علّامه آیت‌اللَه سید محمدحسین طباطبایی

1447/11/13
7,776
علّامه آیت‌اللَه سید محمدحسین طباطبایی
1447/11/13
7,776
عارف کامل و سالک واصل حضرت علّامه آیت‌اللَه‌العظمیٰ حاج سید محمدحسین طباطبایی قدس‌اللَه‌نفسه‌الزکیة


معرفی تفصیلی

ولادت و رحلت علّامه طباطبایی

ولادت:29 ذی‌الحجه 1321 هـ. ق، شادآباد تبریز.

رحلت:18 محرّم‌ 1402 هـ. ق، قم مقدّسه.

آیت‌اللَه‌العظمی علّامه سید محمدحسین طباطبایی رضوان‌اللَه‌علیه در 29 ذوالقعدۀ 1321 هـ. ق در روستاى شادگان، از توابع تبريز دیده به جهان گشود. علّامه طباطبایى‌ در سنّ پنج‌سالگى مادرشان، و در سنّ نُه‌سالگى پدرشان را از دست می‌دهند؛ و از آنها اولادى جز ایشان و برادر كوچك‌تر از ایشان به نام‌ سید محمّدحسن‌، كسى دیگر باقى نمى‌مانَد. (مهرتابان، ص35)

اساتید علّامه طباطبایی

علّامه طباطبایی پس از طىّ دوران تحصيلات مقدّماتى و سطوح در سنۀ ١٣٤٤ هـ. ق به نجف اشرف عزيمت نموده و مدّت ده سال در فقه و اصول و فلسفه به درس اساتيدى همچون آيت‌اللَه آقا شيخ محمّدحسين نائينى و آيت‌اللَه آقا شيخ محمّدحسين غروىّ اصفهانى مشهور به کمپانى و آيت‌اللَه آقا سيّد حسين بادکوبه‌اى ‌رفته و پس از نيل به مقام اجتهاد، در سنۀ ١٣٥٤ هـ. ق به تبريز مراجعت [می‌کنند] و مدّت ده سال در آنجا به تدريس مشغول مى‌شوند و در سنۀ ١٣٦٥ هـ. ق به بلدۀ طيّبۀ قم هجرت نموده و مُقيم مى‌گردند. (مهرتابان، ص25) امّا معارف الهیه و اخلاق و فقه‌الحدیث را نزد عارف عالی‌قدر و بى‌نظیر، مرحوم آیت‌الحقّ‌ حاج میرزا على‌آقا قاضى‌ قدَّس‌اللَه‌تربتَه‌الزّكیة آموخته‌اند؛ و در سیروسلوك و مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه، تحت نظر و تعلیم و تربیت آن استادِ كامل بوده‌اند. مرحوم قاضى از بنى اَعمام ایشان بوده‌اند و در نجف اشرف به تربیت شاگردان الهى و وارستگان و شوریدگان جمال الهى و مشتاقان لقاء و زیارت حضرت احدیت مشغول و در آن خطّه، عالِم وحید و یگانه در این فنّ بوده‌اند؛ به‌طوری كه ایشان نام «استاد» را فقط بر او مى‌بردند؛ و هر وقت «استاد» به‌طور اطلاق مى‌گفتند، مرادشان مرحوم قاضى بود؛ و گویا در مقابل مرحوم قاضى، تمام اساتید دیگر با وجود آن مقام و عظمت علمى، كوچك جلوه مى‌كردند. (مهرتابان، ص22) 

لذا اساتید علّامه طباطبایی عبارتند از:

عرفان: مرحوم آیت‌اللَه حاج سید علی قاضی طباطبایی قدّس‌اللَه‌سرّه؛

فلسفه: مرحوم آیت‌اللَه سید حسین بادکوبه‌ای رحمة‌اللَه‌علیه؛

فقه و اصول: مرحوم آیت‌اللَه حاج شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (کمپانی) و مرحوم آیت‌اللَه شیخ محمدحسین نائینی رحمة‌اللَه‌علیهما.

جامعیت علّامه طباطبایى در علم و عمل‌

حضرت علّامه، آیتى بود عظیم؛ نه تنها از نقطه‌نظر فلسفه و احاطه به تفسیر قرآن كریم، و نه تنها از نقطه‌نظر فهم احادیث و پى بردن به حاقّ معنى و مراد، و نه تنها از نقطه‌نظر جامعیت ایشان در سایر علوم و احاطه به عقل و نقل، بلكه از نقطه‌نظر توحید و معارف الهیه و واردات قلبیه، و مكاشفات توحیدیه، و مشاهدات الهیۀ قدسیه، و مقام تمكین و استقرار جَلَوات ذاتیه در تمام عوالِم و زوایاى نفْس.

هركس با ایشان مى‌نشست و زبان خاموش و سكوت مطلق ایشان را مى‌نگریست، مى‌پنداشت كه این مرد در مفكّرۀ خود هیچ ندارد؛ ولى چنان مستغرق انوار الهیه و مشاهدات غیبیۀ ملكوتیه بودند كه مجال تنازل پیدا نمى‌كردند. و عجیب جامعیت ایشان بود بین تحمّل آن كوه‌هاى اَسرار و حفظ ظاهر در مقام كثرت، و اِعطاء حقّ عوالِم و ذَوى‌الحقوق از تدریس و تربیت‌ طلّاب و محصّلین و دفاع از حریم دین و سنّت الهیه و قوانین مقدّس اسلام و سنگر ولایت كلّیه الهیه.

آيت‌اللَه علّامه طباطبایى‌ گذشته از جامعیت در علوم، جامع بین علم و عمل بود؛ آن هم عملی كه از تراوشات نفسانیه صورت گیرد و براساس طهارت سرّ تحقّق پذیرد. جامع بین علوم و كمالات فكریه و بین وجدانیات و اَذواق قلبیه و بین كمالات عملیه و بدنیه بود؛ یعنى مردِ حقّى بود كه شراشر وجودش به حقّ متحقّق بود.

خطّ نستعلیق و شكستۀ ایشان از بهترین و شیواترین خطّ اساتید خطّ بود. در علوم غریبه، در رَمْل و جَفْر وارد بودند، ولى دیده نشد كه عمل كنند. در علم اعداد و حساب جُمَل به ابْجَد و طرق مختلف آن، مهارتى عجیب داشتند. در جَبر و مقابله و هندسه فضایى و مسطّحه و حساب استدلالى سَهمى بسزا داشتند. و در هیئت قدیم استاد بودند؛ به پایه‌اى كه به آسانى مى‌توانستند استخراج تقویم كنند. علّامه طباطبایى در ادبیات عرب و معانى و بیان و بدیع استاد بودند.  در فقه و اصول استاد بودند و ذوق فقهى بسیار روان و نزدیك به واقع داشتند. (مهرتابان، ص19)

گویند:

آمریكا از سى سال قبل، ایشان را بهتر از آنچه ایرانیان بشناسند، شناخته بود؛ براى آنكه علّامه را به‌عنوان لزوم تدریس فلسفۀ شرق در آمریكا ببرد، به شاه طاغوتى ایران (محمّدرضا) متوسّل شد. و شاه ایران از حضرت آيت‌اللَه‌العظمى بروجردىّ رضوانُ‌اللَه‌علیه این مهمّ را خواستار شد. آيت‌اللَه بروجردى هم پیغام شاه را به حضرت علّامه رسانیدند؛ ولى علّامه قبول نكردند. (مهرتابان، ص46)

و با آنكه اَسرار الهیّه در دل تابناك او موج مى‌زد، سیماى بشّاش و گشاده و وارفته و زبان خموش و صداى آرام داشت. و پیوسته به‌حال تفكّر بود؛ و گاه‌گاهى لبخند لطیف بر لب‌ها داشت. (مهرتابان، ص80)

بحسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد   ***   تو را در این سخن انکار کار ما نرسد 

بارى، فرق روشن علّامه طباطبایى با سایرین این بود كه اخلاقیات ایشان ناشى از تراوش باطن و بصیرت ضمیر و نشستن حقیقت سیروسلوك در كُمون دل و ذهن، و متمایز شدن عالم حقیقت و واقعیت از عالم مجاز و اعتبار، و وصول به حقایق عوالِم ملكوتى بود؛ و در واقع تنازل مقام معنوى ایشان در عالَم صورت و عالم طبع و بدن بوده است؛ و معاشرت و رفت و آمد و تنظیم سایر امور خود را بر آن اصل [بنا] نموده‌اند. ولى مسلك اخلاقى غیر ایشان ناشى از تصحیح ظاهر و مراعات امور شرعیه و مراقبات بدنیه بود، كه بدین‌وسیله مى‌خواهند دریچه‌اى از باطن روشن شود؛ و راهى به‌سوى قرب حضرت احدیت پیدا گردد. 

در آیات قرآن كریم و اخبار معصومین سلامُ‌اللَهِ‌عَلیهم أجمعین نسبت به تقویت عقل و تقویت قلب و لزوم متابعت شرع تأكید شده است. و در دعاها و مناجات‌ها تقویت هر سه را از ذات اقدس حضرت احدیت خواستار شده‌اند. (مهرتابان، ص87)

استاد ما علّامه طباطبایى‌ قدَّس‌اللَهُ‌سرَّه در هر سه موضوع به درجۀ كمال، بلكه در میان اقران حائز درجه اوّل بودند. امّا از جهت كمال قوّۀ عقلیه و حكمت نظریه، متّفقٌ‌علیه بین دوست و دشمن، در جهان اسلام بى‌نظیر بودند. و امّا از جهت كمال قوّۀ عملیه و حكمت عملیه، و سیر باطنى در مدارج و معارج عوالِم غیب و ملكوت، و وصول به درجات مقرّبین و صدّیقین، دو لب بسته و خاموش ایشان كه كتمان سرّ را از اَعظم فرایض مى‌دانستند، به ما اجازه نمى‌دهد كه حتّى بعد از زمان حیات ایشان، بیش از این در این مرحله كشف پرده كنیم. اِلّا آنكه ـ همان‌طور كه ذكر شد ـ اجمالًا مى‌گوییم: علّامه در دنیا غایب بود؛ غایب آمد و غایب رفت. و امّا از جهت شرع، خود یك فقیه متشرّع بودند كه در رعایت سنن و آداب به تمام معنى‌الكلمه بذل توجّه داشتند؛ و حتّى از بجا آوردن كوچكترین مستحبّات دریغ نمى‌نمودند. و به آورندگان شرع مبین، به دیدۀ تعظیم و تجلیل و تبجیل مى‌نگریستند. (مهرتابان، ص122)

رویه و روش علّامه طباطبایى در دروس‌

عظمت و اُبُهت و سكینه و وقار در وجود ایشان استقرار یافته [بود] و دریاى علم و دانش چون چشمۀ جوشان فَوَران مى‌كرد. پاسخ سؤال‌ها را آرام آرام مى‌دادند؛ و اگرچه بحث و گستاخى ما در بعضى از احیان به‌حدّ اعلا مى‌رسید، ابداً ابداً ایشان از آن خطّ مشى خود خارج نمى‌شدند؛ و حتّى براى یك دفعه تُنِ صدا از همان صداى معمولى بلندتر نمى‌شد؛ و آن ادب و متانت و وقار و عظمت، پیوسته به‌جاى خود بود؛ و جام صبر و تحمّل لبریز نمى‌گشت.

و گه‌گاهى از حالات بزرگان و اولیاء خدا و مكتب‌هاى عرفانى براى ما بیاناتى داشتند؛ بالاخصّ از استاد نجف خود در معارف الهیّه و اخلاق: مرحوم سید العارفین و سند المتألّهین آیت‌اللَه‌الوحید آقاى‌ حاج میرزا على‌آقاى قاضى‌ رضوان‌اللَه‌علیه، براى ما بیان مفصّلى داشتند؛ كه بسیار براى ما دلنشین و دلپسند بود. مجالس ما با ایشان، علاوه بر اوقات دروس رسمى، در شبانه‌روز گاهى به دوسه ساعت مى‌رسید.(مهرتابان، ص16)

تواضع و اخلاق علّامه طباطبایی

این مرد، جهانى از عظمت بود؛ عیناً مانند یك بچه‌طلبه در كنار صحن مدرسه، روى زمین مى‌نشست. نزدیك غروب، به مدرسه فیضیه مى‌آمد. و چون نماز برپا مى‌شد، مانند سایر طلّاب، نماز را به جماعت مرحوم آیت‌اللَه آقاى حاج سید محمّدتقى خونسارى مى‌خواند. آن‌قدر متواضع و مؤدّب [بود] و در حفظ آداب سعى بلیغ داشت كه من كراراً خدمتشان عرض كردم: «آخر این درجه از ادب و ملاحظات شما ما را بى ادب مى‌كند! شما را به خدا فكرى به‌حال ما كنید!» از قریب چهل سال پیش تا به‌حال دیده نشد كه ایشان در مجلس، به متّكا و بالش تكیه زنند؛ بلكه پیوسته در مقابل واردین، مؤدّب [و] قدرى جلوتر از دیوار و زیردست مهمان مى‌نشستند. من شاگرد ایشان بودم و بسیار به منزل ایشان مى‌رفتم. و به مراعات ادب، مى‌خواستم پائین‌تر از ایشان بنشینم، [ولی] ابداً ممكن نبود.

ایشان برمى‌خاستند، و مى‌فرمودند:

بنابراین، ما باید در درگاه، یا خارج از اطاق بنشینیم!

در چندین سال قبل در مشهد مقدّس كه وارد شده بودم، براى دیدنشان به منزل ایشان رفتم. دیدم در اتاق روى تشكى نشسته‌اند (بعلّت كسالت قلب، طبیب دستور داده بود: «روى زمین سخت ننشینند!») ایشان از روى تُشك برخاستند و مرا به نشستن روى آن تعارف كردند. من از نشستن خوددارى كردم. من و ایشان مدّتى هر دو ایستاده بودیم؛ تا بالاخره فرمودند: «بنشینید، تا من باید جمله‌اى را عرض كنم!» من ادب نموده و اطاعت كرده و نشستم. و ایشان نیز روى زمین نشستند، و بعد فرمودند:

جمله‌اى را كه مى‌خواستم عرض كنم، این است كه: «آنجا نرم‌تر است!»

از همان زمان طلبگىِ ما در قم، كه من زیاد به منزلشان مى‌رفتم، هیچ‌گاه نشد كه بگذارند ما با ایشان به جماعت نماز بخوانیم. و این غصّه در دل ما مانده بود كه ما جماعت ایشان را ادراك نكرده‌ایم؛ و از آن زمان تا به‌حال، مطلب از این قرار بوده است. تا در ماه شعبان امسال كه به مشهد مشرّف شدند و در منزل ما وارد شدند (آخرين ماه شعبانى که گذشته است و آن در 1401 هـ. ق مى‌باشد) ما اتاق ایشان را در كتابخانه قرار دادیم؛ تا با مطالعه هر كتابى كه‌ بخواهند روبرو باشند. تا موقع نماز مغرب شد؛ من سجّاده براى ایشان و یكى از همراهان كه پرستار و مراقب ایشان بود پهن كردم و از اطاق خارج شدم؛ كه خودشان به نماز مشغول شوند. و سپس من داخل اتاق شوم و به جماعتِ اقامه شده اقتدا كنم؛ چون مى‌دانستم كه اگر در اتاق باشم، ایشان حاضر براى امامت نخواهند شد. قریب یك رُبع ساعت از مغرب گذشت؛ صدایى آمد (آن رفیق همراه مرا صدا زد). چون آمدم، گفت: «ایشان همین‌طور نشسته و منتظر شما هستند كه نماز بخوانند.» عرض كردم: «من اقتدا مى‌كنم!» گفتند: «ما مُقتدى هستیم!» عرض كردم: «استدعا می‌كنم بفرمایید نماز خودتان را بخوانید!» فرمودند: «ما این استدعا را داریم.» عرض كردم: «چهل سال است از شما تقاضا نموده‌ام كه یك نماز با شما بخوانم؛ تا به‌حال نشده است؛ قبول بفرمایید!» با تبسّم ملیحى فرمودند:

یك سال هم روى آن چهل سال.

و حقّاً من در خود توان آن نمى‌دیدم كه بر ایشان مقدّم شده و نماز بخوانم! و ایشان به من اقتدا كنند! و حالِ شرم و خجالت شدیدى به من رخ داده بود! بالاخره دیدم ایشان بر جاى خود محكم نشسته و به هیچ‌وجه من‌الوجوه تنازل نمى‌كنند؛ من هم بعد از احضار ایشان صحیح نیست خلاف كنم و به اتاق دیگر بروم و فُرادى نماز بخوانم. عرض كردم: «من بنده و مطیع شما هستم؛ اگر امر بفرمایید اطاعت مى‌كنم!»

 فرمودند:

امر كه چه عرض كنم! امّا استدعاى ما این است!

 من برخاستم و نماز مغرب را بجاى آوردم؛ و ایشان اقتدا كردند. و بعد از چهل سال علاوه بر آنكه نتوانستیم یك نماز به ایشان اقتدا كنیم، امشب نیز در چنین دامى افتادیم! خدا می‌داند آن وضعِ چهره و آن حالِ حیا و خجلتى كه در سیماى ایشان توأم با تقاضا مشهود بود، نسیمِ لطیف را شرمنده مى‌ساخت! و شدّت و قدرتش جماد و سنگ را ذوب مى‌كرد! (مهرتابان، ص81)

من هر وقت به خدمتشان مى‌رسیدم، بدون استثناء براى بوسیدن دست ایشان خم مى‌شدم، و ایشان دست خود را لاى عبا پنهان مى‌كردند؛ و چنان حال حیاء و خجلت در ایشان پیدا مى‌شد كه مرا منفعل مى‌نمود. یك روز عرض كردم: «ما براى فیض و بركت و نیاز، دست شما را مى‌بوسیم؛ چرا مضایقه مى‌فرمایید!؟» سپس عرض كردم: «آقا شما این روایت را كه از حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام وارد است: ”مَن عَلَّمَنِى حَرفًا فَقَد صَیرَنِى عَبدًا“ آیا قبول دارید!؟» فرمودند: «بله، روایت مشهورى است و متنش نیز با موازین مطابقت دارد.» عرض كردم: «شما این همه كلمات به ما آموخته‌اید! و به كرّات و مَرّات ما را بندۀ خود ساخته اید! از ادب بنده این نیست كه دست مولاى خود را ببوسد!؟ و بدان تبرّك جوید؟!» با تبسّم ملیحى فرمودند: «ما همه بندگان خداییم!» (مهرتابان، ص107)

صبر و تحمل علّامه طباطبایی در مصائب و ابتلائات 

وضع مَعیشت و ممرّ معاش ایشان و برادرشان از كودكى منحصر به زمین زراعتى در قریه‌ شادآباد تبریز بوده و از نیاكان به‌عنوان ارث منتقل شده بود. ایشان مى‌فرمودند: «این مِلك، دویست‌و‌هفتاد سال است كه مِلك طلقِ آباء و اجداد ما بوده است و یگانه وسیله ارتزاق از راه كشاورزى مى‌باشد.» و چنانچه مورد غَصْب و تعدّى واقع مى‌شد، به‌طور كلّى رشتۀ معاش ایشان مختلّ مى‌گشت و در مضیقه واقع مى‌شدند؛ چون‌ علّامه طباطبایى‌ با وجود داشتن مقام فقاهت و علمیت و واجدیت مقام مرجعیت، به علّت اهتمام به امور علمیه و تربیت طلّاب از نقطه‌نظر معنویت و اخلاق و تصحیح عقیده، و به علّت دفاع از سنگر اسلام و حریم تشیع، دیگر مجالى و حالى براى تدوین رساله و فتوى و استفتاء را نداشتند؛ و از بدو امر، عمداً مسیر خود را در غیر این طریق قرار داده بودند. و چون از این طرف، این امور به كلّى مسدود بود و از طرف دیگر، ایشان به هیچ‌وجه سهم امام را قبول نمى‌كردند، معلوم است كه وضعِ معیشت و زندگى ایشان در صورت فقدان منافع فلاحت و زراعتِ كه عائدشان مى‌شد، از یك طلبۀ ساده، پایین‌تر خواهد بود. چون آن طلبه، اگرچه از شهر و یا دِه براى او مقرّرى نرسد، لاأقلّ از سهم امام استفاده می‌كند؛ و آن منافع زراعت هم در صورت وصول، فقط براى اِمرار مقدار ضرورت از معاش به حدّأقلّ بود. و طبعاً رجال علم و دانش ما از قدیم الایّام، بدین محذور مبتلا بوده‌اند. (مهرتابان، ص98)

علّامۀ استاد، زندگانىِ بسیار ساده و بى‌تجمّل (در حدّأقلّ ضرورت زندگى) داشتند. و با وجود كسالت قلبى و كسالت اعصاب و كِبَر سنّ، فقط و فقط به علّت حمایت از دین، و نشر فرهنگ اسلام، براى ملاقات و مصاحبه با آن مستشرق فرانسوى، هر دو هفتۀ یكبار به طهران مى‌آمدند؛ و این رفت و آمد نیز مستلزم رنج‌هایى بود.

این است وضع زندگىِ یك فیلسوف شرق؛ بلكه یگانه فیلسوف عالم! با آنكه آن‌طور كه باید، ما از وضع داخلى آن بزرگ مرد پرده برنداشتیم؛ زیرا معتقدیم بحث در اینگونه امور سزاوار مقام عفّت و شرف نیست. (مهرتابان، ص101)

علّت مهاجرت علّامه طباطبایى از تبریز به قم‌

به‌همین علّت، مهاجرت علّامه طباطبایى به قم، و تحمّل این همه مشكلات، و دورى از وطن مألوف، براى احیاى امر معنویت و اداء رسالت الهى در نشر و تبلیغ دین، و رشد افكار طلّاب و تصحیح عقاید حقّه، و نشان دادن راه مستقیم تهذیب نفس و تزكیۀ اخلاق و طهارت سرّ و تشرّف به لقاءاللَه و ربط با عالَم معنى مى‌باشد. 

چنانكه آن فقید سعید فرمودند:

من وقتى از تبریز به قم آمدم و درس «أسفار» را شروع كردم، قریب به یكصد نفر از طلّاب در مجلس درس «أسفار» حضور پیدا مى‌كردند. [در این موقع،]حضرت آیت‌اللَه بروجردى رحمة‌اللَه‌علیه‌ اوّلًا دستور دادند كه شهریه طلّابى را كه به درس «أسفار» مى‌آیند، قطع كنند. و بر همین‌ اساس، چون خبر آن به من رسید، من متحیّر شدم كه «خدایا چه كنم؟!»، «اگر شهریه طلّاب قطع شود، این افرادِ بدون بضاعت كه از شهرهاى دورآمده‌اند و فقط ممرّ معاش آنها شهریه است، چه كنند؟!»و «اگر من به‌خاطر شهریه طلّاب، تدریس «أسفار» را ترك كنم، لطمه به سطح علمى و عقیدتى طلّاب وارد مى‌آید!» من همین‌طور در تحیُّر بسر مى‌بردم! تا بالاخره یكروز كه به‌حال تحیُّر بودم و در اتاق منزل، از دور كرسى مى‌خواستم برگردم، چشمم به دیوان حافظ افتاد؛ كه روى كرسى اتاق بود؛ آن را برداشتم و تفأّل زدم كه «چه كنم؟»، «آیا تدریس ”أسفار“ را ترك كنم، یا نه؟» این غزل آمد:

من نه آن رِندم که ترک شاهد و ساغر کنم‌   ***   محتسب داند که من این کارها کمتر کنم‌

من که عیب توبه‌کاران کرده باشم بارها   ***   توبه از مِى وقت گل دیوانه باشم گر کنم ‌
بارى، دیدم عجیب غزلى است! این غزل مى‌فهماند كه تدریس «أسفار» لازم، و ترك آن در حكم كفر سلوكى است. و ثانیاً همان‌روز یا روز بعد، [آقای بروجردی] آقاى حاج احمد (خادمِ خود) را به منزل ما فرستادند و بدین‌گونه پیغام كرده بودند: «ما در زمان جوانى در حوزۀ علمیۀ اصفهان نزد مرحوم‌ جهانگیرخان‌ ”أسفار“ مى‌خواندیم؛ ولى مخفیانه. چند نفر بودیم و خُفیةً به درس ایشان مى‌رفتیم. و امّا درس ”أسفار“ علنى در حوزۀ رسمى به هیچ‌وجه صلاح نیست و باید ترك شود!»
من در جواب گفتم: «به آقاى بروجردى از طرف من پیغام ببرید كه این درس‌هاى متعارف و رسمى، مانند فقه و اصول را ما هم خوانده‌ایم؛ و از عهدۀ تدریس و تشكیل حوزه‌هاى درسى آن برخواهیم آمد و از دیگران كمبودى نداریم. من كه از تبریز به قم آمده‌ام، فقط و فقط براى تصحیح عقاید طلّاب براساس حقّ، و مبارزه با عقاید باطلۀ مادّیین و غیرهم مى‌باشد. در آن‌زمان كه حضرت‌آیت‌اللَه با چند نفر خُفیةً به درس مرحوم جهانگیرخان مى‌رفتند، طلّاب و قاطبۀ مردم بحمداللَه مؤمن و داراى عقیدۀ پاك بودند؛ و نیازى به تشكیل حوزه‌هاى علنى ”أسفار“ نبود؛ ولى امروزه هر طلبه‌اى كه وارد دروازۀ قم مى‌شود، با چند چمدانِ (جامه‌دان) پر از شبهات و اشكالات وارد مى‌شود! و امروزه باید به درد طلّاب رسید؛ و آنها را براى مبارزه با ماتریالیست‌ها و مادّیین براساس صحیح آماده كرد؛ و فلسفۀ حقّۀ اسلامیه را بدان‌ها آموخت؛ و ما تدریس ”أسفار“ را ترك نمى‌كنیم. ولى در عین حال من آیت‌اللَه را حاكم شرع مى‌دانم؛ اگر حكم كنند بر ترك ”أسفار“، مسئله صورت دیگرى به‌خود خواهد گرفت.»

پس از این پیام، آیت‌اللَه بروجردى دیگر به هیچ‌وجه متعرّض ما نشدند؛ و ما سال‌هاى سال به تدریس فلسفه: از «شفاء» و «أسفار» و غیرهما مشغول بودیم. و هر وقت [هم] آیت‌اللَه [بروجردی] با ما برخوردى داشتند، بسیار احترام مى‌گذاردند. یك روز یك جلد قرآن كریم كه از بهترین و صحیح‌ترین طبع‌ها بود، به‌عنوان هدیه براى ما فرستادند. (مهرتابان، ص103)

روش علمی علّامه طباطبایی

استاد، مردى متفكّر، و در تفكّر، عمیق بودند. هیچ‌گاه از مطلبى به آسانى عبور نمى‌كردند؛ و تا به عمق مطلب نمى‌رسیدند و اطراف و جوانب آن را كاوش نمى‌نمودند، دست بر نمى‌داشتند. در بسیارى از مواقع كه از ایشان در یك مسئلۀ فلسفى یا تفسیرى یا روایى، یك سؤال بسیط و ساده‌اى مى‌شد و ممكن بود با چند كلمه جواب، فورى پاسخ داده شده و مطلب تمام شود، ایشان قدرى ساكت مى‌ماندند و پس از آن، چنان اطراف و جوانب و احتمالات و مواضع ردّ و قبول را بررسى و بحث مى‌نمودند كه حكم یك درس را پیدا مى‌كرد.

در مباحث فلسفى از دایره برهان خارج نمى‌شدند؛ و مواضع مغالطه و جدال و خطابه و شعر را خوب از قیاسات برهانیه جدا مى‌كردند، و تا مسئله به اوّلیات و نظائرها منتهى نمى‌شد، دست برنمى‌داشتند. و هیچ‌گاه مسائل فلسفى را با مسائل شهودى و عرفانى و ذوقى خلط نمى‌نمودند. در موقع تدریس، در مسائل فلسفى یك سخن از مسائل شهودى داخل نمی‌شد. و در این جهت، با صدرالمتألّهین و حكیم سبزوارى فى‌الجمله متفاوت بودند. بسیار دوست داشتند كه در هر رشته از علوم، بحث از مسائل همان علم شود؛ و از موضوعات و احكام همان علم بحث و گفتگو شود؛ و علوم با یكدیگر درهم و برهم نگردند. و بسیار رنج مى‌بردند از كسانی كه فلسفه و تفسیر و اخبار را با هم خلط مى‌كنند؛ و چون برهان دستى از آنها نمى‌گیرد و در مسئله در مى‌مانند به روایات و تفسیر متوسّل مى‌شوند و با استشهاد به آنها مى‌خواهند برهان خود را تمام كنند. (مهرتابان، ص42)

مسلک عرفانی علّامه طباطبایی

مسلک عرفانى‌ استاد، مسلك استادِ بى‌عدیلشان مرحوم آیت‌الحقّ سید العارفین حاج میرزا على‌آقاى قاضى [بوده‌است]؛ و ایشان [حاج میرزا على‌آقاى قاضى] در روش تربیت، مسلك استادشان آقاى آقا سید احمد كربلایى طهرانى [را داشتند]؛ و ایشان [سید احمد كربلایى] نیز مسلك استاد خود مرحوم آیت‌الحقّ آخوند ملّا حسین‌قلى دَرجَزینى همدانى رِضوانُ‌اللَهِ عَلیهم أجمعین را داشته‌اند؛ كه همان معرفت نفْس بوده است؛ كه ملازم با معرفت ربّ بوده، و بر این اصل، روایات بسیارى دلالت دارد و آن، بعد از عبور از عالَم مثال و صورت، و بعد از عبور از عالَم نفْس خواهد بود؛ كه‌ عِندَ الفَنآءِ عَنِ النَّفسِ بِمَراتِبِها یحصُلُ البَقآءُ بِالرَّبِ‌ و تجلّى سلطان معرفت، وقتى خواهد بود كه از آثار نفْسانیه در سالك هیچ باقى نمانده‌ باشد. (مهرتابان، ص84)

سبک تفسیری علّامه طباطبایی

امّا روش تفسیرى‌ علّامه طباطبایى قُدّس‌سرُّه، طبق روش تفسیرى استادشان در عرفان و علوم باطنیه الهیه، مرحوم آیت‌اللَه حاج میرزا على‌آقاى‌ قاضى بوده است؛ كه تفسیر آیات به آیات است؛ یعنى مُفاد و محصّل آیه قرآن، از خود قرآن استنتاج مى‌گردد. مرحوم آیت‌اللَه قاضى بدین سبْك، تفسیرى از ابتداى قرآن تا سوره انعام را نوشته‌اند و به تلامذۀ خود این‌طور كتاب الهى را تعلیم مى‌نموده‌اند. مرحوم استادمان حضرت علّامه كراراً مى‌فرمودند:

ما این روش تفسیرى را از مرحوم قاضى داریم. (مهرتابان، ص62)

این تفسیر [المیزان] به‌قدرى جالب است و به اندازه‌اى زیبا و دلنشین است كه مى‌توان به‌عنوان سَنَد عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرّفى كرد و به تمام مكتب‌ها و مذهب‌ها فرستاد؛ و بر این اساس، آنان را به دین اسلام و مذهب تشیع فرا خواند. كما آنكه خودبه‌خود این مهمّ انجام گرفته و «المیزان» در دنیا انتشار یافته و در قلب پاریس و آمریكا رسیده و به كشورهاى اسلامى نُسَخ زیادى از آن ارسال شده و مورد بحث و تدقیق قرار گرفته است و موجب فخر و مباهات شیعه و سرافرازى آنان در مجامع علمى گردیده است. 

این حقیر روزى به حضرت استاد عرض كردم: «هنوز این تفسیر شریف در حوزه‌هاى علمیه جاى خود را چنانكه باید، باز نكرده است؛ و به ارزش واقعى آن پى نبرده‌اند. اگر این تفسیر در حوزه‌ها تدریس شود و روى محتویات و مطالب آن، بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال، ارزش این تفسیر معلوم خواهد شد.» در دفعۀ دیگرى عرض كردم: «من كه به مطالعۀ این تفسیر مشغول مى‌شوم، در بعضى از اوقات كه آیات را به‌هم ربط مى‌دهید و زنجیروار آنها را با یكدیگر موازنه [می‌کنید] و از راه تطبیق، معنى را بیرون مى‌كشید، جز آنكه بگویم: ”در آن هنگام، قلم وَحى و الهام الهى، آن را بر دست شما جارى ساخته است”، تعبیر دیگرى ندارم!» ایشان سَرى تكان داده و مى‌فرمودند:

این فقط حسن نظر است؛ ما كارى نكرده‌ایم! (مهرتابان، ص66)

تواضع علّامه طباطبایی نسبت به قرآن

استاد علّامه‌ بالأخصّ به قرآن كریم بسیار تواضع و فروتنى داشتند و آیات‌ قرآنیه را كم‌ و بیش حفظ بودند. و در اثر مُمارِسَت و مُزاوِلَت، یك نوع عشق‌بازى با آیات پیدا كرده [بودند]؛ و فى آناء اللیل و أطراف النهار، خواندن قرآن را بهترین و عالی‌ترین كار خود مى‌دانستند؛ و با مرور به آیه‌اى، به آیۀ دیگر منتقل شده و از آن، به دیگرى و همین‌طور در یك عالَمى از بَهجَت و مسرّت، به تماشاى این جنّات قرآنى فرو مى‌رفتند. (مهرتابان، ص123)

شیفتگی و تواضع علّامه طباطبایی به اهل‌بیت علیهم‌السلام

حضرت استاد، علاقه و شیفتگى خاصّى نسبت به ائمّۀ طاهرین صلواتُ‌اللَهِ و سلامُه علیهم أجمعین داشتند. وقتى نام یكى از آنها برده مى‌شد، اظهار تواضع و ادب در سیمایشان مشهود مى‌شد؛ و نسبت به امام زمان أرواحُنا فداه تجلیل خاصّى داشتند. و مقام و منزلت آنها و حضرت رسول اللَه و حضرت صدّیقه كبرى را فوق تصوّر مى‌دانستند؛ و یك نحو خضوع و خشوع واقعى و وجدانى نسبت به آنها داشتند؛ و مقام و منزلت آنان را ملكوتى‌ مى‌دانستند. و به سیره و تاریخ آنها كاملًا واقف بودند.

در بسیارى از مطالبی كه درباره آنان سؤال مى‌شد، چنان بیان و تشریح داشتند كه گویا آن سیره را امروز مطالعه كرده‌اند و یا در مصدر وَحى و تشریع نشسته‌اند و از آنان مى‌گیرند و بدین عالَم مى‌دهند.

در تابستان‌ها، از قدیم الایّام رسمشان این بود كه به زیارت حضرت ثامن الائمّه علیه‌السّلام مشرّف مى‌شدند و دوران تابستان را در آنجا مى‌ماندند؛ و اَرض اَقدَس را بر سایر جاها مقدّم مى‌داشتند؛ مگر در صورتِ محذور. در اَرض اَقدَس، هر شب به حرم مطهّر مشرّف مى‌شدند و حالت التماس و تضرّع داشتند.

و هرچه از ایشان تقاضا مى‌شد كه سكونت خود را در خارج از مشهد، چون طُرقبه و جاغَرْق (به علّت مناسب بودن آب و هوا) قرار دهند و گه‌گاهى براى زیارت مشرّف گردند، ابداً قبول نمى‌كردند؛ و مى‌فرمودند:

ما از پناه امام هشتم جاى دیگر نمى‌رویم. (مهرتابان، ص94)

قریحه شعری علّامه طباطبایی

علّامۀ استاد، داراى روحی لطیف، ذوقی عالى و لطافتی خاصّ بودند.

در اَشعار عرب، به شعرهاى‌ ابن فارض‌ به‌خصوص به «نظمُ السُّلوك» آن‌ كه معروف به‌ تائیه کبرى‌ است، علاقه‌مند بودند. و در اشعار فارسى، «دیوان خواجه حافظ شیرازى» را مى‌ستودند. و از اشعار عرفانىِ فارسى و عربى، گه‌گاهى براى دوستان غزلى آرام آرام مى‌خواندند.

علّامه‌ داراى قریحه شعر بوده و غزل‌هاى عرفانى آبدار كه توأم با وَجد و حال و سراسر عشق و اشتیاق است، مى‌سروده‌اند. و ما براى نمونه، یك غزل از آن را در اینجا مى‌آوریم:

مِهر خوبان، دل و دین از همه بى‌پروا برد   ***   رُخ شَطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون گشت‌   ***   از سَمَک تا به سِماکش کشش لیلى برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه‌   ***   ذرّه‌اى بودم و مِهر تو مرا بالا برد

من خَسى بى‌سر و پایم که به سیل افتادم‌   ***   او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد 

(مهر تابان، ص87)

گزیده‌ای از بیانات علّامه طباطبایی

1. تنها راهِ معرفتِ حقيقتِ امام عليه‌السّلام و وصول به كُنهِ ولايتش، عرفان الهى است و بس. و عرفان باللَه منحصراً با سلوك و سير الى‌اللَه براى سالك حاصل می‌گردد. (افق وحی، 669)

2. سالك باید یكسره همّ‌و‌غمّ خود را به خدا مصروف دارد؛ و در صدد زیاده طلبى و فضیلتى ابداً نبوده باشد؛ بلكه باید هَمَّش خدایش باشد؛ و توشۀ راهش، همان ذُلّ عبودیت، و راهنماى او محبّت او بوده باشد. (مهرتابان، ص89)

3. چون به نجف اشرف براى تحصیل مشرّف شدم، از نقطه‌نظر قَرابت و خویشاوندى و رَحِمیّت گاه‌گاهى به محضر مرحوم‌ قاضى شرفیاب مى‌شدم؛ تا یك روز [جلوی] درِ مدرسه‌اى ایستاده بودم كه مرحوم قاضى از آنجا عبور مى‌كردند؛ چون به من رسیدند، دست خود را روى شانۀ من گذاردند و گفتند:

اى فرزند! دنیا مى‌خواهى نماز شب بخوان! و آخرت مى‌خواهى نماز شب بخوان! (مهرتابان، ص25)

4. علّامه نسبت به برخى از متنسّكین كه به‌عنوان مقدّس مآبى، شرع را دستاویز خود قرار داده و به‌عنوان حمایت از دین و ترویج شرع مبین، تمام اصناف از اولیاء خدا را كه با مراقبه و محاسبه سروكار داشته و احیاناً سجده طولانى انجام مى‌دادند، به باد انتقاد گرفته و اوّل كارشان مذمّت و نقد بر بعضى از بزرگان عرفان، چون خواجه حافظ شیرازى و مولانا محمّد بلخى رومى صاحب كتاب «مثنوى» بوده است، به شدّت تعییب و تعییر مى‌نمودند؛ و این طرز تفكّر را ناشى از جهالت و خشكى و خشك‌گرایى مى‌دانستند؛ كه از آن، روح شریعت بیزار است.

و بدگویى از فلسفه و عرفان را كه دو ستون عظیم از اركان شرع مبین است، ناشى از جمود فكرى و خمود ذهنى مى‌گفتند؛ و مى‌فرمودند:

از شرّ این جُهّال باید به خداوند پناه برد! اینان بودند كه كمر رسول اللَه را شكستند؛ آنجا كه فرموده است: «قصَمَ ظَهرِى صِنفَانِ: عَالِمٌ مُتَهَتِّكٌ و جَاهِلٌ مُتَنَسِّكٌ.»

و همچنین نسبت به كسانی كه داراى قوّۀ عقلیه بوده و حكمت و فلسفه را خوانده بودند، ولى در امور شرعیه ضعیف بودند، اعتنایى نداشتند و مى‌فرمودند:

حكمتى كه بر جان ننشیند و لزوم پیروى از شریعت را به‌دنبال خود نیاورد، حكمت نیست. (مهرتابان، ص 124)

5. استاد ما از بوعلى سینا تجلیل مى‌كردند، و او را در فنّ برهان و استدلال‌ فلسفى از مرحوم صدر المتألّهین قوى‌تر مى‌شمردند؛ ولى نسبت به صدر المتألّهین و روش فلسفى او در دگرگونى فلسفه یونان، و به سبك و روش تازه و نوین چون‌ اصالة‌الوجود و وَحدت و تشکیک در وجود، و پیدا شدن مسائل جدیدى چون قضیه‌ امکانِ اشرف‌، و اتّحاد عاقل و معقول‌، و حرکت جوهریه‌، و حدوث زمانى عالَم‌ بر این اصل، و قاعده‌ بَسیطُ الحقیقَةِ کلُّ الأشیآء، و نظایرها بسیار مُعجب و خوشایند بودند.

علّامه طباطبایى فلسفۀ صدر المتألّهین را به واقع نزدیك‌تر مى‌یافتند. و خدمت او را به عالم علم و فلسفه به علّت تكثیر مسائل فلسفه (كه در این فلسفه، از دویست مسئله به هفتصد مسئله ارتقاء یافت) فوق‌العاده تقدیر مى‌كردند. و از اینكه صدر المتألّهین تنها به‌دنبال مكتب مشّائین نرفته؛ و فلسفۀ فكرى و ذهنى را با اِشراق باطنى و شهود قلبى جمع كرده، و هر دوى آنها را با شرع انور تطبیق نموده است بسیار تحسین مى‌كردند.

مرحوم استاد معتقد بودند كه صدر المتألّهین فلسفه را از اِندراس و كهنگى بیرون آورد، و روح نوینى در آن بخشید، و جان تازه‌اى در او دمید؛ پس مى‌توان او را زنده كنندۀ فلسفۀ اسلامیه دانست.

و از اینها گذشته استاد ما نسبت به مقام زهد و بى اعتنایى به دنیا، و به روش ارتباط با خدا، و تصفیه باطن، و ریاضات شرعیه، و انزوایى كه صدر المتألّهین داشت و در كهَك قم به تصفیه سرّ مشغول شد و طهارت نفس را اهمّ از هر چیز شمرد، بسیار ارزش قائل بوده و تحسین مى‌نمودند و معتقد بودند كه:

غالب اشكالاتى كه بر صدر المتألّهین و فلسفه او مى‌شود، ناشى از عدم فهم و عدم وصول ادراك به حاقّ مسائل اوست.

گرچه خود ایشان نیز به بعضى از استدلالات او نظرهائى داشتند؛ ولى من حیث المجموع او را زنده كننده فلسفه اسلامیه، و از طراز فلاسفه درجه اوّل اسلام چون‌ بوعلىّ‌ و فارابى‌ مى‌شمردند؛ و خواجه نَصیر الدّین‌ و بَهْمَنیار و ابن رُشد و ابن تُرکه‌ را در ردیف فلاسفه درجه دوّم مى‌دانستند. (مهرتابان، ص43)

6. استاد ما در مباحث وجود، به مسأله تشكیك وجود قائل بوده و وحدت عرفاء را نیز قبول داشته و آن را منافى با تشكیك نمى‌دانستند؛ بلكه درجه‌اى عالیتر و مقامى رفیع‌تر از تشكیك از نقطه نظر دیدگاه عارف مى‌دانستند كه با وجود تشكیك، این وحدت پیدا مى‌شد. (مهرتابان، ص45)

ارتحال علّامه طباطبایی

مردى كه پناه حوزۀ علمیه بود، پناه طلّاب و محصّلین، پناه علم و معرفت، پناه اخلاق و ادب، پناه ایمان و ایقان، پناه گذشت و ایثار و پناه تحمّل و استقامت بود، فقدانش جهان علم و معرفت را در سوگ نشاند. ماتم او گرد غم و اندوه بر سیما و چهرۀ اهل فضل [نشاند]. [علّامه] مردى [بود] كه در فقدان او، عالَمِ علم و ادب احساس كمبود نمود؛ چون‌سردَمدار نهضت فكرى و علمى، او بود. براستى، اخلاق و آداب، و فكر و عرفان، و علم و دانش علّامه طباطبایى، روشنگر آداب و اخلاق و علوم و معارفِ ائمّه طاهرین بود. سیماى او آیتى از آن انوار طیبه، و روش و منهاج او حكایتى از آن ارواح مقدّسه مى‌نمود؛ مِنْهُمْ وَ إلَیهِمْ. (مهرتابان، ص7)

بارى، چیزى را كه تصوّر نمى‌كردیم، ارتحال این مرد بود. مرگ این رجل الهى مرگ عالَم است؛ چون علّامۀ عالَم بود. گرچه او زنده است؛ همه مردمِ زنده، مرده؛ و او زنده است. 

حالات استاد در چندین سال آخر عمر، بسیار عجیب بوده است؛ پیوسته متفكّر و درهم‌رفته و جمع شده به نظر مى‌رسیدند؛ و مراقبه ایشان شدید بود و كمتر تنازل مى‌نمودند. و تقریباً در سال آخر عمر، غالباً حالت خواب و خَلسه‌ غلبه داشت؛ و چون از خواب برمى‌خاستند، فوراً وضو مى‌گرفتند و رو به قبله، چشم بهم گذارده، مى‌نشستند.

در روز سوّم ماه شعبان (میلاد حضرت سیدالشّهداء علیه‌السّلام) سال 1401 هـ. ق به اتّفاق مخدّرۀ مكرّمه زوجۀ خود و یكى از طلّاب محترم كه اهل فلسفه و سلوك بود و براى رعایت حال ایشان به همراه آمده بود، به مشهد مقدّس حضرت ثامن‌الحُجج علیه‌الصّلوةوالسّلام مشرّف شدند، و 22 روز اقامت نمودند. و به‌جهت مناسب بودن آب و هوا، تابستان را در دَماوند طهران اقامت جستند. و در همین مدّت، یكبار ایشان را به طهران آورده و در بیمارستان بسترى نمودند؛ ولى دیگر شدّت كسالت طورى بود كه درمان بیمارستانى نیز نتیجه‌اى نداد. تا بالاخره به بلدۀ طیّبۀ قم كه محلّ سكونت ایشان بود، برگشتند و در منزلشان بسترى شدند؛ و غیر از خواصّ، از شاگردان كسى را به ملاقات نمى‌پذیرفتند. یكى از شاگردان‌ می‌گوید:

روزى به عیادت رفتم؛ در حالیكه حالشان‌ سنگین بود، دیدم تمام چراغ‌هاى اتاق‌ها را روشن نموده و لباس خود را بر تن كرده، با عمامه و عبا و با حالت ابتهاج و سرورى زائدالوصف در اتاق‌ها گردش مى‌كنند؛ و گویا انتظار آمدن كسى را داشتند.

 از یكى از فضلاء قم كه از اساتید بنده زاده هستندٰ، نقل شد كه می‌گفت:

من در روزهاى آخر عمر علّامه، عصرها به منزل ایشان می‌رفتم؛ تا اوّلًا اگر چیزى در منزل نیاز داشته باشند، تهیه كنم؛ و ثانیاً قدرى ایشان را در صحن منزل راه ببرم. روزى به منزل ایشان رفتم و پس از سلام، عرض كردم: «آقا به چیزى احتیاج دارید؟» ایشان چند مرتبه فرمودند: «احتیاج دارم! احتیاج دارم! احتیاج دارم!» من متوجّه شدم كه گویا منظور علّامه مطلب دیگرى است؛ و ایشان در افق دیگرى سیر مى‌كنند. سپس به درون اتاقى راهنمایى شدم؛ علّامه هم وارد همان اتاق شدند و در حالتی كه دائماً چشمشان بسته بود و باز نمى‌كردند، به اذكارى مشغول بودند كه من نتوانستم بفهمم به چه ذكرى اشتغال دارند؛ تا اینكه موقع نماز مغرب رسید؛ من دیدم علّامه در همان حالیكه چشمانشان بسته بود، بدون اینكه به آسمان نظر كنند مشغول اذان گفتن شدند؛ و سپس شروع كردند به خواندن نماز مغرب. من از كنار اتاق دستمال كاغذى برداشته و در مقابل ایشان، روى دست قرار دادم تا بر آن سجده كنند؛ ایشان بر روى آن سجده نكردند. با خود گفتم شاید از این جهت كه دستمال كاغذى در دست من است و به جایى اتّكاء و اعتماد ندارد، سجده نمى‌كنند؛ به اندرون رفتم و چیز مرتفعى براى سجده آوردم و مُهرى بر روى آن قرار دادم؛ ایشان بر آن سجده كردند؛ تا اینكه نمازشان خاتمه یافت.

حال ایشان روز‌به‌روز سخت‌تر مى‌شد؛ تا ایشان را در قم به بیمارستان انتقال دادند. در وقت خروج از منزل، به زوجۀ مكرّمۀ خود مى‌گویند:

من دیگر بر نمى‌گردم!

 قریب یك هفته در بیمارستان بسترى مى‌شوند؛ در دو روز آخر، كاملًا بیهوش بوده‌اند؛ تا در صبح یكشنبه هجدهم شهر محرّم الحرام 1402 هـ. ق، سه ساعت مانده به ظهر، به سراى ابدى انتقال [می‌یابند]؛ لباس كهنۀ تن را خَلع [می‌کنند] و به خلعت حیات جاودانى مخلّع مى‌گردند. (مهرتابان، ص 128)

دادیم به یک جلوۀ رویت دل و دین را   ***   تسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را

ما سیر نخواهیم شد از وصل تو آرى‌   ***   لب تشنه قناعت نکند ماءِ مَعین را

می‌دید اگر لعل ترا چشم سلیمان‌   ***   می‌داد در اوّل نظر از دست نگین را 

آثار علّامه طباطبایی

 1. المیزان فی تفسیر القران؛

2. كتاب «توحید»؛ كه شامل سه رسالۀ ذیل است:

  ١ـ «رسالۀ در توحید»؛

 ٢ـ «رسالۀ در أسمآء اللَه سبحانه»؛

 ٣ـ «رسالۀ در أفعال اللَه سبحانه».

كتاب «توحید» با رسالۀ «وسائط» و با كتاب‌ «انسان» كه آن نیز شامل سه رسالۀ ذیل است:

  1. «الإنسانُ قبلَ الدّنیا»؛
  2. «الإنسانُ فى الدّنیا»؛
  3. «الإنسانُ بعدَ الدّنیا».

مجموعاً در یك مجلّد جمع‌آورى و تحریر شده؛ و به‌نام‌ «هفت رساله» معروف است.

و دیگر از مؤلّفات ایشان، رسالۀ «الولایة» است كه آخرین سیر انسانى را به درگاه حضرت احدیت و فناى او را در ذات و حِیازت او را به مقام عبودیت مُبَرَهن مى‌نماید.

رسالۀ «النُّبوّةُ و الإمامة»، كتاب «شیعه در اسلام»، كتاب «قرآن در اسلام» و كتاب «وَحى یا شعور مرموز»، از دیگر مؤلفات ایشان است. 

3. مصاحبات علّامه طباطبایى با هانری كُربَن به چهار زبان‌ فارسى‌ و عربى‌ و فرانسه‌ و انگلیسى‌ منتشر شد. اوّلین دورۀ آن در فارسى، به نام‌ «مکتب تشیّع»، سال دوّم نیز منتشر و تجدید چاپ شد. و اینَك كتاب‌هایى از علّامه به نام‌ «کتاب شیعه» و كتاب‌ «رسالت تشیع در دنیاى امروز» و كتاب‌ «پرسش‌هاى اسلامى» و كتاب‌ «اسلام و انسان معاصر» منتشر شده و مى‌شود.

و دیگر از مؤلّفات ایشان، كتاب‌ «حکومت در اسلام» است؛ كه به فارسى بوده و به عربى نیز ترجمه شده است. و دیگر، رساله‌اى عربى است در باب حكومت در اسلام كه به نام‌ «الحکومة فى الإسلام» مى‌باشد. و دیگر، رساله‌اى در اِعجاز و رساله‌اى عربى به نام‌ «علىٌّ و الفلسفة الإلهیة» مى‌باشد؛ كه این رساله نیز به فارسى ترجمه شده است. و دیگر، حواشى نفیسى بر كتاب‌ «أسفار أربعة» ملّاصدراست؛ كه در طبع اخیر آن، به‌صورت تعلیقات در ضمن نه جلد انتشار یافته است. و دیگر، حاشیه‌اى بر «کفایة الاصول» مى‌باشد. و دیگر، كتاب‌ «سُنَن النّبىّ» است كه با اضافاتى توسط یكى از فضلاء طبع و منتشر شده است. 

و چند رسالۀ دیگر در اعتباریات و برهان و مغالطه و تحلیل و تركیب و مشتقّ و غیر ذلك مى‌باشد؛ كه هنوز طبع نشده است.