه آن جرّاح قبلی میرود و کلیدش را میدهد به یک فردی که بیاید همان کار را انجام بدهد، میگوید: «من عمل را تا اینجا انجام دادهام، الآن باید بروم منزل، بقیّه را تو انجام بده!»
یکی از دوستانی [که] در مشهد داریم، آقای دکتر بیرجندی، متخصّص مغز و اعصاب است. از دکترهای درجه اوّل ایران است. یک روز با مرحوم آقا [علامه طهرانی] بیمارستان بودیم؛ من داشتم بیرون میرفتم [که] یک مرتبه دیدم ایشان [دکتر بیرجندی] دارد از اطاق عمل [بیرون] میآید. [بعد از] سلام و این حرفها، متوجّه شدم که این عمل را نصفه کاره رها کرده؛ گفتم: «تو عمل را وِل [و رها] کردی؟!» گفت: «نه، تا من بروم خانه ناهار را بخورم و برگردم دوستان من انجام میدهند.» یک عمل مغز ششساعته بوده، با هم انجام میدادند. گفت: «تا من بروم غذا [بخورم و برگردم، دوستان من عمل را انجام میدهد.]»
خب حالا اگر این اطاق عمل را به من بسپارند [و] بگویند: «فلانی، شما برو انجام بده!» [من] میزنم [بیمار را] میکشم! خب باید یکی [را] بهجای خودش بگذارد که بتواند آن عمل را انجام بدهد دیگر. [این] که طبیعی است.
ابوبکر، عقلانیت را در پایِ خلافت ذبح کرد
تو که رفتی بهجای پیغمبر نشستی، باید بتوانی حرف پیغمبر را بزنی؛ باید همان حرف را بزنی؛ باید همان مطلب را بگویی؛ باید همان معارف را مطرح کنی؛ آیا ایشان [ابوبکر] میتوانست این [کار] را انجام بدهد؟! نمیتواند! چون همۀ افراد در یک حد نیستند؛ گیرم که چند الاغ در پای منبر تو باشند و هرچه را که تو بگویی [و] ریشت را تکان بدهی، آنها بگویند: «بله!» ولی همه که الاغ نیستند؛ بعضی هم در [بین] این افراد پیدا میشوند [که] عقل دارند، فهم دارند، کاه نخوردهاند! [اگر] آنها از تو سؤال بکنند، چه کار میکنی؟! اینها را ولشان کن؛ اینها را [اگر] بگویی که: «این [ذغال] سفید است!» میگویند: «بله!» [اگر] بگویی: «این کاغذ سیاه است!» میگویند: «بله!» هر دو را میگویند «بله!» آن کسیکه [وقتی] بگویی: «[این] سیاه است!» بگوید: «نخیر، سفید است»، آن را چه میکنی؟! برای آن چه فکری کردی؟! برای آن روز چه چارهای اندیشیدهای؟! همینطور بلند میشوی پلهها را میروی بالا [و آن] بالا مینشینی؟! خب فکر آن روز را هم بکن! خب حالا که میرود [بالای منبر رسول خدا] مینشیند، فکر آن روزش را [هم] کرده [است]! چه فکری؟! [اینکه] اوّلین کاری که میکند چاقو میگذارد وسط، عقل را، حرّیت را، آزادی را ذبح میکند؛ [میگوید]: «در این مسجدی که رسول خدا بوده، کسی نباید عقلش را بهکار بیندازد!» چون [اگر] عقلش بهکار بیفتد، او را از آن بالا پایین میکشد! شوخی نداریم!
[شخص] یهودی آمد در مدینه [سؤال کرد]: «خلیفۀ رسول خدا کیست؟!» گفتند: «آن کسی که آن بالا نشسته!» ابوبکر آن بالا نشسته بود. [ابوبکر به او گفت]: «بیا اسلام بیاور!» گفت: «من همینطوری [اسلام] نمیآورم؛ عقل دارم، امتحانش میکنم! جواب داد، اسلام میآورم، مخلصش هم هستیم، [اما ابتدا باید به سؤالم پاسخ بدهید]!»
آمد از [ابوبکر] سؤال کرد، گفت: «تو خلیفۀ رسول خدا هستی؟» گفت: «بله!» گفت: «خدا کجاست؟» [ابابکر] گفت: «﴿ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ﴾1؛ خدا روی عرش نشسته [است]!2 [روی] یک کرسی [و] تخت در آنجا [نشسته است].» [یهودی] گفت: «پس زمین خدا ندارد دیگر! خدا آن بالا نشسته [و] زمین خالی [از خدا] است!»
[ابوبکر] یک فکری کرد [که] چه بگوید؟! تو که اصلاً از قاعدۀ «وحدت وجود» خبر نداری، از قاعدۀ «بسیطالحقیقه» خبر نداری، خب جواب این یهودی را [که] نمیتوانی بدهی! میگویی: «خدا [آن] بالاست!» خب پس زمین خدا ندارد! خب یهودی راست میگوید؛ میگوید: «اگرخدا بالاست [پس در زمین نیست دیگر]!» الآن این آب جلوی من است، خب پس معلوم است آنجا نیست! الآن اینجاست؛ نمیشود که هم اینجا باشد هم آنجا![ابوبکر همینطور] ماند! [لذا] چهکار کرد؟! [گفت]: «بزنید بیرونش کنید!»
ها! ببینید! چاقو را فوراً گذاشت! عقل در اینجا ذبح شد؛ حریّت در اینجا ذبح شد؛ آزادی در اینجا ذبح شد؛ همه ذبح شدند! فقط چه ماند؟! خریّت و تقلید کورکورانه! [میگوید:] «هرچه من میگویم، بگو: ”چشم!“» این است دیگر! «کتکش بزنید [و] بیرونش کنید» معنایش این است دیگر؛ یعنی هرچه من میگویم بگو: «چشم!»
[میگوید:] چرا گفتی زمین خدا ندارد؟! اصلاً به تو چه ربطی دارد؟! به تو چه ربطی دارد [که] گفتی زمین خدا ندارد؟! [یهودی گفت]: «پس [اگر] به من ربط نداشته باشد، به که باید ربط داشته باشد؟!» [یهودی] بدبخت هم وقتی کتکها را خورد، گفت: «خیلی خب، اسلامتان را فهمیدیم! خداحافظ شما.»
همین[که] آمد بیرون برود، یکدفعه ابوذر بود یا عمار، آمد [به او] گفت: «کجا میروی؟ بایست! اگر دنبال آن خلیفۀ [حقیقی رسول خدا] میگردی، من الآن او را میآورم.» آمد دست به دامان علی [شد، گفت]: «یاعلی بیا آبروی پیغمبر [و] همهچیز رفت!»
حضرت فرمود: «چه شده؟» گفت: « بیا نگاه کن ببین [که] این ـ اینها را من دارم میگویم؛ آن نگفت؛ حالا آن یک چیز دیگر گفت؛ اطلاع ندارم ـ چه دسته گلی به آب داده! چه [کار کرده]!» حضرت آمدند.
[یهودی] رو کرد گفت: «تو خلیفۀ رسول خدایی؟!» حضرت فرمودند که: «بله! خلیفۀ رسول خدا بندهام.» [البته] حضرت نفرمودند «بله» [بلکه] فرمودند: «[اگر] حرف داری، سؤالت را بکن!»
[یهودی] شروع کرد [به] سؤال کردن. [همان سؤالی را که از ابوبکر پرسیده بود، از حضرت سؤال کرد؛ اینکه «خدا در کجاست؟»] یکدفعه دید دریا به تلاطم آمد؛ [حضرت فرمودند:] «﴿وَهُوَ ٱلَّذِي فِي ٱلسَّمَآءِ إِلَٰهٞ وَفِي ٱلۡأَرۡضِ إِلَٰهٞ وَ هُوَ ٱلۡحَكِيمُ ٱلۡعَلِيمُ﴾؛1 ﴿أَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَهِ﴾2؛ در آسمان خداست، در زمین خداست، به هرجا که رو کنی در آنجا وجه خدا را میبینی!» این یهودی اصلاً گیج شد [که] سؤالش چه بود و چه شد! سؤالات یکی پس از دیگری [مطرح شد و توسط حضرت پاسخ داده شد].
خب مشخّص است دیگر. در آنجا [آن یهودی] شهادتین داد! شهادت به توحید و شهادت به رسالت [رسول خدا] و شهادت به [اینکه] أشهد أنّکَ خلیفةُ رسولاللَه! به این عبارت!3
مکتب امیرالمؤمنین؛ مکتب احیای عقل و آزادی انتخاب
امیرالمؤمنین علیهالسلام میگوید: «باید احیای عقل باشد» [اما] آن کسیکه [ابابکر] بالای [منبر] نشسته، میگوید: «چاقو را بردار عقل را سر ببر!» [اما] امیرالمؤمنین میگوید: «نه، بیا بپرس، بعد بپذیر!» مطلب این است. [حضرت میگوید]: «بیا آزادی خودت را و انتخاب خودت را و اختیار خودت را [داشته باش]؛ بیا حقّت را تصاحب کن، [این] حقّ تو است؛ حق تو است که اختیار میکنی!» [اما] این مردتیکه چه میگوید؟! [میگوید]: «تو حقّ انتخاب نداری! تو حقّ اختیار نداری!»
پس در مکتب علی مرتضی علیهالسلام، احیای عقل است. [اما] در مکتب عمر إماته، قتل و ذبح عقل است! در مکتب امیرالمؤمنین علیهالسلام احیای آزادی است. ما که الآن به امامت ائمّه متدیّن شدهایم، بهخاطر عقلمان است.
امروزه میگویند: «آقا، این تحجّری که در شیعه است، شیعه فقط به دنبال ائمّه میرود و عقیدۀ دیگری را بر نمیتابد!» خب چه [چیزی] را بربتابد؟! شاید عقیدۀ شما این است که فرض کنید این آب، سرکه شیره است! بنده باید بربتابم؟! بنده غلط میکنم بربتابم! صدمیلیون سال هم بگذرد، میگویم: «آب است». الآن هم میگویم: «آب است»، صدمیلیون سال بعد هم [میگویم]: «آب است». چه [چیزی را] برنمیتابد! برنمیتابد یعنی چه؟!
ملاک تشیّع؛ پذیرش حق بدون تغییر و تأویل
[شیعۀ حقیقی، حق را] الآن باشد، میپذیرد؛ صدمیلیون سال بعد هم باشد، همین را میپذیرد؛ صدمیلیارد سال بعد هم باشد، همین را میپذیرد. آب، آب است! تو حالا بگو که: «نه آقا، این آب مرکّب است؛ برای خودت میگویی!» نهخیر، پس بنده حریّتم این است که بگویم: «این آب، روغن زیتون است؟!» این میشود آزادی؟! خب این جنون است! جنون است!
بله، این را قبول داریم که در ابتدای مسئله باید ثابت شود این مایعی که الآن در این شیشه هست، آب است؛ ولی وقتی که ثابت شد، دیگر نمیتواند تبدیل به روغن زیتون شود؛ دیگر نمیتواند تبدیل به شربت شود. این که ما بیاییم و هر روز یک چیزی را بربتابیم، این قانون جنگل است! امروز به این میگوییم قرمز، فردا میگوییم سیاه، پسفردا میگوییم بنفش، پسفردا میگوییم زرد، هر روز میآییم یک چیزی میگوییم، [این میشود قانون جنگل!]
آن کسیکه دارای عقل است، [زمانیکه] به آن حقیقت رسید، در آن حقیقت میایستد و از آن حقیقت تجاوز نمیکند؛ تجاوز از آن حقیقت به عنوان عبور از خطّ قرمز است. وقتی که این آب است، فردا بیایم بگویم: «میخواهم عبور کنم، آزادی من اقتضا میکند که امروز اسم دیگر برایش بیاورم [مثلاً بگویم این] شربت آلبالو است!» این جنون است؛ چون شربت آلبالو مزّهاش با این فرق میکند، خواصش با این فرق میکند.
پس این مسئله، مسئلۀ بسیار مهمّی است؛ ﴿كُونُوا مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾؛ یعنی وقتیکه یک چیزی را باور میکنید، روی آن هم بایستید؛ صداقت داشته باشید؛ جریان و جوّ شما را تغییر ندهد؛ [نگوییم:] «حالا مردم اینطور میپسندند! مگر شما جزو مردم نیستید؟! خود ما هم یکی از مردم هستیم دیگر!» [مردم] برای خودشان کردهاند که میپسندند!
این مسئلۀ عقلانیّت و حکومت عقل، باید در تمام شوائب زندگی ما حاکم باشد. در هرجا و در هر ظرفیّت و موقعیّتی که دیدید نسبت به این مسئله کوتاهی میشود، بدانید آنجا میلنگد؛ یک جایش دارد میلنگد.
پاسخگویی مرحوم علامه طهرانی به شبهات و پرسشها
من هیچکس را مثل مرحوم پدرم [علامه طهرانی] ندیدهام که نسبت به این مسئله، راه را باز کرده باشد. ایشان در این مسئله همیشه دستش خیلی باز بود. در آخرین سال حیاتشان، بنده آمدم به ایشان یک اعتراضی کردم [که] مربوط به زمان ازدواج ایشان با والدۀ ما [بود. گفتم] که فلان قضیّه که در موقع ازدواج و خواستگاری از شما نسبت به والده رفت، در آن مسئله چه بوده؟ ببینید آخرین سال حیاتشان! ایشان به ما نگفتند که: «تو غلط میکنی! فضولی به تو چه مربوط است؟! این حرفها چیست؟! و بلند شو برو پیِ کار خود!» میتوانستند بگویند: «هرچه بوده بین من و مادرت بوده؛ تو این وسط چهکاره هستی؟! نخود آشی؟! سر پیازی؟! ته پیازی؟!» برای اینکه شبهه [برطرف شود] راه را باز میگذاشتند؛ [تا] شبههای که در اینجا وجود دارد [برطرف شود]. ایشان برای من قشنگ توضیح دادند و من هم متوجّه مسئله شدم [و] گفتم: «خداحافظ شما».
همیشه ایشان راه را باز میکرد و هیچوقت نمیگفت: «همین است و جز این نیست و بعد هم بروید گم شوید!» این [نوع برخورد] در کار ایشان نبود؛ این [نوع مواجهه] در مرام ایشان نبود. این را میگویند یک فردی که صادق است؛ یک فردی که خالص است؛ یک فردی [که] غلّ و غش ندارد.
میگویند: «آقا، در دست تو چیست؟! دستت را باز کن!» میگوید: «باز میکنم آقا، دستمال کاغذی است.» امّا آن کسی که فرض کنید در دستش [هیچ] چیزی نیست، میگویند: «دستت را باز کن!» میگوید: «نه، خبر داری در اینجا چه هست؟! اگر بدانید [که سِرّش فاش میشود]!» میگویند: «خب بازش کن» [میگوید]: «نه بازش نمیکنم؛ سِرّ است!» خب چه شد بابا؟! ما هم همین آدم هستیم دیگر! چرا نباید این سِرّ برای ما فاش بشود؟! [میگوید]: «این فاش نمیشود!» اگر باز کند معلوم میشود هیچ چیز نیست؛ خالی است. مجبور است آنطور صحبت کند، مجبور است بیاید بگوید: «خفه شو!» مجبور است بیاید بگوید: «چشمت را ببند!» مجبور است بیاید بگوید: «صدایت در نیاید!» مجبور است بیاید بگوید: « غیر از این چیزی نیست!» مجبور است بگیرد و بزند و ببندد! [اگر] نکند، مُچ باز میشود؛ [اگر] نکند، وضعیّت و موقعیّت او رو میآید.
اخبار غیبی امیرالمؤمنین علیهالسلام و گواهی بر صدق گفتار ایشان
[ولی] امیرالمؤمنین علیهالسلام نه، [اینطور نیست؛] میگوید: «من خلیفۀ پیغمبر هستم و هرچه را که پیغمبر بگوید، من هم [همان را] میگویم.» در نهجالبلاغه هم وجود دارد «و خذوه من عترة نبیّکم؛ آنچه را که از پیغمبر شنیدهاید حالا بیایید از عترت پیغمبر بشنوید.» اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام در جواب ماند، آنوقت میگوییم: «ها! چه شد؟! شما که گفتی که بیایید از عِترت بگیرید! پس چرا در جواب ماندی؟! پس چرا نتوانستی؟!» آن هم که در جواب نمیماند؛ بلند میشود سینهاش را سپر میکند، گردنش را هم راست نگه میدارد [و] میگوید: «سلُونِی قَبل أن تَفقدونی؛1 از زمین تا عرش هرچه میخواهید از من بپرسید!» دیگر بالاتر از این؟! دیگر چه میخواهیم؟! دیگر چه میخواهید؟!
[آنوقت] آنجا آن مردتیکه آدم عوضی، سعد وقاص آمده میگوید: «یا علی در سر من چند تا مو هست؟» حضرت میفرمایند: «خب اگر به تو بگویم، باور نمیکنی؛ میگویی نه، معلوم نیست، حالا بیاییم بشمریم!» خب اینها اینطوری هستند دیگر. کسی [که] مرض دارد، مرض دارد دیگر! حضرت میگویند که فرض کنید که حالا دویستهزار تا مو در سرت هست؛ میگوید: «از کجا میگویی؟! بیایید بشمریم!» یکییکی موهای سر این را بشمارید.
حضرت فرمودند: «اگر هم بگویم باور نمیکنی، ولی این را بدان، همه هم بدانند، در منزلت داری یک توله سگی [را] پرورش میدهی که قاتل پسر پیغمبر خواهد شد!» همین عمر سعد آن موقع داشت چهار دست و پا راه میرفت. پسر این، قاتل پسر پیغمبر! بعد از چه مدّت زمانی؟ بعد از 30 سال، قاتل پسر پیغمبر خواهد شد. حضرت صاف میگوید؛ ابا ندارد، دروغ نمیگوید، هرچه را بگوید، راست است.
جنگ نهروان2 انجام میشود. حضرت [به یارانش] میفرماید: «حرکت کنید؛ ده نفر از شما کشته نمیشوند؛ ده نفر از آنها زنده نمیمانند.» وقتی جنگ [تمام] میشود، معلوم میشود نُه نفر از سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شدهاند، نُه نفر هم از آنها زنده ماندهاند؛ دقیق! مو نمیزند.
پس از شناخت حق، نوبت صداقت و پایمردی است
امام حسن علیه السلام [هم همینطور] دقیق [میفرمایند]! حضرت بلند میشوند میآیند یکجایی که قرار بود [طبق وصیّت شخصی] خرما بدهند. [آن شخص] وصیت کرده بود که: « بعد از من اینقدر [مثلا 1000] دانه خرما بدهید.» حضرت نگاه کردند دیدند یک دانه کم است؛ آن شخص یک دانه در دستش نگه داشته بود. همه گفتند: «اِ! یا بن رسولالله یک دانه کم است!» حضرت فرمودند: «مُچت را باز کن!» مُچش را باز کرد، دید یک دانه [در دستش نگهداشته است]. گفت: «بگذار رویش، حالا شد اینقدر!»
این امام است؛ امام حرفش حقّ است؛ حرفش سند است؛ عقل را به کار میاندازد. خب حالا که فهمیدی من حسنبنعلی هستم، حالا که فهمیدی من امام هستم، حالا که فهمیدی من وضعیّتم این است، خب دیگر چرا دنبال معاویه میروی؟! [این] آیه ﴿كُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾ اینجا میآید گریبان انسان را میگیرد. ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ﴾؛ حالا که ایمان آوردهاید، [حالا که] دیدید دیگر! امام حسن را دیدید! کارهای امام حسن را دیدید! سؤالاتی که از او میکنید، جوابش را دیدید! مطالبی را که انجام میدهد، همه را دیدید! حالا در یک سختی که پیدا میشود، جناب آقای کذا، چرا بلند میشوید میروید در شام و دست بهدامن معاویه میشوید؟! چرا با یک فقر و گرسنگی بلند میشوی میروی در دربار معاویه؟! امام حسن را رها میکنی! چرا برای بهدست آوردن دولت و حکومت، بلند میشوید میروید عتبه بوسی جناب معاویه را انجام میدهید؟! باید صدق داشته باشی؛ [در] اینجا این [آیۀ] ﴿كُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾ میآید [گریبانتان] را میگیرد. حالا که متوجّه شدهاید پس صدق داشته باشید؛ صدق نداشته باشید اصلاً باختهاید! بهطورکلّی دیگر زندگی [را] باختهاید! زندگی رفت!
لذا بهطورکلّی انسان هیچگاه نباید تحت شرایط مختلف خودش را هضم و محو کند؛ [زیرا] این شرایط همیشه بوده؛ همیشه بالأخره [افراد] از انسان یک تقاضاهایی داشتهاند؛ فامیل از انسان تقاضا دارد، همسایه تقاضا دارد، شریک تقاضا دارد، جو [و] اوضاع از انسان تقاضاهایی دارند؛ خب آدم [باید] بلند شود برود [و] خودش را در این تقاضاها هضم کند؟! خب اگر بخواهد هضم کند، قضیّۀ ﴿كُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾ چه میشود؟! «صدق داشته باش!» چه میشود؟!
صداقت علمی؛ مقدّم بر رسمها و فشارهای اجتماعی
دو سال پیش بود یا بیش از دو سال پیش، با یکی از دوستانمان یک جایی (در همین مناطق شمال ایران) رفته بودیم؛ آنجایی که نشسته بودیم، از خانوادههای اعیان و معاریف طهران هستند؛ خیلی خانوادۀ محترمی هستند. در آنجا صحبت [از] این کتاب اربعین ما شد؛ رسالهای که راجع به اربعین نوشتهایم، که گرفتن اربعین اختصاص به امام حسین علیه السلام دارد و در شرع، اربعین نیامده؛ [بحث از] این مطلب [شد]. اتفاقاً در همان ایّام، همان چند روز قبل از [آن]، خالۀ این آقا که از دوستان ماست، فوت کرده [بود]؛ یعنی خواهر یکی از مخدرّات که آنجا بودند و خالۀ یکی دیگر. آن خواهر ایشان خیلی تحصیل کرده و اهل تجربه و صحبت و اطّلاعات عمومی و تخصّصی و اینها بود؛ زن بسیار خوب و خیلی آزادمنش و آزاد فکری بود.
ایشان شروع کرد با ما صحبت کرد؛ [میگفت]: «نمیدانم بهخاطر این میشود! فامیل میبینند!» گفتم: «خب یک جلسۀ دیگر تشکیل بدهند؛ چرا اربعین؟!»
باز از هر راهی وارد شد، ما بستیم. وقتیکه همه چیز تمام شد، مادرش رو کرد به او، گفت: «ببین، فلانی حجّت را بر تو تمام کرده؛ خودت میدانی!» خب نزدیکتر از خالۀ آدم چه کسی است؟! نزدیکتر از خواهر آدم چه کسی است؟! خواهر [است] دیگر! خواهر! [لذا] وقتی چهلم گرفتند نه این خواهر، که مادر رفیق ما بود شرکت کرد [و] نه آن خواهر که خالهاش میشد شرکت کرد. در عین اینکه افراد و فامیل نسبت به آنها اعتراض کردند؛ [میگفتند]: «نمیدانم چه کردهاند! شما دین جدید آوردهاید! شما مسلک جدید آوردهاید! شما راه جدید آوردهاید! شما پشت کردهاید!» از این مطالبی که همیشه هست؛ زمان پیغمبر هم بوده! [آنها هم میگفتند:] «این حرفها چیست میزنید؟! یک عمری است ما دنبال این بت و این رسم و رسومات میرویم، تو درآمدی زیر پای همه زدی!؟» همیشه این مطالب بوده. اینها گفتند: «هر که هرچه میخواهند [بگویند]؛ یا بیایید جواب این مطالب را بدهید یا اینکه [شما هم مطلب را بپذیرید].
مسئولیتپذیری در بیان دین و پرهیز از سخن بیدلیل
شنیدیم یکی از آقایان ـ [که از] آقایان معروف هم هست ـ اخیراً گفته: «پیغمبر و همۀ ائمه اربعین داشتهاند، منتها آن اربعین از بین رفته، فقط اربعین امام حسین علیهالسلام مانده [است]!» خب آقاجان! چرا به مردم دروغ میگویی؟! شما کدام خبر [و روایت را] دارید که ائمه اربعین داشتهاند؟! ما همۀ اینها را رفتیم [و] تحقیق کردیم، [بعد] این رساله را نوشتیم؛ همینطوری که چشممان را نبستیم قلم را ببریم روی کاغذ تا برود آخر! چرا باید به مردم دروغ بگویی؟! بیایید یک خبرش را نشان بدهید که برای پیغمبر صلّیاللَهعلیهوآله اربعین گرفته باشند! برای امام حسن علیهالسلام اربعین گرفته باشند! برای امام باقر علیهالسلام اربعین گرفته باشند! خب این صحبت کردن مسئولیّت دارد! آدم همینطوری که نمیتواند هرچه [دلش خواست بگوید!] بهمیزان معروفیّت و شهرتی که انسان دارد، بههمان میزان خدا انسان را مورد عتاب و خطاب قرار میدهد. به هر میزانی که صحبتِ انسان گسترش پیدا کند، دائرۀ مسئولیّت انسان بیشتر و حسابوکتابی که براساس این دایره و شعاع متوجّه انسان میشود، بیشتر خواهد بود. چه داعی داریم ما بیاییم به مردم خلاف بگوییم؟! چرا آخر؟! چرا؟! این خودش یک مطلبی است دیگر؛ چرا باید بیاییم به مردم دروغ بگوییم؟! چرا بیاییم خلاف بگوییم؟!
از جملۀ مطالبی که دارد به خلاف و دروغ گفته میشود، مطالبی است که مربوط به نوروز است. وقتی که ما میبینیم که شخص دارد میآید [و] از چهرهاش معلوم است که قبول ندارد، در عین حال این را میخواهد به یک نحوی تثبیت و اثبات کند؛ خب [آیا] این آیه شامل حال او نمیشود؟! ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَهَ﴾؛ تقوا یعنی چه؟! یعنی آقا بایست! حدّاقل بگو: «نمیدانم». حدّاقل بگو: «اطّلاع ندارم»؛ نه اینکه بلند شوی بروی در تلویزیون و رادیو روایت مُعَلّیٰبنخُنَیس را بگویی [که] امام صادق رسید و اینطور گفت [و] فلان گفت. الحمدلله ما کتاب نوروز را چند روزیست که دست گرفتهایم؛ اگر خداوند توفیق بدهد، إنشاءاللَه امیدواریم که همراه با چند کتاب دیگر، با هم منتشر بشوند.1
من قصدم این بود که در تابستان این [کتاب] را شروع کنم ولی احساس کردم که [اگر] زودتر باشد، شاید بهتر باشد و در این کتاب خواهید دید که ما ثابت کردهایم که این روایت، جعلی و دروغ است و اصلاً سند ندارد؛ همین روایتی که الآن همه دارند میخوانند، اصلاً سند ندارد؛ در مقابلش روایات و احادیث دیگری هست.
علت تأسیس ایام غدیریه توسط مرحوم علامه طهرانی
شیعۀ امیرالمؤمین علیهالسلام باید بیاید و پایش را جای [پای] امیرالمؤمنین علیهالسلام بگذارد. مرحوم آقا [علامه طهرانی] آمدند به جای نوروز، ایّام غدیریّه [را] تأسیس کردند! میدانید یعنی چه؟! یعنی شیعه باید تمام هّم و غمّش ولایت اهلبیت باشد؛ آن را باید تبلیغ کند؛ آن مطلب واقع را باید به بچّهها تزریق کند؛ نه «سُرخی من از تو، قرمزی تو و بنفشی و...» [را]! این چرت و پرتها و این مزخرفات چیست؟! آدمِ گُنده بلند شود بیاید از این طرفِ آتش بپرد آن طرف! یعنی چه؟! یعنی [آیا] واقعاً [اگر] این را شما در یک بوتۀ تحلیل عقلی قرار بدهید، نمیخندند؟! واقعاً نمیخندند؟! از روی آتش میپرد میگوید: «قرمزی من از تو! و [بنفشی] تو از من!» نمیدانم آبی و صورتی و بنفشی و ... ! این کارها چیست؟!
اعتباری بودن نوروز و لزوم رجوع به مکتب اهلبیت علیهمالسلام
یا اینکه فرض کنید برای اینکه درختها درآمدهاند و سبز شدهاند، ما جشن و عید بگیریم [که حالا] درختها سبز شدهاند؟! سبز شدهاند که سبز شدهاند! اوّلاً که همهجا اینطور نیست؛ در تمام مناطق دنیا نوروز [و] بهار تفاوت میکند. در نیمکرۀ جنوبی، بهار اوّل پاییز است، نه اینکه بهار اوّل سال باشد! یعنی وقتیکه تازه هوا دارد در نیمکرۀ شمالی گرم میشود - که ما در نیمکرۀ شمالی هستیم و بالاتر از خط استوا قرار داریم - آنجا شروع میکند [به] سرد شدن.
ما در این سفرها که به آفریقا میرفتیم، در قاهره که بودیم از [شدّت] گرما نمیتوانستیم از اتاق بیرون برویم. [ولی] در قسمت دریای آتلانتیک جنوبی، آنجا که میرفتیم باران [شدیدی] میآمد یکی اینقدر! یعنی سرما آنجا تازه شروع شده بود! التفات میکنید؟! خب پس این چه بهاری است؟! یا فرض کنید در مناطق سردسیر [آیا] بهارشان اوّل نوروز است؟! [در] این [جا] که هنوز سه متر برف روی هم تلمبار شده! کدام بهار؟!
ما یک سال الیگودرز رفتهبودیم ـ حالا ما به ایران کار داریم؛ به جاهای دیگر (به این قسمتهای که به طرف بالا میرود؛ [یعنی] نزدیک نیمکرۀ شمالی و قطب جنوب و اینها میشود) اصلاً به آنها کار نداریم؛ که اصلاً [این]حرف، حرف چرند و پوچ است! نه، به خود ایران کار داریم ـ ما رفته بودیم [به] قسمتهایی که دوساعتونیم، سه ساعت از اصفهان فاصله داشت. یک شب در یکجا ([در یک] کوهپایه) رفتیم خوابیدیم که میگفتند: «اینجا مرتفعترین نقطۀ ایران است»؛ آنطور که یادم است اینطور میگفتند: «مرتفعترین نقطۀ [ایران است]». ما که رفتیم در اینجا اواخر تابستان بود؛ یعنی پنجشش روز مانده بود پاییز شروع بشود و هنوز توت در حیاط کال بود؛ یعنی من داشتم نگاه میکردم هنوز توت نرسیده [بود]، خب این[محل]، بهارش کِی است؟! [آیا] بهارش اوّل نوروز است؟! این [محل] دو ماه بعد از نوروز هم هنوز یخ و برف دارد؛ خب بهار را اینها از چه زمانی بگیرند؟! آنجا این درختها تازه از اوایل خرداد و وسطهای خرداد شروع [به] شکوفه زدن میکردند.
بله، فقط مناطقی که آنجا چهارفصل باشد ـ مثل نواحی مرکزی و اصفهان و این طرف [و] آن طرف ـ بهار معمولاً در اوقات خودش است. امسال هم که دیدید در همین ایّام تعطیل در کجا و کجا چه برفهایی آمد؛ اصلاً چهره را دوباره زمستان کرد. حالا [معلوم نیست] درختها دوباره چه زمانی میخواهند سبز شوند؟!
این مسئله اصلاً بهطورکلّی مسئلۀ عقلانی نیست که انسان بخواهد این [را] انجام بدهد. علاوه بر این، اصلاً تمام فصول اعتباری است؛ یعنی اوّل نوروز اعتباری است؛ شما میتوانی اوّل سال را اوّل زمستان قرار بدهی؛ کسی جلوی شما را نمیگیرد. اوّل زمستان، اوّل سالِ تحویل جدید [قرار داده شود]. اصلاً ماه دوّم زمستان، ماه تحویل سالِ جدید [بشود]. چه کسی گفته که اوّل [فروردین باید] در این منطقه [اوّل سال] باشد؟!
در زمان سلطان جلالالدّین خوارزمشاه، علما آمدند یک وضعیّتی را ثابت قرار دادند ـ که به آن تقویم جلالیّه میگویند ـ؛ وقتی این حرکت دایر بر مافوق مُشرف بر زمین را به چهار فصل و دوازده [ماه] تقسیم کردند، [گفتند:] «زمین که در این نقطه بایستد، ما اسمّش را اوّل [سال] میگذاریم!» خیلیخب بنده [هم] اسم دو ماه دیگرش را اوّل سال میگذارم! چه کسی گفته حرف شما درست است؟! [مگر] به تو وحی شده؟! بعد هم ما میبینیم مردم بلند میشوند میآیند متابعت میکنند و دنبال این حرفها میروند! [بنابراین] شیعۀ امیرالمؤمنین علیهالسلام باید بیاید و ببیند که در مکتب امیرالمؤمنین علیهالسلام و اهلبیت چه بوده.
موضع امام کاظم علیهالسلام در برابر نوروز
موسیبنجعفر علیهالسلام در مدینه بودند؛ منصوردوانیقی میآید در مدینه [و این] مصادف میشود با ایّام نوروز. آن موقع ایرانیها رفته بودند در دستگاه [عبدالملک مروان]؛ ظاهراً ایرانیها از زمان عبدالملک مروان رفته بودند در دستگاه عبدالملک مروان و شروع به ترویج دادن آثار ایرانی در دستگاه خلفای بنیمروان و بعدش خلفای عبّاسی کرده بودند؛ تا اینکه دیگر سنگِ تمام را خالدبنیحیی برمکی با دو پسرش فضل و جعفر گذاشتند؛ که دیگر بهطورکلّی کیفیّت لباسهای خلفای بنیعبّاس مطابق با لباسهای دربار شاهنشاهی و ساسانی شده بود؛ کیفیّت دکور دستگاه خلافت بنیعبّاس مثل ساسانیان تزئین شده بود. اینها همه برای ایرانیهایی بود که رفتهبودند آنجا و همینطور این نفوذ پیدا کرده [بود] تا به زمان متوکّل که رسید بهطورکلّی فرماندۀ لشکر اسلام یکی از ایرانیان بود؛ یعنی همینطور در این دستگاه نفوذ کرده بودند و این گسترش پیدا میکرد، مخصوصاً در زمان مأمون خلیفۀ عبّاسی این قضیّه گسترش بیشتری پیدا کرده بود.
منصور دوانیقی آمد در مدینه شروع کرد جشن گرفتنِ عید نوروز و از این دم و دستگاهی که خب ما [هم] میبینیم. افراد در آنجا میآمدند و او بار عام میداد و آنها صِلَه میدادند.
[منصور دوانیقی] فرستاد دنبال موسیبنجعفر علیهالسلام که شما هم تشریف بیاورید و در این مجلس ما شرکت کنید؛ موسی بن جعفر علیهالسلام فرمودند:
«إنّی فَتّشتُ الأخبارُ عن جدّی فی هذا الموضوع، فلم أجد لهذا الأثر شیئًا إنّ هذه سنة الفُرْس و مَحاهَ الإسلام و معاذ اللَه أن نُحییَ ما محاه الاسلام1؛
من هرچه اخبار جدّم را تفحّص کردم یک چنین اثری، یک چنین عیدی ندیدم که در اخبار جدم [چنین] آثاری باشد؛ این از سنّتها و روشهای فُرس است و آن سنتّها را اسلام محو کرده؛ اسلام سنّت جدیدی پایهگذاری کرده و معاذاللَه اینکه ما بیاییم و آن سنّتهایی که اسلام محو کرده را دوباره زنده کنیم.»
[حضرت] این جواب را دادند و خودشان [هم] شرکت نکردند. الآن میآیند میگویند: «این روایت معلوم نیست؛ سند ندارد! این روایت نمیدانم چیست!» و از این حرفها! خب این هم یکجور صحبت کردن [است]؛ ولکن ما نباید با طناب دیگران خودمان را در چاه ببریم، چون در روز قیامت میگویند: «ما به تو عقل دادیم، شعور دادیم و فهم دادیم. مطلب ولیّ خدا ـ مرحوم آقا [علامه طهرانی] ـ را دیدی و شنیدی، مطالب دیگران را هم دیدی و شنیدی و آمدی آن را بر این ترجیح دادی؟! بسیار خوب حالا ما هم میدانیم با تو چه کنیم!» درست؟! در همه چیز باید این قضیّه پیدا بشود؛ یعنی در تمام مطالب، در تمام مسائل، در تمام امور که انسان در دوران زندگی خودش با آنها سروکار دارد باید متوجّه این آیۀ شریفه باشد که ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَهَ وَ كُونُواْ مَعَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾.
ماجرای اختلافات پس از رحلت مرحوم علامه طهرانی
اتفاقاً این قضیّه برای خود بنده [هم] پیش آمد؛ اوّلیاش [را] خود بنده میگویم؛ ما در زمان مرحوم آقا [علامه طهرانی] با ایشان بودیم، مینشستیم، برمیخواستیم، سفر میرفتیم، حضر بودیم، در صحّتشان بودیم، در مرضشان بودیم؛ بنده در تمام مدّت زمانی که با مرحوم آقا بودم، واللَه العَلیّ العظیم (دارم قسم میخورم؛ واللَه و باللَه العلیّ العظیم) از ایشان نشنیدم که: بعد از من وصیّ من کیست و چه شخصی خواهد بود! بنده نشنیدم! اگر قرار بود یک کسی بشنود، خب [آن شخص] من بودم دیگر! بنده فرزند دوّم ایشان [هستم] و اتفاقاً اطّلاعم نسبت به مطالب و مسائل ایشان از بقیّۀ فرزندان ایشان بیشتر بود. درست شد؟!
بعد از مرحوم آقا [علامه طهرانی]، یکدفعه دیدیم آن یکی میگوید: «من از آقا شنیدم بعد از من این است!» آن یکی میگوید: «[من] از آقا شنیدم بعد از من [این است]!» خب چطور این حرفها زمان خود آقا نبود؟! چطور نبود؟! در عین اینکه برخلافش را هم ما شنیدیم؛ که البتّه من یک مقدار مختصری در آخر جلد دو [کتاب اسرار ملکوت]1 نسبت به این قضیّه توضیح دادهام؛ لابد مخدّرات مطالعه کردهاند که ریشۀ فتنه از کجا بود! درست شد؟!
آمدند به ما این را گفتند که: «اگر بیایی روی این مطالبت بایستی، از ارتباط با خویشان و دوستانت حذف خواهی شد!» صریحاً به من گفتند! صدا نباید بزنی! گفتم: «من آن [چیزی] که در مکتب پدرم یاد گرفتهام، حریّت و آزادی است! یا بیایید ثابت کنید که این شربت است یا تا وقتی که من این را آب میبینم، آب میبینم! همین!»
گفتند: «نه!» و انجام دادند! اوّل ارتباطات قطع شد. تا دیروز آقا سلام میکرد، یکدفعه امروز میبینی سلام نکرد [و رفت]! [با خود میگویی]: «اِ! مگر [از] دیروز تا حالا ما چه کار کردهایم [که] این امروز دیگر به ما سلام نمیکند؟! [چرا] امروز آقای فلان به ما بیاعتنایی میکند؟!» این، آن، آن، آن، آن! دیدیم نه، [ظاهراً] یک برنامهای است؛ خیلی برنامۀ پیچیده؛ برنامۀ سازمان یافته! که من اسمش را آنموقع «سازمان تودهای» گذاشتم. «تودهای!» عین این تودهایها! این را ببینند، آن را نمیبییند، بنشینند در خانه با او حرف بزنند! صحبت را تحریف کنند! القاء کنند! مثلاً یکی را میآوردند ـ البتّه این را اخیراً شنیدم؛ همین چند روز پیش ـ [به] یک بنده خدایی [گفته بودند:] «میبینی این کتابهای فلانی چقدر ظلمت دارد! نگاه نمیکنید ببینید؟!» طرف [یک خرده] با خودش ور میرود [و میگوید]: «مثلاً چهطوری است؟! مثلاً ظلمت [اینجا چیست]؟!» [باز میگویند]: «واقعاً احساس نمیکنی؟ نگاه کن چقدر [ظلمت دارد]! دائماً [این چیزها را به او میگویند]. بعد [آن شخص] میگوید: «اِ، شاید آره! مثل اینکه این هم ظلمت دارد!» خیلی عجیب است ها!
عیال یکی از رفقا و دوستان ما [که] یک افکار دیگری دارد؛ (عیالش [افکار] خاصّ خودش را دارد) گفته بوده که به ما گفتهاند: «حتّی به جلد سبز این کتاب نباید نگاه کنید!» پس این عقل کجا رفت؟! من نمیفهمم؟! بابا! شما صبح تا شب به کتابهای اهلتسنّن دارید مراجعه میکنید، به کتابهای کمونیستها دارید مراجعه میکنید، به کتابهای بیدینها دارید مراجعه میکنید، خب من هم یک بیدین مثل بقیّه! [ولی میگویند]: «نه، این فرق میکند!» التفات میکنید؟!
اینجاست که روز قیامت میآیند مچ آدم را میگیرند [که] چرا صادق نبودی؟! چرا در باورت صادق نبودی؟! آقا جان [اگر] مطلب خلاف است، بلند شو بیا بگو: «آقا این مطلبی که نقل شده، دروغ است و بر خلاف است.» [میگویم:] بسیار خب، [با هم] مینشینیم؛ من برای شما صحبت میکنم، شما هم صحبت کن؛ [آن وقت] معلوم میشود یا بنده اشتباه کردهام یا شما اشتباه کردهاید؛ خب این [که] دیگر دعوا و چماق ندارد و بنده هم گفتم اینقدر شهامت دارم، اینقدر جرئت دارم، [که] اگر یک کلمه (حتّی یک کلمه) از آنچه که نوشتهام خلاف باشد، در پرتیراژترین روزنامۀ مملکت، حرفم را پس میگیرم؛ این را هم گفتم [و] اقرار کردم و انجام هم میدهم. خب بفرما! بیا نشان بده [و بگو:] «آقا این حرفی که شما میزنی به این دلیل [و] به این دلیل دروغ است.» بسیارخب، بنده میروم حرفم را پس میگیرم؛ میگویم: «اشتباه کردهام!» درست؟!
تقوا و صدق؛ روح و حقیقت اعمال
لذا از این نظر میگویم که در همهجا ما باید این مسئله را پیاده کنیم: ﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَهَ﴾؛ حالا که ایمان آوردهاید، باید دنبال تقوا بروید. نه اینکه بگویید ولش کن، نه اینکه بگویید که خب یک چیزی شنیدیم [و] یک چیزی دیدیم! نه، نه، نشد! دنبال تقوا بروید و صدق را در کارتان در پیش بگیرید. اگر ما صدق را در پیش گرفتیم، عبور میکنیم؛ [اما] اگر صدق را در پیش نگرفتیم، همینطور میمانیم و در این وادی متوقّف میشویم؛ دیگر نمازها و روزههایمان [فقط] همین ظاهر میشود؛ به یک ربات تبدیل میشویم، رباتی که نماز هم [میخواند]. همینطور ربات [را] هم [اگر] کوک کنی نماز میخواند؛ به او برنامه بدهید [و] بگویید: «دو رکعت نماز [بخوان]»؛ قشنگ [میخواند]. یک نوار هم در او بگذارید، همچنین برای شما قرائت ﴿و لا الضّالّين﴾ و اینها را میگوید و رکوع و سجده را بهجای میآورد [که] از من و شما هم بهتر [باشد]. ولی ربات است! نمازش جان ندارد؛ نمازش از این سقف بالاتر نمیرود؛ چون ربات است؛ ربات که ارتباط ندارد، ربات که جان ندارد.
خب این مطلب که خدمت دوستان عرض کردم. حالا چند دقیقهای هم به این مطالبی که اظهار لطف کردهاند، بپردازیم که خیلی فرصت نیست و حال من هم بیش از این [اجازه نمیدهد].
سؤالات
سنّ مناسب جداسازی کودکان از همسالانِ جنس مخالف
سؤال: احتراماً خواهشمندم بفرمایید کودکان را از چه سنّی باید از همسالانِ جنس مخالفشان جدا کرد و به چه صورت باید جدا کرد؟
جواب: ببینید از وقتی که بین دختر و پسر خاطرۀ با هم بودن به جا میماند، از آنموقع باید جدا شود و این در دخترها و پسرها متفاوت است؛ بعضی هستند که سنّشان، موقعیتّشان، فکرشان، روحشان یک قدری قویتر است، تیزتر است و خب بایستی که بیشتر متوجّه بود [و زودتر باید جدا کرد]. مثلاً مرحوم آقا [علامه طهرانی] در مجالس عروسی یک حدّ تقریبی در نظر گرفته بودند؛ فرموده بودند: «پسرهای بیشتر [از] سه ساله را نباید راه بدهند.» خب مجلس عروسی مشخّص است.
حالا در مجالس دیگر تا پنج سال و شش سال هم عیب ندارد؛ ولی دیگر بالاتر از این صحیح نیست؛ زیرا این خاطرات در ذهن بچّهها باقی میماند. افراد متفاوت هستند؛ بنده خودم یادم است وقتیکه مرحوم پدر ما از نجف مراجعت کردند، سنّ من یک سال و هشت ماه بود؛ و دقیقاً خاطراتی که در دو سالگی یا یک سال و ده ماهگی هست، بنده در ذهنم است. مجالسی که مادر ما میبرد [منزل] اقوام، عروسی [و] امثال ذلک [یادم است]. الآن که صحبت میشود، این حرفها منطبق میشود با حدود یک سال و ده ماهگی بنده؛ خب آن موقع بچّه که زبان ندارد یا نمیتواند بگوید [و] به تو بفهماند که من الآن این قضیّه در ذهنم هست! اینجا خود مادر باید مواظب باشد و بداند که [برای] هر موقعیّتی یک حدّی خاصّی هست و میتوان برای این «حدّ تمیز» را آورد و مثال زد.
از زمانی که بچّه دیگر ممّیز شود و خوبی و بدی را بفهمد و بین مسائل و قضایا تشخیص بدهد [و] حکایت را با همدیگر [و] مسائل را با همدیگر تفکیک کند، دیگر از آن موقع نباید بین اینها اختلاط و ارتباط باشد! و عرض کردم که این ممّیز بودن هم متفاوت است و فرق میکند. حدود ممّیز بودن نه به معنای این است که عقلش کامل بشود و کاملاً [همه چیز را تشخیص دهد]؛ نه، از همان ششهفت سالگی و اینها ممّیز در آن صورت هست نه اینکه [چیزی را تشخیص ندهد]. بعضی الآن [سن] ممیز را حدود دهدوازده سالگی میگویند! دهدوازده سالگی دیگر این همه چیز را میفهمد! دیگر این ممّیز نیست؛ این بالاتر از ممّیز است. ممیّز یعنی در حدّی که مسائل را تشخیص میدهد و قبح را میفهمد چیست؛ حسن و قبح را تشخیص میدهد. در حدود ششهفت سالگی باید ارتباط دیگر محدود باشد. البتّه عرض کردم [که] در بعضی [از] بچّهها حتّی پایینتر از این هم باید مورد دقّت قرار بگیرد.
آداب و حدود برگزاری جشنهای غدیر و عیدالزهرا
سؤال: در مورد جشنهای غدیر و عیدالزهرا: این جشنها چگونه باید برگزار شود؟ با اینکه از شاگردان شما سؤالاتی در مورد این جشنها پرسیده شده [و رفقا هم پاسخشان را دادهاند]، ولی بعضی قبول ندارند و میگویند از زبان خود آقا باید بشنویم. میگویند فقط مولودی [باشد] و بچّهها هم اجازه خواندن حدیث ندارند و در مورد عیدالزهرا دست زدن نباشد. آیا در مجالس، رقص خانمها حرام است یا نه؟
پاسخ: ایشان سؤالات متعّددی کردهاند. مطالب را بنده خدمت رفقا و دوستان عرض کردهام. در عیدالزهرا دست زدن اشکال ندارد، منتها در عید غدیر، به مناسبت غدیریّه خوب است که دست زدن نباشد؛ چون احترام ائمه است، ولی در عیدالزهرا مسئله گرچه جشن و شادی مربوط به حضرت زهراست ولیکن انتسابش به آن مردک این اقتضاء را میکند که یک قدری توسعه بیشتر باشد؛ [اگر] شادی هم بیشتر باشد اشکال ندارد. این مطلبی نیست و اینقدر ما خشک و اینها نیستیم که [سختگیری بیش از حد کنیم]؛ هر چیزی جای خودش را دارد؛ از یک طرف پوشیدن لباسهای محرّک اشکال دارد و حتّی در بعضی از موارد و مجالس عروسی من دیدم بعضی توجّه نمیکنند و به من خبر دادند، من پیغام دادم که اگر نمیتوانید لباس [درست] بپوشید شرکت نکنید. خیلی صریح و رُک گفتم که یا لباستان لباسی باشد که لباس محترم باشد یا اینکه [شرکت نکنید]. در عین حال، نسبت به رقصیدن در آنجا اشکال نداریم! نه، رقص اشکال ندارد. البتّه در غدیریه نه، خوب نیست، ولی در عیدالزهرا و همینطور در عروسی و اینها اشکال ندارد و حرام نیست. البتّه اگر رقص، رقص محرّکی باشد حتّی برای خود خانمها آن حساب دیگر دارد و آن اشکال دارد.
وظایف و مراقبتهای معنوی مادر در دوران بارداری
سؤال: وظایف یک زن در زمان بارداری چیست؟
جواب: در زمان بارداری وظیفۀ خاصّش این است که از لقمههای شبهه[ناک] اجتناب کند، هرجایی نرود، به موسیقی گوش ندهد، به فیلمها تماشا نکند؛ این فیلمهایی که از تلویزیون و امثالذلک تماشا میکند تمام اینها اوّل اثرش روی بچّه است؛ بچّهها را عصبی بار میآورد، بچّهها را ناراحت بار میآورد؛ [این] فیلمهای وحشتناک، فیلمهایی که در آن مسائل خلاف است، فیلمهایی که عکس مرد برهنه در آنجا نمایش داده میشود، تمام اینها اثر منفی دارد! این قضایا شوخی نیست؛ اینها واقعیّت است. هرکسی میخواهد بپذیرد هرکسی میخواهد نپذیرد. این اثر منفی دارد و متأسّفانه من نمیدانم، چطور با وجود التفاتی که به اصلاح این مسائل هست هنوز این نابسامانیها وجود دارد و تصوّر بر این است که فقط زن باید [رعایت] کند. حتّی الآن شنیدم بعضی سروصدایشان در آمده است. کیفیّت رفتار بین پسر و دختر در تلویزیون در این فیلمها واقعاً شرمآور است. یعنی واقعاً این مسئله مسئلهای است که باید روی آن فکر جدّی بشود. کیفیّت آرایش، کیفیّت لباس پوشیدن، کیفیّت حرکت کردن، کیفیّت صحبت کردن، صحبت کردن بین زن و مرد، انگار زن دارد با حمّال خانهاش حرف میزند؛ یا مسخره کردنهایی که هست، تمام اینها اثرات مخرّبی دارد و در جنین اثر منفی ایجاد میکند و این مطالب [وقتی بچّه] بزرگتر شد (وقتی که هجده نوزده سالش شد) آنموقع یکییکی [والدین میگویند:] «ای آقا بچّهمان این است! ای آقا بچّهمان آنجا رفت!» این برای کجاست؟ این برای آن زمانی است که [به] این کیفیّت [بوده] است!
زن نباید صدای موسیقی بشنود؛ صدای قرآن خوب است؛ [شنیدن] اشعار خوب است؛ اشعار توحید، اشعار عرفانی. [شنیدن] نصایح خوب است؛ [شنیدن] روضه خیلی خوب است. مدائح و مجالس سرود، هیچ اشکال ندارد؛ بسیار خوب است.
انسان نباید لقمههای شبهه[ناک] بخورد و زن لقمههایی که احساس میکند آن مال، پاک نیست نباید بخورد؛ یا اگر مجبور میشود، باید از پول خودش آن مال را تطهیر کند و به فقیر بپردازد. همینطور از اخبار نابسامان نباید بشنود، ذهنش نباید مشّوش باشد؛ شوهر وظیفه دارد بهترین و امنترین محیط را برای زن در دوران بارداری فراهم کند تا اینکه او بتواند با آرامش خیال و با آرامش فکر این دوران را سپری کند.
[زن] همیشه با وضو باشد و غسلها را انجام بدهد؛ با وضو و با طهارت بودن خیلی مهّم است و همینطور قرآن بخواند که تمام این آثار قرآن [خواندن] به آن جنین منتقل خواهد شد.
پس، از یک مواردی باید پرهیز کند؛ با افرادی که اهل دنیا هستند نباید معاشرت داشته باشد؛ زنها [و] مردها (اینهایی که اهل دنیا و کوچه و بازار و خرید و این چیزهای مختلف هستند) صحبت با آنها انسان را در دنیا میآورد؛ باید دوستانی برای خودش انتخاب کند که آن دوستان از خدا، از اولیا، از مطالب [توحیدی و] از اینها بگویند که این نشاط پیدا کند، باز بشود، انبساط [پیدا کند]؛ با هر انبساطی که پیدا میکند آن جنین یک نفَس میکشد و با هر خمودیای که انسان [با شنیدن] این اخبار پیدا میکند، آن طفل معصوم بیچاره مدام بر سرش میخورد و او مدام در خود فرو میرود و از این مسائل و بمبارانی که دارد مادرش بر سرش میآورد، یکییکی این ضربهها دارد این کیانش را از دست میدهد.
آیا ترس از حوادث طبیعی مشکل روحی است؟
سؤال: آیا ترسیدن از باد، باران و زلزله، از جمله مشکلات روحی است یا نه؟
جواب: ترسیدن یک مسئلۀ طبیعی است؛ یک چیزی نیست که [غیرعادی باشد]؛ حالا یک وقت باران، باران خیلی شدید است [و] صاعقه است، این به مشکل روحی کاری ندارد.
بهترین اذکار در دوران بارداری
سؤال: در دوران بارداری چه مطالبی بهتر است؟ مثلاً چه اذکاری [بهتر است گفته شود]؟
جواب: [اینکه در دوران بارداری چه مطالبی بهتر است] خدمتتان عرض کردم؛ بهترین ذکر، ذکر توحیدی است؛ ذکر «لا اله الا اللَه»، «لا حولَ و لا قوّةَ الّا بالله»، «صلوات»، «اللَه اکبر»؛ همۀ این اذکار، اذکار مفید است؛ [ذکر] خاصّی نیست، ولی بهترین ذکر همان ذکر «لا اله الا اللَه» است که زیر زبانی گفته بشود.
آداب و حدود برگزاری جشن عیدالزهرا
سؤال: در جشن عیدالزهرا چه مسائلی باید رعایت شود؟
پاسخ: ببینید، مشخّص است که در جشن عیدالزهرا، اصلاً مجلس با مجالس دیگر تفاوت میکند. باید مطالبی گفته بشود که جمع بین دو جنبه بشود یا سه جنبه حتّی؛ یکی جنبۀ علمی، [که] باید مطالبی گفته بشود که سطح علمی افرادی که شرکت میکنند نسبت به تاریخ و نسبت به جریانِ افراد حادثهآفرین و جریانهای تاریخ ساز و نسبت به موقعیّت آن زمان روشن بشود. این حرفها را چه کسی باید زد و کجا باید زد؟ خب در همینجاست دیگر. [مجلس عیدالزهرا] فقط [برای] بر سر همدیگر زدن و مسخره کردن و اینها که نیست؛ باید صحبتها صحبتهای مفیدی باشد. مطالبی از منابع اصلی در نظر گرفته بشود و گفته بشود؛ همراه با آن لعن بر عمر و امثال ذلک که باید در جای خودش باشد. این یک مطلب.
مطلب [و جنبۀ] دوّمی که باید در نظر گرفته بشود، رعایت شئون افراد است. خب بچّهها که در اینجا شرکت میکنند برخلاف آنچه که گفته میشود که: «در جشن عیدالزهرا، دیگر قلم تکلیف برداشته میشود و هر چرند و مزخرفی [میتوان گفت]»، نه! اینطور نیست! ما یک چنین تخفیفی نداریم؛ افراد باید مؤدّب باشند؛ صحبتشان را [مؤدبانه بیان] کنند. بهطورکلّی از نظر روانشناسی، افراد در چنین مجالسی خودشان را نشان میدهند؛ مثلاً خب [وقتی میبینی] اینها چه تیپی زدهاند، [شخصیت شان را میفهمید]. آدم متین همیشه متین است؛ آدم سنگین همیشه سنگین است؛ آدمی که دارای به اصطلاح موقعیّت خاص است، همیشه همینطور است و بچّهها خب طبعاً یک چنین مطالبی را میشنوند؛ اگر مطالب رکیک و قبیحی باشد، در آنها اثر زشت و بد میگذارد و صحیح هم نیست و دلیلی هم ندارد [که الفاظ زشت، قبیح و رکیک استفاده کنیم]! مگر شادی و خندۀ ما حتماً باید با الفاظ رکیک توأم باشد؟! آدم میتواند هزار تا کار بکند؛ شوخی بکند، مطالب فکاهی [و] لطیفه [و] از این مسائل بگوید. این مطلب [دوّم].
مطلب دیگر که از اینها مهمّتر است و من خیال میکنم که بعضی در این مسئلهای که عرض کردم افراط و اغراق کردهاند، این است که در مکتب عرفان، انسان باید به بالاتر از این مطالب فکر کند؛ حالا فرض کنید یک آدم منحرفِ عوضیِ مثل عمر آمده و به درک واصل شده، خب به جهنّم [که] رفته! اینکه حالا انسان بیاید و از آن زیّ و متانت شیعه بودن، خودش را دربیاورد [درست نیست]؛ یعنی در واقع آیا اگر امیرالمؤمنین و اصحابِ [او مثل] سلمان و اینها هم بودند همین مسخرهبازی ماها را در میآوردند؟! اگر حضرت زهرا و دخترانشان بودند [همین مسخرهبازیها را در میآوردند؟!] بله! [قطعاً آنها] میگفتند، میخندیدند، اظهار خوشحالی میکردند، ما هم باید بکنیم و هرکسی که میگوید نکنیم، خب آنها خودشان میدانند؛ ولی ما باید اینها را انجام [بدهیم]، اما دیگر هر چیزی یک حدّی دارد؛ هر چیزی یک حسابی دارد. آخر انسان باید سنگین باشد، یک خرده متین باشد، بالأخره امتیاز بین خودش و بقیّه را اینطوری نشان بدهد.
من یک وقتی یک نواری را از بعضی از این مدّاحان طهران تماشا میکردم، واقعاً خجالت کشیدم! گفتم: «عجب آدم بیشعوری است! همین دهان لق هرچه از دهنش در میآمد به عنوان اینکه عیدالزهراست، تحویل مردم [میدهد].» بچّه، کوچک، بزرگ [همه] اینجا [نشستهاند و گوش میدهند و این هم هرچه از دهانش در میآید میگوید!] بعد هم سیدی کردهاند [و] همه [میبینند]. خب همین حرفها است که برمیدارند برای ما بازی درمیآورند دیگر؛ سنّیها میآیند این طرف و آن طرف این مسائل را میگویند. خب آقاجان! چرا این حرفها را میزنی؟! این حرفهای زشت چیست بر میدارید سیدی میکنید این طرف و آن طرف [پخش میکنید] و همه هم [تماشا] میکنند؟! بیا و درست روی تحقیق [و] روی تاریخ بگو و بعد لعنش هم بکن! بگو: «ببین! به این دلیل، به این دلیل، به این دلیل، این عمل را انجام داده، این کار را کرده و مستحقّ لعن هم هست!»
بعد هم اینکه حالا آدم شعرهای خندهدار و اینها بگوید، اشکال ندارد؛ امّا واقعاً این شعرهای رکیک اصلاً صحیح نیست؛ یعنی این در شأن یک کسی که خودش را شیعۀ امیرالمؤمنین علیه السلام به حساب میآورد نیست که بلند شود بیاید و مثلاً یک [چنین] حرفهایی بزند [و] یک چیزهای بگوید که حالا [مناسب نیست].
علیکلّحال، ما باید حساب این را بکنیم که انتساب ما به مقام ولایت، مسئولیّت سنگینی بر عهدۀ ما گذاشته و ما باید رعایت این مسئولیّت را بکنیم و کاری نکنیم که آن مسئله مورد خدشه قرار بگیرد.
نقد شروط ضمن عقد و تبیین نگاه فقهی به حقوق زوجین
سؤال: دربارۀ شرایط ضمن عقد توضیح بدهید و تکلیف آنهایی که ندانسته امضا کردهاند چیست؟ آیا میشود دوباره برگردند؟
جواب: شرایط ضمن عقد شرعاً ایراد دارد و ایراد مهّم شرعیِ این شرایط این است که حقّ طلاق را که در دست مرد است، از مرد ساقط میکند و به وکالت بلاعزل، در اختیار زوجه و همسر قرار میدهد و این شرعاً خلاف است و اگر قرار باشد بر اینکه مرد هر وقت بخواهد [بتواند از این شروط برگردد]، پس امضاء کردن ندارد! بنابراین، کسی که اینها را از روی عدم اطّلاع امضا کرده است، میتواند اینها را پس بگیرد و به یک نحوی که ثابت بشود فقط بر اساس راه صحیح طی شده است.
ما بحمدلله در اسلام قوانین کافی و مکفی برای استیفاء حقوق داریم؛ نیاز به این شرایط نداریم. بنده در نظر دارم اگر خداوند توفیق بدهد راجع به این مسئله [شرط ضمن عقد]، مسئلۀ مهر، مسئلۀ طلاق، مسئلۀ حقوق و شرایط طلاق یک رسالهای بنویسم؛ اگر خداوند توفیق داد. نیازی نداریم که برای اصلاح ابرو چشم را کور کنیم؛ نه! در خود اسلام و در خود قوانین، قاضی دستش باز است برای اینکه نگذارد مرد تعدّی کند، چنانکه [میتواند] نگذارد زن تعدّی کند، آخر [متأسفانه] همه [از] این طرف افتادهاند! [لذا] الآن از این مسائلی که هست، چقدر سوء استفادههایی دارد میشود! همهاش به خاطر این حرفهاست. خب چه اشکال دارد که قاضی بلند شود بیاید [و جلوی تعدّی مرد را بگیرد.]
بنده حدود دو ماه پیش در مشهد در یک مجلسی بودم که یک عدّه افراد آنجا بودند؛ صحبت این بود که زن از شوهر طلب مهرش را کرده و مرد میترسد که اگر این مهر را بپردازد، زن بلند شود برود پی کارش! و [مرد این را] میداند؛ یعنی دیگر برای او ثابت شده! آن آقایی که در آنجا نشسته بود و فتوا میداد، میگفت که: «نه، وظیفۀ مرد این است که مهر را بدهد و آن[مسئله] را باید از یک طریق دیگر [پیگیر شود].»
نه آقا، این نیست! حکم این نیست! مَهری که برای زن است مهر در صورت دوام زندگی است؛ نه اینکه زن مهر را میخواهد [بگیرد و بگوید]: «حالا گرفتم حالا بلند میشوم میروم و بازی و بامبول در میآورم و به سر آن کاکلی میخوانم!» نه اینطور نیست! اگر مرد احساس میکند [زن در صورت دریافت مهر ممکن است او را ترک کند]، به همان مقداری که مهر به زن میپردازد، به همان مقدار باید از زن سفته یا چکی بگیرد که قابل اجراست، یا میتواند یک چیزی را وثیقه بگیرد؛ بسیار خب، هر وقتیکه او [زن] از دایرۀ اطاعت خارج شد، صاف بلند میشود آن را برمیدارد [و] انجام میدهد. این [طوری] نیست که ...
چقدر در اینجا خلاف شده! خب ما [در اسلام قوانینش را] داریم؛ منتها باید احکام را صحیح و درست بیان کرد تا اینکه هیچکدام از طرفین ـ نه مرد و نه زن ـ نتواند سوء استفاده کند. چطور اینکه خلاف است اگر یک مردی آنقدر زن را در فشار قرار بدهد [تا این] که [زن] بگوید: «مهر را میبخشم!» نهخیر، [در اینجا هم] یکچنین حرفهایی نیست! تمام مهر را از مرد میگیرند به زن میدهند. اضافه هم میگیرند؛ اضافه هم باید بگیرند. هیچ ظلمی در اینجا نباید باشد؛ نه مرد نسبت به زن باید ظلم کند، نه زن نسبت به مرد باید ظلم کند.
آنچه که الآن مطرح است این [است] که میگویند: «اگر شخصی مهرالسّنه بکند، ممکن است مرد سوء استفاده کند!» نه، این حرفها نیست. مرد قشنگ میتواند مهرالسّنه کند و زن هم به ثواب آن برسد. اگر دیده شد که مرد میخواهد سوء استفاده کند، دیگر آنجا مهرالسّنه از او نمیگیرند؛ آنجا میگویند: «باید مهرالمثل بدهی!» این زن در میان عرف و در میان اجتماع مهرش چقدر است، [مرد] باید آن مقدار سکّه بپردازد. تمام مسائل سر جای خودش است! نه او میتواند سوء استفاده کند و نه این میتواند سوء استفاده کند. بنابراین باید اینها را به یک نحوی مطرح کرد [تا اینکه هیچکدام از طرفین ـ نه مرد و نه زن ـ نتواند سوء استفاده کند.]
معیار ارتباط در نگاه دینی: انسانیت، نه گروه و مذهب
سؤال: ما که رفت وآمدهای مذهبی بین خودمان هست و کمتر در مجالس دیگر شرکت میکنیم، آیا گروهی یا اشتقاقی ایجاد نکردهایم؟!
جواب: بنده این مطلب را بارها خدمت رفقا و دوستان عرض کردهام که همۀ ما در یک سطح قرار داریم. اصل اوّلی و شرط اوّلی برای زندگی ما کیفیّت برخورد ما با افراد است. شما شاید نتوانید این مسئله را بپذیرید؛ [امّا] خدا شاهد است، خدا شاهد است آن حسابی را که من در ارتباط با یک رفیقم که شیعۀ امیرالمؤمنین علیهالسلام هست، همان حساب را به یک نحوه با یک مسیحی باز میکنم!
حالا از باب نمونه خدمتتان عرض میکنم: در یک سفری که پارسال تابستان اتّفاق افتاد [و] بنده به یکی از همین کشورهای اروپایی رفته بودم، یک شب در جایی بودیم؛ پاریس بود؛ آنجا شب تولّد امام باقر علیهالسلام بود. من به سهچهار تا از دوستان که آنجا بودند، گفتم: «امشب شب تولّد امام باقر است و [لذا] برویم شیرینی بگیریم.» [این] یک مسئلهای بوده از زمان سابق، همان زمانی که بنده طلبگی [را] شروع کرده بودم، یک مطالبی [و] عنایاتی از طرف امام باقر علیه السلام [به بنده] میشد و این قضیّه [تا الآن] ادامه داشته؛ لذا الآن هر سال شب تولّد امام باقر برای ما شیرینی میآورند؛ خیلی هم شیرینی میآورند. هرکسی میآید، بهخاطر آن قضیّه شیرینی میآورد. خب ما رفتیم آن جایی که رفقا نشسته بودند، من رفتم [سفارش] بدهم که [آماده] کنند، یکمرتبه نگاه کردم دیدم که یک پسر و دختری آنجا ایستادهاند و منتظرند که ما آن درخواست خودمان را بدهیم بعد آنها این [سفارششان را بدهند]. نگاه کردم دیدم چقدر اینها صاف هستند! واقعاً چقدر صاف! هیچی اصلاً ندارند! هیچی! نه غلّ و غشی، نه چیزی! مسیحی! مسیحی بودند دیگر! وقتی به آن آقا گفتم: «چهار [تا] برای ما [چهار] نفر بده»، گفتم: «دو تا بستنی هم برای این دو تا بده.»
آن آقا گفت که: «شما پولش را میپردازی؟»
گفتم: «بله»
گفت: «آیا شما قوم و خویشش هستی؟»
گفتم: «نه من قوم و خویششان نیستم، من یک فرد عادی [هستم].»
گفت:«خب شما چطور میپردازی؟»
گفتم: «چه اشکالی دارد؛ آنها انسان هستند؛ ما هم انسانیم. مثل هم هستیم.»
این صحبتی که بین من و فروشنده شد، یکدفعه اینها متوجّه شدند؛ چه شد؟! یکدفعه پسره آمد جلو [و گفت:] «نه نه نه نه! امکان ندارد!»
گفتم: «چرا امکان ندارد؟ شما خلافی از من دیدید؟ من میخواهم شما را مهمان کنم؛ این یک هدیّه است؛ چه اشکال دارد؟!»
البته خب لباسم لباس عربی سفید بود. عبا و اینها نداشتم، لباس عربی داشتم. گفتم: «چه اشکالی [دارد]؟» بعد ماندند [تعجّب کردند]! یعنی هم آن فروشنده، هم آن پسره؛ یک چنین چیزی را ندیده بودند؛ یک چنین مسئلهای را [ندیده بودند] و خدا شاهد است! دارم میگویم خدا شاهد است! در آن وقتیکه من گفتم به اینها هم دوتا بده، اصلاً بین خودم و دوستانم و اینها مِیزی ندیدم! اختلافی ندیدم! گفتم خب اینها هم مثل ما هستند؛ حالا مسیحی هستند که مسیحی باشند، چه اشکالی دارد؟! هر دو گریهشان گرفت، هم پسره [و هم فروشنده]. آن پسره آمد ما را بغل کرد، شروع کرد به بوسیدن و عبارتش این بود که: «آقا، اوّلین بار است در عمرم با یک چنین قضیّهای برخورد میکنم!»
گفتم: «این دستور، دستور اسلام است ـ فرقی بین همه نیست ـ این دستور، دستور اسلام است.» در آن چند دقیقهای که ایستاده بودم، دوازده مرتبه این تشکّر کرد. من دیدم این بندگان خدا خیلی در چه [خجالت] هستند، دیگر ما رفتیم کنار و آنها کیفیّتش را [می]خواستند انتخاب کنند. درست شد!
ما تمام افراد را یکسان میبینیم؛ مردم خودشان را از ما جدا کردهاند. اتفاقاً قضیّه برعکس است؛ این سؤال باید برعکس باشد. ما میخواهیم با همۀ افراد باشیم آنها میگویند که نه! ما حساب جدا داریم، حرفهایمان باید جدا باشد، ارتباطمان جدا باشد.
یکی از اقواممان بنده را خانهاش دعوت کرده؛ خب وقتیکه دعوت میکنی [آیا] نباید در منزل انسان احترام مهمان را نگه دارد؟! تلویزیون دائم دارد ورّ و ورّ و ورّ ویز ویز میکند؛ بابا یک احترامی! نتیجهاش چه میشود؟! نتیجهاش این میشود که میگویم: «بنده دیگرمنزل ایشان نمیروم!» وقتی شما دعوت میکنی نباید [احترام مهمان را حفظ کنی؟!] مثل اینکه شما یک رفیق را دعوت میکنی میدانی از آبگوشت بدش میآید، برداری همان آبگوشت را درست بکنی! این بیاحترامی نیست؟! میگوید: «اگر تو میخوری، چرا ما را دعوت کردی؟! حالا امروز یک غذای دیگر بخور! امروز یک چیز دیگر درست کن!» درست؟!
مردم در یک عالَم دیگر هستند؛ مردم نمیخواهند مطالب ما را بپذیرند! مردم میخواهند در عالم خودشان باشند و تکان نخورند و از آنجا در نیایند! مسئله این است که ما در اینجا طلبکاریم نه اینکه آنها طلبکارند؛ ما میگوییم که راه باید راه حق باشد ـ همین مطالبی که گفتم ـ، عقلانی باشد، درست باشد.
وقتی که برای ما ثابت شده [که] اربعین در فرهنگ شیعه وجود نداشته، خب ما هم مثل همین مردمیم، ما هم همین عواطف را داریم، بالأخره ما هم قوم و خویش داریم، ما هم برادر و خواهر و مادر و خاله و عمّه و دایی و عمو داریم؛ ما هم همسایه و شریک و رفیق و اینها داریم؛ ما هم همین عواطف را داریم، ولی میگوییم [آیا] وقتی که رسول خدا صلیاللَهعلیهوآله میفرماید: «عزا سه روز است؛ بعد از سه روز لباستان را در بیاورید و از منزل خارج بشوید.» ما باید به حرف رسول خدا عمل کنیم یا به حرف مردم؟! [اما مردم میگویند:] «نهخیر، تا چهل روز هیچ عروسی نباید انجام بشود!» آن بدبخت پسر و دختر همینطور بمانند که چه؟ که این به جای فاتحه خواندن شبی صد دفعه آن مُرده را لعنش میکنند [که] آقا الان موقع مردن بود؟! [چرا] حالا که ما عقد کردیم [مُردی؟!] مردن هم آخر یک چیزی دارد! یک خرده حساب و کتاب ما را هم میکردی باباجان! هنوز چهلم آن تمام نشده یک پیرزن از آن طرف میمیرد، آن تمام نشده یکی از آن طرف ماشین به آن میزند، این بدبخت [ها] [همین طور باید] بمانند که چهله این تمام شود، بعد چهله آن تمام شد بعد چهله آن.
یکی از اقوام ما بود [که] سه چهله پشت سر همینطوری پشت خط ایستاده بود! میگفت: «خدایا ما عروسی نخواستیم؛ اینها را نمیران! ما جشن نخواستیم! جلو عزرائیلت را بگیر [که] افتاده در فامیل ما، این نرفته آن یکی [را] دارد میآید [میکشد]!». خب آقا اینها غلط است! اینها با عقل جور در نمیآید! پسر و دختری که عروسی کردهاند، دلیلی ندارد حتّی یک شب تأخیر بیندازند. خودشان نمیخواهند، نخواهند، خودشان بخواهند یک سال دیگر، [این یک مطلب دیگر است.] امّا اینکه ما بیایم قانونی برداریم بیاوریم و آن قانون تثبیت کنیم و اگر کسی مخالفت کند، اصلاً از فامیل [طرد کنیم و بگوییم:] «هنوز پدر من چهلهاش نشده، برداشته عروسی پسرش را [راه] انداخته!» [این اصلا درست نیست].
وقتی که مرحوم پدر ما [علامه طهرانی] فوت کردند، روز دهمدوازدهم بود یکی از اقوام ما، ما را دید [و] با یک خجالت و فلان گفت: «میخواهم یک چیزی بگویم؛ میخواهیم عروسی بگیریم [ولی از این طرف، هنوز] چهلم [پدر شما نشده؛ به هر حال اگر اجازه شما باشد، عروسی را میخواهیم بگیریم؟] [آن هم] پدر ما، نه اینکه یک فرد عادی!
گفتم: «از شفاعت پدرم محروم هستی اگر عروسی نگیری! محروم هستی! خب دلیل ندارد [که نگیرید]! گفت: «نه، شما برو به مادرت بگو!» گفتم: «من میدانم نظر ایشان هم همین است»؛ آمدم به والده گفتم؛ البتّه ایشان خب گفتند که بسیار خوب حالا مثلا...؛ توضیح دادم و ایشان قانع شدند و گفتند که: «خب [اگر] نظر پدرت اینطور بوده ما هم حرف نداریم.» [بعد] من تلفن کردم [و گفتم مشکلی ندارد]. اصلاً چهله نشده بود؛ بیستم بود، هفدهم بود، هجدهم بود. درست؟!
ولی مردم میگویند: «نه، ما میخواهیم آن طور باشیم!» پس مردم نمیخواهند راه عقلایی بروند! مردم نمیخواهند راه صحیح بروند! ما میگوییم باید اینطور باشد. حالا چشممان روشن، مردم هم بخواهند بروند، امثال ما نمیگذارند بروند! امثال ما میگویند: «نه آقا باید چهله باشد! این چه بساطی است؟!» [در اینجا] بایستی که مسئله به جای دیگر برخورد پیدا کند!
پاسخ به مسئله حفظ قرآن و قرائت سورههای بلند در نماز
سؤال: حضرتعالی گفته بودید که جزء بیستونهم و سیام قرآن حفظ شود که در نمازها فقط به قرائت سورههای کوچک اکتفا نکنیم؛ آیا همین دو جزء کافی است یا [به حفظ] ادامه دهیم؟ هرچند تعداد کسانی که موفّق به حفظ شدهاند، فقط پنج نفر هستند.
جواب: عرض کنم اوّلاً که بنده عرض نکردم که فقط منحصر در [جزء] بیستونه و سی [باشد]، ولی گفتم که چون سورههای آخر قرآن کوچک هست، بهتر است که اینها حفظ شود و فقط سورۀ توحید و قل هو اللَه نباشد.
از امام رضا علیهالسلام روایتی است که فرمودند:
«خداوند قرآن را نازل کرد تا اینکه مردم او را بخوانند و در نمازهایشان بخوانند تا اینکه کتاب اللَه مهجور واقع نگردد.»
مرحوم آقا [علامه طهرانی] خودشان سورههای زیاد [و طولانی را] میخواندند؛ بنده اطّلاع دارم؛ یک شب که بنده در خدمت ایشان بودم، شب جمعهای بود تا صبح بیدار بودند. ما [هم] به اتّفاق چند تا ازدوستان بودیم. ایشان به ما توصیه میکردند [و] میفرمودند که: «یک سورۀ بزرگ را قسمت کنید و در نمازها بخوانید.» و خودشان سورۀ اسراء را شروع کردند: ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ بِعَبۡدِهِۦ لَيۡلٗا مِّنَ ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡحَرَامِ إِلَى ٱلۡمَسۡجِدِ ٱلۡأَقۡصَا ٱلَّذِي بَٰرَكۡنَا حَوۡلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِنۡ ءَايَٰتِنَآ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلۡبَصِيرُ﴾1 البتّه سورۀ اسراء را حفظ بودند و ما سورۀ بزرگ [را برداشتیم]؛ مثلاً خود من سورۀ مریم را شروع کرده بودم به خواندن و با همان قرآن در نمازهای شب و اینها. لذا [مشکلی] نیست [انسان با خود قرآن بخواند]؛ ایشان میفرمودند که: «بهتر است که از این سورههای بزرگ مثل اسراء، کهف، مریم، حوامیم، زمر تقسیط و قسمت بشود و انسان در هر نمازی یک تکّه [از آن را] بخواند.»
این را هم رفقا بدانند که حتّی اگر خواستند در نماز واجب، یک جزء [یعنی] یک قسمت از سوره را هم بخوانند اشکال ندارد و نیاز به بسم اللَه گفتن ندارد؛ یعنی در اینجا نظر ما مثل نظر اهل تسنّن است که آنها یک جای سوره را میخوانند؛ [لذا] بسم اللَه در آنجا لازم نیست.
پاسخ دربارۀ شیوۀ انتشار فایلهای صوتی و مشکلات دسترسی
سؤال: تعدادی از خانمها در منزل کامپیوتر ندارند، تعدادی به دلیل کهولت سن و مشغلۀ فکری و کاری توان یادگیری کامپیوتر [را] ندارند ـ خب ندارند که ندارند؛ چه بهتر راحتترند و فکر و خیالشان هم کمترـ صحبتهای حضرتعالی بعد از چندین مرتبه روی یک سیدی رایت میشود که اوّلاً کیفیّت نامطلوب دارد، ثانیاً چندین جلسه سخنرانی در یک سیدی برای کسانی که طرز کار با کامپیوتر را بلد نیستند و باید که از دیگران کمک بگیرند بسیار دشوار است. تعدادی از خانمها خواستهاند اگر ممکن است دستور بفرمایید همانگونه که قبلاً سخنرانیها روی نوار کاست ضبط میشد، هم اکنون نیز به همان صورت برایشان فرستاده شود؛ زیرا آنطور که خودشان میگویند: «الآن نزدیک یک سال است که از صحبتها و دستورات محروم شدهاند!»
جواب: بنده عرض کردم و رفقا هم اطّلاع دارند؛ بهطورکلّی مسئلۀ انتشار و پخش ـ هم [از جهت] کیفیّت ضبط و حفظ این صدا و بعد نگهداری و بعد پخش آن ـ هیچکدام اینها در اختیار بنده نیست؛ یعنی بهطورکلّی بنده از این مسئله جدا هستم؛ چون به خاطر اشتغالاتی که دارم برای من امکان ندارد که بیایم و در اینگونه مطالب اظهار نظر کنم و از همۀ اینها مهمتر، مسئلۀ کتاب است؛ کتابهایی که [تألیف] میشود؛ من فقط میگویم یا اینکه فقط مینویسم و یا مطالب [را] به سایت و امثالذلک میدهم؛ [یعنی] آنچه [را] که از بزرگان [دریافت] کردیم [و شنیدیم]؛ دیگر بقیّۀ رفقا خودشان این مسائل را تصدّی میکنند. ولی چشم! بنده این را تذکّر میدهم که این مشکل هم إنشاءاللَه برطرف شود.
پاسخ درباره نحوه دعوت عمومی و محدود شدن اخبار جلسات
سؤال: زمانی که بنده به کرمان رفته [بودم] ـ حالا ایشان یک الفاظی به کار بردهاند که ... ـ دوستان دستاندرکار و خادمان زحمتکش، عوض اینکه همۀ دوستان اعم از زن و مرد را خبر کنند، متأسّفانه به همدیگر سفارش میکنند که به کسی نگویید و همان دوستانی که در جلسه بودند، با خبر میشوند! شاید به دلایل زیاد ما نتوانیم در همۀ جلسات شرکت کنیم و شاید شوهران بعضی از خواهران مشکل داشته باشند و متأسّفانه خیلیها در همین لحظه از وجود بنده بیخبرند. همچنین ما با بعضی از اقوام در مورد راه صحبتهایی کردیم. که همه سپردند که به محض آمدن بنده آنها را در جریان بگذاریم. خواهشمندم در این مورد راهنمایی بفرمایید.
جواب: عرض کنم حضورتان که خیال میکنم پاسخ به این سؤال را هم در ضمن سؤالات [قبلی] داده باشم. ببینید راه برای همۀ افراد باز است؛ همانطوری که عرض کردم، راه باز است، آن جوان در آنجا بعد از اینکه مرام ما را دید که ما مسلمانیم اصلاً متحوّل شد؛1 گفت: «من باید در [مورد] این کارِ امشبِ شما بروم و فکر کنم.» ببینید راه برای همه باز است. برای همه مسیر روشن شده [است].
خدا شاهد است بارها و بارها بنده از مرحوم پدرم [علامه طهرانی] شنیدم که [میفرمودند]: «آقا سید محسن! این کتابهایی که من نوشتم، نه فقط برای تو و امثال توست، [بلکه] برای آن پیرزن نصرانی در آخرین نقطۀ استرالیا هم هست؛ یعنی این کتابها برای اوست.» بزرگان عام بودند؛ شامل بودند؛ دریا بودند؛ وسعت داشتند. ما نگرانی نداریم؛ ما از چه میخواهیم نگرانی داشته باشیم؟! از چه چیز میخواهیم بترسیم؟! از چه چیز دلهره داشته باشیم؟! درست؟! منتها صحبت در این است که افرادیکه در اینجا شرکت میکنند و میآیند خیلیها اغراض دیگری دارند و مشخّص است. حتّی بعضی فرض بکنید که به من میگویند که آقا در این جلسه مثلاً عدهّای آمدهاند که چه و چه هستند! من میگویم [که] خب این حرفها برای اینها هم هست؛ چه اشکال دارد؟! مایی که یک حرفی میزنیم، مگر این هم فقط برای [همین] چند [نفر رفقا است؟!] چه اشکال دارد که ما حرف را برای همه بزنیم؟! و چه اشکال دارد این کسی که برای این سازمان است، برای آن سازمان است، برای این اداره است، برای آن اداره است، در آن شرکت است، در آن پاساژ است، در آن نهاد است، او هم بردارد [و] استفاده کند؟!
[اگر] میبینند به دردشان میخورد، به کار ببندند؛ [و اگر] به دردشان نمیخورد، خب بگذارند کنار! چه اشکالی دارد؟! چرا ما باید بیاییم محصور کنیم؟! چرا باید بیاییم فقط یک طیفی [و یک جانبه] عمل کنیم؟! چرا؟! چرا باید دُگم باشیم؟! این که الآن دوستان آمدند و سایت زدند، خب این سایت برای چه کسی است؟! [آیا] برای این چند تا رفقاست؟! خب [اینکه دیگر] این سایت [را] نمیخواهد؛ [زیرا بالأخره] یا نوار یا سیدی به دستشان میرسد دیگر! [امّا] سایت برای این است که الآن در تمام دنیا دارند مراجعه میکنند؛ مسیحی دارد مراجعه میکند، یهودی دارد مراجعه میکند و سؤالاتی که برای بنده میآید، خب این برای چیست؟! الآن که بنده در همینجا آمدهام با خودم این مقدار سؤال آوردم پاسخ بدهم، [وقتی] که برمیگردم باید بدهم و بگذارند در [سایت]، این برای همین قضیّه است.
دین و مکتب اسلام برای همه است؛ منتها بعضی افرادی هستند که خیلی توجّه ندارند؛ میگوید: «برویم ببینیم اینجا چه خبر است!» و میآیند وقت میگیرند و وقت تلف میکنند و...!
یک وقت که من در طهران صحبت میکردم یک قضیّهای اتّفاق افتاده بود. جلسۀ خانمهای طهران بود؛ البته خیلی زیاد بودند؛ جمعیّت آنجا خیلی زیاد است. گفتم: «خب افرادی که این مطالب را قبول ندارند، نیایند که اکسیژن بقیّه کم نشود!» فقط همین؛ اکسیژن کم نشود؛ جا کمتر گرفته بشود؛ خب آقا، این همه هیأت در طهران هستند، این همه جلسه هست، بالا [و] پایین این همه جلسه هست؛ خوب بروید شرکت بکنید. خب چه داعی انسان دارد که حتماً بلند شود بیاید اینجا، بعد هم بگوید: «آقا این حرفها که شما میزنید چیست؟!» مگر من بلند میشوم همه جلسات میروم؟! مگر من بلند میشوم میروم جای بقیه را تنگ کنم؟! وقتی میبینم یک جا به دردم نمیخورد، خب نمیروم؛ خب شما هم همین کار را بکن. درست شد؟!
این قضیّه است که باعث شده بنده عرض کنم افرادی که خب اینها از دوستان هستند [تشریف بیاورند] و الا اگر واقعاً فردی است [که] دنبال مطلب میگردد، حالا از رفقا نیست خب نباشد، [اما] دنبال مطلب میگردد؛ لعّل اینکه بشود. مگر شما رفقا و دوستان از اوّل که از شکم مادر آمدید [با هم] رفیق بودید؟ نه! هرکسی برای خودش سالیانی طیّ کرده بعد بهواسطۀ برخورد با یک جریانی، یکمرتبه جرّقهای در ذهنش خورده و راه افتاده [آمده اینجا].
الآن بسیای از افرادی که در خارج از ایران و اینطرف و آنطرف، از مخدّرات و خانمها با ما ارتباط دارند، سابق در یک وضعیّتی بودند که من نمیتوانم بیان کنم، ولی وقتی که نور خدا بیاید [و] جرقّه بخورد، همین خانم، همین مرد، همین کوچک، همین بزرگ، همین جوان، همین پیر، یکمرتبه متحوّل میشود؛ الآن آن خانم در منزلش آنطوری [مثل قبل] تلویزیون ندارد! منزلش نه اینکه از این منزلهای پنجاهشصت متری باشد، در بهترین منزل (فرض کنید که شمال طهران) [زندگی میکند]! عکس مرحوم آقا [علامه طهرانی] را گذاشته [روی دیوار]! یعنی [قبلاً] چه عکسهایی اینجا بوده، رفته جایش عکس آقا آمده! چه دستگاههایی اینجاها بوده، رفته جایش وسایل دیگر آمده! چه حالوهوایی [در زندگیشان بهوجود آمده]! همین خانم آمده همسرش را هم عوض کرده؛ یعنی خانم آمده [شوهرش را] عوض کرده، نه [اینکه] مرد زنش را! ببینید [نور خدا] چه تأثیری دارد! نور خدا هرجا برود، در آنجا نفوذ میکند و برمیگرداند و متحوّل میکند! زن باشد، مرد را برمیگرداند؛ مرد باشد، زن را برمیگرداند؛ بچّهها را برمیگرداند؛ و این بایستی جلو برود.
اینکه بنده عرض کردم «نیایند»، به این جهت است؛ افرادی هستند میآیند و میروند و همینطوری و بدون اینکه مطلب را پیگیری کنند و این باعث میشود که فضا کم بشود و با توجّه به این محدودیّتهایی که هست و نمیخواهیم بازتر از این عمل کنیم، [جلسات] در یک محدوده میخواهد باشد؛ روی این جهت الآن [اگر] فرض کنید که هرکسی بخواهد بیاید، واقعاً [جا کم میآوریم]. خب یک جلسۀ عنوان [بصری] الآن در قم منزل دکتر دارند [که به دلیل کمبود جا] همه دارند در حیاط مینشینند! خب چهکار کنند؟! اگر ما بخواهیم بگوییم همه بیایند، خب چهکار [کنیم]؟! چطور دیگر مسئله در اینجا [برگزار] شود؟!
علیکلّحال من خیال میکنم [اگر] اینطور این نوشتۀ ایشان را تصحیح کنم به اینکه اِبایی از طرف بنده نیست و رفقا هم برای این مطلب اِبایی ندارند؛ فقط مسئله این است که این افراد میآیند و میروند و نتیجهای هم از مطالب گرفته نمیشود و فقط زحمتی در اینجا نسبت به بعضی از افرادی که در آنجا هستند ایجاد خواهد شد و اِلا مطالب برای همه هست و از نظر ملاقات با بنده هم هیچ ابایی نیست و اشکالی ندارد؛ [این] که حالا بنده هم ملاقاتی داشته باشم و افراد را زیارت بکنم هیچ منعی از این نقطه نظر وجود ندارد. اتفاقاً ما اصلاً مسئلهمان این است! اصلاً وضعیّت ما یک چنین وضعیّتی است.
در یک سفری که [اهواز] رفته بودیم، [بعضی راجع به صحبتها نظری داشتند]؛ حتّی الآن در طهران هم همینطور [است] (در طهران هم بعضی از افراد میآیند و اینها خب یک چیزهای دارند). در آن سفری که اهواز رفته بودیم، یا مثلاً در طهران هم این موضوع مطرح شده، [میگویند] که: «آقا، چرا شما فقط از مطالب پدرتان [علامه طهرانی] میگویید؟! [چرا] از مطالب فلان آقا و فلان آقا نمیگویید؟!»
اوّلاً: گوینده اختیارش اینقدر هست که حقّ [داشته باشد] خودش مطالب را انتخاب کند. ثانیاً: چطور افرادیکه از آنها میگویند، نمیآیند از پدر ما بگویند؟! آنها بلند شوند بیایند بگویند! ثالثاً: الحمدلله مطالبی که از دیگران هست، دیگر به کرۀ ماه هم رسیده [است]؛ مطالبی که از دنیا هم [رد شده است]! حالا چه نیازی است به این که بنده بیایم و [آن مطالب را] مطرح بکنم. علاوه بر این، ما از هرکسی هر مطلبی را میشنویم، [اگر] به تشخیص خودمان صحیح بدانیم، نقل میکنیم؛ صحیح ندانیم، نقل نمیکنیم؛ کسی نمیتواند برای کسی تکلیف تعیین کند که اینطور [صحبت کنید]! ولی ما، نسبت به همه مطلب باز است و هیچگونه گرفتگی از این نقطۀ نظر وجود ندارد.
امیدواریم إنشاءالله خداوند توفیق بدهد و ما را از زمرۀ صادقین قرار بدهد و همّت اقدام بر آن باورها را در ما زیاد کند؛ آن خیلی مهّم است که انسان همّت داشته باشد؛ وقتیکه باور کرد، دیگر بایستد و حرکت نکند. إنشاءالله خداوند این همّت را در ما زیاد کند و ما را از شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام و از متابعین سنّت ائمۀ هُدیٰ قرار بدهد؛ [زیرا] غیر از این، هرچه باشد خسران است؛ این [بزرگان] رفتند و دیدند و برای ما حکایت کردند که غیر از متابعت مکتب اهلبیت و غیر از تشیّع به شیعۀ امیرالمؤمنین علیهالسلام بودن، تمام اینها خَسِر الدّنیا و الآخرة است.
امیدواریم در آستانۀ ولادت امام عسکری علیهالسلام که هستیم، خداوند از برکات و انفاس آن حضرت، نظر عنایت و لطفی به ما بکند و إنشاءالله ما را از جملۀ محبّین و دوستداران و شیعیان اهلبیت قرار بدهد.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
[آقا خطاب به یک دختر بچّه حاضر در جلسه:] اسم شما چیست؟
[پاسخ:] رؤیا
ببینید اسم را! حالا رؤیا به معنای آرزو و به معنای نیّت و به معنای تمنّی است؛ رسم بزرگان اینطور نبوده که هر اسمی را عوض کنند؛ البتّه میل خودتان است میخواهید اسم ائمه باشد ـ اسامیای که از ناحیۀ آنهاست ـ؛ ولی این را دوستان بدانند که اسامیای که مستهجن است [باید عوض شود و در غیر آن لزومی ندارد]؛ مثلاً اسم یکی از افراد مریم بوده؛ وقتی که به مرحوم آقا [علامه طهرانی] گفتند [که میخواهند اسمشان را عوض کنند]، ایشان فرمودند: «خب مریم چه اشکال دارد؟! عوض کردن ندارد!» یا مثلاً فرض کنید که اسم اهلبیت خود ما وقتی که والدۀ ما به مرحوم آقا [علامه طهرانی] گفتند: «اسم ایشان این است، عوض کنید.» ایشان گفتند: «نه، عوض کردن ندارد؛ دیگر همین اسم [خوب است و] اشکال ندارد.» یا اسم یکی از مخدرات، اسم یک گلی بود وقتی که آمده بود پیش مرحوم آقا [که اسمش را عوض کند] ایشان فرمودند: «نه، اسم شما که اشکال ندارد.»1